نوشته های من

:)
نوشته های من

Do you dream about being interlinked?

interlinked

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

شبیه سازی

سه شنبه, ۱۰ فروردين ۱۴۰۰، ۰۶:۳۹ ب.ظ

 

سلام

 

بازی Sims رو کردید؟ فکر میکنم یکی از بزرگترین موهبت های زندگیم انجام دادن بازی هایی شبیه این بود

 

فکر کنید میخواستید یه بازی درست کنید شبیه این، که توش یه سری شبیه سازی آدم هستن که تو یه دنیای مجازی دارن زندگی میکنن و با محیط اونجا تعامل دارن.

فکر کنید میخواستید از بازی sims که شما بیشتر وقت ها بهشون دستور میدادید چی کار کنن یه قدم برید بالاتر و بهشون کمک کنید آگاه تر بشن.

چجوری میشه همچین کاری کرد؟ وقتی که نمیخواید خودتون شخصا دخالت کنید وسط بازی. میخواید خودشون برن جلو و خودشون رو بکشن بالا. 

تا جایی که متوجه بشن وسط یه بازی هستن. تا جایی که متوجه بشن شما خلقشون کردید.

 

تا جایی که متوجه بشن شما چجوری زندگی میکنید و از جنس چی هستید و فیزیک دنیایی که توش هستید چجوریه.

 

کار زیبایی که میشه کرد اینه که یه کاری بکنید که دنبال دلیل بگردن. دنبال چرایی اتفاقات بگردن. همینجوری با بازی پیش نرن و فقط تو لحظه حال باشن. یکم دقت کنن که چرا مثلا دیروز یه چیزی بود فردا یه جور دیگه شده.

 

اولین چیزی که پیش میاد احتمالا اینه که مسائلی مثل شب و روز رو میفهمن و به تکرارش میرسن. میفهمن یه الگو تو روشنایی دنیاشون وجود داره. بعد اگه براشون فصل ها رو طراحی کرده باشید که فکر میکنم sims 3 یه همچین قابلیتی داشت به فصل ها آگاه میشن و تکرار میبینن. ولی شما به عنوان یه خالق باید به این الگو ها بسنده نکنید. وقتی مغزشون توانایی تشخیص این الگو ها رو داره باید الگو های بیشتری براشون بزارید و درون الگو ها الگو بزارید و الگو در الگو در تکرار در تکرار خود تکرار شونده توی این بازی طراحی کنید - فرکتال- . این که عمق این دنیای "فرکتالی" رو چقدر تعیین کنید دیگه محدودیت خودتون رو نشون میده. مثلا تو این شبیه سازی ای که هستیم عمق فرکتال ها خیلی زیاده.

https://www.youtube.com/watch?v=pCpLWbHVNhk

 

وقتی این موجود تکرار ها رو ببینه دنبال یه دلیل میگرده. دنبال این میگرده که چی شده که هر روز یه چیزای مشخصی میاد جلوش. 

فکر کردن به همچین چیزایی تو دنیای ما باعث شده فیلم هایی مثل Trueman show یا The Matrix triology رو داشته باشیم.

 

و موجوداتی که به این موضوع آگاه میشن هم ممکنه چند حالت پیش بیاد براشون.

اگه خیلی متوجه به هم پیوستگی همه چیز بشن دیگه نمیتونن درست تو این دنیا کار کنن و گرفتار اسکیتزوفرنیا میشن. که یعنی آگاه شدن و گیر کردن پشت کد های این دنیا.  

یا پیامبر میشن، که میتونن به اون موجود بالاتر دسترسی پیدا کنن و یه چیزی برای مردم کم فهم تر از خودشون بیارن و مردمم نفهمن چی میگن.  

هنرمندهای Visionary میشن مثل Alex Grey که میرن اون بیرون سرک میکشن و یه چیزی از اون بالا میارن پایین.

ممکنه کارگردان بشن و حقیقتی رو که دیدن به واقعی ترین دنیای خیالی که میتونید تو این دنیا درست کنیم که یه فیلم باشه تبدیل کنن. مثل همین فیلم ماتریکس و ترومن شو. 

 

 

همه چیز به این برمیگرده که آدم چقدر توجه کنه به اتفاقاتی که هر روز میفته. چقدر رو خودش و دنیای درونش مدیتیت کنه و چقدر در سوراخ خرگوش بره جلو.

 

 

  • مهسایه

نظرات (۳)

بازی باحالی به نظر میاد O_o

یعنی واسشون الگو مشخص میکنین اونا هم همون کارو انجام میدن ؟

خب به چه دردی میخوره ؟ :")

پاسخ:
بازی اینجوری بود که مثلا یه سری شخصیت درست میکردین و براشون خونه میساختید و وسایل خونه میخردید و میرفتن سر کار و پول در میوردن و بچه دار میشدن و ... 
این وسط هم شما بهشون میگفتید الان گشنته برو غذا بخور الان خوابت میاد برو بخواب. خودشونم یه بخشیش رو انجام میدادن. 
ولی بازیش اینطوری که گفتم نبود. آگاهیشون اضافه نمیشد صرفا برای بازی بود.
باحاله. تقریبا همون قدر بدرد میخورد که زندگی بدرد میخوره. چون تو دنیای اونا زندگی میکردیم. 

ممنون بابت توضیحات !

پاسخ:
:)

سلام

به موضوع بالا مربوط نیست، ولی می‌خواستم بدانم در مورد همه‌خدایی اطلاع دارید؟ اگر ندارید و به این موضوع علاقه دارید در موردش بخوانید درسگفتارهای اسپینوزا آقای سروش دباغ و فصل عقلگرایی در فلسفه غرب بخش اسپینوزا در انجمن آگورا مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.

در خصوص بازی هم در کودکی این بازی را انجام می‌دادم ولی حقیقتش برام جذاب نبود.

حالا با دیدن این بازی و پست شما یاد دو موضوع افتادم:

1.شیطان فریبکار دکارت

دکارت شیطان فریبکار را چنین توصیف کرده است:

بنابراین من نه یک خدای برتر خوب و سرچشمهٔ حقیقت که یک شیطان نابغه را تصور می‌کنم. شیطانی که به همان اندازه‌ای که هوشمند است، توانا نیز هست و تمام تلاشش را می‌کند تا من را گمراه سازد. من فرض می‌کنم که بهشت، هوا، زمین، رنگ‌ها، شکل‌ها، صداها و همهٔ چیزهای بیرونی چیزی جز بازی‌های فریبکارانه در رویاهای من نیستند؛ دام‌هایی در راه ساده‌لوحی من. من فرض می‌کنم که دستی ندارم، چشمی ندارم، گوشتی ندارم، خونی ندارم، حسی ندارم، اما با این وجود به اشتباه به این باور رسیده‌ام که همهٔ این‌ها را دارم. من قاطعانه در این تعمق خواهم ماند و حتی اگر از دایرهٔ قدرت من خارج باشد که هیچ حقیقتی را دریابم، مطمئناً این توانایی را دارم که قاطعانه موافقت خودم با این اشتباه را حفظ کنم، مبادا که این فریبکار هرچند قدرت‌مند و نابغه بتواند اثری بر من داشته باشد.

2.مغر در خمره پاتنم

تصور کنید که روزی دانشمندی دیوانه، مغز ما را از جمجمه خارج کند و آن را در ماده‌ای مغذی قرار داده و زنده نگه دارد. آنگاه به وسیله سیستم کامپیوتری پیچیده‌ای، این توهم را ایجاد کند که زندگی ما همچنان به صورت عادی ادامه دارد.

 

متافانه زبان انگلیسیم خوب نیست، در یوتوب منابع زیاد هست حتی کلاس‌های درس دانشگاهی در خصوص این موارد ...

پاسخ:
سلام جالب بود مرسی.
منم با این که خدا مثلا یکی مثل یکی از دنبال کننده های این وبلاگ هست و یه شخصیت داره که من ازش جدا هستم خیلی موافق نیستم. چون بنظرم خیلی ساده انگارانه است. خدا باید همه چیز رو شامل بشه و چیزایی مثل همه خدایی باید اصولا جزو اولین چیزایی باشن که هر کسی به قضیه فکر کنه متوجه بشه. چون اگه من از خدا جدا باشم خدا رو محدود کردم. همه چیز باید خدا باشه و خدا توی خودش منو آفریده و داره تو خودش عمیق تر میشه با آفرینش من. 

مثل میدیتیشن که چیزی به بدن من اضافه نمیکنه ولی توی خودم بیشتر فرو میرم اینم همینجوریه. مدیتیشن خدایی ترین کاری هست که میتونیم کنیم. این که زیر پوست و فکر و آگاهی خودمون بریم و ببینیم چی میاد بالا. 

تصوری که از خدا دارم و تو ذهن منه در حال مدیتیشن کردن دنیای منو تو خودش به وجود اورده و از چشمای من داره بقیه این قسمت از وجود خودش رو که این کره زمین و لپتاپم و شما باشید رو تجربه میکنه. در نهایت هم انقدر این ایده رو پیشرفت میده و انقدر اتفاقای جالب که یکیش همین آگاه شدن آدما باشه رو بوجود میاره که برسیم به جایی که دقیقا عین خودش بتونیم فکر کنیم. بتونیم عین خودش یه اکتاو بریم بالاتر و توی خودمون رو بگردیم.

دکارت هم جالب میگه. برگردیم به خودم، من با جدا کردن خدا و شیطان خیلی موافق نیستم. 

شیطان بیشترین شناخت رو از خدا داشت و میدونست هر کاری کنه در جهتی هست که خدا میخواد. چون نمیشه جزوی از یه چیزی بود و بر خلاف خواستش تصمیم گرفت. هر کاری هم انجام بشه در جهت تکامل ماهاست. شیطان این رو میفهمید و اون تصمیم رو گرفت چون اگه اون تصمیم رو نمیگرفت هیچ دو قطبی ای بوجود نمیومد و این دنیا شکل نمیگرفت. این دنیا بخاطر این وجود داره که دو قطبی ها وجود دارن و نیاز داریم یگانگی رو متوجه بشیم. هر وقت یگانگی رو بتونیم برای خودمون حل کنیم اسلام و تسلیم واقعی داریم و میدونیم که هر کاری کنیم درسته و فقط باید حواسمون به عواقبش باشه. تنها کاری که باید کنیم تلاش کردنه. که جلو ببریم قضیه رو. بنظرم دکارت هم اونجوری به شیطان اعتقادی نداره. بیشتر متوجه این شده که این چیزی که جلومونه الکیه. یکی از دوگانگی های دیگه ی این دنیا اینه که ماها فکر میکنیم تو دنیای درونمون گیر افتادیم. درک کردن یگانگی یعنی متوجه بشیم که جزوی از نظام هستی هستیم و یکی هستیم با همه ی ستاره ها و سیاره ها و آدمای دیگه. این مرز دنیایی که وجود داره الکیه. 

در مورد اون مغزه هم آره چرا که نه. اگه دوست داریم ازین مدل زندگی ها داشته باشیم خیلی هم خوبه. ولی کسی که بره دنبال اصل کاری میبینه که برگشتن به خاک اصلی ترین کاریه که باید بکنیم و بیخودی زنده موندن فقط درد کشیدنه. تنها کاری که باید بکنیم اینه که نقشمون رو درست بازی کنیم و تاثیرمون رو روی تکامل بشریت و فرهنگ و ساختار زندگی آدما بزاریم و به نوبه خودمون یه عملی کرده باشیم. وگرنه انقدرا هم زندگی مهم نیست که فکر میکنیم. ن
ماها درگیریم الکی.