نوشته های من

:)
نوشته های من

Do you dream about being interlinked?

interlinked

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۳۰
    Rage
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

خود تراپی

چهارشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۹، ۰۴:۵۴ ب.ظ

سلام

 

یکی از چیزایی که از امام علی میشه یاد گرفت اینه که اگه آدم حتی یه نفر رو هم نداشته باشه که حرف دلش رو بتونه راحت بهش بزنه، بدون این که قضاوت بشه، یا کامنت بشنوه، یا وسط حرفش پریده بشه و ... میتونه بره بالای یه چاه با چاه حرف بزنه و اکوی صدای خودش رو بشنوه. 

خداروشکر الان میتونم تو تلگرام ویس به خودم بفرستم و بعدا گوش کنم که یه گوش داشته باشم برای حرفام!

خوبیش اینه دو سه روز بعد حرفام رو ضد خودم استفاده نمیکنم حال خودم رو بگیرم. که عالیه.

اینجوریاس. اینجوریاس.

 

  • مهسایه

اگه پهباد بودم!

چهارشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۳۶ ب.ظ

سلام

 

Roger Waters تو آهنگ Deja Vu یه صحنه ی خیلی قشنگ رو توصیف کرده. برداشت خودم رو از مصراع ها نوشتم.

 

 

If I had been God
اگه من خدا بودم
I would have rearranged the veins in the face to make them more
من رگ های صورت رو یه جو دیگه میچیدم که اون ها رو بیشتر 
Resistant to alcohol and less prone to ageing
به الکل مقاوم کنم و صورت رو کمتر مستعد پیر شدن کنم
که نمیدونم. با مصرف الکل خون تو صورت بیشتر پخش میشه و صورت قرمز تر میشه. و داره این قرمزی نسبتا جالب رو با پیر شدن صورت بخاطر افزایش سن مقایسه میکنه و میگه کاشکی اون قرمزی کمتر بود و این پیری صورت هم اثرش کمتر بود.

 

 

If I had been God
اگه من خدا بودم
I would have sired many sons and I would not have suffered
بیشتر از یه پسر میداشتم و نمیزاشتم رومی ها
The Romans to kill even one of them
حتی یکیشون رو بکشن
بالاخره داره برای مسیحی ها میخونه. میگه اگه من خدا بودم، یدونه پسر فقط نمیداشتم و خیلی بیشتر میداشتم. شاید همه بچه های من میبودن. و نمیزاشتم که رومی ها اونطور که حضرت عیسی رو به صلیب کشیدن، اون بچه هام رو بکشن. کل آهنگ تم صلح طلبی داره و داره ازین که خدا اجازه داده که این اتفاقای وحشتناک بیفته گله میکنه.  

 

 

If I had been God
اگه من خدا بودم
With my staff and my rod
با چوب دستی و گرزم
If I had been given the nod
اگه بهم اشاره شده بود (به حرکت سریع و کوچیک سر به پایین که شبیه آره گفتنه ما هست nod گفته میشه)
I believe I could have done a better job
میتونستم کار بهتری انجام بدم
خدایی هم که توصیف میکنه همین پیر مرد ریش سفید با عصای احتمالا جادوییشه که با یه اشاره میتونه هر کاری کنه. و میگه که من بهتر ازون میتونستم داستان رو بچینم. از این همه زشتی تو تاریخ میناله

 

 

If I were a drone
اگه من یه پهباد بودم
Patrolling foreign skies
 و داشتم تو آسمون های یک کشور دیگه گشت میزدم
With my electronic eyes for guidance
با چشم های الکترونیکی ام، برای هدایت
And the element of surprise
و عنصر غافلگیری
I would be afraid to find someone home
ترس داشتم که خونه یک نفر رو پیدا کنم
Maybe a woman at a stove
شاید یک خانم پای اجاق گاز
Baking bread, making rice, or just boiling down some bones
در حال پختن نون، درست کردن برنج یا جوشوندن یه مقدار استخوان
If I were a drone
اگه یه پهباد بودم
کل پست رو نوشتم که شما رو تو گوش دادن این بخشش شریک کنم. که خیلی خیلی قشنگ میخونه. 
تاحالا فکر کردیم یه پهباد که یه مقدار خاک بوده و به دست آدم ها به فلز و آی سی و چیزای دیگه تبدیل شده و سر هم شده تا جون بگیره و پرواز کنه، بعد هدفش این بشه که با غافلگیری خونه ی یک زن بیگناه رو هدف بگیره. چه حسی داره اون پهباد؟

 

 

The temple's in ruins
معبدها ویران شده 
The bankers get fat
بانکدارها چاق تر میشن
The buffalo's gone
بوفالو ها رفتند
And the mountain top's flat
کوه حفاری و صاف شده
The trout in the streams are all hermaphrodites
اینجاش سخته. هرمافودایت بودن یعنی تجربه هر دو جنسیت به طور همزمان. که تو بعضی حیوونا جنسیتشون عوض میشه بعضی وقتا. خودتون فکر کنید ببینید این که همه ی ماهی های توی جریان آب هرمافودایت شدن چه معنی ای براتون داره.
You lean to the left but you walk to the right
تو به سمت چپ میخوای بری و خم میشه به اون سمت ولی به سمت راست میری

 

 

And it feels like déjà vu
و مثل یک دژا وو هست. دژا وو یعنی اون لحظه که یه صحنه رو میبینی و میگی ا من این رو قبلا دیدم.
The sun goes down and I'm still missing you
خورشید داره میره پایین و من همچنان نبودت رو حس میکنم و تو رو میخوام
Counting the cost of love that got lost
دارم هزینه ی عشقی که گم شد رو حساب میکنم
And under my Gulf Stream, in circular balls
 
There's ninety-nine cents worth of drunkards and fools
به اندازه 99 سنت (بی ارزش) آدم احمق و دائم الخمر هست.
این چند تا بیت آخر رو واقعا فازشو درک نکردم ولی خب قبلش داره ادامه صحنه ی جنگ رو نشون میده که همه چیز رو نابود کرده و عشقش رو از دست داده تو صحنه غروب. مصراع یکی مونده به آخر رو هم درک نکردم .
 
 
خلاصه خیلی اون بخش پهبادش و جایی که موشک یه جایی رو منفجر میکرد رو عالی کار کرده بودن و میخواستم براتون بزارمش.
 

 

  • مهسایه

مسیر

سه شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۳۷ ب.ظ

سلام

 

اول و آخر فیلم Arrival در حالی که آهنگ On the nature of day light از استاد Max Richter که فاطمه چند وقت یه پست خیلی خوب از یکی از آلبوماش گذاشت، داره پخش میشه یه مونولوگ خیلی جالبی گفته میشه:

Despite knowing the journey and where it leads, I embrace it and welcome every moment.

که یعنی بدون توجه به این که داستان رو میدونم و میدونم تهش به چی ختم میشه، در آغوش میگیرمش و هر لحظه اش رو خوش آمد میگم.

 

قضیه این بود که بخاطر یادگرفتن زبان بیگانه ها دیگه گذشته و آینده براش معنی نداشت و میدونست که دخترش که هنوز به دنیا نیومده خیلی عمر نخواهد کرد. 

ولی خودمون رو جاش بزاریم، بخاطر این که میدونیم که خط سیر داستان زندگیمون این میشه که دخترمون تو سن کم قراره بیماری سختی بگیره و فوت کنه تصمیممون رو برای بچه دار شدن عوض میکنیم؟

 

من چند تا چیز راجع به زندگی فهمیدم.

اونم اینه که تو این زندگی داستان های مختلف تجربه میکنیم. داستان ها هم توشون چند تا جای خوشحالی و کمدی داره ولی به طور کلی زندگی تراژدیه. با مرگ عزیزان و در نهایت خود آدم تموم میشه همیشه. 

