نوشته های من

:)
نوشته های من

YouTube: Mahdi TR
Telegram: https://t.me/MahdiTR619

Manners Maketh Man

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۹/۱۰/۲۵
    Soul
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۵۸ مطلب با موضوع «عمومی :: نظرات و تحلیلای شخصی! :: shower thoughts :: دینی/عقیدتی» ثبت شده است

Kanye West

شنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۹، ۰۶:۳۶ ق.ظ

سلام

 

اسم کانیه وست رو احتمالا به عنوان یه خواننده هیپ هاپ شنیده باشید.

چند روز پیش اومده بود بJoe Rogan Experience 1554n و برام جالب بود ببینم چی میخواد بگه. چون گویا به مردم داره میگه که برای ریاست جمهوری آمریکا بهش رای بدن. و طبق قانون هم میشه این کارو کرد. 

من به عنوان یه خواننده چیپ میشناختمش و کلا هم از ژانر هیپ هاپ یه سری آهنگای ساده و ویدئو هایی که متمرکز روی نشون دادن ثروت خواننده ها و تعداد خانم هایی که اطرافشون هستن تو ذهنم بود. که برداشت غلطیه و یه جور آهنگای مردمی تر هستن و بیشتر هم خواننده های سیاه پوستشون که تحت فشار بزرگ شدن تو آمریکا توشون میخونن.

 

حالا بگذریم. اگه فرصت شد حتما این پادکست رو ببینید و نظرتون راجع به ایشون خیلی عوض بشه. جوری که حرف میزنه و فکر میکنه نشون میده که نابغه است و کارایی که اخیرا داره میکنه، مثل درست کردن نمایش های بزرگ، استخدام تیم های مهندسی برای مهندسی کردن چیزایی مثل کفش های خیلی بهینه، تغییر سیستم آموزشی به سمتی که بجای این که خرخون بار بیاره بچه هایی بار بیاره که بتونن حتی بدون مغازه رفتن خودشون محصولی که لازم دارن رو از دل زمین در بیارن و نسبت به مصرفی که میکنن آگاه باشن، درست کردن مدرسه هایی که این چیزا رو یاد میدن برای بزرگ سال ها و ... خیلی مغزش کار میکنه و خودش رو تو مقیاس سیاره و حل کردن مشکلا به سمت صلح میبینه‌. که جالبه! جالبه که برداشتم از یه آدم با این همه تلاش و مغز بزرگ، یه خواننده آهنگای چرت بوده.

 

اونجایی ازش جالب بود که آرزوش این بود که یه استادیوم ۱۰۰.۰۰۰ نفری در حال خوندن یکی از آهنگای کلیسایی تو پرستش خدا ببینه‌. گشتم نتونستم تایمش رو پیدا کنم.

فکرش رو بکنید. ۱۰۰.۰۰۰ نفر که آموزش موسیقی دیدن بتونن با هم دیگه یه آهنگ برای پرستش خدا بخونن.

همونطور که قبلا گفتم، بنظرم، کار پیامبرا درست کردن بهترین نمایش پرستش خدا بوده. مثل چیزی که دور کعبه انجام میدیم و نماز جماعت که میخونیم. 

خوبه ببینیم که مسیحی ها آدمایی دارن که به فکر یه همچین چیزایی هستن.

و خودش میگفت فکرش رو کنید کسی که جزوی از این حرکت هماهنگ باشه روحش تا کجا بالا میره؟ خیلی حرکت بزرگیه وقتی انجامش بده! و آستیناشو برای این ایده های بزرگش زده بالا و مطمئنا هم انجامشون میده.

  • مهدی

امام زمان خود

دوشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۹، ۰۹:۲۷ ب.ظ

سلام

 

بنظرم امام کسی میتونه باشه که نسبت به دجال، شیطان زمان خودش، تو فرهنگ خودش قیام کنه و یه نمایشی برای مردم بزاره که مردم انرژی برای مقابله با اون شیطان بگیرن.

حس نکنن که چون زور این شیطان زیاده میتونه هر کاری کنه و باید بهش تسلیم بشه.

حالا برام سوال بود برای غربی ها الان امام زمانشون کیه؟

 

https://www.youtube.com/watch?v=QWLBtMz5OuY

 

دلیلی که به راجر واترز ارادت خاصی دارم اینه که شوخی نداره. بلند میشه و بیشترین هزینه ها رو میکنه و یه تئاتر موزیکال برای دوست داراش درست میکنه و به ترامپ فحش میده.

 

کار امام باید جذب کردن مردم و درست کردن نمایش باشه. مثلا پیامبر ما اومد و نمایش پرستش دور کعبه رو برای پرستیدن یه خدای نادیدنی، که جدش شروع کرده بود، رو دوباره استارت زد. که خیلی کار کولی هست. فکر کنید از بیرون به سیاره مون اگه نگاه کنن میبینن این همه آدم دارن یه حرکت منظم میکنن و یه نمایش رو 1400 ساله دارن جلو میبرن. خیلی باحاله و تو ناخودآگاه مردم اون پرستش خدای یگانه رو جا میندازه. 

 

 

  • مهدی

منطق و عشق

سه شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۹، ۰۷:۰۹ ب.ظ

سلام

 

یکی از چیزایی که زیاد تو دنیا میشه مثال هاش رو دید اینه که اگه توی ابعاد کوچیک یه قانونی پیدا میکنیم، توی ابعاد بزرگ هم یه قانونی معادلش پیدا میشه که همون قضیه معروف As above so bellow هست.

 

 

 

مثلا همون جوری که تعداد بیشمار فوتون های نور از خورشید به زمین میان و بهش انرژی میدن و ماها از توش در میایم، که خورشید نقش پدرمون رو داره و زمین مادرمون هست، معادلش اون بیشمار اسپرمی هست که یدونه تخمک رو بارور میکنن و تو ابعاد کوچیک بین انسان ها اتفاق میفته. البته این عکسه برای باد خورشیدیه که به سمت زمین میاد و تو میدان مغناطیسی زمین منحرف میشه. ولی منظورم رو میرسونه.

که یه مثال جالبه که چرا به زمین میگیم mother earth و چرا خدا به خورشید تشبیه میشده.

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست

که عرفا به عنوان معشوق از خورشید و شمس و ... استفاده میکردن. که نماد کامل بودن و معشوقه و معشوق به سمت اون میره. چون یه قطره کوچیک از وجود خورشیده که زمین رو بارور میکنه و به ماها انرژی میده و زنده امون میکنه.

و یه چیز دیگه هم که قشنگش میکنه اینه که به خورشید نمیشه نزدیکم شد. مثلا زمین تو فاصله 150.000.000 کیلومتری خورشیده و فکر میکنم خفن ترین پروب مطالعه خورشید به اسم هلیوس 2 تو فاصله 47.000.000 کیلومتری قرار گرفته. البته کاوش گر پارکر تو 2025 خیلی نزدیک به سطح خورشید میشه. ولی در کل مشکل اینه که لامصب خیلی داغه و چیزی که نزدیکش میشه باید بتونه خیلی گرما دفع کنه وگرنه ذوب میشه. مثلا این کاوشگر اگه اشتباه نکنم با سرعت زیادی میچرخه و یه لحظات کوتاهی به سمت خورشید نشونه میگیره که بتونه بررسیش کنه.

که شاعرا و عرفا هم نزدیک شدن به خدا رو مثل نزدیک شدن پروانه به شمع تشبیه میکردن که فنا میشه توش و جزغاله میشه. خودش هیزم شعله میشه یه جورایی. 

 

کیست هیزم مسکین که چون فتد در نار

بدل نگردد هیزم به شعله شرری

 

ستاره‌هاست همه عقل‌ها و دانش‌ها

تو آفتاب جهانی که پرده شان بدری

 

جهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموز

اثر نماند از او چون تو شاه بر اثری

 

کیم بگو من مسکین که با تو من مانم

فنا شوم من و صد من چو سوی من نگری

 

کمال وصف خداوند شمس تبریزی

گذشته‌ست ز اوهام جبری و قدری

 

آره ازین جور چیزا.

 

حالا ازینا که بگذریم یکی دیگه از چیزایی که خیلی دوست دارم به هم نرسیدن کوآنتوم و نسبیت عامه. 

نسبیت عام، توی فیزیک، قانونیه که جاذبه رو توصیف میکنه و میگه که جاذبه از خم شدن ساحتار فضا-زمان دور یه جسم سنگین بوجود میاد.

که این انیمیشن رو احتمالا زیاد دیدید:

 

 

که داره میگه که اون سیاره هه برای این دور اون ستاره میچرخه که اون ستاره بخاطر جرم زیادش عین یه چیز ارتجاعی مثل Trampoline فضا رو خم کرده و اون جسم راه دیگه ای نداره و اینجوری میچرخه دورش.

اینا باعث میشه که نسبیت عام بهترین شیوه ی توصیف فیزیک توی مقایس های بزرگ بشه. مقایس های ستاره ای و اجرام سماوی مثل رفتار سیاه چاله ها و ستاره های نوترونی و ستاره های معمولی و ... .

 

از اون طرف ما فیزیک کوآنتوم رو داریم. برای توصیف طبیعت تو مقیاس کوچیک. 

 

 

که این عکسه هم عکس کولی بود چون داره مثلا دو تا ذره رو نشون میده و توش نشون داده که الکترون دورشون به شکل یه ابره نه یه ذره و اون خطای شکسته هم نمودار های فاینمن هستن که رفتار ذره ها رو نشون میدن با هم. که 3 تا نیروی دیگه ی طبیعت رو توصیف میکنن که هسته ای ضعیف و هسته ای قوی و الکترومغناطیس باشه

 

علما سعی کردن این گرانش رو با کوآنتوم جمع کنن یه جا و نتونستن هنوز. چون ریاضیاتشون با هم سازگار نیست و چقدر قشنگه که سازگار نیست.

چون که گرانش، قانون عشق بین اجرام بزرگه سماویه

مثلا توی هر کهکشانی معمولا یه سوپر-سیاه چاله وجود داره که همه ستاره ها دارن دورش میچرخن

 

 

اون وسط معمولا یه super-massive-blackhole یا سیاه چاله خیلی سنگین وجود داره که کل این داستان که شاید 100 میلیارد ستاره کوچیک و بزرگ باشن دورش میچرخن، که یه جورایی سمبل طواف ستاره ها دور یه ستاره است که به کمال خودش رسیده و تو خودش له شده و فضا و زمان رو خم کرده و ... . عین طواف دور کعبه که ماها میکنیم که دور یه چیز سیاه میچرخیم که نماد خداست.

 

 

و این عشق == جاذبه ی اون سیاه چاله است که اینا رو دور هم نگه داشته.

این عشق بین پدرمون خورشید و مادرمون زمین هم هست. جاذبه و عشق مادرمون هم ما رو روی زمین نگه داشته.

 

از اون طرف کوآنتوم زبون توصیف جزییات کوچیک این دنیاست. زبون فکر کردنه. زبون منطقه. و جالب اینه که تهشم به یه جاهایی میرسه که منطق خود آدم کار نمیکنه و چیزای عجیبی رو باید قبول کنه. مثلا یه پارامتر که وقتی اندازه گیری میشه میتونه "بالا" یا "پایین" باشه، تا وقتی که اندازه گیری نشه همزمان هم بالا است هم پایینه. یعنی تا وقتی اندازه گرفته نشده دوگانگی ای وجود نداره. یگانه است. راجع به همه چیز این حرف رو میزنه.

 

و این دوتا همونجوری با هم جمع نمیتونن بشن که منطق و عشق روی سیاره زمین با هم جمع نمیتونه بشه (فعلا!)

 

و چقدر قشنگه که سال پیش اولین عکس رو تونستیم از یه سیاهچاله بگیریم.

 

 

بالاخره زورمون رسید که یه ستاره که به کمال رسیده رو ببینیم!

سیاه بود :)

 

البته تو کوآنتوم هم ذره ها عاشق همدیگه میشن. بهش میگن entanglement ولی هنوز خیلی راجع به مکانیزمش نمیدونیم و نمینویسم. اون موقع که بفهمیم چجوری کار میکنه احتمالا یه سری مشکلاتمون حل بشه.

 

  • مهدی

چشم جهان بین

سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۹، ۰۶:۵۴ ب.ظ

 

سلام

 

به احتمال خیلی زیاد با چیزی به اسم چشم جهان بین توی ارباب حلقه ها و پشت دلار و illuminati و ازین جور چیزا آشنا هستید.

ولی من کسی رو ندیدم که برام توضیح داده باشه این موجود دقیقا تو اسلام چه جایگاهی داره و چه ربطی داره بهمون.

 

چشم جهان بین یه چشمیه که همه چیز رو میبینه. اگه بخوایم به اسلام ربطش بدیم باید بگیم که الله اصولا باید باشه. که البته بعدا میگم الله نیست و رب هست بنظرم. یه قسمت کوچیکی از الله میشه چشمش.

ببینید اگه خدا بخواد وجود داشته باشه یه نیاز هایی داره. نیازش اینه که صفت های خودش رو که کامل هستن رو به خودش نشون بده. موجود عجیب و تنهاییه.

حساب کنید خودتون اگه بخواید بگید خیلی مثلا پولدار هستید، لازمه بتونید پولتون رو خرج کنید تا پول معنی پیدا بکنه. اگه هیچ کسی پول براش اهمیتی نداشته باشه پول با خاک خیلی فرقی نمیکنه. تازه فکر کنم بیشتر از پول، خاک و سنگ رو سیاره داشته باشیم.

خدا هم برای این که بتونه کمال خودش رو ثابت کنه نیاز داره که یه چیزی درست کنه که این کمال رو ببینه.

یکی از چیزایی که خیلی براش مهمه هم عشق و احساسه. برای همین همه چیز رو دوتا آفریده و فاصلشون رو زیاد کرده و از فاصله احساس بوجود میاد.

تمیز ترین حالتی که میشه این کار رو انجام بده اینه که اول یه دنیا درست کنه. در ابتدا این دنیا فقط عدم هست و هیچ چیزی توش نیست. مثلا دنیای ما یک چهارچوب 3 بعدی و 1 بعد زمانی هست که برای آزمایش خودش درست کرده.

بعد که عدم رو درست کرد یه قطره کوچیک از خودش رو تو اونجا میزاره. که برای دنیای ما اون بیگ بنگ بوده. 
بعد شروع میکنه اون دنیا رو پرورش میده (رب بودنش به معنی تربیت کننده بودنشه). پرورش میده و به کمال میرسونتش.

تو هر مرحله کمال خودش رو توی آفرینشش میبینه و با خودش حال میکنه.

حالا زیاد جلو نرم،

شکل 1، تو یه نمودار ون داره این سیستم رو نشون میده. 

G فکر خدا رو نشون میده.

A دنیای ما رو نشون میده. که یه بخشی از G هست منتها یه مرزی دورش کشیده شده. ماها یه فکر درون ذهن خدایی خدا هستیم.

همون طور که فیزیک کوآنتوم و توهم های سایکدلیک که تو کانال یوتیوبم همش راجع بهشون حرف میزنم نشون میدن، دنیای ما تنها دنیا نیست و دنیا های دیگه خیلی راحت میتونن وجود داشته باشن.

شکل دو هم همینو نشون میده. دنیاهای دیگه ای که ماها به راحتی بهشون نمیتونیم دسترسی داشته باشیم.

 

شکل 3، داره درون A رو نشون میده. محور عمودی هم محور زمانه. اون چشمی که اون بالاست یکی از اجزا A هست و در واقع اون چشم خدا هست که داره به همه چیز از اول زمان تا آخرش نگاه میکنه. این چشم روی توهم DMT و دوز های بالای ماشروم و اسید قابل لمسه کاملا. ویژگی این چشم اینه که وقتی بهش آدم نگاه میکنه کمال رو از هر جهت توش میبینه. نهایت عشق، نهایت قدرت، نهایت زیبایی، نهایت همه چیز. و وحشتناک هم میتونه باشه روبروش قرار گرفتن. اصلا اگه آدم ازش نترسه یه کاری میکنه که مطمعن بشیم که ترسناک و قدرتمنده. 

 

ترنس مککنا به این چشم میگه The Transcendental object at the end of time که یعنی جسمی که از هر صفتی فراتره و در انتهای زمان قرار داره. انتهای زمان جاییه که آفریده به آفریدگارش برسه. 

نظر ترنس مککنا اینه که شواهد نشون میدن که این چشم فقط نگاه نمیکنه بلکه داره از توی دنیای ما پیچیدگی و کمال میکشه بیرون. یه جورایی هر اتفاقی که داره میفته تو دنیا، بخاطر اینه که ما یکم به اون چشم نزدیک تر بشیم. به نظر ایشون یه Attractor یا جذب کننده هست که ماها رو داره به خودش جذب میکنه.

خودتون نگاه کنید از سنگ و خاک سیاره آدم در اورده که نقاشی کنن و هنر درست کنن. خیلی کاره. آدم رو کشیده از خاک بیرون.

 

بعد دوباره همین ترنس مککنا با استفاده از یه سری جدول های باستانی یه فرضیه درست کرده که نشون میده که نوآوری یا Novelty یه پارامتر خیلی پیچیده ولی قابل پیش بینیه. اینجوریه که یه سری معادله در اورده بود که نشون میداد که نوآوری دنیا چجوری در طول زمان عوض شده. که خودمونم به عقب نگاه کنیم میبینیم هرچقدر که جلوتر میریم سرعت به وجود اومدن چیزا و خبر های جدید بیشتر داره میشه. 

 ولی جالبه که 2012 رو آخر زمان میدونست و هم زمان میشد با تقویم مایا ها که اونا هم 2012 رو یه سال خاصی میدونستن. حالا اینکه اون سال دقیقا چی شد بماند ولی تئوریش چیز جالبیه اگه کسی دوست داشت. اسمش Timewave zero بود.

که شکل 4 یه نمونه از چیزی که این فرضیه میگه رو نشون میده. که البته یکم تغییرش دادم که راحت تر بشه فهمیدش. 

محور افقی زمانه

محور عمودی هم نوآوریه.

همونطور که میبینیم تو اولای محور افقی خیلی اتفاقات خاصی نمیافتاده. مثلا تو شکل 5 رو ببینید. چند صد میلیون سال فقط طول کشیده که اولین اتم های هیدروژن به هم جوش بخورن یه چهار تا هلیوم درست کنن. یعنی تا چند صد میلیون سال کل برنامه دنیا این بوده که هرجا میرفتی نهایتش یه تعداد هیدروژن میدیدی.

بعد که رفت جلوتر و اتم های سنگین تر درست شدن اتفاقات جالب تری افتاد و جدید تر شد. که مثلا ستاره های مختلف و سیاره های مختلف و چیزا دیگه بوجود اومدن. ولی همچنان خیلی خبری نبود. این ستاره ها داشتن کارشون رو میکردن و بقیه اجرام سماوی هم همینطور.

مثلا ساختار های منظم کریستالی دیگه نهایت کار این مرحله بوده

یکم بعد توی یه جایی مثل زمین ساختار های کربنی بوجود اومدن که بینهایت شکل مختلف دارن و هر تعداد کربن رو به هم میشه وصل کرد و یه چیزی از توش در اورد.

یعنی تو این مرحله دیگه خبر های خیلی خیلی جدید و جالب تری تو دنیا بوجود میتونه بیاد. مولکول های جدید = نوآوری

که کم کم تک سلولی ها و بعدشم ماها بوجود اومدیم. 

ماها خودمون کلی تاریخ رو جلو بردیم و کلی اتفاقات و نوآوری داشتیم. مثلا تاریخ سیاره زهره رو آدم بشینه ببینه خوابش میبره ولی ما حداقل چهار تا جنگ و آشتی و ... کشورگشایی و آبادی و ... داشتیم. (زهره تاریخ ساده ای داشته و به کمال خودش رسیده و تموم شده)

که ماها هم در نهایت تکامل مغزمون تا الان، تونستیم خاک سیاره رو زنده کنیم و از توش الکترونیک در بیاریم و الان من پشت یه لپتاپ نشستم که پلاستیکش از نفته و چیپ هاش از جنس خاک هستن و ... 

هی داره همه چیز سریع تر و پیچیده تر میشه.

و همه چیز داره به سمت کمال خالق میره. 

حالا چرا الان انقدر داریم بدبختی میکشیم؟ 

چون که ماها یه آزمایش fail شده شدیم (آزمایشی که به جواب درست نرسیده و تمومش میخوان بکنن). نتونستیم با سرعتی که تکنولوژی درست کردیم، مغزمون رو پرورش بدیم. اون چشم جهان بین هم هدفش کامل شدن این آفرینش هست و معمولا چیزایی که این فرآیند رو خراب کنن رو نابود میکنه تا شاید یه امید جدید بوجود بیاد و نسل جدید تر بتونن درستش کنن. یکی از ساده ترین چیزایی هم که میخواد اینه که اول از همه خاک سیاره رو سال و قابل زیست نگه داریم که اخیرا خیلی ازش فاصله گرفتیم. مثلا تو ایران همه به سمت شهر ها مهاجرت کردن و زمینای کشاورزی و باغ ها از بین رفته. حالا این که چجوری میشه درستش کرد سواله خوبیه. بهترین راه فهمیدن جوابم اینه که آدم بره و از خود خداهه بپرسه که مراجعه کنید به کانالم اگه دوست داشتید.

 

کلا موجود جالبیه این خداهه

 

آهنگ زیر هم بنظرم تجربه ی یه نفر از ملاقات اون چشمه بوده. اگه با عشق زمینی به این حس رسیده که خدا قسمت کنه. تک تک کلمه هاش همون حسیه که آدم تو اون لحظه داره. 

https://music-fa.com/download-song/5315/

من عاشق چشمت شدم - علیرضا قربانی

  • مهدی

در ستایش نقش بازی کردن

دوشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۵۲ ب.ظ

سلام

 

داشتم به فیلم یا بازی یا این سیمولیشن دنیا فکر میکردم

 

ماها نقش های مختلفی تو زندگی بهمون میفته،

مثلا ممکنه چند سالی هم صحبت یکی بشیم و براش نقش دوست رو داشته باشیم،

ممکنه یه کسی چند وقتی دوست ما بشه و برامون بزرگتری کنه و چیز ازش یادبگیریم،

ممکنه که یه کسی نیاز عاطفی و نیاز به یه "گوش" یا "شونه" داشته باشه و یه مدت با اون باشیم،

ممکنه برای یه کسی پدر باشیم یا مادر،

ممکنه برای یه بچه ای اون آدم بزرگه باشیم که هر وقت میبینیمش میدونیم یه چیز خوب داره برامون یا باهامون بازی میکنه یا تحویلمون میگیره،

ممکنه برای یه آدم بزرگ اون بچه هه باشیم که وقتی میبینتش برای این که خودش رو بهتر بشناسه میره و با بچه هم صحبت میشه تا ازش یاد بگیره،

ممکنه برای یه گروه یه لیدر بشیم یا یه سرباز تو یه گروه باشیم، 

و....

 

ازین جور نقشا خیلی زیاده که هر چند وقت یه بار یکیش بهمون میفته. 

 

حالا سوال اینه که چرا تو سیستم آفرینش اصلا این نقش بازی کردن گذاشته شده؟

 

یکی از جواب هایی که براش هست اینه که همه ی اینا برای درس گرفتن ماهاست و برای شناخت بهتر خداست و یا معادلش شناخت بهتر خود.

 

مثلا کسی که نقش پدر بودن رو خوب درک کنه،

برای یه نفر یا برای یه میلیون نفر یا بیشتر نقش پدر رو داشته باشه، که یعنی کسی که راهنمایی میکنه و نیاز ها رو قبل گفته شدن میبینه و سعی میکنه حل کنه و شرایط رو امن و قابل زندگی کنه و ....

این آدم نقش پدر بودن خدا رو خوب درک کرده و خدا برای داستان زندگیش براش پدری میکنه. برای همینه که پدر ها خیلی ارزشمندن. کسایی که پدر ندارن که دیگه خیلی ارزشمندن چون یکی دیگه حواسش بهشون هست. یادتونه عیسی میگفت که من یک پسر خدا هستم؟ و شما ها هم اگه میخواید میتونید پسر خدا باشید؟ احتمالا داشت سعی میکرد این رو برسونه.

خدا برای عیسی خیلی پدری کرد. خومونو جاش بزاریم، کسی که در طول بزرگ شدنش همیشه ننگ حروم زاده بودن به طور غیر مستقیم روش بوده، در حالی که برای هیچ کسی این حق انتخاب نیست که حتی حروم زاده باشه. خدا براش واقعا پدری کرد و رسوندش به جایی که نماد عشق خدا برای زمان خودش شد. 

 

یه نفر که شروع میکنه به گوش دادن به حرفای بقیه،

که تعریفم از گوش دادن اینه که بدون قضاوت و واکنش احساسی فقط به صحبت هاش و داستان زندگیش گوش کنی و اگه 1% چیزی پرسید جواب بدی و رد شدنش از مرز هایی که باعث میشه احساسات از کنترل خارج بشه رو به بزرگی خودت ببخشی و ازش انتظار نداشته باشی پرفکت باشه. دقیقا مثل یه بچه که چیزی بلد نیست و انتظاری ازش نیست. منتهی این بچه ممکنه سنش هر عددی باشه.

خدا براش تراپی میکنه و مشکلاتش رو گوش میکنه و نیازش رو کم میکنه. تو صحبتای اون آدم یه چیزایی رو براش از خودش رو میکنه که هیچ وقت ذهنش به سمت اون چیزا نمیرفت. چون به چیزایی که باعث تلاطم احساساتمون میشه اصلا فکر نمیکنیم و باید از دهن یکی دیگه شنیده بشه. تو این معادله ما چیز یاد میگیریم و اون بنده خدا هم مشکلات زندگیش رو مرور میکنه و براش قابل هضم تر میشه که اشتباهات زندگیش مخصوصا بچگیش، تقصیر خیلی عوامل دیگه ای بوده تا خودش.

 

یه نفر که سعی میکنه شرایط رو آروم کنه و جلوی ناراحت شدن بقیه رو بگیره و اگه کسی ناراحت شد، اولین نفر باشه که پیش قدم بشه برای حل کردن مشکل، در حالی که تقصیر خودش شاید نبوده باشه. 

خدا میاد اون آرامشی که همه تو دنیا دنبالشن رو براش میاره. داستان زندگیش رو بهش نشون میده و بهش میگه که هر اشتباهی، برای بهتر شدن داستانت بوده، هر چیز زیبایی تو داستانت، جزوی از داستانت بوده پس خیالت راحت چون خودم خیالت رو راحت میکنم. کاری داشتی بیا پیش خودم. خودتم بشین فیلم زندگیت رو ببین. (توکل به خودش و دقیقا هر چه پیش آید خوش آید)

 

یه نفر که زیبایی رو میبینه و بیان میکنه و از کسی که اون زیبایی رو بوجود اورده تشکر میکنه، داره از خدا تشکر میکنه. حالا اون زیبایی میخواد یه لقمه نون یا قرمه سبزی خفن باشه یا یه پلی لیست دامبولی یا پر معنی باشه یا یه نقاشی باشه یا یه تغییر لباس باشه یا هرچیزی که یه نفر برای درست کردنش و نظم دادن به بخشی از دنیا براش وقت گذاشته، 

خدا به کسی که بیشتر تشکر میکنه بیشتر چیز برای تشکر کردن میده. چشم دیدن زیبایی رو بهش میده. ممکنه جلوی دو نفر یه چیز رو بزاری ولی یکیشون تشخیص بده چقدر زیباست. مثلا از بیماری های روحی، افسردگی باعث میشه که زندگی خاکستری بشه. احساسات کم و پوچ میشن و هیچ چیزی هیچ معنی ای نداره دیگه.

 

کسی که احترام به کوچیک تر میزاره، خدا وقتی که میبینه این دستش رو به بالا دراز کرده پس نمیزنتش. چون هرکاری که تو این پایین انجام بدی اون بالا باهات انجام میدن. کاملا معادل هستن و بهش میگن As above so below. که برای خیلی چیزای دیگه هم صادقه. احترام به کوچیک تر میتونه احترام به بچه، به ضعیف تر، به حیوون و ... باشه. چون کسی که همه بهش احترام میزارن که احترام گذاشتن بهش هنر نیست. امام علی اگه نمیتونست کسی رو از وسط نصف کنه، کظم غیظش چه ارزشی داشت؟ آدم باید تو یه شرایطی باشه که قدرت اشتباه داشته باشه. هرچند که میگن یه شال زرد داشت که وقتی میخواست غضب خدا رو برای بقیه به نمایش بزاره و شرایطش پیش اومده بود، اون رو میبست که کسی که میفهمه دور بشه ازش. مثل خدا که خودش میگه من بزرگ و وحشتناک و متکبر و انتقام گیر و ... هستم. حالا یه نفر گوش میده یه نفرم باهاش روبرو میشه و قشنگی داستان رسیدن به نقطه ی له شدن در مقابل صفت خداهه هست. له شدن برای کسی که مقابلش وایساده دردناک و ترسناکه و برای کسی که باهاش اومده لذت بخشه. لذت بخشه چون معشوق قراره عاشق رو له کنه. وگرنه داستان تموم میشه :)

 

یکی از چیزای دیگه هم که دوست دارم کسی هست که خیر میرسونه به بقیه. کار خدا خیر رسوندن به بقیه است و اگه کسی این کارو بکنه، دست خدا شده. خدا هم دستش رو بدون انرژی الهی اش نمیزاره. بهش حال میده تا بهتر و بیشتر کارش رو انجام بده و به زندگیش هم برسه و ازین رابطه لذت بیشتری هم ببره. فقط مساله اینه که انتظارش اینه که وقتی ازت انتظار نمیره کمک کنی بری و کمک کنی.

 

کلا هم کسایی که یه چیزی رو از خودشون منع میکنن، مثلا غذا و آب یا تجملات و وایستگی های دیگه رو از خودشون دریغ میکنن، لذت سطحی اون چیزا رو از دست میدن ولی یه چیز عمیق تری رو تجربه میکنن که لذتشون از زندگی رو بیشتر میکنه. 

 

بنظرم که خیلی جالبه این بازی ای که توش افتادیم.

 

خدا داستان جالب بزاره تو بازیتون!

خدا داستان جالب قسمتتون کنه :)

  • مهدی

چالش 30 روزه شکر گزاری

پنجشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۲۵ ب.ظ

 

سلام

 

ازون جایی که چالش شکرگزاریه تو بیان خواستم یه چیزی راجع به یه کاری که اخیر شروع کردم بگم. 

من یه تسبیح با خودم تو دو سال اخیر اورده بودم ولی خیلی استفاده نمیکردم. یه بار یکی بهم گفت اگه برات ارزش و انرژی مثبت داره با خودش داشته باش. منم گردنم مینداختم یا مثلا تو جیبم داشتم. بعضی وقتا یه چیزایی باهاش میگفتم.

ولی مدتی کنار گذاشتمش و الان دوباره یه ماهی هست اومده تو زندگیم. تو محل کاری جایی، یا موقع راه رفتن یا کلا هر کاری تست کردم و میشه آدم اون زمانایی که ذهنش به چیزی فکر نمیکنه شکرا لالله (اگه املاش درست باشه) یا هر چیز دیگه مثل ذکرای روزا رو میشه گفت:

 

 

مثلا یکی دو هفته اخیر اینا رو صبحا که دارم میرم به سمت کار برای روز هفته اش رو میبینم و میگم صد تا و ازون ورم اگه تسبیحه باشه یه چیزی باهاش میگم. 

آره خلاصه ازین جهت گفتم اینا رو که من تو ذهنم، این تسبیح دست گرفتن تو مکان عمومی از خصوصیات آدمای سن بالا یا آدمایی که فازهای خاصی که خودتون میدونید رو دارن میدونستم. بعد نگاه کردم دیدم که چرا واقعا دستم نمیگیرم تسبیح؟ دلیل خاصی نداره. از بیرون هم یه نمای قشنگی داره که یکی که عمامه یا چیز واضحی نداره داره این کارو میکنه و تو ناخودآگاه کسی که ببینه یادآوری شکر خدا و اتصال بهش میشه. 

 

  • مهدی

رژیم ماه رمضونی

چهارشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۶:۲۱ ب.ظ

سلام

با همخونه ایم خیلی دوست داشتیم که چند شب ماه رمضون رو حتما با سیستم امام علی که نمک و نون و شیر و خرما بود بریم جلو ببینیم چی میشه.

پریشب و دیشب تونستیم این کار رو بکنیم. سحری هم بیدار نشدیم.

من تا محل کارم دوچرخه سوار میشم و دیروز و امروز حدود 7+7 کیلومتر رفت و برگشته.

اونقدری که حس میکردم احساس ضعف نمیکنم که خیلی برای خودم جالبه. چون انتظار داشتم بیشتر ازینا فشار بیاد. البته که خدا روشکر دمای هوا خوبه و تشنگی اذیت نمیکنه.

بدن آدم خیلی عجیبه و خودش رو تطبیق میده.  

البته بگم که فقط اینا رو نخوردیم که دروغ نباشه. روز اول یکم دلدرد داشتم بخاطر غذای دیروزش و وقتی همخونه ایم تهه یه نوشابه زنجبیل دار که نوشیدنی گاز داره لیموناد و زنجبیل  (Ginger ale) بهم تعارف کرد گفتم چرا که نه. زنجبیل خیلی برای معده خوبه. البته روز اولم یه تیکه کوچیک پنیر هم خوردم با اون لقمه نون و خرما هه.

دیشبم یکم زانوم درد میکرد یه چای زردچوبه خوردم چون خاصیت ضد التهاب داره و برای مفصل ها خوبه. یه فنجونم قهوه درست کرده بودم همخونه ام که اونم خوردم. ولی بجز اینا همون نون و دو تا خرمای درشت و شیر و نمک بود. که چقدر هم خوشمزه است. اصلا نمیدونستم انقدر میتونه خوب باشه. نمکه رو البته جدا خوردم و چون عرق کرده بودم بخاطر دوچرخه باید میخوردم چون سیستم عصبی به یون های توی نمک نیاز داره. یه تیکه کوچیک سنگ نمک گرفته بودم و از پودرای تهش خوردم. چون حس کردم از نمک تصفیه شده بیشتر چیز میز معدنی توش میتونه باشه. 

 

آره خلاصه که فعلا اینجوری رو خودمون تست میکنیم ببینیم چی میشه.

 

آها یه چیز دیگه هم که اعتقاد دارم اینه که اگه بدنم به چیزی  احتیاج داشته باشه خودش براش میرسه. چون اگه همه چیز بیرون از بدنم خدا باشه، خدا خودش میدونه چی لازمه. و از دست یه نفر دیگه برام میاره. نمونش همون نوشابه زنجبیله. حالا بریم جلو ببینیم چی میشه. چقدر نذری چیز جالبیه. آدم دست خدا میشه برای دادن غذا به یه نفر دیگه.

 

بدن آدم کلی چربی داره که میتونه بسوزونه و تبدیل به انرژی کنه. حالا حالا ها زنده میمونم. 

  • مهدی

انواع رابطه با خدا

پنجشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۸:۴۴ ب.ظ

سلام

چند مدل مختلف رابطه با خدا توسط آدمای مختلف توی تاریخ برامون ارائه شده. هر کدومش یه جور نگاه کردن به جدایی انسان و خداست.

پیش فرضمم اینه که قبول داریم که همه چیز خداست و بدنمون مرز بین خودمون و بیرونمونه. ولی تو این پست به هرچیزی که بیرونمونه میگم خدا و به چیزایی که درونمونه میگم خود. و ماها تو یک فرآیندی، بخاطر این که لازم بوده محدود بشیم تا نامحدود بودن خدا رو درک کنیم، از خدا جدا شدیم.

--------

 

1- خدا آفریدگار و ما هم مخلوق، که این بنظرم ساده ترین و دم دست ترین حالتشه. که معنیش اینه که چیزایی که بیرونمون بودن، مثل سیارمون مثل کهکشانمون و ... باعث شدن ما آفریده بشیم و وجود داشته باشیم. این جا جدا شدن به وسیله ی نفس و بدنمون انجام شده که توی یه فرآیند تکاملی روی این سیاره شکل گرفته. جدا شدنه باعث شده که بتونیم خدا رو بشناسیم در غیر این صورت همه چیز یگانه و خدا بود و خیلی خسته کننده میشد.

 

2- رابطه یهودی ها با خدا که شبیه رابطه ای هست که از اسلام تو مدرسه و جامعه بهم یاد دادن که خدا یه چیزیه که وقتی چیزی میخوایم بهش دعا میکنیم و همه چی رو آفریده و بعضی وقتا اعصاب نداره و عذاب میفرسته ولی در توبه رو باز گذاشته و یه خواسته های خیلی فیکس و مشخصی از بنده هاش داره. به دلایلی باید بپرستیمش وگرنه زندگی رو سخت میکنه. یک تعداد پیامبر فرستاده و تو اسلام هزار سالی هست که کاری با بشر نداره و تو یهودیت هم چند هزار سال. ولی قبل اون خیلی رابطه تنگاتنگی با آدما داشته. پیامبر و معجزه و ... زیاد میفرستاده. پیروان این خدا به هر کسی به جز خودشون برچسب کفر میزنن و خودشون رو بالاتر میدونن. که کاری ندارم، برای من جذاب نیست چون ازش نمیتونم استفاده خاصی کنم.  خدایی که بیخیال من شده رو میخوام چی کار. بنظرم یه حالت داد و ستد و بیزینس داره این رابطه.

 

3- رابطه ی چند خدایی ها. که یجور روانشناسی اولیه از انسان ها بوده و خداهای مختلف جنگ و پیام رسانی و آفرینش و عشق و چیزای شبیه این به شکل آدم های خداگونه به این دنیا مسلط بودن. موقعیت سیاره ها توی صورت فلکی ها نشون میداده که این خدا ها چه حالی الان دارن و چی کار میخوان کنن. اینم یه مدل جالبیه. تو این مدل خدا ها نیاز به عبادت دارن و احساسات دارن و اشتباه میکنن و خلاصه کاملا شبیه انسان ها هستن. منتها به شکل خدا.  

 

4- که روش حضرت عیسی هست یکم خلاقانه تره. که رابطه خدا و بنده رو به صورت پدر-پسری میدونه. تو این مدل رابطه، پدره یه انتظارات زیادی داره و پسره هم اومده که انتظارات اونو برآورده کنه. مثلا خدا دیگه خسته شده بوده از کارای آدما و یه نفر رو (حضرت عیسی = خودش رو) فرستاده که دوباره بهشون بفهمونه که جایگاهشون نسبت به خدا چیه. که در آخر داستان، گناه اول انسان ها، که خوردن میوه درخت ممنوعه دانش بود توسط عشقی که حضرت عیسی به مردم یاد داد بخشیده بشه. که لازمه اش هم اینه که این بنده خدا رو شکنجه اش بدن و به صلیب بکشنش و این هیچ جایی از داستان ایمانش رو از دست نده و همیشه خوبی کنه. تو این داستان این جدا شدن از خدا و وارد شدن شخصیت "حضرت عیسی" به داستان، به شکل یه رابطه پدر پسری بیان شده و چیزایی مثل زمین و سیاره ها هم آفریده خدا هستن ولی جزوی از خدا نیستن. موجودی هم به اسم روح مقدس وجود داره که از راه های مختلفی پیام خدا رو برای آدما میاره.

 

4.5- رابطه ی مسیحی های الان با خدا که طبق نظرشون اصلا ممکن نیست و از راه و کانال حضرت عیسی ممکنه که خیلی توش نمیرم چون پیچیدس. ولی به همین سه گانگی اعتقاد دارن و انسان ها رو جدا از طبیعت و این سه میدونن.


5- رابطه سبک امام علی(ع) که تعریف اولیه عرفانه. مثلا تو اون دعای معروف مسجد کوفه، امام علی میاد و این محدود بودن خودش و نامحدود بودن خدا رو میشکنه و ابعاد مختلف قضیه رو نشون میده. که این باعث میشه که نه تنها عاشق خدا باشه بلکه یه احترام منطقی هم بهش داشته باشه. مثل کسی که احترام برای آدم با سواد تر داره. این مدل احترام الزاما فقط قلب نمیاد و منطق پشتشه که قشنگش میکنه. که یه مرحله بنظرم جالب تره. این که چرا جدایی درد داره رو توصیف میکنه.

 

6- رابطه عاشق و معشوقی، وقتی که عارف متوجه میشه که خدا بوده و از خدا جدا شده، متوجه درد محدود بودن میشه. این محدود بودن و دیدن نامحدودی خدا و این که لازمه یه مدت زیادی رو با این جدایی سر کنه براش درد آوره. ولی از طرف دیگه، این قطبی شدن داستان به شکل عاشق و معشوق باعث میشه که قلب عارف احساسات خیلی خیلی زیادی رو تجربه کنه. که بنظرم یه راه نگاه کردن به آدما اینه که آدما ماشین تولید احساس هستن. این مرزی که بین دنیای درون و بیرونمونه توانایی حس کردن داره (پوست چشم گوش و ... همه مرز های بدن هستن) و یکی از دلایل خلقت حس کردن بوده. این جدایی "لازمه" تا بشه تجربه و حس کرد. پس نتیجه این میشه که عارف هدف از خلقت رو زجر عاشقی میدونه و از اون طرفم احساساتش رو میتونه کانالیزه کنه و به شکل هنر یا شعر یا چیزای دیگه در بیاره. یا این که برای خودش نگه داره. 

 

 

7- رابطه ی مدل Rick and Morty که تو این جا، آدم به اندازه ی خدا آگاه شده و برای خودش میتونه خدایی بکنه. که هدف الان ما آدما اینه که بتونیم سخت افزار و هوش مصنوعی رو به اندازه ای توسعه بدیم که بتونیم یکی شبیه خودمون بسازیم یا یک دنیای شبیه خودمون رو شبیه سازی کنیم. کسی که بتونه همچین کاری بکنه به تمام زیر و بم قوانین و اسرار دنیا باید آگاه باشه. هرچند که در نهایت هم تسلط به همه ی قوانین دنیا نمیتونه کمکی به محدود و پایان پذیر بودن آدم بکنه.

 

 

 

8- رابطه ی مدل هرمیس، هرمیس توی مصر باستان، معادل خدایگان توث بوده و توی یونان هم خدایگان مرکوری، معلم حضرت موسی در دورانی که توی قصر فرعون بود، توی اسلام هم گویا حضرت ادریس بوده و حتی پیامبر هم میگن از نسل هرمیس هستش. در واقع هرمیس یه نفر نیست و توی جاهای مختلف تاریخ به شکل های مختلف ظاهر شده. از هرمیس علم هایی مثل ستاره شناسی و کیمیا و این علمای عجیب غریب به جا مونده.

اون رو سازنده ی اهرام میدونن

ازش چند تا لوح زمردی به صورت رمزی و پیچیده به جا مونده که تعالیمش رو اونجا گفته. بهشون emerled tablet میگن و گویا تو کتاب "اخوان الصفا" توضیحشون داده شده. دارم خودم سعی میکنم دانلود کنمش. یه کتاب هم هست که اسم Kybalion هست و اونجا هم تعالیمش گفته شده. من یه مقدارشو خوندم ولی بنظرم فقط تو فضاهای فکری غیرعادی (با psychedelic ها یا نمیدونم یه چیزی شبیه اونا) میشه درکش کرد. وگرنه یه تعداد فکت رو انگار گفته. من خودمم خیلی توش نرفتم چون خسته کننده بود برام.

 

چیزی که برداشت کردم راجع به طرز نگاه این آدم به رابطه ی انسان با خدا اینه که انسان ها توی یه برنامه مشخص هستن و همه ی گذشته و آینده توسط موقعیت سیاره ها و صورت فلکی ها قابل پیش بینی و تعریفه. حالا هرجوری میخوایم میتونیم تو این باره احساس کنیم. ولی از اون طرف کسایی که بخوان و واقعا بخوان میتونن از این چهارچوب بیرون بیان و با تعالیمی که از ایشون مونده میشه قوانین طبیعت رو دور زد و یه رابطه ی "برادری" یا "همکاری" با خدا داشت. حس میکنم نزدیک ترین تعریف به خلیفه ی خدا روی زمین شدن، همچین چیزی باشه از این جداییه یه چیز جالبی میشه در اورد.

 

هرچند که بنظر من ایشونم یه آدم بوده و این قوانین و تعلیم ها رو با تحقیق بدست اورده و هر کسی هم که بخواد میتونه شروع کنه به تحقیق و با تغییر وضعیت آگاهیش با استفاده از گیاهای سایکدلیک و رفتن به ابعاد دیگه و حرف زدن با موجودات غیر مادی اطلاعات بگیره ولی هر کسی که یکم تجربه با اینا داشته باشه میدونه که بهتره که راه بقیه رو ادامه بده به جای اختراع چرخ از اول.

 

  • مهدی

علم هدایت

پنجشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۹، ۱۱:۴۲ ب.ظ

سلام

 

بعضی وقتا سعی میکنم تو ذهن بقیه برم و ببینم چجوری فکر میکنن. این باعث میشه که زندگی رو سعی کنم از دیدگاه اونا ببینم.

یکی از بهترین آدمایی که میتونم تو ذهنشون برم، خودم هستم. خودم تو گذشته. چون یه بار تو ذهن خودم بودم. 

 

یکی از شخصیت های جالبی که تو دنیامون پیدا میشه، شخصیت هایی هستن که به شدت مذهبی هستن. این آدما اعتقادشون اینه که توی یک کشتی هستن که اگه مردم گناه کنن، در واقع این کشتی رو دارن سوراخ میکنن و همه با هم غرق میشن. تفکر جالبیه. از اون جایی میاد که بالاخره ما داریم توی جامعه زندگی میکنیم و رفتارهامون باهم، سرنوشت جامعه رو تعیین میکنه. این تفکرِ منطقی ای هست چون از این جا میاد که به یه خدا اعتقاد دارن که از یه کارایی خوشش نمیاد. پس توی ذهنشون اگه یه نفر مثلا حجابش رو رعایت نکنه یا موسیقی گوش کنه خلاف کار اون خدا عمل کرده.

توی دامنه ی تعریفش، تفکر منطقی ای هست. ولی یکی از اولین چیزایی که آدم از شناخت خودش بدست میاره اینه که به فکت هاش شک میکنه. میخواد بدونه که اون ها از کجا اومدن. این شک ها هم با سایکدلیک ها خیلی تسریع میشه. چون سایکدلیک ها ساختارهای ساخته شده توی ذهنمون رو برای مدتی برمیدارن و مثل یک بچه که چند ساله بدنیا اومده و پیش زمینه های زیادی برای قضاوت کردن نداره میشه به دنیا نگاه کرد.

 

اولین کسی که گفت مشکل این خدا موسیقیه یا حجابه کی بود؟ خیلی از فکت ها هست که نمیدونیم واقعا چقدر مستدل هستند. یه موقعی هم هست که میگن نه انسان بودن مهمه ولی اینا باید رعایت بشن. بعد همون آقا تو جلسه مصاحبه کاری ازم میپرسه که نماز جمعه سه هفته پیش فلانی چه چیزی گفت. انگار اون تریبون پشتش امام زمان وایساده و داره حرفای مهمی میزنه. و ملت رو برای یه کار خیلی ساده و غیر مهم الاف میکنه و روی پیشونیش هم جای مهر هست. اگه خروجی سیستم ازین جور آدما شده یعنی یکم باید بهش شک کرد.

 

بنظرم یکی از خروجی های جالب جنگ ایران و عراق از دست رفتن خیلی از آدمای خوبمون بود. اگه آماری نگاه کنیم، آدمای از خود گذشته بیشتر احتمال جنگ رفتن و شهید شدنشون بود و خیلی از آدمای خوب رو از دست دادیم و کسایی که دین رو دارن یدک میکشن متاسفانه عده ی زیادی از کسایی هستن که ... کشور رو از آدمای معنوی و از خودگذشته خالی کرد.

 

من زمانی که اینجوری بودم که خودم رو پیرو قوانین بدونم و بقیه رو مقصر، همیشه خودم رو توی منطقه ی امن اسلام میدونستم. دینی که بهم گفته بودن کامله چون تا حدود زیادی منطقیه. و خب چون نمیخواستم درگیر چیزای پیچیده ای مثل خوندن حدیث هایی که معلوم نیست درستن یا غلطن و به زبون ثقیل عربی هستن بشم، به افرادی که تو این زمینه کار میکنن اعتماد داشتم.

 

شنیده بودم که اصول دین رو آدم باید خودش بهش برسه ولی بزارید باهاتون رو راست باشم. من فقط داشتم خودم رو راضی میکردم که خدا وجود داره. مثلا هر چند ماه یه بار شک میکردم و دوباره چند تا سرچ میکردم. یا مثلا به دلیل این که تو کتابی که 1300 سال پیش اومده نوشته معاد وجود داره. اینا بنیاد های اعتقادی من بود. تو دوران های سخت روحی مثل کنکور هم بشدت به خدا نزدیک بودم ولی این چیزی نبود که ارزش شناختی ای از خدا برام داشته باشه. حال میداد و آرامش میداد مثل یه دوست مجازی. و من، به عنوان کسی که تو دانشگاه روش علمی رو یاد گرفته، که مشاهده کنه، فرضیه بده و فرضیه رو آزمایش کنه هیچ راه آزمایشی برای این چیزا نداشتم. پس الان میگم که شناخت و ایمانم بدردی نمیخورد. قطعا ارزش خاص خودش رو داشته ولی میخوام بگم که خیلی بیشتر میشه توی این سوراخ خرگوش فرو رفت.

 

ولی همونطور که گفتم آدم با مصرف این مواد به خودش خیلی شک میکنه. اگه قرار بود دین یه چیز غیر قابل فهم باشه که لازم باشه تقلیدش کنیم. لازم باشه که من برم از یه نفر بپرسم و خودم رو مطمعن کنم تا بتونم بدون عذاب وجدان زندگی کنم، یه چیزی که خیلی ها هم که رعایت نمیکنن زندگی اوکی ای دارن و خیلی ها هم که یه جور دیگه رعایت میکنن بنظر میاد زندگی با آرامش تر و باحالتری دارن.

خلاصه که این داستان دین، اگه بخوایم خودمون رو گول نزنیم، یه کلاف خیلی پیچ در پیچ و سر درگم میشه که تهش هم خیلی بنیان قشنگی نداره. حداقل اگه با روش من جلو بره کسی. روش من هم این بود که به عنوان یه مهندس، وظیفه ی من شناخت خدا توسط خودم نیست، بقیه کسایی که پول دارن ازم میگیرن تا رو این چیزا تحقیق کنن روش فکر میکنن و من ازشون استفاده میکنم. همونطور که اونا لازم نیست مثلا راجع به این که گوشیشون چجوری کار میکنه بدونن.

 

ولی مساله اینه که این بحثا اگه به این مسخرگی و سادگی بود، خدای خیلی بیخودی میداشتیم. خدایی که رسما ولمون کرده. هر چند صد سال یه بار قدیما یه نفر رو پیامبر میکرد به مردم بگه آدم باشید و مردمم بعد یه مدت برمیگشتن به خونه اولشون. این خدا، اون خدای حکیمی نیست که مدنظرمه. کسی که حکیم باشه لازم نیست وسط داستانش دخالت کنه و دسترسی بهش کاملا ممکن باشه.

 

پیامبرمون اومد که بگه بابا دیگه پیامبر نمیخواد براتون بیاد، اینم خدا. برید خودتون دنبالش. نه که دوباره بشینیم عین یهودیا یه سری آدم رو بزاریم که روحانی باشن و به خدا وصل باشن و اونا برامون تعریف کنن خدا چه شکلیه.

 

منطقی ترین حالت ممکنه این میشه که خدا، این اجازه که بهش دسترسی مستقیم وجود داشته باشه رو به همه باید بده. چون دلیلی نیست که نده. حتما باید یه ابزاری گذاشته باشه برای اتصال. و هر کسی هم بر اساس فهم خودش باید اجازه داشته باشه که از خدا یاد بگیره و ارتباط برقرار کنه. اینجوری پیامبرا آدمای رندومی نمیشن که یهو یه جرقه تو ذهنشون خورده و نشستن وسط بیابون کشتی بسازن یا بچه اشون رو قربونی کنن، پیامبرا یه آدمای خاصی میشن که تو جامعه ی زمان خودشون تلاش کردن. تلاش کردن که خدا رو پیدا کنن و خدا رو پیدا کردن. اینجوری عدالت خدا معنی داره. و برای همینه که توی داستان های همه ی پیامبرا، اتفاقاتی افتاده که با فهم فعلی ما از دنیا متفاوته. معراج و حرف زدن توسط بوته آتیش گرفته با خدا و ... . که تو اون تحقیقی که اول کانال یوتیوبم هست، به چندین مورد اثر واضح از حضور سایکدلیک ها تو همه ی تمدن و ها و داستان های اصلی اشاره کردم. کسی دوست داشت ببینه.

 

آره خلاصه این آدما، در ذات آدمای خوبی شاید باشن، فکر میکنن که کار درست رو میکنن فکر میکنن که بدبختی هایی که جامعه رو میگیره، نتیجه گناهان مردمه. درست هم شاید فکر میکنن ولی سوال اینجاست که اون خط گناه رو کجا باید بکشیم؟ 

 

شیطان، به عنوان تنها عامل بدی که خدا آفریده برای ما معرفی شده. ولی کار شیطان کار بد نبوده. مثلا کشتن آدما کار بد حساب میشه ولی پیامبر هم تو جنگ آدم کشته. یعنی اگر یک نفر یه نفر دیگه رو بکشه، ممکنه شرایطی باشه که اون کار خوبی بوده باشه. که خیلی عجیبه. شرایطی هست که دو طرف دعوا فکر میکنن که کار درست رو دارن انجام میدن ولی یه نفر زنده میمونه.

کار شیطان خودخواهی بوده.  خلافش رو برای دیگران خواهی میگم. 

الان جامعه هایی که توشون هستیم هیچ کدوم اینجوری نیست که معیاری خوبی و بدی توشون خود خواهی و برای دیگران خواهی باشه. معیار های خوبی و بدی بر اساس یه چیزای دیگه تعریف شده. اگه براساس خود خواهی و برای دیگران خواهی بود که تمدن خیلی پیشرفته ای داشتیم و مشکلات آدما با هم کمتر بود. چون اگه همه خودخواهیشون کمتر بشه، خود به خود منابع تو جامعه پخش میشه و یه جا متمرکز نمیشه. 

 

حالا برگردیم به اون طرز تفکر. اون شخص فکر میکنه که کارای دیگران باعث شده که زندگیش سخت بشه. مثلا حجاب یا موسیقی که دو تا مثالی هست که خیلی دوست دارم چون هیچ کدومش پایه و اساس درست حسابی ای ندارن(آیه هایی که هیچ برداشتی مثل این که همه باید رعایت کنن حجاب رو ازشون نمیشه، خدا داره به پیامبرش یه چیزی میگه یا حدیث هایی که از زمانی اومدن که نوه ی پیامبر، به عنوان بدترین عضو جامعه شناخته شده و شهید شده). کسی که حس میکنه بخاطر وجود یا نبود روسری روی سرِ یه نفر، زندگیش تو جامعه سخت میشه، نهایتِ خودخواهی رو از خودش نشون میده. که زیاد تو نسل مدیرا و سیاست مدارا و تریبون دار های بعد انقلابی این مدل آدما رو دیدیم. کسایی که از دین یه سری قوانین رو فهمیدن و تحمیل اون قوانین به بقیه باعث رضایتشون از جهنمی که توش زندگی میکنن میشه. کسی که خودش نمیبینه چقدر آدم زشت و بدی هست و از بقیه آرامشی رو که نداره رو مطالبه میکنه، نهایت خودخواهه.

 

 و برای همه هم سواله که اگه راه درست رو داریم میریم پس این همه بدبختی چیه؟ شاید بهتره دیگه یکم شک کنیم که شاید راه درست رو نمیریم. شاید جوابی که به وضوح جلوی چشممون هست و آدمای مختلف دارن ازش استفاده میکنن و یه درک بالایی از خدا و روح میرسن جواب باشه. شاید خدامون واقعا الاف نبوده که سایکدلیک ها رو برامون بیآفرینه و اون تجربه های عجیب رو باهاش داشته باشیم. 

 

ببینید سوال اینه:

 

اگه واقع نگر باشیم و بفهمیم که ما تکامل یافته ی شامپانزه ها هستیم، سوالی این وسط پیش میاد که چی شد شامپانزه ها تو جریان تکامل زبان به این نتیجه رسیدن که کانسپت خدا رو بیارن توی ارتباطاتشون؟ 

 

جواب منطقی اینه که باید یک حداقل درکی از خدا توسط یه حالتی از هوشیاری اون شامپانزه پیش اومده باشه که این به ذهنش رسیده باشه. مثلا چرا ما راجع به قارمانِمکانا صحبت نمیکنیم؟ چون قارمانِمکانا رو ندیدیم! هنوز چیزی وجود نداره که بهش قارمانِمکانا بگیم. چیزای ناشناخته وقتی توی دید انسان قرار میگیرن، سریع اسم میگیرن. مثلا الکترون 150 سال پیش واقعا وجود نداشت. این کلمه وجود نداشت ولی کم کم نیاز پیدا کردیم که اسم بزاریم روی این موجود و صفاتش رو بیشتر بشناسیم. و الان یه چیزیه که انگار همه در جریانن چیه. در حالی که هیچ کسی حتی نمیتونه ببینتش. میشه اثرات وجود داشتنش رو دید. میشه بررسیش کرد و تهش به جوابی رسید که چندان هم قابل فهم نیست. که خاصیت دوگانه ذره ای و موجی مثلا داره یا یه پارامتری به اسم اسپین داره که تازه خیلی جالبه که 1/2h و -1/2h هست که تصورشم سخته و این که چجوری بدست اومده هم جالبه برای خودش. ماها یکی از کوچیکترین ذرات این عالم رو هنوز کاملا درک نمیکنیم ولی صفاتش رو میتونیم بررسی کنیم.

این دقیقا مثل شناختن آدما میمونه، تو ذهنشون رو شاید نشه فهمید ولی صفاتشون رو میشه بررسی کرد و پیش بینیشون کرد. 

خدا هم همینه. میشه توصیفش کرد. ولی نمیشه فهمید چیه. یکی دوتا پست قبل هم یکی از دلایلی که نمیشه فهمید رو نوشتم. چون سایکدلیک ها تو فضای یگانگی میبرن ما رو که با زندگی عادی فرق داره و اصلا کلمات نمیتونن توصیفش کنن ولی کاملا میشه فهمید. میشه از توش هنر و موسیقی و ویدئو و دعا و ... کشید بیرون.

 

کلا همه چیز خداست دیگه. هیچ چیز رو نمیشه فهمید فقط میشه توصیف کرد. مثلا سیب بودن چه حسی داره؟ نمیدونیم ولی میدونیم شیرینه (یه فعالیت شیمیایی روی زبون و سیگنال الکتریکی تو مغز) و پوستش قرمز و زرد و سبزه (انعکاس نور از روی سطح سیب و جذب یه سری فرکانس و انعاکس اون رنگا) و .... میشه روش اسم گذاشت ولی تا کسی نخورتش اینا رو درک نمیکنه و هیچ وقتم سیب بودن رو نمیفهمه. همینجوری هم میشه پشت سر هم ازین توضیحا گذاشت و پست رو طولانی تر کرد. فکر کنم منظور رو رسوندم. 

 

آره خلاصه که این بحث خیلی بدیهیه ولی باید از بیرون جعبه بهش نگاه کرد. اگه یک راه هست که باهاش آدم یک تجربه عرفانی میتونه داشته باشه، و کسی راه دیگه ی قابل تستی سراغ نداره، پس همین راه جوابه. چون راه دیگه ای نبوده که انسان های اولیه کم کم شروع کنن از چیزی که وجود نداشته حرف بزنن.

 

بعد ما خودمونم اسلام رو خیلی دست کم میگیریم. قرآن رسما داره راجع به جن و فرشته حرف میزنه. انگار که مثلا من الان راجع به سفید پوستا و سیاه پوستا بنویسم. انقدر طبیعی بوده که حتی معرفی هم نمیکنه. من همیشه این سوال رو میپرسم. آخرین باری که جن و فرشته دیدیم کی بوده؟ فرض کنید پسر عموتون بیاد بگه که یه فرشته اومد و بهم اینا رو گفت. اگه شما فرشته ندیده باشید و کانال ارتباطی ای که یک فرشته استفاده میکنه برای ارتباط رو تجربه نکرده باشید، بهش با خنده میگید چی زدی؟

اگه تجربه کرده باشید، این دفعه با خنده ولی جدی میگید چی زدی و چی شد؟؟ :)

که اگه وقتی به درخت گل رسید دامنش ازدست نرفته باشه براتون کلی داستان جالب خواهد داشت. از این حرف میزنه که چجوری ما همه از نور خداییم و واحد پولی دنیا عشقه و ماها همه به هم وصلیم و ... 

اگه خروجی یه کاری همچین چیزایی میشه، چشممون رو به چی بستیم؟

طرف تجربه ای داشته که فهمیده ما ها همه از نور خداییم! و این 0.01% اون تجربه اش رو هم منتقل نمیکنه چون کلمه ها اثراتشون با هم متفاوته. مثلا من ممکنه منظورم از نور نور چراغ کم مصرف ده واتی باشه. یکی لامپ 10000 واتی ورزشگاه باشه. یکی منظورش نور خورشید که بهمون میتابه باشه، یکی هم خود نور خورشید از فاصله ی مثلا چند صد کیلومتری باشه. یکی هم تعریفش از نور سفید نور انفجار یه ستاره بزرگ باشه. سخن کوتاه به.

 

حرف آخر این که اگه کسی رو میشناسید که حس میکنه میتونه بقیه رو هدایت کنه و علم هدایت رو داره، بهش بگید 5 گرم ماشروم توی تنهایی و تاریکی مصرف کنه و بفهمه که نمیدونه.

عَلَم الهُدایت P:

نمیگم بعدشم میفهمه ها، نه هیچ کسی نمیفهمه قضیه چیه تحت هیچ شرایطی. ولی بعضی وقتا لازمه آدم بفهمه که تواضع لازمه و کسی چیزی نمیدونه. پس نمیشه چیزی رو به بقیه تحمیل کرد. فقط میشه جلوشون گذاشت و اگه خوب بود خودشون برمیدارن. حق نیازی به دفاع نداره.

  • مهدی

یگانگی

چهارشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۹، ۰۸:۰۹ ب.ظ

 

سلام

 

میخواستم این رو یه ویدئو کنم، و میکنم، ولی مطلبش برای خودم پیچیدست و بنظرم بنویسمش به خودم کمک میکنه. یه بار فیلم گرفتم و منسجم نبود.

یکی از فضای های ذهنی ای که سایکیدلیک ها در اختیار میزارن، یه فضای متناقض هست. شایدم بهتر باشه بگم متضاد ولی در عین حال یگانه. 

بنظرم به این فضا میشه گفت تفکر خدایی. تو این فضا اجازه داریم چند دقیقه مثل خدا فکر کنیم ولی خب خدا چه شکلی فکر میکنه؟

 

اولین چیزی که میخوام بگم اینه که خدا عظمت داره و عظمتش ترسناکه. و منظورم از ترسناک واقعا ترسناکه. انقدر ترسناک که شاید آدم بخواد عین بچه ای که گم شده باشه بزنه زیر گریه. پس اصلا شوخی نیست و آمادگی میخواد (البته که در موقعیت قرار بگیرید میخندید چون توش یه جوکه، هرکی بره میفهمه جوکه رو :)) جوکش اینه که شما جدی جدی خدایید ولی تو موقعیت بودن مهمه)

 

بزارید اول برگردیم به خودمون. ماها چجوری فکر میکنیم؟

ما آدما برای فکر کردن به هر چیزی نیاز داریم متضادش رو شناخته باشیم. مثلا تو مغز خودمون دو تا نیم کره داریم که یکیشون مسئول درست کردن آشوب، نوآوری، هنر، ایده و یکیشون مسئول برقراری نظم و ساختاره. دو تا موجود متضاد.

یکیشون باعث میشه که از آشوب از بین نریم و یه نظمی تو زندگی باشه. 

یکیشون باعث میشه که از نظم بیش از حد شبیه سنگ نشیم و دینامیک داشته باشیم.

 

توی جامعه هم همینه. دو تا موجود متضاد به شکل های مختلف وجود دارن. مثلا جناح راست و چپ، اصولگرا و اصلاح طلب، liberal و conservetive تو کانادا یا تو آمریکا دموکرات ها و ریپابلیکن ها و ...

توی صفت ها هم همیشه متضاد لازمه و خیلی وقتا برای زیبا تر شدن یه چیزی متضادش رو کنارش قرار میدن که بیشتر تو چشم بیاد.

سیاه و سفید، زشت و زیبا و بلند و کوتاه و ...

مثلا کپیتالیست ها برای این که خودشون رو بهتر جلوه بدن، پروپگندای رسانه ای بر ضد کومونیست ها میکردن و برعکس و همچنان هم هست. که خودشون رو بهتر نشون بدن 

یا مثلا کوبیدن نظام شاه توسط انقلابیا و کوبیدن جمهوری اسلامی توسط اینوریا. برای این که خودشون رو بهتر نشون بدن. همیشه بوده این و هست.

 

و توی طبیعت هم همین متضاد ها هست، و توی فیزیک هم یکی از روش های اصلی فیزیکدانای مدرن اصلا همین موضوع قرینگی بوده و از این که همه چیز قرینه اش وجود داره کلی ذرات جدید رو پیشبینی کردن و بعدا پیداشون کردن.

 

حالا که همه چیز متضادش هم وجود داره، خالقشون چجوریه؟

خالق اگه خالق باشه باید متضاد ها رو با هم درک کنه. براش نیازی نباشه که یه چیزی رو با متضادش درک کنه. که... که خیلی ترسناکه وقتی تو موقعیتش قرار بگیرید. ترس از عظمت این طرز تفکر.

 

 

ماها تو فیزیک میدونیم الکترون خاصیت ذره ای موجی داره. 

 

 

یعنی آزمایش ها نشون دادن که این موجود کوچیک خاصیتی شبیه این داره که انگار که هم یک ذره است و با مختصات و جرم  و ... میشه تعریفش کرد، هم خاصیت موج داره یعنی تو یه شرایطی با طول موج و یه تابع احتمالی که یه نوسان تو یک فضایی هست تعریف میشه. همه چیز از کوچیکترین ذرات تا شما این خاصیت رو داره ولی تو ابعاد پایین محسوسه

 

(جالبه که نور، فوتون فرینه نداره. محصول برخورد ماده و ضد ماده یه جفت فوتونه که شبیه هم هستن. خدا نور است هم از اون طرف داشته باشید)

 

ما میدونیم که اینجوریه و واقعا هم اینجوریه ولی درک کردن یه موجودی که همزمان دو تا خاصیت عکس هم رو داره چجوری ممکنه؟

و کار ما هم شاید نباشه یافتن راز الکترون، فیزیک دان هاش هم متوجه نشدن ولی برداشت هایی از این خاصیت کردن و تفسیر هایی ارائه دادن که تا حدود زیادی کار میکنه.

 

ولی حرف اینه که کسی که این رو آفریده، کلا اینجوری فکر میکنه. الکترون رو "موجی ذره ای" آفریده. همزمان هر جفتش رو میفهمه و براش منطقیه.

این طرز تفکر یگانه، بدون نیاز به تضاد، رو میگم تفکر خدایی. بعضی وقتا روی سایکیدلیک ها اگه با هدف لمس کردن ذهن خدا برید ممکنه از این فضای ذهنی هم رد بشید. 

اونجاست که مردم از سفر سایکیدلیکشون برمیگردن و حس میکنن که خدا بودن و همه چیز رو میفهمیدن یا فکر میکردن همه چیز درسته و همونجوری هست که باید باشه.

این تجربه است که خروجیش میشه اون جمله. که "من خدا بودن رو حس کردم"

 

یا بهتر بگم، این یکی از ابعاد اون تجربه عجیب  لمس خدا است.

و ازون تجربه خیلی نمیشه صحبت کرد چون کلمه های زیادی برای اون طرز فکر وجود نداره. ملاقات خدا اگه ترسناک و غیر قابل بیان و کاملا قابل فهم (همزمان) نبود که خدا، خدا نبود. 

 

و نتیجش چی میشه؟ چرا باید همچین فکر کردنی تجربه بشه؟

 

بنظر من اگه با این تفکر بریم جلو که هیچ چیزی خوب و بد نداره و همه چیز یگانه است، فقط میشه روی کار ها برچسب زشت و زیبا زد و بازم خیلی کمک زیادی نمیکنه. چون یه کار زیبا ممکنه تو طول زمان ازش استفاده های خیلی زشتی بشه (کشف فرآیند شکافت اتم مثلا). و همینجوری آدم پیش بره، به پوچی میخوره. چون هیچ کاری هیچ اهمیتی نداره تو ذهن آفریننده. و هیچ کاری هم معلوم نیست درست باشه یا غلط.

 

که منم یکی دو ماه با این فرمون افسردگی رفتم.

با این فرمون که انگار فقط عروسک های خیمه شب بازی هستیم که این خالقه درست کرده که تو این سیاره توی همدیگه بلولیم و تهشم هیچی. و همش زجر وجود داشتن رو حس میکردم. این که دیگه چیزی نیست که ازش بشه لذت برد چون کل قضیه هدفی نداره و نمایشه. و خالق، برام یه موجود روانی و پیچیده بود که از روی میل خودش و از روی خودخواهی خودش ما رو آفریده که نمایش نگاه کنه. همیشه تو ذهنم این عکس صورت های کمدی/تراژدی تئاتر بود میدیدم که داره فقط همزمان میخنده و گریه میکنه. خود خالقم یه روانی بود که خودشم تو عذاب بود و وجود داشتن من تو این سیاره براش اهمیتی نداشت. یه آزمایش بودم که ببینه دیگه ازین سیاره چی بیرون میاد و ببینه نمایشم چه شکلی میشه. نقشم رو چجوری بازی میکنم. حالا که دستش رو خونده بودم، تحمل اینجا برام عذاب بود.

 

ولی سایکیدلیک ها یه چیزی رو بهمون نشون میدن، برای کسی که به همچین طرز فکری رسیده، که فهمیده هیچ چیزی دوگانه نیست و هیچ چیزی معنی نداره، هم برنامه ریخته شده. برنامش هم اینه که اجازه داره خدا رو لمس کنه. اون unspeakable رو که همه ی پیامبرا و منجی ها و آدمای بزرگ راجع بهش حرف میزدن رو ببینه. به قول اون شاعر که شهید، کسی که شاهد حق بوده، رو میگفت "برید از اونا بپرسید که شنیده ها رو دیدن".

اجازه داره فکر خدا رو تجربه کنه و آفریننده اش رو ببینه.

حالا این زندگی بی هدف، هدفش این میشه که صبح تا شب فکرش این باشه که چجوری زندگیم رو بچینم و خودم رو آماده کنم تا یه ماه بعد که بتونم یه سفر با آمادگی خوب پیش خالقم برم. خودم رو پاک کنم و زیبایی خالقم رو تو این مدت به بیرون بازتاب بدم و سفر بعد با روی بازتری پیش خالق برم و بیشتر زیبایی و هنر با خودم بیارم پیش قبیله ام. توی دنیایی که ازش اومدم و یه مدت کوتاه توش هستم. یه نقاشی جدید، یه طرز تفکر جدید، یه موسیقی جدید، یه ایده ی جدید، یه meme جدید (به قول ترنس مککنا) که جامعه رو اپسیلونی به سمت بیشتر شناختن (عرفان) ببره.

که بنظرم خیلی قشنگه.

 

 

که اون نمایشی که ازش حرف زدم رو حالا زیبا میکنه.

بنظرم خیلی خیلی قشنگه که خالقمون، همچین امکاناتی گذاشته و به پوچی رسیدن رو تقریبا غیر ممکن کرده برای کسی که بخواد.

 

و کل خلقت میشه صحنه ی نمایش فهمیدن آدما.

صحنه ای که با یه جدایی ساده درست شد. یه انفجار بزرگ و گذشت و گذشت و رسید به جایی که زمینی بوجود اومد و آدمایی از خاک اومدن بیرون. این آدما کم کم، در طی سالیان دراز میرن و خدا رو میبینن و زیبایی برای قبیلشون میارن و فکرشون رو خدایی تر میکنن. آدما بیدار میشن. و در نهایت، درنهایت به جایی میرسیم که این درک از حالت فردی جدا میشه و جامعه توانایی درک خدا رو خواهد داشت و اونجا میشه اون مدینه فاضله ای که میخوایم. اونجا دغدغه هامون عوض میشه و یه مرحله دیگه تکامل رو پشت سر میزاریم تا ببینم بعدش چه آشی برامون پختن.

پنج هزار سالی هست که درگیر داستان های 3-4 نفر که خدا رو دیدن هستیم. اگه دیدن خدا توسط 3-4 نفر انقدر تاریخ درست کرده، اگه همه خدا رو ببینن چی میشه؟

  • مهدی