نوشته های من

:)
نوشته های من
آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۷/۱۴
    تز
پیوندهای روزانه

ریست 2

جمعه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۱۸ ب.ظ

سلام

اون طرف سکه که کمتر مینویسم راجع بهش 

بعضی صبحا وقتی از خواب بیدار میشم یکم طول میکشه دستم بیاد که الان کجام، به صورت جغرافیایی! 

(این رو بگم که من با داداشم تو یه اتاق بودیم و دو تا تخت موازی با فاصله یک و نیم متر مثلا از هم داشتیم) 

یه بارش که خیلی سخت بود، داشتم خواب میدیدم که با داداشم سر یه چیزی دعوام شد و اون رفتش رو تختش دراز کشید و منم رفتم. بعد چند دقیقه گفتم برم ازش عذر خواهی کنم، همون لحظه بیدار شدم در حالی که داشتم به محلی که قرار بود رو تختش باشه تو اتاق اینجا نگاه میکردم دیدم چیزی نیست... یکم طول کشید تا یادم بیاد چخبره..

خداروشکر که این پیام رسون ها حداقل هستن... یکم سختیش رو کم میکنن

خیلی خواب دیدن چیز رو اعصابیه خیلی. ناخودآگاه آدم خیلی اینرسیش زیاده.


.......

یکی از بچه ها داشت میگفت که دیشب کمردرد داشتم قرصامم تو آزمایشگاه مونده بود تا صبح درد کشیدم. گفتم خب میگفتی برات میوردم ماها که تا 8000 کیلومتر هیچکسی رو نداریم باید برای هم باشیم دیگه، فکر نمیکردم چیز خاصی گفته باشم چون واقعا خونه هامون 7 8 دقیقه فاصله داره. گفت که تو این چند ساله کسی همچین چیزی نگفته بود، اینجا رو مثل خونه کردی با این حرفت.. انقدر یعنی محبت کمه که بعد چند سال یه همچین چیزی خیلی چیز مهمیه


..... 

همین چیزا میشه که یکی در میون دست به دامن الکل و ماریجوآنا و قرص افسردگی ان... تو بیست و 7 سالگی. 

...... 

بسه فعلا بنظرم

  • مهدی

نظرات (۴)

واقعا درست میگی ولی خداییش اینجا هم در حد خانواده هستش(البته کم نعمتی نیست) دیگه ادم کسی رو نداره، دور از خونواده باشی توی یه شهر دیگه کار کنی درس بخونی و... کلا که همین اتفاقات واسه ادم می افته اوایل! شاید اوایل برای یه فرهنگ جدید یکم بیشتر طول بکشه! واقعیتش اینکه کلا اون ارتباطات دیگه نمونده و اون صمیمیت ها هم دیگه جاری نیست( البته من که فکر میکنم کلا نبوده این صمیمیت ها فقط چون یه حالت نوستالژی داره خاطرات واسه همین ادم فکر میکنه صمیمت بوده حالا شاید کسی مخالفم باشه ولی به نظرم بیشترش اینه) دیگه داره یه جوری میشه اروم اروم خواهر برادرم از خونه پدر مادری بیرون رفتن و خودشون خونواده تشکیل دادن دیگه اون صمیمیت نمی مونه، دیگه زندگیه بابا ادم تنها و لخت بدنیا میاد تنها و لخت میره زیر خاک زندگی مادی واقعیتش همینه لحظه رو بچسپ حداقل ما یه معنویتم داریم سرگردان نیستیم:)
ولی خب! اینکه محبت کمتر میشه خارج از ایران فکر کنم بخاطر ترس از ارتباط برقرار کردن ایرانی ها با هم باشه توی سال های اول زندگیشون خب تا یه حدی خوبه و تا یه حدی چنین مشکلاتی رو به وجود میاره اوایل، ادم بعد یه مدت دوست های خوب پیدا میکنه و اینها همش گذرا هستش شاید توی ایران یه شهر دیگه زندگی کنی یکسال طول بکشه دوست خوب و بامرام پیدا کنی خارج از ایران بخاطر احتیاط های بیش از حد ایرانی ها نزدیک های دوسال و... طول بکشه ولی گفتم که همش گذرا هستش!
یادش بخیر ترم اول دانشگاه هم اتاقی اصفهانی داشتم هنوز 10 روز از اول ترم شروع نشده بود کلی غمگین بود میگفت هیچ جا خونه ادم نمیشه عصبانی میشد از من که بهش میخندیدم البته واقعا درکش میکردم ولی خب من زودتر از اومدن به دانشگاه این چیزها رو تجربه کرده بودم و عادی بود دیگه برام و من یه مرحله روحی از اون جلوتر بودم و همون اوایل دنبال پیدا کردن دوست خوب بودم نه غمگینی و ناراحتی چون دردی رو هم دوا نمیکنه فکر کردن در موردش و... خب بعد چند ترم همین بشر با لگد نمیرفت خونه و هر وقت می رفت لحظه شماری میکرد برگرده اون موقع بهش یه روز گفتم که دیدی خندیدنم از اون همه بعض الکی و بی دلیلت ، بی جا نبود و وقتی یادش اومد کلی خندید اونم، من خارج رفته زیاد دیدم و شنیدم بعد اون عادت کردنه (که یکم طول میکشه) برمیگشتن ایران فقط سه روز اول رو ذوق داشتن بعد اون میگفتن خداییش دلمون برای کشور دوممون تنگ شده اخرهاش که واقعا از ریخت و قیافشون معلوم بود چقدر دوست داشتن تعطیلاتشون تموم شه برگردند اینهایی رو هم میگم از این ادم ها ادا اطوار مانند نبودند که بخاطر کلاس گذاشتن اینطوری رفتار کنند خداییش از ته دل دلتنگ به قول خودشون کشور دومشون بودن:) 
این دوستت هم چیزی نیست یکم بگذره این طوری میشه شاید یکم درونگرا باشه که طول میکشه اگر اجتماع اطرافش رو پر از افراد نکنه ولی بلاخره میشه ، بعضی وقت ها ادم یکم دیر دل میکنه از یه چیزی ولی وقتی کند بد جور دل میکنه مثل این مورد من:) 
پاسخ:
سلام مرسی خیلی جالب بود
دوستمون 4 5 ساله اینجاست و 32 سالشه و خیلی برونگراس :))
اون یکی ها هم که دنبال قرص و .. ان همشون 2 و بیشتر ساله اینجان 
ایشالا یه روز خوب میاد درست میشه همه چیز :))

