نوشته های من

از تجربه ی بودن

نوشته های من

از تجربه ی بودن

نوشته های من

به شکل زیبایی تصادفی

Instagram
www.instagram.com/mahdi.tu.ra

Drafts from a drifter/ English
ticheart.blogspot.com

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

داغ ننگ!

جمعه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۰۶ ب.ظ

 

سلام

 

کتاب The Scarlet letter (داغ ننگ) رو نخوندم. ولی اسمش رو دوست دارم. موضوعش رو یکم میدونم.

یه همخونه داشتم اسمش اسکارلت بود و وقتی از خونمون رفت، یه بار براش یه نامه اومد و براش بردم و رفتم کلا یه سری هم به خودش و گربش بزنم و بهش گفتم اینم Scarlet's letter! (ترجمه لغت به لغت نامه ی اسکارلت، هار هار هار :/ بدون توجه به موضوع کتابه البته :)) )

 


تو 3-4 روز اخیر هم یه اتفاقاتی افتاد که فکر کنم خدا تصمیم گرفت یه کاری بکنه که یادم نره. 

من بعضی وقتا یادم میره هرچقدر هم به یه سری افراد نزدیک باشم، بازم تو این دنیا تنهام. این دفعه خیلی بد یادم رفته بود و واقعا حس میکردم تنها نیستم. 

خدا هم بلده درس بده. همون روز،

 

اول از همه مشخص کرد برام که با وجود نزدیک ترین دوستا، هیچ کسی به جز خودش واقعا برام وجود نداره. و واقعا وجود نداره، 

 

دوم این که داشتم چای درست میکردم و دستم از روی بخار کتری برقی رد شد. و گرمای میعان بخار آب خیلی خیلی زیاده و یه لکه ی خیلی خوب روی دستم انداخت و الانم یکم تاول زده.

 

خلاصه که اینم داغی بود که یادآوری برام باشه هر وقت یادم رفت. گفتم اسم این پست رو بزارم داغ ننگ که از اسم فارسیشم استفاده کرده باشم یه بار تو زندگیم!

 

شایدم یه روز کتابشو خوندم!

 

یکی میگفت ازوناس که اعصاب میخواد خوندنش.

  • ظریف

پیک

پنجشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۳۹ ب.ظ

سلام

 

میگن که یه نمایش موزیکالی بوده که وقتی مردم میرفتن توش، وقتی به نقطه ی اوج نمایش میرسیده حضار میتونستن یه لحظه رو تجربه کنن. ازون لحظه ها که انگار چند کیلوولت برق از بالای کله ی آدم به پایین ستون مهره هاش وصل میشه و موهای دست تا پا سیخ میشه. لحظه ای که انگار مرز بین خودشون و خالقشون از بین میرفته و نور خالق رو مستقیم دریافت میکردن. و تو اون لحظه میفهمیدن چرا تو این دنیا اومدن و هدف از آفرینششون رو میفهمیدن. میفهمیدن که هر چیزی که تا اون لحظه تجربه کردن، خوب یا بد، آسون یا سخت، هر تصمیمی که گرفتن، درست یا غلط، زشت یا زیبا، منتهی به اون لحظه شده. لحظه ای که توش احساساتی رو تجربه میکردن که با چشم های باز یا بسته میتونستن درخشش آفریننده رو حس کنن. یه لحظه که به صندلی هاشون میخ کوب میشدن و گذر زمان رو حس نمیکردن. یه لحظه ی کوتاه که به اندازه ابدیت طول میکشیده. 

یه لحظه که بعد اون آدما حس میکردن هدف از خلقتشون کامل شده و اگه اون لحظه زندگی رو ترک کنن غصه ای نمیخورن و راضی اند. 

-----------------

 

میگن اگه زندگی رو درست آدم انجام بده، یه زمانی میرسه که همه ی آهنگ ها و همه ی شعرا در مورد خودش میشه. اون موقع است که هدف از آفرینشش رو میفهمه!

این نمایش یه جوری طراحی شده بوده که اون لحظه رو درست میکرده.

 

----------------

 

ببینیم کی میرسه اون زمان! شاید یک نفر دیگه ازین نمایش ها درست کرد!

 

  • ظریف

زیر باران

سه شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۰۵ ب.ظ

سلام

 

این آهنگ آقای عصار که بخشی از شعر سهراب سپهری رو میخونه رو خیلی وقته گوش میدم ولی همیشه دوست داشتم بدونم منظورش دقیقا چیه. حالا میخوام بنویسم ببینم میتونم؟

https://www.bibakmusic.com/25595/music-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86.html

 

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
چترها را باید بست زیر باران باید رفت

سهراب سپهری داره از یه دیدگاه دیگه حرف میزنه که باید اونجوری ببینیم. انگار که بقیه رو میبینه که اونجوری فکر نمیکنن و بهشون میگه چشم ها را باید شست. حالا شستن چشم دوتا معنی میتونه داشته باشه. یه بار شستن لنز های دیدمون نسبت به دنیا و پاک کردن دیدگاهمون. که مثبت نگاه کنیم و بدون شیله پیله. دوم این که با اشک میشه چشم ها رو شست. اشک وقتی میاد که آدما زیاد حس کنن. آدم میتونه از حجم زیاد درک زیبایی و غم و ... اشک بریزه.

میگه بدون چتر زیر باران باید رفت. بدون چتر زیر بارون رفتن چند تا چیز رو میگه. اول این که خیلی آدم حس میکنه بدون چتر، خیس شدن با لباس چیزی نیست که زیاد پیش بیاد. همزمان حس خیسی و سردی و چسبیدگی لباس به تن و ترس از سرماخوردگی و گرمای بارون و عدم توجه به اون حس درونی که کلا از خیس شدن خوشش نمیاد و  ... خیلی حس های زیادی تو زیر بارون بدون چتر هست. داره دعوت میکنه به حس کردن

 

فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

فکر میکنم منظورش اینه که وقت زیاد تری رو باید تو شرایطی مثل زیر بارون که پر از حس هست باید تنهایی و با همدیگه سپری کرد. چون بیشتر حس میکنن همه. درد آدما رو تو حس نکردن میبینه.

 

دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست

تو قبلی  داشت میگفت تنهایی و چند تایی زیر بارون برید، اینجا دوتا کیس دو نفره هم میگه.

 

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

عدم دلبستگیش رو به مال و منال دنیا میگه. انگار که داره میگه من بلدم حس کنم و زندگی کردن رو تو حس کردن میدونه. حالا مهم نیست کجا باشه، هر جا که باشه که آسمون داشته باشه میتونه حس کنه و زندگی کنه. 

رو این بخش دومش خیلی فکر کردم که چرا میگه پنجره فکر هوا عشق، بعد میگه زمین مال من است. حسم اینه که آسمون رو که برای خودش کافی میدونه ولی از اون طرف هم از زمین همین که 

یک پنجره داشته باشه که بغلش نشسته باشه و دفترش دستش باشه و شعرش رو بنویسه

فکر که بتونه عشقش رو به متن تبدیل کنه

هوا که نفس راحت بکشه و اون یکی هوا که جهت دهی اولیه ای به عشقش باشه

و عشق که صدای قلبش باشه

رو از زمین کافی میدونه و میگه این 4 تا رو هم دارم و کافیه.

 

یه عدم تعلق خاصی از دنیا رو تبلیغ میکنه و دلیلشم داره میگه. میگه که چیزای دنیا به آدم حس نمیدن و هدف از زندگی حس کردنه. دلیل عدم تعلق من اینه که این چند تا رو دارم و دیگه چیزی لازم ندارم! 

  • ظریف

قیافه غلط انداز

سه شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۳۳ ب.ظ

سلام

 

من خودم ازون کسایی ام که در نگاه اول آدما شک میکنن که قراره کلاه بزارم سرشون یا مثلا بلایی سرشون بیارم. به قولی قیافم غلط اندازه. 

قدیما خیلی برام سوال بود برای کسی مثل خودم که بنظر خودم آزارش به مورچه هم نمیرسه چرا خدا باید قیافه "غلط انداز" انتخاب کرده باشه.

ولی کم کم که گذشت متوجه شدم. 

کسی که دلش سریع به رحم میاد مستعد اینه که خیلی بلا ها سرش بیاد. خیلی ممکنه که راحت سرش کلاه بره و مستعد اذیت شدن توسط بقیه است. همونطور که نرخ اذیت شدنم توسط بقیه از دوران راهنمایی به بعد که بخاطر این که چشمام ضعیف بود یه اخمی همیشه تو صورتم اومد خیلی کمتر و کمتر شد. تو زمان دانشگاهم که کلا آدمای خوبی دور و برم بودن اکثرا که واقعا دوران راحتی بود برام.

 

آدمایی هستن که ارزش خودشون رو تو مسخره کردن و خندیدن به بقیه و کوچیک تر کردن اونا میدونن و این آدما زندگیشون از راه ضربه زدن به بقیه میگذره. الزاما آدمای بدی هم نیستن. این از insecure بودن یا به زبون خودمون، این که احساس امنیت از شخصیت و وجود خودشون ندارن میاد. لازم دارن که خودشون رو هر چند وقت یه بار به خودشون و بقیه ثابت کنن وگرنه دچار تزلزل میشن. ساده ترین راه هم برای اثبات با ارزش تر بودن، بی ارزش تر کردن بقیه جلوی جمع هست. 

 

دلیل این که بعضی بچه ها تو مدرسه کلا وحشی تر هستن و بیشتر بقیه رو اذیت میکننم دقیقا همینه. بخاطر مشکلات درون خونوادشون احساس عدم امنیت میکنن و احساس "خشم" رو نشون میدن. خشم یه احساسیه که به قولی جزو احساسات ثانویه هست. یعنی اصولا مستقیم کسی خشمگین نمیشه. خشم از فوران استرس میاد. استرس هم به این معنیه که فشاری از یه طرف رو کسی باشه. حتی ممکنه یه نفر از محبت زیاد خشمگین بشه. کاری نداره برید یه ربع یکی رو بغل کنید و ببینید که کم کم اذیت میشه و اگه خوب وایسید آخرش خشم رو میبینید. حالا اون بچه هه هم بخاطر استرس زیاد تو خونواده سطح تحملش کمه و یکم استرس ممکنه احساساتش رو اشباع کنه و خشمگینش کنه. 

احساسات از یه طرف دیگه هم ممکنه سر ریز بشه و اونم گریه است. که مدل خیلی آروم تریه.

 

حالا برگریدم سر مطلب اول،

آدمایی که زیاد هدف اون مدل آدما قرار میگیرن، خود به خود شروع میکنن یا خودشون رو کت و کلفت تر میکنن، مثل گنده کردن بدن، یا این که خدا چشمشون رو ضعیف میکنه که بیشتر اخم کنن یا چیزای دیگه.

مثلا تقریبا هممون این آدمایی که خیلی خیلی گنده هستن و بدنسازی میکنن رو دیدیم. معمولا وقتی تو زندگی عادیشون مصاحبه میکنن خیلی ملوس بنظر میان و اصلا اون شکلی که آدم فکر میکنه که آدمای عصبانی ای هستن و به همه چیز راحت آسیب میزنن نیستن. دلیلش همینه. 

 

اون آدمایی که بزرگی خودشون رو تو آسیب زدن به بقیه میبینن معمولا آدمای ضعیفی هستن در درون و پوچ هستن. همین ظاهر ترسناک میتونه به بقای آدمایی که هدف های آسونی هستن کمک کنه! 

تو شرکتمون انصافا کسی جرات نمیکنه با من شوخی کنه در حالی که با همشون مهربونم. اخیرا هم فهمیدم موهام رو عقب بدم ترسناک تر هم میشم. 

 

آدم فکر میکنه اخلاقیات تو این غربی ها خیلی بهتره ولی "بعضیاشون" خیلی راحت همدیگه رو مسخره میکنن و به هم تیکه های ناراحت کننده میندازن. بدون توجه به احساسات طرف مقابل. و مثل ایران نیست که همه پشت سر هم حرف بزنن و کسی که اون رفتار رو داره برای خودش همیشه هم اون نفر این رفتار رو میتونه داشته باشه و کسی چیزی راجع بهش نمیگه.

 

که جالبه.

دلیل خیلی چیزا رو آدم خیلی طول میکشه تا بفهمه.

  • ظریف

منطق و عشق

سه شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۹، ۰۷:۰۹ ب.ظ

سلام

 

یکی از چیزایی که زیاد تو دنیا میشه مثال هاش رو دید اینه که اگه توی ابعاد کوچیک یه قانونی پیدا میکنیم، توی ابعاد بزرگ هم یه قانونی معادلش پیدا میشه که همون قضیه معروف As above so bellow هست.

 

 

 

مثلا همون جوری که تعداد بیشمار فوتون های نور از خورشید به زمین میان و بهش انرژی میدن و ماها از توش در میایم، که خورشید نقش پدرمون رو داره و زمین مادرمون هست، معادلش اون بیشمار اسپرمی هست که یدونه تخمک رو بارور میکنن و تو ابعاد کوچیک بین انسان ها اتفاق میفته. البته این عکسه برای باد خورشیدیه که به سمت زمین میاد و تو میدان مغناطیسی زمین منحرف میشه. ولی منظورم رو میرسونه.

که یه مثال جالبه که چرا به زمین میگیم mother earth و چرا خدا به خورشید تشبیه میشده.

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست

که عرفا به عنوان معشوق از خورشید و شمس و ... استفاده میکردن. که نماد کامل بودن و معشوقه و معشوق به سمت اون میره. چون یه قطره کوچیک از وجود خورشیده که زمین رو بارور میکنه و به ماها انرژی میده و زنده امون میکنه.

و یه چیز دیگه هم که قشنگش میکنه اینه که به خورشید نمیشه نزدیکم شد. مثلا زمین تو فاصله 150.000.000 کیلومتری خورشیده و فکر میکنم خفن ترین پروب مطالعه خورشید به اسم هلیوس 2 تو فاصله 47.000.000 کیلومتری قرار گرفته. البته کاوش گر پارکر تو 2025 خیلی نزدیک به سطح خورشید میشه. ولی در کل مشکل اینه که لامصب خیلی داغه و چیزی که نزدیکش میشه باید بتونه خیلی گرما دفع کنه وگرنه ذوب میشه. مثلا این کاوشگر اگه اشتباه نکنم با سرعت زیادی میچرخه و یه لحظات کوتاهی به سمت خورشید نشونه میگیره که بتونه بررسیش کنه.

که شاعرا و عرفا هم نزدیک شدن به خدا رو مثل نزدیک شدن پروانه به شمع تشبیه میکردن که فنا میشه توش و جزغاله میشه. خودش هیزم شعله میشه یه جورایی. 

 

کیست هیزم مسکین که چون فتد در نار

بدل نگردد هیزم به شعله شرری

 

ستاره‌هاست همه عقل‌ها و دانش‌ها

تو آفتاب جهانی که پرده شان بدری

 

جهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموز

اثر نماند از او چون تو شاه بر اثری

 

کیم بگو من مسکین که با تو من مانم

فنا شوم من و صد من چو سوی من نگری

 

کمال وصف خداوند شمس تبریزی

گذشته‌ست ز اوهام جبری و قدری

 

آره ازین جور چیزا.

 

حالا ازینا که بگذریم یکی دیگه از چیزایی که خیلی دوست دارم به هم نرسیدن کوآنتوم و نسبیت عامه. 

نسبیت عام، توی فیزیک، قانونیه که جاذبه رو توصیف میکنه و میگه که جاذبه از خم شدن ساحتار فضا-زمان دور یه جسم سنگین بوجود میاد.

که این انیمیشن رو احتمالا زیاد دیدید:

 

 

که داره میگه که اون سیاره هه برای این دور اون ستاره میچرخه که اون ستاره بخاطر جرم زیادش عین یه چیز ارتجاعی مثل Trampoline فضا رو خم کرده و اون جسم راه دیگه ای نداره و اینجوری میچرخه دورش.

اینا باعث میشه که نسبیت عام بهترین شیوه ی توصیف فیزیک توی مقایس های بزرگ بشه. مقایس های ستاره ای و اجرام سماوی مثل رفتار سیاه چاله ها و ستاره های نوترونی و ستاره های معمولی و ... .

 

از اون طرف ما فیزیک کوآنتوم رو داریم. برای توصیف طبیعت تو مقیاس کوچیک. 

 

 

که این عکسه هم عکس کولی بود چون داره مثلا دو تا ذره رو نشون میده و توش نشون داده که الکترون دورشون به شکل یه ابره نه یه ذره و اون خطای شکسته هم نمودار های فاینمن هستن که رفتار ذره ها رو نشون میدن با هم. که 3 تا نیروی دیگه ی طبیعت رو توصیف میکنن که هسته ای ضعیف و هسته ای قوی و الکترومغناطیس باشه

 

علما سعی کردن این گرانش رو با کوآنتوم جمع کنن یه جا و نتونستن هنوز. چون ریاضیاتشون با هم سازگار نیست و چقدر قشنگه که سازگار نیست.

چون که گرانش، قانون عشق بین اجرام بزرگه سماویه

مثلا توی هر کهکشانی معمولا یه سوپر-سیاه چاله وجود داره که همه ستاره ها دارن دورش میچرخن

 

 

اون وسط معمولا یه super-massive-blackhole یا سیاه چاله خیلی سنگین وجود داره که کل این داستان که شاید 100 میلیارد ستاره کوچیک و بزرگ باشن دورش میچرخن، که یه جورایی سمبل طواف ستاره ها دور یه ستاره است که به کمال خودش رسیده و تو خودش له شده و فضا و زمان رو خم کرده و ... . عین طواف دور کعبه که ماها میکنیم که دور یه چیز سیاه میچرخیم که نماد خداست.

 

 

و این عشق == جاذبه ی اون سیاه چاله است که اینا رو دور هم نگه داشته.

این عشق بین پدرمون خورشید و مادرمون زمین هم هست. جاذبه و عشق مادرمون هم ما رو روی زمین نگه داشته.

 

از اون طرف کوآنتوم زبون توصیف جزییات کوچیک این دنیاست. زبون فکر کردنه. زبون منطقه. و جالب اینه که تهشم به یه جاهایی میرسه که منطق خود آدم کار نمیکنه و چیزای عجیبی رو باید قبول کنه. مثلا یه پارامتر که وقتی اندازه گیری میشه میتونه "بالا" یا "پایین" باشه، تا وقتی که اندازه گیری نشه همزمان هم بالا است هم پایینه. یعنی تا وقتی اندازه گرفته نشده دوگانگی ای وجود نداره. یگانه است. راجع به همه چیز این حرف رو میزنه.

 

و این دوتا همونجوری با هم جمع نمیتونن بشن که منطق و عشق روی سیاره زمین با هم جمع نمیتونه بشه (فعلا!)

 

و چقدر قشنگه که سال پیش اولین عکس رو تونستیم از یه سیاهچاله بگیریم.

 

 

بالاخره زورمون رسید که یه ستاره که به کمال رسیده رو ببینیم!

سیاه بود :)

 

البته تو کوآنتوم هم ذره ها عاشق همدیگه میشن. بهش میگن entanglement ولی هنوز خیلی راجع به مکانیزمش نمیدونیم و نمینویسم. اون موقع که بفهمیم چجوری کار میکنه احتمالا یه سری مشکلاتمون حل بشه.

 

  • ظریف

عصا هه

جمعه, ۲۷ تیر ۱۳۹۹، ۰۵:۴۸ ب.ظ

 

سلام!

http://mostfet.blog.ir/1396/12/12/%D8%B9%D8%B5%D8%A7

من شاید 4-5 سالم بود داشتم با مادربزرگم تو کوچشون راه میرفتم. یهو یه پیرمرد دیدیم که ازین عصا ها داشت.

به مادربزرگم گفتم که من پیر شدم ازین عصا ها برام میخری؟ 

کلی خندید و یادم نیست چی گفت. ولی بعدا ها فهمیدم که اصولا وقتی که من پیر بشم نخواهد بود. تازه اون موقع اصلا نمیدونستم خیلی زود تر از این که پیر بشم از پیشمون رفته. 

چند وقت پیش رفته بودیم دست دوم فروشی آت و آشغال تزیینی و کتاب بگیریم. کتابا مخصوصا خیلی ارزونن و چشمم به این عصاهه افتاد و برای خودم خریدمش! 

این گلا هم دیروز حراج خورده بود خریدم :) خوشگلن.

 

---

جالب ترین بخش اینه که صاحب قبلی این عصاهه قطعا الان مرده و عصاش دست من افتاده :/ 

  • ظریف

خرچنگ های مردابی

چهارشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۹، ۰۶:۱۰ ب.ظ

سلام

 

این آهنگ خرچنگ های مردابی حبیب رو احتمالا شنیدید:

https://music-fa.com/download-song/3025/

 

خیلی وقته که این آهنگ وارد زندگیم شده ولی خیلی وقت نیست که دارم فکر میکنم منظورش چیه.

منظورم اینه که شاعر تو چه وضعیت فکری ای بوده که این حرفا رو زده. 

قدیما برام گوش دادنش سخت بود چون یه غروری رو تو آهنگش حس میکردم ولی الان میگم خب نکنه واقعا شاعر اونجایی که میگه

 

رسیده ام به کمالی که جز انا الحق نیست

 

واقعا رسیده بوده و داشته جامعه رو از دور نگاه میکرده. و باید ببینیم حالا که رسیده چی داره میگه. اگه حرف چرت میزنه پس نرسیده ولی اگه حرفش بدم نیست، من خودم بدم نمیاد که حرف دل یکی رو که به کمال انا الحق رسیده رو بشنوم.

 

در این زمانه بی هیاهوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست

اول این که تو ذهن شاعر، زمانه زمانه ایه که مردم به شکل کلاغ هستن. کلاغ سمبل تکرار کردن حرف مفت و بلند بلند حرف زدن همون حرف مفته. حرف زشتی که ارزشی نداره و گوش خراشه ولی کلاغه با غرور تمام سینه اش رو میده جلو و قار قار میکنه. 

مردم رو ناباور و خیال پرست میبینه. مردم رو با ایمان میبینه به یه چیزی که خیالیه و باور درستی پشتش نیست. حالا برای این مردم میخواد حرف دلش رو بگه و براش سواله که تو ذهن این مردم حرفش چه معنی ای پیدا میکنه. انتظاری هم نداره، مثلا منو میبینه که فکر میکردم از رو غرور داره حرف میزنه.


به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

میگه تو جامعه ای که وضعیت اینجوریه، یه کسی که زلال و میخواد راه پاکی رو پیش بگیره چجوری میخواد برای خدا رقص کنه؟ منظورش از رقص هم بنظرم همون رقص آفرینشه که از اون بیگ بنگ تا الان، همه ی سمفونی هستی داره برای خدا میرقصه و ما هم به عنوان یکی از جزیی ترین بخشای این رقصِ هستی هستیم. حالا این میخواد این رقص رو درست انجام بده و دقیقا همونطور که خدا انتظار داره به زیبا ترین شکل رقصش رو انجام بده ولی خب خرچنگ های مردابی جلوش رو میگیرن. 


رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست

توی باغ زندگی داره میبینه که اونایی که رسیده ان چقدر غریب و بی کس میشن. حالا تو اون جامعه، اونایی که رسیده ان باید به پای این باغی بیفتن که میوه های کال رو نگه میداره و میوه های رسیده اش رو زمین میفتن پیش علف های هرز تا بگندن و بپوسن. وقت هم نمیشه که کسی حداقل بچینتشون تا از شیرینی ای که کسب کردن یه استفاده ای بشه. حروم میشن...


رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال دار را برای من کمال پرست

میگه این حرفایی که میزنم از کمال پرستی ام میاد. من بنده ی آدمای کال و علف های هرز نیستم. به سمت خورشید تعظیم میکنم و این حرفا از اینه که به اناالحق رسیدم. این که ماها چقدر از حرفاش رو میفهمیم یا نمیفهمیم مشکل خودمونه.


هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست
به تنگ چشمی نامردم زوال پرست

داره به اون کسایی که ازش متنفرن میگه که هنوزم زنده ام و وجود داشتنم باعث میشه که آدم های زوال پرست که چشم دیدنش رو ندارن از وجودش خوشحال نباشن و خار توی چشمشون باشه


به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست


رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست



***************
شاعر این اثر:
محمدعلی بهمنی
http://shereno.com/post-11936.html

  • ظریف

مشکل زبان

چهارشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۹، ۱۰:۰۹ ب.ظ

سلام

 

تاحالا فکر کردید زبان آدما از چه اجزایی تشکیل شده

ما برای انتقال اطلاعات از تو سرمون تا سر یه نفر دیگه نیاز داریم از زبان استفاده کنیم. زبان یک ابزاره که توی بستر این دنیا کار میکنه و میتونیم موجوداتی به اسم کلمه ها رو بغل هم بزاریم و عین کاشی کاری فکرای تو ذهنمون رو با این کلمه ها پوشش بدیم و بفرستیمشون بیرون.

ولی یه مشکل خیلی کوچیک وجود داره.

وقتی من میگم "یه مشکل خیلی کوچیک وجود داره" 

"مشکل" تو ذهن من یه کلمه است که قراره تو خط های بعدی توضیحش بدم ولی برای کسی که میخونه هنوز معنی ای نداره.

"خیلی کوچیک" تو ذهن من یک صفته که برای این که جمله ام جالب تر بشه اینجوری نوشتمش. در حالی که میدونم مشکل خیلی خیلی بزرگیه. ولی چون هنوز تعریف مشکل رو نگفتم بازم این توضیح که چرا خیلی خیلی بزرگه هم براتون بی معنیه.

"وجود داره"، این مشکل در واقع تو ذهن کسی که داره این متن رو میخونه شاید اصلا وجود نداشته باشه. شایدم وجود داشته باشه ولی حرفم اینه که به احتمال زیاد یه مشکلی که وجود نداشته تو ذهن شما بوجود قراره بیاد.

پس این جمله که "یه مشکل خیلی کوچیک وجود داره" معنیش اینه که : "یه تحلیلی از ساختار زبان تو ذهن من منجر به این شده که حس کنم محدودیتی توی زبانی که استفاده میکنیم وجود داره که شاید بهش خیلی آگاه نیستیم. میخوام براتون این محدودیت رو مطرح کنم و سعی کنم برای شما هم واضحش کنم."

 

یعنی مشکل اصلی اینه که معلوم نیست پشت کلمه ها چه معنی ای هست. کلمه ها توی طرف گیرنده معنی میشن.

 

خلاصه این حرافی ها اینه که چیزی که تو ذهنمونه وقتی برای یه نفر دیگه داریم یه موضوعی رو توضیح میدیم با احتمال خیلی خیلی کمی به اون شکلی که میخوایم تو ذهن طرف مقابل شکل میگیره و وظیفه نویسنده اینه که بجای نوشتن جمله های کوتاه که مستقیم به هدف بزنن، مثل این که "یه مشکلی وجود داره" باید یه داستان بچینه تا بتونه عین یه مجسمه ساز که مجسمه رو از تو سنگ میتراشه، از این فضای سفید و خالی تو ذهن خواننده بتونه اون فکری که میخواد رو درست کنه.

 

و اینا رو گفتم که بگم این که تصور کنیم همون چیزی که تو ذهنمونه تو ذهن طرف مقابل هم هست، که عامل خیلی سو تفاهم هاست، کار خیلی اشتباهیه و اثباتش هم همین متنی که دیدیم. که یه جمله ی کلی و ساده نمیتونه چیزی رو منتقل کنه.

راه مقابله با این سوء تفاهم ها هم اینه که هر چیزی که میشنویم و هر رفتاری که میبینیم رو با این فرض مشاهده کنیم که واقعا نمیدونیم تو ذهن طرف مقابل چیه. به قول معروف باید بدون فرض کردن فکر درون ذهن آدما بتونیم به صحبتاشون نگاه کنیم. 

 

 

  • ظریف

چشم جهان بین

سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۹، ۰۶:۵۴ ب.ظ

 

سلام

 

به احتمال خیلی زیاد با چیزی به اسم چشم جهان بین توی ارباب حلقه ها و پشت دلار و illuminati و ازین جور چیزا آشنا هستید.

ولی من کسی رو ندیدم که برام توضیح داده باشه این موجود دقیقا تو اسلام چه جایگاهی داره و چه ربطی داره بهمون.

 

چشم جهان بین یه چشمیه که همه چیز رو میبینه. اگه بخوایم به اسلام ربطش بدیم باید بگیم که الله اصولا باید باشه. که البته بعدا میگم الله نیست و رب هست بنظرم. یه قسمت کوچیکی از الله میشه چشمش.

ببینید اگه خدا بخواد وجود داشته باشه یه نیاز هایی داره. نیازش اینه که صفت های خودش رو که کامل هستن رو به خودش نشون بده. موجود عجیب و تنهاییه.

حساب کنید خودتون اگه بخواید بگید خیلی مثلا پولدار هستید، لازمه بتونید پولتون رو خرج کنید تا پول معنی پیدا بکنه. اگه هیچ کسی پول براش اهمیتی نداشته باشه پول با خاک خیلی فرقی نمیکنه. تازه فکر کنم بیشتر از پول، خاک و سنگ رو سیاره داشته باشیم.

خدا هم برای این که بتونه کمال خودش رو ثابت کنه نیاز داره که یه چیزی درست کنه که این کمال رو ببینه.

یکی از چیزایی که خیلی براش مهمه هم عشق و احساسه. برای همین همه چیز رو دوتا آفریده و فاصلشون رو زیاد کرده و از فاصله احساس بوجود میاد.

تمیز ترین حالتی که میشه این کار رو انجام بده اینه که اول یه دنیا درست کنه. در ابتدا این دنیا فقط عدم هست و هیچ چیزی توش نیست. مثلا دنیای ما یک چهارچوب 3 بعدی و 1 بعد زمانی هست که برای آزمایش خودش درست کرده.

بعد که عدم رو درست کرد یه قطره کوچیک از خودش رو تو اونجا میزاره. که برای دنیای ما اون بیگ بنگ بوده. 
بعد شروع میکنه اون دنیا رو پرورش میده (رب بودنش به معنی تربیت کننده بودنشه). پرورش میده و به کمال میرسونتش.

تو هر مرحله کمال خودش رو توی آفرینشش میبینه و با خودش حال میکنه.

حالا زیاد جلو نرم،

شکل 1، تو یه نمودار ون داره این سیستم رو نشون میده. 

G فکر خدا رو نشون میده.

A دنیای ما رو نشون میده. که یه بخشی از G هست منتها یه مرزی دورش کشیده شده. ماها یه فکر درون ذهن خدایی خدا هستیم.

همون طور که فیزیک کوآنتوم و توهم های سایکدلیک که تو کانال یوتیوبم همش راجع بهشون حرف میزنم نشون میدن، دنیای ما تنها دنیا نیست و دنیا های دیگه خیلی راحت میتونن وجود داشته باشن.

شکل دو هم همینو نشون میده. دنیاهای دیگه ای که ماها به راحتی بهشون نمیتونیم دسترسی داشته باشیم.

 

شکل 3، داره درون A رو نشون میده. محور عمودی هم محور زمانه. اون چشمی که اون بالاست یکی از اجزا A هست و در واقع اون چشم خدا هست که داره به همه چیز از اول زمان تا آخرش نگاه میکنه. این چشم روی توهم DMT و دوز های بالای ماشروم و اسید قابل لمسه کاملا. ویژگی این چشم اینه که وقتی بهش آدم نگاه میکنه کمال رو از هر جهت توش میبینه. نهایت عشق، نهایت قدرت، نهایت زیبایی، نهایت همه چیز. و وحشتناک هم میتونه باشه روبروش قرار گرفتن. اصلا اگه آدم ازش نترسه یه کاری میکنه که مطمعن بشیم که ترسناک و قدرتمنده. 

 

ترنس مککنا به این چشم میگه The Transcendental object at the end of time که یعنی جسمی که از هر صفتی فراتره و در انتهای زمان قرار داره. انتهای زمان جاییه که آفریده به آفریدگارش برسه. 

نظر ترنس مککنا اینه که شواهد نشون میدن که این چشم فقط نگاه نمیکنه بلکه داره از توی دنیای ما پیچیدگی و کمال میکشه بیرون. یه جورایی هر اتفاقی که داره میفته تو دنیا، بخاطر اینه که ما یکم به اون چشم نزدیک تر بشیم. به نظر ایشون یه Attractor یا جذب کننده هست که ماها رو داره به خودش جذب میکنه.

خودتون نگاه کنید از سنگ و خاک سیاره آدم در اورده که نقاشی کنن و هنر درست کنن. خیلی کاره. آدم رو کشیده از خاک بیرون.

 

بعد دوباره همین ترنس مککنا با استفاده از یه سری جدول های باستانی یه فرضیه درست کرده که نشون میده که نوآوری یا Novelty یه پارامتر خیلی پیچیده ولی قابل پیش بینیه. اینجوریه که یه سری معادله در اورده بود که نشون میداد که نوآوری دنیا چجوری در طول زمان عوض شده. که خودمونم به عقب نگاه کنیم میبینیم هرچقدر که جلوتر میریم سرعت به وجود اومدن چیزا و خبر های جدید بیشتر داره میشه. 

 ولی جالبه که 2012 رو آخر زمان میدونست و هم زمان میشد با تقویم مایا ها که اونا هم 2012 رو یه سال خاصی میدونستن. حالا اینکه اون سال دقیقا چی شد بماند ولی تئوریش چیز جالبیه اگه کسی دوست داشت. اسمش Timewave zero بود.

که شکل 4 یه نمونه از چیزی که این فرضیه میگه رو نشون میده. که البته یکم تغییرش دادم که راحت تر بشه فهمیدش. 

محور افقی زمانه

محور عمودی هم نوآوریه.

همونطور که میبینیم تو اولای محور افقی خیلی اتفاقات خاصی نمیافتاده. مثلا تو شکل 5 رو ببینید. چند صد میلیون سال فقط طول کشیده که اولین اتم های هیدروژن به هم جوش بخورن یه چهار تا هلیوم درست کنن. یعنی تا چند صد میلیون سال کل برنامه دنیا این بوده که هرجا میرفتی نهایتش یه تعداد هیدروژن میدیدی.

بعد که رفت جلوتر و اتم های سنگین تر درست شدن اتفاقات جالب تری افتاد و جدید تر شد. که مثلا ستاره های مختلف و سیاره های مختلف و چیزا دیگه بوجود اومدن. ولی همچنان خیلی خبری نبود. این ستاره ها داشتن کارشون رو میکردن و بقیه اجرام سماوی هم همینطور.

مثلا ساختار های منظم کریستالی دیگه نهایت کار این مرحله بوده

یکم بعد توی یه جایی مثل زمین ساختار های کربنی بوجود اومدن که بینهایت شکل مختلف دارن و هر تعداد کربن رو به هم میشه وصل کرد و یه چیزی از توش در اورد.

یعنی تو این مرحله دیگه خبر های خیلی خیلی جدید و جالب تری تو دنیا بوجود میتونه بیاد. مولکول های جدید = نوآوری

که کم کم تک سلولی ها و بعدشم ماها بوجود اومدیم. 

ماها خودمون کلی تاریخ رو جلو بردیم و کلی اتفاقات و نوآوری داشتیم. مثلا تاریخ سیاره زهره رو آدم بشینه ببینه خوابش میبره ولی ما حداقل چهار تا جنگ و آشتی و ... کشورگشایی و آبادی و ... داشتیم. (زهره تاریخ ساده ای داشته و به کمال خودش رسیده و تموم شده)

که ماها هم در نهایت تکامل مغزمون تا الان، تونستیم خاک سیاره رو زنده کنیم و از توش الکترونیک در بیاریم و الان من پشت یه لپتاپ نشستم که پلاستیکش از نفته و چیپ هاش از جنس خاک هستن و ... 

هی داره همه چیز سریع تر و پیچیده تر میشه.

و همه چیز داره به سمت کمال خالق میره. 

حالا چرا الان انقدر داریم بدبختی میکشیم؟ 

چون که ماها یه آزمایش fail شده شدیم (آزمایشی که به جواب درست نرسیده و تمومش میخوان بکنن). نتونستیم با سرعتی که تکنولوژی درست کردیم، مغزمون رو پرورش بدیم. اون چشم جهان بین هم هدفش کامل شدن این آفرینش هست و معمولا چیزایی که این فرآیند رو خراب کنن رو نابود میکنه تا شاید یه امید جدید بوجود بیاد و نسل جدید تر بتونن درستش کنن. یکی از ساده ترین چیزایی هم که میخواد اینه که اول از همه خاک سیاره رو سال و قابل زیست نگه داریم که اخیرا خیلی ازش فاصله گرفتیم. مثلا تو ایران همه به سمت شهر ها مهاجرت کردن و زمینای کشاورزی و باغ ها از بین رفته. حالا این که چجوری میشه درستش کرد سواله خوبیه. بهترین راه فهمیدن جوابم اینه که آدم بره و از خود خداهه بپرسه که مراجعه کنید به کانالم اگه دوست داشتید.

 

کلا موجود جالبیه این خداهه

 

آهنگ زیر هم بنظرم تجربه ی یه نفر از ملاقات اون چشمه بوده. اگه با عشق زمینی به این حس رسیده که خدا قسمت کنه. تک تک کلمه هاش همون حسیه که آدم تو اون لحظه داره. 

https://music-fa.com/download-song/5315/

من عاشق چشمت شدم - علیرضا قربانی

  • ظریف

چالش آهنگ

پنجشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۹، ۱۱:۵۲ ب.ظ

سلام

 

دوست داشتم تو این چالشه شرکت کنم ولی واقعا نمیتونستم درک کنم چجوری آهنگ رو میشه به شخصیت ربط داد ولی امروز یهو به ذهنم رسید که این آهنگ رو باهاتون شیر کنم:

 

https://www.youtube.com/watch?v=j3jHFqZFslA

 

این آهنگ از زمان فیلم The fault in our stars تو آهنگام اضافه شده. یه تیکه از فیلم موسیقی متنش این آهنگ بود. البته اصل آهنگ برای The radio dept هست که مدت خیلی خوبی روی یوتیوب قابل دیدن نبود. فکر کنم همین سال پیش دوباره آهنگش رو باز کردن. اینم لینکش

https://www.youtube.com/watch?v=7uet3WYUyLw

 

خود آهنگ رو که خیلی دوست دارم و خیلی خیلی گوشش دادم. ولی این لینک اولی که گذاشتم کاوری هست که Lizzie225 روی کانالش گذاشته بوده یه زمانی. برای دوران ماقبل تاریخ یوتیوبه یعنی سال 2007-2010 اون حدودا. که یوتیوب بیشتر یه جایی بود که ازین ویدئو های کم کیفیت و آماتور و مونتاژ های پر از کلیپای گربه و کارای خنده دار و مسخره میشد پیدا کرد. 

Lizzie225 ازین کاور ها روی کانالش میزاشته ولی یهویی غیبش زده و بعد از یه مدت این کانال Lizzie225fan از روی هاردش این ویدئو رو پیدا کرده. چون که اون زمانا سرعت اینترنت کم بود و ملت ترجیح میدادن دانلود کنن تا استریم! (حس ریش سفیدی بهم دست داده، 20 سال دیگه معنی دار تر میشه این پست)

حالا برمیگردیم به خود آهنگ که شبیه کیه.

من تو ذهنم خیلی سناریو های مختلفی برای لیزی225 داشتم ولی یکیش رو که خیلی دوست دارم اینه که از پیشمون رفته و این آهنگ دقیقا حرف خود لیزی از اون روزی هست که از پیشمون رفته و داره با ما حرف میزنه!

تو کل متن آهنگ یه آرامش خاصی هست و انگار داره به یه نفر توضیح میده که به وضعیت ذهنی ای رسیده که دیگه نگرانی ای نداره و نمیخواد از اون سمت برگرده و دست ما هم بهش نمیرسه. رهاااااست :)

 

ولی حالا کلا جدای ازین بحثا، کلا آهنگه فکر کنم فلسفه زندگیم باشه. تو روزای عجیبی باهام بوده. زندگی تو حالت عادی خیلی خسته کنندس ولی حداقل یه چیزی راجع بهش میدونیم. خیلی تصادفیه. پس اگه جا رو باز کنیم برای این که اتفاقای تصادفی بیشتر پیش بیان، اتفاقای بیشتری میفته و از این خسته کننده بودنه در میاد. راهش در اومدن ازون منطقه امن خودمونه. امنیت بیرون منطقه امن رو هم قبلا ها با فکر کردن زیاد به همه جوانب حل میکردم، الان فهمیدم که بابا اصلا یه چیز بد بخواد پیش بیاد پیش میاد نخوادم نمیشه. نیت و توکل و با کله رفتن تو داستان تنها راهه اینه که امنیت بیرون منطقه امن رو بشه تضمین کرد.

 

 

 

Today was a pretty day
امروز، یه روز زیبا بود
No disappointments
نه سایه نا امیدی
No expectations on your whereabouts
نه کسی ازم انتظار داشت که کجام
And oh, did I let you go?
و آیا گذاشتم بری؟
Did it finally show
آیا نشون داد 
 
That strange things will happen if you let them?
که چیزای عجیب، اتفاق میفتن اگه بهشون اجازه بدی؟

 

 

 
Today I didn't even try to hide
امروز حتی سعی نکردم که خودمو قایم کنم
I'll stay here and never push things to the side
همینجا خواهم موند و هیچ وقت چیزی رو به کنار نمیزنم (شاید، با آرامش هستم و چیزی رو فورس نمیکنم)
You can't reach me 'cause I'm way beyond you today
نمیتونی بهم برسی چون که خیلی ازت جلوترم امروز!
 

 

 

Today was a pretty day
امروز روز زیبایی بود
Autumn comes with
پاییز اومد با
These slight surprises where your life might twist and turn
این سورپرایز های کوچیکش که زندگیت رو میچرخونه و میگردونه و عوض میکنه
Hope to unlearn
امیدوارم که از یاد ببرم که
 
Strange things will happen
چیزای عجیب اتفاق میفتن
If you let them come around and stick around
 اگه بهشون اجازه بدی که بیان و تو زندگیت باشن

 

 

 

Today I didn't even try to hide
امروز اصلا سعی نکردم که خودمو پنهان کنم
I'll stay here and never push things to the side
همینجا خواهم موند و هیچ وقت چیزی رو کنار نمیزنم
You can't reach me 'cause I'm way beyond you today
دستت به من نمیرسه چون امروز خیلی ازت جلوترم

 

 

 

Today I didn't even try to hide
امروز اصلا سعی نکردم که خودمون پنهان کنم
I'll stay here and never push things to the side
همین جا خواهم موند و هیچ وقت چیزی رو کنار نمیزنم.
Today I didn't even look to find
امروز حتی اصلا دنبال
Something to put me in that peace of mind
چیزی که ذهنم رو آروم کنه و بهم آرامش بده نگشتم
You can't touch me 'cause I'm way beyond you today
دستت اصلا بهم نمیرسه چون خیلی ازت جلوتر رفتم...

 

  • ظریف