ولی سوال اینه که با این که میدونیم تهشو، وظیفمون چیه؟ این که تو یه داستان تراژیک گیر کردیم باید باعث بشه که افسرده باشیم؟

 

من یکی از بیشترین احساساتی که تو عمرم تجربه کردم و توش داشتم بدون هق هق و پیوسته اشک میریختم، که خیلی برای خودمم عجیب بود که همچین چیزی اصلا ممکن باشه، وقتی بود که مادربزرگم رو از دست دادم و داشتیم تو بهشت زهرا ازش خداحافظی میکردیم.

 

تو پرانتز بگم که هق هق و قه قهه صدای فکر کردن به عمق یه چیزه. موقعی که انتهای یه جوک آدم یه چیز رو میفهمه یا عمق فاجعه یه داستان رو درک میکنه این دوتا صدا رو در میاره. اشک بدون هق هق یعنی جایی که مغز رد داده باشه و قلب فقط حس کنه. 2-3 بار تو عمرم تجربه کردم و عالی بودن. حالا دلیل این رو بعدا شاید بنویسم.

 

که انقدر ضربه ی سنگینی به روحم زد که تا چند ماه واقعا دغدغه ی خاصی نداشتم، دنیا عین یه فیلم جلو چشمم رد میشد و آدما رو میدیدم که با هم دیگه حرف میزنن و سر کلاس سوال میپرسن و استادایی که احساس مهم بودن میکنن و آدمای دیگه برای شغلشون انقدر ارزش قائلن که صبح زود منتظر اتوبوس تو صف BRT وای میستن و هر روزشون مثل دیروزشونه. (حس صادقانه ام اینجوری بود)

خودمم ازین قائده مستثنی نبودم.

 

بی حسی آدمای دیگه رو داشتم میدیدم و این رو میدیدم که چون یه نفر رو خیلی دوست داشتم تونستم این رو تجربه کنم. شاید هدف زندگی همین دوست داشتنه و ذخیره کردن دوست داشتن تو یه نفر دیگه است بجای اون کارا؟ 

 

و برام جالب بود تجربه 5-6 ماه اینجوری حس کردن زندگی. درسته که غم زیادی رو تجربه کرده بودم ولی معنیش این نبود که افسرده بودم. معنیش این بود که دل بستگی نداشتم. انگار که ما آدما نیاز داریم چند وقت یه بار حس کنیم و این حس برای من به قدری پر شده بود که دنبال هیچ چیزی نبودم تا مدت خوبی.

 

از غم خیلی میشه بیشتر حس گرفت تا خوشحالی. غم فاجعه درست میکنه و عمق فاجعه رو خود آدم تو مسیر زندگیش مشخص میکنه که چقدر باشه. شاید بشه هدف زندگی رو تجربه عمیق ترین فاجعه های این شکلی تعریف کرد که شعله اش و شدتش روح آدم رو بقدری بسوزونه که آدم پاک و خالص بشه.

 

و خدا هم قطعا کمک میکنه. چون بدش نمیاد که تو این فیلمی که نشسته ببینه، یکی از کاراکتر هاش یه لحظه ی عمیق دراماتیک رو تجربه کنه.

 

یعنی تهه داستان  مشخصه. آدم سالم میمونه ولی سرمایه گذاری داره تو درست کردن یه فاجعه برای خودش میکنه که یه عالمه حس کنه.

 

مجبور به وجود داشتنیم و شاید این راهه یکم بیشتر استفاده کردن ازین زندگی باشه.

 

  • مهسایه

داغ ننگ!

جمعه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۰۶ ب.ظ

 

سلام

 

کتاب The Scarlet letter (داغ ننگ) رو نخوندم. ولی اسمش رو دوست دارم. موضوعش رو یکم میدونم.

یه همخونه داشتم اسمش اسکارلت بود و وقتی از خونمون رفت، یه بار براش یه نامه اومد و براش بردم و رفتم کلا یه سری هم به خودش و گربش بزنم و بهش گفتم اینم Scarlet's letter! (ترجمه لغت به لغت نامه ی اسکارلت، هار هار هار :/ بدون توجه به موضوع کتابه البته :)) )

 


تو 3-4 روز اخیر هم یه اتفاقاتی افتاد که فکر کنم خدا تصمیم گرفت یه کاری بکنه که یادم نره. 

من بعضی وقتا یادم میره هرچقدر هم به یه سری افراد نزدیک باشم، بازم تو این دنیا تنهام. این دفعه خیلی بد یادم رفته بود و واقعا حس میکردم تنها نیستم. 

خدا هم بلده درس بده. همون روز،

 

اول از همه مشخص کرد برام که با وجود نزدیک ترین دوستا، هیچ کسی به جز خودش واقعا برام وجود نداره. و واقعا وجود نداره، 

 

دوم این که داشتم چای درست میکردم و دستم از روی بخار کتری برقی رد شد. و گرمای میعان بخار آب خیلی خیلی زیاده و یه لکه ی خیلی خوب روی دستم انداخت و الانم یکم تاول زده.

 

خلاصه که اینم داغی بود که یادآوری برام باشه هر وقت یادم رفت. گفتم اسم این پست رو بزارم داغ ننگ که از اسم فارسیشم استفاده کرده باشم یه بار تو زندگیم!

 

شایدم یه روز کتابشو خوندم!

 

یکی میگفت ازوناس که اعصاب میخواد خوندنش.

  • مهسایه

پیک

پنجشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۳۹ ب.ظ

سلام

 

میگن که یه نمایش موزیکالی بوده که وقتی مردم میرفتن توش، وقتی به نقطه ی اوج نمایش میرسیده حضار میتونستن یه لحظه رو تجربه کنن. ازون لحظه ها که انگار چند کیلوولت برق از بالای کله ی آدم به پایین ستون مهره هاش وصل میشه و موهای دست تا پا سیخ میشه. لحظه ای که انگار مرز بین خودشون و خالقشون از بین میرفته و نور خالق رو مستقیم دریافت میکردن. و تو اون لحظه میفهمیدن چرا تو این دنیا اومدن و هدف از آفرینششون رو میفهمیدن. میفهمیدن که هر چیزی که تا اون لحظه تجربه کردن، خوب یا بد، آسون یا سخت، هر تصمیمی که گرفتن، درست یا غلط، زشت یا زیبا، منتهی به اون لحظه شده. لحظه ای که توش احساساتی رو تجربه میکردن که با چشم های باز یا بسته میتونستن درخشش آفریننده رو حس کنن. یه لحظه که به صندلی هاشون میخ کوب میشدن و گذر زمان رو حس نمیکردن. یه لحظه ی کوتاه که به اندازه ابدیت طول میکشیده. 

یه لحظه که بعد اون آدما حس میکردن هدف از خلقتشون کامل شده و اگه اون لحظه زندگی رو ترک کنن غصه ای نمیخورن و راضی اند. 

-----------------

 

میگن اگه زندگی رو درست آدم انجام بده، یه زمانی میرسه که همه ی آهنگ ها و همه ی شعرا در مورد خودش میشه. اون موقع است که هدف از آفرینشش رو میفهمه!

این نمایش یه جوری طراحی شده بوده که اون لحظه رو درست میکرده.

 

----------------

 

ببینیم کی میرسه اون زمان! شاید یک نفر دیگه ازین نمایش ها درست کرد!

