نوشته های من

از تجربه ی بودن

نوشته های من

از تجربه ی بودن

نوشته های من

به شکل زیبایی تصادفی

Instagram
www.instagram.com/maddy.tu.ra

Drafts from a drifter/ English
ticheart.blogspot.com

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۵ مطلب در اسفند ۱۴۰۳ ثبت شده است

پس از مرگ

دوشنبه, ۲۷ اسفند ۱۴۰۳، ۰۵:۳۳ ق.ظ

درخت تکامل در نگاه اول ساخته ی سوپ آفرینش است که کم کم شکل گرفته و به انسان تبدیل شده است

این درخت، درخت سقوط انسان است

به دنیای پایین تر

دنیایی که در آن همه چیز ایده آل تر است

دنیای حیوانات 

دنیای حشرات

دنیای آن چیز هایی که تکان میخورند

و هر چقدر ریز تر میشویم 

قدرت اختیار خود را بیشتر از دست میدهند

و همزمان بیشتر به مرکز دنیای خود نزدیک میشوند

برای آهو و شیر دشت، بودن غذا خوردن و شکار کردن و شدن است

برای گاو شیر ده بودن، در محیط بسته ی انسان بودن و غذا را تبدیل به شیر کردن است

برای یک ملکه ی زنبور عسل

آفرینش و وجودش بودن در مرکزی گرم

و درست کردن تخم های زنبور های دیگر است

در لرزش بودنشان تک تک اجزاِ کلونی را حس کردن

کاری بسیار طاقت فرساست 

کاری است که با دنیای پر از حواس پرتی ما متفاوت است

دنیایی است که در آن هیچ انتخابی وجود ندارد

بودن در یک چارچوب مشخص 

برای مدتی طولانی 

با المان های بسیار محدود

برای ملکه ی زنبور عسل آنچه در اطراف کلونی اتفاق میفتد قابل شنیدن است

احساس ملکه، قفل به جریان پیوسته ی اتفاقات بیرون است

همیشه و همیشه

خطرات، افزایش تعداد،غذا، آمار

تصمیم ها

همه و همه 

زندگی انسان بعد از مرگ بیرون آمدن در یک فرم جدید آفرینش است

یک زنبور دیگر، یک مگس دیگر

هرچقدر پیچیده تر، تبدیل به موجود ریز تر

هرچقدر بیشتر از درخت میوه ی دانش گاز بزند

بیشتر سیستماتیک فکر کند

بیشتر به موجودات ریز و پیچیده تبدیل میشود

و در آن فرم آفرینش

در فرمی که از نگاه آزادی خواه انسان

شبیه زندان است

به نوعی آرامش خواهد رسید

آرامشی که از محدودیت چنان گونه ای است

که درک آزادی و تصمیم گرفتن را از او میگیرد

و به او بودن بدون احساس نقصان میدهد

و این گونه است که ما از بهشت خدا سقوط میکنیم

در بهترین حالت انسانی دیگر خواهیم شد

و آنچه انسان بودن است را تجربه میکنیم

و در بهترین حالت، از نگاهی دیگر

به یک نوع بودن مکانیکی و ماشینی تبدیل میشویم

و یک قدم دیگر به درخت تناقص اضافه خواهیم کرد

 

  • ظریف

لحظه

پنجشنبه, ۲۳ اسفند ۱۴۰۳، ۰۴:۴۵ ق.ظ

بودن

 

آنها که پس از ما خواهند بود به گذشته نگاه خواهند کرد

و ذراتی از لحظه هایی که ما تجربه کردیم برایشان خواهد بود

و ما که از گذشته می آییم،

آینده ی شناور که از ذهن و دنیای تخیلمان شکل میگیرید میبینیم

لحظه محل برخورد این دو جریان است

قضاوتی که از لحظات امواجی به جریان می اندازند

و احساساتی که توسط موجود آگاه تجربه میشود

موجودی که آینده را میسازد

و در لحظه به دنبال قدرت اختیار خود است

که تا چه حد به تجربه ای که میشود

کنترل دارد

یا جریان بیرون 

جبر اختیارش را به دست میگیرد

و لحظه ای عادلانه شکل میدهد

که در آن معادله ی خلقت که از دو سو در حال حل شدن است

از هر دو جهت به جواب میرسد

و جوابی که آنچه باید را شکل میدهد

 

 

  • ظریف

انتها

شنبه, ۱۸ اسفند ۱۴۰۳، ۰۴:۰۳ ق.ظ

اقتدار، 

شرابی که مردان برای مست بودن از آن

حاضر هستند نه تنها جان خود 

بلکه جان خانواده خود را فدا کنند

ولی پیش از هر چیز

مردمی که اگر خدا بخواهد 

جانشان را حفظ خواهد کرد

و اگر نخواهد، برای عمر کوتاهشان

هدفی والا ترسیم میکند

چه چیزی والاتر از فدا شدن در راه هدفی که 

آرمانی است؟

برای اقتدار!

حاضر هستند که رسیدن تیغ به استخوان را ببینند

ولی کوتاه نیایند

کسانی را دوست داشته باشند که خود را بر زمین میزنند

کسانی را دوست داشته باشند که به رنج خود

از خودشان کمتر هستند

چه کسی حساب بالا و پایین را دارد؟

در انتها آنچه میماند 

گویی که اقتدار است

  • ظریف

هیچ کس نمیداند

دوشنبه, ۱۳ اسفند ۱۴۰۳، ۰۵:۲۰ ق.ظ

https://www.youtube.com/watch?v=Fc7XWW_Ehb8

در مراسم جایزه نوبل چند سال پیش، Aurora نمایشی داشت که با آنچه به طور معمول از مراسم های اینچنین انتظار میرود متفاوت بود.

جایزه نوبل جایزه ای است که نتیجه ی مدت زیادی از یک فعالیت متمرکز که نتیجه ای تاثیر گذار داشته است و انتظار میرود که

موسیقی ای که برای این مراسم انتخاب میشود موسیقی فرهیخته ای باشد. سمفونی های پیچیده و با نام و نشان

ولی موسیقی Aurora، که در آن زمان کمتر از 20 سال سن داشت موسیقی مدرنی بود که با آنچه گفته شد متفاوت بود.

موسیقی که در آن از خوابی که در 7 سالگی دیده بود صحبت میکند. و به این جا میرسد که میگوید "هیچ کس نمیداند"

کمی برای من عجیب بود که همچین موسیقی ای برای همچنین مراسمی انتخاب شود.

چرا که موسیقی باید انعکاس آنچه در حال اتفاق است باشد.

ولی بعد با خودم فکر کردم و فکر هایم را کنار هم گذاشتم

چگونه است قبل از این که یک نوزاد درگیر جزییات و محدودیات این دنیا شود؟

آگاهی ای که از آن صحبت میکنم شبیه نور سفیدی است که هنوز به منشور برخورد نکرده است تا شکسته شود به رنگ های مختلف

احساسات اولیه

احساساتی مثل احساس تو خالی بودن و نیاز به غذا. گرسنگی پیش از آگاهی به داشتن بدن

مفاهیم اولیه

مفاهیمی مثل دوگانه بودن تجربه. داشتن درون متمرکز و بیرون تکرار شونده. 

ارتباطات اولیه

ارتیاطاتی مثل فهماندن این که نیازی به یک موجود خارجی است که نیاز ما را برطرف کند. تقلا کردن و اعتماد به این که جوابی دریافت خواهد شد.

پیچیده است

و کم کم انسان در خودش تغییر میکند و به مفاهیم گسترده ی بیرون متصل میشود و جزیی تر میشود

جزیی تر میشود در دامنه ای که برای تعریف شده است و در دنیای بیرون به صورت مرئی وجود دارد و از آن صحبت میشود.

الکترون ها، کوآنتوم، فیزیک ذرات

مفاهیمی که سنگ بنای آفرینش را با کاشی هایی پر میکنند

که در کنار هم این تصویر یکنواخت را میپوشانند

و برچسب هایی بر آن میزنند که آن را بهتر از آنچه که هست میکند

چیزی که قابل هضم برای ذهن باشد

چه چیزی بهتر از یک گاو است؟ استیکی که قابل خوردن باشد؟

این دور شدن ها برای من در تضاد با طبیعت است

ولی طبیعی است که دور شویم

برای ذهن قانع کننده است که دور شود

ذهنی که بالاترین آرزویش میتواند این باشد که

نیازی به بدن نداشته باشد

تا به هرچه میخواهد فکر کند

بدون این که نیازی به تامین نیاز های بدن باشد

 

آرزوی ذهن کودکانه این است تا هر کاری که میخواهد انجام دهد

 

  • ظریف

یادگاری

جمعه, ۳ اسفند ۱۴۰۳، ۰۳:۱۵ ق.ظ

شخصیتی که درونش هستم گرفتار بند و افساره

افسار ها با اصرار به شخصیت باز نمیشه

اون ها با غیر عادی بودن درست میشه

عادت رو به کنار گذاشتن

تصادفی بودن

آن چیزی که از بقیه در ذهن دارم

به کسانی که احساس نزدیکی میکنم

همه و همه با هم و بدون هم

باید از ه باز بشن

و هر کدام جداگونه برسی بشه

و بعد با هم بررسی بشه

در جمع، دوتایی، چند تایی، از دور، در فاصله ای از یک اتاق

او صدای وجدان من شد

کسی که احساس میکردم اشتباه است

صدای وجدان در یک قدمی صدای خداست

و اکنون که رفته نمیتوانم به اون دستیابم

بخشی از او که من است 

بخشی از من که برای فهمیدن او، به او تبدیل شد

و دیگران مرا دیدند در حالی که او بود که از درون من به بیرون خودش را نشان میداد

زخم سرخ رنگی بر روح من

با نشان دادنش به بیرون کم کم از زندانش آزاد شدم

اکنون من هستم

بدون او

ولی با من بدون او تفاوت بسیاری دارم

تفاوتمان این است که در جریان گذراندن آنچه او به من میداد از وجودم

دوست داشتنی که او به من داشت را آموختم

با دوست داشتن دیگران

  • ظریف