نوشته های من

:)
نوشته های من

Do you dream about being interlinked?

interlinked

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۰ ثبت شده است

ساعت مکانیکی

جمعه, ۳۱ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۷:۴۴ ب.ظ

سلام

 

همون طور که احتمالا بدونید ساعت های مچی چند دسته هستن.

 

مکانیکی: که یک فنر درونشون هست و باید هر چند ساعت یه بار فنر رو شارژ کرد و ساعت رو تنظیم کرد که به کارش ادامه بده

اتوماتیک: که یک مکانیزمی درونشون هست که با حرکت مچ فنر رو شارژ میکنه و برای همین اگه دستتون باشه و حرکت کنید کارش رو ادامه میده

کوارتز: که با یک کریستال کوارتز و باتری کار میکنه و بسیار دقیق هست و ارزون تر در میاد.

 

حالا سوال اینه که چرا وقتی ساعت باتری ای وجود داره کسی باید ساعت مکانیکی یا اتوماتیک دست کنه؟ 

 

سوالی که من میپرسم اینه که آیا واقعا الان کسی نیاز داره ساعت دست کنه تا زمان رو داشته باشه؟ نه همه گوشی داریم.

 

 

نکته اینه که ساعت مکانیکی یک اثر هنری مهندسی هست. این که ماها تونستیم فلز ها رو انقدر دقیق شکل بدیم و تو یک فضای کوچیک جا کنیم و پولیش کنیم و برای این که اصطکاک بین چرخدنده ها و محل اتصالشون (برینگ ها) کم بشه جواهر ها رو شکل بدیم تا مناسب این اثر هنری بشن.

 

خیلی وقتا ساعت ها بخاطر پیچیدگیشون(complication هاشون) گرون تر میشن. یعنی صرفا بخاطر این که میتونسته طراح سیستم رو پیچیده تر کنه اومده اونو پیچیده تر ساخته. یعنی پیچیدگی بخاطر پیچیدگی. جایی که مهندسی دیگه هدفش بهینه کردن قیمت نبوده. مهندسی بخاطر مهندسی بوده صرفا. که بنظرم زیباش میکنه. که طراح نشون بده چه کاری میتونه انجام بده. و هر کسی ممکنه اون ساعت رو بگیره دستش کنه. بعضیا بخاطر اسم برند و این که نشون بدن جیب بزرگتری دارن صرفا برن و یه چیزی رو تهیه کنن ولی کسی که سر در بیاره بخاطر هنری که درونش هست درکش میکنه تا حدی که بتونه درکش کنه.

 

و اینا رو گفتم که بگم این جور طرز فکر، طرز فکر خالق هست. 

 

صرفا بخاطر این که میتونسته این دنیا رو انقدر پیچیده آفرینش کنه آفریدتش. بنظرم آدمای زیادی نیستن که دوست داشته باشن به پیچیدگی های خلقت و چرخدنده های پشت این عالم نگاهی بندازن و صرفا از بودن توش لذت میبرن اگه ببرن.

بعضیا مثل فیزیک دان ها عقربه های ساعت رو مشاهده میکنن و فرمول حرکتشون رو در میارن ولی هیچ وقت پا به پشت صفحه ساعت نمیزارن تا ببینن چه خبره چون توانایی فهمش رو ندارن.

 

اون هم با ارزشه برای خودش ولی عمق کار خالق دیدن به هم پیوستگی تک تک اجزاء عالم و پیچیدگی اندر پیچیدگی عالم هستی و اوج هنر خالق که ساختن خودش در قالب آدم روی آفرینش خودش هسته. که بتونه دوباره در آفرینش خودش آفرینش کنه و حتی بیشتر از پیش با خودش حال کنه. صرفا بخاطر این که میتونسته و کسی هم نمیتونسته جلوش رو بگیره. به این میگن اقتدار. داشتن قدرتی که بتونی کاری کنی که هیچ کسی نتونه حتی کامنتی بده بجز مدح آفرینشت.

 

و سوال اینه که چقدر میتونی عمق این اثر هنری رو درک کنی؟ و چقدر توش میخوای عمیق بشی. جرات مواجهه با خالقی که براش هیچ حدی وجود نداره رو داری؟ جرات فهمیدن رو داری؟ و فکر میکنی وقتی که بفهمی میتونی تحملش کنی؟ متوجه هستی که یکی دیگه از تکینگی های این عالم خوار شدن مخلوق در مقابل خالقه؟ که یعنی تو مواجهه باهاش تو همیشه قراره کم بیاری و خوار بشی. به شکل های مختلف قراره مغلوب خالق بشی. هر چقدر هم تلاش کنی همینه. جرات مواجه شدن با فرای فهم خودت رو داری و متوجه هستی که تجربه ی فرای خودت رو نمیتونی تحمل کنی؟ متوجه بشی که جای تو همین پایینه و اجازه نداری مدت زیادی بودن در فرکانس های بالاتر رو تجربه کنی چون نمیفهمی. برات قابل فهم نیست بودن تو جایی که از جنس فکر سیاله در مقابل دنیایی که توش هستیم و همه چیز منظم و چگاله. 

 

همینه که "بودن" خیلی پیچیده و ترسناکه. نشناختن جایی که تحملش رو داریم تجربه ی مغلوب شدن رو به دنبال داره.

 

و دلم نمیخواد حتی فکر کنم کسایی که فکر میکنن میفهمن خالق چه برنامه ای داشته تو چه عذابی هستن. عذاب تکبر در مقابل فکر خالق. 

 

 

  • مهسایه

تعریف

چهارشنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۹:۱۷ ب.ظ

سلام

 

نمیشه بریم و از متن های قدیمی که دین هامون رو شکل میدن ایراد پیدا کنیم و بگیم برای همین خدایی وجود نداره.

کلا نمیشه هیچ جوره نتیجه بگیریم که یه موجود بزرگتر که به ما احاطه داره و جزیی ازش هستیم وجود نداره. یعنی منطقی نگاه کنیم وقتی تو یه چیزی هستیم نمیتونیم بگیم نیست.

 

هر کاری میخوایم بکنیم، بکنیم. ولی در نهایت باید بودن رو توجیه کنیم. که چی شد که هستیم. و اگر هستیم جزوی از چی هستیم؟ و اون چیز بزرگتر محدوده یا نامحدود؟ 

 

حتی جواب اونو اگه پیدا کنیم، مثلا با نگاه کردن به دور دست ها و پهنه ی گیتی و دیدن گذشته کیهان نتیجه بگیریم که 13.8 میلیارد ساله که اینجاست و قطرشم 90 میلیارد سال نوریه، باز کمکی نمیکنه.

باید بتونیم جواب بدیم اون جزوی از چی هست؟ و چرا هست؟ و اصلا یعنی چی که هست!؟

 

خود کلمه ی بودن یکی از وحشتناک ترین و عجیب غریب ترین چیزاییه که میشه بهش فکر کرد. 

 

یعنی چی که هستیم؟ این که داریم خودمون رو میبینیم و هر روز بیدار میشیم و تو یه فضای محدود (بزرگ ولی محدود) گیر افتادیم یعنی چی؟ قبلش چی بوده و بعدش چی میشه؟

 

و سوال پیش میاد که اگه یه موجودی بینهایت بزرگ باشه. یعنی کل گیتی رو در بر بگیره و حتی multiverse رو در بر بگیره. یعنی بینهایت دنیای دیگه رو هم در بر بگیره چرا  باید این کارو کنه؟

 

دلیلش اینه که تنها کاری که میتونه بکنه همینه. همینه که بشینه و آفرینش کنه و خودش رو در خواب گم شدن در آفرینش خودش فرو ببره و خودش رو مشغول به انجام یه زندگی کنه. به صورت یه شخص زندگی اینجا رو تجربه کنه. به شکل یه گونه زندگی کنه. ممکنه تو یه سیاره یا یه دنیا با فیزیک متفاوت دوست داشته باشه وجود داشته باشه.

این تنها کاریه که معنی داره که انجام بده. همین که از تو این چشما و دست ها تو وبلاگ بنویسه است که بودنش رو ارضا میکنه و از تنهایی خودش فرار میکنه. 

 

خدا بودن، پیدا کردن یه موجود گنده و ریشو نیست. خدا بودن دانلود کردن یه سری کتاب تو سر یه سری آدم و بازی کردن باهاشون نیست. خدا بودن همین انسان بودنه. خدا بودن پیدا کردن خودمه. خدا بودن فهمیدن اینه که منم که این دنیا رو آفریدم و من مرکز این دنیا هستم و خودمو اینجا گیر انداختم که حس کنم تنها نیستم. خدا بودن تجربه ی این زندگی چند ده ساله اینجاست و باید یه جوری ازش لذت برد. 

چون هدف سرگرمی من بوده. هدف غرق شدن تو آفرینش خودم بوده. 

خدا بودن یک وضعیت فکری هست که هر انسانی توانایی دسترسی بهش رو داره اگه بخواد. البته برای رسیدن به اون وضعیت فکری باید خودش رو از دست خودش نجات بده و احساس دوگانگی اش (جدا بودنش از بقیه ی هستی) رو در خودش حل کنه و متوجه بشه که هرچیزی که هست خودشه و هر چیزی در دنیای بیرونش میگذره بازتاب خودشه. اتم به اتم بازتاب خودشه. باید بفهمه هدف همین تجربه ی زندگیه و نه داشتن چیز اضافه ای. اونجاست که داستان خودش رو پیدا میکنه و تو مسیر خودش بودن قرار میگیره. اون موقع هر نفسی که بکشه پرستش خودشه و به بیشتر بودنش و بیشتر فهمیدنش می انجامه. 

 

کلا قضیه اینه که خدایی نیست. منی هم نیست. من همینم که هست. همین که همه چیز وجود داره یعنی من هستم و همین که من هستم هست که همه چیز رو به وجود اوردم. 

حتی یه جورای خاصی میشه تجربه ی Nothingness رو کرد. که آدم متوجه میشه هیچ چیزی در واقع وجود نداره. وجود نداشتن هیچ چیز دقیقا معنیش همینه که توش هستیم.

 

اگه آسون بود N هزار سال طول نمیکشید متوجهش بشیم.

  • مهسایه

شغل جدید

دوشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۸:۳۷ ب.ظ

سلام

 

قبلا گفته بودم عدد 17 عدد دوست داشتنی ای هست.

امروزم 17 ام Mayماه شغل جدیدم رو شروع کردم. 

جای جالبی بنظر میرسه. بر خلاق شغل قبلیم که تقریبا همه +40 50 سال بودن (با کمی اغراق) اینجا خیلی سن ها جوون تره. 

شرکتی که توشم یه استارتاپه که روی سنسور های خون کار میکنه. کلا 7 8 نفر آدم هستن. سه تا فیلد شیمی و برق و مکانیک با هم کار میکنن. باید جالب باشه.

 

منم اخیرا فهمیدم که اصلا پاور الکترونیک کار نبودم من هیچ وقت. همیشه تو سیستم های نهفته داشتم کار میکردم ولی یهویی یه فاز پاور الکترونیک تو زندگیم اومد و توش گم شدم. که البته لازم بود برای اون بخش از زمان. ولی الان که میبینم اصلا تحمل و کشش پاورالکترونیک رو ندارم. خیلی جزییات داره و دقت میخواد. کلا وابسته به فاز ها بودن خوب نیست. آدم باید با قدرت بپذیرتشون و باهاشون بره ولی توشون گیر نکنه.

 

امروز رفتم و کسی که بهش گزارش میدم رو دیدم. اریک. که خیلی آدم همکاری بنظر میومد. چیزی که احتمالا خیلی ازش باید یا بگیرم و خیلی بنظرم مهمه تو زندگی.

 

این که وقتی نظر مخالف رو میشنوم حس نکنم تمام هستی و وجودم زیر سوال رفته و بدونم کلا هرچیزی که میگیم نظر هست و تقریبا بیشتر وقتا بر اساس حسمون تو اون لحظه است که صحبت میکنیم و ممکنه با واقعیت مطابق نباشه. 

این که وقتی با یه نفر دیگه کار میکنم همش خودم رو بالاتر یا پایین تر از اون نبینم و سعی نکنم غالب بودن خودم رو در هر صحنه ای نشون بدم و روی مخ این و اون برم. 

 

به جای اون در هر صحنه برنده باشم. یعنی اگه حق باهامه خیلی خوشحالی نکنم و طرف مقابل رو سرکوب نکنم و اگه حق باهام نیست با خونسردی بپذیرم. اگه دیالوگی هست اونو قشنگ جلو ببرم و اگه کسی بزرگتره با خونسردی و دقت گوش کنم و اگه کوچیک تره با خونسردی و بزرگواری تحمل کنم. شادی کسی باعث ناراحتی من و ناراحتی کسی باعث شادی من نشه. 

 

بدونم که زندگی سرد و گرم داره و کلا همه چیز بگذرد. همه چیز. کاریش نمیشه کرد. 

  • مهسایه

پذیرفتن

يكشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۷:۱۸ ق.ظ

سلام

 

این طور که فهمیدم

خدا تنها درخواستش از آدم این بود که

میشه منو همینجوری که هستم بپذیری؟

 

معنیش برای من این میشه که

میشه انقدر قضاوتم نکنی؟ میشه انقدر خوب و بد نکنی؟

میشه باهام کنار بیای و اتفاقایی که سرت میارم رو برای رشد خودت بدونی؟

میشه تحملم کنی چون صاحبت هستم و خالقت هستم و میدونم باید چی کار کنم باهات.

میشه سرتو خم کنی و توجه کنی به چیزی که جلوت گذاشتم چون همه اش رو برای تو آفریدم.

میشه توجه کنی؟ میشه توجه کنی؟ میشه فکر کنی؟

میشه از من بپذیری که باید عذابت بدم بعضی وقتا. عذابت بدم که یاد بگیری. میشه از من بپذیری که بعضی وقتا بهت نعمت بدم و سعی کنی هرجوری که میتونی از اون نعمتا استفاده کنی که خوشحال بشی. 

میشه خودت رو محدود نکنی و احترام برای خودت نگه داری؟ میشه به خودت عشق بدی و دنبال چیز بیرونی نباشی؟ میشه یکم برای من که آفریدمت احساسات نشون بدی؟ این همه عذابت میدم که یکم گریه کنی. گریه کنی که یکم احساس تجربه کنی. میشه انقدر سر سخت نباشی؟

من میدونم چی برات خوبه میشه منو همین شکلی که هستم قبول کنی؟

 

من همه چیز رو آفریدم و هر چیزی که وجود داره خواست من بوده و خوبه. هر چیزی که بنظرت بد میرسه رو من قبل از این که ببینی آفریدم و برای یاد گرفتن تو آفریدم. برای این که قدرت اختیارت ثابت بشه آفریدم که هر کاری میتونی بکنی. میشه چشمت رو به آفریده های من باز کنی و ببینی که من چه موجود عجیبی هستم که ازت میخوام تجاوز و کشت و کشتار و قحطی و 1000 تا چیز زشت دیگه رو ببینی. من دوست مهربونی برات نیستم. من موجود پاکی نیستم. من کاملم و کامل بودن یعنی همه چیز خوب و بد رو با هم داشتن. شیطان رو من آفریدم و پاک ترین مخلوقم هست که این همه زحمت بهش دادم که به شما اختیار رو نشون بده و خودتون انتخاب های اشتباه کردید. حداقل از شیطان برید یاد بگیرید.

 

من قدرتمندم و برام فرقی نمیکنه که همین الان به وحشتناک ترین شکل یکی از موجوداتم رو بکشم. چون نه تو قبلش رو دیدی که چه شکلی بوده و نه بعدش رو میبینی که میخوام باهاش چی کار کنم. 

 

ناظر بودن و یاد گرفتن اصلا سخت نیست اگه خیلی به من گیر ندی که کدوم کارم درسته کدوم کارم غلطه. تو نه تنها مسئول زندگی هیچ آدم دیگه ای نیستی بعضی وقتا یادت میره که مسئول کنترل خدا بودن منم نیستی.

 

من نویسنده و کارگردان این داستانم و هر کاری دوست داشته باشم با هر کدوم از مخلوقاتم میکنم. انسان ها اختیار دارن که تو هر تیمی دوست دارن بازی کنن. 

  • مهسایه

حکایت درویش با روباه

جمعه, ۳ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۱۰:۲۳ ق.ظ

سلام 

این شعر رو فکر میکنم یادتون باشه. تو کتاب فارسی نمیدونم چندم دبستان بود. پیشنهاد میکنم برای یادآوری بخونیدش. 

یکی روبهی دید بی دست و پای

فرو ماند در لطف و صنع خدای

که چون زندگانی به سر می‌برد؟

بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟

در این بود درویش شوریده رنگ

که شیری در آمد شغالی به چنگ

شغال نگون بخت را شیر خورد

بماند آنچه روباه از آن سیر خورد

دگر روز باز اتفاق اوفتاد

که روزی رسان قوت روزش بداد

یقین، مرد را دیده بیننده کرد

شد و تکیه بر آفریننده کرد

کز این پس به کنجی نشینم چو مور

که روزی نخوردند پیلان به زور

زنخدان فرو برد چندی به جیب

که بخشنده روزی فرستد ز غیب

نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست

چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست

چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش

ز دیوار محرابش آمد به گوش

برو شیر درنده باش، ای دغل

مینداز خود را چو روباه شل

چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر

چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟

چو شیر آن که را گردنی فربه است

گر افتد چو روبه، سگ از وی به است

به چنگ آر و با دیگران نوش کن

نه بر فضلهٔ دیگران گوش کن

بخور تا توانی به بازوی خویش

که سعیت بود در ترازوی خویش

چو مردان ببر رنج و راحت رسان

مخنث خورد دسترنج کسان

بگیر ای جوان دست درویش پیر

نه خود را بیفکن که دستم بگیر

خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است

کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست

که دون همتانند بی مغز و پوست

کسی نیک بیند به هر دو سرای

که نیکی رساند به خلق خدای

 

که داستان درویشی هست که روباهی رو میبینه که کار زیادی ازش بر نمیومده. میگه خدایا این چجوری زنده مونده و یکم بعد یه صحنه پیش میاد که یه شیری که شغالی رو شکار کرده میاد و این روباهه هم باقی مونده غذای شیر رو میخوره.

 

بعد ایشون میره میگه اگه اینجوریه و خدا روزی رسونه منم میرم و یه گوشه محراب میشینم و خدا هم روزی میده بهم. میره میشینه و هیچ کاری نمیکنه و وقتی از گشنگی داشته میمرده یه صدا میاد که برو جمع کن خودت رو خودت رو مثل روباه به بی خاصیتی نزن.

 

بعدم جناب سعدی شروع میکنه نصیحت کردن که آدم باید تلاش کنه و دست بقیه رو بگیره و بهترینِ کار ها نیکی رساندن به خلق است.

 

که بنظرم داستانش یکمی ناقصه و از یه دیدگاه محدود میاد نگاه میکنه به قضیه. از دیدگاهی که درویش اومده و خودش رو شبیه روباه به بی دست و پایی زده. تو صحنه ای که درویشه دید روباه واقعا از کار افتاده بود و بنظرم مهم ترین نکته تو اون صحنه این بود که خدا روزی رسان همه ی آفریده های خودش هست. یعنی حتی روباهی که بی دست و پاست، حالا که خلق شده و تو بیشه رفته (تو محیط واقعی زندگی که خطر هست) روزیش از یه جایی داره میرسه. 

 

شاید همه توانایی شیر بودن رو نداشته باشن ولی همه توانایی تو بیشه و تو خطر رفتن رو دارن. این که چقدر به روزی رسان بودن خدا ایمان داشته باشن مهمه و ایمان یعنی احساس امنیت تو حضور خدا کردن. که اگه خدا رو همه چیز در نظر بگیریم، یعنی همین که هستیم و وجود داریم در حضور خداییم. و خود خداییم. حالا این باور و فکر خودمونه که فکر های منفی که اعتماد به نفس رو ازمون میگیرن رو پس بزنیم و بریم تو بیشه یا این که همیشه وابسته به دایره ی امنی بمونیم که توش قرار گرفتیم. 

 

بنظرم ایمان داشتن یعنی که وسعت این دایره امن رو کل گیتی درک کنیم و شروع کنیم مرز های خودمون  رو بشکنیم و سد های فکری که تو بزرگ شدنمون برامون گذاشته شده رو خراب کنیم و بریم جلو.

 

 

 

هیچ چیزی به جز ذهن خودمون محدودمون نمیکنه و هیچ چیزی به جز دنیای درون ذهنمون رو نباید تغییر بدیم. این یعنی خودت رو عوض کن تا دنیای اطرافت عوض بشه. خیلی انتزاعی بنظر میاد ولی کسی که دل به کار بده دیگه هیچ ایرادی تو دنیای بیرون نمیبینه و هر چیزی که هست رو سعی میکنه توی خودش درست کنه. وقتی که تو خودش درست کرد بیرون هم درست میشه. وقت میبره و هیچ چیز یه دفعه ای اتفاق نمیفته و اتفاقات زندگی هم باید بیان و تنش درست بشه که مشکلات زندگی و مشکلات شخصیتمون رو بیاد. وگرنه تو صلح و صفا هیچ اتفاقی نمیفته.

 

آتیش روز های سخت ساختار های فکر رو میسوزونه و خراب میکنه و وظیفه ی ماست که از مخروبه ها خود اصیلمون رو استخراج کنیم و من جدید خودمون رو بسازیم. تا وقتی که همه ی شخصیتمون از طلای ناب بشه. اونجاست که خدا میشیم و کیمیاگری که دنیا رو ساخته به هدفش میرسه.

  • مهسایه