نوشته های من

از تجربه ی انسان بودن

نوشته های من

از تجربه ی انسان بودن

نوشته های من

به شکل زیبایی تصادفی
https://www.instagram.com/mehdtr/

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

سهیل

جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۰۷ ب.ظ

سلام

راستش من خودم معمولا بی قانونی رو دوست ندارم و خیلی رو رعایت قوانین پافشاری میکنم

ولی یه چیزایی از یکی از دوستای قدیمم هست که میخواستم بگم و توشون زیاد قوانین جایی نداره.

این بنده خدا یه مدت خیلی زیادی بقل دستیم بود تو دبیرستان. 

آدم باهوشی بود حقیقتا و ازون آدمای باهوش که هیچی و دقیقا هیچی درس نمیخونن

زمانی که سرگروه درس فیزیک بودم یادم نمیاد یک بار همورک بنویسه و همش یا کپ میزد یا کلا برای یکی دیگه رو تحویل میداد

انقد با هم رفیق بودیم که یه زبون نوشتاری رمزی هم داشتیم با دو نفر دیگه از بچه ها.

توی گچ سوزن ته گرد گزاشتن و تراشیدن گچ به شکل های مختلف هم که خیلی متداول بود

انقدر پیش هم بودیم که یه سری شوخیا بود که جفتمون همزمان به ذهنمون میرسید و مثلا با نگاه کردن هم میتونستیم تشخیص بدیم یا از کنایه های خیلی بی ربط استفاده میکردیم که کس دیگه ای نفهمه.

هیچی امشب یه پرچم ایران دیدم یاد یکی از حرکتای این رفیقم افتادم. یه بار (من باهاشون نبودم) مثلا 2-3 شب از یکی از این میله پرچمایی که پرچم ایران روشه و تو خیابونا نصب میکنن و خیلی بلنده بالا رفته بودش و پرچم ایرانه رو برداشته بود برده بود تو اتاقش زده بود... پرچمه انقدر بزرگ بود که یه دیوارو گرفته بود.

خیلی آدم احمقی بود و کارای احمقانه ای میکرد و من خیلی دوس داشتم این کاراشو

یه بار نزدیک بود این حرکتای احمقانه اش منو ضربه مغزی کنه (البته با مشارکت خودم بود). اینجوری بود که دو نفر روبروی هم وای میستن و دستاشونو به هم میدن و یه نفر بین دستاشون وای میسته. تجسمش شاید سخت باشه حال عکس گزاشتن رو ندارم. بعد یه جوری با دستاشون طرف رو میچرخونن که 360 درجه میچرخه و دوباره میاد سر جاش.

میتونید تصور کنید که اون وسطیه من بودم و 270 درجه چرخیدم و با پشت سر محکم خوردم زمین.

یه لحظه تصویری که از چشمام میگیرم سیاه و سفید بود و همه چی صحنه آهسته و بدنم از شوک فلج شده بود و نمیتونستم هیچ کاری کنم! یهو ترس رو تو چشم 4-5 نفری که بودن تو کلاس دیدم و خودمم حس کردم تموم شد ولی خب چند دقیقه بعد اوکی شدم و سرم ورم کرد و بعدش خوب شد... خوبه زنده ام هنوز

دیگه این که دوستم سال پیش دانشگاهی رفت انگلیس و الان 5 ساله ندیدمش :( و به زور 6-7 بار فقط حرف زدیم با هم ...

همین... یه مشت از خاطرات بی ربط که یهو زنده شدن بود :)

-----

علی یه رفیق داره اسمش حسنه ، عین سهیله و هر وقت میبینمش یادش میفتم ...

  • مهدی خالی

نظرات (۱)

😂😂😂😂 یادش بخیر، داداش ٤٥٠ درجه چرخیدی، فکر کنم اونقدر هیجانی شدی accelerometer_et اررور داده 🤣 جزو ترسناک ترین لحظات زندگیم بود، مرسی که زنده ای 😅
پاسخ:
خخخخخخ
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی