نوشته های من تنها

:)
نوشته های من تنها

تنها، loner:
کسی که ترجیح میده بیشتر زمان خودش رو با خودش بگذرونه تا باطری هاش پر بشه تا بتونه بره تو جمع. توی یک گروه دوستانه بودن و توی جمع بودن رو دوست داره ولی جمع انرژیش رو تخلیه میکنه.

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۱۵ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

محمود

دوشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۸، ۰۸:۱۱ ب.ظ


سلام


اگه بخوام از یکی از تاثیر گذار ترین آدما تو زندگیم بگم، یه دوستی اینجا بود به اسم محمود که فکر میکنم پاییز سال پیش درسش تموم شدش. 

از ویژگی هاش بدن خفنش بود و عقاید عجیب غریب و رادیکالی داشت و اولاش درکش نمیکردم ولی بعدا کم کم یکم ذهنم رو باز کردم و ازون مرز هایی که براش گزاشته بودن رهاش کردم تا ببینم چخبره واقعا تو دنیای غیر مادی. عقاید مردم چیه. چقدر حرف ما درسته چقدر حرف بقیه درسته. اصلا بقیه چی میگن. حدود 9 ماه بعد از آشنایی باهاش تازه یکم فهمیدم چی میگه.

همچنان هم با 100% روش هاش موافق نیستم ولی خب منو به سمت جالبی برد. اعتقادم رو خیلی قوی تر کرد. 


ولی این بحثای فلسفی و اعتقادی رو بزاریم کنار، من سال پیش حدود یه 5-6 روز پیش همین الان، اولین بار بود که با محمود رفتم باشگاه دانشگاه (بخش ورزشای مقاومتی نه بخش کاردیو) و بهم یه چیزایی از ورزش رو نشون داد. خودش بدن توپی داره.

یادمه روز اول زیر پرس سینه منو گزاشت و گفت فقط فعلا با میله خالی برو، من گفتم هه میله که چیزی نیست برداشتم دیدم 5-6 تا رو بزور میتونم بزنم. اونم با کلی لرزش و کج و کوله رفتن میله. میله 45 پونده که میشه 20 کیلو. 

دیروز بهش پیام دادم که بالاخره بعد یه سال 135 پوند رو بدون دستگاه زدم (60 کیلو) :)

کلی خوشحال شد.


الان خودش تو یه شرکتی کار میکنه تو اتاوا و درگیر کار خودشه. خیلی نمیبینمش ولی گاها ازین صحبتای فلسفی و غیر مادی از راه دور میکنیم.


این عکسه رو همون روز اول گرفتم. پشت سرش بودم یهو خودم رو تو آینه دیدم که 1/10 اونم خندم گرفت گفتم یه عکس بگیرم. عکس شاخی هم شد نهایتا :)) هر کسی میبینه عکسه رو تا بهش نگم اصلا متوجه من نمیشه.

  • مهدی

کامنت

دوشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۸، ۰۱:۵۵ ق.ظ


سلام


یه پست راجع به تجربه های جدیدم خیلی وقت بود میخواستم بنویسم ولی نمیتونستم. تا این کامنته رو دیدم و جرقه اش خورد.


spoiler alert! اگه نوجوون تر از من بیست و خورده ای ساله هستید پست زیر چیزیه که احتمالا بعدا پیش میاد!


صحبت کودک درون بودش تو یه ویدئو ازین کانالی که میبینید، این کامنته کامنته بالاش بود.

چیزی که ازش برام جالب بود این بود که میگه کودک درونی که زنده مونده! 

بخوام یا نخوام تو مرحله ای از زندگیم هستم که میبینم اطرافیانم کم کم دارن بزرگ میشن و جدی جدی بزرگسال میشن و خودمم یه چیزایی حس میکنم. (5 سال بعد قطعا حس میکنم هنوزم بچه بودم الان ولی کاری با اون نداریم)

بخوام یا نخوام یه چیزایی که تو زندگی بزرگسالانه اتفاق میفته داره اتفاق میفته.


مسائل اقتصادی رو بزاریم کنار،

مثلا


- دوستام دارن ازدواج میکنن و مهمونی "باید" برن!!! چیز ساده ای بنظرم میرسه ولی این که وقت آزادت برای خودت نباشه و هر کاری میخوای نتونی بکنی خیلی چیز جدی ایه.


- تصمیمای نادرست دیگه خیلی پیامد های جدی تری داره مثلا یه تصمیم نادرست یکی رو دچار افسردگی کلینیکی میکنه. شوخی نیستش. یا یه تصمیم نادرست نصف دارایی های آدم رو از بین میبره. یا سرنوشت آدم رو عوض میکنه. یک تصمیم.


- باید معاشرت کنم! معاشرت خودش نمیاد مثل مدرسه و دبیرستان و دانشگاه. که میخواستی یا نمیخواستی با یه سری آدم آشنا 

میشدی. انرژی میبره معاشرت. و جالب اینه که آدمای تو جامعه شبیه آدمای تو آزمایشگاه رفتار نمیکنن الزاما!! 


- باید بشینم ویدئو ببینم که چجوری با آدما حرف بزنم!!!!!!! فکر میکردم بدیهیاته


- مردم رو رفتارم قضاوت میکنن و باید درست رفتار کنم. و جالب تر این که من مردم رو قضاوت میکنم!


و خیلی چیزای دیگه و در نهایت:


- مردن کودک درون دوستام و آشنا های نزدیک به سن خودم رو میبینم. مخصوصا اونایی که وارد رابطه یا ازدواج میشن! بخاطر یه نفر دیگه یا بخاطر هرچیزی یه گلوله تو مخ کودک درونشون خالی میکنن. که موضوع همین پست بود. بعضی ها هم که کلا از همون دوران سینگل بودنشون کودک درونشون رو چند سال پیش کارش رو تموم کرده بودن.


خیلی دوست دارم دو تا چیز رو تو 60 سالگی همچنان داشته باشم. یکی مغزمه، میخوام مثل یکی مثل دکتر فیض(سنشون رو با نماد علمی نشون میدادن) تو اون سن بالا همچنان مغزم کار کنه. یکی دیگه هم همین کودک درونمه. امیدوارم بزرگسالی نکشتش.


و جالب اینه که کسی نه بهم گفته بود اینجوریه داستان نه خودم متوجه میشدم از رفتار اطرافیان! تازه کسی هم یاد نداده بود که چی کار باید کرد :))




  • مهدی

رویا

شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۸، ۱۲:۴۹ ب.ظ

سلام

ساعت 4 صبح بیدار شدم داشتم یه خواب میدیدم. گفتم بزار این دفعه تو یه ویس بگم چی داشتم میدیدم بعدا بررسی‌ اش کنم. شاید باورتون نشه ولی 10 دقیقه حرف زدم و با این که این همه حرف زدم ارتباط بین سکانس های مختلف که توضیح دادم رو اصلا یادم نمیاد. خودم فکر میکردم خیلی چیز روتینی تو خواب دیدم که یه دیقه میگم تموم میشه. 

البته با هدف lucid dream خوابیدم شب و قبلش یکم تمریناتش رو کردم. ولی انتظارم انقدر نبود!

دو مرحله خواب تو هم بود که تو مرحله دوم لوسید شدم که معمولا بدرد خودش میخوره چون همون سطح اول خواب رو بزور یادم میمونه چبرسه به خواب توی خواب. 

جالب بود در کل. 

میخوام بگم که این همیشه اتفاق میفته. موقعی که بیدار میشم حدود 4 5 صصبح میگم این که انقدر جذاب نبود که ثبتش کنم یا این که انقدر غیر طبیعی بود که حتما صبح بیدار بشم یادم میمونه و در هر دو حالت هم یادممیره. 

احتمالا بیشتر ثبت کنم ازین ببعد. این که خیلی جالب بود. هرچند از ویسه چچیزی نمیشه فهمید راجع بهش

  • مهدی

گربه داری

جمعه, ۲۸ تیر ۱۳۹۸، ۱۱:۳۰ ب.ظ


سلام


یکی از همخونه قبلیام که همچنان باهاش رابطه دارم، میخواست بره خونشون به مدت دو هفته. اخیرا یه گربه گرفته و باید پیش یکی میزاشتش برای این مدت و چون میدونست من خیلی گربه دوست دارم، به من پیام داد و منم که مگه میشه نه بگم به گربه


اینجوریاس که به مدت 2 هفته ای گربه داری دارم میکنم. 


-----------

یه جلوه هایی از بچه داشتن رو به آدم نشون میده بنظرم. البته من که نداشتم فعلا ولی خب این که تو یه شب 10 بار بیدار بشی بخاطر یه صدایی که این درست کرده رو زیاد شنیدم پیش میاد تو بچه داری.

-----------

دو روز اول که اصلا نخوابیدم تقریبا همش ورجه وورجه میکرد شب ولی الان تو طول روز بیدار نگهش میدارم که شب خوابش ببره. 

-----------

به دمبش دقت کنید خیلی جالبه.



=================

داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم، دوستای دبیرستان. تقریبا تنها کسی که ازون دوران باهاش نسبتا در ارتباطم. 

یه چیزایی میگفت که واقعا تعجب کردم.

کلی از بچه های لامذهبمون کلی مذهبی شدن. نمیدونم گفتم یا نه ولی دبیرستانمون توی یه محله هایی از تهران بود که خیلی مذهبی بودن معنی ای نداشت. بعد اینا اینجوری شدن! 

بعد یکی دو تا از مذهبی هامون برعکس شدن و خیلی حالا جزییات وارد نمیشم.

تقریبا همشون ازدواج کردن! یکیشون ازدواج و طلاق و تو حین طلاق بچه دار شدن تو رزومه اش داره حتی!!!!!!!!!! فکر کنم 2-3 نفر ازونایی که صحبت کردیم ازدواج نکردن. البته که خودم و خودش رو هم تو این عدد حساب کردم!


دیگه این که مشاورمون رفته قهوه خونه زده.


بچهه های مشنگ کلاس که تقریبا کم پیش میومد در جریان درس و مدرسه باشن مشاور و دبیر دبیرستان شدن.


یکی از بچه ها که شوخی کوچیکش با لگد تو شکم یکی دیگه زدن بود و گلدون انداختن از طبقه دوم جلو پای بقیه بود هم حسابی رفته تو کار بیزینس و کارش گرفته. این به قدری نا متعادل بود که من برای خودم یه شخصیت جدا درست کرده بودم که وقتی با این روبرو میشم بتونم اگه کاری کرد یا با حرف برگردونمش حالت عادی یا بتونم از خودم دفاع کنم. موقعی که نزدیکش بودم تو اون نقش میرفتم.


نمیدونم چرا ولی خیلی خیلی عجیبه که اون بچه ها الان هر کدومشون کلی داستان دارن برای خودشون. 


و چقدر بالا و پایین شدن چققققدددرررر.

  • مهدی

اشاره

جمعه, ۲۸ تیر ۱۳۹۸، ۰۷:۲۸ ب.ظ

سلام

من همیشه نسبت به قوی تر کردن شخصیتم تعلل میکردم ولی بالاخره یکم ازین ویدئو های به قولی انگیزشی که ماه ها بود یوتیوب بهم پیشنهاد میداد رو دیدم. ویدئویی از آقای Jordan Perterson بود. انقدر خوب صحبت میکنه این شخص که شاید 10 تا ویدئو نیم ساعته ازش رو تو همین چند روز دیده باشم. 

آدم مغرور همینه دیگه. فکر میکنه خودش بیشتر از بقیه میدونه و نمیتونه بپذیره که یه فیلدی هست که هر روز باهاش درگیره ولی نسبت به درست کردنش اقدام نمیکنه. 

ممکنه بعضی عقایدش یکم رادیکال طور بنظرتون برسه ولی خب یکمم آدم باید به خودش شک داشته باشه و open mind باشه بنظرم. چون اگه جواب درست دست من بودش، دنیا رو باهاش درست میکردم و دنیا خودش میومد ازم یاد میگرفت.  نمیگم حرفاش همش درسته منظورم اینه که بپذیرید جاهاییش که میشه پذیرفت!!!


همین دیگه اگه دوست داشتید برید ببینیدش. من که توصیه میکنم

مخصوصا این ویدئو

  • مهدی

دوربین

سه شنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۸، ۰۶:۰۵ ق.ظ

سلام


قدیما دوربین یه منزلت بیشتری داشت نسبت به الان. فکر کنید مثلا پدر بزرگامون موقعی که عکس میگرفتن، اون عکس واقعا تنها چیزی بود که ازون دوران جا میموند. میشد یه آلبوم که هر صفحش یکسال با قبلیش عکساش فاصله زمانی داشتن. و اگه نمیگرفتن اون عکس رو اون سال ها آز تاریخ به طور خیلی جدی حذف شیفت دیلیت میشد. چه اون ستاپی که توش عکس میگرفتن اهمیتی داشته که مثلا از 2 سال پیش تا یه سال بعد تنها اسنپ شات خانواده آقای فلانیه مثلا.

و آلبوما هم توی عکس به عکسش تفاوت قد بچه ها معلوم بود.

الان انقدر پیوسته عکس و فیلم از خودمون میگیریم که دیگه تو عکسا گذر زمان رو نمیبینیم. 

  • مهدی

مدل

جمعه, ۲۱ تیر ۱۳۹۸، ۰۱:۴۸ ق.ظ


سلام


تو وبلاگ blogydiaries تو همین پستی که لینک کردم، یه موضوعی رو اشاره کرده بودن که منو یاد یه چیزی انداخت که چند وقت پیش خیلی بهش فکر میکردم.


و برام خیلی عجیب و جالب بود.

شاید براتون موضوع عادی ای باشه ولی انصافا تو این بیست و چند سال خیلی دقیق توش نرفته بودم.


فعل ها رو هم اول شخص نوشتم چون شخص با شخص فرق داره ولی بنظرم چیز عمومی ایه در کل. 


مثلا وقتی میخوام با یه نفر حرف خیلی جدی بزنم، میشینم تو ذهنم اون رو جلو خودم میارم و شروع میکنم باهاش حرف زدن. بعد با دیالوگ های مختلف میرم جلو و شرایط مختلف رو بررسی میکنم و چیزایی که ممکنه بگه رو حدس میزنم و با اونا دیالوگ (یا تو همین بلاگی دایریز بهتر میگه مونولوگ)  رو جلو میبرم.


این باعث میشه شرایط مختلفی به وجود بیاد که نمونش همین داستانی که تو وبلاگه گفته شده که شروع میکنم با این شخص "غیر واقعی" بحث جدی میکنم و بحث خیلی جدی میشه و به یه چیزی شبیه همین داستان که محاکمه کردن طرفه یا دعوا کردن باهاشه ختم میشه. یا این که اگه صحبت در جهت دوستی تره به یه جاهای نا معلومی ازونطرف ختم میشه.


حالا صحبتم این نیست که این عمل رو بگم خوبه یا بده.


صرفا این که من الان توی ذهنم "یک دونه مدل"از آقا یا خانم X دارم که وقتی باهاش حرف میزنم جواب میده خیلی خیلی بنظرم باحاله! یکم عمیق تر نگاهش کنیم! این شخص توی ذهن من فقط زندگی میکنه و چیزایی که داره برداشت های من از شخص واقعیه Y هست. یه برداشت های محدود و از منظر خودم یه سری نمونه برداری از صحبت/ چهره / رفتار Y کرده و ذهنم یدونه آدم مجازی ازش ساخته. خیلی خفنه بنظرم. 