 

  • مهسایه

زیر باران

سه شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۰۵ ب.ظ

سلام

 

این آهنگ آقای عصار که بخشی از شعر سهراب سپهری رو میخونه رو خیلی وقته گوش میدم ولی همیشه دوست داشتم بدونم منظورش دقیقا چیه. حالا میخوام بنویسم ببینم میتونم؟

https://www.bibakmusic.com/25595/music-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86.html

 

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
چترها را باید بست زیر باران باید رفت

سهراب سپهری داره از یه دیدگاه دیگه حرف میزنه که باید اونجوری ببینیم. انگار که بقیه رو میبینه که اونجوری فکر نمیکنن و بهشون میگه چشم ها را باید شست. حالا شستن چشم دوتا معنی میتونه داشته باشه. یه بار شستن لنز های دیدمون نسبت به دنیا و پاک کردن دیدگاهمون. که مثبت نگاه کنیم و بدون شیله پیله. دوم این که با اشک میشه چشم ها رو شست. اشک وقتی میاد که آدما زیاد حس کنن. آدم میتونه از حجم زیاد درک زیبایی و غم و ... اشک بریزه.

میگه بدون چتر زیر باران باید رفت. بدون چتر زیر بارون رفتن چند تا چیز رو میگه. اول این که خیلی آدم حس میکنه بدون چتر، خیس شدن با لباس چیزی نیست که زیاد پیش بیاد. همزمان حس خیسی و سردی و چسبیدگی لباس به تن و ترس از سرماخوردگی و گرمای بارون و عدم توجه به اون حس درونی که کلا از خیس شدن خوشش نمیاد و  ... خیلی حس های زیادی تو زیر بارون بدون چتر هست. داره دعوت میکنه به حس کردن

 

فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

فکر میکنم منظورش اینه که وقت زیاد تری رو باید تو شرایطی مثل زیر بارون که پر از حس هست باید تنهایی و با همدیگه سپری کرد. چون بیشتر حس میکنن همه. درد آدما رو تو حس نکردن میبینه.

 

دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست

تو قبلی  داشت میگفت تنهایی و چند تایی زیر بارون برید، اینجا دوتا کیس دو نفره هم میگه.

 

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

عدم دلبستگیش رو به مال و منال دنیا میگه. انگار که داره میگه من بلدم حس کنم و زندگی کردن رو تو حس کردن میدونه. حالا مهم نیست کجا باشه، هر جا که باشه که آسمون داشته باشه میتونه حس کنه و زندگی کنه. 

رو این بخش دومش خیلی فکر کردم که چرا میگه پنجره فکر هوا عشق، بعد میگه زمین مال من است. حسم اینه که آسمون رو که برای خودش کافی میدونه ولی از اون طرف هم از زمین همین که 

یک پنجره داشته باشه که بغلش نشسته باشه و دفترش دستش باشه و شعرش رو بنویسه

فکر که بتونه عشقش رو به متن تبدیل کنه

هوا که نفس راحت بکشه و اون یکی هوا که جهت دهی اولیه ای به عشقش باشه

و عشق که صدای قلبش باشه

رو از زمین کافی میدونه و میگه این 4 تا رو هم دارم و کافیه.

 

یه عدم تعلق خاصی از دنیا رو تبلیغ میکنه و دلیلشم داره میگه. میگه که چیزای دنیا به آدم حس نمیدن و هدف از زندگی حس کردنه. دلیل عدم تعلق من اینه که این چند تا رو دارم و دیگه چیزی لازم ندارم! 

  • مهسایه

قیافه غلط انداز

سه شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۳۳ ب.ظ

سلام

 

من خودم ازون کسایی ام که در نگاه اول آدما شک میکنن که قراره کلاه بزارم سرشون یا مثلا بلایی سرشون بیارم. به قولی قیافم غلط اندازه. 

قدیما خیلی برام سوال بود برای کسی مثل خودم که بنظر خودم آزارش به مورچه هم نمیرسه چرا خدا باید قیافه "غلط انداز" انتخاب کرده باشه.

ولی کم کم که گذشت متوجه شدم. 

کسی که دلش سریع به رحم میاد مستعد اینه که خیلی بلا ها سرش بیاد. خیلی ممکنه که راحت سرش کلاه بره و مستعد اذیت شدن توسط بقیه است. همونطور که نرخ اذیت شدنم توسط بقیه از دوران راهنمایی به بعد که بخاطر این که چشمام ضعیف بود یه اخمی همیشه تو صورتم اومد خیلی کمتر و کمتر شد. تو زمان دانشگاهم که کلا آدمای خوبی دور و برم بودن اکثرا که واقعا دوران راحتی بود برام.

 

آدمایی هستن که ارزش خودشون رو تو مسخره کردن و خندیدن به بقیه و کوچیک تر کردن اونا میدونن و این آدما زندگیشون از راه ضربه زدن به بقیه میگذره. الزاما آدمای بدی هم نیستن. این از insecure بودن یا به زبون خودمون، این که احساس امنیت از شخصیت و وجود خودشون ندارن میاد. لازم دارن که خودشون رو هر چند وقت یه بار به خودشون و بقیه ثابت کنن وگرنه دچار تزلزل میشن. ساده ترین راه هم برای اثبات با ارزش تر بودن، بی ارزش تر کردن بقیه جلوی جمع هست. 

 

دلیل این که بعضی بچه ها تو مدرسه کلا وحشی تر هستن و بیشتر بقیه رو اذیت میکننم دقیقا همینه. بخاطر مشکلات درون خونوادشون احساس عدم امنیت میکنن و احساس "خشم" رو نشون میدن. خشم یه احساسیه که به قولی جزو احساسات ثانویه هست. یعنی اصولا مستقیم کسی خشمگین نمیشه. خشم از فوران استرس میاد. استرس هم به این معنیه که فشاری از یه طرف رو کسی باشه. حتی ممکنه یه نفر از محبت زیاد خشمگین بشه. کاری نداره برید یه ربع یکی رو بغل کنید و ببینید که کم کم اذیت میشه و اگه خوب وایسید آخرش خشم رو میبینید. حالا اون بچه هه هم بخاطر استرس زیاد تو خونواده سطح تحملش کمه و یکم استرس ممکنه احساساتش رو اشباع کنه و خشمگینش کنه. 

احساسات از یه طرف دیگه هم ممکنه سر ریز بشه و اونم گریه است. که مدل خیلی آروم تریه.

 

حالا برگریدم سر مطلب اول،

آدمایی که زیاد هدف اون مدل آدما قرار میگیرن، خود به خود شروع میکنن یا خودشون رو کت و کلفت تر میکنن، مثل گنده کردن بدن، یا این که خدا چشمشون رو ضعیف میکنه که بیشتر اخم کنن یا چیزای دیگه.

مثلا تقریبا هممون این آدمایی که خیلی خیلی گنده هستن و بدنسازی میکنن رو دیدیم. معمولا وقتی تو زندگی عادیشون مصاحبه میکنن خیلی ملوس بنظر میان و اصلا اون شکلی که آدم فکر میکنه که آدمای عصبانی ای هستن و به همه چیز راحت آسیب میزنن نیستن. دلیلش همینه. 

 

اون آدمایی که بزرگی خودشون رو تو آسیب زدن به بقیه میبینن معمولا آدمای ضعیفی هستن در درون و پوچ هستن. همین ظاهر ترسناک میتونه به بقای آدمایی که هدف های آسونی هستن کمک کنه! 

تو شرکتمون انصافا کسی جرات نمیکنه با من شوخی کنه در حالی که با همشون مهربونم. اخیرا هم فهمیدم موهام رو عقب بدم ترسناک تر هم میشم. 

 

آدم فکر میکنه اخلاقیات تو این غربی ها خیلی بهتره ولی "بعضیاشون" خیلی راحت همدیگه رو مسخره میکنن و به هم تیکه های ناراحت کننده میندازن. بدون توجه به احساسات طرف مقابل. و مثل ایران نیست که همه پشت سر هم حرف بزنن و کسی که اون رفتار رو داره برای خودش همیشه هم اون نفر این رفتار رو میتونه داشته باشه و کسی چیزی راجع بهش نمیگه.

 

که جالبه.

دلیل خیلی چیزا رو آدم خیلی طول میکشه تا بفهمه.

  • مهسایه