نوشته های من تنها

:)
نوشته های من تنها

تنها، loner:
کسی که ترجیح میده بیشتر زمان خودش رو با خودش بگذرونه تا باطری هاش پر بشه تا بتونه بره تو جمع. توی یک گروه دوستانه بودن و توی جمع بودن رو دوست داره ولی جمع انرژیش رو تخلیه میکنه.

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۱۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

خوب و بد

دوشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۸، ۱۱:۳۰ ق.ظ

سلام

یه فکری بود که خیلی بهش فکر میکردم. میگفتم مثلا این همه آدم خوب هست و این همه آدم بد، چی میشد همه ی این آدم بد ها رو یه جایی ایزوله میکردیم که برای خودشون باشن و آدم خوبا هم در صلح و آرامش با هم زندگی کنن.


چون لپتاپم نیست دست به قلم شدم. 

ایده ی جالبیه دیگه. ولی یه مشکلی داره که عملی نیست. داشتم یه ویدیو تو یوتیوب میدیدم. حدودا راجع به همین موضوع صحبت میکرد. تقریبا میگفت که نه تنها این ایده ی چرتیه، بلکه به اشتباه به صورت زیر پیاده میشه.


که یه سری گروه/حزب یا هرچی اسمشو میشه گزاشت درست میشن که با یه سری گروه دیگه موافقن و کارای حزب مقابل رو کلا اشتباه میبینن. با برچسب گزاشتن روی همدیگه. یعنی کاری نداره حرف طرف مقابل چیه، دقیقا بخاطر این که جزو اون گروهه و برچسب اون گروه رو رو خودش داره، در قدم اول مخالفت میکنه

مشکل این هست که جامعه از افراد خوب و بد درست نشده. همه یه مقدار خوبی و یه مقدار بدی تو خودشون دارن. و جامعه اینجوری نیست که بشه یه خطی کشید و این افراد رو از هم جدا کرد، این خط از وسط خود افرادش میگذره که از حداقل واحد یه جامعه که یه فرد باشه کوچیکتره.


  • مهدی

رویاها

جمعه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۸، ۰۹:۵۵ ب.ظ


سلام

نمیدونم گفتم یا نه ولی کلا برنامه ی خواب من تو یه هفته ی اخیر این بود که وقتی میخوابیدم میرفتم برای دیدن کابوس، یا ترسناک، یا خیلی ناراحت کننده و منزجر کننده. که البته کم کم عادی شده. ولی امشب یه مرحله ی جدیدی رو تجربه کردم.

من سرم درد میکرد و حدود 19 یه کدیین خوردم و کلی هم تلاش کردم تا خوابم برد و طبق معمول یکم داشتم خواب میدیدم و رسیدم به یه جای خواب که یه صحنه ی آشنایی که برای من تو خواب آشنا بود اومد. که من تو اتاقم تو اونور دراز کشیده بودم و یه موجودی شبیه این تصویر نگاری فرشته مرگ که یکم تو گول سرچ کردم و عکسش رو گذاشتم اومد. البته رو هوا معلق بود و پاش به زمین نمیرسید و محو میشد.

توصیفش سخته. نمیدونمم چرا با انگشتاش داشت هی از 11 به یک میشمرد و منم حس میکردم فقط تو ذهنمه و خیلی تحویلش نمیگرفتم چون واقعی نبود. اینا همینجوری چند دقیقه پیش رفت که یهو حس کردم که در رو باز کرد با دستش و چراغ رو روشن کرد که یهو ترسیدم چون انتظار اینراکشن با دنیای واقعی رو ازش نداشتم، یهو نتیجه گرفتم که واقعیه و شروع کردم داد زدن از ترس که 11 انگشتیا واقعین! 11 انگشتیا واقعین!! تو خواب شاید چند ده ثانیه گذشت این داد زدن ولی فکر کنم تو واقعیت فاصله باز شدن چشم بود که دیدم پدر گرامی در رو باز کرده و چراغ رو روشن کرده و میگه بیا شام!! خداروشکر کردم که تو بیداری این چیزا رو داد نزدم! 


