نوشته های من تنها

:)
نوشته های من تنها

بببببب ببببببیببببببببببببببب
یکی میگفت که آدما تو سکوت بین کلمه هاشون با هم حرف میزنن

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۱۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

در ادامه ی پست های بازم دیشب

شنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ۰۶:۲۷ ب.ظ

سلام 

چون پست قبلی بنظر یکم ناراحت بودم بگم در حالی نوشتمش که از دیدن طلوع خورشید برگشته بودم ریلکس ریلکس بودم و مدیتیشن کرده بودم. صرفا ناراحتیم به صورت دلسوزانه بود. من قبلا هم گفتم اعتقاد دارم اگه کل جامعه برن خل بازی در بیارن و دنبال چیزای عجیب غریب برن جامعه دچار آشوب میشه. و همیشه یه سری افرا لازمن که پافشاری روی اصول بکنن.

به هر حال

در ادامه ی اون پستی که به بچه مردم چیز میز داده بودم خوزده بود نابود شده بود:

دوباره داستان همیشگی. ساعت ۲ ۳ شب اینا برگشتن خونه. این چند روز اون همخونه ایم که اون داروی گیاهی رو خورده بود خیلی حرف نمیزد راجع بهش.  ولی دیشب دیدم تحت تاثیر الکله و راحت تر وا میده. دوباره ازش پرسیدم دقیق چی شد.

تو پرانتز هم بگم که به مستی دفعه های قبل نبود.

گفت که نمیتونم دیگه الکل رو مثل قبل بخورم. تمام اون ۶ ۷ ساعت انگار یه نفر سوم توی مغزم داشت تمام اشتباهات و خطا های زندگیم رو برام میگفت. اونم نه با حالت ریلکس، تو سرم میکوبوند. الکلم یکیش بود! برای همینم دیگه هیچ وقت نمیخواد امتحانش کنه. و بدترین تجربش با اینجور مواد بود.

همین بود پس تا یکی دو روز آدم حسابی شده بود و کمترم حرف میزد.

  • مهدی

نمیدونم

شنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ۰۳:۴۸ ب.ظ

سلام

واقعا نمیدونم چرا ماها اینجوری ایم. واقعا نمیدونم. من توی پست سایکیدلیک ها، کلی اطلاعات عمومی نوشتم و نوشتم که اینا یه جرقه شاید بشه که کسی که دوست داره ببینه واقعا چخبره بره دنبالش. بعد دوستم میاد همچین کامنتی میزاره. کل هدف پست به زبون آدمیزاد این بود که تحقیق کنید بدون بایاس. لابد یه مرگی هست که دارم میگم تحقیق کنید دیگه. نه رفته یکی از ویدئو ها رو ببینه نه رفته مستند ها رو بخونه. صرفا از بایاس فکری خودش نتیجه گرفته.خب عزیز من این همه درس خوندی و از خدا عقل گرفتی که بتونی استناد و نتیجه گیری کنی دیگه. من مگه گفتم این دارو ها جواب همه ی امراض و رسیدن به خداس؟ من مگه گفتم اینا اصلا چیز خاصی اند؟ گفتم رد پاشون تو کل تاریخ هست و الانم کلی تحقیقات راجع بهش میشه و وقتی میشنویم رییس ستاد مبارزه با مواد مخدر کوکایین و گل رو تو یه گروه میزاره و مشابه اعلام میکنه بدونیم اشتباهه. یا حداقل پس فردا بچت داشت گل میکشید یا کوفت مصرف میکرد بدونی حداقل چقدرداره زندگیش رو نابود میکنه یا نمیکنه.

حیف اون بودجه مملکت که بعد ۴ ۵ سال ملت هنوز روش تحقیق رو یاد نمیگیرن. از جمله خودم.

انگار هرچی میشه سریع باید اعلام نظر کنن. بابا شروع کن یه وبلاگ بنویس بع از دو سال ببین چقدر نظراتت مسخره بوده. بعد بفهم که دو سال بعدم ممکنه نظرات الانت اشتباه باشه. و آدم در هر لحظه ممکنه نظراتش اشتباه باشه. اگه همچین حسی هم نداره کسی یا نا آگاهه یا سایکوپت.

یکم شک کردن به نظرات بخدا بد نیست.

من خیلی وقتا کامنتای اینجوری رو جدی نمیگیرم ولی وقتی دوستی که اعتقاد دارم آدم حسابیه و اهل فکر کردنه همچین چیزی رو فقط بر اساس بایاس مینویسه واقعا ناراحت میشم. اونم به صورت خصوصی که نتونم جوابی بنویسم. یعنی که من میخوام حرفم رو بزنم و چیزی نمیخوام بشنوم.

  • مهدی

چین

جمعه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۸، ۰۸:۵۸ ب.ظ

سلام

پوزش بابت غلط املایی تو تیتر پست قبلی. دیدم که دیگه کلی آدم دیدنش دوباره منتشرش نکنم مجبور بشن دوباره ببیننش.

.....

زیانگ رو نمیدونم یادتونه یا نه. یکی از دانشجو های چینی آزمایشگاهمون هست. امروز داشتم ازش میپرسیدم چخبره تو هونگ کنگ.

من خودم خیلی اخبارش رو دنبال نکردم و صرفا میخواستم سر صحبت رو باز کنم.

میگفت که هونگ کنگ بنا به دلایل تاریخی یه جورایی یه سیستم جداگونه از سرزمین اصلی چین داره. قوانینش بسیار دمکرات تر هست. چند وقت پیش گویا یه نفر میره از سرزمین اصلی تو هونگ کنگ (یا برعکس) و دوست دخترش رو میکشه. ولی دادگاه اونجا فقط یک سال حبس براش میبره. 

این میشه که اعتراض میکنن که سیستم دولت اصلی باید به هنگ کنگ وصل بشه. حالا تو هنگ کنگ تظاهرات میکنن که اگه این اتفاق بیفته ما آزادیمون رو از دست میدیم. و این داستانایی که میبینید. 

پرسیدم تو تو هنگ کنگ بودی یا سرزمین اصلی؟ گفت سرزمین اصلی. گفتم که چجوری بود اونجا؟ گفت اول این که رسانه خیلی محدوده و تحت کنترل دولت. مثلا سایتای خبری خارجی بسته است. گفتم تو ایرانم همینجوریه ولی مردم VPN استفاده میکنن. گفت که 

1- تو چین خیلیا زبون انگلیسی بلد نیستن

2- دولت چند سال پیش VPN ها رو هم بست، مثل داستانی که تو ایرانم اتفاق افتاد. شرکتای VPN رو هم بلاک کرد.

گفت البته اگه تو چین زندگی کنی خیلی نمیفهمی چرا هنگ کنگیا دارن تظاهرات میکنن. میگفت دوستام از سرزمین اصلی که زنگ زده بودن میگفتن که اینا دیوونه شدن یا ؟ چشونه؟ چون رسانه هیچ بازتاب درستی ازشون نمیکنه.

گفتم که زندگی اینجوری بهتره یا اونجوری؟ گفت که اونجا اینجوریه که اگه بلد باشی با مردم کار کنی، میتونه شغل دولتی بگیری. البته که باید پارتی داشته باشی یا شانس خوبی داشته باشی.

میگفت کسایی هم که شغل های بالایی دارن مثل رییس یه بیمارستان یا یه شغل مهم تو دولت باید خیلی حواسشون باشه با کی ملاقات میکنن یا چی میگن. اگه اشتباه کنن فرداش زیرآبشون زده میشه و ممکنه زندان بیفتن.

میگفت پدر و مادرش توی بیمارستان دکتر هستن. میگفت حدود 50-60 سالشونه ولی هنوزم باید تکلیف انجام بدن! گفتم منظورت چیه گفت یه App هست که یه سری سوال ازشون میپرسه. مثلا چه سالی جناح سیاسیشون تشکیل شد؟ چه شعاری داره؟ ازین جور سوالا. و باید یه امتیاز بالاتر از حد مشخصی بگیری وگرنه خدا میدونه چی میشه.

من با کتاب 1984 خیلی رابطه برقرار نکردم ولی بنظر میاد خیلی هم دور از ذهن نبود سیستم کمونیستی. یه میلیارد و 600 میلیون نفر دارن اونجوری زندگی میکنن. 

خلاصه که اینجوریاس

  • مهدی

تخیل

دوشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۱۷ ب.ظ

سلام

خیلی وقته دارم سعی میکنم ببینم وقتی به یه صحنه فکر میکنیم یا یه چیزی رو تصور میکنیم دقیقا کجا داریم میبینیمش؟! اون تصویره کجا شکل میگیره؟ اطلاعاتی که چشممون میاد چی میشن وقتی تخیل میکنیم؟

آیا اون تصویر ها رو میبینیم؟ تعریف دیدن چیه؟ چرا وقتی سعی میکنم نسبت به محیط تخیلی تو ذهنم آگاه تر بشم، یعنی مثلا روی یه چیز خاص تو اون صحنه تمرکز کنم و با دقت ببینمش یا جواب این سوالا رو بفهمم تصویره از بین میره :/

کسی تلاش کرده سر در بیاره؟؟

  • مهدی

خدا پرستی

شنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۸، ۰۳:۰۰ ق.ظ

اینم ازون پست طولانی هاست و میخواستم ویسش کنم ولی نتونستم. کسی دوست داشت بخونه. ازون بحثای فلسفی طوره. سعی کردم ویسش کنم ولی بنظر میاد خیلی وقت میگیره. یه هفته است نوشتمش ولی منتشر نکردم. کسی دوست داشت بخونه. همون شرایط قبلی هم هست. ممکنه سوالاتی ایجاد کنه که اذیتتون کنه.بنتبراین اگه با عقایدتون راحتید نخونید. 

مثل پست قبلی هم این نظرات منه تو امروز. نظراتمم خیلی سریع عوض میشه. این فقط یه اسنپشاته از امروز.

سلام

همخونه ای جدیدام هفته پیش بالاخره اومدن و یکم از تنهایی در اومدم. ۴ نفرن، سال دوم کارشناسی، رشته های مختلف ریاضی و فلسفه و روانشناسی و یه چیز دیگه. هر چهار تاشون هم بازیکن راگبی اند. 

چند روز پیش خیلی خونه گرم بود اینا هیچ کدوم لباس تنشون نبود و احساس میکردم خیلی کوچیک ترم ازشون!. مهم تر از همه این که وقتی 4 نفر همزمان گنده تر از آدم باشن آدم خود به خود یکم تو حالت تدافعی میره ولی سعی کردم شخصیتم رو باز نگه دارم که ببینم میتونم باهاشون ارتباط بگیرم؟ و خداروشکر خیلی اجتماعی هستن.

با دوتاشون دیشب از ساعت ۱ تا حدود ۳ سر همین چیزایی که چند وقته درگیرشم حرف میزدم  و بشدت دیدگاهاشون جالب بود. تهش البته مشکلا حل نشد فقط همه تایید کردیم واقعا نمیدونم چخبره.

مخصوصا این که این ها با این که سنشون پایین هست مقادیر زیادی مواد Psychedelic مصرف کردن. خوبیش اینه که این دوتا برای موارد غیر از پارتی هم مصرف استفاده کرده بودن و میشد ازشون پرسید که چجوریه نظرشون راجع به این مواد. 

هرچی بود اینا هم خیلی اپن مایند بودن. ولی چند روز پیش با یکی دیگشون صحبت خدا و خدا شناسی شد، دیدگاهش جالب بود. این دوستمون فلسفه میخونه. گفت بدی فلسفه اینه که خودت میری ایدئولوژی های مختلف رو بررسی میکنی و خودت به یه نتیجه میرسی. بعد ممکنه یه خدای اشتباه رو پیدا کنی و خدا اصلیه بعد مرگ چوب توی آستینت می کنه.

بهش گفتم بنظر من اگه خدا خداست، اگه تو با فکر به نتیجه برسی و حتی نتیجه اشتباهی هم باشه براش ارزشمنده. 

گفت بنظرت اینجوریه؟ (یعنی نه قبول ندارم)

بعد یهو دیدم اوه اوه ما خداهامون یکی نیست.

این خداش خدای انجیله که خیلی قابل پیشبینی نیست و شبیه شخصیت یه پدر یکم غیر منطقی و سخت گیر الکی هستش. من خدام بخشندست و به فکر کردن تو همه چیز تشویقم میکنه. این باعث میشه تفکر دوگماتیک و اپن مایند از هم جدا بشه.

یعنی بنظر میاد شما طرز تفکرت با خدایی که برای خودت میتراشی رابطه خیلی تر تمیزی داره.

و این خیلی برام جالب بود

.......

جوردن پیترسن واقعا نابغه است. یه سری ویدئو داره که داستان های انجیل رو میاد مو شکافی میکنه و تو اولین ویدئو هاش، میاد سیر منطقی روند خدا شناسی تو انسان ها که با تکامل جور در میاد رو بررسی میکنه.

اگه فرض کنیم تکامل درسته، انسان ها از اون موقعی که هوشیار شدن، از همون اول دنبال خدا بودن. خدا شناسی باعث میشه بفهمیم چخبره و چه هدفی داریم و چه آزادی هایی داریم. 

بعد انسان ها همش دنبال این بودن که این ایدئولوژی خدا رو بهتر و بهتر کنن و پیشرفت ایدئولوژی رو تو تاریخ خیلی خوب میتونیم ببینیم.

مثلا قضیه پرستش ماه و ستاره و آفتاب و ... رو شنیدیم

از یه نقطه ای از تاریخ به قبل، انسان ها خودشونو زاده و آفریده طبیعت میدونستن. یه نیرویی تو آسمون که نور میده، آتیش که انرژی درست میکنه و ...

بعد از یه جایی ببعد صفات مختلف انسان ها به صورت خدا های مختلف در میاد. مثل خدای عشق archetype عشق هست و من عاشق این کلمه آرکیتایپ هستم. اخیرا باهاش آشنا شدم. معنیش اینه که شما برای تصور یه چیزی میای بهش یه داستان نمادین و تیپیکال نسبت میدی. یعنی اون خدا داستانی داره که میاد و توش نحوه ی رفتار کردن با عشق رو بیان میکنه و مصداق 100% عشق هست. و همینجوری خداهای دیگه. خدای جنگ، خدای روزی دهنده، خدای آفریننده، خدای نابود کننده.

این مدل چند خدایی تو یونان و مصر به وفور بوده و داستان هایی که این خداها دارن خیلی آموزنده اس. داستانا داره نشون میده بشر چجوری راجع به این قوا فکر می‌کرده. 

و جالبه که تو اون طرز تفکر بنده های خدا یه جورایی اسباب بازی بودن برای خداها. یهو خداهه عصبانی می‌شده می‌زده میترکونده نصف جمعیتو با طوفان یا رعد و برق. یا بنده ها میخواستن نسبت به خداهه شورش کنن و میزدن مجسمه های خداهه رو میشکوندن و قدرت خداهه کم میشده. اینجوری روحشون رو  به نوعی آزاد میکردن.

دقت کردید وقتی عصبانی میشید شاید ۹۹ درصد شخصیتتون یه شخصیت آرکیتیپیکال عصبانیه، انگار خدای عصبانیت شما رو تسخیر کرده. یا وقتی خیلی تشنه اید همه ی توجه به پیدا کردن آبه. انگار با یه شخصیت تشنگی تسخیر شدید. هر چقدر هم بیشتر تحت تاثیر تاثیر باشید قوی تر میشه. ممکنه تو عصبانیت خودتون رو کنترل کنید.انگار خدای منطقی ای اومده به خدای عصبانیت گفته بکش کنار و زورش بیشتر بوده.

یا مثلا وقتی کسی عاشق میشه منطق حالیش نیست انگار خدای عشق خدای منطق رو کشته و دیگه کاملا تحت تاثیر اونیم.

طرز تفکر زیر دست خدا ها بودن، خیلی اذیت کننده بوده برای مردم. آزادی رو ازشون میگرفته.

شاید قبل این تو شرق هم استارت خدا و جهان شناسی به نحو دیگه ای میخوره. تو شرق داستانا به این صورت میشه که تعداد خدا ها کمتر بوده ولی یه خدا به شکل های خیلی مختلفی در میومده. مثلا همین شیوا که گفتم پست قبل، خیلی حالتای عجیب غریب خیلی متفاوتی داره.

مثلا وقتی چشم سومش رو باز کنه دنیا نابود میشه به صورت وحشتناکه سناریو تیپیکال آخر الزمانی. ازون طرف جور دیگه ای که ظاهر میشه یه مرد هست که در حال مدیتیشن خیلی عمیق هست و یه جا نشسته. از یه طرف روزی دهنده است تو شکل دیگه. حالا میگم تو یه پست جدا. خلاصه که یک خدا با چند شخصیت یا نقش هم اینجا داریم. ما مسلمونا بهش میگیم صفت البته. مشابه ولی یکم متفاوت.

دلیل این چند شخصیتی اینه که انسان ها همیشه خدا رو شبیه انسان/پیچیده ترین موجود تصور میکنن. تصور یه شخصیت فرا ابعادی بزرگتر از انسان سخت بوده پس خدا به صورت های مختلف ظاهر میشده.

خط قبلی به یه نحو دیگه رو میشه اینجوری نوشت(همونه تقریبا ولی دوبار نوشتمش و نمیدونم کدوم بهتره)

موقعی که این ایدئولوژی داشته به وجود میومده، برای مردم راحت تر بوده که این موجود فرا ابعادی رو به صورت انسان ولی با شخصیت های مختلف بپذیرن. چون تصور یه Conciousness بدون بدن خیلی کار سختیه. پس الان که یه بدن داره، و این محدودش میکنه، برای نا محدود کردنش در شرایط مختلف به شکل های مختلف ظاهر میشه..

همیجوری کانچسنس بشر پیشرفت میکنه و تو گوشه های دیگه دنیا. 

دین های جدیدی میان که مردم توش آزاد ترن. به قول جوردن پیترسون، تو یه جایی از تاریخ یه اتفاق عجیبی میفته. دیگه آدما یه روح خدایی یا رو divine رو تو خودشون میبینن. دیگه اینا اسباب بازی خدا نیستن. هر انسانی ارزشمند میشه. جامعه امروزم قوانینش نسبتا همینه. اختیار یه قدر الهی هست که آدما کم کم حسش میکنن. مثالی که میزنه اینه که اصلا به یه نفر بر میخوره که اختیارش رو زیر سوال ببریم. مثلا یک اثر هنری خلق کرده و بهش بگی تو کاره ای نیستی این خودش به وجود اومده. یا این که آزادی رو از یک نفر گرفتن یکی از جالب ترین قوانینی هست که بشر برای تنبیه بوجود اورده.

بعد کم کم این وسطا توی خاور میانه، ایدئولوژی های تک خدایی بوجود میاد. که دین های سیستم ابراهیمی باشن. خوبی این ایدئولوژی اینه که آزادی خوبی داره قوانین اجتماعی داره و دردسر چند تا خدای غیر قابل پیشبینی رو نداره.

مثلا حضرت موسی ۴۰ سال تو بیابون گیر یه جامعه کوچیک بود و خودمون رو بزاریم تو اون لحظه میبینیم که یه نفر باید یه سری قانون درست میکرد تا این جامعه رو از دیوانگی و اغتشاش دور نگه داره. نظم لازم بود. این شد که حضرت موسی با ۱۰ فرمان معروفش برگشت پیش قومش و نظم رو براشون اورد. مکانیزمی که با خدا حرف زد رو فعلا صحبت نمیکنم راجع بهش ولی فعلا بپذیرید.

حضرت عیسی هم درگیر شرایط جالبی بود.

حضرت عیسی، تو حکومتی بود که خیلی حکومت دوست داشتنی ای نبود و ایشون میخواست قوانین جدید و ایدئولوژی جدید بیاره. ایشون ویژگی خیلی جالبی که داره، اینه که تو داستانش جوری به حقیقتش ایمان داره که تا تهش میره و کشته میشه.

کلا ریخته شدن خون خیلی تو تاریخ به محکم کردن ایدئولوژی ها کمک کرده. به قولی تاریخ با خون نوشته میشه.

من متن دقیق قرآن رو در مورد حضرت عیسی نمبتونم تحلیل کنم چون عربیم خوب نیست ولی قرآن میگه به یهودی ها بگو اون ها عیسی رو نکشتند. یکی میگفت از این دوتا برداشت میشه کرد. ۱ یهودی ها عیسی رو نکشتند و زنده بود. ۲. یهودی ها نکشتند و رومی ها کشتنش.که این دومی بنظرم به دیدگاه مسیحی ها نزدیک تره! و منطق. چون بالاخره اتفاقیه که بوضوح توی n تا کتاب اومده. ولی در هر حال کشته باشنش یا نه مهم داستانه که میمونه. داستان حضرت عیسی هم میشه یه archetype جدید. آرکیتایپ ایمان داشتن به هدف و تا آخر براش جنگیدن.

جوردن پیترسون میگه داستان لازم نیست حتما اتفاق بیفته. نگاه کنیم دور و برمون رو ماها رمان هایی میخونیم که شاید واقعیت نباشن ولی ازشون درس میگیریم. چیزی هم که اینجا هست اینه که یه تمدن روی این داستان بوجود اومده. که شاید بخاطر یه سری مشکلات که از طرف کلیسا بوجود اومده، خیلی هم راه رو اشتباه رفتن تو برهه هایی. ولی هست!

نگاه کنید ما هم تو اسلام مشابه این داستان رو سر امام حسین (ع) داریم

داستان ریخته شدن خون کسی که تا آخرش به راهش ایمان داشت. که خیلی خیلی مهمه. همه موافقن که حداقل شیعه رو این روی زمین نگه داشته.

و جالبه که چون داستانش حالت آرکیتایپی داره توی تئوری دین ما خیلی نقش بزرگی رو بازی میکنه. حالا دیدید چرا عاشق این کلمه شدم؟ چون خیلی خیلی کمک میکنه تو جلو بردن بحث.

حالا بگذریم و بیایم جلوتر دین های جدید رو ببینیم.

اسمش شاید دین نباشه ولی کار همون قبلیا رو میکنن

فیلمایی مثل avengers و star wars فیلمای بسیار نمادینی هستن که واقعا فرهنگ غرب رو شکل دادن. تقریبا هم همون کار دین های قبلی رو میکنن. ولی چیزی که عوض شده اینه که انسان دبگه یه پارت کوچیکیش خدا نیست. خیلی بیشتر خداست و super hero هستش. این سیر قشنگیه تو تاریخ که کانچسنس انسان ها هی داره بزرگ تر میشه. از اسباب بازی تا یه چیز شبه خدایی.

یک مدل قابل تفکر تری از خدا که اخیرا باب شده هوش کیهانی و cosmic consciousness هست که یکم مدل قابل فهم تری از خدا میده.

میگه که یه هوشی به کل این کیهان مسلطه. یه چیزی شبیه خدای اسلام خودمونه. اون هوش توی پس زمینه دنیا هست و دنیا روش ساخته شده. قضیه از کوزه همان برون تراود که در اوست هست. وقتی ما به نحوه ی تشکیل زندگی رو کره زمین نگاه میکنیم، مدل های مختلف حیات و انسان ها و قابلیت هاشون، میتونیم بگیم اینا یه چشمه ای از اون هوش کیهانی توی پس زمینه کیهان هستن. یعنی اگه میخواید بدونید خدا واقعا چه شکلیه، توی این طرز تفکر یه موجود فرا ابعادی هست که روی سطح سه بعدی اش، جهان به وجود اومده و هر چیزی که تو این جهانه رو روی هم بزارید، میتونید تقریبا بفهمید خدای پشتش چه شکلیه. 

