نوشته های من

:)
نوشته های من

تو زندگی تصمیم درست وجود نداره! باید یاد گرفت که پیامد ها رو سنجید و تصمیم ها رو زود گرفت و پیامد های بد رو با تمام وجود پذیرفت.

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۲۳۸ مطلب با موضوع «عمومی :: شخصی» ثبت شده است

جهادی

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۴۳ ب.ظ

سلام

داشتم به پست دیشبم دقت میکردم دیدم چقد خوب نوشتم.

آدما موجودات واقعا عجیبین، تا چند روز قبلش یه چیزی در مورد آدم میگن بعد مرگ 180 درجه عوض میشن. 

-------------

بیخیال از خودم تعریف نکنم :)

میخواستم اینو بگم که دکتر د. یه روحیه ی خیلی جالبی داره که واقعا جا داره بنویسم.

ایشون یه شیوه ی مدیریتی داره که میگه اگه میبینی یه کاری داره طول میکشه و بچه ها انجام نمیدن ، با کله حمله کن به کار و بچه ها حداقل بخاطر رعایت احترامم شده میان و کارو میگیرن دستشون.

برای مثال، آزمایشگاه رو چند روز بود قرار بود جابجا کنیم به یه جای دیگه وسایلشو ولی خب کند پیش میرفت کارا. امروز دکتر یه سر اومد آزمایشگاه و گفتش چرا نرفته چیزی و گفت شروع کنیم دیگه، دوتا میزو ببریم. بعد خودش رفت و یه سره میز رو گرفت. بچه ها هم همه بلند شدن و میزا رو جابجا کردن و ظرف 1.5 ساعت آزمایشگاه تا حداقل بگم 90 درصد جابجاییش انجام شد.

خیلی ترکیب جالبی رو استفاده میکنن

اینجوری که در نهایت دوستی احترام ها و مرز ها رو خودشون و بچه ها سعی میکنن رعایت کنن. و در گام دوم هم جهادی میزنن تو دل کار.

خیلی جالب بود برام.

  • مهدی

مغز آدم

چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۱۵ ب.ظ

سلام 

دیشب داشتم خواب میدیم دارم با یکی به زبون انگلیسی مصاحبه میکنم. فرض کنید مصاحبه کاری که طرف میاد یه سری سوال میپرسه و ...

حالا نکته جالبش چیه که تو وبلاگم دارم مینویسمش؟؟

تو خواب اون یه نفر انگلیسیش از من بهتر بود و از جوابایی که به سوالاش میدادم رو نقد میکرد و بحث میکرد.

حالا سوال اینه که اگه خوابه منه؛ مغز من داره میسازدتش، پس :/ وات؟!

-----

بیخیال این موضوع. یه نفر یه فیلمی پیشنهاد کرده بود به اسم bridge to terabithia که ببینم و ... 

منم رفتم تریلرش رو ببینم چیه دیدم 100% بچگونس و دانلود نکردم. چند روز بعد یکی دیگه دوباره اینو پیشنهاد کرد دیگه این دفعه گفتم که ببینمش چیه...

امروز دیدمش واقعا می ارزید به دیدنش، درسته بچه گونه بود ولی می ارزید یه بار دیدنش.

شمام ببینید

-----

سوم این که بعد فیلم رفته بودم چیپس بخرم. چشمم به چیپس سرکه نمکی افتاد. یاد مادر بزرگم افتادم که آخرای عمرش درسته هیچی نمیخورد ولی این یه مورد رو دوس داشت. همین دیگه دپرس شدم و الان دارم اینا رو مینویسم.

-----

یه چیز چهارم هم بود که یادم رفتش... باشه همینا فعلا

---

اها یادم اومد، ولی نوشتنش به دپرس بیشتر می انجامه پس هیچی.

  • مهدی

ریست

پنجشنبه, ۹ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۲۵ ب.ظ

سلام

نمیدونم اینو نوشتم یا نه، امیدوارم ننوشته باشم

چند وقت پیش کلی گند زدم درواقع یه نفر رو کشتم و تیکه تیکش کردم و این خیلی کوچیک بود در برابر گند های بعدی که زدم. نمیگمشون که خیلی فکر نکنی روانی ام... 

وقتی که بعد بلند شدن بوی گند ماجرا پلیس اومده بود دنبالم و نیروهای پلیس پشت در بودن و میخواستن در رو بشکونن، انقدر وضعیت بد بود که داشتم فکر میکردم انقد با این سری کار هایی که کردم زندگیم رقت بار شده که ارزشش رو نداره که دیگه وجود داشته باشم. 

با خودم دعا کردم که کاشکی میشد همش یه خواب باشه ولی خب همه چی خیلی واقعی بود و اصلا به یه خواب نمیخورد خیلی همه چی واقعی بود شبیه الان که دارم مینویسم... ولی بازم تهه دلم یه امیدی داشتم که میتونه یه خواب باشه، 

اسلحه رو برداشتم و روی شقیقه ام گزاشتم و باز دعا کردم که بعد کشیدن ماشه از یه خواب بیدار شم. میدونم زندگی معمولا جوری پیش نمیره که چیزی که میخوای اتفاق بیفته ولی ارزش ریسک رو داشت.

 اسلحه که رو سرم بودچشمم رو بستم و ماشه رو کشیدم و صدای اسلحه رو شنیدم. نمیتونم بگم دقیقا چی شد ولی در دقیقا لحظه ای بعد روی تختم بودم در حالی که چشام کاملا باز بود.

شاید یه ربع پلک نمیزدم و داشتم فکر میکردم دقیقا چی شد که اینجوری شد و خیلی خوشحال بودم که نشد.

  • مهدی

کلی احساسات

چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۱۴ ب.ظ

سلام

بعد چند روز ابری دلگیر 

چند روز ابری که توش 2 3 تا امتحان داشتم که خیلی جالب نبودن

دیشب بارون شروع شد. 

بارونی که برخلاف همیشه قطره هاش جوری نبود که وقتی زیرش راه میری از بالای کله تا کف پات خیس بشه. دونه های ناز و ریزی داشت و زیرش راه رفتن لذت بخش بود

و بارونی که خیابونا توش خیلی قفل نشد خوشبختانه

دیشب بعد خوندن کتابم دوساعت زودتر، ساعت 10 چسبیدم به شوفاژ و خوابیدم و صبح 11 ساعت بعد و بعد دیدن کلی خواب چرت و پرت بیدار شدم و پاشدم برم دانشگاه

تو دانشگاه دیدن بچه ها که انقدر رد داده بودن که پاس شدن براشون مهم بود فقط کلی امید به زندگی بهم داد و بعد خوردن غذای سلف و بحث همیشگی بعد غذا راجع به گوشت گربه بودن یا نبودن غذا پاشدم رفتم بیرون در حالی که بارون کمی شدید تر میومد و سمت بوفه رفتم

یه کاپوچینو گرفتم و اومدم قدم زنان بیرون. خیلی حس خوبی بود هر فوت توی لیوان کلی بخار رو عینک مینشوند و بعد پاک شدن بخارا دوباره بارونو میشد دید که ریز ریز زمین میخوره.

الانم سوار یه تاکسی ام که راهو بلد نیست و همه جا رو اشتباه میره ولی انقد هوا خوبه که اعتراض نمیکنم...

خوش میگذره حقیقتا...


  • مهدی

خوبه

دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۰۵ ب.ظ

سلام

امروز میتونم بگم روز مزخرفی داشتم. نه به معنی روز بد ها؛ به معنی روزی که چندین کار فوق العاده مهم داری ولی یه سری کارای اشتباه پشت سر هم انجام میدی که فکر میکنی درست بودن ولی اشتباه بوده. 

ولی خب بعد یه مدت طولانی دوری از 9gag یه کامنتم 500 تا upvote داشته که خب همینش خوبه...

به قول این عکسه

So i got that goin for me which is nice...


  • مهدی

نصفش

يكشنبه, ۵ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۴۸ ق.ظ

سلام داشتم فکر میکردم که بعضی وقتا انجام نصف یه کار نصف ارزش اون کار رو نداره... خوبه که اگه نمیتونم کلش رو انجام بدم اصلا انجام ندم یا صبر کنم وقتی تونستم انجام بدم. صرفا کار فنی منظورم نیستا مثلا میتونه .. ولش


به یه چیز دیگه هم داشتم فکر میکردم. من از ترم 3 یا 4 ببعد کتاب دانشگاهی نخریدم بجز برای درسای عمومی و همشو pdf کتاباشو خوندم... خیلی ناراحتم کتابخونه از کتابای من خالیه. داشتم فکر میکردم( بچه های آیندم اگه زنده باشم و برسم به این مرحله از حیات) خفن ترین کتابی که ببینن کتاب مدار و سیگنالم باشه ، چه حسی بهشون دست میده؟؟! ناراحتم!!


  • مهدی

نه!

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۵۳ ب.ظ


سلام

با تشکر از علی.س تونستم تو زندگیم بالاخره یه بار نه بگم :/ خیلی حس خوبی داشت حقیقتن..

  • مهدی

شب؟!

شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۴۹ ق.ظ

سلام

با این وضعی که صبحا پا میشم و رو تختی و پتو و ... دارن باید یه پیشنهاد بدم تو Exorcist یا Conjuring بعدی یه نقش هم به من بدن ...

  • مهدی

چهارشنبه

چهارشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۲۵ ب.ظ

سلام

قبلا گفته بودما ولی عاشق چهارشنبم ، چون میدونم فردا و فرداش تعطیله. البته این هفته که پسفرداش هم تعطیله به قول معروف یووووهووو


  • مهدی

داقعه

سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۵۳ ب.ظ

سلام

من قبلا که آقای شکرابی رو دیده بودم حس میکردم آدم مغروریه و نباید نزدیکش شد.

دیروز بود یه چند روز پیش یا ...از حرفاش فهمیدم که من داشتم خیلی رئال و دلسوزانه شاید به دنیا و آدماش فکر میکردم. یه حدی از دافعه واقعا برای زندگی تو دنیای واقعی لازمه و حس کردم چقدر آدم فهمیده ایه یه جورایی.

امروز یکم دافعه به کار بردم (هه) و حس کردم قشنگ که چقدر کار رو جلو میندازه. هرچند که ممکنه بقیه حس یکم خوبی به این جدیت نداشته باشن. در واقع نکته اینه که کسایی که قبلا ها حس خوبی بهشون داده بودم چه گلی به سرم من و کار و خودشون زدن که الان بخوام اونجوری رفتار کنم...

عجیبه واقعا 

  • مهدی