نوشته های من

از تجربه ی انسان بودن

نوشته های من

از تجربه ی انسان بودن

نوشته های من

به شکل زیبایی تصادفی
https://www.instagram.com/mehdtr/

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۲۳ مطلب با موضوع «عمومی :: نظرات و تحلیلای شخصی! :: سبک زندگی» ثبت شده است

کار تکراری

جمعه, ۳ تیر ۱۴۰۱، ۰۳:۱۷ ق.ظ

 

سلام

 

چند وقتی برام سوال شده بود که فلسفه ی هر روز بیدار شدن تو ادامه ی زندگی چیه. 

مثلا چی شده که اینجوری خلق شده و نیومده هر دفعه یه چیز تصادفی جدید بیاره. آیا اینجوری بهتر نمیشد و جالب تر نبود.

تا این که چند روز پیش بهم یه کاری خورد که باید کلی آزمایش عین هم انجام میدادم. اون کارتریج های بالا رو روی دستگاهی که درست کردیم میزاشتم و مایعی که باید روش بره رو تزریق میکردم و سیگنال ها رو میخوندم و فایل اکسل پر میکردم.

کار بشدت تکراری. البته عکس اغراق شده هست و همه اشون رو نباید تست میکردم. حدود 33% اشون رو.

ولی کم کم که این کار رو انجام دادم دیدم که چقدر جالبه که تو روز اول شاید خیلی دستم تند نبود و دقتم هم پایین بود. چون یه چند تا مشخصه از هر کارتریج تو جاهای مختلف باید وارد میشد و چندین مرحله داشت. 

دیدم که چقدر جالبه که انجام دادن کار با 100% دقت خیلی مهمه و این که یه کار تکراری رو باید انجام بدم و دقیق انجامش بدم باعث میشه تو ساعت های مختلف با خستگی و فوکس متفاوت خودم رو بیارم روی مرکز ذهن خودم و با دقت انجامش بدم.

یا مثلا وسطش باید بلند میشدم یه کار دیگه انجام میدادم یا صحبت میکردم با یکی دیگه یا چیزای دیگه.

یعنی یه جور تمرین این بود که توی هر موقعیتی و جهت های مختلف از نقطه تعادل خارج بشم و سعی کنم خودم رو برگردونم سرجایی که باشه. عین یه عضله درون ذهن بود. یه چیزی شبیه مدیتیشن که روی نفس تمرکز میکنیم.

هر وقت از این کارا میکنم یا کسی داره انجام میده یا جری تو Rick and Morty میفتم.

تو یه قسمتش یه شغل تحویل بطری های آبسرد کن رو به عهده گرفته و میره سراغ یکی از مشتری ها و مشتری ازش میخواد که براش حمل کنه و نصب کنه. جری با روی خوشحال و بشاش میبره و تحویل میده و برمیگرده به کامیونش. میگه این که خیلی خوب بود فقط 999 تا دیگه مونده برای تحویل امروز.

خیلی جالبه که توی تکرار هستش که واقعیت خودش رو نشون میده و آدم باید مدیریت انرژی داشته باشه تا بتونه تا آخرش دووم بیاره و خودش رو بشناسه.

خلاصه به این نتیجه رسیدم دلیل هر روز بیدار شدن تو همین دنیا اینه که همینی که هست رو یادبگیریم با تمرکز انجام بدیم و خیلی حواسمون به دنیاهای موازی و آفرینش های دیگه پرت نشه وگرنه همه چیز تو آشوب میره. 

 

راستی گفتم آشوب یه هنرمند پیدا کردم Paul McCartney

یه آهنگ داره به اسم Fine Line بنظرم قشنگ بود. از آلبومی به اسم Chaos and creation in the backyard

 

 

  • Mahdi TR

طوفان

سه شنبه, ۳ خرداد ۱۴۰۱، ۱۰:۵۸ ب.ظ

 

سلام

 

عکس کپی شده از https://ottawa.ctvnews.ca/here-s-what-you-need-to-know-about-ottawa-storm-cleanup-1.5915693

از این جور پست ها خیلی وقت بود ننوشته بودم و میخواستم یک آپدیت از وضعیت اخیر احوالات مادر زمین در اتاوا بهتون بدم.

چند روز پیش که از کینگستن داشتم برمیگشتم اتاوا تو reddit دیدم داره میگه که طوفانی اومده و خیلی جدی نگرفتمش.

وقتی رسیدم دیدم که هیچ چراغ راهنمایی کار نمیکنه و شهر نسبتا به آرومی در آشوبه. 

وقتی چراغ راهنما ها کار نمیکنن بنظرم خیلی ترسناک میشه همه چیز. انگار بودنشون یه حس آرامش که یه نظمی برقراره داره ولی نبودشون انگار یه فضای آخرزمانی یا post-apocalyptic ایی بوجود میاره.

وقتی من رسیدم خیابون هایی که ازش گذشتم تمیز بودن و درختی روی زمین نیفتاده بود و چیز عجیب غریبی ندیدم و آروم ماشین رو بردم و سر هر چراغ ایستادم و گذاشتم آروم جلو بره.

وقتی رسیدم خونه دیدم که گوشیم 3 درصد شارژ داره و برق ها هم قطع هست. 

تسلیم شدم و گفتم که انگار قراره که بدون تکنولوژی بودن رو تجربه کنیم.

یه چیزی که این دو روز بهم خیلی خودش رو نشون داد این بود که وقتی از گوشی استفاده نمیتونم کنم چقدر بیشتر زمان دارم! حتی منی که خیلی اینستا و چیزای دیگه رو نگاه نمیکنم و چند تا کانال یوتیوب که دوست دارم رو فقط میبینم دیدم که چقدر این ابزار ها منو قفل میکنه به خودش.

خستگی ای که گوشی با خودش میاره باعث میشه کل وقتی که دارم هم کمتر بشه از چیزی که واقعا هست و اینجوری نیست که اگه آدم سه ساعت وقت داره، 1 ساعتش رو روی گوشی باشه 2 ساعت براش میمونه، نه، خستگیش اثر اون دوساعت رو هم کمتر میکنه.

و دیدم که چقدر قشنگ و dystopia ایی هست که واقعا این گوشی ها داره توجهمون رو ازمون میدزده، یا خودمون بهش هدیه میدیم و هیپنوتیزم اون صفحه ی نورانی کف دستمون میشیم. 

تو این دو روز یکم رفتم بیرون و سعی کردم با آدمای غریبه حرف بزنم و بیشتر حضور داشته باشم.

حتی شب هم تاریک تر بود برام. خیلی تاریک تر. چوب لباسیم شبیه Grim reaper بالای تختم وایساده بود و با مرگ صحبت کردم. اولش ترسیدم ولی باهاش کنار اومدم! با خودم کنار اومدم.

یه جورایی حساب رسی از اعمال خودم کردم و دیدم که خداروشکر اونقدری از همدیگه راضی شدیم که ازش نترسم و بپذیرمش زمانش که برسه.

شاید اگه سال های سال نور داشتم باهاش روبرو نمیشدم! 

اینم نقشه ی قسمت های آسیب دیده ی اتاوا اگه دوست داشتید ببینید چجوری اطلاع رسانی میکنن.

https://outages.hydroottawa.com/

برام جالبه که این طوفان و آشوب همزمان با حرکت retrograde سیاره ی عطارد که قبلا بهش اشاره کردم و یک هفته بعد از ماه گرفتگی کامل بود. که همشون به طور سمبلیک پایان یک دوره و تغییرات رو به همراه دارن. ماه گرفتگی با پوشش سفیدی با سیاهی همراهه و این ماه گرفتگی خیلی طولانی بود. طوری که من دیگه خسته شدم و برگشت ماه رو ندیدم.

 

  • Mahdi TR

کار کردن

چهارشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۱:۳۱ ب.ظ

 

سلام

 

نمیدونم چی بگم.

قدیما سیکل های زندگی کوتاه تر بودن و میتونستم سریع یه چیزی رو تموم کنم و بیام تو وبلاگ بنویسم ولی الان همه چیز پیچیده تر و طولانی تر شده.

یاد صحبت یانی در مورد صحبت پدرش میفتم تو آهنگ Reflection of passion توی کنسرت رویال آلبرت هال افتادم

که میگه که تو الان زندگیت جوریه که سالانه داری زندگی میکنی و تو سن من اینجوری هست که ساعت به ساعت زندگی میکنم.

آسون نیست ولی عاقلانه است. یا خردمندانه هست.

خیلی بهش فکر کردم که منظورش چیه. چون سیکل های طبیعت که تغییری نمیکنن و ما رو با خودشون میکشونن. تابستون انرژی بیشتری داره و زمستون سرد تره. با بهار زندگی میاد و با پاییز روح زمین به پرواز در میاد.

ما هم جزوی از این سیستم بزرگ هستیم و حتما از این سیکل های بزرگ تاثیر میگیریم.

حتی مدتی زندگیمون اینجوری بود که همه چیز سالانه مشخص میشد. مدرسه میرفتیم و سال به سال جلو میرفت و بعد راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه.

ولی آیا زندگی انسان سالانه ساخته شده؟ ما کوچیکتر از زمین و سیاره های دیگه هستیم و انتظاره دارم که دور زدن و چرخیدنمون هم سریع تر بتونه باشه. عمر زمین چند میلیارد ساله و عمر ما چند ده ساله.

بنظرم چیزی که روش کار میکنم اینه که متوجه بشم که باید چرخید و چرخید. نباید متوقف شد. حتی تو کار. مخصوصا تو کار.

چیزی که همیشه هست کار هست و هیچ وقت هم تموم نمیشه و خیلی آسونه عمیق توش فرو رفتن و لذت بردن از استرسش ولی چیزی که سخت میکنه خداحافظی کردن از کار و خاموش کردن موتور پردازش ذهن هست که کل روز درگیر فیکس کردن مسائل ریز و درشت بوده.

انگار که یکی از سیکل های دور زدن که انسان میتونه تجربه کنه عمیقا کار کردن و عمیقا کار نکردنه.

تو انجیل به تمثیل میگه که خدا جهان رو توی 6 روز آفرید و روز 7 ام استراحت کرد. 

تاکید روی این بریدن رشته ی کار داره.

دلیلشم اینه که بخش مهمی از تجربه زمان توی تغییر اتفاق میفته. وقتی سکون و یکنواختی هست زمان برای خودش میگذره و از آگاهی خارج میشه. ولی توی تغییر هست که بیشتر آگاه به لحظه هستیم.

و اینم معنیش این نیست که همیشه دنبال تغییر باید بود. نه، همون حمله به کار و عقب نشستن و استراحت کردن و حمله ی دوباره و مدیریت استرس تو این تناوب هاست که سلامت ذهن رو تامین میکنه. وگرنه استرس روی استرس جمع میشه و آدم از روابط انسانی اش باز میمونه و خیلی خسته است که کار هایی که دوست داره رو انجام بده.

 

تو تصویر دو نفر رو میبینید که نفر I وقتی کار میکنه خیلی با شدت کار میکنه و وقتی کار نمیکنه خیلی با شدت کار نمیکنه. 

نفر II یک سطح استرس رو پیوسته با خودش حمل میکنه و حتی تو خواب هم به کار فکر میکنه.

بنظرم چیزی که تو این دو نفر فرق داره اینه که نفر I احتمالا روابط اجتماعی بهتری داره و ایده بهتر میتونه بزنه، در لحظه بیشتر حضور داره و با passion یا عشق کار میکنه. کسی که با passion کار کنه انعکاس درون خودش رو روی کار خودش میتونه ببینه و با کارش میتونه یکی بشه. هر کسی هم تو هر کاری روی خودش داره کار میکنه. معنیش اینه که تو صحبت با آدما هم باهاشون در لحظه هست و تو تنهایی خودش هم در لحظه هست و احساس یکی بودن با زندگی میکنه.

  • Mahdi TR

طول زندگی

سه شنبه, ۱۶ فروردين ۱۴۰۱، ۰۵:۴۰ ب.ظ

سلام

 

یکم که داره بیشتر از زمانی که دوره ها اسم داشتن میگذره، بیشتر متوجه میشم که زندگی طولانی تر از اون چیزیه که فکرش رو میکردم.

مثلا قدیما دوره ها 1 ساله بودن مثلا کلاس اول دوم سوم، یا 3-5 ساله بودن مثل راهنمایی و دانشگاه و ابتدایی و ...

ولی الان به یه جایی رسیده زندگی که بنظر میاد تمومی نداره! 

 

تمومی که داره ولی بنظر میاد از یه دویدن در مسیر کوتاه به یک دویدن ماراتون تبدیل شده.

 

بنظرم خیلی مهمه آدم بتونه یه جوری خودش رو تنظیم کنه که بتونه بالانس جلو بره و انرژیش ته نکشه یا بدنش از کنترل خارج نشه یا ...

 

بعد چیز جالب تر اینه که بنظر میاد خودمم دارم عوض میشم. چیزایی که فکر میکردم هیچ وقت نخواهم خواست رو میخوام و و روابط اجتماعیم پیچیده تر شده. لایه لایه روی این کودک درونم داره کشیده میشه و منم ناظر گذر زمان هستم.

انگار که تا یه زمانی هدف کشف کردن چیزای جدید بود و الان بازی کردن و بهتر شدن تو بازی با همین چیزایی که دارمه. 

انگار المان های جدید کمتری اضافه میشن و همینه که هست. حس میکنم قدیمی دارم میشم.

 

حس میکنم شبیه پدر بزرگا که المان های زندگیشون خیلی محدود بود و با همونا روز ها رو سپری میکردن دارم میشم. جوری که اونا رو میدیدم و میگفتم چجوری میتونن چیز جدید وارد زندگیشون نکنن خودم رو میبینم.

 

انگار که صحنه ی نمایش چیده شده و prop ها(ابزارهای نمایش) دیگه تقریبا مشخص هستن. حالا باید آدما و پراپ ها رو عمیق تر درک کرد. شایدم واقعا لازم نیست عمیق تر درک کرد ولی من نیاز دارم تو یه جهتی جلو برم وگرنه حس مرگ میکنم.  

 

  • Mahdi TR

ماهیتابه چدنی

دوشنبه, ۸ فروردين ۱۴۰۱، ۱۰:۰۳ ب.ظ

 

سلام

 

یکی از اتفاقای خوب زندگیم اخیرا این بوده که یه ماهیتابه چدنی گرفتم (cast iron pan برای سرچ در یوتیوب)

ماهیتابه چدنی یکی از اجزا آشپزخونه است که بهش به چشم یه موجود زنده نگاه میکنم.

اولین نکته در موردش اینه که چدن زنگ میزنه. یعنی شما حق ندارید زیاد خیس نگهش دارید.

دومین نکته اینه که کلی داستان داره وقتی میخریدش.

ماهیتابه چدنی یه جسم صلب سنگین از جنس،

حدس بزنید!

چدن! هست که بسیار سنگین هست در مقایسه با چیزای دیگه.

وقتی ماهیتابه چدنی رو میگیرید باید یه فرآیندی به اسم seasoning روش انجام بدید تا یه لایه نچسب روش درست بشه.

پروسه ی جالبیه.

تو این پروسه شما رو و زیر ماهیتابه رو و دسته اش رو و همه جاش رو یه لایه ی خیلی نازک روغن میمالید و میزاریدش تو فر به مدت یک ساعت تو دمای 450 درجه یا همون حوالی. تا جایی که روغنتون دود نکنه خیلی.

روغن زیتون مثلا دمای دود کردن پایینی داره و باید حواستون باشه اگه ازش استفاده میکنید.

تو این فرآیند مولکول های روغن میشکنن و یه لایه پلیمر رو در سطح ماهیتابه درست میکنن که ماهیتابه رو از اون چیزی که در سمت چپ تصویر میبینید به یه ماهیتابه نچسب در سمت راست تبدیل میکنه!

واقعا تعجب برانگیزه.

و مشکل خیلی بزرگ اینه که این لایه توسط صابون و مایع ظرفشویی میتونه خراب بشه. برای همین شما حق ندارید برای شستنش خیلی بهش سخت بگیرید. فقط آب گرم و اسفنج یا ...

اگه چیزی بهش چسبیده بود که واقعا نمیرفت، یه مقدار نمک میریزید و روش اسفنج میکشید. اون ذرات نمک چیزایی که چسبیده رو خراش میده و تمیز میکنه. 

آشپزی تو این ماهیتابه دردسرای خاص خودش رو داره ولی این که سنگین هست باعث میشه که دماش رو خیلی سریع از دست نده و خیلی یک نواخت گرم بشه که کمک میکنه.

اینی هم که خیلی عمیق شسته نمیشه باعث میشه که به مرور زمان غذا توش طعم خاصی بگیره.

 

خلاصه که به طرز عجیبی این لایه نچسب برای من جذابه. 

مخصوصا این که انقدر توجه میخواد خیلی دوست داشتنیش میکنه!

  • Mahdi TR

درس های کرونایی

پنجشنبه, ۲۵ آذر ۱۴۰۰، ۰۹:۰۳ ب.ظ

سلام

 

با دوباره زیاد شدن کرونا و انواع جدیدش کم کم به این نتیجه میشه رسید که این داستان ادامه داره و چقدر خوبه اگه قراره سال ها درگیر چیزی باشیم، ببینیم که چه درس هایی میشه ازش گرفت و رفتارمون باید تا انتهای این درس چه تفاوت هایی کرده باشه.

چون بالاخره هر اتفاقی یه درس از طرف زمین/خدا/ادامه ی داستان تکامل/ ... است و هدفش جهت دهی به رفتار انسان هاست.

بنظرم درس اول اینه که اگه قراره قرنطینه باشم، باید برای هر روزم برنامه ریزی داشته باشم چون اول صبح ها معمولا بچه تر هست آگاهیم و یه نگاه به کل روز میندازه و اگه چیزی برای انجام دادن نباشه میگیره میخوابه.

برای حفظ سلامت روانم باید بیرون برم و قدم بزنم و ورزش کنم. وگرنه بدن تو طولانی مدت تحلیل میره و انرژی هم مصرف نمیکنه و آدم نه چیزی میخوره نه کاری انجام میده و کلا میشه بطالت.

آدما رو فقط وقتی که دلیل مشخصی داره ببینم تا تماسم با آدم ها به حداقل برسه. بنظرم کیفیت روابط آدما وقتی از هم دور هستن بهتره و به هم رسیدنشون میتونه یه زمان خیلی خوبی داشته باشه و بعدش کم کم که هم پتانسیل میشن دیگه اون جذابیتش رو از دست میده.

باید همونطور که سر کار خودم رو باید بیدار نگه دارم، تو خونه هم همینجوری باشه و اگه برنامه خوابم بهم بریزه کلا همه چیز بهم میریزه.

همچنان صبح زود بیدار شدنم رو باید داشته باشم و این که یه نفر تو محل کار منتظر اومدنم هست اجبار به بیدار شدن زودم نباشه. تجربه نشون داده گیج و منگ بودن اول صبح خیلی خلاقیت آدم رو بالا میبره. کلا کمتر هوشیار و آگاه بودن گذر زندگی رو آسون تر میکنه.

دوش آب سرد اول صبح تقریبا تضمین به بیدار موندن تا ظهر رو میکنه.

بقیه جلسه های گروهی میتونه همه توی زوم و اسکایپ و چیزای دیگه انجام بشه و این هم باعث میشه انتقال کمتر بشه هم این که فواصل رو بی معنی میکنه.

  • Mahdi TR

آب اول صبح

يكشنبه, ۲۲ فروردين ۱۴۰۰، ۰۲:۰۶ ق.ظ

سلام 

 

این روزا که داریم به سمت گرما میریم مخصوصا آب نوشیدن خیلی خیلی اهمیتش بیشتره. یه چیزی که دو نفر مختلف تو تو سه روز متوالی بهم گفتن یه کاری بود که گویا ژاپنی ها تو سنت های قدیمیشون دارن و اونم آب خوردن اول صبحه. مثلا این دوستمون میگفت یک لیتر آب همون اول صبح بعد بیدار شدن و بعدش مثلا ۳۰ دقیقه هیچی نخوردن و بعد صبحونه خوردن رو تو برنامه زندگیش اورده و خیلی نتیجه خوبی داشته.

منم دو هفته ای فکر کنم میشه که این کار رو سعی میکنم صبحا کنم و خیلی عالیه. فقط مواضب باشید و با آب کم شروع بکنید و قلپی یه عالمه آب رو نفرستید پایین. چون مری اون اول صبح انقدر حالت باز و ارتجاعی که باید داشته باشه رو نداره و ممکنه فشار بهش بیاد. کم کم نم نم.

خیلی خوبه و واقعا اثرش رو میشه تو چند روز دید.

  • Mahdi TR

عضلات صورت

سه شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۳۰ ب.ظ

سلام

 

من وقتی شنیده بودم که پیامبر قه قهه نمیزد فکر میکردم که منظور اینه که آدم سرد و بدون لبخندی بود ولی الان که چند وقته روی زبان بدن دارم فکر میکنم میبینم که چقدر بلند خندیدن و قه قهه زدن کلا زشته.

مثلا یکی از آدمایی که متخصص اجرا کردن یه نمایش پر تنش هستن Louis CK هست که استندآپ کمدین خیلی خوبیه. هر استندآپ کمدینی بنظرم خیلی کار ارزشمند و پیچیده ای داره انجام میده. 

 

کسی که 1 ساعت میتونه خنده بکشه از مردم بیرون واقعا باید روی روش ارتباطیش با بقیه و نحوه داستان گفتنش و چینش داستانش خیلی فکر کرده باشه و رو خودش کار کرده باشه.

 

چیزی که توی جوک گفتن خیلی مطرح هست اینه که کسی که جوک میگه نباید نقشش رو بشکنه و نباید خودش بزنه زیر خنده. این که خودش تحت کنترل هست و داره یه جوک میگه در واقع باعث میشه که بقیه یه تنشی رو حس کنن (هرچند مثبت و خوشحال کننده) و این تنش رو با خندیدن بشکنن.

 

مخصوصا وقتی که جوک تموم میشه و انتظار هست که طرف مقابل بخنده. خیلی مهمه که گوینده جدی باشه. هرچند شکستن جدیت هم تو زمان درست میتونه بخندونه ولی مثل نوت های استثنا توی یه قطعه موسیقی هست که بودنشون یه کمک هایی میکنه ولی نمیشه زیاد باشن.

 

حالا این جدی بودنه معنیش اینه که عضله های صورت و بدن ریلکس باشن و یه فشار خاصی رو درست کنن که یه لبخند ملیحی درست کنه. اگه اینا کنترل نشن طرف میزنه زیر خنده یا لبخندش میچسبه به آخرین حدش و به قول معروف (که اصلا معروف نیست) عضلات صورتش اشباع میشن و حداکثر کارشون رو میکنن که صورت رو زشت میکنه. معنی های دیگه هم میده. مثلا آدما تو شرایط پر تنش فرکانس صداشون رو عوض میکنن و زیر تر میکنن یا سرشون رو میندازن پایین یا یه جهت دیگه رو نگاه میکنن یا با دستاشون زیادی حرکت میکنن و ...

 

خیلی مطالعه ی اجرای این استندآپ کمدین ها میتونه به خودشناسی کمک کنه چون اینا دارن زنده جلوی یه عالمه آدم که انتظار دارن خندودنده بشن اجرا میکنن و میکروسکوپی باید درست انجام بدن همه چیز رو.

 

یه راه خوبم برای کنترل بیشتر عضلات صورت کار کردن روی ابرو ها و عضله های گونه و زیر فک و ... است که اینجا یه سری تمریناشو میشه ببینید. البته ایشون برای شکل دادن به صورت گفته ولی کلا خوبه. 

بعدم آدم باید از خودش فیلم بگیره یا جلوی آینه حرف بزنه تا به خودش آگاه تر بشه. 

 

https://www.foreo.com/mysa/facial-exercises-slim-face/

 

  • Mahdi TR

آپدیت در مورد رژیم ماه رمضونی

جمعه, ۲ خرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۰۷ ب.ظ

سلام

 

این دو روز اخیر رو نتونستم با دنده ی همون دو روز اول که فقط نون و شیر و خرما و نمک بود برم. یادتون باشه گفتم قراره تو این برنامه چند روزه اگه چیزی از بیرون بیاد، میپذیرم! چون هرچیزی بیرونم اگه خدا باشه، اگه کسی چیزی بده، در واقع دست خداست. خلاصه که پریروز یکی از بچه ها که عملا هر بعد از ظهر تا شب خونه ماست و خیلی با همیم رفته بود و خود جوش یه مقدار میوه گرفته بود. این دو روز رژیم اینجوری بود که

 

دم افطار یدونه نون که شبیه نون تافتون های ایرانه منتهی مزه اش کمتره و قطرش فکر میکنم 25 سانت باشه (یکم بیشتر از تهه انگشت کوچیکه تا تهه شست) با دوتا خرما و یه لیوان شیر میخوردیم. البته افطار رو با نمک باز میکردیم که یه خورده ازون سنگ نمک های خورد شده رو میخوردم با یکم نمک تصفیه شده.

 

بعد یکی دو ساعت هم چند تا تیکه ی کوچیک از میوه هایی که گرفته بود. مثلا تمشک گرفته بود و دوتا تمشک، یا توت فرنگی گرفته بود، دوتا توت فرنگی. و جالبه که چون خودم رو به دوتا دونه محدود کرده بودم خیلی زمان بیشتری برای هرکدوم میزاشتم و تازه متوجه شدم که چشیدن میوه حال میده نه خوردنش. حالا یه میوه رو میشه سریع جویید و قورت داد یا این که وقت گذاشت براش. 

یه چیز دیگه هم که دیشب یادم اومد این بود که این ماه دو بار دو نفر بهمون افطاری داده بودن. (البته برای من سه-چهار بار) برای همین گفتم الان که اینا از بیرون برامون اومده ما هم باید احتمالا به بقیه غذا بدیم که معادله اش درست بشه. 

 

یه بیخانمان باحال دوستم میشناخت و من براش یه لقمه با همین خرما ها و یکم میوه درست کردم و تو فویل پیچیدم. دو تا تن ماهی هم دوستم داده بود از قبل و یه شیر کاکائو هم داشتیم که یه بار سعی کردم بازش کنم و پاکتش باز نشد. این همون روز اول این رژیمه بود. که خوشحالم شدم. چون خراب میشد داستان اگه میخوردیمش. دیگه گفتم این چند روز اگه دنیا سیگنالی داد، پافشاری نمیکنم ببینم کجا میخواد بره. آره اینجوری شد که اون شیر کاکائو هه هم قسمت این بیخانمانه فکر کردم میشه. 

این 4 تا رو تو پلاستیک گذاشتم و رفتم اونجایی که همیشه وای میسته. بهش اومدم بدم گفت که نه نمیخوام میرم مغازه یه چیزی میگیرم :)) بیخانمان باحالیه. یه بارم همخونه ایم خونه دعوتش کرده بوده خیلی وقت پیشا و مثلا یه چیزی براش میورده انتخاب میکرده و میخورده. به بعضی چیزا قشنگ "نه" میگه :)) بیخانمان هست ولی شخصیتش خیلی جزییات داره که نمیدونم چرا انتظار نداشتم.

ولی دیدم اونور خیابون یکی دیگه وایساده و رفتم بهش دادم و کلی خوشحال شد. گفت پول دارم؟ گفتم هیچی با خودم ندارم و خوشحال رفت و تو راه گفت الان میرم خونه اینا رو میخورم! :))

باحال بود.

 

ولی کلا به این نتیجه رسیدم که بازدهی بدنم خیلی تغییری نمیکنه با این روش. یکم احساس ضعف تو عضله هام میکردم ولی آدم بهش عادت میکنه. مثلا دو روز پیش فکر کنم 20 کیلومتری با دوچرخه اینور اونور رفتم. در واقع مسیر رو چند بار اشتباه رفتم ولی پیرو همون قضیه که سیگنال های دنیا رو پاس بدارم و سخت نگیرم. راه اشتباه نیست و میخواد من از یه مسیر دیگه برم، میرفتم جلو و جالب بود که قسمتای باحالی از شهر رو که نرفته بودم میرفتم. یه جا یه پارکی بود نگه داشتم و یکم استراحت هم کردم. مسیر نیم ساعت - 45 دقیقه ای شرکت تا خونه 1:15 طول کشید. دیروزم شنا و حرکات شکم انجام دادم و کلی هم خودم رو کش دادم که بدنم فکر نکنه عضله ها رو نمیخواد و نگه داره. 

چون برای بدن چربی از عضله مهم تره. چون تو روند تکاملی ما همیشه غذا دم دست نبوده و چربی منبع انرژی بوده و بدن خیلی براش مهمه چربی هاش رو حفظ کنه.  با کار کشیدن از عضله ها میشه بهش فهموند که حالا همه ی عضله ها رو هم تعطیل نکن و یکمش رو نگه دار.

  • Mahdi TR

رژیم ماه رمضونی

چهارشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۶:۲۱ ب.ظ

سلام

با همخونه ایم خیلی دوست داشتیم که چند شب ماه رمضون رو حتما با سیستم امام علی که نمک و نون و شیر و خرما بود بریم جلو ببینیم چی میشه.

پریشب و دیشب تونستیم این کار رو بکنیم. سحری هم بیدار نشدیم.

من تا محل کارم دوچرخه سوار میشم و دیروز و امروز حدود 7+7 کیلومتر رفت و برگشته.

اونقدری که حس میکردم احساس ضعف نمیکنم که خیلی برای خودم جالبه. چون انتظار داشتم بیشتر ازینا فشار بیاد. البته که خدا روشکر دمای هوا خوبه و تشنگی اذیت نمیکنه.

بدن آدم خیلی عجیبه و خودش رو تطبیق میده.  

البته بگم که فقط اینا رو نخوردیم که دروغ نباشه. روز اول یکم دلدرد داشتم بخاطر غذای دیروزش و وقتی همخونه ایم تهه یه نوشابه زنجبیل دار که نوشیدنی گاز داره لیموناد و زنجبیل  (Ginger ale) بهم تعارف کرد گفتم چرا که نه. زنجبیل خیلی برای معده خوبه. البته روز اولم یه تیکه کوچیک پنیر هم خوردم با اون لقمه نون و خرما هه.

دیشبم یکم زانوم درد میکرد یه چای زردچوبه خوردم چون خاصیت ضد التهاب داره و برای مفصل ها خوبه. یه فنجونم قهوه درست کرده بودم همخونه ام که اونم خوردم. ولی بجز اینا همون نون و دو تا خرمای درشت و شیر و نمک بود. که چقدر هم خوشمزه است. اصلا نمیدونستم انقدر میتونه خوب باشه. نمکه رو البته جدا خوردم و چون عرق کرده بودم بخاطر دوچرخه باید میخوردم چون سیستم عصبی به یون های توی نمک نیاز داره. یه تیکه کوچیک سنگ نمک گرفته بودم و از پودرای تهش خوردم. چون حس کردم از نمک تصفیه شده بیشتر چیز میز معدنی توش میتونه باشه. 

 

آره خلاصه که فعلا اینجوری رو خودمون تست میکنیم ببینیم چی میشه.

 

آها یه چیز دیگه هم که اعتقاد دارم اینه که اگه بدنم به چیزی  احتیاج داشته باشه خودش براش میرسه. چون اگه همه چیز بیرون از بدنم خدا باشه، خدا خودش میدونه چی لازمه. و از دست یه نفر دیگه برام میاره. نمونش همون نوشابه زنجبیله. حالا بریم جلو ببینیم چی میشه. چقدر نذری چیز جالبیه. آدم دست خدا میشه برای دادن غذا به یه نفر دیگه.

 

بدن آدم کلی چربی داره که میتونه بسوزونه و تبدیل به انرژی کنه. حالا حالا ها زنده میمونم. 

  • Mahdi TR