برای همین عرفا وقتی خیلی دیگه میرفتن تو بطن قضیه، از هر چیزی شگفت زده میشدن. عاشق انسان ها میشدن. عاشق حیات میشدن. چون میدونن هر انسانی هر چیز زنده و غیر زنده ای یه چشمه از خدای توی پس زمینه اش هست.

ولی خب چیزی که جالبه اینه که الان این motivation speech ها رو آدم میبینه، توشون یه چیزایی مشترکه. میگن از کیهان یا از جهان، خواسته هاتون رو بخواید و خواسته های بزرگی هم بخواید.

اسم جهان رو بزارید خدا، از خدا خواسته هاتون رو بخواید و خواسته های بزرگی هم بخواید آشنا نیست؟ 

بله دعا و نماز هر روزمون همینه.

نماز استراکچر خیلی باحالی داره.

تو سوره حمد، خب حمد خدا رو میگیم. یعنی انرژی مثبت به جهان/خدا یی که تصور میکنیم میدیم. بعد که اون خدا رو به صورت معنوی شارژ کردیم و صفت های خوبش رو گفتیم ازش میخوایم که مارو تو راه درست هدایت کنه.

اون خدا اصلیه که نیازی به این ها نداره! 

ما داریم در واقع این خدای کوچیکی که روح خدای درونمون هست رو شارژ میکنیم!

ما داریم از جهان/خدا میخوایم به راه آدمایی که کارشون درست بوده هدایتمون کنه! خیلی جالبه. بعدم بیشترش دوباره بزرگ کردن خدایی هست که درونمونه. داریم پرستشش میکنیم. ما یکم روح خدا داریم و اون تنها چیزیه که داریم و قراره برامون بمونه. وقتی نماز میخونیم شارژش میکنیم و سعی میکنیم اون خدا رو که متصور هستیم به اندازه ی خدای اصلی بزرگ کنیم. اگه به اون اندازه بزرگ بشه ما یه کانکشنی از درون با بیرون برقرا کردیم چون این خدا همون خدا میشه.

حالا وقتی یه خدای کامل داریم درون خودمون، میتونیم ازش هرچیزی بخوایم و اون هم به ما منعکسش میکنه.

یه جورایی پیامبر ها یکی از اولین Motivational speaker ها بودن ولی متاسفانه چیزی که باقی مونده تشریفات مذهبی یا Ritual هاست. خیلی وقتا دلیلی که ریچوآل ها به وجود اومدن از بین رفته.

 

یه داستانی هست که شاید شنیدید. میگه تو یک معبدی یه گربه بوده. موقعی که این مانک ها شروع میکردن مدیتیشن کردن، گربه هه میومده و حواسشون رو پرت میکرده. کاری که میکنن این بوده که هر وقت میخواستن مدیتیشن کنن گربه رو یه جایی به یه درخت میبستنش. میگذره و میگذره و این اتفاق هر دفعه میفته و تبدیل میشه به یک سنت. به یک تشریفات مذهبی. چند صد سال بعد تو اون معبد هر وقت میخواستن مدیتیشن انجام بدن میرفتن یک گربه از یه جایی پیدا میکردن و میبستنش به درخت و بعد شروع به مدیتیشن میکردن. 

تو خیلی مذاهب و دین ها همچین وضعیتی هست. وضعیتی که دلیل یک کاری رو نمیپرسیم و از ترس اشتباه نکردن انجامش میدیم. 

بسه دیگه برای امروز.

  • مهدی

یک شب طولانی

جمعه, ۸ شهریور ۱۳۹۸، ۰۶:۴۵ ب.ظ

سلااام

ببخشید یکم اصلاح شد

کمربند ها رو ببندید که عجیب ترین شب زندگیم دیشب بود.

بزارید ببینم از کجا شروع کنم.

دیشب یکی از بچه ها از ایران اومده بود و تصادفا ما مدتی تو یه آزمایشگاه با هم بودیم. استادش توی کلگری بود (2000 کیلومتر اونورتر) و اخیرا منتقل شده بود دانشگاه ما که جالبه این همه تصادف در نوع خودش که باعث شد جفتمون ختم به یک آزمایشگاه بشیم.

خلاصه که خونه ش 2-3 روز دیگه آماده میشه و فعلا پیش منه یکی دو شب.

لازم به ذکرم هست که ساعت بدنش 9-10 ساعت جلو تر از اینجاست و خلاصه که خوابیدن سر وقت کار لازمیه براش تا ساعتش درست بشه.

حالا اینا رو داشته باشید. 

دیروز رفتم کمکش کنم وسایلش رو برداره و بره یه کار کوچیکی رو انجام بده. رفتیم خونه و منم غذا رو گزاشتم بپزه و اینم رفت قرارداد خونه رو امضا کنه.

وقتی اومد و غذا رو خوردیم ایشون(س.) تو اتاقم نشسته بود و منم رفتم بالا ظرفا رو بشورم. هم خونه ایم رو دیدم (Conor کانِر)

یکم کارای عجیب غریب میکنه و داشتیم حرف میزدیم. چند ساعت پیشش داشت میپرسید که بنظرت کدوم یکی از 4 تا همخونه ای دیگه دیوونه ترینن. منم گفتم نمیدونم بین تو و یکی دیگه (Arthur آرتور). ولی اون موقع بهش گفتم فکرامو کردم تو دیوونه ترینشونی. گفت چرا؟! هنو چیزی ندیدی از من که :).

یکم مثال زدم براش. مثلا یه ویدئو بود که با سیب یه پیپ درسته کرده بود و داشت ازش گٌل میکشید و خیلی تو ویدئو هه داغون بود. یه کپشن هم داشت که نوشته بود احتمالا امشب دستگیر میشم!

چون تصورش شاید سخت باشه شبیه این عکسه میشه.

گفت که من رو باید با دوستم ببینی. و شروع کرد داستان تعریف کردن. گفت یه شب من و دوستم و یکی دیگه از دوستاشون با هم به شدت مست بودن و رفته بودن توی یک کارخونه و داشتن گلدون میشکستن و صندوق پست آسیب میزدن. بعد این دوستش خیلی قاطی میکنه و میره بالای یه سیلوی 50 فوتی بهشون شروع میکنه فحش دادن. اینم گفت من حس کردم اگه این رو ولش کنم به خودش آسیب میزنه. اوردیمش پایین و این تقلا میکرد. گفت این مشت میزد به من من مشت میزدم به این. انداختمش رو زمین، توی یه چاله ی گٍلی. و خون داشت از سر و صورتمون میومد و همچنان من داشتم اینو میزدم و اون داشت منو میزد. گفت یهو صدای آژیر پلیس شنیدیم.

کارخونه یه در ورودی داشت و بقیه فنس سیم خاردار بود. پلیسا که از در ورودی داشتن میومدن و تنها راه فنس ها بود. تیشرت ها رو در اوردیم و روی سیم خاردار انداختیم و سعی کردیم از روشون بریم. سیم خاردار ها پاهامون رو پاره کردن !! افتادیم اون ور فنس ها 

گفت یهو شنیدیم یه ماشین پلیس از اون طرف داره میاد. من که دیدم راهی ندارم به این دوستم گفتم که تو بدو :)) که پلیس دنبال این بیفته که اینا رو تو دردسر انداخته و اینا فرار کنن:)) اوج رفاقت !!

گفت نقشه شون هم کار کرد و اینا رفتن خونه. 

5 صبح یهو دیدن این دوستشون پشت دره. با تیشرت پاره و گلی و خونی. با صدایی آروم و ریلکس گفت میشه من یه دوش بگیرم اینجا؟

داستان دو

یه بار پدر و مادرش یکی دو روز خونه نبودن و این رفیقش رو دعوت کرده بود. از قضا این ها یدونه ازین چیزای آتیش بازی داشتن. گفت دوستش اینو تو دستشویی/حموم روشن کرد و فکر کرد میتونه با دست خاموشش کنه ولی اینا آتیش میگیرن دیگه میرن. 10 تا پوکه داشت و شلیک کرد و در و دیوار سیاه و سوراخ شده بود. خونه هم پر دود. 

گفت دو تا فن صنعتی اجاره کردیم و کلی شوینده و ... خریدیم. 24 ساعت وقت داشتیم خونه رو شبیه روز اولش کنیم.گفت سوراخا رو هم با چسب پوشوندیم و روش رو رنگ زدیم. میگفت پدر و مادرش هنوز نفهمیدن :))

آره خلاصه اینا رو گفت و گفت تو اون جایی که ما بودیم هیچ کاری برای کردن نبود و فقط کافی بود با دوستای بد بیفتی و کارت به این چیزا ختم میشد.

اینا گذشت و من سعی کردم س. رو بیدار نگه دارم تا 11 12. خودمم یه مدیتیشن داشتم گوش میدادم و وسطش خوابم برد.

یه مقدار خواب چرت و پرت بی سر و ته دیدم و ساعت 2 بیدار شدم. دیدم هدفون رو گوشم نیست و بغلمه. نمیدونم کی خوابم برده بود. سعی کردم دوباره بخوابم تا 2:30 خوابم نبرد. 

2:30 آرتور و کانر برگشته بودن از کلاب و بشششدت مست بودن. مشکلی که هست اینه که وقتی کسی راه میره طبقه بالا خیلی پایین که اتاق منه صدا میاد. منم تا 3:30 سعی کردم بخوابم بازم نشد و اینا هم صداشون میومد. 

گفتم سگ توش و رفتم بالا باهاشون حرف بزنم. 

کانر منو دید گفت بیدارت کردیم؟ گفتم نه بیدار بودم ولی نتونستم با صداتون بخوابم. عذرخواهی کرد و خیلی ناراحت شد! بعد اومد منو خوشحال کنه منو برد آشپزخونه گفت برات پاستا درست کردم. و دیدم رو زمین پر پاستاست و یه آبکش گنده هم پاستا تو سینکه. که تقریبا نیم پز و به هم چسبیده بود. منم گفتم باشه و یکمش رو برداشتم بخورم و چون افتضاح بود خیلی نخوردم. اصرار میکرد که بخورم که خوشحال بشم!  

راضیش کردم که حله 3:30 نصفه شب گشنه ام نیست و بازم حس کرد ناراحتم. 

گفت یادته اون داستانی که بعد از ظهر گفتم رو ؟ گفتم آره.

من روی مبل بودم. جلوم زانو زد و اشاره کرد به گونه اش. گفت میخوام با مشت بزنی تو گونه ام!!

آرتور داشت با دوستش ویدئو چت میکرد. 

من میگفتم نه بابا من مشت نمیزنم به کسی ولی شاید 2-3 دقیقه داشت منو راضی میکرد بزنمش. منم هی سعی میکردم به آرتوره بگم که بیاد کمک اونم نمیشنید.

خلاصه که بهش گفتم ببین من تاحالا هیچ کسی رو نزدم. و تو رو هم نمیزنم. گفت چرا. گفتم چون ما داریم تو جامعه کنار هم زندگی میکنیم که همدیگه رو لازم نباشه بزنیم!! 

راضی شد.

گفتم خب شبتون چجوری بود؟

گفت که فلان جاها رفتن و ... و گفت داشتیم میرفتیم یدونه مجسمه مریم مقدس رو از یه جایی بدزدیم، برش داشتیم ولی خیلی سنگین بود. اونجا کفشام رو گم کردم و شاید فردا پلیس بیاد اثر انگشتم رو روی کفشا پیدا کنه و... البته این تیکه آخرش راجع به پلیس جدی نبود. 

