نوشته های من

از تجربه ی انسان بودن

نوشته های من

از تجربه ی انسان بودن

نوشته های من

به شکل زیبایی تصادفی
https://www.instagram.com/mehdtr/

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

انسان شدن

جمعه, ۳۰ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۰:۱۳ ب.ظ

 

سلام

 

فیلم Black Swan رو نمیدونم دیدید یا نه. یا Whiplash?

 

شباهت های زیادی بین دوتا فیلم شاید بتونید پیدا کنید. این ویدئو  از کانال lessons from the screenplay این دوتا فیلم رو موشکافی میکنه یکی از ایده های درونی این فیلم که غرق شدن یک هنرمند در رویای بهترین شدن و کامل شدن رو نشون میده. غرق شدنی که عین یه پیله هنرمند رو درون خودش حبس و خفه میکنه و هنرمند با شکافتن اون پیله که خودش برای خودش ساخته پروانه میشه.

بنظرم بخشی از رویای انسان شدن تک تک ماهاست. غرق شدن تو رویای رسیدن به یه چیزی در آینده و تمام وقت رو برای اون چیز صرف کردن و گم شدن توش و گم کردن خود.

که خوش بحال کسایی که زودتر ازش بیدار میشن.

 

تو دنیای فیلم whiplash همون طور که ویدئو به زیبایی میگه، هنرمند داشته برای خودش زندگیش رو میکرده و زندگی محدودی برای خودش داشته و مرز هایی که ازشون عبور نمیکرده. یک شب یک موزیسین که خیلی هنرمند داستان براش احترام قائل بوده نظری به هنرمند میکنه و این باعث میشه که یهو یه رویایی تو ذهن هنرمند شکل بگیره.

 

رویای تجربه ی کامل شدن. که به ایده آلی که گوشه ی ذهنش داشته همیشه شاید واقعا میشه رسید.

ولی نمیدونه که اون کسی که خیلی قبولش داره برای شکستش برنامه ریزی کرده. که تو رقابت قرارش بده و خورد شدنش رو ببینه. 

 

بنظرم این هنرمند بزرگ میتونه خدا باشه که خیلی وقتا مارو برای شکست تو یه مسیری قرار میده. مسیری که بنظر انتهاش خیلی روشن میاد ولی میخواد صحنه ی خورد شدن امید و ناامیدی رو ببینه. صحنه ی از بین رفتن آرمان ها رو ببینه چون خداست. براش جذابه که خودش یه ایده رو تو ذهن مخلوقش فرم بده و همون قدر که خودش خلقش کرده خودش هم دوست داره نابودیش رو ببینه.

 

شاید میخواد یه بار دیگه به خودش ثابت کنه از مخلوقش بالاتره

شاید میخواد یه بار دیگه به مخلوقش بگه که کامل شدن و جاودانه شدن فقط برای خداست و حقی نداره که این رو بخواد.

 

مخلوقش رو میخواد ببینه که زانوهاش میشکنه و نمیتونه بلند بشه. چون بلند ایستادن شایسته ی خالقه و نه مخلوق. 

 

خیلی عجیب و شایسته است ستمی که از جانب خالق به مخلوق میشه چون باعث میشه مخلوق جایگاه خودش رو بشناسه و از حدودش پاش رو بیشتر جلو نزاره. اینجوری میتونه خوشحال باشه. اینجوری میتونه بودنی که براش خلق شده رو پیدا کنه و دنبال چیزی بیشتر از چیزی که اجازه داره نباشه. اونجا آرامش ذهن رو بدست میاره.

اونجاست که میبینه که تمام چیزی که پایین نگهش میداشت خودش بوده و اون بخش خودش که دنبال کنترل کردنش و بیش از حد کامل کردنش هست رو میکشه، همونطور که توی Black Swan ناتالی پورتمن باید White Swan که بخشی از وجود خودش بود رو باید میکشت تا تبدیل به قوی سیاه بشه و طبیعی بودن رو تجربه کنه. چیزی که میخواد رو بگیره بجای دنبال پرفکشن بودن.

اونجا خود خالق میاد و کمکش میکنه و راهنماییش میکنه که حالا از قدرت اختیار و جبرش استفاده کنه و بالانسشون کنه

 

  • Mahdi TR

کار کردن

چهارشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۱:۳۱ ب.ظ

 

سلام

 

نمیدونم چی بگم.

قدیما سیکل های زندگی کوتاه تر بودن و میتونستم سریع یه چیزی رو تموم کنم و بیام تو وبلاگ بنویسم ولی الان همه چیز پیچیده تر و طولانی تر شده.

یاد صحبت یانی در مورد صحبت پدرش میفتم تو آهنگ Reflection of passion توی کنسرت رویال آلبرت هال افتادم

که میگه که تو الان زندگیت جوریه که سالانه داری زندگی میکنی و تو سن من اینجوری هست که ساعت به ساعت زندگی میکنم.

آسون نیست ولی عاقلانه است. یا خردمندانه هست.

خیلی بهش فکر کردم که منظورش چیه. چون سیکل های طبیعت که تغییری نمیکنن و ما رو با خودشون میکشونن. تابستون انرژی بیشتری داره و زمستون سرد تره. با بهار زندگی میاد و با پاییز روح زمین به پرواز در میاد.

ما هم جزوی از این سیستم بزرگ هستیم و حتما از این سیکل های بزرگ تاثیر میگیریم.

حتی مدتی زندگیمون اینجوری بود که همه چیز سالانه مشخص میشد. مدرسه میرفتیم و سال به سال جلو میرفت و بعد راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه.

ولی آیا زندگی انسان سالانه ساخته شده؟ ما کوچیکتر از زمین و سیاره های دیگه هستیم و انتظاره دارم که دور زدن و چرخیدنمون هم سریع تر بتونه باشه. عمر زمین چند میلیارد ساله و عمر ما چند ده ساله.

بنظرم چیزی که روش کار میکنم اینه که متوجه بشم که باید چرخید و چرخید. نباید متوقف شد. حتی تو کار. مخصوصا تو کار.

چیزی که همیشه هست کار هست و هیچ وقت هم تموم نمیشه و خیلی آسونه عمیق توش فرو رفتن و لذت بردن از استرسش ولی چیزی که سخت میکنه خداحافظی کردن از کار و خاموش کردن موتور پردازش ذهن هست که کل روز درگیر فیکس کردن مسائل ریز و درشت بوده.

انگار که یکی از سیکل های دور زدن که انسان میتونه تجربه کنه عمیقا کار کردن و عمیقا کار نکردنه.

تو انجیل به تمثیل میگه که خدا جهان رو توی 6 روز آفرید و روز 7 ام استراحت کرد. 

تاکید روی این بریدن رشته ی کار داره.

دلیلشم اینه که بخش مهمی از تجربه زمان توی تغییر اتفاق میفته. وقتی سکون و یکنواختی هست زمان برای خودش میگذره و از آگاهی خارج میشه. ولی توی تغییر هست که بیشتر آگاه به لحظه هستیم.

و اینم معنیش این نیست که همیشه دنبال تغییر باید بود. نه، همون حمله به کار و عقب نشستن و استراحت کردن و حمله ی دوباره و مدیریت استرس تو این تناوب هاست که سلامت ذهن رو تامین میکنه. وگرنه استرس روی استرس جمع میشه و آدم از روابط انسانی اش باز میمونه و خیلی خسته است که کار هایی که دوست داره رو انجام بده.

 

تو تصویر دو نفر رو میبینید که نفر I وقتی کار میکنه خیلی با شدت کار میکنه و وقتی کار نمیکنه خیلی با شدت کار نمیکنه. 

نفر II یک سطح استرس رو پیوسته با خودش حمل میکنه و حتی تو خواب هم به کار فکر میکنه.

بنظرم چیزی که تو این دو نفر فرق داره اینه که نفر I احتمالا روابط اجتماعی بهتری داره و ایده بهتر میتونه بزنه، در لحظه بیشتر حضور داره و با passion یا عشق کار میکنه. کسی که با passion کار کنه انعکاس درون خودش رو روی کار خودش میتونه ببینه و با کارش میتونه یکی بشه. هر کسی هم تو هر کاری روی خودش داره کار میکنه. معنیش اینه که تو صحبت با آدما هم باهاشون در لحظه هست و تو تنهایی خودش هم در لحظه هست و احساس یکی بودن با زندگی میکنه.

  • Mahdi TR

لحیم کاری با خمیر قلع

پنجشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۹:۱۵ ب.ظ

سلام

 

بعد سال ها خودداری از استفاده از خمیر قلع بالاخره دنیا اینجوری پیش رفت که امروز ازش استفاده کردم.

داشتم یه برد تست برای یکی دو تا از ابزاز های اندازه گیری ای که درست کردیم درست میکردم تا بتونیم جریان و ولتاژ های خاصی که دوست داریم رو با امپدانس های مشخصی به وسیله مون بدیم و ببینیم چی میخونه. 

داستان اینه که به طور طبیعی این جریان ولتاژ ها باید از یک واکنش شیمیایی بیاد ولی اون خیلی سخت میکنه تست رو و ترجیح بر اینه که یه برد الکترونیکی که تغییرات عجیب غریب واکنش های شیمیایی رو نداره و دقیق هست سیگنال ها رو درست کنه تا دقیق بدونیم چی داریم وارد میکنیم و چی انتظار داریم.

 

 

 

بردی که میخواد لحیم بشه تو این تصویر دیده نمیشه. زیر اون ورق فلزی هست ولی شبیه یکی از این برد آبیا هست.

اون ورق رو بهش استنسل میگن که یه جور شابلونه و هدفش اینه که فقط جاهایی که این پد های فلزی نقره ای رنگ دیده میشن روش سوراخ باشه.

خمیر قلع رو با یک کارت بانکی که استفاده نمیکنیم یا ابزار های مخصوصش که میشه گرفت روی این صفحه فلزی پخش میکنیم و چیزی که روی برد قرار میگیره مقدار کمی قلع روی اون پد هاست.

 

 

همون طور که میبینیم باید دونه دونه قطعه ها رو روی برد بزاریم و حواسمونم باشه که تکون زیاد نخوره چون محکم نچسبیدن و صرفا روی اون خمیر قلع ها نشستن.

 

 

خمیر قلع زیر میکروسکوپ! به شکل گوله های قلع شناور توی روغن لحیم هستن.

 

و برد رو میزارید روی Hot Plate و داغش میکنید و همه چی لحیم میشه.

 

 

با تمام کثیف کاری ای که توی پخش کردن خمیر قلع کردم ولی میبینیم که در نهایت همه چیز سرجاش نشسته:

 

یه جا باتری ساعتی هم باید سفارش میدادم ولی یادم رفت. خود باتری رو گرفتم و اشتباها جا باتری رو خط زدم از لیست.

باید تو لیست دو تا موجود متفاوت باشن.

 

  • Mahdi TR

Silhouette

دوشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۲:۰۶ ق.ظ

سلام

 

https://www.youtube.com/watch?v=iX7QLSvawdw

یکی از واقعیت های این دنیایی که توش هستیم اینه که هر صحنه اش نبرد بین سیاه و سفید هست. 

هر صحنه صحنه ی جنگ و پیروزی و شکست هست. 

شاید وقتی کوچیک تر هستیم درکش سخت تره و با بزرگتر شدن بیشتر و بیشتر این رو میبینیم تا جایی که متوجه میشیم همه اش همینجوریه. 

اون قلمی که یگانگی خدا رو به دو قسمت تقسیم کرده میخواسته رقص بین دو نیمه ی آفریدگار رو نشون بده و تماشاگر این نمایش خود خدا است که از درون چشم های انسان ها داره ابعاد مختلف خودش رو کشف میکنه.

با این مقدمه میخوام شما رو به آهنگ Silhouette توسط Birdy دعوت کنم.

خود این کلمه به تصویری گفته میشه که پس زمینه ی یک جسم، پر نور تر از خودش باشه و فقط سایه ی تاریکی از اون جسم دیده بشه.

بنظرم کسی که تو هر صحنه ی زندگیش میخواد حواسش جمع باشه و کار درست تر رو انجام بده، و بجنگه، کم کم شبیه یک silhouette میشه. خودش تاریک تر بنظر میاد چون الزاما کار درست رو انجام دادن معنیش جذاب و جالب بودن نیست. خیلی وقتا تحمل حقیقت سخته و با خودش احساسات منفی میاره. از کسی که حرف حق رو میزنه خیلی وقتا خوشمون نمیاد یا احساس عصبانیت و حسادت با خودش میاره. ولی وظیفه ی اون آدم اتفاقا تحمل این فشار های منفیه در حالی که کار اشتباهی نکرده و باید این تاریکی رو بپذیره.

حالا تا یه موقعی باید این تاریکی رو با خودش حمل کنه که حاصل این مبارزه اش بوده. از یه جایی به بعد متوجه میشه که حتی حمل این تاریکی هم خودخواهیه و باید کنارش بزاره. چیزی که تو نبرد حق و باطل کمک میکنه امید هست. این آدم از خرابه های مبارزاتش و تجربه هاش برای بقیه پیام امید میاره.

 

حالا دیگه جدی میخوام به این آهنگ دعوتتون کنم:

 

 


There are shadows in my dreams
در رویا های من سایه های تاریکی هستند
Storms that send me out to reach
طوفان هایی که من رو از دسترس انسان ها دور میکنن
And you just wait on my defeat
و تو فقط ایستادی و منتظر شکست من هستی
So I built an army underneath
برای همین من که ارتش درون خودم درست کردم
And now they got me while I sleep
و حالا به جایی رسیده که اون ها وقتی من خواب هستم برای مبارزه با من اقدام میکنن
And this worn-out frame will carry me
و این قالب پوسیده من رو حمل خواهد کرد
Don't go holding your breath
برای خود راه نیفت در حالی که نفست رو از اشتیاق حبس کردی
You know that I'm not done yet
باید بدونی که کارم هنوز تموم نشده
There's still a fight in me left
هنوز نبردی درون من جریان داره
Don't go shouting out loud
راه نیفت درحالی که بلند داد میزنی
That you're claiming the crown
که تویی که صاحب تاج و تخت شدی
I'm down but not out
من افتادم ولی هنوز توی بازی هستم
And the bittersweet of every new defeat
و طعم تلخ و شیرین هر شکستی تازه
Is I'm stronger than before
اینه که من از قبل قوی تر هستم
I may be on my knees, but I still believe
ممکنه روی زانوهایم افتاده باشم ولی هنوز باور دارم که
These broken wings will soar
این بال های شکسته ترمیم پیدا میکنند.

شبیه فرشته هایی که میان و میرن و زندگی ما رو خاص تر میکنن!

فرشته های پر شکسته.

Untie my silhouette, it's all that is left of a broken heart
نمیدونم واقعا منظور دقیقش چیه اینجا. چیز غیر عادی ای میگه ولی بنظرم:
این تصویر تاریکی که ازم دیده میشه رو از خودم باز میکنم. هرچیزی که هست از بازمانده های یک قلب شکسته است.
Leave all of my regrets to sink like shipwrecks
همه ی پشیمانی هام رو رها میکنم که مثل یک کشتی غرق شده  
Through oceans dark
به عمق تاریک اقیانوس سقوط کنه
In the dust I wrote my name
روی خاک اسمم رو نوشتم
And from the ruins, hopes were praised
و از خرابه ها و بازمانده های ویرانی ام امید بوجود اومد.
شاید اینجا منظورش این ذوق هنری ای که داره است که بعد از نابودی خودش و رد شدن از تاریکی بهش رسیده.
'Cause all that's lost can be replaced in time
چون هرچیزی که گم بشه در طول زمان جایگزین میشه. 
 

و اگه مثل من عاشق این آدم و سبک نگاه ساده و خالصش هستید، 

اینم یه ورژن از آهنگ که خودش با یه پیانو میخونه.

و میشه دید هنرش رو این که واقعا شایسته ی بهترین هاست 

https://www.youtube.com/watch?v=tfiFAHe1yGM

 

  • Mahdi TR

جواب کوییز 1

دوشنبه, ۲۹ فروردين ۱۴۰۱، ۰۶:۲۶ ب.ظ

سلام

 

ممنون از همه دوستانی که تو پست قبلی شرکت کردن. چند تا کامنت بود و مریم هم یک پست براش نوشته بود. مسعود هم که دیر کرد و تاخیر داره میخوره!

کوییزش طوری نیست که جواب نهایی داشته باشه. هر کسی یه جور به موضوع میتونه نزدیک بشه. 

مثلا یه نفر تجربه شخصی/ یه نفر از خوندن کتاب یا یه نفر با تجربه بیشتر / یه نفر با تجربه محدود تر یکی با خواسته ها و فکر بیشتر / با خواسته های کمتر و ...

خوبی این صحبت هایی که چند نفر توش صحبت میکنن اینه که با پیدا کردن این دو قطبی ها آدم میتونه ببینه حدود خودش با سوال چند چند هست؟

 

یکی از بخش های خیلی مهم زندگی انسانی که به اندازه ی بعد فردی زندگی مهمه، بعد اجتماعیش هست.

ما میتونیم درون بدن و سطح بدن خودمون و نصف ارتباطمون با بقیه رو از کل این دنیا حس کنیم. اون نصفی که درون ذهن خودمون هست. 

شناختن انواع ارتباط ها خیلی کمک میکنه که آدم بتونه نقش خودش رو بهتر بشناسه و چیزی که زندگی رو جذاب میکنه که زندگی کردن هست رو بهتر برامون روشن کنه.

مثلا ارتباطی که با پدر و مادر داریم یا ارتباطی که با دوست نزدیک و دور داریم یا ارتباطی که با کسی که روش تسلط فکری داریم مثل مدیر به کارمند یا استاد به دانشجو یا حاکم به مردم و ... و ارتباط های دیگه هر کدوم ابعاد مختلفی از ذهن رو میطلبن که لازمه که در وجود آدم رشد کنن تا مثل چرخدنده های یک ساعت، زندگی اجتماعی ما رو کامل کنن.

این ارتباط ها هر کدوم ویژگی های خاص خودشون رو دارن که اونا رو از هم متفاوت میکنه.

تفاوتی که ایجاد میشه رو میشه به ابعاد و بیشتر شکست:

1- قدمت ارتباط: مثلا ارتباط پدر و مخصوصا مادر قدمت خیلی بیشتری از هر ارتباط دیگه ای داره.

2- زاویه و عمق ارتباط: ارتباط دو نفر چقدر پوسته ای هست و با چه زاویه ای به هم نزدیک میشن؟ مثلا وقتی دو نفر با هم غریبه تر هستن حتی توی زبان بدنشون با زاویه نسبت به هم می ایستن. این از اون جایی میاد که ارگان های حساس بدن از جلوی بدن قابل دسترسی هستن و به طور غریزی خودمون رو با یک زاویه با یک نفری که نمیشناسیم ممکنه قرار بدیم تا احساس امنیت بیشتری کنیم. این توی کلام هم انعکاس پیدا میکنه. این که چقدر حرف ها مستقیم به طرف مقابل اشاره داره (زاویه 0 درجه) یا راجع به یه چیز دیگه است. مثلا اینا بنظرم چند تا از زاویه های به ترتیب در حال بیشتر شدن هستن: یه خاطره مشترک، ادامه دادن موضوعی که قبلا صحبت میشده، پرسیدن از گذشته، صحبت کردن راجع به یک نفر دیگه که هر دو طرف میشناسن، صحبت کردن راجع به چیزی که دو طرف علاقه دارن مثل یک کتاب یا نمایش و صحبت کردن راجع به یه چیز کاملا بی ربط به دو طرف مثلا سیاست که به 90 درجه بنظرم نزدیکه.(البته اونم یه نمایشه شاید. ترتیب اینا شاید تو نظر های افراد مختلف متفاوت باشه) 

3- جنسیت ارتباط: جنسیت ارتباط رو میتونیم به تاثیر پذیر و تاثیر گیر تقسیم کنیم.مثل جنسیت ماده که بستر تولید مثل هست و جنسیت نر که عامل تولید مثل هست، وقتی کسی روی ما قدرت داره ارتباطمون نسبت بهش جنسیت نر به ماده داره چون با حرف هاش ذهن ما رو بارور میتونه کنه. یا کسی که در حال اجرای یک نمایش هست و با اون نمایش احساسات درون ما تزریق میکنه یا سوال در وجودمون ایجاد میکنه نسبت به ما جنسیت نر به ماده داره. مشخصا با نر و ماده بیولوژیک فرق داره ولی این نام گذاری بنظرم خیلی کمک میکنه متوجه بشیم داره چه اتفاقی میفته.

4- نوع و اندازه کشش ارتباط: دو نفر میتونن دلایل مختلفی برای صحبت و مصاحبت داشته باشن و دو نوع کشش بیرونی و درونی میتونه اونا رو به هم نزدیک کنه.

مثلا وارد شدن به دانشگاه یک کشش بیرونی ایجاد میکنه که یه سری افراد هم ورودی نزدیک به هم قرار میگیرن

دلتنگی یک کشش درونی ایجاد میکنه که آدم با کسی که باهاش احساس نزدیکی بیشتری میکنه صحبت کنه

بیولوژی بدن، بین انسان ها و جنسیت های مختلفشون میتونه یه جور کشش درست کنه که دوست داشته باشن با هم بیشتر وقت بگذرونن

نیاز به امنیت یا نیاز به زندگی در جامعه یه جوری کشش درونی و بیرونی درست میکنه که آدما بتونن نیاز های مختلفشون رو با کنار هم زیست کردن آسون تر حل کنن.

 

و اندازه ی کشش هم فرق داره. اولا یک چیز ثابت نیست مثلا ممکنه آدم دوست داشته باشه با یه نفر وقت بگذرونه ولی بعد چند ساعت دیگه اون کشش اولیه از بین میره و ممکنه یه هفته بعد دوباره شارژ بشه. مثل میدان الکتریکی بین دوبار میمونه که پتانسیل ایجاد میکنه و به هم رسیدن اون دوبار جرقه و هم پتانسیل شدن رو به همراه داره و میدان و اون کشش و نیرو از بین میره.

و میتونه کشش منفی هم باشه. مثلا اذیت کردن یه نفر یا توجه نکردن به نیاز هاش و توجه نکردن بهش باعث میشه که دافعه درونش ایجاد بشه.

 

و کلی چیزای دیگه که نمیخوام خیلی صحبت کنم.

ولی پکیج اینا روی هم یه جور خاصی از ارتباط رو بین هر دو آدمی میتونه درست کنه و انتظاراتی به همراه داشته باشه

این انتظارات میتونن حل کردن نیاز های فکری/مالی/قدرت/جسمی/ ... باشن و آدما میتونن کنترل کننده ی همدیگه باشن. 

 

 چیزی که از نوشتن پست کوییز -1 تو ذهنم بود این بود که هر کدوم از اون روابط میتونه مجموعه ای از این صفات رو با خودش داشته باشه و اگه راجع بهشون فکر کنیم بهتر میتونیم برای زندگی معنا درست کنیم و متوجه بشیم که باید برای چه چیزایی انرژی بزاریم و چه چیزایی باید هزینه بشن.

چون بودن و نبودن باید برای هر چیزی بالانس بشن وگرنه زمان محدود است و وظیفه ی خودمون هست که جهت گیری خودمون رو مشخص کنیم و بدونیم چی کار داریم میکنیم.

  • Mahdi TR

کوییز-1

پنجشنبه, ۲۵ فروردين ۱۴۰۱، ۰۹:۴۴ ب.ظ

سلام

 

میخوام یه کوییز ازتون بگیرم.

یه برگه در بیارید و جواب بدید هر کدومشون رو که دوست داشتید

دوست داشتید همین جا به چند تاشون جواب بدید یا اگه مفصله هر وقت وقت داشتید یه پست ازش بنویسید.

 

1- وظیفه ی ما تو زندگی نسبت به خودمون چیه؟ تعدادی از کار هایی که لازمه انجام بدیم تا لحظه ی آخر زندگی خوشحال بمیریم رو لیست کنید.

2- وظیفه ی ما تو زندگی نسبت به کسایی که دوستشون داریم چیه؟ دوباره تعدادی از کار هایی که در قبالشون باید انجام بدیم رو لیست کنید.

3- وظیفه ی ما در قبال کسایی که قبل از این که دوستشون داشته باشیم دوستمون دارن چیه؟ لیست!

4- اگه کاری که برای یه نفر دیگه انجام میدیم رو عشق بگیم، 

4-1- عشق چه کار هایی رو شامل میشه؟ چند تاش رو لیست کنید

4-2- عشق چه رنگ هایی داره؟ فقط به شکل کارایی که آدم رو خوشحال میکنه هست؟

4-2.5- آیا عشقتون رو معامله میکنید؟ در قبالش انتظار دارید؟

4-3- در قبال عشقی که به یه نفر دادید ازش چه انتظاری دارید؟

4-4- آیا بنظرتون باید عشق خلاصه به یک نفر یا خانواده بشه؟ یا گروه دوستان؟ یا غریبه ها هم شاملش هستن؟ کجا مرز توجهتون رو تعریف میکنید؟

4-5- انواع عشقی که تو ذهنتون هست رو بیان کنید. چند تاشون رو تجربه کردید؟ چند تاشون برای کتاب داستان ها هستن؟

5- از بقیه چه انتظاری دارید؟ چه کسایی باید به شما عشق و توجه بدن؟ در قبال کاری باید باشه یا بخاطر خود وجودتون باید باشه؟

 

  • Mahdi TR

از کرخه

جمعه, ۱۹ فروردين ۱۴۰۱، ۰۸:۳۱ ب.ظ

 

سلام

 

 

بنظرم یکی از شاهکار های موسیقی ایران که خیلی تو ذهنم مونده موسیقی از کرخه فیلم از کرخه تا راین توسط مجید انتظامی است. 

اگه بخوام انگشت روی چیزی که این موسیقی داره بزارم کشش و تب و تاب و نزدیک کردن و به عقب هل دادن با سکوتش هست.

 بنظرم یکی از پیچیده ترین کار ها بازی کردن با احساسات آدم هاست. که خیلی راحت میتونه آدم رو به تاریکی بکشونه. کسایی که احساسات آدما رو manipulate میکنن میتونن ازشون بهره برداری کنن و ازشون سوء استفاده کنن. فکر میکنم اینجاست که اختیار و قدرت خلقت آدم به نمایش میتونه گذاشته بشه. 

وقتی که تصمیم قلب یک نفر میتونه روان چندین نفر دیگه رو orchestrate کنه، عین یک ارکستر آدما رو بنوازه. 

بنظرم مجید انتظامی خیلی خوب میدونه چجوری احساسات تو ذهن اوج میگیرن. آروم آروم یکم به گوش موسیقی میده و میکشه عقب، دوباره یکم موسیقی میده و دوباره میکشه عقب، دوباره موسیقی میده و موسیقی میده و میکشه عقب، و... اینجوری سعی میکنه که اون احساس رو بسازه و بیاره بالا.

البته بنظرم اوجش رو شاید میتونست خیلی بهتر در بیاره. آدم رو تو مسیر فوق العاده هدایت میکنه ولی تو اوج انگار خجالت میکشه که بیشتر ببره جلو. یه کاری کنه که آدم به گریه بیفته. شاید خودش میترسه که اون قدر فکر کنه و جلو ببره آهنگش رو. نمیدونم. 

من تو این آهنگ از مسیر لذت میبرم. شاید پیامش این باشه که اوج الزاما اونقدر جالب و هیجان انگیز نیست و باید از مسیر لذت برد. 

از کشیدن و نزدیک کردن و هل دادن عقب و دور کردن.

شاید میخواد بگه تجربه ی اوج میتونه ناامید کننده باشه.

  • Mahdi TR

طول زندگی

سه شنبه, ۱۶ فروردين ۱۴۰۱، ۰۵:۴۰ ب.ظ

سلام

 

یکم که داره بیشتر از زمانی که دوره ها اسم داشتن میگذره، بیشتر متوجه میشم که زندگی طولانی تر از اون چیزیه که فکرش رو میکردم.

مثلا قدیما دوره ها 1 ساله بودن مثلا کلاس اول دوم سوم، یا 3-5 ساله بودن مثل راهنمایی و دانشگاه و ابتدایی و ...

ولی الان به یه جایی رسیده زندگی که بنظر میاد تمومی نداره! 

 

تمومی که داره ولی بنظر میاد از یه دویدن در مسیر کوتاه به یک دویدن ماراتون تبدیل شده.

 

بنظرم خیلی مهمه آدم بتونه یه جوری خودش رو تنظیم کنه که بتونه بالانس جلو بره و انرژیش ته نکشه یا بدنش از کنترل خارج نشه یا ...

 

بعد چیز جالب تر اینه که بنظر میاد خودمم دارم عوض میشم. چیزایی که فکر میکردم هیچ وقت نخواهم خواست رو میخوام و و روابط اجتماعیم پیچیده تر شده. لایه لایه روی این کودک درونم داره کشیده میشه و منم ناظر گذر زمان هستم.

انگار که تا یه زمانی هدف کشف کردن چیزای جدید بود و الان بازی کردن و بهتر شدن تو بازی با همین چیزایی که دارمه. 

انگار المان های جدید کمتری اضافه میشن و همینه که هست. حس میکنم قدیمی دارم میشم.

 

حس میکنم شبیه پدر بزرگا که المان های زندگیشون خیلی محدود بود و با همونا روز ها رو سپری میکردن دارم میشم. جوری که اونا رو میدیدم و میگفتم چجوری میتونن چیز جدید وارد زندگیشون نکنن خودم رو میبینم.

 

انگار که صحنه ی نمایش چیده شده و prop ها(ابزارهای نمایش) دیگه تقریبا مشخص هستن. حالا باید آدما و پراپ ها رو عمیق تر درک کرد. شایدم واقعا لازم نیست عمیق تر درک کرد ولی من نیاز دارم تو یه جهتی جلو برم وگرنه حس مرگ میکنم.  

 

  • Mahdi TR

پایداری آپ امپ ها

چهارشنبه, ۱۰ فروردين ۱۴۰۱، ۱۱:۲۵ ب.ظ

 

سلام

 

دوتا موضوع که اخیرا بهشون بر خوردم.

 

 

تو آپمپ ها، بعضی وقتا بخاطر صرفه جویی هزینه یا این که میخوان یه چیزای دیگه ای بدست بیارن، آپ امپ رو جوری طراحی میکنن که حداقل یه گینی لازم داشته باشن که پایدار باشن.

مثلا اینجا میبینیم که نوشته آپمپ decomensated هست و زیر گین 6V/V پایدار نیست.

که باید حواسمون باشه. مثلا با این آپمپ نمیشه یه Voltage follower buffer ساخت طبیعتا.

 

نکته دوم، خازنی هست که پشت آپمپ ممکنه گذاشته بشه. خیلی وقت پیشا دیده بودم یه نفر با این مشکل روبرو شده بود. 

قضیه اینجوریه که حد فاز آپمپ و مدار حلقه بسته اش وابسته به بار خازنی هست که پشتش قرار داده میشه. خیلی وقتا ممکنه یه نفر سریع برداره پشت آپ امپش یه چند نانو خازن بزاره که مثلا پایدار ترش کنه یا ولتاژ خروجیش رو صاف و صوف کنه ولی همینجوری نمیشه ازین کارا کرد. 

مثلا همینطور که اینجا میبینید تو این مورد خاص 100پیکو خازن در خروجی آپ امپ مذکور حدفاز رو نزدیک 40 درجه کرده که خیلی جالب نیست.

توی کار خودمون 10 نانو فاراد خازن پشت یک آپمپ باعث میشه که یک نوسان 100 کیلوهرتز پشت یک بافر ولتاژ باشه و رو همه چیز تاثیر بزاره. 

  • Mahdi TR

انعکاس

سه شنبه, ۹ فروردين ۱۴۰۱، ۱۰:۱۴ ب.ظ

سلام

 

آدما موجوداتی هستند که تو ارتباط با بقیه، درون خودشون رو به بیرون انعکاس میدن.

این جمله رو چند مدل میشه بررسی کرد

تو جایی که آدم A با آدم B حرف میزنه،

اولا عمق ارتباط مهمه. مثلا اگه صحبتای کلیشه ای و بی معنی باشه کلا راجع بهش صحبتی ندارم چون کسی دنبال چیزی توش نیست.

ولی اگه اینجوری نیست چند حالت ممکنه بوجود بیاد

از دید آدم A، دنیای بیرون خلاصه میشه به وجود آدم B و در آدم B یه بخشی از درون خودش رو انعکاس میده.

مثلا اگه آدم A یه برادر بزرگتر داشته باشه و برادر بزرگش اونجا نباشه، خلاء وجود این شخص در زندگیش با تصویر کردن یه بخشی از برادر بزرگترش در آدم B ممکنه پر بشه. یعنی با این که آدم B رو درست و عمیق نمیشناسه ولی پیش فرض های اولیه اش شبیه این خواهد بود که داره با برادرش حرف میزنه.

تو آدم های چند بعدی تر این پیچیده تره و گذر زمان ممکنه یه نفر رو از دوست به پدر تبدیل کنه یا دوست به برادر یا دوست به پسر یا دوست به خود و ... و روابط دیگه.

تو مثال هایی که میزنم دنبال گسترش دادن نباشید چون حرف زدن راجع بهش غیر ممکن میشه.

حالا اگه ارتباط قوی تر بشه طرف دوم میتونه واقعا به خود انعکاس پیدا کنه. مخصوصا اگه دونفر علاقمند به پرداخت توجه باشن. یعنی به جایی میرسه که آدم A از حرفایی که با آدم B میزنه خودش رو تو آینه ی این شخص میبینه. حرفایی که از دهن آدم B در میاد ممکنه به ظاهر انعکاسی نباشه و حرفای شخصی باشه ولی از دید آدم A که بسیار توجه میکنه و بین خطوط رو میخونه، آدم B داره در مورد A حرف میزنه و A خودش رو در B  میبینه.

این برای آدم هایی برقرار تر هست که نفسشون انعطاف پذیر هست. کسایی که طرز فکر سفت و محکمی دارن و حق به جانب هستن هیچ وقت فرصت اینجور تجربه ها رو ندارن. یعنی دارن ها ولی سنگ انعکاسش سنگ میشه. چیز جدیدی از درون خودش نمیفهمه چون ثابته و دوست نداره خودش رو بشناسه.

خودش برای خودش کافیه.

قشنگی داستان اینجا میشه که با توسعه دادن این طرز فکر، تو حرف زدن با هر آدمی میتونی با خودت حرف بزنی و دیگه هیچ کسی غریبه نمیشه. چون هر کسی در واقع خود آدم میشه.

 

  • Mahdi TR