نوشته های من تنها

:)
نوشته های من تنها

تنها، loner:
کسی که ترجیح میده بیشتر زمان خودش رو با خودش بگذرونه تا باطری هاش پر بشه تا بتونه بره تو جمع. توی یک گروه دوستانه بودن و توی جمع بودن رو دوست داره ولی جمع انرژیش رو تخلیه میکنه.

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۸ ثبت شده است

A touch of madness

پنجشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۸، ۰۲:۴۰ ب.ظ

سلام 

اگه بخوای یه خط دقیق بکشم،

بنظرم

فرهنگ جایی هستش که آدما میتونن بدون توقع سکس یا پول از هم انتظارات داشته باشن.


من دلم خیلی روشن بود. ولی اگه بخوام دقیق بگم، الان فهمیدم که تمدن غرب یه چیز تو خالیه که همه، حتی خود غربی ها دارن fake میکننش. هنوزم باورم نمیشه که به قدری خوب نقش بازی میکنن تو نقش هاشون که دیوونه کنندس. این به فرهنگ ما هم نفوذ کرده. این که لازم داره یه نفر یه چهره خاصی برای شخصیتش درست کنه که توش برای بقیه پذیرفته باشه افتضاحه. کسی که تو اون شرایطه دیگه براش هیچ امیدی نیست. لازم بود از یه فرهنگ مونده و از یه فرهنگ رونده بشم تا خودم به این نتیجه برسم که دنیا فقط یه بازی احمقانه بین کسایی هست که دیوونه تر هستن. هرکسی دیوانه تر هست تو قدرت بالاتر میره. نگاه کنید به اسکیل هایی که یه آدم رو بالا میبره،

۱. بی احساس بودن که بتونه با زندگی یه سری هر کاری میخواد بکنه برای بیزینس یا ...

۲. قاطع بودن که یعنی هدف های یه سری توی حرف تو برآورده نشه و ممکنه آسیب ببینن حتی.

۳. بی توجه بودن به بیرون، که بتونه تو هر شرایطی چهره ی poker faceش رو نگه داره.


اسکیل هایی که یه آدم رو تو اجتماع میبرن بالا دقیقا هموناییه که یه آدم سایکوپت داره. 

نمیگم باید دیوونه بشیم، میخوام بگم که چیزی که من میبینم اینه که دیوانه ها همه تو سمت های بالا و مدیریتی تو کل دنیا نشستن و این وسط ما ها، یه سری آدم که از قضا نظام آموزشی ای که همون افراد دیزاین کردن رو پشت سر میزاریم، براشون باید کار کنیم تا اینا به نیاز های احمقانه اشون برسن.


حالا صحبتم اینه که تو ایران که بودم این شاید حس میشد. ولی اینجا، خود جهنم و خود شیطان نشسته و داره هدایت میکنه همه رو. 

جهنم اون دنیا نیست، جهنم هر لحظه ای که تصمیم اشتباه بگیریم تو این دنیاست. موقعی که یه نفر رو ناراحت کردیم و دلش رو شکستیم اون جهنمه. اون نقطه ی کوچیک مشکی یین ینگه سر اتصال قسمت سیاه به سفید، همون جایی که یه نقطه کوچیک سیاه داره بزرگ میشه و صفحه رو سیاه میکنه. اون تصمیم اشتباه تو مقیاس بزرگتر دعوا و جنگ رو ایجاد میکنه. او تصمیم کوچیک رو ما میگیریم. هر روز میگیریم. هر روز باعث جهنم شدن یا بهشت شدن این دنیا میشیم.


