نوشته های من تنها

:)
نوشته های من تنها

بببببب ببببببیببببببببببببببب
یکی میگفت که آدما تو سکوت بین کلمه هاشون با هم حرف میزنن

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

ابراز

دوشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۸، ۰۸:۲۵ ق.ظ

سلام

یه آقایی تو مدرسه دبیرستان من بود که فکر کنم مدیر و گنده ترین آدم اونجا بود که مثلا بیشتر سرمایه مدرسه رو صاحب بود و ... . من متنفر بودم ازش چون اولا احساس میکرد میتونست ادبیات درس بده، میومد سر کلاس موسیقی سنتی میزاشت و شعر و ... می‌خوند یا حداکثر دیگه میگفت یکی از روی درس بخونه. یه سال اومد سر کلاس درس اول که سعدی و هر نفسی که برون میرود و ... رو درس داد و گفت کار من اینجا تمومه. یه مدت کلا نبود بعدشم این فارغ تحصیل ها رو می‌فرستاد لغت های تهه کتاب رو بپرسند. آدم نسبتا موودی ای بود و خلاصه بدم میومد. مخصوصا این که اوج ضد عرفانیت زندگیم اون زمان ها بود. الان درک میکنم البته منظورش چی بود ولی دبیرستان تهش یک کنکور داره که زیاد به لطافت روح کاری نداره و به خودم تو اون موقع حق میدم ولی،


یه بار اومد گفت که برید غرورتون رو بشکنید. دست مادرتون رو بگیرید و بوس کنید و بهش بگید دوستت دارم و نوکرتم. راجع بهش حرف زد و یادم نیست چی گفت ولی خلاصه اش این میشد. و خوب هم گفت. طوری که من با تنفر ازش حرفش رو پذیرفتم. البته که کار راحتی نبود انجامش. چراییش رو نمیدونم.


الان که به گذشته نگاه میکنم میبینم که اولا زندگیم رو متحول کرد، توانایی ابراز احساسات رو خیلیا ندارن الان دور و برم. ولی جدای از اون بحث کشتن ego هست که چند بار شاید راجع بهش نوشتم، اینجا به صورت مستقیم با همین اسم نوشته بودم


http://mostfet.blog.ir/1398/05/26/%D8%AF%D9%88%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87


و خب الان که میبینم آدم خفنی بوده. ادبیات و مدیریت بلد نبود بهیچ وجه ولی ضمیر جالبی داشته. یادمه خطاطی میکرد و به هنر و ادبیات کلا علاقه داشت. خیلی هم فاز اپن مایند بودن داشت که همون‌طور که گفتم من تو اوج چسبیدن به اصول تحمیلی خودم بودم و درکش نمی‌کردم.

  • مهدی

نظرات (۶)

اینطور ادم ها و علی الخصوص معلم ها کم هستند یعنی خیلی باید کار کنی تا شبیه سیستم خمود آموزش و پرورش نشی و خود خودت باشی و انی که دوست داری. چون خودم خیلی دوست داشتم مثلا سر کلاس راحت باشم و از این کار ها بکنم ولی سیستم مدرسه یعنی مدیر و خیلی  چیز های دیگر اصلا راضی نیستند یعنی فقط راضی هستند که یکی سر کلاس باشد و کلاس را پر کند. (در اکثر مدارس) ولی فقط خود ادم هست که می تواند خودش و محیط را تغییر بده.

من متاسفانه خیلی از موضوع پرت میشم نمی دانم پلاکت را می شناختید وبلاگ داشت. یک موضوع مطرح می کرد کار به جاهای باریک می کشید

پاسخ:
هممم جالبه ازون سمت بهش نگاه نکرده بودم. آره وقتی انقدر حساب کشی میشه از بچه ها نمیشه موضوع رو عوض کرد. از اون طرفم جا باریک کشیدن هم چیز جالبی بود. نه دنبالشون نمیکردم یعنی نمیشناختم.

نمیدونم چرا همه میدونن سیستم آموزشی مشکل داره ولی کسی تلاشی نمیکنه درستش کنه. از بیخ. شایدم تلاش میکنن من که در جریانش نیستم

جالبه !

آدمایی که بدمون میاد از ریختشون ولی بعد ها شبیه همونا میشیم . اصلا بهشون افتخار میکنیم .

 

 

پاسخ:
من برم چهار تا آدم حسابی پیدا کنم ازشون متنفر بشم :))
  • میرزا مهدی
  • راضی نبودم آخرِ مطلبت انقدر ازم تعریف کنی«مزاحی لوس و بی‌مزه»

     

    اولین بار که به مادرم احساسم رو «ابراز» کردم، بیشتر از سی سال سن داشتم. روزی که دیدم یکی از دوستام سرِ مادرش داد زد.

    به جای اینکه برم خونه، رفتم خونه ی مادر و در آغوش گرفتمش و میدونستم تو هَنگه و نمیدونه چه نقشه ای دارم و چی میخوام و چقدر میخوام ، بهش گفتم: فلانی سر مادرش داد زد و دلِ مادرشو شکست.(هممونطور که سرم رو شونه هاش بود گفتم)

    به درخواستِ خودم بعنوان یه مادر از خدا بخواه اگه قراره یه روز  من هم مثل اون آدم سرت داد بزنم، عمرم رو بگیره و نذاره به اونجا برسم. دعا کن مامان!

    یهو هُلم داد و گفت: گمشو اونور بو عرق میدی.

    پاسخ:
    :)) یکم :))

    چه کار قشنگی کردید. آره اون جواب‌ آخریه بسیار بسیار آشناست برای منم :)) البته من خیلی حرف نزدم فقط به همون بغل فکر کنم محدودش کردم. سخت بود حرف زدن. 

    کاش منم بتونم غرورمو بشکونم و به مادرم بگم که چقدر دوستش دارم

    ولی اونقدر اذیتش کردم که اگه بگم ، هم باور نمیکنه D:

    پاسخ:
    درک میکنم. راهش کنار گزاشتن منطق هست. همین که این جمله هایی مثل من که فلان کارو کردم و خودش میدونه دوستش دارم و ... جمله های منطقی هستن. راهش اینه که مغز رو 5 دقیقه خاموش کنید و برید تو دل قضیه :)
  • پرینازم ...
  • دلم خواست برم دست مامان باباموماچ کنم

    ولی دوست دارم قبل ازاون یه کارکنم ریشه ای ازم راضی باشن

    پاسخ:
    نقطه شروع خوبیه همین :)
    عشق عامل خیلی خوبیه برای راحت تر کردن روابط بین افراد. نشون دادنش هم قوی ترش میکنه

    حاجی اینترنت اینجا پوکیده فقط سایتایی که هاست شون داخل ایران باشه باز میشن. فکر کنم تنها راه ارتباطیت باشه اینجا :))

    پاسخ:
    :)) آره انقدر ساکت شده زندگیم که نگو. همین وبلاگ تنها جاییه که یکم آدم میبینم که حرف برای زدن دارن. تو آزمایشگاه و ... هم خیلی صحبت نمیکنه کسی و همه کار دارن. کلا سکوت محضه!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی