نوشته های من

از تجربه ی بودن

نوشته های من

از تجربه ی بودن

نوشته های من

به شکل زیبایی تصادفی

Instagram
www.instagram.com/mahdi.tu.ra

Drafts from a drifter/ English
ticheart.blogspot.com

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

هدف و وسیله

جمعه, ۴ تیر ۱۴۰۰، ۰۸:۳۵ ب.ظ

سلام

 

یکی از واقعیت هایی که هست اینه که خدا بودن کار آسونی نیست. 

از یک طرف هر کاری که میخوای میتونی بکنی ولی از طرف دیگه تنهایی ناراحت کننده ای داره.

 

یعنی انقدر تنهاییش ناراحت کننده است که آفرینش یک دنیا و 13.8 میلیارد سال صبر کردن تا بتونه به شکل آدم از توی این سیاره در بیاد و تنها نبودن رو تجربه کنه رو توجیه میکنه.

رویای زیبای عشق رو تجربه کنه.

 

که موقتا تنها نبودن و درک شدن توسط بقیه رو حس کنه.

 

یکی از چیزایی که هر آدم خلاق و هنرمندی دوست داره اینه که یه نفر پیدا بشه که کارش رو بفهمه و ازش تعریف کنه. 

 

یکی از مشکلات خدا بودن اینه که هیچ کسی نیست که بتونه 90 میلیارد سال نوری پهنه ی کیهان رو تو ذهنش جا بده و بفهمه که چجوری عین یه ساعت داره کار میکنه.

 

ولی میتونه بیاد پایین و خودش رو کمی به نفهمی بزنه و به خواب بره و به آدم تبدیل بشه بلکه آدمای دیگه که خودش هستن بتونن کمی از کارش رو درک کنن.

 

کل ترسناک بودن بحث یگانگی اینه که واقعا تنهایی چیز سختیه. باعث میشه آدم فکر کنه و عجیب غریب بشه. بیشتر تو خودش فرو بره.

تو ابعاد دیگه x y z t رفتن چیزیه که تجربه اش خیلی مشخصه. مثلا از این جا تا سر کوچه رفتن مشخصه که چقدر طول میکشه و چه مسیری رو میریم. حتی اگه با سرعت های نزدیک سرعت نور هم بریم بازم میدونیم چقدر طول میکشه. منظورم اینه که تهش رو در اوردیم ولی تو خود رفتن رو چی؟ اصلا توی ذهن خود آدم کجاست؟ با چه موجوداتی روبرو میشی وقتی تو خودت میری؟ آیا تاریکی مطلق هست یا یه دنیا اندازه ی همین دنیایی که توش هستیم توشه؟ 

 

که یه نمونه از این که تو خود رفتن چه حسی داره رو الان داریم تجربه میکنیم. انقدر یادمون رفته خدا هستیم که نشستیم داریم وبلاگ مینویسیم و حس میکنیم داریم میفهمیم که چی کار کردیم و هدفمون از این خلقت چی بوده؟ همین که توش هستیم رویای خدا بودنه! ماها خدای به خواب رفته هستیم. چون چیزی به جز خدا وجود نداره. خدا موجودی یگانه و غیر قابل فهم هست و نمیتونیم درکش کنیم. همین که هستیم رو اگه بفهمیم بسه ولی فهمش خیلی سخته.

  • ظریف

ارغوان

پنجشنبه, ۳ تیر ۱۴۰۰، ۰۶:۵۶ ب.ظ

سلام

 

این آهنگ ارغوان که از میکس های seventh soul هست و میکس شعر خوندن آقای ابتهاج و یه سری آهنگ دیگه است چند روز پیش تو ذهنم گیر کرده بود و خیلی نیاز داشتم گوش بدمش.

کارای  seventh soul باعث شد که کمی به کارای اساتید کلهر و شجریان و علیزاده بتونم گوش بدم. خودم از سنتی ها خوشم نمیومد به طور عمومی ولی این beat ی که روشون میزاره بسیار لذت بخششون میکنه برام.

 

نمیدونم چی تو این آهنگ دقیقا برام جالبه. یه حس کلی خوبی میده. حس همدردی میده. 

مخصوصا که میبینم یکی که ریش هاش سفید شده بعد این همه زندگی میگه

 

ارغوان این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دل ما می آید؟

 

منم سوالم از ارغوان همینه

ارغوان واقعا چرا؟ 

 

در حالی که بعد از strawberry full moon دیشب که ماه کامل بود و جلسه ی کاری که توش خون ریختم و خونم ریخته شد، (ولی من بیشتر) امروز با لباس قرمز اومدم سر کار و مشکی نپوشیدم(همیشه مشکی ام معمولا) که ببینم ارغوان به من جواب میده که چرا همیشه برای بزرگ شدن باید تنش تحمل کنیم و مرز های وجودمون رو بدریم؟ 

جدی این چه دنیاییه که آفریدم و اومدم توش؟

 

راضی ام از روز های خوب. بعضی روز ها روز هایی هستن که میبینم بالاخره به یکم آرامش رسیده زندگی و فرداش دوباره آشوب ذهنی و تنش های فکری شروع میشه. 

انگار تنهایی رو برای دیوانگی ساختم که در حضور بقیه بتونم رفتار جالبی نشون بدم. 

 

ارغوان آخه این چه فازیست؟؟

  • ظریف

سیمولیشن

سه شنبه, ۱ تیر ۱۴۰۰، ۰۷:۱۱ ب.ظ

سلام

 

دیروز داشتم با همکارم سر یه موضوعی حرف میزدم که گفتم شاید جالب باشه بنویسمش اینجا.

 

توی شرکت قبلی ای که توش کار میکردم یه همسایه داشتم که خودش رو هیچ وقت ندیدم. 

ایشون اسمش انتوآن بود و موس پدش، عکس یه شیر نر بود. 

بنیان گذار شرکتی که توش کار میکردم بود.

یه خانم خیلی زیبا داشت و دوتا بچه باهوش.

آدم خیلی کاریزماتیک و باهوشی بوده. چهره ی شرکت بوده و تو سایتای خبری اسم و عکسش بوده.

منتها تو اون مدتی که من بودم دو تا گلدون فقط رو میزش بود.

که فکر میکنم سال 2017 خودکشی میکنه.

 

داشتم به همکارم میگفتم که عجب شبیه سازی زیباییه که توش هستیم.

که فکر کردن به پیدا کردن جواب حقیقی مساله ای که توشیم، نتیجه اش مرگ میشه.

 

خیلی وقتا آدما دنبال فنا ناپذیری هستن ولی به قول ترنس مککنا اگه نمیری You missed the point!!! هدف رو گم کردی.

 

که زیباییش به اینه که به زندگی معنی میده. وقتی که وجود داشتن به این شکل رو بهمون هدیه داده، تنها چیزی که داریم جونمون هست. اگه بخوایم واقعا به جواب قضیه برسیم باید برگردیم به جایی که قبل این دنیا توش بودیم. وضعیتی که به لحاظ ادراکی داشتیم. و قشنگی جواب سوال اینه که خیلی واقعیه. روبرو شدن با مرگ واقعی ترین کاری هست که یه نفر میتونه بکنه و تنها جوابیه که این معادله میتونه داشته باشه. 

 

یعنی زندگی عین یه ظرف رنگ میشه که بهمون داده شده که یه تابلو رو نقاشی کنیم و اگه نقاشیمون تموم شد و به همه ی هدف ها رسیدیم و به قول Lana Del Rey زندگیمون رو تبدیل به Art کردیم، دیگه تنها چیزی که میمونه که کاملش کنیم اینه که ظرف رنگ رو بندازیم دور و از تابلو لذت ببریم. 