این دوستامون تجربه خوابگاه رو داشتن همشون، تو لیسانس. روز اول که اومدم داشتم باهاشون حرف میزدم داشان میگفتن یه شهر دیگه بودی احتمال میدادی بتونی خونواده رو ببینی ولی اینجا کلا دیگه غیر ممکنه:)

اون چیزی هم که راجع به کسایی که برمیگردن گفتید رو خیلی شنیدم منم جالبه
راستی در مورد خواب دیدن اینجوری ای گفتی روی مغز ادم راه میره من برعکس خونه بودم خواب دانشگاه رو میدیم از خواب بیدار شدم یکم هوا تاریک بود هنوز دم صبح بود انگار نه انگار که خونه ام و کلا لیسانس هووو کی تموم شده یک سال خورده ایه! رفتم سراغ کمدم کتاب های درسیم رو گذاشتم توی کیف و داشتم میرفتم لباس عوض کنم مادر نماز میخوند اومد گفت خیره ایشا... کجا میری:)))) من رو میگی انگار یه وزنه ده تنی زرتی زدن رو کلم هااااا مامانم اینجا چیکار میکنه لامصب اینقدر سنگین بود خوابم و طبیعی بود منگ شده بودم فکر میکردم خوابگاه دانشگاهم:)))) دیگه لامصب از دست این خواب ها کلی ادم رو ضایع میکنه:)))) حالا اینبار خونه بودم ، یه چند باری خوابگاه بودم برعکس خواب خونه میدیم و......
کلا امان از دست این خواب ها ولی خب بعد یه مدت یاد ادم میوفته کلی به خنگیش میخنده:)
پاسخ:
خخخخخ عالیی ی ی ی بود
غربت به این میگن
فکر کنم به زودی تجربه اش میکنم اما داخلی! 
پاسخ:
:) 
چیز جالبیه. آدم میفهمه با خودشم نمیدونه چند چنده بعضی وقتا
  • آسـوکـآ آآ
  • این روزا که بیشتر تو خونه راجع به رفتن با خونواده صحبت میکنم
    بابام میگه تو از لحاظ عاطفی کم میاری
    این بزرگترین چیزیه که منو میترسونه.
    پاسخ:
    واقعا هم چیزی نیست که بشه از بیرون آدم متوجه بشه. مثلا اگه جسمی کم بیاره کسی لاغر میشه ولی روحی جمع میشه جمع میشه یهو میزنه به سر آدم و افسردگی میگیره! خیلی حواس جمع میخواد! خودمم راجع به خودم مطمعن نیستم بتونم به سلامت بگذرونمش یا نه! اینایی که میگم قرصی و .. شدن بعد دوسال و سه سال بیماریه خودشو نشون داده 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی