نوشته های من

از تجربه ی انسان بودن

نوشته های من

از تجربه ی انسان بودن

نوشته های من

به شکل زیبایی تصادفی
https://www.instagram.com/mehdtr/

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۷۶۲ مطلب با موضوع «عمومی» ثبت شده است

کار تکراری

جمعه, ۳ تیر ۱۴۰۱، ۰۳:۱۷ ق.ظ

 

سلام

 

چند وقتی برام سوال شده بود که فلسفه ی هر روز بیدار شدن تو ادامه ی زندگی چیه. 

مثلا چی شده که اینجوری خلق شده و نیومده هر دفعه یه چیز تصادفی جدید بیاره. آیا اینجوری بهتر نمیشد و جالب تر نبود.

تا این که چند روز پیش بهم یه کاری خورد که باید کلی آزمایش عین هم انجام میدادم. اون کارتریج های بالا رو روی دستگاهی که درست کردیم میزاشتم و مایعی که باید روش بره رو تزریق میکردم و سیگنال ها رو میخوندم و فایل اکسل پر میکردم.

کار بشدت تکراری. البته عکس اغراق شده هست و همه اشون رو نباید تست میکردم. حدود 33% اشون رو.

ولی کم کم که این کار رو انجام دادم دیدم که چقدر جالبه که تو روز اول شاید خیلی دستم تند نبود و دقتم هم پایین بود. چون یه چند تا مشخصه از هر کارتریج تو جاهای مختلف باید وارد میشد و چندین مرحله داشت. 

دیدم که چقدر جالبه که انجام دادن کار با 100% دقت خیلی مهمه و این که یه کار تکراری رو باید انجام بدم و دقیق انجامش بدم باعث میشه تو ساعت های مختلف با خستگی و فوکس متفاوت خودم رو بیارم روی مرکز ذهن خودم و با دقت انجامش بدم.

یا مثلا وسطش باید بلند میشدم یه کار دیگه انجام میدادم یا صحبت میکردم با یکی دیگه یا چیزای دیگه.

یعنی یه جور تمرین این بود که توی هر موقعیتی و جهت های مختلف از نقطه تعادل خارج بشم و سعی کنم خودم رو برگردونم سرجایی که باشه. عین یه عضله درون ذهن بود. یه چیزی شبیه مدیتیشن که روی نفس تمرکز میکنیم.

هر وقت از این کارا میکنم یا کسی داره انجام میده یا جری تو Rick and Morty میفتم.

تو یه قسمتش یه شغل تحویل بطری های آبسرد کن رو به عهده گرفته و میره سراغ یکی از مشتری ها و مشتری ازش میخواد که براش حمل کنه و نصب کنه. جری با روی خوشحال و بشاش میبره و تحویل میده و برمیگرده به کامیونش. میگه این که خیلی خوب بود فقط 999 تا دیگه مونده برای تحویل امروز.

خیلی جالبه که توی تکرار هستش که واقعیت خودش رو نشون میده و آدم باید مدیریت انرژی داشته باشه تا بتونه تا آخرش دووم بیاره و خودش رو بشناسه.

خلاصه به این نتیجه رسیدم دلیل هر روز بیدار شدن تو همین دنیا اینه که همینی که هست رو یادبگیریم با تمرکز انجام بدیم و خیلی حواسمون به دنیاهای موازی و آفرینش های دیگه پرت نشه وگرنه همه چیز تو آشوب میره. 

 

راستی گفتم آشوب یه هنرمند پیدا کردم Paul McCartney

یه آهنگ داره به اسم Fine Line بنظرم قشنگ بود. از آلبومی به اسم Chaos and creation in the backyard

 

 

  • Mahdi TR

Britannia woods community

يكشنبه, ۲۹ خرداد ۱۴۰۱، ۱۲:۱۷ ق.ظ

سلام

 

امروز به طور تصادفی یه جایی رفتم که بنظرم جالبه باهاتون به اشتراک بزارم.

این طور که خونده بودم، یه جایی قرار بود تو یه پارکی یه نمایشگاهی باشه از کارای دستی هنرمند های شهر و میخواستم اونجا برم. متوجه شدم که اصلا امروز نبوده و رفتم یکم سرچ کردم و دیدم یه جای دیگه هست که نمایشگاه عکاسی گذاشته از هنرمند های محلی.

خیلی نخوندم و صرفا بخاطر این که با دوستم که اسم مستعارش رو باران میزارم به صورت خیلی تصادفی، راجع به عکاسی اجتماعی صحبت کرده بودیم، گفتم باید جالب باشه و رفتم.

وقتی رسیدم تو محله دیدم که چقدر جالب که کلی آدم سیاه پوست دارم میبینم. اصلا انتظارش رو نداشتم. انتظار نداشتم محله ی کوچیکی نزدیک محل زندگیم باشه که اکثریت سیاه پوست باشن. گویا محلی هست که برای بچه ها برنامه میزارن و به خونواده ها کمک میکنن و غذا تامین میکنن.