 

این آدمم آدم فوق العاده باهوشی بوده و اینجور آدما دقیقا مصداق تایید این موضوع هستن که اگه همچین آدمی معادله رو حل کرده و زندگی این دنیاش رو چه به لحاظ مادی و چه به لحاظ اجتماعی به حداکثر بهره وری رسونده، براش این سوال مطرح شده که معنای پشت این قضیه چیه؟ و معنا رو تو مرگ پیدا کرده. Death is the Road to Awe که از فیلم The Fountain هست و قبلا راجع بهش کمی نوشتم.

 

دارم فکر میکنم شاید بهتر باشه آدم از این جور داستان ها درس بگیره که هدفش، نقاشی کردن یه تابلوی نقاشی باشه که به این زودیا تموم نشه و بعدش له له بزنه برای رسیدن به هدف اصلی. حتی برای دورانی که به روغن سوزی میفته بدنش هم برنامه داشته باشه چون از یه جایی ببعد واقعیت میگه که این بدن کاراییش رو قراره از دست بده. یه جوری معادله رو حل کنه که سر زمان درستش، با مرگ دیدار کنه و تمام مزه های این زندگی رو تو همه ی دوران هاش به شکل درستی چشیده باشه.

 

خیلی جالبه. انتظار داشتیم نتیجه اش چی بشه؟ اصلا چند تا چیز هست که میتونه جواب معادله ی دنیا باشه؟ یه پاکت شیر؟ یه مقدار جواهر؟ یه خونه؟ عشق؟ نفرت؟ اینا همشون زیر مجموعه اند. بزرگترین چیزی که به سمتش میریم مرگه و اگه تو تصمیم هامون همیشه این جواب معادله رو داشته باشیم، به قول اهل ریاضی معادله رو با این شرایط مرزی حل کنیم که تهش مرگه، جواب همه چیز پیدا میشه و تو هر لحظه زندگی به این فکر میکنیم که تو لحظه ی مرگ آیا از این تصمیم راضی بودیم یا نه؟ دوست داریم این تصمیم بخشی از این صحنه از زندگی باشه؟ 

 

قشنگه زندگی.

  • ظریف

گذشته

پنجشنبه, ۲۷ خرداد ۱۴۰۰، ۱۰:۳۹ ب.ظ

سلام

 

نمیدونم هر چند وقت یک بار آلبوم های قدیمیتون رو نگاه میکنید. 

فکر میکنم سال های آخر دبیرستان بود که یک شب آلبوم های قدیمیمون رو باز کردم و دیدم که چقدر همه چیز عوض شده.

گذشته ای که گذشته و دیگه برنمیگرده شبیه یه سرمایه ای که از دست رفته باشه و دیگه کاریش نشه کرد.

یادمه کلی غصه خوردم از جبر گذر زمان. البته که تجربه ی احساسات واقعی غنیمته تو زندگی. 

 

دیشب خواب دیدم که اسباب کشی داشتم میکردم. کلی وسایل رو جمع و جور کرده بودم و تو جعبه ها ریخته بودم و فرستاده بودم رفته بود. ولی یهویی متوجه شدم یه کمد دیواری قدیمی هست که درش پشت یه کمد قایم شده بود. 

بازش کردم و توش اون قسمت فراموش شده ی ناخودآگاهم از دوران کودکی بود. 

دورانی که مهدکودک میرفتم. تزیینات مهدکودک تو یه جعبه بود، چیزای قدیمی اونجا بود. رنگی رنگی بودن ولی قدیمی و رنگ پریده.

مهدکودک جای خیلی جالبیه. پر از چیزای قشنگ و رنگی هست و انرژی بچه ها توش هست که همه چیز رو زنده میکنه. خیلی با دنیای بیرون متفاوته. پر کار دستی و دیوارای قشنگه. پر اسباب بازی. انگار بزرگترایی که اونجا رو طراحی کردن میخواستن یه دنیای فانتزی متفاوت رو درست کنن. 

 

درش رو بستم و گفتم اینا رو با خودم نمیبرم. چیزای قشنگ پوسیده همون بهتر که خداحافظی بشه ازشون. 

 

چون گذشته که گذشته. آینده رو اگه میشه باید رنگی کرد. هرچقدر بار آدم سبک تر باشه هم راحت تر سفر میکنه. 

 

شاید با بار سبک تر بشه جهت حرکت دنیای اطرافم رو تو بینهایت دنیای شناور موازی که زمان داره میشکافتشون و جلو میبره و جلوی چشممون میاره به سمتی تغییر بدم که آینده، دنیای روشن و زیبایی باشه. 

 

ذهن خالی تر و بی لنگر تر جایگاه "بودن" هست. جایگاهی که "بودن" میتونه جریان داشته باشه و باعث بشه که تجربه اینجامون با معنی تر بشه. 

 

داشتم پست رو مینوشتم این آهنگ Aurora داشت پخش میشد. 

  • ظریف

زنده و مرده

شنبه, ۲۲ خرداد ۱۴۰۰، ۱۲:۴۴ ق.ظ

سلام

 

آدم باید یه چیزی برای زندگی کردن داشته باشه که به امید اون زندگی کنه. 

خیلی روش ها رو امتحان کردم و افسردگی نتیجه ی بی هدف بودن زندگیه.

 

هدف هم معنیش بالا و بالا رفتن تو جامعه از دید بقیه نیست.

هدف معنیش بهترین نمره رو گرفتن چون بقیه میگن بهترین نمره خوبه نیست.

هدف معنیش فلان جا رفتن و وقت گذروندن چون شنیدم جای خوبیه نیست.

 

هدف یعنی انجام دادن چیزی که خود آدم ازش لذت میبره.

همون مکانی که خود آدم دوست داره.

همون غذایی که خود آدم دوست داره.

همون آهنگی که خود آدم دوست داره.

همون چیزی که آدم از امتحان بقیه چیز ها به اون سوق داده شده. 

 

چیزی که به صورت واقعی برای آدم لذت بخشه و در واقع صدای قلبه.

 

وقتی که آدم یه هدف اینجوری داشته باشه، دیگه وقت تلف کردن و چیزای دیگه براش بی معنی میشه چون کل زندگی میشه کار کردن و زندگی کردن و معاشرت کردن و ... برای رسیدن به اون هدف.

 

هر چیزی هم که از بیرون اومده، از زبان بقیه، از رسانه، از خانواده، از فرهنگ، از کتابا، از هرچیزی، تحمیل و محدود کردن ذهنه.

ذهن ماها باید قابلیت اینو داشته باشه که اگه همین الان تو یه سیاره دیگه ولش کردن، چیزایی که دوست داره رو خودش پیدا کنه و مسیر زندگی رو خودش درست کنه برای خودش.

 

جوری که زندگی براش لذت بخش بشه.

نه یه جهنم که از ترس جهنم رفتن همین الان تمومش نکنه.

 

هر چیزی که از بیرون تحمیل بشه دروغه و دو رویی نسبت به خودمونه که باعث میشه اون صدای درون ذهنمون

هر وقت میخوایم اون کار رو انجام بدیم با تمسخر بهمون بگه خودتم میدونی که این کار رو دوست نداری یا

هر وقت میخوایم با اعتماد به نفس باشیم با تمسخر بگه تو که آدم کوچیکی هستی و چیزی نیستی پس اعتماد به نفس برای چی میخوای

هر وقت میخوایم چیز جدیدی رو امتحان کنیم با تمسخر بگه که حالا تصمیم گرفتی فکر خودت رو داشته باشی؟ تو مگه کی هستی؟ تو مگه چه طرز تفکر ارجینالی داری؟ تو مگه اصلا میدونی چی دوست داری چی دوست نداری؟

 

یه ویدئو از یه قبیله داشتم میدیدم، میگفت که اگه یه روز بتونیم گوشت شکار و عسل داشته باشیم، اون روز روز خوبیه.

 

حداقل چیزی که فرهنگ و تکنولوژِی برامون باید داشته باشه اینه که بتونیم درصدی بهتر از اون قبیله زندگی کنیم و نه خیلی بدتر و این که طعم خوشحالی واقعی رو بتونیم زود به زود بچشیم نه سال ها دنبال خوشحالی بگردیم و هیچ وقت تجربه اش نکنیم.

  • ظریف

خود خورشید گرفتگی

پنجشنبه, ۲۰ خرداد ۱۴۰۰، ۰۵:۱۰ ب.ظ

 

سلام!

 

اینم خود خورشید گرفتگی با کیفیت سیبزمینی. اون چیزی هم که بغلشه تداخل اپتیکیه و تو آسمون اون هلاله دومی نبود.

داشتم فکر میکردم اگه خواستم یه دنیا بعدا خلق کنم نورش رو با نور زمان خورشید گرفتگی تنظیم کنم چون بجای نور شدید آفتاب یه نور ملایم استدیو طوری بود و خیلی همه جا زیبا شده بود. البته باید به فکر سرد شدن سیاره مورد نظر و دمای واکنش هسته ای هیدروژن و احتمالا تغییر تمام ثابت های فیزیک باشم تا نور ستاره ها رو کم کنم و حیات رو امکان پذیر کنم تو نور ملایم!

  • ظریف

خورشید گرفتگی

سه شنبه, ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ۰۷:۱۸ ب.ظ

 

سلام

 

فردا خورشید گرفتگیه.

چیزی که برام جالب بود اینه که خورشید گرفتگی ای که تو دسامبر 2020 داشتیم شرایط خیلی مشابهی به لحاظ سیاره ها با اینی که الان خواهیم داشت، داشت.

که من خودم خیلی تفسیر ستاره شناسی رو بلد نیستم ولی برام جالب بود که خورشید و ماه و عطارد یا مرکوری تو 14 دسامبر 2020 با نود جنوبی یه جا بودن تو نشان sagittarius و الانم که یه خورشید گرفتگی دیگس دوباره اینا دور هم هستن و این دفعه با نود شمالی تو Gemini. 

زهره هم تقریبا تو همون فاصله ای که اون دفعه بود باهاشونه.

که جالبه.

خورشید گرفتگی سمبول تغییرات نسبتا شدید هست چون زمانیه که روز شب میشه و نظم همه چی به هم میریزه موقتا که تغییرات جدید رو بیاره. 

الانم عطارد داره برعکس(retrograde) میره تا 2 هفته دیگه و صحبت ها بد برداشت ممکنه بشه و حرارت گفتگو ها ممکنه زیاد بشه. ذهن ممکنه درست کار نکنه و تصمیم گیری های بزرگ رو بهتره برای بعد این دوره گذاشت. 

دقیقا همین فردا هم ماه جدید شروع میشه و انرژی جدید با خودش میاره. همزمان شدن همه ی این داستانا با هم فقط معنیش اینه که باید محکم بشینیم حواسمون باشه داریم چی کار میکنیم که این همه انرژی به جریان درست و خوبی تبدیل بشه.

دقت کنید داستان های انتخاباتی هم تو همین دوره ها افتاده. 

  • ظریف

به چالش کشیده شدم!

دوشنبه, ۱۷ خرداد ۱۴۰۰، ۰۴:۵۲ ق.ظ

سلام

 

مرسی از زری که منو به این چالش جالبی که اخیرا گذاشتن دعوت کرد. حس جالبیه به چالش دعوت شدن!

 

http://behappy.blog.ir/post/1005

 

خوبیه این چالش اینه که داره کم کم اون مرز های زبان فارسی رو که راجع بهشون حرف نمیزنیم رو داره سعی میکنه یکم باز کنه و راجع به یه سری موضوعات جالب دیدم صحبت شده توش.

که چیز جدیدیه و جالبه.

 

8- ماجرای اولین عشق من؟

دقیقا نمیدونم معنی عشق چیه. از اون موقعی که یادمه بهم ریختگی هورمون های بزرگسالی پیش اومد زمان هایی بود که تو خودم میرفتم و اگه ازم میپرسیدی چت شده نزدیک ترین کلمه ای که براش پیدا میکردم عشق بود. چون عشق در واقع بنظرم همون حسیه که آدم نمیتونه فکرش رو کنترل کنه و مجنون شدن کلمه ی معادلشه. حسیه که شاید نفر دومی هم نداشته باشه. شایدم داشته باشه. شاید نفر دومش یکی از درسایی که میخونه باشه. میتونه یه گربه یا یه دختر یا یه پسر یا هر جسم جاندار و بی جان دیگه ای باشه. میتونه ایده ی یک موجود بزرگتر که به ما سلطه داره باشه که بهش میگیم خدا. میتونه نزدیک شدن به اون صاحب اصلیمون باشه. میتونه دیدنش باشه. 

بنظرم عشق همون دل دادن به حسیه که حس خوبیه برامون. که love رو از falling in love جدا میکنه. دومی یعنی سقوط. که حتی کاراکتر آدم کش بازی مورد علاقه ی دوران کودکی Max Payne هم ازش در امان نبود. و در قسمت دوم بازی با موسیقی فوق العاده ویولون منو ی اول بازیش بخشی از زندگی منو رنگی کرد. The Fall of Max Payne.

دل دادن به یه گربه میتونه این باشه که وسط روز و وقتی سر کلاس درس نشستی هم به این فکر کنی که غذا خورده ؟ گشنشه؟ بازی میکنه؟ 

فکر میکنم راجع به بچه ها هم همین باشه.

عشق خیلی چیز خطرناک و ناراحت کننده ایه. یعنی بخشی از قلبتو بدی به اون موجود دوم و بهش اجازه بدی که هر کاری خواست باهاش بکنه که در خیلی از موارد شکستن اون بخشه. اون روزی که گربه رو از دست میدی و وابستگیت هنوز بهش باقیه. نگرانی که چه اتفاقی براش میفته و آیا اون بیرون زنده میمونه یا نه. 11-12 سال میگذره و هنوز اون بخش قلبت همون جاست. چیزی که رفته دیگه بر نمیگرده.

برای خیلی چیزا همینه. 

عشق به همراه خودش خوش بینی زیادی میاره. چون تمام حواس متمرکز میشه به این که این چیزی که بهش دارم وابسته میشم جواب همه ی نیستی ها و درد هایی هست که زندگی بهم داده. ولی مشکلش اینه که واقعی نیست. واقعیت شبیه دندونه های تیز مخلوط کن میمونه در مقایسه با عشق. یعنی عشق همون دندونه های تیزی هست که تیکه های خوش مزه میوه روش سقوط میکنن و تیکه تیکه میشن. عشق شبیه اونه.

عشق شبیه قلمی هست که از توی قلب در میاد و خودش خود به خود مینویسه. خودش خود به خود فکر میکنه و آدم فقط میتونه با دیوانگی ای که به همراه میاره همراهی کنه. 

عشق بنظرم یه نشونه از شکل دست خداست که داره زمان رو میتراشه و این انیمیشنی که توش هستیم رو جلو میبره. خیلی چیز وحشتناک و پیچیده ایه. ولی خب اوکیه چون مکانیزم حرکت دنیاست. اون تیغ نوک تیز زمان به هرچیزی بخوره قراره شکلش بده و نابودش کنه. اگه با عشق همراه بشه به زیبایی شکلش میده و نابودش میکنه.

برای همین داستانا اولین عشقم رو یادم نیست چی بود. ولی اینو میدونم که خیلی وقته که خیلی از قلبم رو به اینور و اونور دادم از بین بردمش. که درستشم همینه. یا خودت باید بدی بره یا میان و میبرنش.

این تکامل روح هست که تو کد وجود ما نوشته شده.

 

15- فکر کن بدون هیچ محدودیتی یه روز رو میتونستی توصیف کنی اون روز رو توصیف کن.

الان حس میکنم دقیقا به همین شکل دارم زندگی کنم چون خیلی وقتته که به این نتیجه رسیدم که اون روز هیچ وقت نمیرسه.( آهنگش شاید ربطی نداشته باشه ولی کلمه به کلمه بهش میخورد. )

روزی که روز ایده آلیه برام روزیه که انرژی داشته باشم بتونم کارایی که به ذهنم میرسه رو انجام بدم. صبح ساعت 6-6:30 حداکثر بیدار بشم.

صبحونه خوب بخورم. شاید برم بیرون ورزش کنم اگه بشه. یکم موسیقی تمرین کنم. هرچند کم ولی تمرین کنم. چند صفحه کتابی رو بخونم که بدردم میخوره. 

ناهارم رو پک کنم که یکی دو هفته ای هست یه مقدار سبزی خوردن و گوجه و پنیر و بعضا یکم بادوم و گردو و کشمش و اینجور چیزا در حد کمه. رو سبزی خوردنم سس سالاد ایتالیایی یا سرکه بالزامیک میزنم. فعلا خوشحالم ازش. بعضی روزا هم عوضش میکنم. نون و برنج هم نمیخورم وسط روز چون کربوهیدراتن و خواب آلود میکنن.

بعد میرم سر کار. یا سر راه یه قهوه میگیرم یا چای یا سر کار یه دستگاه قوه ساز داریم. چای سبز کیسه ای هم داریم. خلاصه یکدومشون رو میخورم.

کار میکنم. سعی میکنم که چند تا صحبت غیر کاری با بقیه داشته باشم و از چیزای بی ربط همینجوری صحبت کنم و توشون سعی کنم یکم بخندونمشون یا یه چیز جالب تعریف کنم چون حس میکنم این ماییم که مثل یه پروژکتون به دنیایی اطرافمون حس هایی که میخوایم رو پروژکت میکنیم. اگه آدمای اطرافمون ازمون خوششون بیاد دنیای بهتری برامون درست میکنن.

برمیگردم خونه و یکم چای سبز یا سفید یا ماسالا یا چای یاسمن که اخیرا پیداش کردم که یاسمن خشک شده است درست میکنم. میخورم. شاید برم یکم قدم بزنم. یه مسیر پر درخت نزدیکمون هست خداروشکر.

یه شام درست میکنم که معمولا غذاهای ایرانی نیست چون زیاد طول میکشن. بیشتر چیزایی که زیر نیم ساعت درست بشن درست میکنم مگر آخر هفته و خیلی خاص باشه. 

میشینم با یکی دو نفر صحبت میکنم یا ویس میفرستم و یا کارای دیگه مثلا یکم فیلمی چیزی ببنیم.

خواب ساعت ده یازده شب.

الان که تنها تر شدم خیلی بیشتر میتونم اینجوری زندگی کنم. 

 

25- بهترین غلطی که کردم چی بوده؟

که سوالش یجوریه. ولی میتونم اینجوری تغییرش بدم که بهترین کاری که بنظر بابام غلط میومده که کردم چی بوده؟

که غلط خیلی زیاد کردم ولی بهترینش آشنا کردن خودم با گل بوده. که مدت زیادی طول کشید که دستم بیاد چجوری ازش استفاده بهینه کنم. چون استفاده بیش از حدش یعنی بیشتر از یه بار تو هفته باعث میشه آدم تنبل بشه و انرژی رو میگیره و افسردگی میاره. مخصوصا اگه آدم از خودش نگهداری نکنه و غذا زیاد بخوره یا ورزش نکنه. خیلی اذیت کننده میشه و باعث تنفر از خود میشه. 

من یه بار تو هفته یا یه بار هر دو هفته گل میکشم و میرم تو طبیعت و سعی میکنم با انرژی طبیعت یکی بشم و خیلی خیلی منو به خودم نزدیک تر کرده و حس فوق العاده خوبی میده. 

باهاش مدیتیشن میکنم و به زندگی و آفرینش فکر میکنم و تقریبا اگه بخوام بگم یه چیزی هست که از این دنیا دوست دارم، دو ساعتی هست که با گل به خلقت و خدا و ازین جور چیزا فکر میکنم.

 

  • ظریف

چوب بستنی

دوشنبه, ۱۰ خرداد ۱۴۰۰، ۱۰:۱۵ ب.ظ

سلام

 

شما رو نمیدونم ولی من بچه تر که بودم خیلی دوست داشتم مثل دکترا یه ظرف پر از چوب بستنی داشته باشم. 

امروز متوجه شدم که شرکتی که توش رفتم، به عنوان همزن چای و قهوه و ... چوب بستنی تو آشپزخونه اش میزاره! 

یکم طول کشید ولی آرزوم برآورده شد! 

حالا که دم دستم هست دقیق نمیدونم چرا میخواستمش و چی کار میخوام باهاش کنم :/

خیلی از آرزوها این شکلی هستن! آدم فقط میخواد بهشون برسه ولی وقتی میرسه میگه حالا چی؟!

  • ظریف

دوستی خاله خرسه

دوشنبه, ۱۰ خرداد ۱۴۰۰، ۰۵:۲۷ ب.ظ

سلام

 

یکی از داستانای بچگی داستان خاله خرسه بود که به طور خلاصه این بود که

 

یه نفر با یه خرسه دوست میشه و یه بار که طرف دراز کشیده بوده استراحت کنه، یه مگس روی سرش میشینه

خرسه برای این که یه لطفی بکنه بهش میخواد مگس رو برونه ازش و یه تیکه سنگ خیلی بزرگ بر میداره و میزنه تو سرش. 

پایان

 

این داستان رو خیلی طول کشید تا متوجه بشم. جواب به سوال اینه که آیا فقط نیت مهمه؟

درسته که اگه نیتمون خیر رسوندن به یه نفر دیگه بود هر کاری به ذهنمون رسید کنیم؟

مورد دیگه ای که این داستان بیان میکنه دوست بودن با کسیه که ضریب هوشی بسیار پایینی داره و این به خودی خود مشکلی نیست. مشکل ضریب هوشی کم و عدم خودآگاهیه. 

 

که بخشیش درس خودشناسیه، که ماها بدونیم که تو هر صحنه ای الزاما جوابی که بنظرمون میرسه جواب درستی نیست و باید حتما بهش فکر کرد. چون یا جواب درستی میشه یا درس عبرت برای طرف مقابل که با ما وقت بگذرونه یا خیر. هر جفتش هم درسته. یعنی ما الزاما تو این داستان اون کسی که تو سرش سنگ خورده نیستیم. ما خود خاله خرسه هستیم!

 

شبیه این اتفاق برای بچه ها و پدر و مادر زیاد میفته. چون بچه ها به طور طبیعی به قدرت آزار رسوندن خودشون آگاه نیستن و پدر و مادرم نمیتونن بچه رو بندازن دور و باید تحملش کنن. برای همین بچه هه دوست داره پدر و مادر رو ولی ممکنه یهویی مداد شمعی برداره روی یه چیزی که براشون خیلی با ارزشه براشون نقاشی بکشه. یا بهشون یه چیزی بگه که آزارشون بده. که البته اینا اشکالی نداره چون هر چیزی که آزارمون بده یه درس زندگیه که یه اشتباهی رو بهمون گوشزد کنه. بگه برای چیزی ارزش قاِئلیم که بی ارزشه یا از خودمون فرار میکنیم و وقتی یه واقعیتی راجع به خودمون بهمون گفته میشه تحمل شنیدنش رو نداریم.

 

ولی تو دوستا و آدمای اطراف این معنی دار تره.

  • ظریف