نوشته های من

از تجربه ی انسان بودن

نوشته های من

از تجربه ی انسان بودن

نوشته های من

به شکل زیبایی تصادفی
https://www.instagram.com/mehdtr/

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۴۸۱ مطلب با موضوع «عمومی :: نظرات و تحلیلای شخصی!» ثبت شده است

کار تکراری

جمعه, ۳ تیر ۱۴۰۱، ۰۳:۱۷ ق.ظ

 

سلام

 

چند وقتی برام سوال شده بود که فلسفه ی هر روز بیدار شدن تو ادامه ی زندگی چیه. 

مثلا چی شده که اینجوری خلق شده و نیومده هر دفعه یه چیز تصادفی جدید بیاره. آیا اینجوری بهتر نمیشد و جالب تر نبود.

تا این که چند روز پیش بهم یه کاری خورد که باید کلی آزمایش عین هم انجام میدادم. اون کارتریج های بالا رو روی دستگاهی که درست کردیم میزاشتم و مایعی که باید روش بره رو تزریق میکردم و سیگنال ها رو میخوندم و فایل اکسل پر میکردم.

کار بشدت تکراری. البته عکس اغراق شده هست و همه اشون رو نباید تست میکردم. حدود 33% اشون رو.

ولی کم کم که این کار رو انجام دادم دیدم که چقدر جالبه که تو روز اول شاید خیلی دستم تند نبود و دقتم هم پایین بود. چون یه چند تا مشخصه از هر کارتریج تو جاهای مختلف باید وارد میشد و چندین مرحله داشت. 

دیدم که چقدر جالبه که انجام دادن کار با 100% دقت خیلی مهمه و این که یه کار تکراری رو باید انجام بدم و دقیق انجامش بدم باعث میشه تو ساعت های مختلف با خستگی و فوکس متفاوت خودم رو بیارم روی مرکز ذهن خودم و با دقت انجامش بدم.

یا مثلا وسطش باید بلند میشدم یه کار دیگه انجام میدادم یا صحبت میکردم با یکی دیگه یا چیزای دیگه.

یعنی یه جور تمرین این بود که توی هر موقعیتی و جهت های مختلف از نقطه تعادل خارج بشم و سعی کنم خودم رو برگردونم سرجایی که باشه. عین یه عضله درون ذهن بود. یه چیزی شبیه مدیتیشن که روی نفس تمرکز میکنیم.

هر وقت از این کارا میکنم یا کسی داره انجام میده یا جری تو Rick and Morty میفتم.

تو یه قسمتش یه شغل تحویل بطری های آبسرد کن رو به عهده گرفته و میره سراغ یکی از مشتری ها و مشتری ازش میخواد که براش حمل کنه و نصب کنه. جری با روی خوشحال و بشاش میبره و تحویل میده و برمیگرده به کامیونش. میگه این که خیلی خوب بود فقط 999 تا دیگه مونده برای تحویل امروز.

خیلی جالبه که توی تکرار هستش که واقعیت خودش رو نشون میده و آدم باید مدیریت انرژی داشته باشه تا بتونه تا آخرش دووم بیاره و خودش رو بشناسه.

خلاصه به این نتیجه رسیدم دلیل هر روز بیدار شدن تو همین دنیا اینه که همینی که هست رو یادبگیریم با تمرکز انجام بدیم و خیلی حواسمون به دنیاهای موازی و آفرینش های دیگه پرت نشه وگرنه همه چیز تو آشوب میره. 

 

راستی گفتم آشوب یه هنرمند پیدا کردم Paul McCartney

یه آهنگ داره به اسم Fine Line بنظرم قشنگ بود. از آلبومی به اسم Chaos and creation in the backyard

 

 

  • Mahdi TR

Britannia woods community

يكشنبه, ۲۹ خرداد ۱۴۰۱، ۱۲:۱۷ ق.ظ

سلام

 

امروز به طور تصادفی یه جایی رفتم که بنظرم جالبه باهاتون به اشتراک بزارم.

این طور که خونده بودم، یه جایی قرار بود تو یه پارکی یه نمایشگاهی باشه از کارای دستی هنرمند های شهر و میخواستم اونجا برم. متوجه شدم که اصلا امروز نبوده و رفتم یکم سرچ کردم و دیدم یه جای دیگه هست که نمایشگاه عکاسی گذاشته از هنرمند های محلی.

خیلی نخوندم و صرفا بخاطر این که با دوستم که اسم مستعارش رو باران میزارم به صورت خیلی تصادفی، راجع به عکاسی اجتماعی صحبت کرده بودیم، گفتم باید جالب باشه و رفتم.

وقتی رسیدم تو محله دیدم که چقدر جالب که کلی آدم سیاه پوست دارم میبینم. اصلا انتظارش رو نداشتم. انتظار نداشتم محله ی کوچیکی نزدیک محل زندگیم باشه که اکثریت سیاه پوست باشن. گویا محلی هست که برای بچه ها برنامه میزارن و به خونواده ها کمک میکنن و غذا تامین میکنن.

3 تا هنرمند که یکیشون شاعر و دوتاشون عکاس بودن یه نمایشگاه خیلی ساده و کوچیک درست کرده بودن و آخرشم یک رپر سیاه پوست 3 تا از آهنگاش رو خوند.

عکسا رو بیان اجازه نمیده آپلود کنم ولی یک آلبوم گوگل درست کردم میتونید اونجا ببینید:

https://photos.app.goo.gl/x7ogBhVqcnpcVyqT7

یکی از هنرمند ها Jean ژان، عکاس ورزشی بود و از برنامه هایی که این مکان برای بچه ها گذاشته بود عکس گرفته بود.

عکاس دیگه Faisa یه گالری درست کرده بود از چهره های مختلف سیاه پوست ها و این که همه اشون مثل هم نیستن. دیدید میگیم مثلا آسیای شرقی ها همشون عین هم هستن، یه همچین چیزی برای سیاه پوست ها هم هست. و میخواست تفاوت هاشون رو نشون بده.

از دوست شاعرمون نشد عکس بگیرم چون فکر کردم که قراره بیشتر صحبت کنه ولی خیلی زود تموم شد.

بعدشم یه ویدئو هست از دوست خواننده رپ که اومده بود و یکم خوند. 

رفتم یکم باهاش صحبت کردم. تو یکی از آهنگاش از خودشناسی و درون خود رفتن صحبت میکردم و خواستم در موردش حرف بزنیم، گفت زمان کووید که تنها و ایزوله شده بود بیشتر شعر هاش به ذهنش رسیده بود. 

  • Mahdi TR

انواع هنرمند.

سه شنبه, ۲۴ خرداد ۱۴۰۱، ۰۶:۰۲ ق.ظ

سلام

 

داشتم سعی میکردم هنرمند های تو ذهنم رو مرتب کنم بر اساس این که با هنرشون معمولا چه چیزی رو نشون میدن:

ترتیبشون بر اساس لیست چیزایی که یوتیوب بهم پیشنهاد داده بود هست.

 

1- Ana Vidovic

بنظرم ایشون استاد شدن تو یک موضوع رو نشون میده. چطور میشه خطا رو تقریبا به هیچ رسوند توی اجرا. بنظرم یه همچین آدمی بسیار باید تیغه ی تصمیم گیری سختی داشته باشه به عنوان یک استاد. شاید هدفش این باشه که دانشجوش به کمال دقت برسه.

2- Estas Tonne

فکر میکنم کار ایشون اینه که نشون بده که چقدر میشه به فرکانس های بالاتر روحی وصل بود. غرق شدن در موسیقی و ساز رو نشون میده. فکر میکنم به دانشجوش نشون بده که چجوری میشه سوار جریان انرژی های بالاتر شد و موسیقی چنل کرد به دنیای پایین. این جلسه اشون فضای عجیبی داره. چند باری که جاهای خیلی خاصی بودم تو فضای فکرم این جلسه رو گوش دادم. خیلی زیاد تکرار نمیشه.

3- Kfir Ochaion

کار ایشون بیشتر آواز خوندن با ساز هست. فکر میکنم طرز فکری که منتقل میکنه شبیه ترجمه باشه. ترجمه از یک فضا به فضای دیگه و جا دادن چند صدا در کنار هم و در کنارش اضافه کردن امضای خود مترجم.

یه جوری منتقل کردن چیزایی که مهم هستن به بهترین شکل هست.

4- Chester Bennington

فکر میکنم نقطه ی کار ایشون ارتباط قلب به قلب با مخاطب بود. دردی که کشیده بود و میدونست درد خیلی ها هست رو سعی میکرد بدون کم گذاشتن منتقل کنه. از فرشته های بال سوخته بود.

5- Lana Del Rey

بنظرم کار ایشون بیشتر تو این خلاصه میشه که اگه خودت حس میکنی، احساست درسته و هیچ اهمیتی نداره نظر بقیه. هرچقدر هم رادیکال و یجوری بنظر بیاد.

6- Hans Zimmer

نشون میده که ذهن های با استاندارد بالا کارهای استاندارد بالا میکنن. کسایی که استاندارد خدایی دارن هم تو پروژه های عظیم سهیم میشن.

7- Birdy

سادگی رو نشون میده. الزاما نباید هنر پیچیده باشه. اگه از قلب بیاد بر قلب میشینه.

8- Andre Rieu

نشون میده که برای با نجابت برگذار کردن نمایش هنوز خیلی دیر نشده.

9- Hauser

نشون میده استراتژی محمدرضا گلزار هنوز هم کار میکنه. 

10- Yanni

بنظرم یانی نشون میده که چجوری موسیقی میتونه روح رو لمس کنه. حتی سفت و سخت ترین روح ها رو میتونه پاک کنه. و نشون میده که انواع موسیقی محدود به انواع محدود و معروفش نیست. نشون میده که اگه چیزی وجود نداره ولی بنظر درسته، نوبت تو هست که خلقش کنی به شرط این که بهش عشق داشته باشی.

11- Eric Clapton

احساسات جدی و جا افتاده.

12- BB King & John Mayer

جوونی و پیری، پسری و پدری رو نشون میدن. این که چجوری میتونه کم تجربگی و باسوادی در مقابل پیری و تجربه قرار بگیره. 

13- Joe Satriani

هنرمند اگه تو چیزی که داره به اندازه کافی خوب بشه طرفدار های خاص خودش رو پیدا میکنه. 

14- هنرمند های Pink Floyd

نشون میدن چجوری میتونه موسیقی نسل ها رو شکل بده و فرهنگ درست کنه. چجوری میتونه ساختار ها رو بشکنه و نوآوری کنه. همچنین نشون میده چقدر آدما هرچقدر هم خوب باشن تفاوت دیدگاه و خودخواهی دارن و قرار نیست همه چیز همیشه به خیر و خوشی باشه. حتی بهترین هنرمند ها هم میتونن از هم جدا بشن چون توی میکروفن چیزای مختلفی میخوان بگن.

15- Freddie Mercury

چجوری میشه شعله ی شمع بود. روی صحنه روی آتیش بود.

 

شاید بعدا بازم نوشتم. الان دیگه همین اساتید تو ذهنم بودن.

  • Mahdi TR

نگاه به گذشته

دوشنبه, ۱۶ خرداد ۱۴۰۱، ۰۷:۴۸ ب.ظ

سلام

 

زمان دانشگاه که خیلی عمیق شده بودم تو برق، فکر میکردم دیگه چیزی نیست که نشه انجامش بدم. یه جورایی فکر میکردم برق تو دستامه و میتونم هر کاری بخوام کنم.

ولی تئوری یک کار رو بلد بودن و با کلماتش آشنا بودن و در عمل انجامش دادن خیلی متفاوته.

بنظرم سال های سال طول میکشه لایه لایه عین سنگ رسوبی شخصیت آدم با ته نشین شدن هر روزش شکل میگیره.

صحنه ی استارت دوییدن و زمین خوردن و دوباره استارت زدن و زمین خوردن و استارت زدن با زخم و پوست نازک و باز هم زمین خوردن بخش جدایی ناپذیر از زندگی یک هنرمند زندگی هست.

هنرمند زندگی کسی هست که میخواد کاراکتر خودش رو بسازه. زمین رو به شکل ادامه ی رحم مادر میبینه که هنوز باید توش تکامل پیدا کنه تا بهش اجازه بدن آزاد بشه.

صحنه ی امتحان، صحنه ی روبرو شدن با خالق و گفتگوی دو طرفه با هنرمند آفرینش هست ازمون میپرسه فهمیدی؟ 

اگه نفهمیده باشیم باز هم باید وقت بگذرونیم تا متوجه بشیم. 

هنرمند آفرینش میخواد که هنرمند های زندگی رو از خاک مرده شکل بده تا بودن شبیه خودش رو تجربه کنن. خودش هم از دیدن هنر خودش لذت میبره ولی از اونایی که بودن براشون انتخاب شده انتظاراتش زیاده.

تصمیم های بزرگ رو باید آدمایی بگیرن که لایه های زیادی دارن. قانون طبیعت اینه.

  • Mahdi TR

طوفان

سه شنبه, ۳ خرداد ۱۴۰۱، ۱۰:۵۸ ب.ظ

 

سلام

 

عکس کپی شده از https://ottawa.ctvnews.ca/here-s-what-you-need-to-know-about-ottawa-storm-cleanup-1.5915693

از این جور پست ها خیلی وقت بود ننوشته بودم و میخواستم یک آپدیت از وضعیت اخیر احوالات مادر زمین در اتاوا بهتون بدم.

چند روز پیش که از کینگستن داشتم برمیگشتم اتاوا تو reddit دیدم داره میگه که طوفانی اومده و خیلی جدی نگرفتمش.

وقتی رسیدم دیدم که هیچ چراغ راهنمایی کار نمیکنه و شهر نسبتا به آرومی در آشوبه. 