---VVV--- این تیکه رو نخوندیدم نخوندید حرفم هرچی بود همین بالا بود

ازون طرف بخوایم فلسفی طورش کنیم، ببریمش همین سمتای علوم شناختی طوری، وقتی با شخص Y حرف میزنیم، بازم خود شخص Y خیلی واقعی نیست. چون اطلاعات سنسوری ما از محیط پیرامون وقتی به صورت فیزیکی به یه انسان دیگه ای نزدیک هستیم، یه چیزایی ازش دریافت میکنه. مثلا چشممون قیافش رو میبینه گوشمون صداش رو میشنوه. هر چی که هست اینا وارد مغز میشه و طبق فهممون، یه چیزی ساخته میشه ازون شخص که میبینیم و میشنویمش. که برای همه ی دنیا همینطوره. چیزی که ازش درک میکنیم همین محدوده ی مرئی الکترومغناطیسی نور و صداست و چند تا حس دیگه. خیلی چیز بیشتری نمیفهمیم عموما.

---^^^^----


کلا باحاله.


عکسه هم ربطی به موضوع خیلی نداره میخواستم یه چیزی پیدا کنم که جزییات کمی از صورت یه آدم رو نشون بده ولی یاد این صحنه از ethernal sunshine of  a spotless mind افتادم. حس کردم خوبه بزارمش.


  • مهدی

پوشش

چهارشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۸، ۰۱:۲۶ ق.ظ

سلام


یه برنامه تلویزیونی هست اینجا به اسم dragon den یعنی غار اژدها یا همچین چیزی.

شبیه مزخرفاتی مثل american idol و ستاره شو خودمون و... منتها اینجوریه که یه نفر یا یه گروه با یه ایده میان و 4 5 نفر سرمایه گذار هستن که تصمیم میگیرن این ایده رو میخوان یا نه.

یه قسمتش رو داشتم میدیدم که یه خانمی اومد که یه مدل bra درست کرده بود که cleavage رو میپوشوند. سرچ کنید خوشم نمیاد این چیزا رو تو وبلاگم بنویسم.

میگفت که من تو محیط کار همیشه ناراحتم چون یا باید زیر پیرهن تاپ بپوشم یا bra ها ورزشی که هیچ کسی نمیتونه 8 ساعت پشت سر هم تنش کنه. برای همین این رو درست کردم که بدرد خانمایی که تو محیط کار هستن و میخوان پوشش داشته باشن بخوره. 

داورا که 4 تا آقا و یه خانم بودن، اصلا قانع نشدن. آقا ها که میگفتن اصلا درک نمیکنن چرا باید این کارو کرد و مخالف بودن باهاش و خانمه گفت باشه من درک میکنم ولی 55 درصد سهام رو میخوام! یا همچین عددی. خلاصه که طرحش رد شد.


خلاصه که اینم بخش جالبی از فرهنگ غرب

  • مهدی

مه آلود

سه شنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۸، ۰۸:۳۴ ب.ظ

سلام


مغزم مه آلوده. شاید بهترین توصیفی که بتونم بکنم. نمیدونم چمه. شایدم میدونم.

تو دو روز اخیر شاید 36 ساعت خواب بودم/رو تخت بودم راحت. 

داشتم سعی میکردم آسیب شناسی کنم خودم رو ولی نمیتونم 100 درصد تطبیق بدم که چمه.

اولین چیزی که به ذهنم میرسه از ایران دور بودنه که خیلی تو خودآگاهم زیاد علاقه ی خیلی زیادی ندارم که کارو ول کنم برگردم مثلا چند وقت دیگه ایران باشم خوش خوشون. ولی خب ناخوآدگاهم رو که نگاه میکنم خوابایی که میبینم دو حالت دارن یا تو ایران و پیش خونوادس یا در حال جا موندن از پرواز یا اتوبوس یا هرچیز دیگه ایه.


