نوشته های من

:)
نوشته های من

Do you dream about being interlinked?

interlinked

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۳۰
    Rage
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۶ مطلب با موضوع «عمومی :: شخصی :: چهارم» ثبت شده است

به مناسبت ولنتاین

جمعه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۹، ۰۴:۵۰ ب.ظ

سلام

به مناسبت این سالروز، که قراره با دوستای سینگلم بشینیم سیرابی و کله پاچه درست کنیم توش، این آهنگ یانی که A Love for Life نام داره رو میخواستم باهاتون به اشتراک بزارم.

ویژگی خیلی بارز این آهنگش اینه که همیشه حس میکنم دو سه بار منو میکشه بالا با خودش و میزنه زمین. تهشم یه نتیجه گیری خیلی زیبا داره که با یکم گیتار بیس همراهه (خیلی صداشو دوست دارم) و یکم دوباره میره بالا و دیگه تمومش میکنه. یه پیوستگی خاصی داره که لذت بخشه آدم میبینه این همه نوازنده میتونن ۵ ۶ دقیقه همچین چیزی رو اجرا کنن. حس خوبی داره کلا.

  • مهسایه

صیاد - علیرضا افتخاری

جمعه, ۱۱ مهر ۱۳۹۹، ۰۵:۵۸ ب.ظ

سلام

 

به پیشنهاد احسان جان یه آهنگ از علیرضا افتخاری!

اینم آهنگ تو یوتیوب

خیلی جالبه دیدن این که شاعرای زبان فارسی عشق رو چجوری بیان و مدل سازی میکنن. یه مدل خیلی جالبش مدل صید و صیاده. چند مدل دیگه هم داره که بعدا شاید بگم.

 

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم .
ای طرفه نگارم .
از دوری صیاد دگر تاب ندارم .
رفتست قرارم .

 

داره خودش رو به صید یا آهو تشبیه میکنه و اون معشوق رو به صیاد. که یعنی صید میاد خودش رو به بیرون expose میکنه تا صیاد شکارش کنه. یعنی خودش رو در معرض دید بیرون قرار میده که صیاد بیاد و دریابتش. منتهی این دوری صیاد آسون نیست و این آهوی زیبا هرچقدر هم صبر میکنه صیاده نمیاد. البته یه صیاد خاصی هم مدنظرش هست فکر کنم. چون صیاد میاد ولی فرار میکنه میره و منتظر شوالیه سوار بر اسب سیاهه که بیاد. که وایسا تا بیاد.


چون آهوی گم گشته به هر گوشه دوانم .
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم .

 

دقیقا. دقت کردید آهو ها همیشه انگار یه استرس خاصی دارن؟ یهویی نگاه میکنن و یکم صبر و شروع به دوییدن میکنن میرن.


از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی .
بر دل بنشانی .

 

چشم و مژه ی معشوق تو شعر فارسی خیلی کاربرد داره. با نگاه کردن به چشمش شعر میگن و نگاه به چشمش منتهی به نگاه کردن به مژه هاش میشه و پلک زدنش چون صد تیر بر قلب اون بدبخت میشینه.


چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی .
وای از شب تارم .

 

ایده آل گرایی معشوق تو شعر فارسی موج میزنه. اینم ازین میاد که بیچاره ها به مراد دلشون نمیرسیدن و هی تو ذهنشون بزرگترش میکردن. که البته بد نیستا. کمک میکنه دیدگاه اون معشوق/عاشق اصلی که ما و خدا باشیم رو بشه فهمید چون اون خیلی ایده آله. مثلا شعرای پاپ الان رو نگاه کنید، عاشق و معشوق نیست و انگار به هم رسیدن و تو خیابون راه میرن و چای میخورن و ... قدیما نمیرسیدن. البته این هم مدل کاملی نیست چون کار نمیکنه تو طولانی مدت. انگار قدیما مدل سازی رابطه برای فاصله بیشتر از چند متر بوده. الان پاپ فاصله یک متره. ولی خب مدل کاملی نیست. 


در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم .
از دیده ره کوی تو با اشک بشویم .

 

این معشوق علاوه بر چشماش با موهاش هم دردسر درست میکرده. مینداخته گردن عاشق و بکش بکش میکرده.

و این بکش بکش نتیجه اش گریه زاری عاشق میشده که به حرف دلش گوش داده و گیر افتاده.


با حال نزارم .
با حال نزارم .

 

نزار یعنی تکیده و نحیف. انقدر درد کشیده که چیزی ازش نمونده. غذا هم اشتها نداشته بخوره.


برخیز که داد از من بیچاره ستانی .

 

میگه بابا بسه دیگه پاشو جان مادرت دادم در اومد. که جالبه. اگه چاکرا های بدن رو بررسی کنیم، عشق از چاکرا دوم با رنگ نارنجی که مربوط به چیزای جنسی هست شروع میشه. بعد میره چاکرای سوم که رنگ زرد داره و مسئول ارتباط و ابتکار و نتیجتا خود شیرینی و جالب تر شد برای طرف مقابله میره. بعد میره چاکرای چهارم که قلب با رنگ سبز باشه و اونجا معشوق چاقو میکنه تو قلب یا قلب رو میشکنه و میره چاکرای پنجم یا گلو با رنگ آبی که عشق عاشق به فریاد میرسه. الان به اونجا رسیده.


بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی .

 

این جریان انرژی تو اون دوتا چاکرای قلب و گلو به شکل درد قلب و بیان احساسات خودشو نشون میده 


تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی .

 

زهی خیال باطل عزیزم


خوش جلوه نمایی .
ای برده امان از دل عشاق کجایی .

 

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا، سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت. کلا کار معشوق تو شعر فارسی بردن امان از دل عشاق و سربریدنشون بوده.


تا سجده گزارم .
تا سجده گزارم .


گر بوی تو را باد به منزل برساند .
جانم برهاند.


ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند .
جز گرد و غبارم .

 

چرا میگن آن را که خبر شد خبری باز نیامد؟ چون که کسی که درست این درک کنه یا باید سر به بیابون بزاره و گم بشه یا به لحاظ ذهنی رد بده یا این که خودکشی عاشقانه کنه که همشون روی هم رفته عجیب بنظر میرسن.

 

ولی جدا از شوخی این شعرا رو میشه بسط داد به رابطه ی خدا با انسان که انسان معشوقه ی سنگدل خداست و خدا رو اذیت میکنه. وجود داشتنش برای خدا زحمته ولی خدا همیشه میخواد عاشقش باشه. برای همین یه دنیای زیبا دور وبرش آفریده ولی انسان کم فهم، خیلی راحت همیشه راه رو گم میکنه و شروع میکنه دنبال چرت و پرت رفتن و خدا رو فراموش میکنه. وقتی که فراموشش میکنه خدا هم ولش میکنه و میزاره به فرمون خودش بره. ولی اگه میومد مثل امام علی قید مادیات رو میزد خدا بیشتر و بالاتر از اون چیزی که میتونست تصور کنه رو بهش میده. که حکومت کل مملکت باشه. که البته برای کسی که تو اون شرایط فکری هست هیچ ارزشی نداره و بهترین اتفاقی که میتونه براش بیفته لحظه شماری برای مرگشه.

که اتفاقا چقدر قشنگ که روزی که داشت میرفت و شمشیر میخورد، کل دنیا شروع کرد بهش سیگنال دادن که نرو.

اون داستان گیر کردن لباس به در و مرغایی که لباسش رو میگرفتن و ... در واقع نشون میده که خود دنیا و سیاره نمیخواست که همچین آدمی رو از دست بده و ایشونم کاملا در جریان بوده که قضیه چیه.

ولی خب برای یه همچین آدمی که این همه مدت انسان ها رو تحمل کرده و سخت زندگی روی زمین رو کشیده یه در باز شده بود که بتونه راحت بشه (اگه آدم بدونه داره میره کشته بشه خودکشی هست ولی خودکشی عاشقانه بحثش جداست!)

اینم سخن پراکنی یک مدعی! 

این مدعیان در خبرش بی خبرانند. آن را که خبر شد خبری باز اصولا نباید بیاید.


 

  • مهسایه

پاییز - کوروش یغمایی

چهارشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۹، ۰۵:۵۹ ب.ظ

سلام

 

به مناسبت رسیدن پاییز که به قول محمود که همخونه ایم باشه،

 

پادشاه فصل ها،

 

و به مناسبت رسیدن ماه مهر،

 

که اسمش روشه، قلب ها به هم نزدیک تر میشن و پستای مهربون تر تو بیان دیده میشه! (حیف که فقط یه مدت زیادی این ماه قشنگ با شروع مدرسه ها همزمان بود)

 

یه ترانه از کوروش یغمایی که همیشه آهنگای خیلی ساده میخونده ولی احساسات ساده هم پشتش بوده به اسم پاییز میزارم. اصلا فاز intellectual و فلسفی و صلح جهانی و ... نداره.

 

صرفا یه نفر پیدا شده بوده که رفته با خود پاییز حال کرده و حسش رو بیان کرده.

 

خیلی شخصیت جالبیه این کوروش یغمایی. بنده خدا خیلی درگیر بوده کلا. ولی کاری که کرده این بوده که همین درگیری های ساده رو به آهنگای قشنگی تبدیل کرده که هر کسی که درگیر بشه میتونه باهاشون ارتباط برقرار کنه. نه کلمه های سخت نه موضوعات پیچیده. 

 

الانم اگه درگیر پاییز شدید این آهنگ رو گوش کنید :)

 

https://www.youtube.com/watch?v=eISfXw9NowA

  • مهسایه

رسوای زمانه

دوشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ۰۷:۴۰ ب.ظ

سلام

 

اون قضیه که اگه آدم زندگی رو درست انجام بده باید با هر آهنگی بتونه ارتباط برقرار کنه رو یادتونه؟

اگه یادتون نیست که

یه کامنت تو یه ویدئو یوتیوب بود که زیرش اینو نوشته بود. که اگه زندگی رو درست انجام بدیم با هر آهنگی میشه ارتباط برقرار کرد. که خب توضیح بدرد بخوری نبود.

توضیح بدرد بخور اینه که چون شاعر هر شعری و آهنگ ساز هر آهنگی از یه احساسی الهام گرفته، اگه همون حس و فضای فکری که اون هنرمند از توش رد شده تا شعرش رو بگه رو اگه کسی تجربه کنه، 120% اون آهنگ رو میفهمه و میتونه بین بیت ها رو بخونه و بفهمه. 

حالا یه سوال که برام پیش اومده بود اینه که آدم باید چی کار کنه که این شعر رو بتونه درک کنه:

نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

نی نماد عاشقه که تو خالیه. وقتی از نیستان جداش کردن از اصلش جدا شده. ولی وقتی توش کسی فوت کنه احساس ازش میاد بیرون و ناله میکنه. 

پس 

1- داره خودش رو به نی تشبیه میکنه و این آهنگ رو ناله ی نی میدونه

2- شاعر عاشقه و حواسمون باشه که عشق زبون فارسی بیشتر شبیه خود آزاری و افسردگیه تا یه داستان گل و بلبل.

3- شاعر داره میگه که این چیزی که الان براتون میگم، همون حدیث راه پرخونیه که ازش گذشته و تجربه شخصیشه.

4- تو زبون فارسی نمیدونم چرا مستقیم حرف نمیزنیم. اینم یه مدل خیلی جالب از مستقیم و با استعاره حرف زدنه.

5- نی بعضی وقتا میسوزه و با نیست شدنش آزاد میشه. البته تو این یکی شعر این اتفاق میفته. اون موقع است که تو خالی بودنش تبدیل به شعله میشه و معنی دار میشه.

 

در غم ما روزها ، بی گاه شد
روزها با سوزها همراه شد

آه و ناله میکنه و تو ذهنش روز های سختی رو که بهش گذشته رو مرور میکنه. انقدر تو خودش رفته که زمان از دستش رفته. روزهاش به سختی گذشته. ولی سوال اینه که چرا اگه عشق انقدر درد داره باید یه نفر انجامش بده تا انقدر ناله کنه؟ 

داستان اینه که دقیقا نکته همینه. کسی میتونه شعر بنویسه و حسش رو بیان کنه که یه مدت زیادی رو تو یه حس مونده باشه. مخصوصا حس دردناکی که نرسیدن به معشوقش براش داشته. برای همین این دوستان میرفتن تو فاز عشق و سعی میکردن میلیمتر به میلیمترش رو حس کنن و روزها رو توش بگذرونن و درد بکشن. چون یه کاریه که میشه کرد!

روزها گر رفت ، گو رو ، باک نیست
تو بمان ، تو بمان ، ای آن که چون تو پاک نیست

تو بمان ، ای آن که چون تو پاک نیست

داره قبل از این که کسی بگه به خودش جواب میده که روز ها اگر رفتن هم بگو برن مهم نیست. به عشق میگه که تو بمون چون جز اون چیز پاک تری رو تجربه نکرده. گویا حسی هست که بین همه ی تجربه های زندگیش انتخابش کرده.


شمع و پروانه منم ، مست می خانه منم

شمع و پروانه منم. یعنی هم شمع خودمم هم پروانه. این همون خود درگیری ای هست که به خودآزاری میرسه و عشق رو درست میکنه. یعنی خودش هم موقعی که آروم میشه دوباره به معشوقش فکر میکنه و دوباره آتیشش رو زیاد میکنه. بعد که آتیشش زیاد شد خودش رو میزنه به آتیش و میسوزه

رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

کسی که همچین سبک زندگی ای داشته باشه و شروع کنه احساساتش رو داد بزنه. رسوای زمانه میشه. شفاف زندگی کردن هم دنیایی داره. مخصوصا تو همچین مدل زندگی ای که همش یار پیمانه و آواره ی میخانه است. مردم بهش یه جور دیگه نگاه میکنن.

یار پیمانه منم ، از خود بیگانه منم

الکل به عنوان یه ماده depressant خیلی خوراک خوبی برای این جور آدما بوده. الکل فقط آدم رو خوشحال نمیکنه. اگه آدم غم داشته باشه غمش رو هم ده برابر میکنه. یه جمله ی معروف Crying on your beer هست. که یعنی یه نفر که غم زیادی داره رفته یه لیوان آبجو گرفته و زار میزنه گوشه ی میخانه. 


رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

رسوای زمانه منم ، دیوانه منم


چون باد صبا در به درم ، با عشق و جنون هم سفرم

عشق و جنون رو خیلی پیش هم دیدیم. مجنون دقیقا یعنی کسی که جنون داره ولی خیلی راجع به این حرف نمیزنیم که یه نفر که اینجوری عاشقه، به دید یه آدمی که عقلانی زندگی میکنه دیوانه شده. ادبیات فارسی بنظر میاد همش ازین جور چیزاست. که عجیبه. یه مرز باریکیه بین عقل سالم و جنون که واقعا آدم خودش نمیتونه بفهمه کدوم سمتشه. خیلی وقتا خیلی کارامون به نظر خیلیا غیر منطقی میاد. مخصوصا وقتی از دایره ی افرادی که دور و برمونن خارج میشیم، رفتارامون عجیب تر میتونه بشه. مثلا دیالوگ هایی که آدم با برادر/ خواهرش داره معمولا یه احساساتی توش هست که با هیچ کس دیگه ای نیست. و خیلی خاصه. خیلی عجیبه که با آدمای دیگه متفاوتیم. آگاه شدن به این که چند تا شخصیت داریم میتونه ترسناک باشه که بفهمیم یه نفر آدم نیستیم. و این که تو تنهاییمون کدومش هستیم عجیب ترینشه.

یه تحقیق که دارم رو خودم میکنم اینه که نوشته های خودم یا ویس هایی که به خودم یا بقیه میفرستم رو بررسی کنم ببینم اون آدم کیه که داره حرف میزنه. 

ویس خیلی پدیده ی جدید و عجیبیه. شما بدون این که حضور یه نفر دیگه رو حس کنید و استرس اجتماعی حضور اون شخص رو داشته باشید دارید باهاش حرف میزنیم. اون استرسه الزاما بد یا خوب نیست. صرفا این برام مهمه که آدم واقعا فقط خودشه که داره حرف میزنه. و خیلی متفاوت تره نسبت به صحبتای روزانه ی عادی. میتونه طولانی بشه. ما دیالوگ های طولانی خیلی کم داریم.

شمع شب بی سحرم ، از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

بنظر میاد همین شمع و پروانه شدن باعث میشه آدم از خودش جدا بشه. چون خودش داره برای خودش شرایط رو سخت میکنه و یه جور لذت هم میبره. اینجا میگه که شب ها هم با فکرام شمع بیدار موندنمه و از خودمم خبر ندارم چی شد.

رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

تو ای خدای من ، شنو نوای من

میگن خدا حرف دل شکسته رو گوش میده. الان که ابراز شکستگی دل کرد مناجات میکنه.

زمین و آسمان تو ، می لرزد به زیر پای من
مه و ستارگان تو ، می سوزد به ناله های من

اینجاها رو فکر میکنم آدم تا خودش تجربه نکنه نمیفهمه که فاز شاعر دقیقا چی بوده. ولی شاید یه حسی باشه که آدم احساس مرکز دنیا بودن کنه. حس کنه که همه ی دنیا روی سرش خراب شده و در عین حال همه ی دنیا دست به دست هم داده بوده که این داستان زندگی براش شکل بگیره و همزمان هم ناراحته هم خوشحاله.

رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

 

وای از این شیدا ، دل من
مست و بی پروا ، دل من

مجنون هر صحرا ، دل من

رسوا دل من ، رسوا دل من

لاله ی تنها ، دل من
داغ حسرت ها ، دل من

سرمایه ی سودا ، دل من

رسوا دل من ، رسوا دل من

میگن تو همه ی بدبختی های انسان ها همیشه پای یک دل در میان بوده :)

حرف دلش رو گوش داده بود شاعر. و دلش اینو کشونده تو یه ورطه ای که عملا اگه بخوایم به دید منطق نگاش کنیم باید بستری اش کنن. (ولی خودش بدشم نمیاد ازین درد)

اون موقع هایی که به واقعیت برمیگرده و میبینه دچار تو ذهنش و تو دردش داشته زندگی میکرده این قسمت رو میگه.

مشخصه نسبتا ولی سرمایه ی سودا اینجا برام جالب بود که فکر میکنم سودا میشه خیال. سرمایه سودا یعنی سرمایه رویای روزانه یا day dream. که آدم یه صحنه ای رو تصور میکنه و توش میره چند ثانیه. دلش سرمایه ی day dream ش بوده.

 

 

خاک سر پروانه منم ، خون دل پیمانه منم
چون شور ترانه تویی ، چون آه شبانه منم

 

رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

 

آواز: علیرضا قربانی

شعر:مولانا و بهادر یگانه

آهنگساز:همایون خرم

دستگاه: سه گاه

http://mazandaran.irib.ir/-/%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87

  • مهسایه

مسیر

سه شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۳۷ ب.ظ

سلام

 

اول و آخر فیلم Arrival در حالی که آهنگ On the nature of day light از استاد Max Richter که فاطمه چند وقت یه پست خیلی خوب از یکی از آلبوماش گذاشت، داره پخش میشه یه مونولوگ خیلی جالبی گفته میشه:

Despite knowing the journey and where it leads, I embrace it and welcome every moment.

که یعنی بدون توجه به این که داستان رو میدونم و میدونم تهش به چی ختم میشه، در آغوش میگیرمش و هر لحظه اش رو خوش آمد میگم.

 

قضیه این بود که بخاطر یادگرفتن زبان بیگانه ها دیگه گذشته و آینده براش معنی نداشت و میدونست که دخترش که هنوز به دنیا نیومده خیلی عمر نخواهد کرد. 

ولی خودمون رو جاش بزاریم، بخاطر این که میدونیم که خط سیر داستان زندگیمون این میشه که دخترمون تو سن کم قراره بیماری سختی بگیره و فوت کنه تصمیممون رو برای بچه دار شدن عوض میکنیم؟

 

من چند تا چیز راجع به زندگی فهمیدم.

اونم اینه که تو این زندگی داستان های مختلف تجربه میکنیم. داستان ها هم توشون چند تا جای خوشحالی و کمدی داره ولی به طور کلی زندگی تراژدیه. با مرگ عزیزان و در نهایت خود آدم تموم میشه همیشه. 

ولی سوال اینه که با این که میدونیم تهشو، وظیفمون چیه؟ این که تو یه داستان تراژیک گیر کردیم باید باعث بشه که افسرده باشیم؟

 

من یکی از بیشترین احساساتی که تو عمرم تجربه کردم و توش داشتم بدون هق هق و پیوسته اشک میریختم، که خیلی برای خودمم عجیب بود که همچین چیزی اصلا ممکن باشه، وقتی بود که مادربزرگم رو از دست دادم و داشتیم تو بهشت زهرا ازش خداحافظی میکردیم.

 

تو پرانتز بگم که هق هق و قه قهه صدای فکر کردن به عمق یه چیزه. موقعی که انتهای یه جوک آدم یه چیز رو میفهمه یا عمق فاجعه یه داستان رو درک میکنه این دوتا صدا رو در میاره. اشک بدون هق هق یعنی جایی که مغز رد داده باشه و قلب فقط حس کنه. 2-3 بار تو عمرم تجربه کردم و عالی بودن. حالا دلیل این رو بعدا شاید بنویسم.

 

که انقدر ضربه ی سنگینی به روحم زد که تا چند ماه واقعا دغدغه ی خاصی نداشتم، دنیا عین یه فیلم جلو چشمم رد میشد و آدما رو میدیدم که با هم دیگه حرف میزنن و سر کلاس سوال میپرسن و استادایی که احساس مهم بودن میکنن و آدمای دیگه برای شغلشون انقدر ارزش قائلن که صبح زود منتظر اتوبوس تو صف BRT وای میستن و هر روزشون مثل دیروزشونه. (حس صادقانه ام اینجوری بود)

خودمم ازین قائده مستثنی نبودم.

 

بی حسی آدمای دیگه رو داشتم میدیدم و این رو میدیدم که چون یه نفر رو خیلی دوست داشتم تونستم این رو تجربه کنم. شاید هدف زندگی همین دوست داشتنه و ذخیره کردن دوست داشتن تو یه نفر دیگه است بجای اون کارا؟ 

 

و برام جالب بود تجربه 5-6 ماه اینجوری حس کردن زندگی. درسته که غم زیادی رو تجربه کرده بودم ولی معنیش این نبود که افسرده بودم. معنیش این بود که دل بستگی نداشتم. انگار که ما آدما نیاز داریم چند وقت یه بار حس کنیم و این حس برای من به قدری پر شده بود که دنبال هیچ چیزی نبودم تا مدت خوبی.

 

از غم خیلی میشه بیشتر حس گرفت تا خوشحالی. غم فاجعه درست میکنه و عمق فاجعه رو خود آدم تو مسیر زندگیش مشخص میکنه که چقدر باشه. شاید بشه هدف زندگی رو تجربه عمیق ترین فاجعه های این شکلی تعریف کرد که شعله اش و شدتش روح آدم رو بقدری بسوزونه که آدم پاک و خالص بشه.

 

و خدا هم قطعا کمک میکنه. چون بدش نمیاد که تو این فیلمی که نشسته ببینه، یکی از کاراکتر هاش یه لحظه ی عمیق دراماتیک رو تجربه کنه.

 

یعنی تهه داستان  مشخصه. آدم سالم میمونه ولی سرمایه گذاری داره تو درست کردن یه فاجعه برای خودش میکنه که یه عالمه حس کنه.

 

مجبور به وجود داشتنیم و شاید این راهه یکم بیشتر استفاده کردن ازین زندگی باشه.

 

  • مهسایه

چالش 20 سال دیگه

دوشنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۸:۳۷ ب.ظ

سلام

این چالشا خیلی سخته همیشه!

من تا 20 روز دیگه هم ایده ای ندارم چیکار میخوام بکنم انقدر همیشه کارام رو یه دفعه ای و یهویی و افراط و تفریطی انجام میدم. 

ولی یه چیزی رو مطمعنم، تا 20 سال دیگه حتما گواهینامه ام رو گرفتم! 

یه خل و چلی مثل خودمم پیدا کردم از این سینگلی در اومدم، که بیچاره خونواده، باید دو تامون رو تحمل کنن به جای یه دونه.


بیچاره ها فکر میکردن که میرم یه دختر پیدا میکنم سر و سامون میگیرم ولی نمیدونستن که اینجوری میشه :))

 

ولی آخرش راضی ان، بالاخره همون چیزی که هستیم پذیرفتنمون و دیگه میدونن کار زیادی ازشون بر نمیاد :). 

 

بعد، تازه 40 رو هم رد کردم. تو 40 قراره یه بار دیگه تازه متولد بشم و اون ورژن خودم رو باید ببینیم چه شکلی میشه که گل بود و به سبزه نیز آراسته میشه :)

 

مرسی از دعوت:)

 

  • مهسایه