-دو به شک بودم که بنویسم یا نه ولی این یکی بنظرم خیلی بهتر بود. قبلیا فقط آزار دهنده بود ولی این خوب بود. 

-بنظر میاد که زیاد ازینا میبینم تو خواب در حالی که یادم نمیاد. ولی اونجا خیلی آشما بودن این موجودات طوری که براشون اسم گذاشته بودم :/

-این که خوابام همه تقریبا این شکلی شده خیلی جالبه، یکم هیجان به زندگی میده. 

  • مهدی

آموزش کل

دوشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۸، ۰۳:۲۸ ب.ظ


سلام

امروز از دانشکده فنی داشتم میومدم پایین به سمت انقلاب و سر راه تو 16 آذر چشمم به آموزش کل افتاد.

یادم اومد که انقدر منو اونجا اذیت کردن که خدا میدونه چه کارایی میخواستم برای انتقام ازشون بکنم. نمینویسم که یکی وبلاگم رو خوند به اتهام سلب امنیت و... دنبالم نیفتن. در این حد که پامنار پتاسیم نیترات قیمت کردم برای کارایی. حالا بگذریم. اون آخرا دیگه بیخیال شدم انقدر کارای دیگه داشتم و گفتم یهو تو دردسر میندازن منو.


امروز که داشتم میومدم گفتم برم دفتر طهوری که حرومی ترینشون بود، فحش بکشم سر و صورتش دلم خنک بشه. رفتم و اونو پیدا نکردم رییسشونم نبود ولی یه معاونتی بود که رفتم اونجا.

بعدا فهمیدم طهوری بازنشست شده و شرش کم شده.

رفتم و یکم منتظر موندم خالی بشه و بهشون گفتم ببینید، من سال پیش یه فارغ التحصیلی و انصراف و آزاد کردن مدرک داشتم و آدمای زیادی هم



دیدم که درگیر این پروسه بودن. ماها کارمون به 7 8 تا اداره میخورد. آموزش ها و نظام وظیفه و اداره آموزش کل و چند تا کار بانکی و...

بین همشون، تقریبا همه اتفاق نظر داشتن این اداره بدترین اداره بود. وقت خیلی زیادی اینجا تلف میشد.

مثلا کجاش؟

من چون انصراف و فارغ التحصیلی داشتم، خیلی جاها رفتم، مساله اینه که یه پرونده رو تحویل میدادی، اگه اجازه میدادن بالا سر کار وایسی دو تا مهر میزدن تموم میشد، در غیر اینصورت میگفتن یه هفته بعد بیا. همین آقای طهوری، مردم پشت درشون گریه میکردن انقدر کارشون رو طول میداد. یه نفر یادمه از شهرستان اومده بود و کارش 3 روز طول کشید. کاری در حد مهر زدن.

گفتن که اگه شکایتی هست اسامی رو بنویسید میشه پیگیری کرد، گفتم من نه یادمه چی به چی بود نه وقتشو دارم که تلف کنم. اومدم اینجا که فقط اینا رو گفته باشم که حداقل این دنیا که هیچی اون دنیا مسئول باشید. کسایی که وقت مردم رو تلف کنن گناه دارن میکنن. 

خانم محترمی بود و یکم صحبت کرد و نهایتش این شد که گفت دوست داشت که امسال فارغ التحصیل میشدم چون کلی اصلاحات انجام دادن از یک سال پیش که طهوری رفته. 

خوب واقعا برخورد کردن با این که لحن من از سر انتقام گیری بد بود. 

تشکر کردم و گفتم خدا خیرتون بده و خوش بحال بچه هایی که امسال فارغ میشن.

  • مهدی

بیمارستان

پنجشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ۱۲:۴۳ ب.ظ

سلام

این دو سه روز که اومدم، کلا درگیر بیمارستان بودیم. پدربزرگم یه مشکلی پیش اومده بود براش که بنظر میاد حل شدش. خداروشکر. 

حالا صحبتم سر دو تا هم اتاقی پدربزرگم تو بیمارستان بود. دو تا داستان مختلف.