وقتی چراغ راهنما ها کار نمیکنن بنظرم خیلی ترسناک میشه همه چیز. انگار بودنشون یه حس آرامش که یه نظمی برقراره داره ولی نبودشون انگار یه فضای آخرزمانی یا post-apocalyptic ایی بوجود میاره.

وقتی من رسیدم خیابون هایی که ازش گذشتم تمیز بودن و درختی روی زمین نیفتاده بود و چیز عجیب غریبی ندیدم و آروم ماشین رو بردم و سر هر چراغ ایستادم و گذاشتم آروم جلو بره.

وقتی رسیدم خونه دیدم که گوشیم 3 درصد شارژ داره و برق ها هم قطع هست. 

تسلیم شدم و گفتم که انگار قراره که بدون تکنولوژی بودن رو تجربه کنیم.

یه چیزی که این دو روز بهم خیلی خودش رو نشون داد این بود که وقتی از گوشی استفاده نمیتونم کنم چقدر بیشتر زمان دارم! حتی منی که خیلی اینستا و چیزای دیگه رو نگاه نمیکنم و چند تا کانال یوتیوب که دوست دارم رو فقط میبینم دیدم که چقدر این ابزار ها منو قفل میکنه به خودش.

خستگی ای که گوشی با خودش میاره باعث میشه کل وقتی که دارم هم کمتر بشه از چیزی که واقعا هست و اینجوری نیست که اگه آدم سه ساعت وقت داره، 1 ساعتش رو روی گوشی باشه 2 ساعت براش میمونه، نه، خستگیش اثر اون دوساعت رو هم کمتر میکنه.

و دیدم که چقدر قشنگ و dystopia ایی هست که واقعا این گوشی ها داره توجهمون رو ازمون میدزده، یا خودمون بهش هدیه میدیم و هیپنوتیزم اون صفحه ی نورانی کف دستمون میشیم. 

تو این دو روز یکم رفتم بیرون و سعی کردم با آدمای غریبه حرف بزنم و بیشتر حضور داشته باشم.

حتی شب هم تاریک تر بود برام. خیلی تاریک تر. چوب لباسیم شبیه Grim reaper بالای تختم وایساده بود و با مرگ صحبت کردم. اولش ترسیدم ولی باهاش کنار اومدم! با خودم کنار اومدم.

یه جورایی حساب رسی از اعمال خودم کردم و دیدم که خداروشکر اونقدری از همدیگه راضی شدیم که ازش نترسم و بپذیرمش زمانش که برسه.

شاید اگه سال های سال نور داشتم باهاش روبرو نمیشدم! 

اینم نقشه ی قسمت های آسیب دیده ی اتاوا اگه دوست داشتید ببینید چجوری اطلاع رسانی میکنن.

https://outages.hydroottawa.com/

برام جالبه که این طوفان و آشوب همزمان با حرکت retrograde سیاره ی عطارد که قبلا بهش اشاره کردم و یک هفته بعد از ماه گرفتگی کامل بود. که همشون به طور سمبلیک پایان یک دوره و تغییرات رو به همراه دارن. ماه گرفتگی با پوشش سفیدی با سیاهی همراهه و این ماه گرفتگی خیلی طولانی بود. طوری که من دیگه خسته شدم و برگشت ماه رو ندیدم.

 

  • Mahdi TR

کار کردن

چهارشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۱:۳۱ ب.ظ

 

سلام

 

نمیدونم چی بگم.

قدیما سیکل های زندگی کوتاه تر بودن و میتونستم سریع یه چیزی رو تموم کنم و بیام تو وبلاگ بنویسم ولی الان همه چیز پیچیده تر و طولانی تر شده.

یاد صحبت یانی در مورد صحبت پدرش میفتم تو آهنگ Reflection of passion توی کنسرت رویال آلبرت هال افتادم

که میگه که تو الان زندگیت جوریه که سالانه داری زندگی میکنی و تو سن من اینجوری هست که ساعت به ساعت زندگی میکنم.

آسون نیست ولی عاقلانه است. یا خردمندانه هست.

خیلی بهش فکر کردم که منظورش چیه. چون سیکل های طبیعت که تغییری نمیکنن و ما رو با خودشون میکشونن. تابستون انرژی بیشتری داره و زمستون سرد تره. با بهار زندگی میاد و با پاییز روح زمین به پرواز در میاد.

ما هم جزوی از این سیستم بزرگ هستیم و حتما از این سیکل های بزرگ تاثیر میگیریم.

حتی مدتی زندگیمون اینجوری بود که همه چیز سالانه مشخص میشد. مدرسه میرفتیم و سال به سال جلو میرفت و بعد راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه.

ولی آیا زندگی انسان سالانه ساخته شده؟ ما کوچیکتر از زمین و سیاره های دیگه هستیم و انتظاره دارم که دور زدن و چرخیدنمون هم سریع تر بتونه باشه. عمر زمین چند میلیارد ساله و عمر ما چند ده ساله.

بنظرم چیزی که روش کار میکنم اینه که متوجه بشم که باید چرخید و چرخید. نباید متوقف شد. حتی تو کار. مخصوصا تو کار.

چیزی که همیشه هست کار هست و هیچ وقت هم تموم نمیشه و خیلی آسونه عمیق توش فرو رفتن و لذت بردن از استرسش ولی چیزی که سخت میکنه خداحافظی کردن از کار و خاموش کردن موتور پردازش ذهن هست که کل روز درگیر فیکس کردن مسائل ریز و درشت بوده.

انگار که یکی از سیکل های دور زدن که انسان میتونه تجربه کنه عمیقا کار کردن و عمیقا کار نکردنه.

تو انجیل به تمثیل میگه که خدا جهان رو توی 6 روز آفرید و روز 7 ام استراحت کرد. 

تاکید روی این بریدن رشته ی کار داره.

دلیلشم اینه که بخش مهمی از تجربه زمان توی تغییر اتفاق میفته. وقتی سکون و یکنواختی هست زمان برای خودش میگذره و از آگاهی خارج میشه. ولی توی تغییر هست که بیشتر آگاه به لحظه هستیم.

و اینم معنیش این نیست که همیشه دنبال تغییر باید بود. نه، همون حمله به کار و عقب نشستن و استراحت کردن و حمله ی دوباره و مدیریت استرس تو این تناوب هاست که سلامت ذهن رو تامین میکنه. وگرنه استرس روی استرس جمع میشه و آدم از روابط انسانی اش باز میمونه و خیلی خسته است که کار هایی که دوست داره رو انجام بده.

 

تو تصویر دو نفر رو میبینید که نفر I وقتی کار میکنه خیلی با شدت کار میکنه و وقتی کار نمیکنه خیلی با شدت کار نمیکنه. 

نفر II یک سطح استرس رو پیوسته با خودش حمل میکنه و حتی تو خواب هم به کار فکر میکنه.

بنظرم چیزی که تو این دو نفر فرق داره اینه که نفر I احتمالا روابط اجتماعی بهتری داره و ایده بهتر میتونه بزنه، در لحظه بیشتر حضور داره و با passion یا عشق کار میکنه. کسی که با passion کار کنه انعکاس درون خودش رو روی کار خودش میتونه ببینه و با کارش میتونه یکی بشه. هر کسی هم تو هر کاری روی خودش داره کار میکنه. معنیش اینه که تو صحبت با آدما هم باهاشون در لحظه هست و تو تنهایی خودش هم در لحظه هست و احساس یکی بودن با زندگی میکنه.

  • Mahdi TR

جواب کوییز 1

دوشنبه, ۲۹ فروردين ۱۴۰۱، ۰۶:۲۶ ب.ظ

سلام

 

ممنون از همه دوستانی که تو پست قبلی شرکت کردن. چند تا کامنت بود و مریم هم یک پست براش نوشته بود. مسعود هم که دیر کرد و تاخیر داره میخوره!

کوییزش طوری نیست که جواب نهایی داشته باشه. هر کسی یه جور به موضوع میتونه نزدیک بشه. 

مثلا یه نفر تجربه شخصی/ یه نفر از خوندن کتاب یا یه نفر با تجربه بیشتر / یه نفر با تجربه محدود تر یکی با خواسته ها و فکر بیشتر / با خواسته های کمتر و ...

خوبی این صحبت هایی که چند نفر توش صحبت میکنن اینه که با پیدا کردن این دو قطبی ها آدم میتونه ببینه حدود خودش با سوال چند چند هست؟

 

یکی از بخش های خیلی مهم زندگی انسانی که به اندازه ی بعد فردی زندگی مهمه، بعد اجتماعیش هست.

ما میتونیم درون بدن و سطح بدن خودمون و نصف ارتباطمون با بقیه رو از کل این دنیا حس کنیم. اون نصفی که درون ذهن خودمون هست. 

شناختن انواع ارتباط ها خیلی کمک میکنه که آدم بتونه نقش خودش رو بهتر بشناسه و چیزی که زندگی رو جذاب میکنه که زندگی کردن هست رو بهتر برامون روشن کنه.

مثلا ارتباطی که با پدر و مادر داریم یا ارتباطی که با دوست نزدیک و دور داریم یا ارتباطی که با کسی که روش تسلط فکری داریم مثل مدیر به کارمند یا استاد به دانشجو یا حاکم به مردم و ... و ارتباط های دیگه هر کدوم ابعاد مختلفی از ذهن رو میطلبن که لازمه که در وجود آدم رشد کنن تا مثل چرخدنده های یک ساعت، زندگی اجتماعی ما رو کامل کنن.

این ارتباط ها هر کدوم ویژگی های خاص خودشون رو دارن که اونا رو از هم متفاوت میکنه.

تفاوتی که ایجاد میشه رو میشه به ابعاد و بیشتر شکست:

1- قدمت ارتباط: مثلا ارتباط پدر و مخصوصا مادر قدمت خیلی بیشتری از هر ارتباط دیگه ای داره.

2- زاویه و عمق ارتباط: ارتباط دو نفر چقدر پوسته ای هست و با چه زاویه ای به هم نزدیک میشن؟ مثلا وقتی دو نفر با هم غریبه تر هستن حتی توی زبان بدنشون با زاویه نسبت به هم می ایستن. این از اون جایی میاد که ارگان های حساس بدن از جلوی بدن قابل دسترسی هستن و به طور غریزی خودمون رو با یک زاویه با یک نفری که نمیشناسیم ممکنه قرار بدیم تا احساس امنیت بیشتری کنیم. این توی کلام هم انعکاس پیدا میکنه. این که چقدر حرف ها مستقیم به طرف مقابل اشاره داره (زاویه 0 درجه) یا راجع به یه چیز دیگه است. مثلا اینا بنظرم چند تا از زاویه های به ترتیب در حال بیشتر شدن هستن: یه خاطره مشترک، ادامه دادن موضوعی که قبلا صحبت میشده، پرسیدن از گذشته، صحبت کردن راجع به یک نفر دیگه که هر دو طرف میشناسن، صحبت کردن راجع به چیزی که دو طرف علاقه دارن مثل یک کتاب یا نمایش و صحبت کردن راجع به یه چیز کاملا بی ربط به دو طرف مثلا سیاست که به 90 درجه بنظرم نزدیکه.(البته اونم یه نمایشه شاید. ترتیب اینا شاید تو نظر های افراد مختلف متفاوت باشه) 

3- جنسیت ارتباط: جنسیت ارتباط رو میتونیم به تاثیر پذیر و تاثیر گیر تقسیم کنیم.مثل جنسیت ماده که بستر تولید مثل هست و جنسیت نر که عامل تولید مثل هست، وقتی کسی روی ما قدرت داره ارتباطمون نسبت بهش جنسیت نر به ماده داره چون با حرف هاش ذهن ما رو بارور میتونه کنه. یا کسی که در حال اجرای یک نمایش هست و با اون نمایش احساسات درون ما تزریق میکنه یا سوال در وجودمون ایجاد میکنه نسبت به ما جنسیت نر به ماده داره. مشخصا با نر و ماده بیولوژیک فرق داره ولی این نام گذاری بنظرم خیلی کمک میکنه متوجه بشیم داره چه اتفاقی میفته.

4- نوع و اندازه کشش ارتباط: دو نفر میتونن دلایل مختلفی برای صحبت و مصاحبت داشته باشن و دو نوع کشش بیرونی و درونی میتونه اونا رو به هم نزدیک کنه.

مثلا وارد شدن به دانشگاه یک کشش بیرونی ایجاد میکنه که یه سری افراد هم ورودی نزدیک به هم قرار میگیرن

دلتنگی یک کشش درونی ایجاد میکنه که آدم با کسی که باهاش احساس نزدیکی بیشتری میکنه صحبت کنه

بیولوژی بدن، بین انسان ها و جنسیت های مختلفشون میتونه یه جور کشش درست کنه که دوست داشته باشن با هم بیشتر وقت بگذرونن

نیاز به امنیت یا نیاز به زندگی در جامعه یه جوری کشش درونی و بیرونی درست میکنه که آدما بتونن نیاز های مختلفشون رو با کنار هم زیست کردن آسون تر حل کنن.

 

و اندازه ی کشش هم فرق داره. اولا یک چیز ثابت نیست مثلا ممکنه آدم دوست داشته باشه با یه نفر وقت بگذرونه ولی بعد چند ساعت دیگه اون کشش اولیه از بین میره و ممکنه یه هفته بعد دوباره شارژ بشه. مثل میدان الکتریکی بین دوبار میمونه که پتانسیل ایجاد میکنه و به هم رسیدن اون دوبار جرقه و هم پتانسیل شدن رو به همراه داره و میدان و اون کشش و نیرو از بین میره.

و میتونه کشش منفی هم باشه. مثلا اذیت کردن یه نفر یا توجه نکردن به نیاز هاش و توجه نکردن بهش باعث میشه که دافعه درونش ایجاد بشه.

 

و کلی چیزای دیگه که نمیخوام خیلی صحبت کنم.

ولی پکیج اینا روی هم یه جور خاصی از ارتباط رو بین هر دو آدمی میتونه درست کنه و انتظاراتی به همراه داشته باشه

این انتظارات میتونن حل کردن نیاز های فکری/مالی/قدرت/جسمی/ ... باشن و آدما میتونن کنترل کننده ی همدیگه باشن. 

 

 چیزی که از نوشتن پست کوییز -1 تو ذهنم بود این بود که هر کدوم از اون روابط میتونه مجموعه ای از این صفات رو با خودش داشته باشه و اگه راجع بهشون فکر کنیم بهتر میتونیم برای زندگی معنا درست کنیم و متوجه بشیم که باید برای چه چیزایی انرژی بزاریم و چه چیزایی باید هزینه بشن.

چون بودن و نبودن باید برای هر چیزی بالانس بشن وگرنه زمان محدود است و وظیفه ی خودمون هست که جهت گیری خودمون رو مشخص کنیم و بدونیم چی کار داریم میکنیم.

  • Mahdi TR

طول زندگی

سه شنبه, ۱۶ فروردين ۱۴۰۱، ۰۵:۴۰ ب.ظ

سلام

 

یکم که داره بیشتر از زمانی که دوره ها اسم داشتن میگذره، بیشتر متوجه میشم که زندگی طولانی تر از اون چیزیه که فکرش رو میکردم.

مثلا قدیما دوره ها 1 ساله بودن مثلا کلاس اول دوم سوم، یا 3-5 ساله بودن مثل راهنمایی و دانشگاه و ابتدایی و ...

ولی الان به یه جایی رسیده زندگی که بنظر میاد تمومی نداره! 

 

تمومی که داره ولی بنظر میاد از یه دویدن در مسیر کوتاه به یک دویدن ماراتون تبدیل شده.

 

بنظرم خیلی مهمه آدم بتونه یه جوری خودش رو تنظیم کنه که بتونه بالانس جلو بره و انرژیش ته نکشه یا بدنش از کنترل خارج نشه یا ...

 

بعد چیز جالب تر اینه که بنظر میاد خودمم دارم عوض میشم. چیزایی که فکر میکردم هیچ وقت نخواهم خواست رو میخوام و و روابط اجتماعیم پیچیده تر شده. لایه لایه روی این کودک درونم داره کشیده میشه و منم ناظر گذر زمان هستم.

انگار که تا یه زمانی هدف کشف کردن چیزای جدید بود و الان بازی کردن و بهتر شدن تو بازی با همین چیزایی که دارمه. 

انگار المان های جدید کمتری اضافه میشن و همینه که هست. حس میکنم قدیمی دارم میشم.

 

حس میکنم شبیه پدر بزرگا که المان های زندگیشون خیلی محدود بود و با همونا روز ها رو سپری میکردن دارم میشم. جوری که اونا رو میدیدم و میگفتم چجوری میتونن چیز جدید وارد زندگیشون نکنن خودم رو میبینم.

 

انگار که صحنه ی نمایش چیده شده و prop ها(ابزارهای نمایش) دیگه تقریبا مشخص هستن. حالا باید آدما و پراپ ها رو عمیق تر درک کرد. شایدم واقعا لازم نیست عمیق تر درک کرد ولی من نیاز دارم تو یه جهتی جلو برم وگرنه حس مرگ میکنم.  

 

  • Mahdi TR

انعکاس

سه شنبه, ۹ فروردين ۱۴۰۱، ۱۰:۱۴ ب.ظ

سلام

 

آدما موجوداتی هستند که تو ارتباط با بقیه، درون خودشون رو به بیرون انعکاس میدن.

این جمله رو چند مدل میشه بررسی کرد

تو جایی که آدم A با آدم B حرف میزنه،

اولا عمق ارتباط مهمه. مثلا اگه صحبتای کلیشه ای و بی معنی باشه کلا راجع بهش صحبتی ندارم چون کسی دنبال چیزی توش نیست.

ولی اگه اینجوری نیست چند حالت ممکنه بوجود بیاد

از دید آدم A، دنیای بیرون خلاصه میشه به وجود آدم B و در آدم B یه بخشی از درون خودش رو انعکاس میده.

مثلا اگه آدم A یه برادر بزرگتر داشته باشه و برادر بزرگش اونجا نباشه، خلاء وجود این شخص در زندگیش با تصویر کردن یه بخشی از برادر بزرگترش در آدم B ممکنه پر بشه. یعنی با این که آدم B رو درست و عمیق نمیشناسه ولی پیش فرض های اولیه اش شبیه این خواهد بود که داره با برادرش حرف میزنه.

تو آدم های چند بعدی تر این پیچیده تره و گذر زمان ممکنه یه نفر رو از دوست به پدر تبدیل کنه یا دوست به برادر یا دوست به پسر یا دوست به خود و ... و روابط دیگه.

تو مثال هایی که میزنم دنبال گسترش دادن نباشید چون حرف زدن راجع بهش غیر ممکن میشه.

حالا اگه ارتباط قوی تر بشه طرف دوم میتونه واقعا به خود انعکاس پیدا کنه. مخصوصا اگه دونفر علاقمند به پرداخت توجه باشن. یعنی به جایی میرسه که آدم A از حرفایی که با آدم B میزنه خودش رو تو آینه ی این شخص میبینه. حرفایی که از دهن آدم B در میاد ممکنه به ظاهر انعکاسی نباشه و حرفای شخصی باشه ولی از دید آدم A که بسیار توجه میکنه و بین خطوط رو میخونه، آدم B داره در مورد A حرف میزنه و A خودش رو در B  میبینه.

این برای آدم هایی برقرار تر هست که نفسشون انعطاف پذیر هست. کسایی که طرز فکر سفت و محکمی دارن و حق به جانب هستن هیچ وقت فرصت اینجور تجربه ها رو ندارن. یعنی دارن ها ولی سنگ انعکاسش سنگ میشه. چیز جدیدی از درون خودش نمیفهمه چون ثابته و دوست نداره خودش رو بشناسه.

خودش برای خودش کافیه.

قشنگی داستان اینجا میشه که با توسعه دادن این طرز فکر، تو حرف زدن با هر آدمی میتونی با خودت حرف بزنی و دیگه هیچ کسی غریبه نمیشه. چون هر کسی در واقع خود آدم میشه.

 

  • Mahdi TR

ماهیتابه چدنی

دوشنبه, ۸ فروردين ۱۴۰۱، ۱۰:۰۳ ب.ظ

 

سلام

 

یکی از اتفاقای خوب زندگیم اخیرا این بوده که یه ماهیتابه چدنی گرفتم (cast iron pan برای سرچ در یوتیوب)

ماهیتابه چدنی یکی از اجزا آشپزخونه است که بهش به چشم یه موجود زنده نگاه میکنم.

اولین نکته در موردش اینه که چدن زنگ میزنه. یعنی شما حق ندارید زیاد خیس نگهش دارید.

دومین نکته اینه که کلی داستان داره وقتی میخریدش.

ماهیتابه چدنی یه جسم صلب سنگین از جنس،

حدس بزنید!

چدن! هست که بسیار سنگین هست در مقایسه با چیزای دیگه.

وقتی ماهیتابه چدنی رو میگیرید باید یه فرآیندی به اسم seasoning روش انجام بدید تا یه لایه نچسب روش درست بشه.

پروسه ی جالبیه.

تو این پروسه شما رو و زیر ماهیتابه رو و دسته اش رو و همه جاش رو یه لایه ی خیلی نازک روغن میمالید و میزاریدش تو فر به مدت یک ساعت تو دمای 450 درجه یا همون حوالی. تا جایی که روغنتون دود نکنه خیلی.

روغن زیتون مثلا دمای دود کردن پایینی داره و باید حواستون باشه اگه ازش استفاده میکنید.

تو این فرآیند مولکول های روغن میشکنن و یه لایه پلیمر رو در سطح ماهیتابه درست میکنن که ماهیتابه رو از اون چیزی که در سمت چپ تصویر میبینید به یه ماهیتابه نچسب در سمت راست تبدیل میکنه!

واقعا تعجب برانگیزه.

و مشکل خیلی بزرگ اینه که این لایه توسط صابون و مایع ظرفشویی میتونه خراب بشه. برای همین شما حق ندارید برای شستنش خیلی بهش سخت بگیرید. فقط آب گرم و اسفنج یا ...

اگه چیزی بهش چسبیده بود که واقعا نمیرفت، یه مقدار نمک میریزید و روش اسفنج میکشید. اون ذرات نمک چیزایی که چسبیده رو خراش میده و تمیز میکنه. 

آشپزی تو این ماهیتابه دردسرای خاص خودش رو داره ولی این که سنگین هست باعث میشه که دماش رو خیلی سریع از دست نده و خیلی یک نواخت گرم بشه که کمک میکنه.

اینی هم که خیلی عمیق شسته نمیشه باعث میشه که به مرور زمان غذا توش طعم خاصی بگیره.

 

خلاصه که به طرز عجیبی این لایه نچسب برای من جذابه. 

مخصوصا این که انقدر توجه میخواد خیلی دوست داشتنیش میکنه!

  • Mahdi TR