بعد گفتم خب چرا.

گفت که خراب کاری. نمیدونم.

گفت من آتئیستم. تو مثلا اگه آتئیست بودی و یه مجسمه محمد یه جایی بود نمیرفتی خراب کاری کنی؟

گفتم خب اون مجسمه برای اونایی که نصبش کردن مهم بوده و براشون اهمیت داشته.

گفت ببین من خیلی جاها رفتم تو دنیا. آسیا چند تا کشور رفته و زندگی کرده اروپا بوده و گفت که آمریکای شمالی بی ادب و بی تربیت ترین و بی احترام ترین جای دنیاس.

گفت مثلا همین رو نگاه کن. وضعیت خونه رو ببین. وضعیت اتاقم رو ببین. 

اتاقش اینجوریه که تنها راه رسیدن به تختش، پریدن از روی 2 متر وسایله و افتادن رو تخت.

گفت تو آمریکای شمالی خانواده ها هیچ اهمیتی به تربیت بچه ها نمیدن. میگفت من تو خونه ی پدرم 9 ماه روی زمین سیمانی/ بتنی (؟) میخوابیدم.

خونوادشون بی پول نبودن ها. اتفاقا اینایی که کارشناسی این دانشگاه میان متوسط به بالا هستن.

بی اهمیتی این موضوع رو برای خانواده میگفت.

(آها راستی اینم بگم مردم الکل میخورن خیلی باز میشن و حرفای شخصی میزنن. )

میگفت من هیچ وقت درک نمیکنم که بحث راجع به مدیتیشن و چیزای معنوی میکنی یا راجع به انواع دارو ها و نحوه استفاده شون توی مراسم های مذهبی تحقیق میکنی در حالی که ما برای پارتی ازشون استفاده میکنم. تو ذهن من الان اینه که چجوری خراب کاری کنم. چیزیه که تهه ذهنمه و اونه که بهم فرمان میده.

میگفت که الان داری میبینی، با این فرهنگ آشنا بشو ولی هیچ وقت تغییر نکن. هیچ وقت سعی نکن شبیه آمریکایی های شمالی بشی. 

اینا رو با حالتی میگفت که ناراحت بود. خیلی ناراحت بود از وضعیتش. از طرز فکرش. از فرهنگش.

من دیشب فقط احترامم بهش خیلی بیشتر شد. هرچند که گند زده بود به خونه. میدونید برای من مهم نیست یه نفر چقدر آدم کثیف و خراب کاری هست. این که خودآگاه باشه و بدونه اشتباه کرده خیلی بزرگتره برام. چون ما که شرایط زندگی و دوستاش رو نمیدونیم. آدم بد کار بد رو با علاقه انجام میده و پشیمون نیست.

خلاصه که حدود 4:30 صبح بود.

نمیدونم چی شد بحث رفت سمت یه گیاهی که اسمشو نمیبرم. که این گیاه رو تو همه خونه ها داریم و داروی گیاهی هم هست. ولی اگه به اندازه کافی بخورید حسابی توهم میزنید. البته این طوری که تو اینترنت میگه. این کانر گیر داد بیاید این رو روی من تست کنید. دوزی که میشه به اندازه کافی رفت جلو و یه حس کلی به آدم دست بده 3 گرم هست. ولی دوز کاملش حدود 7 گرم. حدود 3.3 گرم بهش دادیم و کار نکرد. 4.5 گرم دیگه هم دادیم بهش و من رفتم نماز بخونم برگردم. این دارو حالت تهوع به آدم میده. رسیدم بالا دیدم تو سطل آشغال داره بالا میاره. گیر داد که همش رو بالا اورده و دوباره 3-4 گرم دیگه دادیم بهش با یه روش دیگه. (من حواسم بود چه قدر آسیب زنندس و چی کارا میکنه چون راجع بهش خونده بودم و اوکی بود وگرنه بهش نمیدادم) خلاصه که افتاد روی مبل و من و آرتور داشتیم حرف میزدیم. خیلی کم توهم زد و فقط به طور جزیی حس خوبی بهش دست داد. خلاصه که 6:30 صبح گرفتیم خوابیدیم.

تمام این مدت هم این س. احتمالا اون پایین داشت سعی میکرد بخوابه بنده خدا. دهنش رو سرویس کردیم...

چند تا درس از این شب میگیرم!

1- وقتی یه چیزی اتفاق میفته که کنترلی روش نداری، میتونی زجر بکشی یا صرفا سوار موج بشی و در چارچوب خط قرمز های خودت ازش لذت ببری

2- اون دارو هه رو اشتباه درست کردیم!

3- پدر و مادر اگه حواسشون نباشه، تو یکی از بهترین کشور های دنیا هم بچه میتونه به فنا بره.

4- من چقدر عوض شدم :) واقعا اعصابم خیلی بهتر شده. عوض شدم؟ شایدم همیشه همینجوری بودم.

برم به زندگیم برسم.

  • مهدی

جناح راست و چپ

پنجشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۸، ۰۶:۱۴ ب.ظ

سلام

دوباره من یکم از جردن پیترسن بگم. 

تو یکی از مصاحبه ها ازش پرسیدن که جناح راست همیشه میگه جناح چپ ها احمقن و جناح چپ ها میگن راستی ها نمیفهمن. کدوم درسته پس؟

اینم بگم که جناح راست - محافظه کار - Conservative شبیه اصول گرا های خودمونن، به لحاظ مذهبی خشک تر هستن و به تغییر نکردن معتقدن، با مهاجرت مردم به کشورشون راحت نیستن و ... 

جناح چپ، لیبرال، آزادی خواه، شبیه اصلاح طلب های خودمون هستن تا حدودی، میگن موسی به دین خودش عیسی به دین خودش تا وقتی به جامعه صدمه نزنه و آسایش بقیه رو مختل نکنه و ازین جور حرفا.

میگفت که این سوال خودش اشتباهه. 

ما اول باید بفهمیم که مردم متفاوت فکر میکنن. هر کسی دو تا نیم کره تو مغزش داره. نیم کره چپ مغز / مسئول راست بدن معمولا همیشه درگیر چیزایی هست که به صورت Fact برای مغز تعریف شدن و توی چارچوب حرکت میکنه. نیم کره راست / مسئول چپ بدن معمولا به نوآوری و چیزایی که جدید هستن فکر میکنه. 

این مشخصه که با هیچ کدوم از نیم کره ها به طور تکی نمیشه زندگی کرد. اگه آدم هیچ تغییری نکنه چیزی یاد نمیگیره. اگه هم خیلی سریع تغییر کنه آشوب بوجود میاد.

جامعه هم همینه. تو مقیاس بزرگتر یه بخش ساختار گرا داره که منظم هست و میگه که با چیزی که تا الان کار کرده باید جلو رفت و نوآوری لازم نیست. یه بخش نوآور و اصلاح کننده داره که میخواد چیز های جدید رو تجربه کنه. حضور این دو تا کنار هم باعث پیشرفت میشه و آدمایی که توی انتهای هر دو تا جناح هستن همدیگه رو خیلی درک نمیکنن. چون متفاوت فکر میکنن. 

البته که تو جامعه ما همچین بالانس دقیقی هم نیست بین دوتا ساختار(به N دلیل) ولی خب خوبه آدم بتونه بفهمه که بقیه متفاوت فکر میکنن و متفاوت بودنشون لازمه برای جلو رفتن.

  • مهدی

رابطه

سه شنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۸، ۰۷:۴۹ ب.ظ

سلام

یه حرف جالبی جوردن پیترسن میزد. 

میگفت که تو یه تحقیق، تو روابط بین دو نفر، گفتن بهشون که مثبت یا منفی بودن هر اینتراکشن بین دو نفر رو ثبت کنن. دیدن که اگه 5 تا منفی و 1 دونه مثبت باشه تا 12 تا مثبت به یدونه منفی، اون رابطه پایدار میمونه.

اگه بیشتر از 12 تا مثبت 1 منفی و کمتر از 5 تا منفی یه مثبت باشه، رابطه کله پا میشه و پایدار نمیمونه. چون هیچ چالشی وجود نداره و همه چیز یک نواخت میشه.

---------------------

اگه آدم زیادی نایسی هستید، یه سری ویدئو داره که چجوری سایه خودتون رو تقویت کنید. و منظور از سایه قسمت تاریک وجودتونه.

ولی در کل لپ کلام اینه که صداقت های بیش از حد خیلی به تقویت سایه کمک میکنه. نه که همیشه در اون حد صادق باشین، اگه گهگاهی همه چیز داره زیادی خوب پیش میره آلارم رو باید براتون به صدا در بیاره که اوضاع خوب نیست و با یکم صداقت بیش از حد میشه درستش کرد.

----------------------

من خودم میبینم کسایی که هیچ کاری به من ندارن تو آزمایشگاه، منظورم اینه که فقط سلام علیک و حال و احوال و چی کارا کردی، خیلی به من نزدیک نیستن. ولی کسایی که اذیت میکنن و چالش درست میکنن برای من، خیلی نزدیک تر هستن. در حالی که حتی بعضی وقتا ازشون فرار میکنم.

----------------------

خیلی روابط آدما عجیب غریبه. خیلی.

----------------------

قبلا هم نوشته بودم که بنظر میاد آدم زیادی نایس بودن با آدم خوب بودن تو یه جهت نیست. کنار اومدن با همه الزاما از آدم چیز خوبی نمیسازه

  • مهدی

ترمز

شنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۸، ۰۳:۰۳ ق.ظ

سلام

من بعضی وقتا تو خواب میبینم پشت فرمون ماشینم. همه چیز معمولا اوکیه بجز یه چیزی. موقعی که میخوام ترمز کنم. وقتی ترمز میکنم، ماشین کامل وای نمی ایسته.

مثلا  سرعتش به یکی دو کیلومتر بر ساعت میرسه و آروم آروم جلو می‌ره.

تلاش میکنم بیشتر ترمز رو فشار بدم نمیشه. 

جفت پا ترمز رو فشار میدم نمیشه.

دستی رو میکشم نمیشه و هی می‌ره جلو و میماله به اینور اونور و باعث میشه خلاف برم و ... خیلی کابوس طولانی ای هست و چون خیلی ترسناک نیست زیادم طول می‌کشه و فقط استرسه.

امروز خوابیده بودم و طبعا یادم نبود خوابم. تو یک ماشین بودم و سر چهار راه. ترمز کردم و یه پا دوپا داستان همین بود. تو چهار راه که نمیشه بزار مستقیم بره ماشین رو منحرف کردم و داشت خلاف می‌رفت که دیدم ترمز دستی هم هست.اونو اومدم بکشم که یهو یادم اومد این پترن خوابمه.

شانس لوسید دریم داشتم ولی ازین خوابه خیلی بدم میاد. مخصوصا این که دیشب ۲ ۳ ساعت مدام کابوس جا موندن از هواپیما و گم شدن چمدون میدیدم.

آره خلاصه تا دیدم این خوابه فقط، خودمو کشیدم بیرون ازش. انگار کنار آب نشسته بودم و خواب دنیای زیر آب بود و  خم شده بودم و صورتم رو مثلا تا بعد گوش زیر آب برده بودم. سر بیدار شدن انگار فقط راست نشستم و یهو صدا ها و نور ها از صداهایی که زیر آب می‌شنوی و چیزایی که زیر آب میبینی به دنیای واقعی تبدیل شد. تو یه لحظه. باحال بود.

این ماشین های تو خواب هام شبیه زندگی میمونن که بعضی وقتا زور میزنم ترمزش رو بکشم ولی نمیشه. ولش میکنم و با همون وضعیت دیفالتش جلو می‌ره و گهگاهی میزنه و میماله در و دیوار تا دوباره فرمون رو دست نگیرم و یه مسیری رو برم

  • مهدی