حالا حرفم اینه که تو این غرب لامصب به قدری ارزش آدم له شده زیر این نقاب ها که وقتی یه نفر رو میبینی تو یه پارتی که دیگه کنترلش رو از دست داده و شروع میکنه هرچی تو ذهنشه رو میگه، دیگه امیدی برای نجات نسل بشر نمیمونه. دیگه تهش رو میبینی. میفهمی که این بشر، من جمله خودت، یا پول میخواد یا سکس و متاسفم برای همچین بشری. دیگه کجاست اون معنویت، 

مسافریم محترم، متاسفم که بگه آخر زمان خیلی وقته شروع شده. خیلی وقته. و اون جنگ آخرشم انجام شده، تموم شد ما باختیم. الانم کم کم نسل آدم خوبایی که موندن، یا آدمایی که یه ذره نیت خیر توشون مونده باید به سلامتی از زمین کنده بشه تا کره زمین برگرده به همون جنگلی که باید میبوده.

متاسفانه سیمولیشن شکست خورد. شاید دور بعدی. شاید. 

سیمیولشن وقتی داشت جواب میداد که consciousness آدم ها دست خودشون بود. نه دست بالاسری ها. نه تنها رسانه، بلکه آموزش، سیستم حتی دارویی، غذا و همه چیز. هیچ چیزی نداری از خودت. این بود چیزی که میخواستیم؟ تهران رو نگاه کنید توش نمیشه نفس کشید. وضعیت ارتباطی رو ببینید. احمقانه است. اون خلا معنویت میدونید با چی پر میشه؟ با چیزی که کمترین توجه رو بهش میکنیم، با طبیعت و هنر. موفق شدیم گند بزنیم تو معماری اسلامی که داشتیم و به قوطی کبیرتای مرده تبدیلش کنیم. طبیعت رو حذف کردیم و دیگه چی میخوایم. دیگه چه انتظاری داریم. دقت کردید چه بلایی سر موسیقی سنتیمون اوردیم؟ نابودش کردیم. این روش حرف زدن مردم ما بوده ولی الان مثل غربی های با آهنگ های خیلی ساده و بی معنی فرهنگ پاپ مون پر شده.

طبیعت و هنر ها و ادبیاتمون تکنولوژی های مردممون بودن. تاریخچه مردممون بودن. خیلی فرهنگ از دست دادیم و خوب هم داره این بدن در حال احتضار فرهنگ خون ازش میره.


اینم برگی از دیوانگی های شب های تنهایی من


  • مهدی

ابراز

دوشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۸، ۰۸:۲۵ ق.ظ

سلام

یه آقایی تو مدرسه دبیرستان من بود که فکر کنم مدیر و گنده ترین آدم اونجا بود که مثلا بیشتر سرمایه مدرسه رو صاحب بود و ... . من متنفر بودم ازش چون اولا احساس میکرد میتونست ادبیات درس بده، میومد سر کلاس موسیقی سنتی میزاشت و شعر و ... می‌خوند یا حداکثر دیگه میگفت یکی از روی درس بخونه. یه سال اومد سر کلاس درس اول که سعدی و هر نفسی که برون میرود و ... رو درس داد و گفت کار من اینجا تمومه. یه مدت کلا نبود بعدشم این فارغ تحصیل ها رو می‌فرستاد لغت های تهه کتاب رو بپرسند. آدم نسبتا موودی ای بود و خلاصه بدم میومد. مخصوصا این که اوج ضد عرفانیت زندگیم اون زمان ها بود. الان درک میکنم البته منظورش چی بود ولی دبیرستان تهش یک کنکور داره که زیاد به لطافت روح کاری نداره و به خودم تو اون موقع حق میدم ولی،


یه بار اومد گفت که برید غرورتون رو بشکنید. دست مادرتون رو بگیرید و بوس کنید و بهش بگید دوستت دارم و نوکرتم. راجع بهش حرف زد و یادم نیست چی گفت ولی خلاصه اش این میشد. و خوب هم گفت. طوری که من با تنفر ازش حرفش رو پذیرفتم. البته که کار راحتی نبود انجامش. چراییش رو نمیدونم.


