نوشته های من

از تجربه ی انسان بودن

نوشته های من

از تجربه ی انسان بودن

نوشته های من

به شکل زیبایی تصادفی
https://www.instagram.com/mehdtr/

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۲۸ مطلب با موضوع «فیلم یا مربوط به فیلم» ثبت شده است

انسان شدن

جمعه, ۳۰ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۰:۱۳ ب.ظ

 

سلام

 

فیلم Black Swan رو نمیدونم دیدید یا نه. یا Whiplash?

 

شباهت های زیادی بین دوتا فیلم شاید بتونید پیدا کنید. این ویدئو  از کانال lessons from the screenplay این دوتا فیلم رو موشکافی میکنه یکی از ایده های درونی این فیلم که غرق شدن یک هنرمند در رویای بهترین شدن و کامل شدن رو نشون میده. غرق شدنی که عین یه پیله هنرمند رو درون خودش حبس و خفه میکنه و هنرمند با شکافتن اون پیله که خودش برای خودش ساخته پروانه میشه.

بنظرم بخشی از رویای انسان شدن تک تک ماهاست. غرق شدن تو رویای رسیدن به یه چیزی در آینده و تمام وقت رو برای اون چیز صرف کردن و گم شدن توش و گم کردن خود.

که خوش بحال کسایی که زودتر ازش بیدار میشن.

 

تو دنیای فیلم whiplash همون طور که ویدئو به زیبایی میگه، هنرمند داشته برای خودش زندگیش رو میکرده و زندگی محدودی برای خودش داشته و مرز هایی که ازشون عبور نمیکرده. یک شب یک موزیسین که خیلی هنرمند داستان براش احترام قائل بوده نظری به هنرمند میکنه و این باعث میشه که یهو یه رویایی تو ذهن هنرمند شکل بگیره.

 

رویای تجربه ی کامل شدن. که به ایده آلی که گوشه ی ذهنش داشته همیشه شاید واقعا میشه رسید.

ولی نمیدونه که اون کسی که خیلی قبولش داره برای شکستش برنامه ریزی کرده. که تو رقابت قرارش بده و خورد شدنش رو ببینه. 

 

بنظرم این هنرمند بزرگ میتونه خدا باشه که خیلی وقتا مارو برای شکست تو یه مسیری قرار میده. مسیری که بنظر انتهاش خیلی روشن میاد ولی میخواد صحنه ی خورد شدن امید و ناامیدی رو ببینه. صحنه ی از بین رفتن آرمان ها رو ببینه چون خداست. براش جذابه که خودش یه ایده رو تو ذهن مخلوقش فرم بده و همون قدر که خودش خلقش کرده خودش هم دوست داره نابودیش رو ببینه.

 

شاید میخواد یه بار دیگه به خودش ثابت کنه از مخلوقش بالاتره

شاید میخواد یه بار دیگه به مخلوقش بگه که کامل شدن و جاودانه شدن فقط برای خداست و حقی نداره که این رو بخواد.

 

مخلوقش رو میخواد ببینه که زانوهاش میشکنه و نمیتونه بلند بشه. چون بلند ایستادن شایسته ی خالقه و نه مخلوق. 

 

خیلی عجیب و شایسته است ستمی که از جانب خالق به مخلوق میشه چون باعث میشه مخلوق جایگاه خودش رو بشناسه و از حدودش پاش رو بیشتر جلو نزاره. اینجوری میتونه خوشحال باشه. اینجوری میتونه بودنی که براش خلق شده رو پیدا کنه و دنبال چیزی بیشتر از چیزی که اجازه داره نباشه. اونجا آرامش ذهن رو بدست میاره.

اونجاست که میبینه که تمام چیزی که پایین نگهش میداشت خودش بوده و اون بخش خودش که دنبال کنترل کردنش و بیش از حد کامل کردنش هست رو میکشه، همونطور که توی Black Swan ناتالی پورتمن باید White Swan که بخشی از وجود خودش بود رو باید میکشت تا تبدیل به قوی سیاه بشه و طبیعی بودن رو تجربه کنه. چیزی که میخواد رو بگیره بجای دنبال پرفکشن بودن.

اونجا خود خالق میاد و کمکش میکنه و راهنماییش میکنه که حالا از قدرت اختیار و جبرش استفاده کنه و بالانسشون کنه

 

  • Mahdi TR

Cloud Atlas

چهارشنبه, ۳ فروردين ۱۴۰۱، ۰۶:۵۰ ب.ظ

 

سلام

 

تو مجموعه فیلم هام فیلمای زیادی نیستن که بعد چند سال هنوز در حال هضم معنیشون باشم.

فیلم Cloud Atlas فیلمیه که شاید خیلی کم متوجهش شدم وقتی دیدمش و هرچقدر میگذره لایه های دیگه ای از این فیلم برام باز میشه.

این فیلم نقل قول های قشنگ و زیادی داره مثلا

“My life amounts to no more than one drop in a limitless ocean. Yet what is any ocean, but a multitude of drops?”

زندگی من بیش از یک قطره در یک دریای بی انتها نیست. هرچند، یک دریا مگر چه چیزی است بجز مجموعه ی قطره ها؟

 

“Our lives are not our own. We are bound to others, past and present, and by each crime and every kindness, we birth our future.”

زندگی ما متعلق به فقط خود ما نیست. ما به یکدیگر، به گذشته و آینده متصل هستیم و با هر جرم و هر خوبی آینده ی خود را متولد میکنیم.

“Travel far enough, you meet yourself.”

به اندازه ی کافی دور شو و سفر کن، و خودت رو ملاقات خواهی کرد

“Truth is singular. Its 'versions' are mistruths.”

حقیقت تکینه است. نسخه های حقیقت ناحقیقی هستند!

 

از همین چند نقل قول و یک بار دیدن فیلم میشه دید که این فیلم یگانگی رو به تصویر کشیده. این که تجربه ی شخصی ما در این دنیای سیال تصادفی نیست. یگانگی به این معنی هست که دقیقا هر صدم درجه حرکتی آینده رو تغییر میده و انسان هایی که ملاقات میکنیم هدفمند سر راهمون قرار میگیرن و مهم تر از همه این که زندگی رو دریایی از قطره های زندگی های اشخاص معرفی میکنه. و حتی به این باور هست که داستان های زندگی تکرار میشن و ساختار داستانی برای دنیا قائل هست. طوری که اشخاص در قالب شخصیت های مختلف در اکتاو های مختلف زمان ظاهر میشن و همه یک داستان رو جلو میبرن.

و در نهایت دعوتتون میکنم به موسیقی متن فوق العاده این فیلم که نسخه ی اکستند شده اش رو میتونید تو اون لینک ببینید.

چند وقته که تو سرم داره پخش میشه!

 

  • Mahdi TR

Euphoria

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۴۰۰، ۰۸:۵۲ ب.ظ

سلام

 

سریال Euphoria سریال نسبتا جدیدی هست که میخواستم راجع بهش یکم بنویسم.

من خود سریال رو ندیدم ولی کلیپ هاش رو تو یوتیوب دیدم.

سریال 13 کاراکتر داره و تو دبیرستان هست. قراره یک سریال تینیجری باشه ولی سرشار از استفاده از مواد مخدر و اتفاقاتی هست که سخت گیرانه میشه در رده ی نوجوان قرارش داد.

در نگاه اول سریال خیلی غیر واقعی بنظر میرسه. نوجوان های دبیرستان همه اشون کلی آرایش دارن و لباس هاشون بشدت خاص و دیزاین شده است و سنشون هم بجای 15-16 سال به 20-25 سال میخوره. 

زندگی دبیرستانشون خیلی کم مربوط به درس و بیشتر حول دراما بین روابط شخصیشون میگرده.

شخصیت های سریال هر کدوم عمق زیادی دارن و این همه شخصیت هر کدوم برای خودشون داستان بکگراند دارن و آسیب هایی دیدن که ریشه ی رفتار های بدشون رو نشون میده.

سکانس های سریال خیلی غیر واقعی و دراماتیک هست ولی کارگردان سریال ازش به عنوان emotional realism یاد میکنه. یعنی واقع نگرانه نیست ولی حس هایی که منتقل میکنه حس هایی هست که تجربه شده. کل سریال بنظر too much میاد و دلیلش هم اینه که کل نکته ی قضیه همینه. چون داره دنیا رو از دید شخصیت های سریال که نوجوون هستن نشون میده. که کل زندگی براشون جدید و too much (فرای تحمل) هست. چون تازه با احساسات رو برو شدن.

بنظرم سینماتوگرافی سریال یجور شاهکار هست.

 

 

نمیدونم چی بگم راجع به این سریال.

بنظرم چیزی که توش جالبه اینه که هر کدوم از کاراکتر ها به گونه ای نشون داده میشن که خودشون مرکز دنیای خودشون هستن. اینجوری صحنه های دراماتیک سریال معنی دار تر میشه.

همچنین خیلی صحنه ها هستن که تو فانتزی ها و فکر شخصیت ها اتفاق میفتن و واقعی نیستن. که اینم انعکاسی از دنیای خود ماست که اتفاقات درون ذهن ما ممکنه خیلی دراماتیک باشن ولی تو واقعیت همه چیز ثابت تر هست و اتفاقای کمی پیش میان. ولی تخیل ما مرزی نداره.

چیزی که برام جالب هست اینه که شخصیت های تلخی تو سریال هستن و تلخ بودنشون بخاطر اتفاقات گذشته اشون هست و این موضوع سریال رو از یه داستان خوشحال به یه داستان تلخ تبدیل میکنن. شاید بنظر خیلی فانتزی باشه همه چیز توی این سریال ولی خیلی تنفر توش موج میزنه. 

نمیدونم چی بگم. حرکت دوربین و صحنه و نورپردازی تو این سریال خیلی خیلی خاصه و روی همه چیزش فکر شده. به لحاظ تکنیکال فوق العاده است ولی بار منفی سریال خیلی خیلی زیاده. 

بنظرم از اون سریال هایی میشه که مثل Game of thrones یه جور انقلابی در مقام خودش حساب خواهد شد بعدا.

  • Mahdi TR

Leon the Professional #1

چهارشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۰، ۰۸:۵۴ ب.ظ

سلام

 

فیلم Leon the Professional فیلمی هست که بارها خواستم فکرام رو در موردش جمع کنم و بنویسم که چرا خیلی براش احترام قائل هستم.

هنوزم نتونستم ولی بنظرم میشه راجع به شخصیت هاش یکم حرف زد.

شخصیت لئون، آدم کشی که یه سری اصول داره و آدم مرتبی هست در زندگی خودش که سبک خاصی داره. حتی برای آدم کشتن هم قوانین خاص خودش رو داره و به شکل یک حرفه بهش نگاه میکنه تا چیزی که ازش لذت ببره.

شخصیت استنسفیلد، پلیس مبارزه با مواد مخدر هست و مرزی بین کار و لذت زندگی شخصیش نداره مثل لئون. از کارش لذت میبره و مثل لئون خط مرز مشخصی نداره. هدایت شده به وسیله لذت هاشه و یکم مجنونه. از آدم کشتن لذت میبره. ماموریت کشتن یه خانواده که پدر خانواده یکم از موادی که باید به استنلی میفروخت رو دزدیده بود، رو مثل یک overture بتهون اجرا میکنه. و همون طور که از این سبک آهنگ خیلی زود خسته میشه چون شروع طوفانی ای داره ولی خسته کننده میشه، از کشتن آدم ها هم خسته میشه. 

لئون مجبوره بین درست و غلط انتخاب کنه و متوجه میشه که با این که اصول زیادی داره ولی عمق زیادی نداره. مثلا آدمی رو میکشه که تو خونه اش یه مقدار مواد مخدر داشته و میفروخته. حواسش به فقط کشتن اون آدم هست ولی حواسش به این نیست که چه بلایی سر اون مواد میاد. شاید قراره دست یکی مثل استنسفیلد بیفته که پلیس بدی هست. 

ورود ماتیلدا به زندگیش باعث عمق گرفتن کارش میشه. یعنی شاید شروعش با عمق گرفتن باشه ولی به جای عمق دچار پیچیدگی میشه و از بالانس خارج شدن. که حتی صاحب کارش هم متوجه میشه که یک زن وارد زندگیش شده که از کنترل و بالانس بنظر میاد خارج شده.

خیلی نمیخوام طولانیش کنم ولی بنظرم احساسات مرد رو نسبت به کار خیلی جالب نشون میده.

کسی که نسبت به کارش passion داره، احساس داره، و انرژی میزاره برای کارش و این که دو قطبی لئون و استنسفیلد دو قطب با مرز و بدون مرز از نحوه ی کار کردن رو نشون میدن. 

این که شاید هر جفتشون تو کارشون خیلی عالی هستن و چیزی که دوست دارن انجام بدن، که هر جفتشون تو زندگی واقعی کار های بدی به حساب میاد، رو خوب انجام میدن. 

 

لئون تنها کار میکنه ولی کارش رو تمیز انجام میده.

استنسفیلد گروه داره ولی همه ازش حساب میبرن و از کارش یه سمفونی میسازه حداقل تو ذهنش.

 

جفتشون حامل وحشت هستن. 

جفتشون حامل جدی بودن تو کار هستن. 

عین اینه که کار برای خودش یه دنیای جداگونه داره و توش مجاز به جنایت هستن. چون کار رو باید جلو ببرن. 

  • Mahdi TR

Oppenheimer

شنبه, ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ۰۴:۵۴ ق.ظ

 

سلام

داشتم فکر میکردم چرا نولان فیلم جدیدش رو راجع به بمب اتم و اپنهایمر، دانشمند اصلی پشت این پروژه ساخته.

یکی از چیزایی که تو دنیای آینده پاسخ داده باید بشه اینه که خط درست و غلط رو کجا و چجوری باید بکشیم. مثلا دانش آموز فوق العاده باهوشی که فیزیک دوست داشته، شرایطی پیش اومده که کشورش تو یه جنگ در حال تلاش برای رسیدن به قوی ترین اسلحه ی ممکن ساخت بشره، چجوری باید به این نیاز درونیش که دوست داره فیزیک رو جلو ببره پاسخ بده. خط morality یا همون درست غلط بودن انتخاب رو چجوری باید بکشه تو معادلاتی که اینطوری هستن.

صدای دل پیچیده و متناقضه. از یک طرف قدرت مرگ رو به این سیاره میاره و از اون طرف برای کشورش میخواد بجنگه و از یک طرف دیگه زندگی خودش در خطره و از یک طرف دیگه علاقه اش به کارش هست و از طرف دیگه رقابت با بقیه مهندسا و دانشمندای هم کار خودش.

چجوری انتخاب میخواد کنه؟

بعضی وقتا چشمامون رو میبندیم و انتخاب ها رو بدون در نظر گرفتن قدرتی که پشتشون هست انجام میدیم. بنظرم خیلی وقتا حتی نمیشه تصور کرد چه قدرتی پشت انتخاب ها هست. مثل اثر پروانه ای که بخاطر ساختار پیچیده ی دنیا میشه حالتی که از بال زدن یک پروانه بوجود بیاد باعث اتفاقات پشت سر هن و دومینو واری بشه که تو اون سمت کره زمین طوفان درست بشه.

شاید بعد از ساختان یک اثر حول قانون مورفی میخواد یک اثر در مورد اثر پروانه ای بسازه.

که البته شایدم نه. شاید واقعا هدفگیری برای ساختن قدرتمند ترین سلاح بشر از بال زدن یک پروانه قوی تره و نتیجه اش معلوم تر.

ولی سوالی که پیش میاد بازم اینه که خدا چجور خدایی هست که آدم مناسب ساخت یک بمب اتم رو تو زمان مناسب سر جاش میزاره؟ شاید بگیم جای اون آدم رو خیلی ها میتونستن پر کنن، نمیدونم

ولی بنظرم تو تصویر بزرگ مساله میشه دید که اگه جنگ و خون نبود هیچ وقت نمیتونستیم به این سرعت فیزیک دنیایی که توش زندگی میکنیم رو جلو ببریم و بفهمیم. شاید چند ده سال بعد که تونستیم با جوش هسته ای انرژی برای سفرهای فضاییمون درست کنیم خیلی هم به چشممون کارش بد نیاد.

چون چقدر به آدمایی که به دست چنگیزخان کشته شدن فکر میکنیم و برامون مهم هستن؟ مرگ چند میلیون نفر تو هیروشیما و ناکازاکی هم به همون صورت ازمون دور و دور تر میشه .

سوال همیشه بین اینه که ما جبر داریم یا اختیار؟ 

آیا آقای اپنهایمر از روی اختیار کار درستی کرده یا غلط 

یا خدا جبر درستی کرده یا جبر غلط

یا اصلا معنی درست و غلط چیه؟ 

 

شاید موضوع فیلمش اینا باشه شایدم نباشه.

بنظرم اون مهم نیست مهم تر همینه که تو خودمون تصمیم های کوچیک رو پیدا کنیم و درست کنیم. شاید لازم بوده یک نفر یک تصمیم انقدر پیچیده بگیره تا بزرگیش به گوش ما بخوره و سرمون رو به خودمون متمرکز کنه

  • Mahdi TR

بی نوایان - ژاورت

جمعه, ۷ خرداد ۱۴۰۰، ۱۲:۱۷ ق.ظ

سلام

 

شاید بیشتر از یک ساله که میخوام راجع به تئاتر موزیکال و فیلم Les Miserables پست بزارم.

ولی انقدر که پیچیده است و همه جور کاراکتر و داستانی توش داره نمیشه.

ولی امروز گفتم دیگه شاید کم کم بنویسم و از ذهنم بریزمش بیرون.

 

یکی از دو قطبی های داستان، ژاورت و جان والژان هستن. دو تا مرد بسیار شرافتمند که دو داستان بسیار متضاد رو میبرن جلو

 

ژاورت - 

یه افسر وظیفه شناس زندان اول فیلم و بعدش ارتقا پیدا میکنه.

دنبال اجرای قانون هست

آدمی هست که خدا شناس هست و از خدا راهنمایی میخواد

میخواد کار درست رو انجام بده و این رو با درست انجام دادن قوانین 

 

جان والژان

مرد شریف که بخاطر فقط و بخاطر نجات خواهرش یه تیکه نون میدزده و بخاطرش 20 سال زندان میفته.

بخاطر این که مجبور شده، قانون رو شکسته. 

دنبال آزادی بوده و فرار کرده از زندان. 5 سال زندان و 15 سال بخاطر فرار.

تو فیلم بخاطر این که میخواسته کار درست رو انجام بده مقام شهردار بودنش رو از دست میده. 

 

کلا دوقطبی هستن دیگه. 

جالبه که ژاورت رفتار آدم هایی که فکر نمیکنن و فقط دنبال قوانین هستن رو نشون میده. این باعث میشه فکر کنه که کار درست رو انجام میده. خودش رو یه ستاره میدونه که شب رو روشن میکنه. میگه چون ستاره ها جایگاهشون رو میدونن و همیشه ثابت هستن و ستاره هایی که مثل لوسیفر سقوط میکنن در آتیش میسوزن. اکت Stars

وظیفه ی خودش رو دستگیر کردن متهم ها میدونه تا دنیا رو جای بهتری کنه.

جالبه که جایی میرسه که بخاطر این که این وظیفه رو جلو ببره میره تو نقش یه خائن تا بتونه انقلاب رو از درون از بین ببره. هدفش رفتارش رو توجیه میکنه هرچند که اعتقاد داره که آدم ثابت قدمی هست. 

آدمایی که ثبات ندارن و integrity ندارن آدمای خطرناکی هستن. 

دلیلش هم اینه که تو شرایط خیلی بدی و تو یه زندان بدنیا اومده. دیده که دنبال قوانین رفتن تونسته از اون زندگی بد نجاتش بده. اینو تو اکت JeanValjean and Javert Confrontation بیان میکنه.

 

جالبه که ژاورت تو یه صحنه به دست ژانوالژان میفته و ژانوالژان تصمیم میگیره که سرنوشتش چی باشه. 

 

ژاورت وقتی تو این صحنه قرار میگیره درون خودش رو میریزه و project میکنه روی ژانوالژان که بگه میدونم تو ذهنت چیه. میگه تو کل عمرت رو صبر کردی که انقام بگیری از من چون خودش کل عمرش دنبال انتقام گرفتن بوده. از خودش میخواسته انتقام بگیره و نمیفهمیده که بعدا با خودکشی انجامش میده. همیشه از خودش فرار میکرده ولی نمیفهمیده.

چون تو زندان بزرگ شده و چیزای بدی دیده فکر میکنه هر کسی دزدی کرده همیشه آدم بدی هست. کسی که یه بار کار بد کرده آدم بدی هست و خودش رو از بدی مبرا میدونه.

نمیتونه انسان ها رو به شکل خوب و بد نبینه.

ولی ژانوالژان میگه که همیشه اشتباه میکردی. من از هیچ آدمی بد تر نیستم. به بزرگی میبخشتش. درک میکنه که ژاورت وظیفه اش بوده که اینجوری باهاش رفتار کنه.

 

وقتی این اتفاق میفته میبینه که تمام ساختار ذهنش اشتباه بوده که فکر میکرده که میتونه خط بکشه بگه ژاورت آدم خوبیه و ژانوالژان آدم بدیه. 

 

و وقتی که این همه سال به هیچ چیزی شک نکرده میبینه که همه چیز بهم ریخته و دیگه نمیدونه ژان والژان از جهنم اومده یا از بهشت.

و وقتی اینو ندونه خودش از کجا اومده؟ اگه بخشیدتش؟

 

میتونست جونش رو بگیره ولی نگرفت. 

چجوری ممکنه؟ 

 

به پوچی میرسه و از دنیایی که نمیفهمتش فرار میکنه و خودکشی میکنه. اوج این آهنگ اینجاش رو هنرمندای مختلف خیلی متفاوت سعی کردن اجرا کنن.

  • Mahdi TR

Soul

پنجشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۹، ۱۰:۰۳ ب.ظ

سلام به دنیای جدید!

 

خیلی وقت بود تصمیم داشتم فیلم جدید Soul رو ببینم. میدونستم یه چیز بزرگ منتظرمه و میخواستم یه موقعیت خیلی مناسب ببینمش تا همه چیزش رو بفهمم.

 

اگه قرار بود یه بسته ی تقویت فهم فضایی ها برامون بفرستن که یکم بیشتر از دنیای اطرافمون بفهمیم همین انیمیشن بود.

 

همیشه راجع به روح و بعد معنا حرف میزنیم و حس میکنیم با یاد گرفتن کلمه ی روح یا معنویت اجازه داریم به خودمون بگیم که میفهمیمشون.

 

در حالی که وقتی بیایم و سعی کنیم این کلمه ها رو بشکنیم انقدر مطلب از اینور و اونور هست که حتی کنار هم گذاشتنشونم با مغز عادیمون سال ها طول میکشه.

 

حالا فرض کنید یه نفر اومده و تونسته یه ایده از معنویت برای خودش درست کنه. این رو چجوری میتونه به ما منتقل کنه؟ با درست کردن یه اثر هنری/عرفانی که حسی که به ما منتقل میکنه و جزییاتی که توش لحاظ کرده ناخودآگاه ما رو به سمت فهم بیشتر شیفت بده.

 

و این است دستاورد بشر در این مورد.

 

توی انیمیشن خیلی نکات زیادی رعایت شده.

 

یکی از چیزایی که خیلی برام جالب بود بازیگری واقعی کاراکتر ها بود. این که هر احساسی نشون بدیم درسته

مثلا میتونیم چهره ی خشمگین داشته باشیم ولی چیز ترسناکی نیست و هر کسی میتونه چهره خشمگین داشته باشه

میتونیم واضح حرف بزنیم و اخساساتمون رو بگیم و قضاوت نشیم 

و میتونیم اجرا کنیم. زندگی اجرا کردن درست همین احساساتی که تجربه میکنیمه که به هر دلیلی خجالت میکشیم خیلی وقتا که انجامشون بدیم.

 

یه نمایش قابل فهم از ابعاد بالاتر دنیامون در اختیارمون میزاره و این که چیز بزرگتری هست/ مهم نیست که درسته یا غلطه مثل یه دینی که راجع به دنیای دیگه حرف میزنه و میگه بعد مرگ اینجوریه، مهم اینه که فهم ما رو نسبت به وجود داشتن و هیچ وقت از بین نرفتن روح بیشتر میکنه. خوراک ذهنه که جرات کنیم و کلمه داشته باشیم که بتونیم راجع به اون فضا و اتفاق صحبت کنیم.

 

اسم چند نفر از آدمایی که به شیفت فهم و هوشیاری بشریت کمک کردن رو تو 20 دقیقه اول گفت.

 

راجع به زندگی عارف ها چند تا مثال قابل لمس از یه آدمی که تبلیغات میکنه/ یه آدمی که تو مرکز شامنیسم و healing ... داره کار میکنه و ... میگه. که عارف ها رو اولا گسترده تر میکنه و دلیل این که به این سمت و سو میرن رو توضیح میده که با فکر کردنشون به فکر کل سیاره دارن کمک میکنن و دارن آدمایی که گیر افتادن رو نجات میدن. فقط فکر کردن. یعنی مغز های سیاره هستن. 

 

دیالوگ های توی فیلم مودبانه هستن. چیزایی هستن که کسی توش آسیب نمیبینه و کسی نگاه بالا به پایین به اون صورت نداره. همه دوست هستن به هر شکلی که هستن

 

راجع به رفتار بزرگتر ها با بچه ها کلی اطلاعات داره که چجوری میشه باهاشون برخورد کرد و اطلاعات مفید بهشون منتقل کرد

 

چجوری یه دیالوگ احساسی رو میشه برد جلو. جایی که دختره میخواد شیپورش رو بزاره کنار صرفا باهاش همراهی میکنه و میزاره خودش به نتیجه برسه. هیچ کسی تو چیزای مخصوصا احساسی جواب نمیخواد همه همراهی میخوان که بتونن تو ذهنشون برن جلو.

 

کلا فیلمش راجع به تحمل احساسات و رفتار درست انجام دادن و خراب نکردن نقشی هست که بازی میکنیم. تو هر شرایطی. راجع به اعتماد به نفس داشتن و نترسیدن.

 

یه اشاره هایی هم به علم اعداد داره. روح هایی که شماره soul urge number 22 دارن وظیفشون تغییردادن دنیاست. یعنی این دوستمون بخاطر این خواسته قلبیش رو پیدا نمیکرد چون خواسته قلبیش یه چیز بزرگتر بود. یه دنیای جدید میخواست.

 

لذت بردن از لحظه. این که محل شادی جایی و نقطه ای در طول زمان نیست. محل شادی همین الانه و با داشتن هیچ چیزی شادی بوجود نیاد تا وقتی که آدم نتونه و ندونه چجوری باهاش شاد بشه. شاید یه شادی گذرا تجربه بشه ولی بعدش چی ... ؟ آدم باید بتونه در لحظه حال از هرچیزی دم دستش هست لذت ببره و این تمرین کردن میخواد و شکر گذار بودن میخواد.

 

مفاهیم خیلی خیلی عمیقی رو تو 2 ساعت فیلم گنجوندن و منم از دیشب خیلی چیزا رو یادم رفته. ولی هرچیزی که هست درست کردن یه همچین چیزی یه کار فوق بشری بوده که آدما تونستن جمعش کنن. تاثیری که این فیلم روی زبان و فهم مردم میزاره خیلی زیاده. فقط مشکل اینه که مثل هرچیز دیگه ای خیلی نکاتش تو ترجمه از بین میره و متاسفانه خیلی طول میکشه تا اثرش رو روی همزبون هامون ببینیم.

 

  • Mahdi TR

A Star is Born (2018)

پنجشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۰۷ ب.ظ

 

سلام

جالبه که این فیلم دو سال از دست من در رفته بود.

بوضوح میخوام اسپویلش کنم پس اگه این شاهکار رو ندیدید نخونید. البته که هرچقدر هم بگم وقتی ببینیدش یه حس و حال دیگه ای داره.

 

نمیخوام خیلی بنویسم راجع بهش ولی فیلمای زیادی نیستن که بتونن یه سمفونی از اتفاقات رو کنار هم بزارن و آخرشون یه جوری کل اتفاقات رو بکوبن تو سر بیننده که زار بزنه. 

نشون دادن شکسته شدن قلب هنر زیادی میخواد که واقعا انگشت شمارن فیلمایی که اینجوری بودن برام.

و در کمال تعجب، خواننده عجیب غریب، Lady Gaga که اصلا نمیتونستم ظاهرش رو تحمل کنم انقدر عجیب بود، بدون اون لباسای خاصی که میپوشه تو این فیلم ظاهر شد و فکم رو زمین بود وقتی دیدم این بنده خدا میتونه مثل بچه آدم هم باشه.

از اون ور بردلی کوپر رو من اصلا تو نقش جدی ندیده بودم و چقدر هم قشنگ این نقش رو بازی کرده بود.

و سوال معروف یه بازیگر رو خواننده کردن آسون تره یا یه خواننده رو بازیگر کردن رو باز هم بی جواب گذاشتن.

نمیدونم بدونید چه ارادتی به LaLa Land و The Fault in Our Stars دارم ولی کاملا قابل رقابت بود با این دوتا تو نشون دادن قلب شکسته.

 

  • Mahdi TR

The fountain 2006

پنجشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۶:۵۲ ب.ظ

سلام 

 

فیلم The Fountain یکی ازون فیلماییه که خیلی همیشه دوستش داشتم. البته که شاید چندین دفعه دیده باشمش و هنوزم یه بخشاییش رو متوجه نشم ولی امروز که دوباره دیدم گفتم یه پست حتما باید راجع بهش بنویسم. این فیلم خیلی مورد توجه مخاطبا قرار نگرفته و فکر میکنم حتی نتونسته به اندازه بودجه اش در بیاره. که واقعا حیفه. ایده ی عالی، صحنه سازی عالی، بازی عالی، موسیقی عالی، ولی چون پیچیدس یکم، مخاطبای زیادی نداشته. 

 

کل ایدئولوژی فیلم، جمله ی Death is the road to awe هست. که یعنی مرگ راه awe هست. مرگ راه سعادت است مثلا. که awe رو میشه این حس ترجمه کرد:

 

 

اون حس الکتریسیته ای که بدن، که وقتی یه صحنه زیبا رو میبینیم هم میتونه awe باشه. یا مثلا خود کلمه awesome که زیاد به کار میره برای هر چیزی، یعنی چیزی که تجربه اش یا دیدنش حس awe رو به همراه داشته باشه. اینجا awe یعنی حسی که آدم تجربه میکنه وقتی به جاودانگی واقعی رسیده باشه.

 

فیلم سه تا داستان رو نشون میده و دو تا شخصیت توش هستن. خیلی صحنه ها تقریبا قرینه و کلوزآپ هستن. یه جایی هم نوشته بود برای درست کردن اون ستاره ها و صحنه های فضایی از یک تکنیکی استفاده کردن که از مواد شیمیایی زیر میکروسکوپ عکس و فیلم میگیرن. که خیلی جالبه.

 

 

توی داستانی که زمان حال هست، دو تا شخصیت Izzi و Tommy دو تا شخصیت متضاد و مکمل داستان هستن.

 

 

تامی،

1- مرگ رو یه بیماری میدونه

2- همیشه سیاه میپوشه

3- دنبال حل کردن "مشکل" مرگ هست

4- مرگ رو جدی میدونه چون همسرش، ایزی داره بخاطر سرطان از بین میره

5- میخواد ایزی رو قانع کنه که حواسش به خودش باشه

ایزی،

1- توی داستان های قدیمی مایاها دنبال معنی برای مرگ میگرده 

2- همیشه سفید میپوشه

3- مرگ رو راهی برای رسیدن به awe میدونه

4- با مرگ شوخی میکنه، (که تامی ناراحت میشه ازین موضوع)

5- میخواد تامی رو قانع کنه که چیز بیشتری بعد مرگ منتظرشون هست.

 

ایزی بیماره و سرطان داره و تامی داره با تمرکز زیادی روی دارویی کار میکنه که تومور ایزی رو بتونه خوب کنه. تامی دکتر خیلی خوبیه که حتی رییسشم ازش حرف شنوی داره و خودشم خوب میدونه که درست کردن یک دارو یک شبه ممکن نیست(رییسش حتی بهش یادآوری میکنه) ولی با تمام قدرت میخواد مرگ ایزی رو متوقف کنه و جفتشون جاودانه بشن.

از اون طرف، ایزی، مرگ رو پذیرفته و داره توی داستان های قدیمی دنبال این میگرده که چی قراره بعدش بشه. ایزی کم کم داره میمیره، مثلا حس هاش رو از دست داده و گرمی و سردی رو حس نمیکنه ولی ناراحت نیست. انگار میدونه منتظر چیز بزرگتریه.

 

اینجوری میشه که ایزی میخواد به تامی بفهمونه که قضیه چیه. 

برای همین یک کتاب داستان مینویسه با 12 فصل و فصل آخرش رو خالی میزاره برای تامی که بنویسدش. داستانش رو هم با اقتباس از داستان آفرینش مایا ها مینویسه که همونجوری که توضیح میده، توی داستان هاشون یه "اولین پدر" بوده که از مرگش زمین و آسمون بوجود اومدن و دنیای ما خلق شده. و توی این داستان، روح ما بعد از مرگ به سمت یک سحابی که یک ستاره در حال مرگ رو احاطه کرده میره "شیبابا"

 

 

داستان کتاب ایزی توی اسپانیای قرون وسطی شروع میشه.

تو این داستان، جای ایزی و تامی عوض میشه.

ایزی یه ملکه است که دنبال جاودانگیه و توی اسپانیا محاصره شده و راهی نداره. برای همین شجاع ترین سردارش رو که تامی باشه میفرسته برای پیدا کردن درخت حیات. که خوردن شیره اش باعث جاودانگی میشه. 

تامی از اون طرف، سربازی شجاع هست و آرامش و هدف زندگی خودش رو توی مرگ برای اسپانیا میبینه.

این میشه که تامی به کمک یک پدر روحانی راهی میشه تا یک معبد مخفی مایا که درخت زندگی توش پنهان شده رو پیدا کنه.

ملکه بهش قول میده که وقتی درخت زندگی رو پیدا کرد، حلقه رو میتونه دستش کنه و با هم جاودانه بشن.

 

توی داستان سوم که یکم عجیب تره 

* حرکت تامی توی یک حباب توی فضا،

* در زمان خیلی آینده،

* وقتی که داروی جاودانگی رو پیدا کرده، 

به سمت سحابی شیبابا رو نشون میده.

توی این داستان، یک حباب که سفینه ی تامی باشه، داره توی فضا به سمت شیبابا حرکت میکنه. تامی درختی رو که بالای قبر ایزی رشد کرده، داره با خودش به سمت شیبابا میبره که جاودانه بشه و دوباره زندگی کنن.

ایزی وقتی زنده بود، داستان یه نفر رو تعریف میکنه که وقتی میمیره یه درخت بالای سرش رشد میکنه و میوه میده و پرنده ها میوه ها رو میخورن و پرواز میکنن و میرن. میگه اون شخص اینجوری جاودانه شده. جاودانگی رو توی مرگ و برگشتن به زمین میدونه . ولی تامی اینو تا آخر فیلم هم قبول نمیکنه و دوباره وابسته همون درخته میشه به شکلی که وابسته به ایزی بود. همون قدری که با ایزی دوست داشت جاودانه بشه، الان با این درخته داره سعی میکنه به جاودانگی برسه.

تامی با این درخت، که در حال مرگ هست، داره حرکت میکنه و میره بالا به سمت شیبابا.

 

 

 

آخر این فیلم، ایزی فوت میکنه و تامی بعد مرگ ایزی اون دارویی که میخواست رو پیدا میکنه که دیگه بدرد نمیخوره. تامی بعد مرگ ایزی، میوه درخت خاصی که ایزی بهش داده بود رو بالای قبرش دفن میکنه که بعد سالیان دراز میشه اون درخته.

تامی بعد از مرگ ایزی میاد و حلقه اش که ابتدای فیلم گم کرده بود رو روی دستش خالکوبی میکنه، یه جورایی شروع مسیر روحانی شدن این آدم از این جاست که توی چیز هایی ارزش هاش رو ذخیره میکنه که مادی نیستن و گم نمیشن و نمیمیرن. روی خودش خالکوبی میکنه. و روحش له میشه توی این داستان. از اون طرفم داروی جاودانگی رو پیدا کرده و زندگیش خیلی طولانی میشه. توی فیلم نشون میده که انگار تامی خیلی مدیتیشن میکنه و یه ورزشی مثل تایچی داره انجام میده.

 

 

انتهای فیلم، زمانی که تامی نزدیکه نزدیک شیبابا شده، درختش جونش رو از دست میده. درختی که با خودش اورده بود به شیبابا تا شاید بتونه ایزی رو پس بگیره و وقتی میبینه دیگه چیزی برای از دست دادن نداره، از حبابش خارج میشه و درختش رو میزاره و میره. ولی زمان زیادی طول نمیکشه که اون ستاره ی در حال مرگ، منفجر میشه و تامی به جاودانگی ای که میخواست میرسه. جاودانگیش، توی سوختن توی شدت نور انفجار اون ستاره نشون داده میشه. و فیلم نشون میده که انفجار ستاره درخت ایزی رو دوباره زنده و شکوفا میکنه.

 

 

پس فصل 12 ام اون کتاب اینجوری تموم میشه که تامی، درخت زندگی رو پیدا میکنه و از شیره اش میخوره و جاودانه میشه.

منتها جاودانگیش با اون چیزی که میخواست فرق داره.

وقتی که شیره ی درخت رو میخوره از توی بدنش گل و گیاه رشد میکنه و در واقع میمیره. یعنی جاودانه شدنش همون مرگش بوده.

 

 

 

تامی میفهمه که درسته که آدم روحانی ای شده و جاودانه شده ولی آخرین چیز مادی که باید بزاره کنار، بدنشه و جاودانگی به معنی بودن تو بدن مادی و توی این دنیا نیست.

  • Mahdi TR

Pulp Fiction

سه شنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۸، ۰۸:۴۸ ب.ظ

سلام 

دیشب برای واقعا نمیدونم چندمین بار داشتم پالپ فیلکشن رو میدیدم و یه سری نکات داستانش برام بیشتر بولد شده بود. شاید دلیل این که این فیلم رو خیلی دوست دارم هم همین باشه.

 

اول از همه که تو دو تا از داستان ها وقتی شخصیت ها اشتباه میکنن میرن خونه یه نفر که گناهشون رو پاک کنن.

 

اولین داستان، داستان وینسنت هست: (عکس به ترتیب لنس - زن یا دوست دختر لنس/ یه دختره که هست فقط/ وینست و شخصی که پایین افتاده رو زمین، میا والاس)

وینسنت میره از مواد فروشی که دوستش هست هرویین میخره.  

شخصیت مواد فروش، لنس، با این که موادی که میفروشه قیمت خیلی زیادی داره، ولی یه شخصیت خیلی ساده هست. همیشه این لباس بلنده رو میپوشه و خونه اش چیز زیادی نداره و بهم ریختس. قیافش هم خیلی شبیه قیافه حضرت عیسی هست.

یه دیالوگ داره که میگه:

 

White people who know the difference between good shit and bad shit, this is the house they come to.
مردم سفید پوستی که فرق بین خوب و بد رو بلدن به خونه من میان. البته داره راجع به کیفیت موادش صحبت میکنه ولی در واقع طرف مواد رو میخره تا آرامش برای خودش بخره. خوشی برای خودش بخره. همونجوری که یه نفر میره کلیسا تا برای خودش آرامش بخره و از قضا کلیسا رفتنم کاری بوده که سفید پوستا شروع کردن. 
 
در قسمت دوم داستان اول، وینسنت قرار بوده همسر مارسلوس والاس که رییسش باشه رو برای یک شب بیرون ببره. وینسنت دوست نداشته که احساسی بینشون شکل بگیره چون شنیده بوده که مارسلوس والاس چند وقت پیش یه نفر از کارکنانش رو بخاطر این که پای زنش رو ماساژ داده بوده از پنجره طبقه چهارم پرت کرده بوده پایین. این که واقعا اتفاق دیگه ای افتاده بوده یا نه مشخص نیست توی فیلم. خلاصه فعلا ازین جا سریع بگذریم، میا والاس(همسر مارسلوس والاس) موقع برگشتن از جیب وینسنت یه بسته هرویین پیدا میکنه و فکر میکنه کوکایینه. مصرفش میکنه و Overdose میکنه. حالا وینسنت باید یه راهی پیدا کنه. راهی که به ذهنش میرسه اینه که میا رو ببره پیش لنس چون لنس میدونه همه چیز رو. 
لنس کسی بود که وینسنت برای خریدن خوشحالی(هرویین) پیشش میرفته. به لنس تلفن میکنه، لنس نمیخواد تلفن رو جواب بده چون دیر وقته ولی جواب میده در نهایت. اولش نمیخواد کمک کنه و میگه چرا اینو اینجا اوردی ولی وینسنت میگه که کار دیگه ای نمیتونم کنم و پای تو هم وسطه پس قبول کن. 
لنس راه برگردوندن میا رو بلده، یعنی قبلا به فکر بوده و راهش رو نشون میده، وینسنت هم یه شات آدرنالین به قلب میا میزنه و میا برمیگرده.
 
لنس پس تو این دو تا داستان، مرجعی بوده که وینسنت برای درمان گرفتاری هاش بهش مراجعه میکرده.
 
 
 
داستان دوم، داستان جولزه. عکس : جولز، وینسنت
تو این داستان، وینسنت و جولز مامور شدن که برن و از چند تا جوون که کیفی از مارسلوس والاس رو دزدیده بودن کیف رو پس بگیرن و اینا رو بکشن.
توی دو تا شخصیت این داستان تفاوت های زیادی هست
جولز، برنامه داره و روتین داره، توی شخصیت میره و کارش رو جدی انجام میده. قبل انجام کارش(کشتن آدما) یه آیه از انجیل میخونه(که میگه براش اهمیتی نداره ولی بعدا با اهمیت میشه). به معجزه اعتقاد داره.
وینسنت، بیشتر با جریان آب میره و اونقدری تابع قوانین نیست و بعضی وقتا دستورات رو مورد سوال قرار میده. به معجزه اعتقاد نداره.
 
بعد تموم شدن کار، یکی از این بچه ها که توی دستشویی با یه اسلحه قوی قایم شده بود از دستشویی میاد بیرون و به سمت اینا شلیک میکنه. چند تا شلیک میکنه ولی هیچ کدومش به هدف نمیخوره.
دوتا مشکل هست
1- هیچ کدوم از تیر ها به هدف نخورده.
2- جای سوراخ تیر ها قبل شلیکشون روی دیوار بوده.
3- بعضی تیر ها واقعا باید از تو بدن جولز رد شده باشه.
 
وینسنت اعتقاد خاصی نداره به این موضوع ولی جولز به این میگه divine intervention. یعنی دخالت الهی. میگه این یه پیام از خدا بود که من کار رو کنار بزارم و خیلی هم جدی هست رو این باور ولی وینسنت میگه چرت و پرته و اتفاقیه که میفته. یعنی جولز اعتقاد داره که خدا این گلوله ها رو نگه داشته.
جولز بعدا میگه که مهم نیست چه اتفاقی افتاده، مهم اینه که تو اون لحظه، چه حسی به من دست داد. 
 
همونطور که مشخصه و گفتم، جولز با دل خودش میره و با اعتقاد خودش ولی وینسنت آدم بیش از حد منطقی ایه.
 
اینا اون شخص نفوذی خودی ای که تو گروه این بچه ها داشتن رو برمیدارن و میرن سوار کار میشن و شروع به بحث میکنن. وینسنت همچنان به خدا اعتقاد نداره و برمیگرده صندلی عقب تا از این بچه بپرسه، دوباره یه اتفاق دیگه میفته، بدون این که روی دست انداز برن، اسلحه وینسنت شلیک میکنه و مغز طرف میپاشه رو شیشه عقب ماشین.
حالا الان وینسنت براش یه معجزه اتفاق افتاده ولی خیلی اهمیتی نمیده بهش. اینم تضاد دو تا شخصیت توی اعتقاد به معجزه و دخالت الهی.
 
جولز حالا این دفعه تو دردسره و باید بره و اشتباهش رو پاک کنه. میره خونه جیمی. عکس : جیمی، ولف، وینسنت، جولز
تو خونه جیمی، ولف میاد به کمکشون که یه آدم خیلی حرفه ای و دقیق هست.
این در مقابل داستان وینسنته که توش خونه ی لنس میره. لنس، خیلی آدم غیر مادی و غیر جدی ای تو زندگی بود، با زنش مشکل داشت ولی با هم زندگی میکردن
جیمی و ولف، آدمای مادی، دقیق و حرفه ای هستن و دیالوگاشون با هم هم خیلی جدی و محترمانه هست. جیمی با زنش مشکلی نداره ولی میدونه اگه زنش این کثافت کاری رو ببینه ولش میکنه. دقیقا متضاد با لنس
شباهت هایی هم دارن جیمی با لنس، هر جفتشون تو خونه هستن و بیرون کار نمیکنن و لباس بلند میپوشن. انگار این لباس بلند بین این حل کننده های مشکل مشترکه.
 
با تمام تفاوت های این شخصیت های حل کننده مشکل، هر جفت گروه در نهایت کار رو به درستی انجام میدن و مشکل رو حل میکنن.
 
و میبینیم که جولز که آدم منظمی بود، آدمای حل کننده مشکلش آدمای با برنامه و حرفه ای هستن، ولی وینسنت نه، آدمایی مثل خودش که دقیقه آخری همه کارا رو انجام میدن و خیلی برنامه ندارن.
 
این دو تا شخصیت از داستان.
 
 
داستان سوم داستان بوچ هست. بوچ یه بوکسوره که از مارسلوس والاس پول میگیره که تو بازی ببازه و از بوکس خداحافظی کنه. این به معنی اینه که غرورش رو باید بزاره زمین و مارسلوس قانعش میکنه که غرور چیز خوبی نیست. ولی موقعی که جلسه اش با مارسلوس تموم میشه، وینسنت رو میبینه و یه درگیری لفظی پیدا میکنن و اونجا مجبور میشه غرورش رو بشکنه. خوشش نمیاد از این اتفاق و این میشه براش یه چشمه از حسی که بعدا تو شکست توی مسابقه بهش دست خواهد داد. همچنین شاید فکر میکنه اگه مارسلوس میگه که غرور خوب نیست چرا خودش کنار نکشیده؟ 
 
 
 
توی مسابقه نمیبازه و حریفش میمیره و فرار میکنه. سوار یه تاکسی میشه و راننده تاکسی که یه خانم هیسپانیک هست ازش میپرسه چه حسی داشت که یه نفر رو بکشی (از رادیو دنبال میکرده)؟ میگه که تا وقتی نگفته بودی نمیدونستم کشتمش پس حسی نداشتم. 
 
 
 
همین آدم تو یه صحنه دیگه میره خونه اش تا ساعتی که جا گذاشته بود رو برداره. وینسنت رو توی دستشویی میبینه و بهش شلیک میکنه. تو این قتلش داشته از خودش دفاع میکرده شاید. چون اگه نمیکشته، وینسنت اونو میکشته.
 
اینجا درگیری لفظیش با وینسنت که چند روز پیش اتفاق افتاد و نتونست کاریش بکنه، تموم میشه. با کشتنش. شاید اولین بار باشه که کشتن رو تجربه میکنه و الان دیگه میدونه چه حسی داره.
 
 
بوچ تو یه صحنه ی دیگه که بعد کشتن وینسنت اتفاق میفته، با مارسلوس (که بوچ بهش خیانت کرده) درگیر میشه. یه نفر رو با کاتانا میکشه. ولی این دفعه میتونست فرار کنه و کسی رو نکشه. ولی این دفعه نه تصادفی نه برای دفاع، بلکه برای نجات دشمنش که دست یه نفر گیر افتاده بود اون آدم رو میکشه. شاید هم به اختیار، چون که خوشش اومده از کشتن.
 
 
جمع بندی داستان
 
وینسنت با تمام معجزاتی که دید ایمان نمیاره و چند روز بعد از اون نشونه ها کشته میشه. شایدم دلیل کشته شدنش این بود که همکارش رو از دست داده بود و تنهایی ماموریت رفته بود. همکاری که بخاطر معجزه هایی که دیده بود کنار کشیده بود از کار.
 
 
جولز، جایگاه خودش رو تو اون آیه که همیشه میگفته پیدا میکنه.
 
The path of the righteous man is beset on all sides by the iniquities of the selfish and the tyranny of evil men. Blessed is he who in the name of charity and goodwill shepherds the weak through the valley of darkness, for he is truly his brother's keeper and the finder of lost children. And I will strike down upon thee with great vengeance and furious anger those who attempt to poison and destroy My brothers. And you will know My name is the Lord when I lay My vengeance upon the
 
حدودا میگه که راه مرد راستین با انسان های شیطانی و ستمگر محاصره شده. درود بر کسی که در راه نیک مثل چوپان ضعیفان را از دره ی تاریکی هدایت کنه. و او به درستی نگهدار برادرانش هست و پیدا کننده کودکان گمشده. و من با شدت با کسانی که قصد مسموم کردن برادران من رو داشته باشند مقابله میکنم و تو خواهی دانست که اسم من Lord (خدا) است وقتی که عذابم را به تو نازل کنم.
 
این دیالوگ رو دوبار در طول فیلم میگه و یک بار این متن رو از طرف خدایی غذبناک میگه یه بار، آخر فیلم که خیلی آروم تر شده، آروم تر میگه و با دلسوزی.  
 
سه تا برداشت در آخر فیلم از این آیه میکنه.
توی این صحنه، دو نفر خل و چل میخواستن از یه کافه دزدی کنن و وینسنت و جولز توی کافه بودن. جولز جلوشون رو میگیره و الان داره با یکی از سارق ها حرف میزنه. اگه حالت عادی بود، مغز دزده رو کف زمین میریخت ولی الان تغییر کرده. آیه رو براش میخونه و
 
میگه من قبلا خیلی به معنی این اعتقادی نداشتم. صرفا یه چیزی بود که از روی بی احساسی میگفتم قبل از این که مغز یه نفر رو بترکونم
 
ولی الان دارم فکر میکنم. امروز چند تا چیز دیدم که من رو وادار کرد دوباره فکر کنم. شاید تو انسان شیطانی این داستان باشن و من آدم راستین و آقای 9میلیمتری (تفنگش) چوپان داستانه که از راستیت من در دره ی تاریکی حفاظت میکنه.
 
و شاید معنیش این باشه که تو انسان خوب داستانی و من چوپانم و دنیا این دره ی تاریکه. (من باید ازت حفاظت کنم)
 
من اینو بیشتر دوست دارم ولی میدونم که حقیقت نیست.
حقیقت اینه که تو انسان ضعیف هستی. و من ظلم و ستمی هستم که دره رو تاریک کرده ولی من دارم سعی میکنم. من دارم خیلی سعی میکنم که چوپان داستان باشم.
 
که این دیالوگ قشنگ، میگه که ما انسان خوب و بد نیستیم. وظیفه ی آدم قوی تر اینه که از بدی فاصله بگیره و نقش خوبی رو بازی کنه و فرقی بین چوپان و انسان های ستمگر و ظالم نیست. هر جفتشون یه قدرت رو دارن ولی انتخاب خودشونه که کدوم نقش رو بازی کنن. با رفتن خونه ی عیسی و یا آدمای دیگه معنی زندگی مشخص نمیشه. معنی زندگی و نقش ما توی تصمیم هامون مشخص میشه. وقتی که اسلحه دستمونه و میتونیم شلیک کنیم ولی شلیک نمیکنیم تا از یه نفر ضعیف تر حفاظت کنیم.
  • Mahdi TR