3 تا هنرمند که یکیشون شاعر و دوتاشون عکاس بودن یه نمایشگاه خیلی ساده و کوچیک درست کرده بودن و آخرشم یک رپر سیاه پوست 3 تا از آهنگاش رو خوند.

عکسا رو بیان اجازه نمیده آپلود کنم ولی یک آلبوم گوگل درست کردم میتونید اونجا ببینید:

https://photos.app.goo.gl/x7ogBhVqcnpcVyqT7

یکی از هنرمند ها Jean ژان، عکاس ورزشی بود و از برنامه هایی که این مکان برای بچه ها گذاشته بود عکس گرفته بود.

عکاس دیگه Faisa یه گالری درست کرده بود از چهره های مختلف سیاه پوست ها و این که همه اشون مثل هم نیستن. دیدید میگیم مثلا آسیای شرقی ها همشون عین هم هستن، یه همچین چیزی برای سیاه پوست ها هم هست. و میخواست تفاوت هاشون رو نشون بده.

از دوست شاعرمون نشد عکس بگیرم چون فکر کردم که قراره بیشتر صحبت کنه ولی خیلی زود تموم شد.

بعدشم یه ویدئو هست از دوست خواننده رپ که اومده بود و یکم خوند. 

رفتم یکم باهاش صحبت کردم. تو یکی از آهنگاش از خودشناسی و درون خود رفتن صحبت میکردم و خواستم در موردش حرف بزنیم، گفت زمان کووید که تنها و ایزوله شده بود بیشتر شعر هاش به ذهنش رسیده بود. 

  • Mahdi TR

انواع هنرمند.

سه شنبه, ۲۴ خرداد ۱۴۰۱، ۰۶:۰۲ ق.ظ

سلام

 

داشتم سعی میکردم هنرمند های تو ذهنم رو مرتب کنم بر اساس این که با هنرشون معمولا چه چیزی رو نشون میدن:

ترتیبشون بر اساس لیست چیزایی که یوتیوب بهم پیشنهاد داده بود هست.

 

1- Ana Vidovic

بنظرم ایشون استاد شدن تو یک موضوع رو نشون میده. چطور میشه خطا رو تقریبا به هیچ رسوند توی اجرا. بنظرم یه همچین آدمی بسیار باید تیغه ی تصمیم گیری سختی داشته باشه به عنوان یک استاد. شاید هدفش این باشه که دانشجوش به کمال دقت برسه.

2- Estas Tonne

فکر میکنم کار ایشون اینه که نشون بده که چقدر میشه به فرکانس های بالاتر روحی وصل بود. غرق شدن در موسیقی و ساز رو نشون میده. فکر میکنم به دانشجوش نشون بده که چجوری میشه سوار جریان انرژی های بالاتر شد و موسیقی چنل کرد به دنیای پایین. این جلسه اشون فضای عجیبی داره. چند باری که جاهای خیلی خاصی بودم تو فضای فکرم این جلسه رو گوش دادم. خیلی زیاد تکرار نمیشه.

3- Kfir Ochaion

کار ایشون بیشتر آواز خوندن با ساز هست. فکر میکنم طرز فکری که منتقل میکنه شبیه ترجمه باشه. ترجمه از یک فضا به فضای دیگه و جا دادن چند صدا در کنار هم و در کنارش اضافه کردن امضای خود مترجم.

یه جوری منتقل کردن چیزایی که مهم هستن به بهترین شکل هست.

4- Chester Bennington

فکر میکنم نقطه ی کار ایشون ارتباط قلب به قلب با مخاطب بود. دردی که کشیده بود و میدونست درد خیلی ها هست رو سعی میکرد بدون کم گذاشتن منتقل کنه. از فرشته های بال سوخته بود.

5- Lana Del Rey

بنظرم کار ایشون بیشتر تو این خلاصه میشه که اگه خودت حس میکنی، احساست درسته و هیچ اهمیتی نداره نظر بقیه. هرچقدر هم رادیکال و یجوری بنظر بیاد.

6- Hans Zimmer

نشون میده که ذهن های با استاندارد بالا کارهای استاندارد بالا میکنن. کسایی که استاندارد خدایی دارن هم تو پروژه های عظیم سهیم میشن.

7- Birdy

سادگی رو نشون میده. الزاما نباید هنر پیچیده باشه. اگه از قلب بیاد بر قلب میشینه.

8- Andre Rieu

نشون میده که برای با نجابت برگذار کردن نمایش هنوز خیلی دیر نشده.

9- Hauser

نشون میده استراتژی محمدرضا گلزار هنوز هم کار میکنه. 

10- Yanni

بنظرم یانی نشون میده که چجوری موسیقی میتونه روح رو لمس کنه. حتی سفت و سخت ترین روح ها رو میتونه پاک کنه. و نشون میده که انواع موسیقی محدود به انواع محدود و معروفش نیست. نشون میده که اگه چیزی وجود نداره ولی بنظر درسته، نوبت تو هست که خلقش کنی به شرط این که بهش عشق داشته باشی.

11- Eric Clapton

احساسات جدی و جا افتاده.

12- BB King & John Mayer

جوونی و پیری، پسری و پدری رو نشون میدن. این که چجوری میتونه کم تجربگی و باسوادی در مقابل پیری و تجربه قرار بگیره. 

13- Joe Satriani

هنرمند اگه تو چیزی که داره به اندازه کافی خوب بشه طرفدار های خاص خودش رو پیدا میکنه. 

14- هنرمند های Pink Floyd

نشون میدن چجوری میتونه موسیقی نسل ها رو شکل بده و فرهنگ درست کنه. چجوری میتونه ساختار ها رو بشکنه و نوآوری کنه. همچنین نشون میده چقدر آدما هرچقدر هم خوب باشن تفاوت دیدگاه و خودخواهی دارن و قرار نیست همه چیز همیشه به خیر و خوشی باشه. حتی بهترین هنرمند ها هم میتونن از هم جدا بشن چون توی میکروفن چیزای مختلفی میخوان بگن.

15- Freddie Mercury

چجوری میشه شعله ی شمع بود. روی صحنه روی آتیش بود.

 

شاید بعدا بازم نوشتم. الان دیگه همین اساتید تو ذهنم بودن.

  • Mahdi TR

نگاه به گذشته

دوشنبه, ۱۶ خرداد ۱۴۰۱، ۰۷:۴۸ ب.ظ

سلام

 

زمان دانشگاه که خیلی عمیق شده بودم تو برق، فکر میکردم دیگه چیزی نیست که نشه انجامش بدم. یه جورایی فکر میکردم برق تو دستامه و میتونم هر کاری بخوام کنم.

ولی تئوری یک کار رو بلد بودن و با کلماتش آشنا بودن و در عمل انجامش دادن خیلی متفاوته.

بنظرم سال های سال طول میکشه لایه لایه عین سنگ رسوبی شخصیت آدم با ته نشین شدن هر روزش شکل میگیره.

صحنه ی استارت دوییدن و زمین خوردن و دوباره استارت زدن و زمین خوردن و استارت زدن با زخم و پوست نازک و باز هم زمین خوردن بخش جدایی ناپذیر از زندگی یک هنرمند زندگی هست.

هنرمند زندگی کسی هست که میخواد کاراکتر خودش رو بسازه. زمین رو به شکل ادامه ی رحم مادر میبینه که هنوز باید توش تکامل پیدا کنه تا بهش اجازه بدن آزاد بشه.

صحنه ی امتحان، صحنه ی روبرو شدن با خالق و گفتگوی دو طرفه با هنرمند آفرینش هست ازمون میپرسه فهمیدی؟ 

اگه نفهمیده باشیم باز هم باید وقت بگذرونیم تا متوجه بشیم. 

هنرمند آفرینش میخواد که هنرمند های زندگی رو از خاک مرده شکل بده تا بودن شبیه خودش رو تجربه کنن. خودش هم از دیدن هنر خودش لذت میبره ولی از اونایی که بودن براشون انتخاب شده انتظاراتش زیاده.

تصمیم های بزرگ رو باید آدمایی بگیرن که لایه های زیادی دارن. قانون طبیعت اینه.

  • Mahdi TR

طوفان

سه شنبه, ۳ خرداد ۱۴۰۱، ۱۰:۵۸ ب.ظ

 

سلام

 

عکس کپی شده از https://ottawa.ctvnews.ca/here-s-what-you-need-to-know-about-ottawa-storm-cleanup-1.5915693

از این جور پست ها خیلی وقت بود ننوشته بودم و میخواستم یک آپدیت از وضعیت اخیر احوالات مادر زمین در اتاوا بهتون بدم.

چند روز پیش که از کینگستن داشتم برمیگشتم اتاوا تو reddit دیدم داره میگه که طوفانی اومده و خیلی جدی نگرفتمش.

وقتی رسیدم دیدم که هیچ چراغ راهنمایی کار نمیکنه و شهر نسبتا به آرومی در آشوبه. 

وقتی چراغ راهنما ها کار نمیکنن بنظرم خیلی ترسناک میشه همه چیز. انگار بودنشون یه حس آرامش که یه نظمی برقراره داره ولی نبودشون انگار یه فضای آخرزمانی یا post-apocalyptic ایی بوجود میاره.

وقتی من رسیدم خیابون هایی که ازش گذشتم تمیز بودن و درختی روی زمین نیفتاده بود و چیز عجیب غریبی ندیدم و آروم ماشین رو بردم و سر هر چراغ ایستادم و گذاشتم آروم جلو بره.