اولیش یه پسره بود که با 150 تا چپ کرده بود و ریه اش سوراخ شده بود و دنده هاش دوتاشون شکسته بود و ترقوه اش شکسته بود و... 

حدود 30

هر کی زنگ میزد با افتخار دیالوگاش این بود

نه خوبم بیمارستان رفتم. چیزی نشده فقط با 150 تا چپ کردم و این چیزا شکسته و تکون بخورم میمیرم (خودش راه میرفت اینور اونور بدون کمک البته) و... اینا تجربه میشه ولی دفعه بعد خاطره میشم چون میمیرم. 

افتخار میکرد که با 150 تا چپ کرده و ازین که این چیزا رو میگفت ملت براش دلسوزی کنن خیلی خوش میومد. مردک با این سنش عین بچه ها دنبال جلب توجه بود. 

بعد مادرش اومده بود عین بچه 5 ساله باهاش رفتار میکرد. اینم دقیقا همون رفتار بچه 5 ساله رو داشت. مامان اینو بده اونو میخوام چرا اینو دادی کوفت درد. 

من خیلی به مردم کاری ندارم ولی 6 7 ساعت که کنار پدربزرگم بودم، مجبور بود زر زر هاش رو تحمل کنم. بدون وقفه حرف میزد با صدای بلند. هر نیم ساعتم اون یکی هم اتاقیه که می‌خواست بخوابه بهش میگفت آروم تر

کاشکی میشد بگم اگه بچه بابا من بودی یا بچه من بودی قطعا میکشتیمت. 


داستان دوم هم جالبه. یه پسره بود که تصادف کرده بود و پاش کلی بخیه خورده بود. 

هی پرستارا رو صدا میکرد میگفت مورفین میخوام(که البته منم بودم استفاده میکردم، بامزه بود)

ولی قسمت بد قضیه این بود که هیچ کسی ملاقاتش نمیومد. حتی میخواست مرخص بشه نه دوستی نه  آشنایی چیزی نمیومد کارای حسابداریش رو انجام بده. حتی کسی رو نداشت ببرتش بیرون سیگار بکشه من بردمش یه بار.

بعد زنگ که میزد من گوش میدادم انگار تو خونشون خدمتکار داشتن. سر اون داد میزد میگفت به فلانی بگو بیاد منو ببره. به مادرش بگه که بیاد کاراشو بکنه. ازین جور چیزا. 

دوستاشم کسی نمیومد. 


خلاصه که دوتا شخصیت جالبی بودن. 



........ 

داداشم میگفت چرا وبلاگ مینویسی مگه کسی وبلاگ مینویسه. 

گفتم آره مینویسه. اون کسایی که میدونن هر فضای دیگه ای جز وبلاگ بعد یه مدت یا دموده میشه یا بلاک میشه یا از بین میره مینوسن. 

گفت مینویسی که چی بشه. 

گفتم خب بعضی چیزا رو قبلا تجربه کردم و نوشتم اونا رو میخونم یا میبینم نظرام در طول زمان چقدر عوض شده. 

گفت من این کارو کردم و دیدم که چقدر نظرای دری وری ای داشتم قبلا ها. دیگه نمیخوام اینجوری بشه.

گفتم خب خوبیش همینه دیگه میدونی نظرات الانت دری وریه برای خودت تو دو سال دیگه، بنابراین هیچ وقت من نظرای خودم رو جدی نمیگیرم. بیشتر دلم برای کسایی میسوزه که برعکسشن. فکر میکنن نظراتشون همین که هست میمونه و الان علامه دهرن. 

  • مهدی

انتخاب راه

دوشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۸، ۰۱:۵۰ ب.ظ

سلام

از فیلم mr nobody و la la land یه چیز خیلی مهمی که میشه برداشت کرد اینه که تصمیم و مسیر صد درصد درست تو زندگی وجود نداره. به قول یکی از دوستام، تنها کاری که میشه کرد اینه که موقع انتخاب مطمعن باشیم با پیشامداش میتونیم زندگی کنیم و کنار بیایم یا نه.


