نوشته های من تنها

:)
نوشته های من تنها

تنها، loner:
کسی که ترجیح میده بیشتر زمان خودش رو با خودش بگذرونه تا باطری هاش پر بشه تا بتونه بره تو جمع. توی یک گروه دوستانه بودن و توی جمع بودن رو دوست داره ولی جمع انرژیش رو تخلیه میکنه.

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

اتوبوس اتاوا

جمعه, ۳ آبان ۱۳۹۸، ۰۳:۴۱ ق.ظ

سلام

باز دوباره این اتوبوس اتاوا.

نمیدونم دقیقا چی داره این اتوبوس. شاید چون دانشگاه خودم تو شهر خودمون بوده همیشه و اتوبوس بین شهری خیلی سوار نمیشدم باشه. 

 این اتوبوسای قدیمی یه غمی تو صدای داخل کابینشون هست.


دفعه قبلی که اومدم با این اتوبوسه، داشتم میرفتم برای یه شرکتی این پروژه مشترکی دانشگاه و اون شرکته رو ارائه بدم. دقیقا همین حس رو داشت. الان دارم میرم برای مصاحبه همون جا.

آهنگ گوش دادن تو لرزش این اتوبوسه و صدای موتورش یه حس دیگه ای داره.


دوباره اون حس غربت رو زنده میکنه. حس گذر از نظم به آشوب. وقتی یه جایی تازه جاگیر شدی و راه و چاه رو پیدا کردی و تقدیر هل میدت یه جای دیگه که باید خونه و زندگی و خودت رو عوض کنی. 

یه جوریه. این حس ترنزیشن اصلا یه بو و رنگی داره. بوی صندلی و هوای سنگین داخل کابین و رنگ تاریکی شب. لباسای ناراحت و خواب به هم ریخته. آدمی که بغلت نشسته ولی نمیشه باهاش حرف بزنی چون سرش تو لپتاپشه.


یادم میاد وقتی داشتم میومدم اینجا از ایران، انقدر مسائل پیچیده شده بود که واقعا تنها راه مقابله باهاشون رد دادن بود. بزاری رو اتو پایلوت بره. ولی هر چند وقت یه بار یه فلش بکی تو ذهنت میاد که چه مرگت بود که انقدر زندگیت رو پیچیده میکنی. ازون طرف هم یه صدای دیگه میگه اگه نری، این نعمتایی که بهت داده شده رو ریختی تو سطل. اگه بهت انقدر انقدر داده شده، مسئولیتش هم زیاده. اگه دست بقیه رو نگیری تنه درخت تو آستینت میکنن. ببخشید، یادم نبود که قاضی و محاکمه کننده و گناهکار خودمونیم. تو آستینمون میکنیم چون قدر ندونستیم.


عجیبه. الان واقعا استرس مصاحبه ندارم. چند وقتیه جدی جدی بهش گفتم فرمون دست خودت. اسمش رو خدا یا کائنات یا هرچی میزارید، همون که میشناسیدش. هر اتفاقی بیفته میدونم خیره ولی بحث سر اینه که این ترنزیشن خیلی انرژی میگیره. فاز زندگی عوض میشه. انتظار ها ازت زیاد تر میشه و جمع و جور کردن خودت سخت تر میشه. و جالب تر این که درنهایت چیزی که اتفاق میفته اینه که هر چیزی که بهمون دادن رو قراره بگیرن. یعنی دردش رو یه زمانی باید بکشیم. فقط مسئله اینه که چه زمانی.

بچه های خوابگاهی شاید خیلی زود تر اینو تجربه کردن. احتمالا همه تجربه میکنن تو همین حدود سنی. با ازدواج یا مهاجرت یا شغل جدی یا ... . 


چند سالیه موج دردسر های بزرگسالی یکی بعد یکی دیگه میاد و هر دفعه این ترس ازین که این موجه بزرگتر از قبلیه هست! میتونم تحملش کنم؟ میاد سراغم. میدونم تهش میگذره ها، ولی دلم برای آسایش نسبی که تازه دستم اومده بود تنگ میشه.


نمیدونم این اتوبوس چه سری داره که دل آدم رو میشکنه. 

جالب اینه که پلی لیستی که دارم گوش میدم خود به خود رفت رو آهنگای قبل اومدنم به اینجا. 