وقتی رسیدم خونه دیدم که گوشیم 3 درصد شارژ داره و برق ها هم قطع هست. 

تسلیم شدم و گفتم که انگار قراره که بدون تکنولوژی بودن رو تجربه کنیم.

یه چیزی که این دو روز بهم خیلی خودش رو نشون داد این بود که وقتی از گوشی استفاده نمیتونم کنم چقدر بیشتر زمان دارم! حتی منی که خیلی اینستا و چیزای دیگه رو نگاه نمیکنم و چند تا کانال یوتیوب که دوست دارم رو فقط میبینم دیدم که چقدر این ابزار ها منو قفل میکنه به خودش.

خستگی ای که گوشی با خودش میاره باعث میشه کل وقتی که دارم هم کمتر بشه از چیزی که واقعا هست و اینجوری نیست که اگه آدم سه ساعت وقت داره، 1 ساعتش رو روی گوشی باشه 2 ساعت براش میمونه، نه، خستگیش اثر اون دوساعت رو هم کمتر میکنه.

و دیدم که چقدر قشنگ و dystopia ایی هست که واقعا این گوشی ها داره توجهمون رو ازمون میدزده، یا خودمون بهش هدیه میدیم و هیپنوتیزم اون صفحه ی نورانی کف دستمون میشیم. 

تو این دو روز یکم رفتم بیرون و سعی کردم با آدمای غریبه حرف بزنم و بیشتر حضور داشته باشم.

حتی شب هم تاریک تر بود برام. خیلی تاریک تر. چوب لباسیم شبیه Grim reaper بالای تختم وایساده بود و با مرگ صحبت کردم. اولش ترسیدم ولی باهاش کنار اومدم! با خودم کنار اومدم.

یه جورایی حساب رسی از اعمال خودم کردم و دیدم که خداروشکر اونقدری از همدیگه راضی شدیم که ازش نترسم و بپذیرمش زمانش که برسه.

شاید اگه سال های سال نور داشتم باهاش روبرو نمیشدم! 

اینم نقشه ی قسمت های آسیب دیده ی اتاوا اگه دوست داشتید ببینید چجوری اطلاع رسانی میکنن.

https://outages.hydroottawa.com/

برام جالبه که این طوفان و آشوب همزمان با حرکت retrograde سیاره ی عطارد که قبلا بهش اشاره کردم و یک هفته بعد از ماه گرفتگی کامل بود. که همشون به طور سمبلیک پایان یک دوره و تغییرات رو به همراه دارن. ماه گرفتگی با پوشش سفیدی با سیاهی همراهه و این ماه گرفتگی خیلی طولانی بود. طوری که من دیگه خسته شدم و برگشت ماه رو ندیدم.

 

  • Mahdi TR

کار کردن

چهارشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۱:۳۱ ب.ظ

 

سلام

 

نمیدونم چی بگم.

قدیما سیکل های زندگی کوتاه تر بودن و میتونستم سریع یه چیزی رو تموم کنم و بیام تو وبلاگ بنویسم ولی الان همه چیز پیچیده تر و طولانی تر شده.

یاد صحبت یانی در مورد صحبت پدرش میفتم تو آهنگ Reflection of passion توی کنسرت رویال آلبرت هال افتادم

که میگه که تو الان زندگیت جوریه که سالانه داری زندگی میکنی و تو سن من اینجوری هست که ساعت به ساعت زندگی میکنم.

آسون نیست ولی عاقلانه است. یا خردمندانه هست.

خیلی بهش فکر کردم که منظورش چیه. چون سیکل های طبیعت که تغییری نمیکنن و ما رو با خودشون میکشونن. تابستون انرژی بیشتری داره و زمستون سرد تره. با بهار زندگی میاد و با پاییز روح زمین به پرواز در میاد.

ما هم جزوی از این سیستم بزرگ هستیم و حتما از این سیکل های بزرگ تاثیر میگیریم.

حتی مدتی زندگیمون اینجوری بود که همه چیز سالانه مشخص میشد. مدرسه میرفتیم و سال به سال جلو میرفت و بعد راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه.

ولی آیا زندگی انسان سالانه ساخته شده؟ ما کوچیکتر از زمین و سیاره های دیگه هستیم و انتظاره دارم که دور زدن و چرخیدنمون هم سریع تر بتونه باشه. عمر زمین چند میلیارد ساله و عمر ما چند ده ساله.

بنظرم چیزی که روش کار میکنم اینه که متوجه بشم که باید چرخید و چرخید. نباید متوقف شد. حتی تو کار. مخصوصا تو کار.

چیزی که همیشه هست کار هست و هیچ وقت هم تموم نمیشه و خیلی آسونه عمیق توش فرو رفتن و لذت بردن از استرسش ولی چیزی که سخت میکنه خداحافظی کردن از کار و خاموش کردن موتور پردازش ذهن هست که کل روز درگیر فیکس کردن مسائل ریز و درشت بوده.

انگار که یکی از سیکل های دور زدن که انسان میتونه تجربه کنه عمیقا کار کردن و عمیقا کار نکردنه.

تو انجیل به تمثیل میگه که خدا جهان رو توی 6 روز آفرید و روز 7 ام استراحت کرد. 

تاکید روی این بریدن رشته ی کار داره.

دلیلشم اینه که بخش مهمی از تجربه زمان توی تغییر اتفاق میفته. وقتی سکون و یکنواختی هست زمان برای خودش میگذره و از آگاهی خارج میشه. ولی توی تغییر هست که بیشتر آگاه به لحظه هستیم.

و اینم معنیش این نیست که همیشه دنبال تغییر باید بود. نه، همون حمله به کار و عقب نشستن و استراحت کردن و حمله ی دوباره و مدیریت استرس تو این تناوب هاست که سلامت ذهن رو تامین میکنه. وگرنه استرس روی استرس جمع میشه و آدم از روابط انسانی اش باز میمونه و خیلی خسته است که کار هایی که دوست داره رو انجام بده.

 

تو تصویر دو نفر رو میبینید که نفر I وقتی کار میکنه خیلی با شدت کار میکنه و وقتی کار نمیکنه خیلی با شدت کار نمیکنه. 

نفر II یک سطح استرس رو پیوسته با خودش حمل میکنه و حتی تو خواب هم به کار فکر میکنه.

بنظرم چیزی که تو این دو نفر فرق داره اینه که نفر I احتمالا روابط اجتماعی بهتری داره و ایده بهتر میتونه بزنه، در لحظه بیشتر حضور داره و با passion یا عشق کار میکنه. کسی که با passion کار کنه انعکاس درون خودش رو روی کار خودش میتونه ببینه و با کارش میتونه یکی بشه. هر کسی هم تو هر کاری روی خودش داره کار میکنه. معنیش اینه که تو صحبت با آدما هم باهاشون در لحظه هست و تو تنهایی خودش هم در لحظه هست و احساس یکی بودن با زندگی میکنه.

  • Mahdi TR

Silhouette

دوشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۲:۰۶ ق.ظ

سلام

 

https://www.youtube.com/watch?v=iX7QLSvawdw

یکی از واقعیت های این دنیایی که توش هستیم اینه که هر صحنه اش نبرد بین سیاه و سفید هست. 

هر صحنه صحنه ی جنگ و پیروزی و شکست هست. 

شاید وقتی کوچیک تر هستیم درکش سخت تره و با بزرگتر شدن بیشتر و بیشتر این رو میبینیم تا جایی که متوجه میشیم همه اش همینجوریه. 

اون قلمی که یگانگی خدا رو به دو قسمت تقسیم کرده میخواسته رقص بین دو نیمه ی آفریدگار رو نشون بده و تماشاگر این نمایش خود خدا است که از درون چشم های انسان ها داره ابعاد مختلف خودش رو کشف میکنه.

با این مقدمه میخوام شما رو به آهنگ Silhouette توسط Birdy دعوت کنم.

خود این کلمه به تصویری گفته میشه که پس زمینه ی یک جسم، پر نور تر از خودش باشه و فقط سایه ی تاریکی از اون جسم دیده بشه.

بنظرم کسی که تو هر صحنه ی زندگیش میخواد حواسش جمع باشه و کار درست تر رو انجام بده، و بجنگه، کم کم شبیه یک silhouette میشه. خودش تاریک تر بنظر میاد چون الزاما کار درست رو انجام دادن معنیش جذاب و جالب بودن نیست. خیلی وقتا تحمل حقیقت سخته و با خودش احساسات منفی میاره. از کسی که حرف حق رو میزنه خیلی وقتا خوشمون نمیاد یا احساس عصبانیت و حسادت با خودش میاره. ولی وظیفه ی اون آدم اتفاقا تحمل این فشار های منفیه در حالی که کار اشتباهی نکرده و باید این تاریکی رو بپذیره.

حالا تا یه موقعی باید این تاریکی رو با خودش حمل کنه که حاصل این مبارزه اش بوده. از یه جایی به بعد متوجه میشه که حتی حمل این تاریکی هم خودخواهیه و باید کنارش بزاره. چیزی که تو نبرد حق و باطل کمک میکنه امید هست. این آدم از خرابه های مبارزاتش و تجربه هاش برای بقیه پیام امید میاره.

 

حالا دیگه جدی میخوام به این آهنگ دعوتتون کنم:

 

 


There are shadows in my dreams
در رویا های من سایه های تاریکی هستند
Storms that send me out to reach
طوفان هایی که من رو از دسترس انسان ها دور میکنن
And you just wait on my defeat
و تو فقط ایستادی و منتظر شکست من هستی
So I built an army underneath
برای همین من که ارتش درون خودم درست کردم
And now they got me while I sleep
و حالا به جایی رسیده که اون ها وقتی من خواب هستم برای مبارزه با من اقدام میکنن
And this worn-out frame will carry me
و این قالب پوسیده من رو حمل خواهد کرد
Don't go holding your breath
برای خود راه نیفت در حالی که نفست رو از اشتیاق حبس کردی
You know that I'm not done yet
باید بدونی که کارم هنوز تموم نشده
There's still a fight in me left
هنوز نبردی درون من جریان داره
Don't go shouting out loud
راه نیفت درحالی که بلند داد میزنی
That you're claiming the crown
که تویی که صاحب تاج و تخت شدی
I'm down but not out
من افتادم ولی هنوز توی بازی هستم
And the bittersweet of every new defeat
و طعم تلخ و شیرین هر شکستی تازه
Is I'm stronger than before
اینه که من از قبل قوی تر هستم
I may be on my knees, but I still believe
ممکنه روی زانوهایم افتاده باشم ولی هنوز باور دارم که
These broken wings will soar
این بال های شکسته ترمیم پیدا میکنند.

شبیه فرشته هایی که میان و میرن و زندگی ما رو خاص تر میکنن!

فرشته های پر شکسته.

Untie my silhouette, it's all that is left of a broken heart
نمیدونم واقعا منظور دقیقش چیه اینجا. چیز غیر عادی ای میگه ولی بنظرم:
این تصویر تاریکی که ازم دیده میشه رو از خودم باز میکنم. هرچیزی که هست از بازمانده های یک قلب شکسته است.
Leave all of my regrets to sink like shipwrecks
همه ی پشیمانی هام رو رها میکنم که مثل یک کشتی غرق شده  
Through oceans dark
به عمق تاریک اقیانوس سقوط کنه
In the dust I wrote my name
روی خاک اسمم رو نوشتم
And from the ruins, hopes were praised
و از خرابه ها و بازمانده های ویرانی ام امید بوجود اومد.
شاید اینجا منظورش این ذوق هنری ای که داره است که بعد از نابودی خودش و رد شدن از تاریکی بهش رسیده.
'Cause all that's lost can be replaced in time
چون هرچیزی که گم بشه در طول زمان جایگزین میشه. 
 

و اگه مثل من عاشق این آدم و سبک نگاه ساده و خالصش هستید، 

اینم یه ورژن از آهنگ که خودش با یه پیانو میخونه.

و میشه دید هنرش رو این که واقعا شایسته ی بهترین هاست 

https://www.youtube.com/watch?v=tfiFAHe1yGM

 

  • Mahdi TR

جواب کوییز 1

دوشنبه, ۲۹ فروردين ۱۴۰۱، ۰۶:۲۶ ب.ظ

سلام

 

ممنون از همه دوستانی که تو پست قبلی شرکت کردن. چند تا کامنت بود و مریم هم یک پست براش نوشته بود. مسعود هم که دیر کرد و تاخیر داره میخوره!

کوییزش طوری نیست که جواب نهایی داشته باشه. هر کسی یه جور به موضوع میتونه نزدیک بشه. 

مثلا یه نفر تجربه شخصی/ یه نفر از خوندن کتاب یا یه نفر با تجربه بیشتر / یه نفر با تجربه محدود تر یکی با خواسته ها و فکر بیشتر / با خواسته های کمتر و ...

خوبی این صحبت هایی که چند نفر توش صحبت میکنن اینه که با پیدا کردن این دو قطبی ها آدم میتونه ببینه حدود خودش با سوال چند چند هست؟

 

یکی از بخش های خیلی مهم زندگی انسانی که به اندازه ی بعد فردی زندگی مهمه، بعد اجتماعیش هست.

ما میتونیم درون بدن و سطح بدن خودمون و نصف ارتباطمون با بقیه رو از کل این دنیا حس کنیم. اون نصفی که درون ذهن خودمون هست. 

شناختن انواع ارتباط ها خیلی کمک میکنه که آدم بتونه نقش خودش رو بهتر بشناسه و چیزی که زندگی رو جذاب میکنه که زندگی کردن هست رو بهتر برامون روشن کنه.

مثلا ارتباطی که با پدر و مادر داریم یا ارتباطی که با دوست نزدیک و دور داریم یا ارتباطی که با کسی که روش تسلط فکری داریم مثل مدیر به کارمند یا استاد به دانشجو یا حاکم به مردم و ... و ارتباط های دیگه هر کدوم ابعاد مختلفی از ذهن رو میطلبن که لازمه که در وجود آدم رشد کنن تا مثل چرخدنده های یک ساعت، زندگی اجتماعی ما رو کامل کنن.

این ارتباط ها هر کدوم ویژگی های خاص خودشون رو دارن که اونا رو از هم متفاوت میکنه.

تفاوتی که ایجاد میشه رو میشه به ابعاد و بیشتر شکست:

1- قدمت ارتباط: مثلا ارتباط پدر و مخصوصا مادر قدمت خیلی بیشتری از هر ارتباط دیگه ای داره.

2- زاویه و عمق ارتباط: ارتباط دو نفر چقدر پوسته ای هست و با چه زاویه ای به هم نزدیک میشن؟ مثلا وقتی دو نفر با هم غریبه تر هستن حتی توی زبان بدنشون با زاویه نسبت به هم می ایستن. این از اون جایی میاد که ارگان های حساس بدن از جلوی بدن قابل دسترسی هستن و به طور غریزی خودمون رو با یک زاویه با یک نفری که نمیشناسیم ممکنه قرار بدیم تا احساس امنیت بیشتری کنیم. این توی کلام هم انعکاس پیدا میکنه. این که چقدر حرف ها مستقیم به طرف مقابل اشاره داره (زاویه 0 درجه) یا راجع به یه چیز دیگه است. مثلا اینا بنظرم چند تا از زاویه های به ترتیب در حال بیشتر شدن هستن: یه خاطره مشترک، ادامه دادن موضوعی که قبلا صحبت میشده، پرسیدن از گذشته، صحبت کردن راجع به یک نفر دیگه که هر دو طرف میشناسن، صحبت کردن راجع به چیزی که دو طرف علاقه دارن مثل یک کتاب یا نمایش و صحبت کردن راجع به یه چیز کاملا بی ربط به دو طرف مثلا سیاست که به 90 درجه بنظرم نزدیکه.(البته اونم یه نمایشه شاید. ترتیب اینا شاید تو نظر های افراد مختلف متفاوت باشه) 

3- جنسیت ارتباط: جنسیت ارتباط رو میتونیم به تاثیر پذیر و تاثیر گیر تقسیم کنیم.مثل جنسیت ماده که بستر تولید مثل هست و جنسیت نر که عامل تولید مثل هست، وقتی کسی روی ما قدرت داره ارتباطمون نسبت بهش جنسیت نر به ماده داره چون با حرف هاش ذهن ما رو بارور میتونه کنه. یا کسی که در حال اجرای یک نمایش هست و با اون نمایش احساسات درون ما تزریق میکنه یا سوال در وجودمون ایجاد میکنه نسبت به ما جنسیت نر به ماده داره. مشخصا با نر و ماده بیولوژیک فرق داره ولی این نام گذاری بنظرم خیلی کمک میکنه متوجه بشیم داره چه اتفاقی میفته.

4- نوع و اندازه کشش ارتباط: دو نفر میتونن دلایل مختلفی برای صحبت و مصاحبت داشته باشن و دو نوع کشش بیرونی و درونی میتونه اونا رو به هم نزدیک کنه.

مثلا وارد شدن به دانشگاه یک کشش بیرونی ایجاد میکنه که یه سری افراد هم ورودی نزدیک به هم قرار میگیرن

دلتنگی یک کشش درونی ایجاد میکنه که آدم با کسی که باهاش احساس نزدیکی بیشتری میکنه صحبت کنه

بیولوژی بدن، بین انسان ها و جنسیت های مختلفشون میتونه یه جور کشش درست کنه که دوست داشته باشن با هم بیشتر وقت بگذرونن

نیاز به امنیت یا نیاز به زندگی در جامعه یه جوری کشش درونی و بیرونی درست میکنه که آدما بتونن نیاز های مختلفشون رو با کنار هم زیست کردن آسون تر حل کنن.

 

و اندازه ی کشش هم فرق داره. اولا یک چیز ثابت نیست مثلا ممکنه آدم دوست داشته باشه با یه نفر وقت بگذرونه ولی بعد چند ساعت دیگه اون کشش اولیه از بین میره و ممکنه یه هفته بعد دوباره شارژ بشه. مثل میدان الکتریکی بین دوبار میمونه که پتانسیل ایجاد میکنه و به هم رسیدن اون دوبار جرقه و هم پتانسیل شدن رو به همراه داره و میدان و اون کشش و نیرو از بین میره.

و میتونه کشش منفی هم باشه. مثلا اذیت کردن یه نفر یا توجه نکردن به نیاز هاش و توجه نکردن بهش باعث میشه که دافعه درونش ایجاد بشه.

 

و کلی چیزای دیگه که نمیخوام خیلی صحبت کنم.

ولی پکیج اینا روی هم یه جور خاصی از ارتباط رو بین هر دو آدمی میتونه درست کنه و انتظاراتی به همراه داشته باشه

این انتظارات میتونن حل کردن نیاز های فکری/مالی/قدرت/جسمی/ ... باشن و آدما میتونن کنترل کننده ی همدیگه باشن. 

 

 چیزی که از نوشتن پست کوییز -1 تو ذهنم بود این بود که هر کدوم از اون روابط میتونه مجموعه ای از این صفات رو با خودش داشته باشه و اگه راجع بهشون فکر کنیم بهتر میتونیم برای زندگی معنا درست کنیم و متوجه بشیم که باید برای چه چیزایی انرژی بزاریم و چه چیزایی باید هزینه بشن.

چون بودن و نبودن باید برای هر چیزی بالانس بشن وگرنه زمان محدود است و وظیفه ی خودمون هست که جهت گیری خودمون رو مشخص کنیم و بدونیم چی کار داریم میکنیم.

  • Mahdi TR

کوییز-1

پنجشنبه, ۲۵ فروردين ۱۴۰۱، ۰۹:۴۴ ب.ظ

سلام

 

میخوام یه کوییز ازتون بگیرم.

یه برگه در بیارید و جواب بدید هر کدومشون رو که دوست داشتید

دوست داشتید همین جا به چند تاشون جواب بدید یا اگه مفصله هر وقت وقت داشتید یه پست ازش بنویسید.

 

1- وظیفه ی ما تو زندگی نسبت به خودمون چیه؟ تعدادی از کار هایی که لازمه انجام بدیم تا لحظه ی آخر زندگی خوشحال بمیریم رو لیست کنید.

2- وظیفه ی ما تو زندگی نسبت به کسایی که دوستشون داریم چیه؟ دوباره تعدادی از کار هایی که در قبالشون باید انجام بدیم رو لیست کنید.

3- وظیفه ی ما در قبال کسایی که قبل از این که دوستشون داشته باشیم دوستمون دارن چیه؟ لیست!

4- اگه کاری که برای یه نفر دیگه انجام میدیم رو عشق بگیم، 

4-1- عشق چه کار هایی رو شامل میشه؟ چند تاش رو لیست کنید

4-2- عشق چه رنگ هایی داره؟ فقط به شکل کارایی که آدم رو خوشحال میکنه هست؟

4-2.5- آیا عشقتون رو معامله میکنید؟ در قبالش انتظار دارید؟

4-3- در قبال عشقی که به یه نفر دادید ازش چه انتظاری دارید؟

4-4- آیا بنظرتون باید عشق خلاصه به یک نفر یا خانواده بشه؟ یا گروه دوستان؟ یا غریبه ها هم شاملش هستن؟ کجا مرز توجهتون رو تعریف میکنید؟

4-5- انواع عشقی که تو ذهنتون هست رو بیان کنید. چند تاشون رو تجربه کردید؟ چند تاشون برای کتاب داستان ها هستن؟

5- از بقیه چه انتظاری دارید؟ چه کسایی باید به شما عشق و توجه بدن؟ در قبال کاری باید باشه یا بخاطر خود وجودتون باید باشه؟

 

  • Mahdi TR

از کرخه

جمعه, ۱۹ فروردين ۱۴۰۱، ۰۸:۳۱ ب.ظ

 

سلام

 

 

بنظرم یکی از شاهکار های موسیقی ایران که خیلی تو ذهنم مونده موسیقی از کرخه فیلم از کرخه تا راین توسط مجید انتظامی است. 

اگه بخوام انگشت روی چیزی که این موسیقی داره بزارم کشش و تب و تاب و نزدیک کردن و به عقب هل دادن با سکوتش هست.

 بنظرم یکی از پیچیده ترین کار ها بازی کردن با احساسات آدم هاست. که خیلی راحت میتونه آدم رو به تاریکی بکشونه. کسایی که احساسات آدما رو manipulate میکنن میتونن ازشون بهره برداری کنن و ازشون سوء استفاده کنن. فکر میکنم اینجاست که اختیار و قدرت خلقت آدم به نمایش میتونه گذاشته بشه. 

وقتی که تصمیم قلب یک نفر میتونه روان چندین نفر دیگه رو orchestrate کنه، عین یک ارکستر آدما رو بنوازه. 

بنظرم مجید انتظامی خیلی خوب میدونه چجوری احساسات تو ذهن اوج میگیرن. آروم آروم یکم به گوش موسیقی میده و میکشه عقب، دوباره یکم موسیقی میده و دوباره میکشه عقب، دوباره موسیقی میده و موسیقی میده و میکشه عقب، و... اینجوری سعی میکنه که اون احساس رو بسازه و بیاره بالا.

البته بنظرم اوجش رو شاید میتونست خیلی بهتر در بیاره. آدم رو تو مسیر فوق العاده هدایت میکنه ولی تو اوج انگار خجالت میکشه که بیشتر ببره جلو. یه کاری کنه که آدم به گریه بیفته. شاید خودش میترسه که اون قدر فکر کنه و جلو ببره آهنگش رو. نمیدونم. 

من تو این آهنگ از مسیر لذت میبرم. شاید پیامش این باشه که اوج الزاما اونقدر جالب و هیجان انگیز نیست و باید از مسیر لذت برد. 

از کشیدن و نزدیک کردن و هل دادن عقب و دور کردن.

شاید میخواد بگه تجربه ی اوج میتونه ناامید کننده باشه.

  • Mahdi TR