تو لالا لند سباستین با این که  عامل اصلی این بود که میا بره دنبال بازیگری دوباره بود، تا صحنه های خیلی آخر هنوز نتونسته بود با از دست دادنش کنار بیاد. با این که به خیلی چیزا رسیده بود ولی تو فلش بک آخر فیلم نشون داد که اصلا کنار نیومده. میا کنار اومده بود، خانواده تشکیل داده بود و.... . ولی سب خیر.


تو مستر نوبادی هم قضیه همین بود. هر تصمیم بالقوه ای حتی وقتی تصمیمی نگرفتن یا تصمیم رو به شانس واگذار کردن یا حتی تصمیم رو با قطعیت گرفتن، کلی مشکل به همراه خودش داشت. 


مساله همینه که تصمیم درست وجود نداره. حتی تصمیم بهتر هم وجود نداره بعضی وقتا.

پیشنهاد میکنم اگه مستر نوبادی رو ندیدید ببینید. فیلم بسیار طولانی و سختیه دیدنش.

بعدش ویدئو زیرو ببینید:

ویدئو تو یوتیوب

بزرگسالی با سرعت زیادی داره میاد و جلوشم نمیشه گرفت.


.... 

یکی از جبر های جالب دنیاست که مجبور به استفاده از اختیار هستیم :/

  • مهدی

آید همی

يكشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۸، ۱۰:۳۵ ب.ظ



سلام

کمتر از 24 ساعت دیگه ایشالا ایران میرسم

13 ماه غربت به پایان آید همی



از استرس دو شب اخیر فکر کنم 2 3 ساعت مفید خوابیدم. همش فکر و ذکرم فراموش نکردن وسایل و مدارک و زمان بندی ها بود. تا الانش که دو تا چیز رو جا گذاشتم ببینم بقیش چجوری مییشه :))


مونترالم الان. با اتوبوس اومدم ساعت 10.30 حرکت کردم و 13.40 رسیدم

الان منتظر دو سه تا از بچه ها هستم تا یکم ببینمشون و بعدم تاکسی بگیرم حدود 17.30 به سمت فرودگاه. حدود 45 دقیقه طول میکشه تا فرودگاه. پروازم 21.30 هستش. 16 ساعت فکر کنم کل قضیه طول میکشه بعلاوه یه توقف 2 ساعته تو قطر. 

  • مهدی

محدودیت

يكشنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۸، ۱۰:۳۲ ب.ظ

سلام

اول این که التماس دعا تو این شبا

دوم این که شاید یکم کورولیشن با این شبا داشته باشه

سوم این که نظم خاصی نداره پست



داشتم فکر میکردم که چی میشد خدا یه چشمه از اون دنیا رو نشونمون میداد؟

خیلی چیزای مختلفی میتونه پیش بیاد ولی بنظرم ببینیم که زندگی کسایی که میدونستن واقعا چخبره چشکلی بوده.

حضرت علی (ع) نمونش. بنظرتون اگه بدونید چی منتظرتونه اونور، میتونید اینور رو تحمل کنید؟

حضرت علی مثلا این همه میگفت حکومت دنیا هیچ ارزشی برام نداره و همه ی اموالش رو اهدا می‌کرد به نیازمندا و شبا بیدار میشست و خدا رو پرستش می‌کرد. بنظرم زندگی خیلی دردناکی میتونه باشه. وقتی این کار رو با یه آدم قوی میکنه، اگه با من این کار رو میکرد، شاید خودکشی میکردم که کلا متضاد هدفه اصلیه. 


چون یه کسی که نبودن تو 3 بعلاوه 1 بعد رو تجربه کرده باشه، بودن تو این شرایط عین قفس میمونه. حالا حساب کنید به لحاظ فیریکی گیر افتاده باشه آدم، بعد کثیفی های این دنیا رو هم ببینه. از اونور هم خدا یه مسئولیت بزرگ رو گردنش گزاشته باشه. 


بنظرم کمر شکنه.


مثال قابل سنسش، میشه مثلا بعد این همه سال زندگی کردن تو این دنیا بزارنمون تو یه کیسه و درشو ببندن و بگن خب حالا اینجا بمون بعدا میاریمت بیرون. شبیه وقتی که بدنیا نیومده بودیم. میتونیم تحمل کنیم؟ نمیدونم تلاش کردید یا نه ولی تو یه اتاق تاریک نشستن و هیچ کاری نکردن خیلی سخته چه برسه به این که محدودیت توی سه بعد هم داشته باشیم.



حالا اینو میشه برونیابی کرد به این دنیا و بعدیش. وقتی که حقیقت Consciousness مون دیگه توی این حصار بدن محدود نباشه و شاید ابعاد دیگه هم تجربه کنیم. اصلا قابل مقایسه نیست.


همینه که بنظرم عرفا انقدر اینجوری میشن. چون میرسن به مرزش. به مرزی که اونور مرز رهاییه. ولی گیر افتادن دیگه. جالبیش اینه که تو مجاورت اون مرز، عشق خدا رو حس میکنن. دردی هم که میکشن و درد فراغه اینه که از پشت ویترین مغازه اون چیزی که میخوان رو میبینن ولی فعلا کسی تو مغازه راهشون نمیده.



بنظرم اینی هم که خدا اطلاعاتی که به بشر میتونست بده محدود کرده شبیه وقتیه که من وقتی شیطونی میکردم یه بار یادمه با مامانم بودم تو خیابون و یهو غیبش زد تو یه مغازه برای تنبیه من. طبعا اون میتونست منو ببینه ولی من گمش کرده بودم. نهایت قضیه اینه که اون ازون بالا منو میدید و درنهایت هم پیشش قرار بود برگردم. ولی تجربه ای که من داشتم تجربه ی گم کردن و ول شدن تو اونجا بوده.

نتیجه ی این یه چند دقیقه کلی شاید تاثیر تو رفتار من داشته و نیاز داشتم این اتفاق برام بیفته حتی اگه دلیلش رو نمیدونستم.

قطعا آنالوژی ناقصیه ولی بنظرم خوبه به اندازه کافی


آها راستی نه تاب دوری و نه تاب دیدار شاید همینه

  • مهدی

ISFJ

يكشنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۸، ۰۲:۰۴ ق.ظ

سلام

دیدید احتمالا این تست 16 شخصیت رو. 

https://www.16personalities.com/


من  یکی دو سال پیش به پیشنهاد حسن از یه سایت فارسی دادم این تست رو و ISTP در اومد.

حقیقتش خیلی به شخصیتم نمیخورد، شاید 30 40 درصد. برا همین حس کردم که چرته تستش. ولی با این سایته دادم و چیزی که اومد، ISFJ بسیار بسیار به شخصیتم نزدیک بود. اینو همین هفته ای که گذشت دادم. سایته خوبیش اینه سوالاش بله خیر نیست و طیفه. 

اسمش رو بزارید تصادف یا هرچی ولی این تست شخصیته همین دیشب باعث کلی تحول تو رفتارم شد.

مهم نیست داستان چی بود ولی نهایت امر این بود که تو این تست شخصیت، بهم گفت که این گروه شخصیتی افراد خیلی دوست دارن صلح درست کنن و بخاطر همین خیلی وقتا بقیه رو سعی میکنن ناراحت نکنن و این به ضررشون تموم میشه و باعث سوء استفاده میشه. خلاصه که فهمیدم که نباید همیشه آدم منعطف باشه.

خدا رو شکر خدا بنظرم با یه تیر دو تا نشون زد. حالا چجوریش مهم نیست ولی فکر کنم تو هری پاتر بود یا یه جای دیگه، یه طلسمی بود که شخص کل خوشحالی هاش رو از دست میداد. این خیلی فرق داره با این که ناراحت باشی یا خیلی ناراحت باشی. فرقش اینه که مثلا فکر کنید ناراحتید. یکی میره آهنگ گوش میکنه یکی میره تو اتاقش به دوستش زنگ میزنه یکی میره کتاب میخونه یکی میخوابه یا...

من دیشب کل این safe zone هام رو از دست دادم و برام کار نمیکردن. خیلی تجربه عجیبی بود. البته که موقتی بود. ولی خب فهمیدم که خیلی هم به لحاظ روانی و ذهنی قوی نیستم.