الان که به گذشته نگاه میکنم میبینم که اولا زندگیم رو متحول کرد، توانایی ابراز احساسات رو خیلیا ندارن الان دور و برم. ولی جدای از اون بحث کشتن ego هست که چند بار شاید راجع بهش نوشتم، اینجا به صورت مستقیم با همین اسم نوشته بودم


http://mostfet.blog.ir/1398/05/26/%D8%AF%D9%88%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87


و خب الان که میبینم آدم خفنی بوده. ادبیات و مدیریت بلد نبود بهیچ وجه ولی ضمیر جالبی داشته. یادمه خطاطی میکرد و به هنر و ادبیات کلا علاقه داشت. خیلی هم فاز اپن مایند بودن داشت که همون‌طور که گفتم من تو اوج چسبیدن به اصول تحمیلی خودم بودم و درکش نمی‌کردم.

  • مهدی

هزار و چهارصد

يكشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۸، ۰۴:۴۹ ب.ظ

سلام

تو مینیبوس سرویس مدرسه ابتداییم، 

اون اوایل که جمع و تفریق یاد گرفته بودیم،

یادمه بیشتر از ۱۰۰ بار شاید حساب کردم سال ۱۴۰۰ چند سالم میشه. همیشه هم حدود ۲۶ ۲۷ ۲۸ در میومد جواب :)) بعد خودمو تصور میکردم چه شکلی ام

قدم چقدره، بچه دارم؟

و چرا انقدر دیر میگذره و ۲۷ سالم نمیشه!

خیلی برام جالب بود که ببینم قرن عوض بشه. اون موقع ها مغزم که خیلی کار نمیکرد فکر میکردم قرن ۲۱ ام تموم میشه.

الان که نگاه میکنم، نسبتا زود گذشت.

قرن ۱۵ ام هجری شمسی هم احتمالا خیلی خبر خاصی نباشه.

ولی از همه اینا مهم تر،

فکر میکردم جزو آدم بزرگا شدم تا اون موقع!

ولی الان که میبینم خیلی اتفاق خاصی نیفتاده.

همون بچه هه ام. 

الان امیدوارم تا آخرش همینجوری بچه بمونم.

امیدوارم چند سال نیام بنویسم که ای بابا یاد روزهایی که بچه بودم بخیر.

نمیدونم بزرگسالی اختیاریه یا اتفاق میفته. اگه به خودم باشه که تا ۱۶۵ سالگی همینجوری میمونم.


میگن به کارای عجیبی که میکنی افتخار کن

ساعت ۸:۱۳ و باطری گوشیم ۳۱ درصده.

عاشق وقتایی ام که عددا قرینه میشن(۳۱۸۱۳) یا جمع چند تاشون با یکیشون برابر میشه مثل ۷:۲۵ یا وقتی عددای پشت سر هم(نه الزاما به ترتیب) ظاهر میشن مثل ۵:۳۴. اگه جمعشون به ۳ قابل تقسیم باشه که عالی تر میشه. یه زمانای خاصی هم ۱۱:۱۱ مانند میشه که دیگه عالیه. از 619 هم خیلی خوشم میاد. 639 البته ورژن بهتر قابل تقسیم به ۳ اش هست که قشنگه برای خودش

هه ساعت شد ۸:۲۰ و باطریم ۳۷ درصده. جمع جفتشون میشه ده

  • مهدی

عسل خوری

شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۸، ۰۸:۱۱ ق.ظ

سلام


هوای سرد و تاریک این روزا خوب بلده هورمونای آدم سینگل رو به هم بریزه. یه دستم باید پشت سرم در حال پس گردنی زدن به خودم باشه.

  • مهدی

سرماخوردگی، درمان خانگی

چهارشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۸، ۰۸:۴۱ ب.ظ

سلام

دو سه هفته درگیر سرماخوردگی عجیبی بودم که زندگیم رو مختل کرد. البته چیزای جالبی هم داشت. مثلا


تنهایی رو تجربه کرده بودم. ولی ۲ ۳ روز با هیچ چیزی ارتباط نداشتن و تو اتاق بودن تجربه حدیدی بود. صداهای تو مغزم بلند تر شده بود و فکر کنم اگه بیشتر ادامه میدادم یه چیزیم میشد. یکی از روش های صوفی ها برای رسیدن به اون بالا ها روزه و تنهاییه. تو جاهای دیگه هم هست البته ولی صوفیا رو مثال زدم که بهمون نزدیکن. البته ۷ ۸ روز حداقل باید تنها باشید

که جالب بود.


از طرف دیگه برای مقابله باهاش، چند تا روش خونگی پیدا مردم. 

تو ایران که تا اونحایی که یادمه و خونواده ما حداقل این کارو میکرد، 

عسل و آبلیمو و آب یا چای بود

شیر با عسلم بود

تو هند، 

شیر با عسل و زردچوبه

شیر با عسل و زردچوبه و فلفل سیاه

ریشه زنجبیل رو گوشه دهن گذاشتن هم به گلو درد کمک میکنه

تو کانادا

شربت آبلیمو و زنجبیل، که اصلا یکی از نوشابه هاشون ginger ale هست که همین که گفته و گاز دار

یکم نوشیدنی الکلی هم مثل gin حتی کسایی که الکل نمیخورن پیشنهاد میکنن. در حد یه قاشق چون کلو رو ضد عفونی میکنه. 

تو روسیه هم

یه لیوان شیر و یه قاشق عسل و یه قاشق سیر خورد شده :/ انقدر هم که بنظر میاد بد نیست. 

یه چیزای جالب تری هم شنیدم.

مثلا یه خانمی تو لب ما ترکیب آب جوش و عسل و برگ نعنا رو برای گلو پیشنهاد کرد که خوب بود.

بعد چغندر که البته معروف بود برای سرماخوردگی خوبه (چغندر امیدوارم اون سفید صورتیه باشه یکی دیگه هست که این دوتا رو با هم قاطی میکنم) ولی این گفت که وسطش رو خالی کن با قاشق و توش رو پر عسل کن. بعد بزار یه مدت تو یخچال و بعد اون عسله رو بنوش. اگه امتحان نکردید بگم خیلی قویه.

استادمم یه چیز عجیب تری پیشنهاد داد که وسط پیاز رو خالی میکنیم و توش عسل میریزیم که من خوب شدم خداروشکر با دستور قبلیه  ولی می‌گفت اینک چیز خوبیه.

  • مهدی

درون و بیرون

سه شنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۸، ۱۲:۲۴ ق.ظ

سلام

اخیرا متوجه شدم صدای درون و بیرون خیلی با هم فرق دارن. 

بزارید یکم باز کنم صدای بیرونم رو تا بگم براتون صدای درونم چیه.


مدل انسان تو ذهنم اینجوریه الان که یه صدای درون داره که هم فکر های درونشه هم نظراتش. نظراتش راجع به خودش و بقیه. یه صدای بیرون هم داره که چیزیه که بقیه میبینن از ظاهرش و از کلماتش و  body language اش. و یه چیز دیگه که مهم نیست. 


برای این که این رو تست کنیم، میشه از یه نفر بخوایم ازمون فیلم بگیره، در طول روز و مکالمه هایی که داریم، بدون نقش بازی کردن. یا میشه نظر خودمون رو ضبط کنیم راجع به یه چیزی و دوباره چند روز بعد گوش کنیم. هدف اینه که بکگراند ذهنی ای که داشتیم موقع زدن اون حرف از بین بره و بعد به عنوان یه شخصی که ایده ای نداره از اون صحبت، دوباره گوش کنیمش. ببینیم چیزی متوجه میشیم؟ یا اون چیزی که متوجه میشیم با اون چیزی که تو ذهنمون بوده یکی بوده؟؟

یه راهه دیگش هم خوندن پست های گذشته وبلاگه. 

شما رو نمیدونم ولی من هر پستی رو میخونم یه حسی داره که حتی بعضی وقتا به این فکر میکنم که خودم نوشتم یا نه؟

نشون میده صدای بیرون و درونم خیلی خیلی فرق دارن. 

یه نفر دیگه ممکنه همین کارو بکنه و ببینه که نه اینجوری نیست. نشون میده خیلی خودآگاه تره و همچنین ادبیاتش و زبانش بهتره.


بعد اینجوری که به موضوع نگاه میکنیم، که هرکسی نمیدونه از بیرون چه شکلیه، رفتارمون با آدما عوض میشه. از یه طرف همه یه خورده بیگناه تر میشن و از طرف دیگه این نیاز حس میشه که بهتره 

1- بیرونم رو بشناسم و بدونم چجوری نمایش داده میشم و 

2- سعی کنم بفهمم درون مردم چی میگه. نه اون چیزی که در ظاهر و ویس و ویدئو و نوشته هاشونه.  


چون هر کدوم از ماها یه کپی تو دنیایی که تو ذهن بقیه هست از خودمون داریم. روی اون موجودی که تو ذهن اونا زندگی میکنه خیلی کنترل مستقیمی نداریم و همین حرف زدن و ارتباط برقرار کردنی که روی لایه بیرونیمون اتفاق میفته هست که به نحوه ی برخورد و شخصیت اون تاثیر میزاره. اون موجود درونیه هم با صدای درونی افراد حرف میزنه. 

تو فیزیک دنبال جهان های موازی و چجوری رفتن توشون بودیم. در حالی که شاید هیچ وقت فکر نمیکردم دروازه ی رفتن توی دنیا های موازی، همین کله ی افراده. هر کسی برای خودش یه مدل کوچیک شده ای دنیا داره که توش خلقت انجام میده با تخیلش، مردمی که توش هستن رو مجازات میکنه یا بهشون پاداش میده. هرکسی خدای اون دنیای خودشه و هیچ کسی هم بهش راه نداره! :) زیباست.


همین یه خورده body language رو درست کردن خیلی تاثیر داره. اینو چند وقته دارم امتحان میکنم. خیلی راحت میشه فکر بقیه رو تغییر داد با همین. 


اینا هم بیشترش بلند فکر کردنه. فقط مینویسم که منظم بشه. کلا هرچی تو این وبلاگه همینه. نظره. 

  • مهدی

مشکل ذهنی

دوشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۸، ۰۵:۴۲ ب.ظ


سلام

تو کلیسایی که میرم بعضی وقتا و راحع بهش نوشته بودم، ۱۰ روز آخر ماه غذا میدن به مردم که اکه حقوقشون زود تر تموم شده، یه وعده داشته باشن. چون تو محله ی خیلی جالبی از شهر هم نیست موقعیتش.
رفته بودم کمک و یه آقایی بود تو اون ۲ ۳ ساعتی که اونجا بودیم، یه جا نشسته بود و نقاشی میکرد. چهره اش حدود ۴۰ میخورد شاید. و به طور ظاهری یکم مشکل ذهنی مشخص بود داره. 
اولش دیدم داره خط خطی میکنه و گفتم شاید این دفترش یه چیزیه که باهاش سرگرمه و درگیر کار خودم بودم. بعد آخر کار دیدم که چیز جالبی کشیده. اصلا هم طرح اولیه نمیکشید و پاک کنه و بره لایه بعدی رو بکشه. یه خودکار سیاه دستش بود و بسم الله، طرح آخر رو میکشید.
نشسته بودم روبروش و بهش گفتم خیلی استایلت رو دوست دارم و یکم همینجوری حرف زدیم. بعد بهش گفتم میشه کارات رو ببینم؟ بهم نشون داد حدود ۳۰ ۴۰ تا نقاشی رو. گفتم خیلی کارت خوبه. گفت خانواده ام میگن این هنر واقعی نیست! گفتم یکی از بهترین چیزایی هست که دیدم. گفتش قبلا گالری داشته چند باری و الان برای خودش میکشه فقط. یه طوری گفت که حس کردم شاید یکی دوبار بوده. چون کلا خیلی خیلی تو خودش بود و حرف زدن سخت بود باهاش نشد خیلی بیشتر حرف بزنم. 
بهش گفتم میشه یه عکس از اولین نقاشی دفترت بگیرم؟
  • مهدی

فاصله بین دو نفر

شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۸، ۰۵:۲۱ ق.ظ

سلام


من به این اعتقاد داشتم که دو نفر، یه حداقل فاصله ای باید داشته باشن. اگه نزدیک تر بشن تنفر ایجاد میشه. دلیلشم این بود که من خودم تو خودم حس میکردم همیشه یه حداقل فاصله ای رو برای اطراف دور و برم دارم و نمیزارم ازیه مرزی دوستیشون بیشتر بشه.

و تو ذهنم این بود که همه افراد اینجوری فکر میکنن.

ازونور کسایی رو میدیدم که خیلی به هم نزدیکن و دوست صمیمی اند و این با تئوری من جور در نمیومد. 

همیشه سعی میکنم که تو روابط یکم زیاده روی کنم که طرف مقابل جبهه بگیره و خودش نزدیک تر نشه، منم حواسم هست فیلم بازی میکنم و اینجوری فاصلمون حفظ میشه. هرچند بعضی وقتا جبهه نمیگرن بعضیا و یهو میبینم دارن زیادی نزدیک میشیم خودم میکشم عقب.


بهر حال، اینو چند وقت پیش دیدم که یه ویدئو روانشناسی بود. میگفت که افرادی که اینحوری اند از خودشون متنفرن. برام گیج کننده بود که من که از خودم متنفر نیستم. چیزی به ذهنم نرسید و ماه ها داشتم سعی میکردم رفتار خودم رو آنالیز کنم ببینم از چی خودم متنفرم. 

هیچی دیگه امشب پیدا کردم چی بود و از کجا میومد. مهم هم نیست چی بود، مهم اینه که باهاش کنار اومدم. 

خواستم بگم که اگه کسی همچین حسی داره، اون جمله درسته باید مشکلش رو با خودش حل کنه. و یه بار زیادی از رو دوشم برداشته شده.

  • مهدی

اتوبوس اتاوا

جمعه, ۳ آبان ۱۳۹۸، ۰۳:۴۱ ق.ظ

سلام

باز دوباره این اتوبوس اتاوا.

نمیدونم دقیقا چی داره این اتوبوس. شاید چون دانشگاه خودم تو شهر خودمون بوده همیشه و اتوبوس بین شهری خیلی سوار نمیشدم باشه. 

 این اتوبوسای قدیمی یه غمی تو صدای داخل کابینشون هست.


دفعه قبلی که اومدم با این اتوبوسه، داشتم میرفتم برای یه شرکتی این پروژه مشترکی دانشگاه و اون شرکته رو ارائه بدم. دقیقا همین حس رو داشت. الان دارم میرم برای مصاحبه همون جا.

آهنگ گوش دادن تو لرزش این اتوبوسه و صدای موتورش یه حس دیگه ای داره.


دوباره اون حس غربت رو زنده میکنه. حس گذر از نظم به آشوب. وقتی یه جایی تازه جاگیر شدی و راه و چاه رو پیدا کردی و تقدیر هل میدت یه جای دیگه که باید خونه و زندگی و خودت رو عوض کنی. 

یه جوریه. این حس ترنزیشن اصلا یه بو و رنگی داره. بوی صندلی و هوای سنگین داخل کابین و رنگ تاریکی شب. لباسای ناراحت و خواب به هم ریخته. آدمی که بغلت نشسته ولی نمیشه باهاش حرف بزنی چون سرش تو لپتاپشه.


یادم میاد وقتی داشتم میومدم اینجا از ایران، انقدر مسائل پیچیده شده بود که واقعا تنها راه مقابله باهاشون رد دادن بود. بزاری رو اتو پایلوت بره. ولی هر چند وقت یه بار یه فلش بکی تو ذهنت میاد که چه مرگت بود که انقدر زندگیت رو پیچیده میکنی. ازون طرف هم یه صدای دیگه میگه اگه نری، این نعمتایی که بهت داده شده رو ریختی تو سطل. اگه بهت انقدر انقدر داده شده، مسئولیتش هم زیاده. اگه دست بقیه رو نگیری تنه درخت تو آستینت میکنن. ببخشید، یادم نبود که قاضی و محاکمه کننده و گناهکار خودمونیم. تو آستینمون میکنیم چون قدر ندونستیم.


عجیبه. الان واقعا استرس مصاحبه ندارم. چند وقتیه جدی جدی بهش گفتم فرمون دست خودت. اسمش رو خدا یا کائنات یا هرچی میزارید، همون که میشناسیدش. هر اتفاقی بیفته میدونم خیره ولی بحث سر اینه که این ترنزیشن خیلی انرژی میگیره. فاز زندگی عوض میشه. انتظار ها ازت زیاد تر میشه و جمع و جور کردن خودت سخت تر میشه. و جالب تر این که درنهایت چیزی که اتفاق میفته اینه که هر چیزی که بهمون دادن رو قراره بگیرن. یعنی دردش رو یه زمانی باید بکشیم. فقط مسئله اینه که چه زمانی.

بچه های خوابگاهی شاید خیلی زود تر اینو تجربه کردن. احتمالا همه تجربه میکنن تو همین حدود سنی. با ازدواج یا مهاجرت یا شغل جدی یا ... . 


چند سالیه موج دردسر های بزرگسالی یکی بعد یکی دیگه میاد و هر دفعه این ترس ازین که این موجه بزرگتر از قبلیه هست! میتونم تحملش کنم؟ میاد سراغم. میدونم تهش میگذره ها، ولی دلم برای آسایش نسبی که تازه دستم اومده بود تنگ میشه.


نمیدونم این اتوبوس چه سری داره که دل آدم رو میشکنه. 

جالب اینه که پلی لیستی که دارم گوش میدم خود به خود رفت رو آهنگای قبل اومدنم به اینجا. 


تاحالا شده حس کنید دنیا باهاتون حرف میزنه؟

این آهنگ ناصر عبداللهی

https://www.bibakmusic.com/24915/music-naser-abdollahi-poshte-in-panjereha.html

تازه احساس میکنم که چشام بارونیه، پشت این پنجره ها داره بارون میباره


بنده خدا دلش بد شکسته بوده ها. خیلی عجیبه. خیلی عجیبه که احساسات رو میشه تو آهنگ منتقل کرد. خیلی انسان بودن تجربه عجیبیه. کلی اختیار داریم ولی هیچ اختیاری نداریم. تنها چیزی که روش اختیار داریم اینه که دل بدیم به لحظه و خوشحال و ناراحت بشیم یا نه. خدایا شکرت بابت این غربت :)


چند هفته قبل رفتنم احسان، که مجبور شدم اسمش رو سرچ کنم تا فامیلش یادم بیاد، اخوان، حافظه رو ببین، برام آهنگ ed sheeran photograph رو برام فرستاد. فکر کنم یکی از آخرین دفعه هایی بود که تو خونه ی توی روستای پدرم اینا بودیم بود. اگه آخریش نبوده باشه. و الان تو این پلی لیسته اومدش :).


این وبلاگم جای عجیبیه. چیزایی که تو ذهن یه نفر میگذره رو میشه توش پیدا کرد. 

کاش همه آدما وبلاگ داشتن. سخته نفوذ به یه نفر به اندازه ای که به صحبتای وبلاگش برسی.

  • مهدی