نوشته های من

از تجربه ی بودن

نوشته های من

از تجربه ی بودن

نوشته های من

به شکل زیبایی تصادفی

Instagram
www.instagram.com/mahdi.tu.ra

Drafts from a drifter/ English
ticheart.blogspot.com

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

بی گناهم

چهارشنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۲۲ ق.ظ

سلام

دوربینم 4 تا باتری نیکل متال هیدرید (همون شارژی خودمون) میخورد و یکیش از بین رفته بود. فلذا بعد یه سال خاموش بودنش رفتم انقلاب یه بسته دوتایی خریدم به قیمت 26K!! 

اومدم خونه اون رو و سه تای دیگه رو زدم شارژ دیدم که :( 3 تای دیگه هم به رحمت خدا رفتن. دوباره رفتم یه بسته دیگه دوتایی هم خریدم :(( 

موقع برگشت از انقلاب اومدم سمت مترو برم تو راهرو مترو آقای اسدی رو دیدم که داره میاد بیرون منو نمیدید با کتابم که دستم بود جلوی چششو گرفتم یهو جا خورد و منو دید. سلام احوال پرسی و ... فهمیدم که داره میره کتاب scarlet letter رو بگیره انگلیسی و فارسیشو. جالبه که اسم کتاب به فارسی خیلی باحاله ولی من در حال حاضر یادم نمیادش. من بیکار بودم و برگشتم سمت انقلاب باهاشون

باهاشون رفتم انتشارات جنگل. میخواستم کتاب cloud atlas رو برای علی بگیرم ولی نداشت.  موقع برگشت یهو از گیت که رد شدم اون چیزه آژیر زد من.

ازون حسایی که آدم میره فروشگاه خریدی نمیکنه و موقع خروج حس میکنه همه به چشم دزد نگاش میکنن.

کسی البته توجهی نکرد صدای آژیر کم بود ولی رفتم سمت صندوق گفتم این آژیر میزنه و گفت کتابی تو کیفته که ازینجا نخریدی گفتم که این 3 کتاب که یکیشونو از خودشون خریده بودم :// (البته چون زیاد خونده بودمش معلوم بود قدیمی ترزینه که الان برداشته باشمش) خلاصه RFID هاشون رو از بین برد و گزاشتم تو کیفم و رفتم از گیت بیرون 

دوباره آژیر زد :////

ای خدا...

دیگه فرار رو به جلو کردم و خندیدم و بلند گفتم دوباره گیر داد که ... رفتم بیرون. 

............

رفتم خونه باتری ها رو 12 ساعت شارژ کردم و گزاشتم تو دوربین دیدم که .... SD کارت هم نداره!!!! 

یادم اومد سر یه پروژه مزخرف ازش استفاده کردم... 

--------

از شدت خستگی کارای امروز (بعد چندین روز سیب زمینی بودن و هیچ کاری نکردن) الان خوابمم نمیبره حسنم گفته 7.5 صبح آزمایشکاه بازدیده و باید آمادش کنیم. 



  • ظریف

دکتر چ

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۲۵ ب.ظ

سلام

یه بار یه گروهی داشتیم یه کاری انجام میدادیم. دو نفر دیگه تو گروه بودن که تقریبا کارایی که باید میکردن رو با 10% کیفیت انجام میدادن. البته اینو بگم اگه اونا دارن اینو میخونن لطفا به دل نگیرن واقع نگر باشن میبینن درست میگم. 

منم با 100% انجام نمیدادم ولی چیزی که باید انجام میدادم رو کامل انجام دادم.

یه بار یه نمایشگاهی شد و این دستگاه رو باید میبردیم نشون بدیم. اینا حتی ظاهرشو هم درست نکرده بودن و دکتر چ. گفت چی شدش چی کار کردید؟ گفتم دکتر جان اینا رو ول کن دو نفر میشناسم بیارشوم تمومش کنیم قضیه رو. کارشون رو بلدن میان یه هفته ای انجام میدن.

دکتر چ. فکر میکرد اینا دارن خوب کار میکنن و بخاطر بلد نبودنه (زیاد در جریان نبود بخاطر نمایشگاه یه چیزایی یادش نبود)

بخاطر این یه جمله گفت که خیلی تاثیر گذار بود: گفت که ما که نمیخوایم فقط این کار کنه. یه بخشی از رسالتمون تو دانشگاه آموزش به بچه هاست.

خیلی جمله خوبی بود واقعا.

البته منم بهش گفتم اینا 5 6 تومن پول حروم کردن و 9 ماه وقت هنو به جایی نرسیده کار. گفتم بنظرم آموزش کافیه دیگه.

البته آخرش جالب تموم نشد میدونم ولی اون جمله هه رو خیلی دوست داشتم که گفتن.

.

  • ظریف

دوباره خواب؟

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۴۵ ق.ظ

سلام

این چند روز بخاطر امتحانا نه میشد کاری کرد نه میشد درس خوند مثلا 4 روز هیچی نبود بعد یه امتحان دوباره همینجوری...

این شد که برنامه خواب من که خیلی بهم ریخته شد!

همش رو تو حالت Power Saving گذروندم و خوابیدم جای بقیه سال که کم میشه خوابید

خوابای جالبی هم دیدم. مثلا یکی از خوابایی که دیدم یه قسمت جدید از یکی از سریالای انیمیشنی (Family Guy) تو خواب دیدم... کاملا جدید بودا! با کلی جزییات و داستان. خوابای دیگه هم بود که چون اهمیت ندادم، یادم رفته وگرنه میگفتم.(یه کلیاتی از 2-3 تاش تو ذهنم مونده فقط..)

------------------------

امروز رفتم بالاخره کانکتور شبکه و USB رو پنلی پیدا کردم. جالب اینه که کانکتور شبکه رو پنلی ازینایی که IP67 هست و پیچ میشه سرپیچ روش هم بود. فکر میکردم باید سفارش خارج داد. (پاساژ توکل پایین سمت راست)

------------------------

امروز یکی از دوستای دکتر ع. اومده بود کمکش برای یه کاری واقعا استادی بود تو زمینه مکانیک.  دوست دوران سربازی دکتر بودش و کارایی که میکرد عجیب بود. مثلا چیزی که من و دکتر با کمک هم چند تا اره مویی شکستیم و با تیغ اره به جونش افتادیم تا ببریمش رو با اره مویی چنان میکرومتری دقیق در میورد که آدم کف میکرد.

یه چیزی داشت برا دکتر تعریف میکرد جالب بود.

گفت رفتم فلان جا یه جک خیلی بزرگ داشتن که قرار بود وقتی باز میشه و به یه جایی میرسه سرعتش کم بشه و وایسته. بعد اینا اومده بودن یه PLC گزاشته بودن و دوتا سنسور و شیر هیدرولیک و ... که اینو راه بندازن. گفتم اینا رو بریزید دور و رفتم یه مکانیزم ساده تو جک کار گزاشتم که وقتی رسید به یه جایی شروع کنه به یه پیستون روغن فشار بیاره و روغنه از یه جایی نازک خارج بشه. همین :) [مثل دمپر این درای خونه ها که با عبور روغن از یه سوراخ جلو سرعت رو میگیره]

البته این دوتا چیزای ساده ای بود که من دیدم. ولی چیزایی که دکتر ازش تعریف میکنه عجیبه واقعا.. مثلا میگفت دوربین رو با اون همه اپتیک و ظرافت و ... باز کرده یه چیز ریزی درست کرده میفرسته داخل موتورو بازبینی میکنه باهاش. ازون ور یه پروژه ای بود 6 ماه بخاطر یه مشکلاتی خوابیده بود این رفته بود یه نفره فکر کنم یه هفته ای جمعش کرده بود. یا چیزای دیگه که حالش رو ندارم بگم.

خیلی خوشم میاد از یه آدمی که فلسفه ی یه علم رو درک کرده. یعنی دیگه اون علم تو ذهنش مث ناخود آگاه شده. و میتونه همه چیو ببینه از دریچه اون علمه.


------------

میدونم زیاد حرف زدم 

------------

این ترم تموم شد :)

  • ظریف

Nikolaa

سه شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۳۷ ب.ظ

سلام

نیکولا یه پستی داشت که میگفت داستان نوشتن مثل بچه زاییدنه ، تا وقتش نرسه هرچقدر هم تلاش کنی نمیشه چیزی نوشت ولی یه روزی دردت میگیره و باید یه گوشه بشینی و شروع کنی نوشتن. یه همچین چیزی 

حس میکنم پست وبلاگ گزاشتنم همینجوریه

ممکنه خیلیاش برای بقیه بی معنی باشه این ولی من خودم وقتی قراره یه پستی بزارم ، چند ساعت مغزم شروع میکنه همینجوری هی تو خودش گیر میکنه و آخرش وقتی تونست با کلمه بیانش کنه یهویی تو تاکسی رو تخت و یا جلو لپتاپ باشم باید بنویسمش وگرنه از بین میره. حداقل 90% پستام اینجوریه. 

ازون طرفش هم مثلا امشب قرار نبود من پستیی بزارم برای همین شاید 10 بار صفحه ارسال مطلب رو باز کردم و از دستور پخت غذا تا یه چیز دانشگاهی اومدم یکی دو پاراگراف نوشتم ولی نه .. اصلا نمیچسبید...

اینم جزو 10% پستایی هست که زوری نوشتمشون! البته چند هفته پیش میخواستم راستش بنویسمش، حتی به علی هم گفتم ولی نشد.

  • ظریف

اتصال موتور

دوشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۲۶ ب.ظ

سلام

امروز در جلسه دفاع یکی از دوستان بودیم که یه صحبت جالبی شدش.

خب همه میدونیم که موتور AC القایی رو وقتی میخوایم روشن کنیم ابتدا جریان زیادی میکشه و بعدش که به نزدیک سرعت سنکرون رسید جریانش کم میشه. 

حالا سوال این بود که اگه یه موتور فرضا با 3000rpm داره میچرخه و به یه دلیلی قطع بشه و سرعتش به 1500rpm مثلا برسه، آیا در این سرعت وصل کردنش مجازه یا خیر؟

من فکر میکردم که موتور AC قفس سنجابی، وقتی قطع میشه از تغذیه میدان توش 0 میشه. پس انگار یه فلزه تو یه فلز دیگه داره میچرخه

پس با این فرض زدنش به برق مشکلی نداره.

ولی ؟!

ولی این که گویا بعد قطع شدن یه پسماند یا چیزی شبیه این (که یا من نمیفهمیدم که اینجوری بهم توضیح دادن) توی روتور میمونه و ما با چیزی شبیه PMSM روبرو هستیم یعنی میدان داریم و ولتاژ رو ترمینال ها القا میشه!!!!!!!

حالا معلوم شد چه اتفاق بدی ممکنه بیفته

اتفاق بد اینه که فازور ولتاژ القایی موقع اتصال یه زاویه خوبی با ولتاژ برق داشته باشه!

اونجوری حتی از موتور با سرعت 0 هم بدتر میشه جریانی که میکشه.

دکتر میگفت حتی تو این حالت 20 برابر گشتاور نامی رو هم ممکنه وارد کنه به شفت و خلاصه پدر شفت رو در میاره.

خیلی جالب بود میدونم ..

ازون دری وری دیشب هم متاسفم خیلی اعصابم خورد بود
  • ظریف

اشباع

يكشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۱۵ ب.ظ

سلام

امشب یکم رو موود مناسبم نیستم و هرچی بنویسم چیز خوبی در نمیاد. برا همین از سلف(inductor نه سلف دانشگاه) براتون مینویسم.

سلف یک قطعه الکترونیکی هست که با ذخیره کردن انرژی در میدان مغناطیسی در مدارا کار میکنه.

عکس یک نوع سلف:


سلف از دو بخش تشکیل شده 

1- سیم پیچی سلف

2- هسته سلف


سیم پیچی مسیر عبور جریانه الکتریکی هست و هسته محل ایجاد درصد بالایی از میدان مغناطیسی ناشی از سیم پیچ.

نقش هسته افزایش اندوکتانس سیم پیچی هستش. مثلا شما اگه ده دور سیم رو روی هوا بپیچید یه اندوکتانس کمی داره و با گذاشتن هسته مغناطیسی مناسب میشه اندوکتانسش رو چند ده/صد/هزار/ده هزار برابر کرد.


همونطور که میشه تصور کرد، هسته توانایی ذخیره ی میزان محدودی از انرژی میدان مغناطیسی رو داره و بعد اون اتفاقی که میفته اینه که اثر هسته کم میشه و دوباره به اون سیمی که تو هوا پیچیده شده بود شبیه میشه.


اندوکتانس بالا میزان مقاومت سلف در برابر تغییرات جریان رو میسازه.

مثلا شما 

اگه به یه سلف با اندوکتانس 1 هانری یک ولت منبع وصل کنید، یک ثانیه بعد جریانش از 0 به 1 آمپر میرسه

اگه به یه سلف با اندوکتانس 1 میکرو هانری یک ولت منبع وصل کنید، یک میکرو ثانیه بعد جریانش از 0 به 1 آمپر میرسه


که با این مثال مثلا مقاومت در برابر تغییر جریان رو بیان کردم.

حالا فرض کنید که یک موج مربعی به شکل زیر به سلفمون بدیم:


اتفاقی که میفته اینه که از زمان 0 جریان سلف از مثلا 0 آمپر شروع میشه و آروم آروم تا زمان 5 بالا میره و بعد آروم آروم از زمان 5 تا 10 کم میشه و به جریان 0 میرسه و دوباره از زمان 10 تا 15 ..
(فرض میکنیم سلف به اشباعش نرسه)

حالا فرض کنید که ولتاژی که بهش میدیم یه DC با خودش داشته باشه. یا در شرایطی که من مد نظرمه کلا قسمت منفی نداشته باشه.

بخاطر اشباع و کم نشدن جریان در هیچ شرایطی یه همچین شکلی برای جریان پیش میاد.


راستش همونطور که شاید حس کرده باشید خل نیستم راجع به سلف بنویسم
ولی خب نمیتونستم منظورم رو مستقیم بیان کنم حداقل اینجوری ذهنم راحت تره. 


  • ظریف

فرار رو به جلو

شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۵۳ ب.ظ

سلام

باید انقد صبر میکردم تا ژنتیک کچلم کنه و کابوس ببینم و ... مث خیلیا دیگه

ولی خب صبرم حدی داره و امروز که یه عکس از وسط کله ام گرفتم دیدم عین کویر لوت خالیه دیگه صبرم تموم شد و رفتم ماشین اصلاح رو برداشتم

واقعا یکی از سخت ترین تصمیمای زندگیم بود. 

علی نتونست قانعم کنه که این کارو نکنم و خب کچل کردم رفت :))

راستش دو سالیش یکی از بچه های ارشد که رفیق بودیم رو دیدم وسط کلش کچل شده ولی دست بردار نبود با خودم گفتم کاشکی کچل میکرد تموم میشد بره. امروز خودمو دیدم گفتم شاید یکی با خودش یه همچین چیزی رو برام بگه.

---

شبیه قاتلا شدم :))

قاتل عینکی

تنها چیزی که برام سواله اینه که تفاوت رنگ پوست رو باس چی کار کنم که واقعا نمیدونم!

  • ظریف

سهیل

جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۰۷ ب.ظ

سلام

راستش من خودم معمولا بی قانونی رو دوست ندارم و خیلی رو رعایت قوانین پافشاری میکنم

ولی یه چیزایی از یکی از دوستای قدیمم هست که میخواستم بگم و توشون زیاد قوانین جایی نداره.

این بنده خدا یه مدت خیلی زیادی بقل دستیم بود تو دبیرستان. 

آدم باهوشی بود حقیقتا و ازون آدمای باهوش که هیچی و دقیقا هیچی درس نمیخونن

زمانی که سرگروه درس فیزیک بودم یادم نمیاد یک بار همورک بنویسه و همش یا کپ میزد یا کلا برای یکی دیگه رو تحویل میداد

انقد با هم رفیق بودیم که یه زبون نوشتاری رمزی هم داشتیم با دو نفر دیگه از بچه ها.

توی گچ سوزن ته گرد گزاشتن و تراشیدن گچ به شکل های مختلف هم که خیلی متداول بود

انقدر پیش هم بودیم که یه سری شوخیا بود که جفتمون همزمان به ذهنمون میرسید و مثلا با نگاه کردن هم میتونستیم تشخیص بدیم یا از کنایه های خیلی بی ربط استفاده میکردیم که کس دیگه ای نفهمه.

هیچی امشب یه پرچم ایران دیدم یاد یکی از حرکتای این رفیقم افتادم. یه بار (من باهاشون نبودم) مثلا 2-3 شب از یکی از این میله پرچمایی که پرچم ایران روشه و تو خیابونا نصب میکنن و خیلی بلنده بالا رفته بودش و پرچم ایرانه رو برداشته بود برده بود تو اتاقش زده بود... پرچمه انقدر بزرگ بود که یه دیوارو گرفته بود.

خیلی آدم احمقی بود و کارای احمقانه ای میکرد و من خیلی دوس داشتم این کاراشو

یه بار نزدیک بود این حرکتای احمقانه اش منو ضربه مغزی کنه (البته با مشارکت خودم بود). اینجوری بود که دو نفر روبروی هم وای میستن و دستاشونو به هم میدن و یه نفر بین دستاشون وای میسته. تجسمش شاید سخت باشه حال عکس گزاشتن رو ندارم. بعد یه جوری با دستاشون طرف رو میچرخونن که 360 درجه میچرخه و دوباره میاد سر جاش.

میتونید تصور کنید که اون وسطیه من بودم و 270 درجه چرخیدم و با پشت سر محکم خوردم زمین.

یه لحظه تصویری که از چشمام میگیرم سیاه و سفید بود و همه چی صحنه آهسته و بدنم از شوک فلج شده بود و نمیتونستم هیچ کاری کنم! یهو ترس رو تو چشم 4-5 نفری که بودن تو کلاس دیدم و خودمم حس کردم تموم شد ولی خب چند دقیقه بعد اوکی شدم و سرم ورم کرد و بعدش خوب شد... خوبه زنده ام هنوز

دیگه این که دوستم سال پیش دانشگاهی رفت انگلیس و الان 5 ساله ندیدمش :( و به زور 6-7 بار فقط حرف زدیم با هم ...

همین... یه مشت از خاطرات بی ربط که یهو زنده شدن بود :)

-----

علی یه رفیق داره اسمش حسنه ، عین سهیله و هر وقت میبینمش یادش میفتم ...

  • ظریف

عمر

پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۵۰ ق.ظ


سلام

یه چیزایی بود که قبلا بهش میگفتم چند وقت پیش، الان شده چند سال پیش... 

واقعا وقتی 2007 رو میشنوم فکر میکنم 3 سال پیش بود یا وقتی 88 رو میشنوم حس 2 سال پیش بهم دست میده ولی -خیلی- گذشته

گذشت زمان -واقعا- ترسناکه

----

این عکس برای گربه ایه که اگه زنده بود الان 9 سالش بود تقریبا ولی خب 1 سال بیشتر پیشم نبود.


---------------

بزارید الان که فاز نوشتن دارم یکم بیشتر بنویسم

راستش من خیلی نباید تو خونه بمونم

هر وقت میمونم

اولش با کلی فیلم دیدن و خواب و جدیدن کتاب خوندن شروع میشه

بعدش با سردرد ناشی از زیادی خوابیدن و فیلم دیدن و ...

بعدش با بحران وجودی که من کی ام وچیکار میکنم و دنیا چیه و ...(راستش کلمه هه رو از یه کمیک کش رفتم)

بعدشم که یه چیزی یهویی از گذشته میبینم و عین آدمای دیوونه کلی به قدیما و گذشت زمان فکر میکنم(فکر کنم پست قبلیم رو همین فاز بودم).

و بعدش کارای احمقانه میکنم که ناشی از تجمع فکر تو چند روز بیکاریه مثلا با یکی دعوا میکنم و یا بحث بیخود تو فضای مجازی که معمولا بی نتیجس

(خداروشکر الکل مجاز نیست وگرنه یکی دو فاز دیگه هم داشتیم)

-----------------

فکر کنم همه تاحدی اینجورین... بعضیا بیخیال تر بعضیا جدی تر ...

-----------------

دیگه ... همین :)

  • ظریف

loop

چهارشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۴۸ ب.ظ

سلام

تاحالا شده یه کار احمقانه کرده باشید ولی به خاطر خوش شانسی یا هرچیز دیگه ای تهش به خیر گذشته باشه؟ 

برا من زیاد پیش اومده، چون از یه حد به بعدی که هیجانم زیاد میشه حقیقتا کارای احمقانه ای کردم که خب خیلی اتفاقات بدی بعدش نیفتاده. راه رسیدن به این مرحله از خریت هم کنار رفتن منطق بخاطر هجوم آدرنالین هستش فکر کنم!، 

حالا این مهم نیست، مهم بعضی وقتاس که آدم هی با خودش فکر میکنه اگه یه درصد یه چیزی در اون روز اون جوری که پیش رفت پیش نمیرفت، آیا آخرش این شکلی که الان هست میبود یا نه؟ 

اونجاس که یهویی یک ساعت یا چند ساعت مخت شروع میکنه هی تحلیل کردن و هی تحلیل کردن همه چی و خیلی سخت میشه از این لوپ بیرون بیای!

---

نمودار بالا از تویه یه پیپر بود، یه سیستم با فیدبک آشوبیه که با دو تا شرایط اولیه که خیلی به هم نزدیکن شروع به کار کرده و خب خروجیشون میبینید ظرف یه مدت کم کلی فاصله گرفته.

  • ظریف