نوشته های من

:)
نوشته های من

Do you dream about being interlinked?

interlinked

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

روشن شدن IGBT

پنجشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۵۹ ب.ظ

سلام!

اصلاح: این داکیومنت تگزاس اینسترومنت همیناس و عالیه SLUA618A

شاید باورتون نشه ولی بعد مدتی زیادی، بالاخره دوباره یه موضوع برقی که ارزش نوشتن داشت پیدا کردم.

آخ چه حالی میده وقتی یه موضوع باحال پیدا میشه. به یاد قدیما.

 

 

میخوام راجع به روشن شدن IGBT بنویسم و بگم که قضیه چیه. شکل شماره 1 منحنی مشخصه یه IGBT رو مثلا داره نشون میده.

میخوایم این قطعه رو از نقطه A که خاموشی قطعه رو نشون میده ببریم به D که روشن روشنه. این قطعه الان داره یه سلف رو که به 500 ولت وصل شده رو درایو میکنه.

تو نقطه A قطعه خاموشه. پس ولتاژ دو سر کلکتور امیترش به اندازه ولتاژ لینکه و جریانش صفره.

بعد که شروع به روشن شدن میکنه به نقطه B میره که ولتاژ آستانه یا همون Threshold قطعه است. 

البته الان که بیشتر دقت کردم محور عمودی هم باید مثل افقی یه شکستگی داشته باشه. چون اون جایی که نقطه B هست جریان همچنان خیلی کمه. نزدیک 0. چون دوبار کشیدم نمودارو دیگه حال ندارم بکشم و خودتون در نظر بگیریدش.

حالا این تا اینجاش که بریم ببینیم توی IGBT چه خبره

 

 

توی مدل داخل IGBT که تو این شکل کشیدم سه تا خازن وجود داره. خازن گیت به امیتر، گیت به درین و سومیش هم کلکتور به امیتر. عددای مثال رو هم از یه آی جی بی تی که همینجوری سرچ کردم گذاشتم که اردر عددا دستتون باشه.

من همیشه فکر میکردم خازن گیت امیتر خیلی مهمه که شارژش کنیم و روشن کنیم قطعه رو و در قدم دوم هم خازن کلکتور امیتر که مثلا رزونانسی چیزی کنه با بقیه مدار یا تلفات سوییچینگ درست کنه. خازن کلکتور گیت رو کاملا ignore میکردمش. عددشم خیلی کوچیکه. 

این خازنا رو با فرمولایی که نوشتم از خازن ورودی خروجی و فیدبک که تو دیتاشیت همیشه هست میشه حساب کرد. که کردم براتون.

 

حالا سناریو روشن شدن یه آی جی بی تی رو از نمودار پایین ببینید:

 

 

توی t0 فرمان از طرف میکروکنترلر میاد که آقا ولتاژ گیت رو ببر بالا تا سوییچ روشن بشه.

با کمی اغراق، بخاطر تاخیر داخلی مدارای توی درایور، توی tx درایور شروع میکنه به جریان دادن. 

توی قدم اول، ولتاژ کلکتور 500 ولته و بنابراین انتظار داریم تنها اتفاقی که میفته این باشه که خازن گیت امیتر شارژ بشه. که بخاطر بزرگ بودنش میبینیم که جریان بالایی رو کشیده. این جریان با مقاومت گیت محدود شده. یه نقطه شکستگی توی بالا رفتن ولتاژ گیت امیتر بین tx و t1 هست که اونجا کم کم خازن گیت کلکتور وارد بازی میشه. 

وارد بازی شدن این خازن به معنی اینه که الان که کلکتور 500 ولته و گیت ولتاژش داره میره بالا، این خازن باید دیسشارژ بشه. توی t1 این خازن تا حدی دیسشارژ شده و ولتاژ کلکتور هم شروع میکنه افتادن. چون که کانال گیت امیتر شکل گرفته و سوییچ روشن شده عملا. 

روشن شدن سوییچ به معنی اینه که حالا دیگه ولتاژ کلکتور خیلی سریع باید بیاد پایین و به این معنیه که قبلا

کلکتور 500 ولت بود ولتاژ گیت 0 ولت

الان

ولتاژ کلکتور 2-3 ولت میخواد بشه و ولتاژ گیت 15 ولت

یعنی مثلا از -500 ولت به مثبت 12 ولت باید بره.

برای همین اختلاف ولتاژ زیاد این خازنه که این خازن در حالی که اندازه اش خیلی کوچیکه ولی بار بسیار زیادی میخواد که سوییچ درست کار کنه.

وقتی کلکتور میرسه نزدیکی های زمین و ولتاژ گیت کم کم ازش شروع میکنه بیشتر شدن، درایور حالا باید خازن گیت امیتر و خازن گیت کلکتور رو همزمان شارژ کنه. این کار تا t3 طول میکشه. 

اون صاف شدگی نمودار ولتاژ گیت رو بهش میگن miller plateau و به خازن گیت کلکتور میگن خازن میلر. 

خازنای این سوییچا بخاطر این داستانایی که تعریف کردم و ساختار خود سوییچ غیر خطی هستن. 

 

حالا برگردیم به شکل اول، وقتی که به B رسیدیم، سوییچ میخواد روشن بشه و به C برسه. وقتی به C برسه در واقع ولتاژ گیت به اون چیزی که میخواد میرسه و سوییچ کاملا روشن میشه. روشن شدن کامل سوییچ یعنی سلف بین 500 ولت و زمین قرار میگیره و جریانش شروع میکنه کم کم زیاد شدن تا به جریان نهاییش برسه که D باشه. چون ولتاژ گیت از C به D ثابته، روی منحنی حرکت میکنه و میره بالا.

 

حالا راجع به خاموش شدنش هم خیلی بیشتر داستان هست که اگه فرصت شد بعدا مینویسم. 

  • مهسایه

در ستایش نقش بازی کردن

دوشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۵۲ ب.ظ

سلام

 

داشتم به فیلم یا بازی یا این سیمولیشن دنیا فکر میکردم

 

ماها نقش های مختلفی تو زندگی بهمون میفته،

مثلا ممکنه چند سالی هم صحبت یکی بشیم و براش نقش دوست رو داشته باشیم،

ممکنه یه کسی چند وقتی دوست ما بشه و برامون بزرگتری کنه و چیز ازش یادبگیریم،

ممکنه که یه کسی نیاز عاطفی و نیاز به یه "گوش" یا "شونه" داشته باشه و یه مدت با اون باشیم،

ممکنه برای یه کسی پدر باشیم یا مادر،

ممکنه برای یه بچه ای اون آدم بزرگه باشیم که هر وقت میبینیمش میدونیم یه چیز خوب داره برامون یا باهامون بازی میکنه یا تحویلمون میگیره،

ممکنه برای یه آدم بزرگ اون بچه هه باشیم که وقتی میبینتش برای این که خودش رو بهتر بشناسه میره و با بچه هم صحبت میشه تا ازش یاد بگیره،

ممکنه برای یه گروه یه لیدر بشیم یا یه سرباز تو یه گروه باشیم، 

و....

 

ازین جور نقشا خیلی زیاده که هر چند وقت یه بار یکیش بهمون میفته. 

 

حالا سوال اینه که چرا تو سیستم آفرینش اصلا این نقش بازی کردن گذاشته شده؟

 

یکی از جواب هایی که براش هست اینه که همه ی اینا برای درس گرفتن ماهاست و برای شناخت بهتر خداست و یا معادلش شناخت بهتر خود.

 

مثلا کسی که نقش پدر بودن رو خوب درک کنه،

برای یه نفر یا برای یه میلیون نفر یا بیشتر نقش پدر رو داشته باشه، که یعنی کسی که راهنمایی میکنه و نیاز ها رو قبل گفته شدن میبینه و سعی میکنه حل کنه و شرایط رو امن و قابل زندگی کنه و ....

این آدم نقش پدر بودن خدا رو خوب درک کرده و خدا برای داستان زندگیش براش پدری میکنه. برای همینه که پدر ها خیلی ارزشمندن. کسایی که پدر ندارن که دیگه خیلی ارزشمندن چون یکی دیگه حواسش بهشون هست. یادتونه عیسی میگفت که من یک پسر خدا هستم؟ و شما ها هم اگه میخواید میتونید پسر خدا باشید؟ احتمالا داشت سعی میکرد این رو برسونه.

خدا برای عیسی خیلی پدری کرد. خومونو جاش بزاریم، کسی که در طول بزرگ شدنش همیشه ننگ حروم زاده بودن به طور غیر مستقیم روش بوده، در حالی که برای هیچ کسی این حق انتخاب نیست که حتی حروم زاده باشه. خدا براش واقعا پدری کرد و رسوندش به جایی که نماد عشق خدا برای زمان خودش شد. 

 

یه نفر که شروع میکنه به گوش دادن به حرفای بقیه،

که تعریفم از گوش دادن اینه که بدون قضاوت و واکنش احساسی فقط به صحبت هاش و داستان زندگیش گوش کنی و اگه 1% چیزی پرسید جواب بدی و رد شدنش از مرز هایی که باعث میشه احساسات از کنترل خارج بشه رو به بزرگی خودت ببخشی و ازش انتظار نداشته باشی پرفکت باشه. دقیقا مثل یه بچه که چیزی بلد نیست و انتظاری ازش نیست. منتهی این بچه ممکنه سنش هر عددی باشه.

خدا براش تراپی میکنه و مشکلاتش رو گوش میکنه و نیازش رو کم میکنه. تو صحبتای اون آدم یه چیزایی رو براش از خودش رو میکنه که هیچ وقت ذهنش به سمت اون چیزا نمیرفت. چون به چیزایی که باعث تلاطم احساساتمون میشه اصلا فکر نمیکنیم و باید از دهن یکی دیگه شنیده بشه. تو این معادله ما چیز یاد میگیریم و اون بنده خدا هم مشکلات زندگیش رو مرور میکنه و براش قابل هضم تر میشه که اشتباهات زندگیش مخصوصا بچگیش، تقصیر خیلی عوامل دیگه ای بوده تا خودش.

 

یه نفر که سعی میکنه شرایط رو آروم کنه و جلوی ناراحت شدن بقیه رو بگیره و اگه کسی ناراحت شد، اولین نفر باشه که پیش قدم بشه برای حل کردن مشکل، در حالی که تقصیر خودش شاید نبوده باشه. 

خدا میاد اون آرامشی که همه تو دنیا دنبالشن رو براش میاره. داستان زندگیش رو بهش نشون میده و بهش میگه که هر اشتباهی، برای بهتر شدن داستانت بوده، هر چیز زیبایی تو داستانت، جزوی از داستانت بوده پس خیالت راحت چون خودم خیالت رو راحت میکنم. کاری داشتی بیا پیش خودم. خودتم بشین فیلم زندگیت رو ببین. (توکل به خودش و دقیقا هر چه پیش آید خوش آید)

 

یه نفر که زیبایی رو میبینه و بیان میکنه و از کسی که اون زیبایی رو بوجود اورده تشکر میکنه، داره از خدا تشکر میکنه. حالا اون زیبایی میخواد یه لقمه نون یا قرمه سبزی خفن باشه یا یه پلی لیست دامبولی یا پر معنی باشه یا یه نقاشی باشه یا یه تغییر لباس باشه یا هرچیزی که یه نفر برای درست کردنش و نظم دادن به بخشی از دنیا براش وقت گذاشته، 

خدا به کسی که بیشتر تشکر میکنه بیشتر چیز برای تشکر کردن میده. چشم دیدن زیبایی رو بهش میده. ممکنه جلوی دو نفر یه چیز رو بزاری ولی یکیشون تشخیص بده چقدر زیباست. مثلا از بیماری های روحی، افسردگی باعث میشه که زندگی خاکستری بشه. احساسات کم و پوچ میشن و هیچ چیزی هیچ معنی ای نداره دیگه.

 

کسی که احترام به کوچیک تر میزاره، خدا وقتی که میبینه این دستش رو به بالا دراز کرده پس نمیزنتش. چون هرکاری که تو این پایین انجام بدی اون بالا باهات انجام میدن. کاملا معادل هستن و بهش میگن As above so below. که برای خیلی چیزای دیگه هم صادقه. احترام به کوچیک تر میتونه احترام به بچه، به ضعیف تر، به حیوون و ... باشه. چون کسی که همه بهش احترام میزارن که احترام گذاشتن بهش هنر نیست. امام علی اگه نمیتونست کسی رو از وسط نصف کنه، کظم غیظش چه ارزشی داشت؟ آدم باید تو یه شرایطی باشه که قدرت اشتباه داشته باشه. هرچند که میگن یه شال زرد داشت که وقتی میخواست غضب خدا رو برای بقیه به نمایش بزاره و شرایطش پیش اومده بود، اون رو میبست که کسی که میفهمه دور بشه ازش. مثل خدا که خودش میگه من بزرگ و وحشتناک و متکبر و انتقام گیر و ... هستم. حالا یه نفر گوش میده یه نفرم باهاش روبرو میشه و قشنگی داستان رسیدن به نقطه ی له شدن در مقابل صفت خداهه هست. له شدن برای کسی که مقابلش وایساده دردناک و ترسناکه و برای کسی که باهاش اومده لذت بخشه. لذت بخشه چون معشوق قراره عاشق رو له کنه. وگرنه داستان تموم میشه :)

 

یکی از چیزای دیگه هم که دوست دارم کسی هست که خیر میرسونه به بقیه. کار خدا خیر رسوندن به بقیه است و اگه کسی این کارو بکنه، دست خدا شده. خدا هم دستش رو بدون انرژی الهی اش نمیزاره. بهش حال میده تا بهتر و بیشتر کارش رو انجام بده و به زندگیش هم برسه و ازین رابطه لذت بیشتری هم ببره. فقط مساله اینه که انتظارش اینه که وقتی ازت انتظار نمیره کمک کنی بری و کمک کنی.

 

کلا هم کسایی که یه چیزی رو از خودشون منع میکنن، مثلا غذا و آب یا تجملات و وایستگی های دیگه رو از خودشون دریغ میکنن، لذت سطحی اون چیزا رو از دست میدن ولی یه چیز عمیق تری رو تجربه میکنن که لذتشون از زندگی رو بیشتر میکنه. 

 

بنظرم که خیلی جالبه این بازی ای که توش افتادیم.

 

خدا داستان جالب بزاره تو بازیتون!

خدا داستان جالب قسمتتون کنه :)

  • مهسایه

چالش 30 روزه شکر گزاری

پنجشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۲۵ ب.ظ

 

سلام

 

ازون جایی که چالش شکرگزاریه تو بیان خواستم یه چیزی راجع به یه کاری که اخیر شروع کردم بگم. 

من یه تسبیح با خودم تو دو سال اخیر اورده بودم ولی خیلی استفاده نمیکردم. یه بار یکی بهم گفت اگه برات ارزش و انرژی مثبت داره با خودش داشته باش. منم گردنم مینداختم یا مثلا تو جیبم داشتم. بعضی وقتا یه چیزایی باهاش میگفتم.

ولی مدتی کنار گذاشتمش و الان دوباره یه ماهی هست اومده تو زندگیم. تو محل کاری جایی، یا موقع راه رفتن یا کلا هر کاری تست کردم و میشه آدم اون زمانایی که ذهنش به چیزی فکر نمیکنه شکرا لالله (اگه املاش درست باشه) یا هر چیز دیگه مثل ذکرای روزا رو میشه گفت:

 

 

مثلا یکی دو هفته اخیر اینا رو صبحا که دارم میرم به سمت کار برای روز هفته اش رو میبینم و میگم صد تا و ازون ورم اگه تسبیحه باشه یه چیزی باهاش میگم. 

آره خلاصه ازین جهت گفتم اینا رو که من تو ذهنم، این تسبیح دست گرفتن تو مکان عمومی از خصوصیات آدمای سن بالا یا آدمایی که فازهای خاصی که خودتون میدونید رو دارن میدونستم. بعد نگاه کردم دیدم که چرا واقعا دستم نمیگیرم تسبیح؟ دلیل خاصی نداره. از بیرون هم یه نمای قشنگی داره که یکی که عمامه یا چیز واضحی نداره داره این کارو میکنه و تو ناخودآگاه کسی که ببینه یادآوری شکر خدا و اتصال بهش میشه. 

 

  • مهسایه

آتیش

دوشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۱۹ ب.ظ

سلام

 

داشتم فکر میکردم که بدنمون دو تا عنصر آب و خاک رو داره و هوا هم هی از شش ها داره میاد تو و میره بیرون. این وسط عنصر آتیش جاش خالیه. 

 

بعد از اون طرف هم بین این 4 تا عنصر، آتیش از همه عجیب تره. مثلا خاک ساکن و پایین خاکیه، آب جاریه و اینور اونور میره و به شکل ظرفش در میاد و هوا هم که مشخصه. آتیش ولی عجیب غریبه. آروم و قرار نداره و نه شکل خاصی داره نه این که میشه بهش نزدیک شد.

 

تازه چوب که از خاک در اومده رو میکنه دود که باد باشه. 

فلز ها رو ذوب میکنه و ناخالصی هاشون جدا میشه ازشون تو حرارتش.

انرژی داره و میتونه آب رو هم هوا کنه.

یه جورایی ماده های مختلف رو رها و آزادشون میکنه و تبدیل به باد میکنتشون.

حالا این وسط آتیش تو بدن چی میتونه باشه؟

کافیه آدم دستش رو نزدیک آتیش بگیره تا بفهمه آتیش چیه. آتیش همون حس های درونمونه. این بدن این 4 تا عنصر رو اینجوری چیده کنار هم.

جالبه که احساس هم راه آزاد شدن آدمه و همون طور که عرفا و شعرا و اهل دل گفتن، عشق و احساس زبون پیدا کردن خداست. 

یه جورایی این بدن رو از چهار چوب زمینی و سنگینش آزاد میکنه و رها میکنه.

که جالبه.

 

---------

 

حالا اینجا رو دوست دارم که اخیرا به یاد بچگی ها یکم شروع کردم با آتیش بازی میکنم. دستم رو میگیرم نزدیکش و میزارم حس سوختنش رو تجربه کنم.

 

متوجه شدم که جایی که دستمون رو میخوایم بکشیم جایی نیست که بدن آسیب میبینه. اون یه اخطاره که به سیستم عصبی داده میشه تا جلوی سوختن دست رو بگیره. وگرنه خود دست تحملش خیلی بیشتره.

 

کاری که میکنم اینه که دستم رو بالاش حرکت میدم و یه جاهایی تو حرکت زیادی نزدیکش میکنم و وقتی میسوزه دستم، سعی میکنم حسش رو کاملا تجربه کنم. به سوختنش فکر کنم. خیلی جالبه که سوختن هم یه حسه که میتونیم تجربه کنیم و اگه کنترل شده باشه آسیبی نمیبینیم.

 

ولی ازون ور باعث میشه یکی از بیشترین حسایی رو که میشه تجربه کرد تجربه کنیم. حسی که شاید آدم مجبور بشه چشاش رو چند ثانیه ببنده تا حسه بره و بتونه به عملکرد عادیش برگرده. شبیه این حسا کم هستن. حس های در این اندازه واقعا انگشت شمارن.

 

جالبه حس کردن.

حس کردن رو دوست دارم!

 

فاز میخواید فقط ازین فازا که این قدیمیا داشتن و دستشون رو بالای شمع میگرفتن که حواسشون پرت یه چیز دیگه نشه یا میله داغ نزدیک صورت یکی دیگه میکردن که یه پوینتی رو برسونن :)) بابا اینا خیلی باحال بودن 

 

  • مهسایه

خود کشی

سه شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۹، ۱۲:۰۷ ق.ظ

سلام

خودکشی قطعا کار خوبی نیست. منظورم اینه که اگه بشه که نشه خیلی بهتره.

چرا؟ چون یکی از مدل هایی که خدا میتونسته از چشم یه آدم خودش رو ببینه قبل از موعدی که بدنش اجازه می‌داده از بین رفته.

ولی سوال اینه که این کار تقصیر کسیه که خودکشی میکنه؟

بنظرتون وقتی خدا میبینه که یکی از آدم هاش به اندازه ای فشار بهش میاد و تحمل زندگی براش انقدر سخت میشه که خودکشی میکنه چه حسی بهش دست میده؟

بنظرم خودکشی گناهیه که تقصیر هر کسی بجز کسی که خودکشی کرده هست. تقصیر همه اطرافیان. خیلی حرفه که آدم سوال هایی مثل،

۱. الان که تموم بشه خونوادت چی؟ انقدری شرایطش سخت باشه که بیخیال درد خونواده بشه

۲. الان که تموم بشه خودت چی؟ انقدری شرایطش بد باشه که نبودن رو ترجیح بده

۳. این جهنمی که میگفتن چی؟ انقدر انقدر زندگیش جهنم باشه که ترجیح بده فقط برای این که از این جهنم بیاد بیرون ریسک جهنم رو بپذیره

و چیزای دیگه.

چستر بنینگتون خواننده لینکین پارک وقتی یه همچین شعری میخونه:

 

If they say
اگه میگن که
Who cares if one more light goes out

چه اهمیتی داره اگه یک نقطه نورانی از
In the sky of a million stars?

آسمونی که میلیون ها ستاره داره خاموش بشه
It flickers, flickers

یه چشمک میزنه، یه چشمک میزنه
Who cares when someone's time runs out

چه اهمیتی داره وقتی زمان یه نفر تموم میشه
If a moment is all we are?

اگه کل وجودمون لحظه ای بیش نیست
Or quicker, quicker

حالا یکم سریع تر و سریع تر باشه
Who cares if one more light goes out?

کی اهمیت میده اگه یک نور دیگه خاموش بشه
Well, I do

من اهمیت میدم

 

شاید منتظر بوده این حرفا رو از یک نفر دیگه بشنوه و خودکشی نکنه. شاید انقدر نشنیده که آهنگش رو خونده و مدتی بعد هم تموم کرده کارش رو. خیلی ها هستن که شاید پوستشون به کلفتی پوست من نباشه. شاید باید حواسمون به گل های ظریف تر این باغ بیشتر باشه.

 

One more light - linkin park, on youtube

 

تولد پسر یکی از کسایی که گلن ازش مراقبت میکرد و سه سال پیش اوردوز کرد چند وقت دیگس. به گلن گفته بود از بچه ام مراقبت کن. بچه ی کوچیکیه و شاید هنوز مدرسه نمیره. یه گیتار خیلی خوشگل به دستم رسید از یه جایی و قراره کادوش کنیم بهش بدیم. شاید این بتونه سرنوشتش رو یه جوری بکنه که درد و احساسات ظریفش رو تو موسیقی کانال کنه نه توی دراگ و خودکشی.

  • مهسایه

روزای خوب

جمعه, ۹ خرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۳۳ ب.ظ

سلام

 

فکر کنم اینجوریه که تو روزای خوب آهنگای باحال تر تو یوتیوب بالا میان

  • مهسایه

لوسیفر

دوشنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۵۵ ب.ظ

سلام

 

خدا وقتی آدم و حوا میوه ی درخت ممنوعه رو خوردن سه نفر رو فرستاد زمین.

آدم، حوا، لوسیفر یا همون شیطان 

 

حالا شیطان کی بود؟ شیطان یکی از فرشته های خدا بود.

سوالی که پیش میاد اینه که چجوری یک فرشته میتونه بد باشه؟ چجوری میتونه یک فرشته که از گناه کردن منزه و معصوم هست میتونه بد باشه؟

 

جواب اینه که نمیتونه.

وقتی شیطان متوجه شدش که نقشش اینه که بالای جهنم وایسه، و برای جهنم برگ و چوب بیاره تا آتیشش خاموش نشه،

وقتی که دید که برگ و چوبی که میسوزونه، از خاکی اومده که جسد آدم هایی بوده که راهی که خدا گفته بود رو نرفتن،

داشت نگاه به وسط جهنم میکرد و چشماش گرد شده بود. 

دید کسایی که کار بد میکردن، جدی جدی افتادن تو جهنم و دید که جهتم رو خودش روشن کرده.به حال خودش و اونا گریه اش گرفت و گفت خدابیامرزتتون... وعده خدا حق بود.

 

شیطان معصوم بود و شگفت زده و ناراحت شد وقتی دید که نقشش عذاب دادنه. انگار تو کار انجام شده گذاشتتش. آتیشی که صبح خدا گفته بود روشن کن، الان آتیش جهنم شده بود و شیطان راه دیگه ای نداشت. جهنم رو روشن کرده بود.

دید که توی روز قیامت، نقشش اینه که کل بهشت رو ببینه و همه ی فرشته ها رو ببینه که توی بهشت هستن، ولی خودش مسئول سوزوندن این آدما باشه. 

حتی داشت میدید که بعضی آدما هستن که به شکل پشه و کرم در اومدن. اینم خدا وعده داده بود. رو بعضی چوبایی که میورد سوسک و کرم بود ولی خدا حواسش رو پرت میکرد که نبینه چی کار داره میکنه. چون شیطان بیگناهه و خدا میخواد این صحنه رو ببینه. نباید شیطان احساس گناه کنه.

 

پشه ها خودشون دور آتیش جهنم و شیطان میچرخیدن و شیطان رو نیش میزدن. برای همین نیاز داشت که آتیش رو روشن نگه داره شاید این پشهها از دود جهنم فرار کنن. مشکل اینجا بود که تا دود کم میشد باید بیشتر آتیش میورد تا بلکه آتیش کمتر بشه و کمتر نیشش بزنن. پشه ها راهشون رو پیدا میکردن که نیش بزنن.

 

اصلا نمیخواست سوختن سوسک ها رو ببینه. و پشه رو روی بدنش نمیکشت.

 

نگاه به پدرش کرد، که خدا بود. گفت پدر، من نمیتونم این کارو کنم. 

دستش رو گرفته بود جلوی چشماش که به آتیش نگاهش نیفته.

به خدا میگفت که نمیتونم. بخدا نمیتونم بسوزونم.

خدا به شکل روح یه آدم خوب در اومد و به شیطان گفت اینا منو اذیت کردن. اینایی که اینجا تبدیل به سوسک و پشه شدن، منو خیلی اذیت کردن. شیطان منزهه و منطقی. عدالت خدا حکم میکنه که یه نفر باید بالای آتیش جهنم وایسه.

خدا اون بغل وایساده بود و میگفت این وعده منه، بسوزونشون. من میخوام سوختنشون رو ببینم و سوزوندن رو از بدن تو حس کنم.

 

وقتی شیطان التماس خدا رو دید، فهمید که مجبوره توی بهشت خدا یه آتیش رو زنده نگه داره و تا آخر زمان. 

وقتی خدا دید که فرشته ی بی گناهش پذیرفته که بد ترین نقش رو بپذیره بهش گفت خب دیگه بسه. دیگه لازم نیست ناراحت باشی، یه کاری میکنم که از عذاب دادن لذت ببری و بزار بهت نشون بدم. 

شیطان خدمتکار خدا بود و خدا هوای خدمت کار هاش رو داره.

رفت این آهنگ رو گذاشت: 

https://soundcloud.com/autoinetobeat/chimera

 

به شیطان، سادیست بودن رو یاد داد. شیطان از آزار رسوندن به خودش حالا میتونست لذت ببره. چون بخاطر خدا درد میکشید.  

رفت توی وجود شیطان و بهش نشون داد که میتونه آتیش رو کنترل کنه. 

بهش نشون داد چجوری با آتیش حرف بزنه.

بهش نشون داد که دست هاش دست های خداییه. بهش گفت دستاتو اینجوری کن:

 

 

شیطان دستشو اینجوری کرد و وقتی جلوی آتیش میگرفتش میتونست با اشاره این انگشت اشاره اش به آتیش، آتیش رو روشن تر کنه. میتونستن با دوتا انگشت کوچیکه و بغل کوچیکه آتیش رو تنظیم کنه.

تو دست خدا، یک انگشت که اشاره کنه و انگشت شصت و انگشت وسطیه که انگشت اشاره رو همراهی کنن تو اشاره کردنش. لوسیفر و عیسی که خدا رو همراهی کردن توی داستان خلقت. لوسیفر انگشت وسطیه بود و عیسی انگشت شصت خدا. انگشت اشاره هم یه نفر دیگه بود که خیلی طول کشید تا بیاد. محمد بود.

 

خلاصه که دست خداییش رو به شیطان یاد داد. خدا بهش گفت که بزار پشه ها نیشت بزنن. شیطان گذاشت پشه هایی که آدمای بد بودن نیشش بزنن. 

خدا بهش نشون داد که میتونه از درد کشیدن این نیش ها لذت ببره.

بعد بهش گفت حالا برقص دور آتیش. وقتی میرقصی پشه ها نمیتونن روت بشینن. وقتی میرقصی اونایی که تو قعر جهنمن از تو جهنم بالا رو نگاه میکنن و با دیدن رقص تو بیشتر میسوزن.

بعد به شیطان گفت حالا سر آتیش بشین و دستات رو نزدیک آتیش کن، میخوام برم تو وجودت و از طریق تو حس کنم که چقدر داغه. چون شیطان رو سادیست کرده بود شیطان از این کار لذت میبرد. 

شیطان دید که نه، بد هم نیست. داشت از عذاب دادن خوشش میومد.

خدا گفت صبر کن، برات بیشتر دارم. 

یه سر خدا رفت یه چرخی بزنه و وقتی نبود شیطان دوباره به خود بیگنهاش برگشت. شروع کرد بالای جهنم گریه کرد.

چوبای جهنم رو کنار میزد تا شاید یکی رو بتونه نجات بده. شاید یه سوسکی چیزی اون وسط هنوز نسوخته باشه. ولی نمیتونست پیدا کنه چیزی. با یه جوب هی هیزم ها رو اینور اونور میکرد. بعضی وقتا یکی پیدا میشد که میشد نجاتش داد ولی خیلی وقتا اینجوری بود که تا میومد درشون بیاره یه اتفاقی میفتاد که میفتادن تو آتیش. 

 شیطان گریه میکرد و خدا برگشت. 

خدا هیچ وقت نرفته بود، فقط میخواست عفو خودش رو بالای جهنم رو از بدن شیطان تجربه کنه.

 

خدا گفت که یه تعداد آدم هستن که براشون یه برنامه خاصی دارم. یه تیکه ذغال بردار و صورتت رو سیاه کن. شیطان صورتش رو سیاه کرد. دور چشماش رو سیاه کرد. نمیدونست داره شبیه کی میشه ولی اعتماد میکرد و میرفت جلو. خدا چند روز پیش بهش یه پلاک داده بود. 

شیطان یادش نبود که این رو گردنش آویزونه. عکس مولا علی روی پلاک بود. 

خدا رفت و این آهنگ رو گذاشت:

https://soundcloud.com/salek90/sky-lord-moslims-azan-210bpm-demo

 

گفت که بالای آتیش بشین و آتیش رو داغش کن. داغش کن و دستت رو بگیر جلوش. بزار گرماش رو از بدنت حس کنم. با این آهنگه، شیطان انرژی میگرفت و به خدا گفت ببین، میتونم حتی انقدر دستم رو نزدیک کنم که تاول بزنه. خدا گفت میدونم ولی نکن. نمیخوام بدنت آسیبی ببینه. 

شیطان یه تیکه چوب که سرش سرخ بود رو برداشت گفت میخوای بزارمش رو زبونم؟ تا نوک زبونش برد ولی خدا دستش رو متوقف کرد. گفت نه نمیخوام به بدنت آسیب بزنی.

 

گفت لباستو در بیار بزار پشه ها نیشت بزنن. میخوام بدنت قرمز بشه. میخوام بدن و صورتت ورم کنه. شیطان تیشرت سیاهش رو در اورد و نشست پای آتیش. 

پشه ها نیشش زدن.

گفت حالا که نیشت زدن پاشو دور آتیش طواف کن. طواف کن و برقص. هل بکش. 

آتیش با شیطان دوست شده بود اونروز و وقتی میرقصید شعله هاش رو به بدن شیطون میزد. باهاش عشق بازی میکرد. شیطون حال میکرد. خدا هم حواسش بود که از سطح تحملش بیشتر نشه این سوختنه.

خدا گفت یه تیک سنگ که امروز اوردی و خیلی خوشگل بود رو بگیر بالای آتیش و 7 بار خلاف ساعت بچرخ دور آتیش. سعی کن قیافت رو یه جوری نشون بدی که حتی به آتیش نگاهم نمیکنی. بزار کسایی که تو آتیشن ببیننن که چقدر سنگ بی ارزشیه. به سنگه نگاه نکن و بزار تو صورتت ببینن که عین یه تیکه آشغاله. بالای جهنم گرفتیشون. صورتت رو بی هیچ احساسی نشون بده. میخوام حس کنن کسایی که تو آتیشن دنبال چی بودن تو دنیا. 

وقتی چرخشت تموم شد بندازش وسط آتیش جهنم.

شیطان چرخید و چرخید و سنگ رو انداخت تو جهنم. خدا گفت آتیش داره خاموش میشه. شیطان رفت یکم دیگه برگ و چوب اورد.

 

 

خدا براش یه تیکه میوه عشق (passion fruit) اورد. گفت که وسطش رو لیس بزن. نصفشم خود خدا خورد. وقتی تموم شد، پوستش رو بنداز تو جهنم.

شیطانم این کارو کرد. وسط میوه رو خورد که خیلی خوشمزه و ملسه و ترشه و پوست بیمزه اش رو انداخت برای جهنمی ها. اونایی دنبال شهوت بودن فهمیدن که آشغالش میوه ی عشق نصیبشون شده. 

 

خدا بهش گفت که بیا این قاچ هندونه رو بگیر. شیطان گرفت و یکمش رو خورد و تو دهنش جویید. بعد اونو بالا اورد و تف کرد وسط جهنم. از بیرون خیلی صحنه زشتی بود. انگار دل و روده و خون بالا اورده بود روی سرشون. ولی این خنکشون میکرد. وقتی خنک شدن، خدا گفت مگه نگفتم آتیش رو باید روشن نگه داری!؟ شیطان نکته رو فهمید و یه چوب برداشت و یکم دیگه برگ و چوب اورد. با چوب یک اشاره بهشون کرد و دوباره آتیش جهنم روشن شد. حال کرد.

 

خدا براش یدونه زیتون اورد. زیتون شور رو یه گاز زد و بقیش رو انداخت وسط آتیش. اونایی که باید میفهمیدن فهمیدن

 

خدا بهش یکم موز داد. موز رو یه گاز زد و شیرینیش رو حس کرد. خدا میخواست یه سری ها شیرینی موز رو تو صورت شیطون ببینن. و بعد شیطون بقیش رو انداخت برای جهنمی ها. یه سری پشه هم که نسوخته بودن به خاطر بوی شیرین آشغال موزه رفتن تو دل آتیش. 

 

خدا بهش آب زیتون رو داد. گفت فکر کنم برای سرفه خوبه. خود خدا نصف آبش رو خورد. شیطان میدونست که آب شور برای سرفه خوب نیست ولی میدونست که خدا ازش میخواد بخوره. میخواد بخوره تا تشنگیش برطرف نشه و تشنه تر بشه. با لذت خوردش که خدا حال کنه. یه سری ها باید میدیدن که یه آب شوری منتظر روزای تشنگیشونه.

 

خدا بهش گفت که حالا پاشو آتیش رو بیشتر کن.

آتیش رو بیشتر کن و برقص. شیطان دوباره شروع کرد رقصیدن.

خدا گفت که حالا به وسط آتیش اشاره کن. از بالا به پایین اشاره کن. کسایی که اون پایینن حس میکنن داری تحقیرشون میکنی. تو کاریت نباشه، برقص و اشاره کن من یه کاری کردم اونا این رو حس کنن.

 

حالا یکم دیگه بچرخ و با دستت بگو خاک تو سرتون. خودتم هر چند وقت یه بار با نگاه قضاوت کنندگانه بهشون نگاه کن. اونایی که قضاوت میکردن راجع به بقیه خودشون میفهمن.

 

شیطان رقصید و چرخید با آهنگ.

 

خدا بهش یه نوشابه انرژی زا داد و گفت اینو بنوش جون بگیری. شیطان نوشید و بقیه اش رو خالی کرد وسط جهنم. خدا بهش گفت یه سری ها هستن که باید حس کنن شاید نوشیدنی ای که دنبالش بودن که درداشون رو یادشون بره باعث بشه آتیش جهنم سرد بشه. ولی شیطان بیشتر هیزم اورد و آتیش بیشتر از قبل روشن شد. شاید یه لحظه امید داشتن ولی نامید شدن رو تو جهنم تجربه کردن.  شاید امید های زیادی رو کشته بودن تو دنیا. 

 

شیطان نیاز داشت بره دستشویی و خدا دوباره یه سر رفته بود اونور. شیطان میتونست آتیش جهنم رو خودش با ادرارش خاموش کنه ولی گفت بزار بسوزن. ادرارش رو دریغ کرد از یه کسایی که چیزای بی ارزششون رو برای خودشون نگه داشتن و از بخششون دریغ کردن.

 

خدا گفت حالا ظهر شده و وقت نمازه. شیطان گفت انصافا من خیلی وضو ندارم. حداقل 4-5 بار از صبح تاحالا باطل شده. خدا گفت برو وقت ظهره، به یاد یه نفر باید بری بغل جهنم بدون وضو نماز بخونی. یه سری ها باید تو گرما بسوزن و نماز بدون وضوی تو رو از تو جهنم ببینن. شیطان با کمال میل پذیرفت. تو جایی که خدا چند دقیقه پیش دو رکعت نماز خونده بود، دو رکعت نماز بدون وضو خوند. اونایی که باید بفهمن فهمیدن.

 

برای صحنه ی آخر، خدا گفت بزار یکم آهنگ بزنم. اومد آهنگ بزنه و شیطان بالای جهنم بود و گرم نگهش میداشت. خدا شروع کرد به کوک کردن سازش ولی سازش کوک نمیشد و یه صداهای بدی از سازش به گوشش میرسید. آهنگ جهنم صدای ناکوک ساز بود برای یه سری که مردم رو اذیت کردن و زندگی و حال مردم رو ناکوک کردن. خود خدا اومد براشون آهنگ ناکوک زد.

 

بعد گفت حالا برو روی دستت رو با ذغال شبیه خالکوبی کن. یه سری ها بودن که یتیم ها رو اذیت میکردن. گفت گیتار الکتریکت رو بردار بیار. گیتاری که چند وقت پیش گرفته بود و بلد نبود. یه سری ها بودن که استعداد یه یتیم رو دیده بودن ولی کمک نکرده بودن که رشد کنه. این باعث شده بود که بیخانمان بشه و سر تا پاشو خالکوبی کنه و تو خیابون باشه وقتی بزرگ شد. شیطان بجای اون بچه یتیمه براشون گیتار الکتریک زد. اونایی که اون پایین بودن میدونستن که این بچه یتیمه کیه. کسایی که از بقیه انتظار پرفکت بودن رو داشتن و خطا ها و مشکلات شخصیت بقیه رو نمیتونستن تحمل کنن، باید آهنگ هایی رو گوش میدادن که زیباییشون به اشتباه بودنشون بود. همیشه اشتباه بودن.

 

آره خلاصه روز قیامت برنامه های زیادی چیده شده بود. و خدا باید یه سری حس ها رو از بدن شیطان تجربه میکرد. 

 

وقتی کار شیطان تموم شد، شیطان بخشیده شد و آرامش به وجودش برگشت و دیگه لازم نبود که خود آزاری کنه برای خدا.

 

خدا فقط میخواست یه بار این حسا رو از بدن شیطان کرده باشه چون خودش طاقتش رو نداشت که سوختن بنده هاش رو ببینه. تا یاد بگیره و بتونه از اون ببعد خودش این حس زجر رو تحمل کنه هر وقت آهنگ متال گوش میکنه:

 

https://www.youtube.com/watch?v=CSvFpBOe8eY

 

روز قیامت، شیطان بخشیده شد.

  • مهسایه

پیش برنامه عید فطر

شنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۵۷ ب.ظ

سلام

 

دیشب شب جالبی بود که میخوام باهاتون به اشتراک بزارم.

اگه کانال یوتیوب رو دنبال کنید، احتمالا خبر دارید که عید فطر برنامه ی اسید با دوستم داریم.

برای این که کجا انجامش بدیم خیلی فکر کردم و نهایتا یه قبرستون پیدا کردم که بغلش یه جنگل باشه. چون میخواستم هم زیارت مرده ها باشه هم این که شاید روحی چیزی رو اسید دیدیم چون چشم سوم آدم رو عین دروازه استقلال باز میکنه. (استقلالی نیستم :) اصلا فوتبالی نیستم ولی میخورد به جمله) و نمیدونم با این دوز حدود 170 میکرو گرم چقدر قراره باز بشه و چقدر چیز میبینیم، ولی خب امتحانش بی ضرره. (انشاالله) دوم این که میخواستم نزدیک جنگل باشه چون طبیعت انرژی مثبت زیادی داره و چاکرای تاج رو هم باز میکنه که آدم رو به عالم بالا وصل تر میکنه. حالا اگه تو محیطی باشیم که انرژیش خیلی خوبه (نزدیک درختا و طبیعت) احتمال به چپ رفتن تریپ کمتر میشه. اگه یه روجی چیزی دنبالمونم کرد میتونیم فرار کنیم تو جنگل :))

دوستم به عنوان کار پاره وقت یه جایی رو تمیز میکنه هر آخر هفته و منم باهاش میرم. که یکم بیشتر پول دربیاره. 3 ساعت کاره که دو نفره 1.5 ساعته تمومه. ساعت 10 اینا رفتیم به سمت اونجا و تمیز کردیم، 

ساعت 12 با دوستم و حسن که قراره عید فطر حواسش به ما باشه رفتیم قبرستون. در واقع قسمت شد بریم چون نزدیک محل کارش بود. پیاده شدیم و من و دوستم رفتیم تا تهش که ببینیم چخبره. که خداروشکر خبری نبود. یکم بغل قبرا دراز کشیدیم و آسمون پر ستاره رو دیدیم. چون قبرستونش خیلی بیرون از شهره. خیلی هم کوچیکه. فاتحه هم خوندیم. و جالبه که چند تا ذکر چقدر میتونه آدم رو تو ترس از ناشناخته هاش کمک کنه. وقتی وسط قبرا بودیم و تاریک بود یه نور سبز دیدیم تهه قبرستون که کم و زیاد میشد، رفتیم سمتش و دیدیم بالا چند تا از قبرا چراغایی گذاشتن که یه پنل خورشیدی کوچیک داره و شب نور و رنگش کم و زیاد میشه. ولی خب اون اولش که یکم دلهره داشتم ازین موضوع ناشناخته، حواسم بود که خدا با کسایی که میترسن هست و این قوت قلب بود. یه فکر جزیی میتونه ترس رو نابود کنه! جالبه! 

تیک رفتن به قبرستون ساعت 12 شب رو هم زدیم و 

بعد اون دوست سوم پیشنهاد داد که بریم 45 کیلومتر از شهر دور بشیم و بریم یه جای خیلی تاریک. یه جایی رفتیم که فقط درخت بود و ستاره. 

یه سنگ پیدا کردیم و روش آتیش روشن کردیم. و زیر انداز انداختیم و نیم ساعتی ستاره ها رو میدیدیم. اگه همه ی آدمای دنیا اون ستاره ها رو میتونستن ببینن دنیا خیلی جای بهتری میشد. و چقدر خوبه که تو ایران کویر داریم که 10 برابر بیشتر میشه توش ستاره دید.

 

صدای جنگله:

 

 

صدای آتیش و جنگل!

 

این حسن هم (دوست سوم) سلیقه اش خوبه و تونست با گوشیش یه عکسای جالبی بگیره: (5 ثانیه نوردهی)

 

 

و این یکی که توش زحل و مشتری دیده میشن. فکر کنم مشتری پر نور تره باید باشه:

 

 

 

در نهایت هم حدود 3.5 رسیدیم خونه و قسمت شد که دیشب برای افطار فقط یه فنجون شیر و نصفه نون و دو تا خرما بخوریم که هدفمون کامل شد. البته یه لیوان چای ترش و یه لیوانم قهوه (که مزه همه ی مواد شیمیایی جدول مندلیف رو با هم میداد) هم خوردم. ولی کالری چندانی ندارن و خوشحالم ازین بابت. 

آخ الان یادم اومد برگشتنی قبل سپیده دم یه کیت کت دوتایی کوچیک ذوب شده تو ماشین پیدا شد که نصف کردیم. اون خرابش کرد فکر کنم :))

 

  • مهسایه

آپدیت در مورد رژیم ماه رمضونی

جمعه, ۲ خرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۰۷ ب.ظ

سلام

 

این دو روز اخیر رو نتونستم با دنده ی همون دو روز اول که فقط نون و شیر و خرما و نمک بود برم. یادتون باشه گفتم قراره تو این برنامه چند روزه اگه چیزی از بیرون بیاد، میپذیرم! چون هرچیزی بیرونم اگه خدا باشه، اگه کسی چیزی بده، در واقع دست خداست. خلاصه که پریروز یکی از بچه ها که عملا هر بعد از ظهر تا شب خونه ماست و خیلی با همیم رفته بود و خود جوش یه مقدار میوه گرفته بود. این دو روز رژیم اینجوری بود که

 

دم افطار یدونه نون که شبیه نون تافتون های ایرانه منتهی مزه اش کمتره و قطرش فکر میکنم 25 سانت باشه (یکم بیشتر از تهه انگشت کوچیکه تا تهه شست) با دوتا خرما و یه لیوان شیر میخوردیم. البته افطار رو با نمک باز میکردیم که یه خورده ازون سنگ نمک های خورد شده رو میخوردم با یکم نمک تصفیه شده.

 

بعد یکی دو ساعت هم چند تا تیکه ی کوچیک از میوه هایی که گرفته بود. مثلا تمشک گرفته بود و دوتا تمشک، یا توت فرنگی گرفته بود، دوتا توت فرنگی. و جالبه که چون خودم رو به دوتا دونه محدود کرده بودم خیلی زمان بیشتری برای هرکدوم میزاشتم و تازه متوجه شدم که چشیدن میوه حال میده نه خوردنش. حالا یه میوه رو میشه سریع جویید و قورت داد یا این که وقت گذاشت براش. 

یه چیز دیگه هم که دیشب یادم اومد این بود که این ماه دو بار دو نفر بهمون افطاری داده بودن. (البته برای من سه-چهار بار) برای همین گفتم الان که اینا از بیرون برامون اومده ما هم باید احتمالا به بقیه غذا بدیم که معادله اش درست بشه. 

 

یه بیخانمان باحال دوستم میشناخت و من براش یه لقمه با همین خرما ها و یکم میوه درست کردم و تو فویل پیچیدم. دو تا تن ماهی هم دوستم داده بود از قبل و یه شیر کاکائو هم داشتیم که یه بار سعی کردم بازش کنم و پاکتش باز نشد. این همون روز اول این رژیمه بود. که خوشحالم شدم. چون خراب میشد داستان اگه میخوردیمش. دیگه گفتم این چند روز اگه دنیا سیگنالی داد، پافشاری نمیکنم ببینم کجا میخواد بره. آره اینجوری شد که اون شیر کاکائو هه هم قسمت این بیخانمانه فکر کردم میشه. 

این 4 تا رو تو پلاستیک گذاشتم و رفتم اونجایی که همیشه وای میسته. بهش اومدم بدم گفت که نه نمیخوام میرم مغازه یه چیزی میگیرم :)) بیخانمان باحالیه. یه بارم همخونه ایم خونه دعوتش کرده بوده خیلی وقت پیشا و مثلا یه چیزی براش میورده انتخاب میکرده و میخورده. به بعضی چیزا قشنگ "نه" میگه :)) بیخانمان هست ولی شخصیتش خیلی جزییات داره که نمیدونم چرا انتظار نداشتم.

ولی دیدم اونور خیابون یکی دیگه وایساده و رفتم بهش دادم و کلی خوشحال شد. گفت پول دارم؟ گفتم هیچی با خودم ندارم و خوشحال رفت و تو راه گفت الان میرم خونه اینا رو میخورم! :))

باحال بود.

 

ولی کلا به این نتیجه رسیدم که بازدهی بدنم خیلی تغییری نمیکنه با این روش. یکم احساس ضعف تو عضله هام میکردم ولی آدم بهش عادت میکنه. مثلا دو روز پیش فکر کنم 20 کیلومتری با دوچرخه اینور اونور رفتم. در واقع مسیر رو چند بار اشتباه رفتم ولی پیرو همون قضیه که سیگنال های دنیا رو پاس بدارم و سخت نگیرم. راه اشتباه نیست و میخواد من از یه مسیر دیگه برم، میرفتم جلو و جالب بود که قسمتای باحالی از شهر رو که نرفته بودم میرفتم. یه جا یه پارکی بود نگه داشتم و یکم استراحت هم کردم. مسیر نیم ساعت - 45 دقیقه ای شرکت تا خونه 1:15 طول کشید. دیروزم شنا و حرکات شکم انجام دادم و کلی هم خودم رو کش دادم که بدنم فکر نکنه عضله ها رو نمیخواد و نگه داره. 

چون برای بدن چربی از عضله مهم تره. چون تو روند تکاملی ما همیشه غذا دم دست نبوده و چربی منبع انرژی بوده و بدن خیلی براش مهمه چربی هاش رو حفظ کنه.  با کار کشیدن از عضله ها میشه بهش فهموند که حالا همه ی عضله ها رو هم تعطیل نکن و یکمش رو نگه دار.

  • مهسایه