دیگه این که یه ویژگی جالب این تیپ شخصیت درونگرا بودنشونه ولی خیلی خواص برونگرایانه هم دارن. توی شخص خوبم بخوام بگم، من با افراد مشخصی میتونم وقت بگذرونم و برم بیرون ولی مهمونی و... انرژیم رو تخلیه میکنه. 

مشکل اینه که افرادی که باهاشون احساس آرامش میکنم درونگران عمدتا. یعنی این وسط یه نفر هست که با افرادی دوست داره هنگ اوت کنه خودشون هیچ علاقه ای به این کار ندارن که در نوع خودش جالبه. دوستان نزدیک میتونن خودشون تایید کنن که چقدر اصرار میکنم بهشون که زنگ بزنن یا بیرون بریم(اون موقع ها که فاصلمون 8000 کیلومتر نبود).

تو مهمونی ها هم افراد برون‌گرا میرن معمولا پس دوست جدید پیدا کردنم خودش دردسری داره. 

جالبه این چیزایی که آدم بعد خدا سالر از خدا عمر گرفتن راجع به خودش کشف میکنه. 


اگه من راجع به خودم انقدر نمیدونم، چه انتظاری از بقیس آخه... 

  • مهدی

ایرانیا!

جمعه, ۳ خرداد ۱۳۹۸، ۰۳:۰۳ ق.ظ


سلام


یه استاد ایرانی هست اینجا، میگفت که قدیما توی مونترال که تازه اومده بوده یه کلاس زبان میرفته. استاده یه روز بهش گفته شما ایرانیا ساختار این چیزایی که مینویسید برای کلاس خیلی خوبه. یعنی مشخصه راجع به چی نوشته شده. ولی یه مشکلی هست. بزار اینجوری بگم. رفت رو تخته دو تا نقطه کشید، گفت وقتی که به یه دانشجو غیر ایرانی بگم این دوتا رو وصل کن یه خط میکشه وصل میکنه. ولی ایرانیه میره نزدیکه نقطه هه میشه و هی میچرخه دورش و آخرشم به تهش نمیرسونه قضیه رو!

داشتم فکر میکردم چقدر راست میگه. من خودم موقع حرف زدن شروع میکنم با اعتماد به نفس ولی آخرش که به نتیجه گیری میشه، مخصوصا اگه نتیجه ی خاصی باشه. هی لفتش میدم، هی دور نتیجه میچرخم تا بالاخره طرف مقابلم حرف نهایی رو بزنه! شما رو نمیدونم ولی من رو خیلی دقیق توصیف کرده.

  • مهدی

شاید

چهارشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۸، ۱۱:۴۲ ب.ظ

سلام


نمیدونم این یه تئوریه که اثباتی براش ندارم. همش شایده

شاید هدف از قرار دادن این غریزه جنسی و عشق تو آدم ها این بوده که زبان این طوری که الان گسترش پیدا کرده و توش لغات و عبارت های کاملی برای توصیف عشق داره بوجود بیاد. که نهایتش بشه مثل عرفا رابطه انسان با خدا رو با عشق و معشوق توصیف بشه کرد. اگر این غریزه و ... نبود طبعا نمیتونستیم این علاقه رو توصیف کنیم. چون یه چیز خاصیه که آدم اگه تو شرایطش قرار بگیره فقط میتونه درکش کنه. اون موقع هستش که میتونه منطق و دنیاش رو بزاره کنار و دیوونه معشوقش بشه.

شاید مثلا هدف از قرار دادن لذت از موسیقی هم همین بوده که بشه این افکاری که به کلمه تبدیل کردیم رو به جمله و شعر تبدیل کرد. 

ازین نظره که میگم شاید داریم واقعا اشتباه میزنیم و هدف از خلقت رو عرفا فقط دارن پی میگیرن. 

کلی دستاورد های عارفانه هم داشتیم یه زمانایی ولی خب نمیدونم چی شده که به سمتی که الان داریم میریم، الان داریم میریم!

داریم از موسیقی برای یه چیز دیگه استفاده میکنیم و از غریزه هه هم یه جور دیگه.


البته که تئوریه.

  • مهدی