زیاد کاری به کار خودم نداشتم تا امروز یکی از بچه های لب اومد به زبون مودبانه گفت از دور داشت منو میدید شبیه زامبی شده بودم.


معنویت هم که فقط در حد رفع نیاز!


آهنگ گوش دادن رو فعلا گزاشتم کنار ولی با صدای بلند تو سرم آهنگ پخش میشه. 


نمیدونم، خودمو زیاد دارم انالیز میکنم. همین جوری آدم اجتماعی ای نیستم ولی وقتی میفتم رو دور آنالیز کردن حتی دیگه نمیتونم درست ادای آدمای اجتماعی رو در بیارم. یادم نمیاد اصن چه تریک هایی میزدم که شبیه آدمای اجتماعی بنظر بیام.


باز خوبه این وبلاگه هست میشه بنویسم و فکرام رو منظم کنم.



  • مهدی

تابستان

پنجشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۸، ۰۵:۲۰ ق.ظ

سلام 

به احتمال 600 درصد یادتون نیست ولی سال پیش هم همین داستانو به یه شکل دیگه داشتم. 

خلاصه که اخطار اومده بود که سطل آشغالتون روگزاشتید جلوی خونه و مونده بیرون چند روزه و خلاصه جریمه میشید تا دو روز دیگه. من نگاه کردم دیدم خبری نیست یادم اومد که جلوی در پشتی که اون یکی واحد این خونه ای که توشمه، سطل بود و اشتباها احتمالا فکر کردن در ورودیشون ازین وره. خلاصه که آره اخطار اومده بود.

دیدم نیستن و .. اومدم خودم جابجا کنم دیدم دوستان آشغال جمع کن عزیز که اومدن، روش برچسب زدن بیشتر از 30 20 کیلو هست و نمیبرمیش. گفتم مگه چی میتونه توش باشه

آها راستی تو پرانتز، پر مگس بود اونجا چون درش باز بود و سنجابا هم پلاستیکا رو پاره کرده بودن. 

تکونش دادم دیدم تکون نخورد، 

محکم تکون دادم فهمیدم توش آب بارون جمع شده. حالا چند روز بوده بیرون که آب انقدر جمع شده خدا میدونه. 

کلی فکر کردم چی کار کنم، چون نمیشد واقعا تکون داد و با سعی کردن به کج کردنش خطر ریختن همه چی بیرون زیاد میشد. 

خلاصه که رفتم سلفون رو برداشتم و اززکفش تا ساق پام رو سلفون چند دور پیچیدم، یه چاقو که ازش بدم میومد رو برداشتم و رفتم بیرون. 

چچند تا سوراخ پایین سطل کردم و آب کثافت پاشید بیرون.

لاز به ذکره چند قطرش رو دست من پاچید و دستم هنوز بعد شاید ده بار شستن با مایع و الکل و... هنوز بو میده. 

نیم ساعت فکر کنم داشت آب میرفت. 

نزدیک اونجا تا چند تا خونه بوی فاضلاب گرفته بود.

تموم که شد سلفون رو برداشتم و در حالی که داشتم بالامیوردم دور سطل رو سلفون پیچیدم و روش رو که مگسای بیشتری تولید نشن.

زنگ زدم صاحب خونه گفتم دهن این مستاجرات رو باید سرویس کنی. 

حالا ببینم از کرایه ماه بعدم چقدر میتونم کم کنم.



این چیزا بده ولی تو جای گرم و مرطوب افتضاحه


خدارروشکر من این اسپند رو آوردم با خودم. 

نصف قوطی خوش بو کننده هوا رو هم خالی کردم تو خونه. 


...... 

در سمت دیگر سکه، اتاقم رو با یکی دیگه از اتاقای خونه که شاید 100 دلاری گرون تر بود مفتی عوض کردم چون مستاجرش نیست و اتاقم تا درست شدنش کلی طول میکشه. 

  • مهدی