تاحالا شده حس کنید دنیا باهاتون حرف میزنه؟

این آهنگ ناصر عبداللهی

https://www.bibakmusic.com/24915/music-naser-abdollahi-poshte-in-panjereha.html

تازه احساس میکنم که چشام بارونیه، پشت این پنجره ها داره بارون میباره


بنده خدا دلش بد شکسته بوده ها. خیلی عجیبه. خیلی عجیبه که احساسات رو میشه تو آهنگ منتقل کرد. خیلی انسان بودن تجربه عجیبیه. کلی اختیار داریم ولی هیچ اختیاری نداریم. تنها چیزی که روش اختیار داریم اینه که دل بدیم به لحظه و خوشحال و ناراحت بشیم یا نه. خدایا شکرت بابت این غربت :)


چند هفته قبل رفتنم احسان، که مجبور شدم اسمش رو سرچ کنم تا فامیلش یادم بیاد، اخوان، حافظه رو ببین، برام آهنگ ed sheeran photograph رو برام فرستاد. فکر کنم یکی از آخرین دفعه هایی بود که تو خونه ی توی روستای پدرم اینا بودیم بود. اگه آخریش نبوده باشه. و الان تو این پلی لیسته اومدش :).


این وبلاگم جای عجیبیه. چیزایی که تو ذهن یه نفر میگذره رو میشه توش پیدا کرد. 

کاش همه آدما وبلاگ داشتن. سخته نفوذ به یه نفر به اندازه ای که به صحبتای وبلاگش برسی.

  • مهدی

نظرات (۶)

من الان نمی دونم چی باید بگم 

جز اینکه خوب باشید ان شاءالله 

پاسخ:
ممنون که خوندید!
و تشکر

شاید برا همینه که خیلیامون تمایل داریم تا جای ممکن تو اون محدوده‌ی امن و آسوده‌ای که هستیم بمونیم. اونایی که این ترنزیشن‌ها رو انجام میدن، میفتن جلو و واقعا یه چیزی به دست میارن. 

موفق باشید خیلی :)

 

به اون جمله‌ی آخر منم فکر کرده بودم. مایی که وبلاگ داریم و اینقدر می‌نویسیم انگار داریم اجازه میدیم بقیه نفوذ کنن به ذهنمون. 

پاسخ:
نمیدونم والا. یه چیزایی رو آدم از دست میده ازون طرف و یه هزینه هایی باید بده که نمیدونم چجوری میشه مقایسش کرد با چیزایی که آدم بدست میاره... ایشالا که خیره.
ممنونم همچنین :)

اوهوم.. حداقل کاری که میکنه بنظرم اینه که به فکرا نظم میده چون برای یه طیف مختلفی آدم می‌نویسیم و به کلمه تبدیل کردن حرفا واقعا سخته بعضی وقتا. خوش اومدن اگه واقعا دوست دارن تو مخمون باشن :))

زندگیتو مث نوشنه های وبلاگت پیچیده کردی ، غربت و مهاجرت که خیلی سخته.

ولی از صبر یاری بطلب انشالله به زودی جواب تلاشت رو میگیری

پاسخ:
:)) مرسی. ببینیم چی میشه. ایشالا خیره :)

من خودم هم دچار همین مسئله ام یعنی واقعا وقتی وارد زندگی می شود فقط باید سراب ببینی و بدوی و وقتی هم که میرسی می بینی سراب جلوتره و بیشتر و بیشتر و تند تر و تند تر.

نمی دانم که می شود رسید ولی جایی خوانده بودم که تو زندگی فقط باید تماشاگر بود همین

حقیقتش در این موقع ها بیشتر شرح احوال صوفی ها را می خوانم اکثر اوقات آدم آرامش می شود از این همه آرامش

پاسخ:
جالب گفتن که میگن باید تماشاگر بود. دارم کم کم بهش میرسم که تصمیم گیرنده نیستیم و الکیه هر چی حرص بزنیم.
چیزی دارید پیشنهاد بدید بخونم از صوفی ها؟ من خیلی تاحالا نخوندم چیزی

تا دل و مغز و کار و زندگی پریشان نشود، کار به سامان نرسد.
و اتفاقا به نظر من باید از این هر چند وقت یه بار که زندگی پریشون میشه آرامش بگیریم..چون بهمون میفهمونه زنده ایم و می تونیم حرکت کنیم.انگار یکی داره میزنه تو صورتت که پاشو نمردی حالا.

نمی دونم شایدم من اینجوریم که همیشه دوست دارم سراغ یه تجربه،یه آهنگ ،یه فیلم برم که روانمو بریزه بهم :)

+آره گاهی وقت ها شده

ایشالا حال دلتون خوب باشه.

پاسخ:
ممنون. یکم سرچ کردم یه شعر مناسب پیدا کنم

هر  که  او  خواهان  درد کار  نیست
از  درخت  عشق  بر خوردار  نیست
گر تو هستی  اصل عشق و  مرد راه
درد خواه  و  درد خواه  و   درد خواه

ممنون!

این رنگ زمینه اش هم خراب شد بپذیرید!

سلام اولی تذکره الاولیا عطار

دومی شرح احوال ابوالحسن خرقانی تصحیح استاد جتبی مینوی

سومی هم شرح احوال ابوسعید ابوالخیر تصحیح استاد شفیعی کدکنی

پاسخ:
سلام. مرسی :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی