نوشته های من

از تجربه ی بودن

نوشته های من

از تجربه ی بودن

نوشته های من

به شکل زیبایی تصادفی

Instagram
www.instagram.com/mahdi.tu.ra

Drafts from a drifter/ English
ticheart.blogspot.com

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

ماهیتابه چدنی

دوشنبه, ۸ فروردين ۱۴۰۱، ۱۰:۰۳ ب.ظ

 

سلام

 

یکی از اتفاقای خوب زندگیم اخیرا این بوده که یه ماهیتابه چدنی گرفتم (cast iron pan برای سرچ در یوتیوب)

ماهیتابه چدنی یکی از اجزا آشپزخونه است که بهش به چشم یه موجود زنده نگاه میکنم.

اولین نکته در موردش اینه که چدن زنگ میزنه. یعنی شما حق ندارید زیاد خیس نگهش دارید.

دومین نکته اینه که کلی داستان داره وقتی میخریدش.

ماهیتابه چدنی یه جسم صلب سنگین از جنس،

حدس بزنید!

چدن! هست که بسیار سنگین هست در مقایسه با چیزای دیگه.

وقتی ماهیتابه چدنی رو میگیرید باید یه فرآیندی به اسم seasoning روش انجام بدید تا یه لایه نچسب روش درست بشه.

پروسه ی جالبیه.

تو این پروسه شما رو و زیر ماهیتابه رو و دسته اش رو و همه جاش رو یه لایه ی خیلی نازک روغن میمالید و میزاریدش تو فر به مدت یک ساعت تو دمای 450 درجه یا همون حوالی. تا جایی که روغنتون دود نکنه خیلی.

روغن زیتون مثلا دمای دود کردن پایینی داره و باید حواستون باشه اگه ازش استفاده میکنید.

تو این فرآیند مولکول های روغن میشکنن و یه لایه پلیمر رو در سطح ماهیتابه درست میکنن که ماهیتابه رو از اون چیزی که در سمت چپ تصویر میبینید به یه ماهیتابه نچسب در سمت راست تبدیل میکنه!

واقعا تعجب برانگیزه.

و مشکل خیلی بزرگ اینه که این لایه توسط صابون و مایع ظرفشویی میتونه خراب بشه. برای همین شما حق ندارید برای شستنش خیلی بهش سخت بگیرید. فقط آب گرم و اسفنج یا ...

اگه چیزی بهش چسبیده بود که واقعا نمیرفت، یه مقدار نمک میریزید و روش اسفنج میکشید. اون ذرات نمک چیزایی که چسبیده رو خراش میده و تمیز میکنه. 

آشپزی تو این ماهیتابه دردسرای خاص خودش رو داره ولی این که سنگین هست باعث میشه که دماش رو خیلی سریع از دست نده و خیلی یک نواخت گرم بشه که کمک میکنه.

اینی هم که خیلی عمیق شسته نمیشه باعث میشه که به مرور زمان غذا توش طعم خاصی بگیره.

 

خلاصه که به طرز عجیبی این لایه نچسب برای من جذابه. 

مخصوصا این که انقدر توجه میخواد خیلی دوست داشتنیش میکنه!

  • ظریف

قدیمی

جمعه, ۵ فروردين ۱۴۰۱، ۰۵:۲۵ ب.ظ

 

سلام

 

به این فکر میکنم که هر زمانی برای آینده اش گذشته است. 

مثلا عکسایی که الان میگیریم، ۲۰ سال دیگه میشه "قدیمی" 

یعنی همین الان داریم تو اون روزای قدیم زندگی میکنیم از دید خودمون در آینده.

"I wish there was a way to know you were in the good old days before you actually left them." Andy Bernard (Ed Helms)

به قول شخصیت اندی تو سریال office، 

ای کاش یه راهی بود که میشد فهمید که تو روزهای قدیم بودی قبل از این که ترکشون کنی

البته یه واقعیته که معمولا چیزایی که ارزشمند هستن با گذشت زمان قدمتشون بیشتر میشه و ارزششون بیشتر میشه. ولی چقدر خوبه که بشه لحظه ی حال رو با ارزش بیشتری درک کرد و بیشتر توش حضور داشت قبل از این که گذشته بشه.

چون مگر زندگی چیزی بجز مشاهده ی گذر لحظه ی حال هست؟

 

  • ظریف

Cloud Atlas

چهارشنبه, ۳ فروردين ۱۴۰۱، ۰۶:۵۰ ب.ظ

 

سلام

 

تو مجموعه فیلم هام فیلمای زیادی نیستن که بعد چند سال هنوز در حال هضم معنیشون باشم.

فیلم Cloud Atlas فیلمیه که شاید خیلی کم متوجهش شدم وقتی دیدمش و هرچقدر میگذره لایه های دیگه ای از این فیلم برام باز میشه.

این فیلم نقل قول های قشنگ و زیادی داره مثلا

“My life amounts to no more than one drop in a limitless ocean. Yet what is any ocean, but a multitude of drops?”

زندگی من بیش از یک قطره در یک دریای بی انتها نیست. هرچند، یک دریا مگر چه چیزی است بجز مجموعه ی قطره ها؟

 

“Our lives are not our own. We are bound to others, past and present, and by each crime and every kindness, we birth our future.”

زندگی ما متعلق به فقط خود ما نیست. ما به یکدیگر، به گذشته و آینده متصل هستیم و با هر جرم و هر خوبی آینده ی خود را متولد میکنیم.

“Travel far enough, you meet yourself.”

به اندازه ی کافی دور شو و سفر کن، و خودت رو ملاقات خواهی کرد

“Truth is singular. Its 'versions' are mistruths.”

حقیقت تکینه است. نسخه های حقیقت ناحقیقی هستند!

 

از همین چند نقل قول و یک بار دیدن فیلم میشه دید که این فیلم یگانگی رو به تصویر کشیده. این که تجربه ی شخصی ما در این دنیای سیال تصادفی نیست. یگانگی به این معنی هست که دقیقا هر صدم درجه حرکتی آینده رو تغییر میده و انسان هایی که ملاقات میکنیم هدفمند سر راهمون قرار میگیرن و مهم تر از همه این که زندگی رو دریایی از قطره های زندگی های اشخاص معرفی میکنه. و حتی به این باور هست که داستان های زندگی تکرار میشن و ساختار داستانی برای دنیا قائل هست. طوری که اشخاص در قالب شخصیت های مختلف در اکتاو های مختلف زمان ظاهر میشن و همه یک داستان رو جلو میبرن.

و در نهایت دعوتتون میکنم به موسیقی متن فوق العاده این فیلم که نسخه ی اکستند شده اش رو میتونید تو اون لینک ببینید.

چند وقته که تو سرم داره پخش میشه!

 

  • ظریف

با آدما یا بی آدما

دوشنبه, ۱ فروردين ۱۴۰۱، ۰۸:۴۲ ب.ظ

 

سلام

 

بعضی وقتا باید انتخاب کنیم با آدما یا بی آدما؟

یاد اون قسمت باب اسفنجی میفتم که اسکوییدوارد یا بختاپوس به قول دوبله عمو هومن، از شغلش استعفا میده و با تکبر محل کارش رو ترک میکنه.

دو روز بعد باب اسفنجی تو اسکوییدوارد رو میبینه که نشسته و بی خانمان شده و برای یه سکه گدایی میکنه.

حکایت خودمه. 

نمیدونم بدون آدما اصلا وجودم چه معنایی داره و مدت زیاد وقتی تنها میشم عجیب غریب میشه فکرام. 

حس میکنم وجود آدما لازمه که آدم رو درگیر یه چیزایی قرار بده. وگرنه هرچقدر هم آدم به خودش مطمئن باشه، نمیدونه سیستمی که داره تا چند مدت به حال خودش میشه رها بشه و پایدار بمونه. 

  • ظریف

مسیرهای زندگی

جمعه, ۲۷ اسفند ۱۴۰۰، ۰۸:۲۴ ب.ظ

سلام

 

یک بار دیگه زمین به دور خورشید چرخید و دوبار با تاخیر تولد بلاگم یادم موند. دوستی که از اسفند ماه 93 به همراه من هست و عین لوحی میمونه که در طول زندگی ام در دستم همیشه هست و لحظه های بالا و بعضی وقتا پایین زندگیم رو ثبت میکنه.

بنظرم دوست خیلی خوبیه.

مخصوصا الان که aged شده. خیلی چیزا با گذشت زمان ارزششون بیشتر میشه.

بنظرم زندگی یه موجودیه که از هر چیزیش اگه نمونه برداری بشه یه سری الگو توش پیدا میشه. من اگه 100 سال دیگه که نباشم، یه نفر میتونه بلاگم رو نگاه کنه و حدس بزنه که چجور آدمی بودم. ولی هیچ وقت نخواهد فهمید که من واقعا چی تو ذهنم بوده. برمیگرده به همون موضوع Undersampling که تو روابط انسانی و تو این پست راجع بهش گفتم.

 

 

دلیلشم اینه که دنیای درون ذهن ما شبیه یه موجود فوق العاده پیچیده است که هرکدوم از این محیط ها مثل وبلاگ، دفتر یادداشت یا ذهن دوستان یا همکارا، یا یه زاویه محدود بهش نگاه میکنه و معمولا حجم زیادی از اتفاقایی که میفته رو به بیرون ابراز نمیکنیم. اگه آدمی باشیم که یکم عمیق شده باشیم ممکنه بتونیم یکم از درون بقیه رو از ظاهر بدن و لباسشون و کلماتی که استفاده میکنن و جوری که خودشون رو ابراز میکنن بخونیم ولی در حالت کلی اونقدر کسی وارد ذهن کس دیگه ای نمیشه.

مثل این تصویر که یه جسم 3 بعدی وقتی از یه زاویه محدود بهش نگاه میشه فقط projection یا تصویرش درک میشه.

چیزی که میخوام از زندگیم بسازم اینه که بتونم با زاویه بازتری همه رو نگاه کنم. فقط یک بعد کوچیک ازشون رو نبینم و بتونم باهاشون همدردی کنم. یعنی درک کنمشون. 

لازمه این موضوع اینه که خودم باید تجربه های زیادی از جنگ و صلح با خودم داشته باشم و عشق و تنفر از خودم رو تجربه کنم و یه جورایی تو آینه ی وجود خودم خودم رو ببینم و بفهمم انسان بودن چه معنایی داره و اینجوری میتونم تیکه های وجود خودم رو تو آینه ی هر کسی که باهاش صحبت میکنم ببینم.

پس این هدف زندگیمه و هر روزم رو مشخص میکنه.

آیا این معنیش اینه که قراره همه چیز خوب پیش بره؟ 

نه. نکته اش همینه که زندگی قرار نیست هیچ وقت یک نواخت و یک نوا باشه. هم چاله چوله داره و هم بالا و پایین. ولی داشتن یه هدف تو ذهن میتونه کمک کنه که خدا جهت زندگی رو به سمت رسیدن به اون هدف هدایت کنه.

اینجوری آدم ناخدای کشتی خودش میشه که به دریا میزنه و الهه ی دریا کشتیش رو به هر جایی که صلاح بدونه میبره. ممکنه این وسط چند نفر پیدا بشن که به مجنون بودن این ناخدا اطمینان داشته باشن و باهاش همراه بشن. 

I like to have a method to my madness

ولی خب تا وقتی کشتی به آدم بدن خیلی طول میکشه. فعلا تو کشتی یه نفر دیگه ملوانی میکنم تا تجربه ام زیاد بشه.

 

 

جیم کری - Trueman show

جیم کری تو فیلم ترومن شو، همیشه دلش میخواست به دریا بزنه و از دنیایی که براش تکراری شده بود بیرون بره.

اون دنیا کاری که خوب بلد بود انجام بده سرگرم کردنش و منصرف کردنش بود. 

تا اونجایی که همه چیز رو کنار میزنه و قایقش رو میندازه به دریا و به دیدار کارگردان میرسه.

 

  • ظریف

موزه ی چشم

دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۴۰۰، ۰۹:۴۴ ب.ظ

 

سلام

 

شاید در قدم اول میخواستیم یه موزه بسازیم که چشم های مختلف رو به نمایش بزاریم، دیدیم خسته کننده میشه،

یه دنیا خلق کردیم که کلی آدم توش باشه و معمولا هر کدوم دوتا چشم با خودشون داشته باشن و اینجوری موزه رو ببینیم.

با هر کدوم از صاحب های اون جفت چشم ها حرف بزنیم و به جای این که صفحه توضیحات اون چیز به نمایش گذاشته شده رو بخونیم، با شخصیت و کلمات اون جسم خود توضیح دهنده آشنا بشیم.

یه زمانی بود که بیشتر میشنیدم که چشمای آدما خیلی حرف برای گفتن داره.

مطمئنا کسی متوجه تفاوت ها میشه که این موزه رو با دقت زیر و رو کرده باشه.

  • ظریف

pi day!

دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۴۰۰، ۰۵:۰۹ ب.ظ

 

سلام

 

امروز به مناسبت 13 مارچ (3/14) روز عدد Pi (3.141592...) هست و به همین مناسبت دو تا از همکارا Pie درست کردن اوردن! هر کدوم Pi/4 بهمون میرسه!

 

  • ظریف

راز

چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۴۰۰، ۰۸:۰۷ ب.ظ


 

 

سلام

 

شاید راز جلو رفتن بازی دنیا پرداخت توجه باشه! (Paying attention)

شاید مشکل از این جاست که توجهمون از کارمون فرار میکنه.

توجه معنیش متمرکز بودن نیست.

تمرکز یعنی جریان آگاهی از ذهن به یک نقطه همگرا بشه

و توجه میتونه اتفاقا واگرا شدن جریان آگاهی از ذهن باشه. طوری که ذهن مرکز تمرکز هست و به صجنه توجه میکنه.

  • ظریف

آخر زندگی

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۴۰۰، ۱۱:۰۱ ب.ظ

سلام

 

 فکر کنم آخر زندگی به این نتیجه میرسم که از همون اول باید مربی مهدکودک میشدم. 

حس میکنم پرسپکتیوی که مربی های مهدکودک دارن نسبت به زندگی خیلی باید جالب باشه. چون خودشون یه موجود خیلی بزرگتر از چیزی هستن که باهاشون سر و کله میزنن. حس خیلی بزرگسال بودن باید به آدم بده. 

حس میکنم حس سر و کله زدن با یه موجودی که از آدم تازه تر هست (آدم نسبت بهش قدیمی تر هست) چیز جالبیه. چون چند تا موضوع هست که همیشه پیش میاد

1- آدم حس میکنه از اون موجود بیشتر میفهمه، 95% مواقع، یه حس بیش از دونستن به آدم میده

2- تو 5% مواقع آدم رو سورپرایز میکنن چون یه چیزی میگن که آدم شاخ درمیاره که این موجود کوچیک چقدر فهم احساسی بالایی داره

3- همون طور که وقتی سنمون بیشتر میشه به مرگ نزدیک تر میشیم، اونا هم از اون طرف به تولد نزدیک ترن. یعنی جفتمون به دو تا سمت طیف نزدیک میشیم.

4- آدم همیشه داره یه سری آدم کوچیک تر از خودش میبینه. انگار این زندگی رو کرده و اون اولاش آدما رو از پایین به بالا نگاه میکرده و بعد هم سطح شده و بعد از بالا به پایین نگاهشون میکنه. انگار بزرگ شده!

  • ظریف

Euphoria

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۴۰۰، ۰۸:۵۲ ب.ظ

سلام

 

سریال Euphoria سریال نسبتا جدیدی هست که میخواستم راجع بهش یکم بنویسم.

من خود سریال رو ندیدم ولی کلیپ هاش رو تو یوتیوب دیدم.

سریال 13 کاراکتر داره و تو دبیرستان هست. قراره یک سریال تینیجری باشه ولی سرشار از استفاده از مواد مخدر و اتفاقاتی هست که سخت گیرانه میشه در رده ی نوجوان قرارش داد.

در نگاه اول سریال خیلی غیر واقعی بنظر میرسه. نوجوان های دبیرستان همه اشون کلی آرایش دارن و لباس هاشون بشدت خاص و دیزاین شده است و سنشون هم بجای 15-16 سال به 20-25 سال میخوره. 

زندگی دبیرستانشون خیلی کم مربوط به درس و بیشتر حول دراما بین روابط شخصیشون میگرده.

شخصیت های سریال هر کدوم عمق زیادی دارن و این همه شخصیت هر کدوم برای خودشون داستان بکگراند دارن و آسیب هایی دیدن که ریشه ی رفتار های بدشون رو نشون میده.

سکانس های سریال خیلی غیر واقعی و دراماتیک هست ولی کارگردان سریال ازش به عنوان emotional realism یاد میکنه. یعنی واقع نگرانه نیست ولی حس هایی که منتقل میکنه حس هایی هست که تجربه شده. کل سریال بنظر too much میاد و دلیلش هم اینه که کل نکته ی قضیه همینه. چون داره دنیا رو از دید شخصیت های سریال که نوجوون هستن نشون میده. که کل زندگی براشون جدید و too much (فرای تحمل) هست. چون تازه با احساسات رو برو شدن.

بنظرم سینماتوگرافی سریال یجور شاهکار هست.

 

 

نمیدونم چی بگم راجع به این سریال.

بنظرم چیزی که توش جالبه اینه که هر کدوم از کاراکتر ها به گونه ای نشون داده میشن که خودشون مرکز دنیای خودشون هستن. اینجوری صحنه های دراماتیک سریال معنی دار تر میشه.

همچنین خیلی صحنه ها هستن که تو فانتزی ها و فکر شخصیت ها اتفاق میفتن و واقعی نیستن. که اینم انعکاسی از دنیای خود ماست که اتفاقات درون ذهن ما ممکنه خیلی دراماتیک باشن ولی تو واقعیت همه چیز ثابت تر هست و اتفاقای کمی پیش میان. ولی تخیل ما مرزی نداره.

چیزی که برام جالب هست اینه که شخصیت های تلخی تو سریال هستن و تلخ بودنشون بخاطر اتفاقات گذشته اشون هست و این موضوع سریال رو از یه داستان خوشحال به یه داستان تلخ تبدیل میکنن. شاید بنظر خیلی فانتزی باشه همه چیز توی این سریال ولی خیلی تنفر توش موج میزنه. 

نمیدونم چی بگم. حرکت دوربین و صحنه و نورپردازی تو این سریال خیلی خیلی خاصه و روی همه چیزش فکر شده. به لحاظ تکنیکال فوق العاده است ولی بار منفی سریال خیلی خیلی زیاده. 

بنظرم از اون سریال هایی میشه که مثل Game of thrones یه جور انقلابی در مقام خودش حساب خواهد شد بعدا.

  • ظریف