نوشته های من

از تجربه ی بودن

نوشته های من

از تجربه ی بودن

نوشته های من

به شکل زیبایی تصادفی

Instagram
www.instagram.com/mahdi.tu.ra

Drafts from a drifter/ English
ticheart.blogspot.com

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۲۲۰ مطلب با موضوع «عمومی :: نظرات و تحلیلای شخصی! :: shower thoughts» ثبت شده است

Accretion Disk

پنجشنبه, ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ۱۲:۲۲ ق.ظ

 

سلام

 

میخوام راجع به Accretion Disk که تو گوگل ترنسلیت میشه دیسک هم افزایی صحبت کنم.

ولی چون خوشم نمیاد از این ترجمه، خیلی ازش استفاده نخواهم کرد.

همون طور که عرفا نزدیک شدن به خدا رو به نزدیک شدن پروانه به شمع ترجمه کردن، و از مثال های مختلف تو تاریخ

مثل داستان حضرت عیسی و امام حسین و ... میشه دید،

نزدیک شدن به خدا نتیجه اش یک شخصیت تو یه داستان تراژدی شدنه.

نتیجه اش از بین رفتن پیش از از بین رفتن طبیعی بدنه.

معمولا با درد روحی بسیار. چون میخواد جون آدم رو هنر تبدیل کنه، به داستان و حس تبدیل کنه.

من وقتی به سیاه چاله فکر میکنم خیلی یاد خدا میفتم،

بنظرم وقتی میگیم الله اکبر یعنی خدا از چیزی که بشه توصیفش کرد بزرگتره،

فیزیک سیاه چاله در حال حاضر چیزی هست که از همه ی علم قابل فهممون بالاتر هست و فکر کردن بهش بنظرم در جهت فکر کردن به خداست.

برام Accretion disk اطراف سیاه چاله خیلی جذابه. اون دیسک نورانی اطراف سیاه چاله. 

 

 

این دیسک اطراف اجرام دیگه هم میتونه اتفاق بیفته فکر کنم ولی خوبی سیاه چاله اینه که خیلی خوب قابل دیدنه. بخاطر جاذبه زیاد سیاه چاله، فضای اطرفاش بسیار خم میشه و چیزی که نزدیکش بشه شتاب خیلی زیادی رو تجربه میکنه. این باعث میشه که نیرو های Tidal تجربه کنه(اختلاف جاذبه تو چند جهت) و کم کم متلاشی بشه. تا این جاش اطراف جرم های دیگه هم ممکنه ولی با نزدیک تر شدن به سیاه چاله ممکنه سرعت این اجرامی که بهش نزدیک شدن به سرعت های قابل مقایسه با سرعت نور برسه. 

درنهایت هم اصطکاک چیز هایی که تو این دیسک هستن خودش یه عامل دیگه بر سختی شرایط این دیسک هست.

 

این شرایط خیلی خیلی پر تنش میتونه باعث بشه بخشی از جرم موادی که وارد Accretion disk شدن به انرژی تبدیل بشه. و یکی از بالاترین بازدهی ها تو تبدیل جرم به انرژی اینجا میتونه باشه که مثلا 40% جرم به انرژی تبدیل بشه که خیلی زیاده. تو بمب هیدروژنی این عدد حدود 0.6 درصد هست! 

 

بنظرم این عکسه که از ویکی پدیا برداشتم خیلی خوب شتاب اطراف فضای خم شده رو نشون میده. یکی از مشکلات به تصویر کشیدن های نسبیت عام اینه که بنظر میاد فضا تو رفتگی داره ولی این توی تغییر اندازه ی واحد فضا زمانی هست و کشیدنش یکم ذهن رو به خطا میندازه.

 

بنظرم قشنگه که نزدیک شدن به سیاه چاله انقدر میتونه دراماتیک باشه و جاذبه و جاذبه در ادبیات رو میشه تو ابعاد ستاره ای هم دید که چه فشاری میتونه روی مخلوقات بیاره ولی در نهایت به نور و انرژی تبدیلشون کنه!

  • ظریف

تاسوعا عاشورای سال کنکور

سه شنبه, ۲۶ مرداد ۱۴۰۰، ۰۷:۳۷ ب.ظ

سلام

 

تاسوعا عاشورای سال کنکور رو یادم نمیره. 

یعنی میخوام بگم حوالیش رو بیشتر یادم نمیره. سال کنکور بخاطر این که درس داشتم فقط از محرم میخواستم تاسوعا عاشورا رو تو مراسم ها شرکت کنم چون بنظرم بیشتر از اون لازم نبود و همون حق مطلب رو برام ادا میکرد.

 

کلا هم هیچ وقت از شرکت تو مراسم ها شخصا استفاده ای که میخواستم رو نمیتونستم ببرم و ترجیح میدادم تو جایی مثل آشپزخونه باشم که حداقل به کسایی که استفاده میکنن بتونم خدمتی کرده باشم.

 

در کل خیلی اصراری هیچ وقت به شرکت تو مراسم ها نداشتم که 10 روز اول رو خیلی خیلی جدی بگیرم و شب تا صبح و برعکس تو هیات باشم. بنظرم به کیفیت هست نه کمیت.

 

ولی حالا میخواستم براتون بگم که ماها آزمون های هفتگی (یا قلمچی یادم نیست) داشتیم و من آزمون هفتگی ام رو که تو اون ایام بود رو خوب شده بودم. 

دبیر هندسه امون به جوک بهم گفت که خائن هستی. خائن هستی که تو اون مراسم شرکت نکردی و درس خوندی. یه سری ها هم هم صدا بهم گفتن خائن. :)

 

کاری ندارم که چندمین لحظه ی شکستن قلب همراه با لبخند تو زندگیم بود ولی بنظرم کسی که وظیفه اش رو خوب بشناسه و به جای ادا در اوردن کارش رو درست انجام بده نقش حضرت عباس رو تو اون نمایش عاشورا درک کرده. 

 

خیانت رو هم کسایی میکنن که نمیدونن دارن چی کار میکنن و حس کردن بدون فکر کردن و در ظاهر نقش بازی کردن و خودشون رو گول زدن و از همدیگه تایید گرفتن رو سر لوحه زندگیشون قرار میدن.

 

حضرت عباس کاری که کرد این بود که جایگاه خودمون رو بشناسیم. پایین تر بودن رو درک کنیم و بفهمیم وقتی که دستور از یک نفر بالاتر میگیریم، نظر شخصیمون رو هم جهت اون دستور کنیم، مغزمون رو شستشو ندیم ولی برای درست اجرا شدن کار فرمانبردار باشیم.

 

البته که دستور گرفتن کورکورانه هم اشتباهه و کسایی که تو زندگی بهمون ثابت شده که بالاتر هستن و بصیرت بیشتری دارن فقط میتونن اون بالا باشن. فکر میکنم حضرت عباس فرصت دیدن 4 تا چشمه از امام حسین رو داشته تو زندگیش.

جایی که همه جایگاه خودشون رو درک کنن و احترام رو رعایت کنن خود به خود کار گروهی شکل میگیره و همه حرکت میکنن به سمت هدف والاتر که از هیچ کدومشون خود به خود بر نمیومده.

  • ظریف

مناجاتی دیگر

يكشنبه, ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، ۰۸:۰۷ ق.ظ

پروردگارم،

 

زبانم قاصره، دستانم نمینویسه، فکرم جلو نمیره لحظه ای که میخوام به تو فکر کنم.

صدایی درون ذهنم میگه که حتی اگه در خودت رو به سمت من باز کنی هم ممکنه به لکنت بیفتم و نتونم حرف دلم رو بهت بگم،

میترسم از لحظه ی روبرو شدن به تو. 

چون عظمتت ای آفریدگار خوارم خواهد کرد،

شکی درش نیست وقتی بازیچه ی تو انفجار ستارگان در عرش خودت هست،

من کوچک در مقابل تو ناچیز خواهم بود. 

مثل مورچه ای که در مسیر پای پادشاهی باشه،

ممکنه زیر پاهات له بشم و نتونم حرف دلم رو بهت بگم ای سرورم.

 

شاید از خودمه

شایذ خاصیت بنده بودنه که همیشه باید حقارت رو در مقابل تو تجربه کنم.

وگرنه چه کسی خدا خواهد بود و چه کسی بنده ی خدا؟

 

همه چیز درسته.

همه چیز دقیقا سر جایی هست که باید باشه.

در هر لحظه از ابعاد پلانک تا سالهای نوری رو با قلم های مختلفت میکشی

و میدونم که من رو هم با قلم خودم مقایسه میکنی.

میبینی که ادای نوبل بودن رو درمیارم.

نجابت خداگونه هست و من سعی میکنم مثل تو باشم.

که فقط شبیه تو باشم سرورم.

 

شاید از خودمه.

شاید بنده بودن بخشیش کم فهمی منه.

وگرنه چه کسی خدا خواهد بود و چه کسی بنده؟

که به خواست تو، به فکر تو، کیمیا شدم، جادو شدم و به نفس کشیدن افتادم

که بتونم کمی در کار تو فکر کنم. 

اگر بتونم فکر کنم.

با فکر کوچکم

 

خداوندا 

خدای من

خداجون، 

پروردگارم، ای پروردگارم، ای کسی که من رو پرورش میدی،

خلقتت رو در سیکل های بالا و پایین آفریدی و هر معنایی رو در هر سطحی به هر زبونی سعی کردی بگی

که شاید من متوجه بشم

کمی از معنای فکر تو به من مالیده بشه و شاید مثل تو بشم.

ای سنگ فلاسفه

ای قلب خدا

 

آفریدگارم،

عدم بدون تو خالی بود.

با تو شروع کردم به بودن و دارم بیشتر خودم میشم

من رو با اشعه ی فکرت بسوزون و شکل بده

که تمام اختیار وجودم با توست که چه کسی شایسته تر از تو

که اختیارم رو با جان خودم تقدیمش کنم که از هر چیزی که فکر

از هرچیزی که فکر و نفس من بتونه بگه بیشتری

تو بزرگتر هستی.

 

کمک کن بزرگ بشم.

پروردگارم.

  • ظریف

thinker

چهارشنبه, ۲۰ مرداد ۱۴۰۰، ۰۷:۳۵ ب.ظ

 

 

سلام

 

بنظرم جالبه که نقش شخص متفکر تو جامعه از زمان های خیلی قدیم بوده.

کسی که وظیفه اش استخراج فکر هست و ایده های جدید. 

 

یه جورایی جامعه انسانی فقط با تامین نیاز های مادی و اصلی و .. مشکلش حل نمیشه. چیزی که ما رو واقعا به حرکت در میاره فرهنگ و سیستم عاملی هست که روی انسان های جامعه سواره. بعضی جوامع هستن که نسبت به تغییر و آپدیت شدن سیستم عاملشون مقاومت میکنن، این باعث میشه که چرخدنده هاشون به هم دیگه سابیده بشه و دیر بتونن همگام با زمان بشن. 

 

وظیفه ی شخص متفکر بنظرم همینه که آپدیت های جدید برای فرهنگ رو از نقاط دیگه ی زمین و از نقاط دیگه ی عالم معنی پیدا کنه و قابل تفسیر و بیان برای مردم همدوره ی خودش کنه. شخص متفکر باید به لحاظ قدرت بیان به قدری قوی باشه که بتونه روی تمام لایه های مختلف فکری افراد برنامه نویسی کنه. از سطوحی که فروید راجع بهش حرف میزنه تا سطح های بالاتر و حتی پایین تر!

 

بنظرم متفکر و بی حس بودن درست نیست. چون تفکر خالی ممکنه به هر راهی بره ولی این صدای قلب هست که فکر رو جهت میتونه بده و به سمتی که درست تره هدایتش کنه. برای همین این آدم باید روح خودش رو تو حساس ترین حالت ها نگه داره و بیشترین آگاهی رو داشته باشه و بیشتر حس ها رو حس کنه و لبه ی پیکانی باشه که داره عدم رو میشکافه و انسانیت رو میکشه با خودش جلو.  

 

بنظرم نقش جالبیه.

  • ظریف

پیوستگی

پنجشنبه, ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ۰۵:۱۷ ق.ظ

سلام 

 

یه چیزی بیار روی این انگشت ها.

یکی از انواع محبت که خیلی درک کردنش آسون نیست، tough love هست.

یعنی عشق با درد دادن.

 

خیلی وقتا شنیدیم آدما میگن یه زمانی فکر میکردیم پدرمون/استادمون/معلممون/... الکی سخت گیر بوده ولی وقتی بزرگ شدیم دیدیم حق داشته و برای خودمون بوده. این مدل عشق برام خیلی جالبه.

 

عشقی هست که تحملش سخته و به عشقی که تو کتاب ها ازش میگن نزدیکی میکنه. عشقی که درد داره ولی مشکلش اینه که وقتی تحت تاثیرش هستیم معمولا حس جذابی برامون نداره. از عشق انتظار جالب و جذاب بودن میره.

 

(بحثم جذابیت عشق نیست ولی کی گفته عشق واقعا باید جذاب باشه؟)

 

بنظرم بودن یه نفر که آدم سخت گیری هست تو زندگی آدم این حس رو میده که اون طرف زندگی رو بیشتر از بقیه حل کرده و میشه بهش تکیه کرد. کسی که جدی تره باید چهارچوب های فکری محکم تری داشته باشه بنظر.

 

حتی اگه خودش خیلی کامل زندگی رو حل نکرده باشه تا وقتی که آدم تو موقعیت مغلوب بودن به اون آدم هست، موقعیت درس گرفتن و یادگرفتن، به بالاتر کشیده شدن آدم کمک میکنه. شبیه یک بت میشه که نماد چیزی هست که میخوایم بهش برسیم.

 

عشق سختگیرانه به واقعیت نزدیک تره. به زندگی واقعی که جدی هست و کار ها عواقب دارن نزدیک تره. برای همین تحملش سخت تره. 

 

اون آدمی هم که سخت گیر هست و زندگی رو به شکلی که ما میخوایم جلو نمیبره و نمیزاره خوش بگذره اگه قلب خوبی داشته باشه و واقعا کاراش از عشق باشه، خودش تصمیم نمیگیره آدم بد داستان باشه. آدم بد داستان شدن بنظرم یکی از مقام هایی هست که خدا تو پروسه کامل شدن بعضی آدما بهشون میده.

 

به قول معروف

 you either die like a hero or you will live long enough to see yourself become a villian 

 

یعنی یا به شکل یک قهرمان میمیری، یا انقدر زنده میمونی تا خودت رو ببینی که تبدیل به آدم بده ی داستان شدی.

 

فرق قهرمان با آدم بده اینه که قهرمان کاری رو انجام میده که قانون میگه یا جمع و اکثریت تاییدش کردن ولی آدم بد داستان کاری رو میکنه که قلبش میگه. چیزی رو که بنظرش درسته رو انجام میده. هرچند که بنظر بقیه درست نباشه و آشوب درست کنه. 

 

که دوتا نیروی بالانس کننده ی دنیا هستن. اگه ساختار شکن درست و بدرد بخور نباشه، ساختار های قدیمی اصلاح نمیشن و مناسب نسل های جدید تر و طرز فکر های جدید تر نمیشن.

 

آدم بد قضیه اگه آدم بد خیلی خوب و پیچیده ای باشه عدل خدا و بالانس دنیا باعث میشه که آدم خوب های درست حسابی و پیچیده ای هم درست بشن.

 

بنظرم آدم بدِ درست بودن از فدا کردن خود خیلی ارزشمند تره. چون کشته شدن و از بین رفتن آسونه ولی زندگی ای که شاید مورد تایید همه نباشه رو درست انجام دادن خیلی سخته. 

 

بحث زمانه. کشته شدن زندگی رو تموم میکنه. زندگی درست کردن زمان میبره و هیچ چیزی مثل زمان درد وجود داشتن رو نمیتونه تلفظ کنه.

 

چون زمان هست که عشق دردناک آفریدگار رو به جونمون میخره. هیچ جایی از زندگی در هیچ مسیری happily ever after وجود نداره. یعنی هیچ مسیری به شادی دائمی منتهی نمیشه. روز بعد از برنده شدن جایزه نوبل هم باید بیدار بشی و دوش بگیری و لباسات رو مرتب کنی و بقیه زندگی رو با آدما انجام بدی. بعد پیدا کردن عشق زندگیت هم باید لحظه شماری برای ترکش کنی. هیچ شادی ای دائمی نیست. این وسط کسایی که آتش عشق خدا رو با تک تک سلول هاشون درک میکنن و خودشون رو شکل میدن کمی به زندگی درست تر نزدیک تر میشن.

 

  • ظریف

اشتباه خوش

سه شنبه, ۵ مرداد ۱۴۰۰، ۰۶:۴۶ ب.ظ

سلام

 

چیزی که هست اینه که اشتباه اتفاق میفته. ممکنه با دوستمون باشیم و کار اشتباهی انجام بده ولی این که چجوری واکنش نشون بدیم خیلی میتونه مدل های مختلفی داشه باشه.

 

اینجا رامین کریملو و Hadley Fraser، که دو تا دوست خیلی خوب هستن دارن یکی از آهنگ های بینوایان رو اجرا میکنن. آهنگ Empty Chairs at Empty Tables.

Hadley اون شب بنظر خیلی آماده نمیاد و همونطور که رامین میگه، دستش تو جیبشه و یه چیزایی از آهنگ رو یادش میره و جلو عقب میخونه بیت ها رو.

 

نمیدونم اشتباهشون برنامه ریزی شده بود یا نه، فکر میکنم نبود، ولی واکنششون خیلی جالب بود برام.

طرفدار های تئاتر های موزیکال خیلی معمولا نسبت به کیفیت اجرا حساس هستن و این که یه آهنگ رو اشتباه کسی بخونه براشون سخته!

ولی با همه ی این تنش ها خیلی راحت و با یکم خنده موضوع رو جمع میکنه و خودش شروع میکنه خوندن تا Hadley یادش بیاد.

که آخرش هم به هم اجازه میدن و قسمت های آهنگ مختلف رو میخونن و با هم هارمونایز میکنن. که فکر میکنم یعنی یکی یه اکتاو بالاتر و پایین تر بخونه همون آهنگ رو.

درس زیادی توش داره! درس مواجهه با بحران و خونسرد بودن و از هر اشتباهی نیمه ی پر رو دیدن و بازسازی رو داره.

 

به قول باب راس، ما اشتباه نمیکنم، اشتباه ها فقط تصادف هایی خوش هستن.

مثل خودش که اگه دستش خط میخورد ازش یه درختی ابری چیزی در میورد و کل نقاشی رو همینجوری میکشید.

 

  • ظریف

موزه

دوشنبه, ۴ مرداد ۱۴۰۰، ۰۵:۵۵ ب.ظ

سلام

 

من تو زندگیم خیلی کم پیش اومده موزه برم چون فکر میکنم کلا درک کردن هنر یکم تجربه زندگی میخواد و اگه میرفتمم چیز زیادی دستگیرم نمیشد. تو ایران تو موزه ای که تو کارگر شمالی هست رفتم ولی زیاد درکش نمیکردم. بنظرم یکی از بزرگترین اجحاف هایی که سیستم آموزشی در حق ما کرده عدم یاد دادن هنر به بچه هاست. درسته یه درس هایی داشتیم ولی هیچ کدوم معنی پشت هنر رو که 

منتقل کردن یک منظور در قالب یک مدیا هست 

رو برامون یاد ندادن.

مثلا کلمه ی اینتراستلار اشاره میکنه به اثر هنری ای که توش مفهوم عشق و منطق در قالب فیزیک و سفر در زمان و سیاه چاله در هم تنیده شدن. توصیف کردن این منظور توسط اون فیلم کار ذهن آقای نولان هست و این که خدا قدرت معنی دار کردن واقعیت رو به این حد به یه نفر بده از اون سعادت هایی هست که خیلی خیلی آدما باید براش تلاش کنن. 

یا مثلا بخوایم نزدیک تر بیایم، فرهنگ خودمون بخشی به اسم محرم و عاشورا داره که بحث فدا کاری و عشق رو سعی میکنه تو ذهن مردم جا بندازه. شاید تنها فرم هنری ای که حتی مردم جاهایی که امکانات زیادی هم نداشته در قالب تعذیه تجربه میکردن. جایی که توش کمی احساس تجربه کنن. از تکینگی ای که یک تراژدی در عمق زمان درست میکنه استفاده کنن و دورش هنر ایجاد کنن.

حالا این پست رو نوشتم که بگم دیروز رفته بودم با دو تا از دوستای آزمایشگاه سابقم موزه National Gallery of Canada، که شاید نباید بهش موزه بگم الان که فکر میکنم. 

ولی این نقاشی رو دیدم و خیلی منو یاد نقاشی عصر عاشورای استاد فرشچیان انداخت:

 

 

 

 

که دو تا داستان بسیار مشابه که فرهنگ شرق و غرب رو شکل دادن، دو تا تراژدی که ظلم انسان ها نسبت به همدیگه رو نشون دادن رو نشون میدن جفتشون.

بنظر من ویژگی مشابه بارزشون اینه که توشون یک نفر مظلوم واقع میشه. مظلوم واقع شدن یه نفر هم از این میاد که عده ی زیادی نمیخوان تفکر اریجینال خودشون رو داشته باشن.

مثلا 30.000 نفر نمیخوان یک لحظه فکر کنن که کاری که میکنن درسته یا نه. عددش رو مطمئن نیستم. ولی منظوم اینه که 30.000 نفر لشکر بخاطر این که حس میکنن باید دستور بگیرن و یه نفر دیگه بهتر میتونه بهشون بگه که چی درسته چی غلطه بزرگترین فاجعه ی تاریخ رو می آفرینن. 

این همه آدم که نمیخواستن خودشون مستقیم به واقعیت نگاه کنن. 

میخواست واقعیت رو از لنز زبان یه نفر دیگه که بالاتر از خودشونه ببینن. در حالی که هیچ کسی بالاتر از کس دیگه ای نیست و همه اش توهم های انسانیه. 

همه جا هرم قدرت وجود داره ولی بهونه ی قابل قبولی برای فکر نکردن نیست. 

ماها در هر لحظه میدونیم کاری که داریم میکنیم چقدر درسته. صدای قلبمون میگه بهمون در صورتی که قلبمون رو باز بزاریم و ایمان داشته باشیم که اگه هدفمون خوبه، یه کسی هست که حواسش بهمون باشه ولی خیلی وقتا گفتن ایمان داشتن با انجام دادنش زمین تا آسمون فرق داره.

  • ظریف

دفتر خاطرات

دوشنبه, ۲۸ تیر ۱۴۰۰، ۰۵:۵۲ ب.ظ

سلام

 

من یه دفتر کوچیک کنار تختم دارم که توش بعضی چیزایی که بهشون فکر میکنم رو مینویسم. خدا به قلم قسم خورده چون نوشتن با قلم بنظرم از اون کارای خیلی خاصی هست که از تجربه ی انسان بودن به دست میاد. یه راهیه که باهاش میشه  ذهن رو جهت داد و آینده رو تغییر داد. بگذریم.

اومدم یک صفحه نوشتم و ورق زدم و دیدم ای بابا. تموم شد دفتره. فکر میکردم 5-6 صفحه دیگه هم مونده باشه. میخواستم کیفیت نوشتنم رو تو چند صفحه آخر خیلی بیشتر کنم و بیشتر به دفتری که یک ساله پیشمه توجه کنم. 

همه چیز یهویی شد.

گفتم شاید زندگی هم همینه. هی میخوام نزدیک آخراش که شد دیگه یه عالمه کار کنم ولی ورق میخوره و ورق میخوره و یهویی میبینم که روز آخر رسیده. 

بنظرم قشنگیش هم همینه و به واقعیت نزدیک ترش میکنه. از نقش بازی کردن خارجش میکنه و میزاره که خودش همونجوری که هست جلو بره.

 

که برمیگرده به همون به لحظه آگاه بودن. چون تنها چیزی که زندگی در اختیارمون میزاره دیدن فریم به فریم همین لحظه هایی هست که توش هستیم و تنها کاری که میشه کرد آگاه بودن به همین لحظه هاست چو چیز دیگه ای وجود نداره. کیفیت زندگی کیفیت کاری هست که همین الان داریم انجام میدیم

  • ظریف

مناجات

جمعه, ۲۵ تیر ۱۴۰۰، ۱۰:۳۷ ب.ظ

سلام خدا

 

معمولا تو وبلاگم اینا رو نمینویسم و بیشتر بین خودم و خودت تو دفتر های خودمه.

 

خدایا در حضورت احساس امنیت میکنم.

میدونم من رو در زمان مناسب در جای مناسبی قرار میدی.

میدونم کلمه هایی از دست و دهانم جاری میکنی که مناسب موقعیت و شخصیتی که مقابلم هست باشن.

 

میدونم من رو از تصمیم هایی که به ضررم هست منصرف میکنی و تصمیم هایی که به نفعم هست رو انقدر برام تکرار میکنی

تا انتخابشون کنم.

 

میدونم درس های زندگی رو جوری بهم میدی که در امن ترین و کم درد ترین حالتش درکشون کنم.

از اون طرف هم من سعی میکنم که تسلیمت باشم و آگاه باشم به صدای قلبم، به صدای تو، که 

حتی تو کارهایی که برام جدید هست هم با اعتماد به نفس جلو برم و درست انجام بدمشون.

 

میدونم که آدم هایی که جلوی راهم گذاشته میشن برای یادگرفتن زندگی هستن و 

میدونم که حق ندارم از ظاهر و ریشه خانواده و ملیت و جنسیت و هر تمایل دیگه ای که تو زندگی دارن، قضاوتی کنم راجع بهشون

میدونم که حق ندارم قلبشون رو بشکنم و میدونم که اگه حتی لازم باشه از برخورد با من قلبشون شکسته بشه، خودت زحمتش رو میکشی و وظیفه من خودم بودنه.

 

میدونم که همه ی این میدونم ها داره به ندونستن من اشاره میکنه. به این که ندونستنم رو اقرار میکنم و همه چیز رو به دست تو میسپارم. به این میگم توکل.

 

  • ظریف

اصالت

دوشنبه, ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ۰۶:۳۷ ب.ظ

سلام

 

اصالت یکی از مفاهیمیه که اخیرا دارم باهاش آشنا میشم. اصیل بودن و اصالت داشتن که فکر کنم ترجمه ی Authenticity باشه، که یعنی Authentic بودن و ریشه داشتن فکر میکنم مهم ترین چیزیه که ماها تو رشد فردیمون میتونیم دنبالش باشیم.

که معنیش اینه که بدونیم خودمون با خودمون چند چندیم و تعریفمون از خودمون چیه.

این جرقه خیلی وقته تو ذهنم خورده. 

از وقتی که تو یکی از انجمن های بازی آنلاین، بازی آسمان دژ، وقت میگذروندم و حس میکردم یک شخصیت آنلاین برای خودم دارم درست میکنم،

که مسخره بازی و پست های خنده دار و بعضی وقتا بی مزه گذاشتن تو اون انجمن بود. خیلی وقتا هم چیزای بدرد بخور مینوشتم. 

ولی در کل فکر میکردم بامزه است که رفتار یه سری آدم دیگه رو تکرار کنم. 

یه مشکلی که تو دوران نوجوونی آدما باهاش دست و پنجه نرم میکنن ارجینال بودنه. که میخوان رفتار های خاص برای خودشون پیدا کنن. من معمولا رفتار خاص نمیتونستم داشته باشم و چیزای جالب رو تکرار میکردم.

ولی مشکل این کار اینه که بی ریشه است.

اونجا فهمیدم که بامزه نیست کارم که یه صندلی داغ بود و منم داوطلب شدم و فکر میکردم که کل کارایی که میکردم براشون جالب بوده ولی یهویی دیدم که اون همه پست های چرت و پرت و بعضا بدرد بخور واکنش های خیلی مثبت و خیلی منفی به همراه داشته. اونجا بود که فهمیدم که خیلی هم دنبال کردن رفتار های آدمای دیگه کار جالبی نیست. شکستن قانون و پایین اوردن سرور کار پسندیده ای نیست و هرچقدر هم بین گروه دوستای خودم جالب بنظر میرسید ولی احترام خودمون رو پایین میوردیم.

 

که ریشه داشتن از همینجا میاد که آدم انقدر درون خودش رو اکتشاف کنه و کنکاش کنه تا بالاخره به یه چیزی که قابل ارائه باشه برسه. چیزی که از درون خودش میجوشه و چیزی که خودش بهش رسیده.

تکرار کردن حرفا و رفتار های بقیه فوق العاده آسونه ولی هیچ ارزشی به آدم نمیده. 

 

که تو گروه های دوستی، مشکلی که پیش میاد اینه که رفتار های گروهی شکل میگیره. رفتار هایی که تعریف کردن و خندیدن های اغراق شده هست. رعایت نکردن مرزهای همدیگه هست و چیزای دیگه که باعث میشه آدم ها از اون اصالت خودشون دور بشن صرفا بخاطر این که توسط بقیه پذیرفته بشن. رعایت نکردن حریم ها باعث ناراحتی، به معنی راحت نبودن، discomfort، میشه ولی چون با قبول شدن توسط بقیه همراهه جبران میشه. 

 

که همش به درست شدن یه نقاب گروهی ختم میشه. نقابی که باعث میشه یه رفتار مشخص گروهی بوجود بیاد که به ظاهر خوش گذروندن و خوشی کردن و وقت خوب داشتنه ولی در باطن هیچ کدوم از افراد گروه به درون اون یکی آگاه نیست. فقط وقتی دو نفر ها تنها میشن و مدت زیادی رو مجبور میشن با هم بگذرونن احتمال داره نقاب هاشون رو کنار بزنن. اونجاست که میبینیم همه در درون غمگین هستن ولی از ترس طرد شدن ادای خوشی رو در میارن. 

 

اصیل بودن یعنی که در هر گروهی و هر جایی آدم رها بشه بتونه ارتباط با بقیه بگیره بدون این که اصالت خودش رو از دست بده. یعنی همیشه بازی خودش رو داشته باشه.

 

که در قدم اول بسیار سخته. چون بازی خودت رو داشتن یعنی تو بازی بقیه بازی نکردن. یعنی بازی خودت باید حداقل قابل مقایسه با اون بازی گروهی باشه. 

 

اولین چیزی که متفاوت بودن به بقیه القا میکنه احساس تنفره. ولی بازی میتونه طوری باشه که این حس رو جبران کنه. اونم وقتیه که تو هر ارتباطی با هر نفری بشه انرژی مثبت بهش داد. مدل های دیگه هم میشه معادله رو حل کرد. 

 

برای من ارتباط با هر نفر جداگونه خیلی مهمه. همخونه ای قبلیم خوشحال کردن جمع براش مهم بود. هر دوتامون بنظرم بازی رو خوب جلو بردیم و دو تا جواب درست معادله رو پیدا کردیم. هر کسی میتونه برای خودش این رو حل کنه و با داشتن آرمان های خودش با هر جور آدمی تو هر شرایطی ارتباط داشته باشه و خودش رو از دست نده.

 

کسی آدم رو مجبور نکرده که جور خاصی رفتار کنه ولی این نفس بزرگی که برای خودمون تراشیدیم خودش رو تو خطر میبینه که نکنه توسط بقیه پس زده بشه. نکنه توسط خودمون پس زده بشه و ... که قشنگی پیچیدگی زندگی هم به حل کردن همین معادلاته عجیب غریب و متناقضه.

  • ظریف