نوشته های من

از تجربه ی انسان بودن

نوشته های من

از تجربه ی انسان بودن

نوشته های من

به شکل زیبایی تصادفی
https://www.instagram.com/mehdtr/

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۱۰ مطلب در فروردين ۱۴۰۱ ثبت شده است

جواب کوییز 1

دوشنبه, ۲۹ فروردين ۱۴۰۱، ۰۶:۲۶ ب.ظ

سلام

 

ممنون از همه دوستانی که تو پست قبلی شرکت کردن. چند تا کامنت بود و مریم هم یک پست براش نوشته بود. مسعود هم که دیر کرد و تاخیر داره میخوره!

کوییزش طوری نیست که جواب نهایی داشته باشه. هر کسی یه جور به موضوع میتونه نزدیک بشه. 

مثلا یه نفر تجربه شخصی/ یه نفر از خوندن کتاب یا یه نفر با تجربه بیشتر / یه نفر با تجربه محدود تر یکی با خواسته ها و فکر بیشتر / با خواسته های کمتر و ...

خوبی این صحبت هایی که چند نفر توش صحبت میکنن اینه که با پیدا کردن این دو قطبی ها آدم میتونه ببینه حدود خودش با سوال چند چند هست؟

 

یکی از بخش های خیلی مهم زندگی انسانی که به اندازه ی بعد فردی زندگی مهمه، بعد اجتماعیش هست.

ما میتونیم درون بدن و سطح بدن خودمون و نصف ارتباطمون با بقیه رو از کل این دنیا حس کنیم. اون نصفی که درون ذهن خودمون هست. 

شناختن انواع ارتباط ها خیلی کمک میکنه که آدم بتونه نقش خودش رو بهتر بشناسه و چیزی که زندگی رو جذاب میکنه که زندگی کردن هست رو بهتر برامون روشن کنه.

مثلا ارتباطی که با پدر و مادر داریم یا ارتباطی که با دوست نزدیک و دور داریم یا ارتباطی که با کسی که روش تسلط فکری داریم مثل مدیر به کارمند یا استاد به دانشجو یا حاکم به مردم و ... و ارتباط های دیگه هر کدوم ابعاد مختلفی از ذهن رو میطلبن که لازمه که در وجود آدم رشد کنن تا مثل چرخدنده های یک ساعت، زندگی اجتماعی ما رو کامل کنن.

این ارتباط ها هر کدوم ویژگی های خاص خودشون رو دارن که اونا رو از هم متفاوت میکنه.

تفاوتی که ایجاد میشه رو میشه به ابعاد و بیشتر شکست:

1- قدمت ارتباط: مثلا ارتباط پدر و مخصوصا مادر قدمت خیلی بیشتری از هر ارتباط دیگه ای داره.

2- زاویه و عمق ارتباط: ارتباط دو نفر چقدر پوسته ای هست و با چه زاویه ای به هم نزدیک میشن؟ مثلا وقتی دو نفر با هم غریبه تر هستن حتی توی زبان بدنشون با زاویه نسبت به هم می ایستن. این از اون جایی میاد که ارگان های حساس بدن از جلوی بدن قابل دسترسی هستن و به طور غریزی خودمون رو با یک زاویه با یک نفری که نمیشناسیم ممکنه قرار بدیم تا احساس امنیت بیشتری کنیم. این توی کلام هم انعکاس پیدا میکنه. این که چقدر حرف ها مستقیم به طرف مقابل اشاره داره (زاویه 0 درجه) یا راجع به یه چیز دیگه است. مثلا اینا بنظرم چند تا از زاویه های به ترتیب در حال بیشتر شدن هستن: یه خاطره مشترک، ادامه دادن موضوعی که قبلا صحبت میشده، پرسیدن از گذشته، صحبت کردن راجع به یک نفر دیگه که هر دو طرف میشناسن، صحبت کردن راجع به چیزی که دو طرف علاقه دارن مثل یک کتاب یا نمایش و صحبت کردن راجع به یه چیز کاملا بی ربط به دو طرف مثلا سیاست که به 90 درجه بنظرم نزدیکه.(البته اونم یه نمایشه شاید. ترتیب اینا شاید تو نظر های افراد مختلف متفاوت باشه) 

3- جنسیت ارتباط: جنسیت ارتباط رو میتونیم به تاثیر پذیر و تاثیر گیر تقسیم کنیم.مثل جنسیت ماده که بستر تولید مثل هست و جنسیت نر که عامل تولید مثل هست، وقتی کسی روی ما قدرت داره ارتباطمون نسبت بهش جنسیت نر به ماده داره چون با حرف هاش ذهن ما رو بارور میتونه کنه. یا کسی که در حال اجرای یک نمایش هست و با اون نمایش احساسات درون ما تزریق میکنه یا سوال در وجودمون ایجاد میکنه نسبت به ما جنسیت نر به ماده داره. مشخصا با نر و ماده بیولوژیک فرق داره ولی این نام گذاری بنظرم خیلی کمک میکنه متوجه بشیم داره چه اتفاقی میفته.

4- نوع و اندازه کشش ارتباط: دو نفر میتونن دلایل مختلفی برای صحبت و مصاحبت داشته باشن و دو نوع کشش بیرونی و درونی میتونه اونا رو به هم نزدیک کنه.

مثلا وارد شدن به دانشگاه یک کشش بیرونی ایجاد میکنه که یه سری افراد هم ورودی نزدیک به هم قرار میگیرن

دلتنگی یک کشش درونی ایجاد میکنه که آدم با کسی که باهاش احساس نزدیکی بیشتری میکنه صحبت کنه

بیولوژی بدن، بین انسان ها و جنسیت های مختلفشون میتونه یه جور کشش درست کنه که دوست داشته باشن با هم بیشتر وقت بگذرونن

نیاز به امنیت یا نیاز به زندگی در جامعه یه جوری کشش درونی و بیرونی درست میکنه که آدما بتونن نیاز های مختلفشون رو با کنار هم زیست کردن آسون تر حل کنن.

 

و اندازه ی کشش هم فرق داره. اولا یک چیز ثابت نیست مثلا ممکنه آدم دوست داشته باشه با یه نفر وقت بگذرونه ولی بعد چند ساعت دیگه اون کشش اولیه از بین میره و ممکنه یه هفته بعد دوباره شارژ بشه. مثل میدان الکتریکی بین دوبار میمونه که پتانسیل ایجاد میکنه و به هم رسیدن اون دوبار جرقه و هم پتانسیل شدن رو به همراه داره و میدان و اون کشش و نیرو از بین میره.

و میتونه کشش منفی هم باشه. مثلا اذیت کردن یه نفر یا توجه نکردن به نیاز هاش و توجه نکردن بهش باعث میشه که دافعه درونش ایجاد بشه.

 

و کلی چیزای دیگه که نمیخوام خیلی صحبت کنم.

ولی پکیج اینا روی هم یه جور خاصی از ارتباط رو بین هر دو آدمی میتونه درست کنه و انتظاراتی به همراه داشته باشه

این انتظارات میتونن حل کردن نیاز های فکری/مالی/قدرت/جسمی/ ... باشن و آدما میتونن کنترل کننده ی همدیگه باشن. 

 

 چیزی که از نوشتن پست کوییز -1 تو ذهنم بود این بود که هر کدوم از اون روابط میتونه مجموعه ای از این صفات رو با خودش داشته باشه و اگه راجع بهشون فکر کنیم بهتر میتونیم برای زندگی معنا درست کنیم و متوجه بشیم که باید برای چه چیزایی انرژی بزاریم و چه چیزایی باید هزینه بشن.

چون بودن و نبودن باید برای هر چیزی بالانس بشن وگرنه زمان محدود است و وظیفه ی خودمون هست که جهت گیری خودمون رو مشخص کنیم و بدونیم چی کار داریم میکنیم.

  • Mahdi TR

کوییز-1

پنجشنبه, ۲۵ فروردين ۱۴۰۱، ۰۹:۴۴ ب.ظ

سلام

 

میخوام یه کوییز ازتون بگیرم.

یه برگه در بیارید و جواب بدید هر کدومشون رو که دوست داشتید

دوست داشتید همین جا به چند تاشون جواب بدید یا اگه مفصله هر وقت وقت داشتید یه پست ازش بنویسید.

 

1- وظیفه ی ما تو زندگی نسبت به خودمون چیه؟ تعدادی از کار هایی که لازمه انجام بدیم تا لحظه ی آخر زندگی خوشحال بمیریم رو لیست کنید.

2- وظیفه ی ما تو زندگی نسبت به کسایی که دوستشون داریم چیه؟ دوباره تعدادی از کار هایی که در قبالشون باید انجام بدیم رو لیست کنید.

3- وظیفه ی ما در قبال کسایی که قبل از این که دوستشون داشته باشیم دوستمون دارن چیه؟ لیست!

4- اگه کاری که برای یه نفر دیگه انجام میدیم رو عشق بگیم، 

4-1- عشق چه کار هایی رو شامل میشه؟ چند تاش رو لیست کنید

4-2- عشق چه رنگ هایی داره؟ فقط به شکل کارایی که آدم رو خوشحال میکنه هست؟

4-2.5- آیا عشقتون رو معامله میکنید؟ در قبالش انتظار دارید؟

4-3- در قبال عشقی که به یه نفر دادید ازش چه انتظاری دارید؟

4-4- آیا بنظرتون باید عشق خلاصه به یک نفر یا خانواده بشه؟ یا گروه دوستان؟ یا غریبه ها هم شاملش هستن؟ کجا مرز توجهتون رو تعریف میکنید؟

4-5- انواع عشقی که تو ذهنتون هست رو بیان کنید. چند تاشون رو تجربه کردید؟ چند تاشون برای کتاب داستان ها هستن؟

5- از بقیه چه انتظاری دارید؟ چه کسایی باید به شما عشق و توجه بدن؟ در قبال کاری باید باشه یا بخاطر خود وجودتون باید باشه؟

 

  • Mahdi TR

از کرخه

جمعه, ۱۹ فروردين ۱۴۰۱، ۰۸:۳۱ ب.ظ

 

سلام

 

 

بنظرم یکی از شاهکار های موسیقی ایران که خیلی تو ذهنم مونده موسیقی از کرخه فیلم از کرخه تا راین توسط مجید انتظامی است. 

اگه بخوام انگشت روی چیزی که این موسیقی داره بزارم کشش و تب و تاب و نزدیک کردن و به عقب هل دادن با سکوتش هست.

 بنظرم یکی از پیچیده ترین کار ها بازی کردن با احساسات آدم هاست. که خیلی راحت میتونه آدم رو به تاریکی بکشونه. کسایی که احساسات آدما رو manipulate میکنن میتونن ازشون بهره برداری کنن و ازشون سوء استفاده کنن. فکر میکنم اینجاست که اختیار و قدرت خلقت آدم به نمایش میتونه گذاشته بشه. 

وقتی که تصمیم قلب یک نفر میتونه روان چندین نفر دیگه رو orchestrate کنه، عین یک ارکستر آدما رو بنوازه. 

بنظرم مجید انتظامی خیلی خوب میدونه چجوری احساسات تو ذهن اوج میگیرن. آروم آروم یکم به گوش موسیقی میده و میکشه عقب، دوباره یکم موسیقی میده و دوباره میکشه عقب، دوباره موسیقی میده و موسیقی میده و میکشه عقب، و... اینجوری سعی میکنه که اون احساس رو بسازه و بیاره بالا.

البته بنظرم اوجش رو شاید میتونست خیلی بهتر در بیاره. آدم رو تو مسیر فوق العاده هدایت میکنه ولی تو اوج انگار خجالت میکشه که بیشتر ببره جلو. یه کاری کنه که آدم به گریه بیفته. شاید خودش میترسه که اون قدر فکر کنه و جلو ببره آهنگش رو. نمیدونم. 

من تو این آهنگ از مسیر لذت میبرم. شاید پیامش این باشه که اوج الزاما اونقدر جالب و هیجان انگیز نیست و باید از مسیر لذت برد. 

از کشیدن و نزدیک کردن و هل دادن عقب و دور کردن.

شاید میخواد بگه تجربه ی اوج میتونه ناامید کننده باشه.

  • Mahdi TR

طول زندگی

سه شنبه, ۱۶ فروردين ۱۴۰۱، ۰۵:۴۰ ب.ظ

سلام

 

یکم که داره بیشتر از زمانی که دوره ها اسم داشتن میگذره، بیشتر متوجه میشم که زندگی طولانی تر از اون چیزیه که فکرش رو میکردم.

مثلا قدیما دوره ها 1 ساله بودن مثلا کلاس اول دوم سوم، یا 3-5 ساله بودن مثل راهنمایی و دانشگاه و ابتدایی و ...

ولی الان به یه جایی رسیده زندگی که بنظر میاد تمومی نداره! 

 

تمومی که داره ولی بنظر میاد از یه دویدن در مسیر کوتاه به یک دویدن ماراتون تبدیل شده.

 

بنظرم خیلی مهمه آدم بتونه یه جوری خودش رو تنظیم کنه که بتونه بالانس جلو بره و انرژیش ته نکشه یا بدنش از کنترل خارج نشه یا ...

 

بعد چیز جالب تر اینه که بنظر میاد خودمم دارم عوض میشم. چیزایی که فکر میکردم هیچ وقت نخواهم خواست رو میخوام و و روابط اجتماعیم پیچیده تر شده. لایه لایه روی این کودک درونم داره کشیده میشه و منم ناظر گذر زمان هستم.

انگار که تا یه زمانی هدف کشف کردن چیزای جدید بود و الان بازی کردن و بهتر شدن تو بازی با همین چیزایی که دارمه. 

انگار المان های جدید کمتری اضافه میشن و همینه که هست. حس میکنم قدیمی دارم میشم.

 

حس میکنم شبیه پدر بزرگا که المان های زندگیشون خیلی محدود بود و با همونا روز ها رو سپری میکردن دارم میشم. جوری که اونا رو میدیدم و میگفتم چجوری میتونن چیز جدید وارد زندگیشون نکنن خودم رو میبینم.

 

انگار که صحنه ی نمایش چیده شده و prop ها(ابزارهای نمایش) دیگه تقریبا مشخص هستن. حالا باید آدما و پراپ ها رو عمیق تر درک کرد. شایدم واقعا لازم نیست عمیق تر درک کرد ولی من نیاز دارم تو یه جهتی جلو برم وگرنه حس مرگ میکنم.  

 

  • Mahdi TR

پایداری آپ امپ ها

چهارشنبه, ۱۰ فروردين ۱۴۰۱، ۱۱:۲۵ ب.ظ

 

سلام

 

دوتا موضوع که اخیرا بهشون بر خوردم.

 

 

تو آپمپ ها، بعضی وقتا بخاطر صرفه جویی هزینه یا این که میخوان یه چیزای دیگه ای بدست بیارن، آپ امپ رو جوری طراحی میکنن که حداقل یه گینی لازم داشته باشن که پایدار باشن.

مثلا اینجا میبینیم که نوشته آپمپ decomensated هست و زیر گین 6V/V پایدار نیست.

که باید حواسمون باشه. مثلا با این آپمپ نمیشه یه Voltage follower buffer ساخت طبیعتا.

 

نکته دوم، خازنی هست که پشت آپمپ ممکنه گذاشته بشه. خیلی وقت پیشا دیده بودم یه نفر با این مشکل روبرو شده بود. 

قضیه اینجوریه که حد فاز آپمپ و مدار حلقه بسته اش وابسته به بار خازنی هست که پشتش قرار داده میشه. خیلی وقتا ممکنه یه نفر سریع برداره پشت آپ امپش یه چند نانو خازن بزاره که مثلا پایدار ترش کنه یا ولتاژ خروجیش رو صاف و صوف کنه ولی همینجوری نمیشه ازین کارا کرد. 

مثلا همینطور که اینجا میبینید تو این مورد خاص 100پیکو خازن در خروجی آپ امپ مذکور حدفاز رو نزدیک 40 درجه کرده که خیلی جالب نیست.

توی کار خودمون 10 نانو فاراد خازن پشت یک آپمپ باعث میشه که یک نوسان 100 کیلوهرتز پشت یک بافر ولتاژ باشه و رو همه چیز تاثیر بزاره. 

  • Mahdi TR

انعکاس

سه شنبه, ۹ فروردين ۱۴۰۱، ۱۰:۱۴ ب.ظ

سلام

 

آدما موجوداتی هستند که تو ارتباط با بقیه، درون خودشون رو به بیرون انعکاس میدن.

این جمله رو چند مدل میشه بررسی کرد

تو جایی که آدم A با آدم B حرف میزنه،

اولا عمق ارتباط مهمه. مثلا اگه صحبتای کلیشه ای و بی معنی باشه کلا راجع بهش صحبتی ندارم چون کسی دنبال چیزی توش نیست.

ولی اگه اینجوری نیست چند حالت ممکنه بوجود بیاد

از دید آدم A، دنیای بیرون خلاصه میشه به وجود آدم B و در آدم B یه بخشی از درون خودش رو انعکاس میده.

مثلا اگه آدم A یه برادر بزرگتر داشته باشه و برادر بزرگش اونجا نباشه، خلاء وجود این شخص در زندگیش با تصویر کردن یه بخشی از برادر بزرگترش در آدم B ممکنه پر بشه. یعنی با این که آدم B رو درست و عمیق نمیشناسه ولی پیش فرض های اولیه اش شبیه این خواهد بود که داره با برادرش حرف میزنه.

تو آدم های چند بعدی تر این پیچیده تره و گذر زمان ممکنه یه نفر رو از دوست به پدر تبدیل کنه یا دوست به برادر یا دوست به پسر یا دوست به خود و ... و روابط دیگه.

تو مثال هایی که میزنم دنبال گسترش دادن نباشید چون حرف زدن راجع بهش غیر ممکن میشه.

حالا اگه ارتباط قوی تر بشه طرف دوم میتونه واقعا به خود انعکاس پیدا کنه. مخصوصا اگه دونفر علاقمند به پرداخت توجه باشن. یعنی به جایی میرسه که آدم A از حرفایی که با آدم B میزنه خودش رو تو آینه ی این شخص میبینه. حرفایی که از دهن آدم B در میاد ممکنه به ظاهر انعکاسی نباشه و حرفای شخصی باشه ولی از دید آدم A که بسیار توجه میکنه و بین خطوط رو میخونه، آدم B داره در مورد A حرف میزنه و A خودش رو در B  میبینه.

این برای آدم هایی برقرار تر هست که نفسشون انعطاف پذیر هست. کسایی که طرز فکر سفت و محکمی دارن و حق به جانب هستن هیچ وقت فرصت اینجور تجربه ها رو ندارن. یعنی دارن ها ولی سنگ انعکاسش سنگ میشه. چیز جدیدی از درون خودش نمیفهمه چون ثابته و دوست نداره خودش رو بشناسه.

خودش برای خودش کافیه.

قشنگی داستان اینجا میشه که با توسعه دادن این طرز فکر، تو حرف زدن با هر آدمی میتونی با خودت حرف بزنی و دیگه هیچ کسی غریبه نمیشه. چون هر کسی در واقع خود آدم میشه.

 

  • Mahdi TR

ماهیتابه چدنی

دوشنبه, ۸ فروردين ۱۴۰۱، ۱۰:۰۳ ب.ظ

 

سلام

 

یکی از اتفاقای خوب زندگیم اخیرا این بوده که یه ماهیتابه چدنی گرفتم (cast iron pan برای سرچ در یوتیوب)

ماهیتابه چدنی یکی از اجزا آشپزخونه است که بهش به چشم یه موجود زنده نگاه میکنم.

اولین نکته در موردش اینه که چدن زنگ میزنه. یعنی شما حق ندارید زیاد خیس نگهش دارید.

دومین نکته اینه که کلی داستان داره وقتی میخریدش.

ماهیتابه چدنی یه جسم صلب سنگین از جنس،

حدس بزنید!

چدن! هست که بسیار سنگین هست در مقایسه با چیزای دیگه.

وقتی ماهیتابه چدنی رو میگیرید باید یه فرآیندی به اسم seasoning روش انجام بدید تا یه لایه نچسب روش درست بشه.

پروسه ی جالبیه.

تو این پروسه شما رو و زیر ماهیتابه رو و دسته اش رو و همه جاش رو یه لایه ی خیلی نازک روغن میمالید و میزاریدش تو فر به مدت یک ساعت تو دمای 450 درجه یا همون حوالی. تا جایی که روغنتون دود نکنه خیلی.

روغن زیتون مثلا دمای دود کردن پایینی داره و باید حواستون باشه اگه ازش استفاده میکنید.

تو این فرآیند مولکول های روغن میشکنن و یه لایه پلیمر رو در سطح ماهیتابه درست میکنن که ماهیتابه رو از اون چیزی که در سمت چپ تصویر میبینید به یه ماهیتابه نچسب در سمت راست تبدیل میکنه!

واقعا تعجب برانگیزه.

و مشکل خیلی بزرگ اینه که این لایه توسط صابون و مایع ظرفشویی میتونه خراب بشه. برای همین شما حق ندارید برای شستنش خیلی بهش سخت بگیرید. فقط آب گرم و اسفنج یا ...

اگه چیزی بهش چسبیده بود که واقعا نمیرفت، یه مقدار نمک میریزید و روش اسفنج میکشید. اون ذرات نمک چیزایی که چسبیده رو خراش میده و تمیز میکنه. 

آشپزی تو این ماهیتابه دردسرای خاص خودش رو داره ولی این که سنگین هست باعث میشه که دماش رو خیلی سریع از دست نده و خیلی یک نواخت گرم بشه که کمک میکنه.

اینی هم که خیلی عمیق شسته نمیشه باعث میشه که به مرور زمان غذا توش طعم خاصی بگیره.

 

خلاصه که به طرز عجیبی این لایه نچسب برای من جذابه. 

مخصوصا این که انقدر توجه میخواد خیلی دوست داشتنیش میکنه!

  • Mahdi TR

قدیمی

جمعه, ۵ فروردين ۱۴۰۱، ۰۵:۲۵ ب.ظ

 

سلام

 

به این فکر میکنم که هر زمانی برای آینده اش گذشته است. 

مثلا عکسایی که الان میگیریم، ۲۰ سال دیگه میشه "قدیمی" 

یعنی همین الان داریم تو اون روزای قدیم زندگی میکنیم از دید خودمون در آینده.

"I wish there was a way to know you were in the good old days before you actually left them." Andy Bernard (Ed Helms)

به قول شخصیت اندی تو سریال office، 

ای کاش یه راهی بود که میشد فهمید که تو روزهای قدیم بودی قبل از این که ترکشون کنی

البته یه واقعیته که معمولا چیزایی که ارزشمند هستن با گذشت زمان قدمتشون بیشتر میشه و ارزششون بیشتر میشه. ولی چقدر خوبه که بشه لحظه ی حال رو با ارزش بیشتری درک کرد و بیشتر توش حضور داشت قبل از این که گذشته بشه.

چون مگر زندگی چیزی بجز مشاهده ی گذر لحظه ی حال هست؟

 

  • Mahdi TR

Cloud Atlas

چهارشنبه, ۳ فروردين ۱۴۰۱، ۰۶:۵۰ ب.ظ

 

سلام

 

تو مجموعه فیلم هام فیلمای زیادی نیستن که بعد چند سال هنوز در حال هضم معنیشون باشم.

فیلم Cloud Atlas فیلمیه که شاید خیلی کم متوجهش شدم وقتی دیدمش و هرچقدر میگذره لایه های دیگه ای از این فیلم برام باز میشه.

این فیلم نقل قول های قشنگ و زیادی داره مثلا

“My life amounts to no more than one drop in a limitless ocean. Yet what is any ocean, but a multitude of drops?”

زندگی من بیش از یک قطره در یک دریای بی انتها نیست. هرچند، یک دریا مگر چه چیزی است بجز مجموعه ی قطره ها؟

 

“Our lives are not our own. We are bound to others, past and present, and by each crime and every kindness, we birth our future.”

زندگی ما متعلق به فقط خود ما نیست. ما به یکدیگر، به گذشته و آینده متصل هستیم و با هر جرم و هر خوبی آینده ی خود را متولد میکنیم.

“Travel far enough, you meet yourself.”

به اندازه ی کافی دور شو و سفر کن، و خودت رو ملاقات خواهی کرد

“Truth is singular. Its 'versions' are mistruths.”

حقیقت تکینه است. نسخه های حقیقت ناحقیقی هستند!

 

از همین چند نقل قول و یک بار دیدن فیلم میشه دید که این فیلم یگانگی رو به تصویر کشیده. این که تجربه ی شخصی ما در این دنیای سیال تصادفی نیست. یگانگی به این معنی هست که دقیقا هر صدم درجه حرکتی آینده رو تغییر میده و انسان هایی که ملاقات میکنیم هدفمند سر راهمون قرار میگیرن و مهم تر از همه این که زندگی رو دریایی از قطره های زندگی های اشخاص معرفی میکنه. و حتی به این باور هست که داستان های زندگی تکرار میشن و ساختار داستانی برای دنیا قائل هست. طوری که اشخاص در قالب شخصیت های مختلف در اکتاو های مختلف زمان ظاهر میشن و همه یک داستان رو جلو میبرن.

و در نهایت دعوتتون میکنم به موسیقی متن فوق العاده این فیلم که نسخه ی اکستند شده اش رو میتونید تو اون لینک ببینید.

چند وقته که تو سرم داره پخش میشه!

 

  • Mahdi TR

با آدما یا بی آدما

دوشنبه, ۱ فروردين ۱۴۰۱، ۰۸:۴۲ ب.ظ

 

سلام

 

بعضی وقتا باید انتخاب کنیم با آدما یا بی آدما؟

یاد اون قسمت باب اسفنجی میفتم که اسکوییدوارد یا بختاپوس به قول دوبله عمو هومن، از شغلش استعفا میده و با تکبر محل کارش رو ترک میکنه.

دو روز بعد باب اسفنجی تو اسکوییدوارد رو میبینه که نشسته و بی خانمان شده و برای یه سکه گدایی میکنه.

حکایت خودمه. 

نمیدونم بدون آدما اصلا وجودم چه معنایی داره و مدت زیاد وقتی تنها میشم عجیب غریب میشه فکرام. 

حس میکنم وجود آدما لازمه که آدم رو درگیر یه چیزایی قرار بده. وگرنه هرچقدر هم آدم به خودش مطمئن باشه، نمیدونه سیستمی که داره تا چند مدت به حال خودش میشه رها بشه و پایدار بمونه. 

  • Mahdi TR