نوشته های من

:)
نوشته های من

Do you dream about being interlinked?

interlinked

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۳۰
    Rage
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۱۷ مطلب با موضوع «عمومی :: نظرات و تحلیلای شخصی! :: shower thoughts :: دینی/عقیدتی :: سیر انفسی و آفاقی :: C2» ثبت شده است

آفرینش و موسیقی ترنس

دوشنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۸، ۰۲:۲۱ ق.ظ

سلام

 

یکی از چیزایی که خیلی دوست دارم، نسبت دادن احساسات به فیزیکه. 

چون فیزیک خودش به تنهایی فقط توصیفگر اتفاقاته و خیلی راجع به این که "خب که چی" بودن قضیه چیزی نمیگه.

برای همین مثلا نمیتونه خدا رو توصیف کنه و شروع آفرینش رو بیگ بنگ میدونه ولی چون هیچ وقت نمیتونه راجع به چرایی قضیه چیزی بگه، اون رو رندوم و بی دلیل میدونه.

 

پادکستی که برایان گرین، فیزیک دان، با Joe Rogan چند روز پیش داشت رو تو تلگرام گذاشتم. تو یه قسمتیش راجع به این که ریاضی قبل از زمان بیگ بنگ چجوری کار میکنه توضیح میده.

 

 

دوتا چیز وجود داره.

 

1- فضا و زمان به معنی ای که ما میشناسیم 13.8 میلیارد سال پیش، زمانی که بیگ بنگ رخ داد خیلی معنی به شکلی که ما میشناسیم نداره. چون آغاز فضا و زمان لحظه بیگ بنگه.(یکم بعد بیگ بنگ تا 10 به توان -43 ثانیه. از 0 تا اون زمان تئوری های الان کار نمیکنه) یعنی فضایی وجود نداشته. همه چیز یه سر سوزن بوده و بعد از شروع بیگ بنگ تو زمان خیلی کمی فضا بسیار بسیار بزرگ شده. که حتی به دلیل این که خود فضا داشته گسترش پیدا میکرده، حتی فواصل از سرعت نور هم سریع تر از هم دور شدن. مثلا همین الان، پهنه ی کیهان قابل رویت 98 میلیارد سال نوریه. در حالی که کلا 13.8 میلیارد سال گذشته. یعنی که فضا خیلی سریع تر از سرعت نور بزرگ شده (این مشکلی با نسبیت نداره اصلا چون نسبیت خاص توی فضایی که چیزای عجیب غریب مثل اجرام سنگین نباشن، از سرعت نور نمیشه سریع تر رفت. ولی اینجا خود فضا داره بزرگ میشه. به این قسمت، تورم کیهانی یا Cosmic Inflation میگن)

اگه راجع به بیگ بنگ بیشتر میخواید بخونید: ، اگه نه هم برید قسمت بعدی

بیگ بنگ در واقع توصیف کننده ی فرآیند پیدایش جهان ماده و انرژی ای هست که توش داریم زندگی میکنیم. جهان قابل رویت. با تئوری های فیزیک که بسیار دقیق هستن و توصیف کننده ی فرآیند های طبیعت، و نگاه کردن به ستاره ها و متوجه میشیم که همه چیز داره از هم دور میشه.

 

کلا تو آسمون شب هر چقدر به دور تر نگاه کنیم، انگار زمان های قدیم تر رو داریم میبینیم. دلیلش هم اینه که نوری که از ستاره های دور بهمون میرسه فاصله ی خیلی زیادی رو طی کرده تا به ما برسه و از اونجایی که سرعت نور ثابته تو خلاء، زمان مشخصی طول میکشه تا به ما برسه. همچنین با اندازه گیری نور ستاره ها میبینیم که نورشون شبیه چیزی که انتظار داریم نیست و به سمت طیف "قرمز" رفته. قرمز تر شدن نور ستاره به معنی اینه که داره از ما دور میشه. این اتفاق تو ماشین هایی که از بغلمون با سرعت رد میشن هم اتفاق میفته. البته بیشتر صداشون رو میشنویم. به این اثر، اثر دوپلر میگن. وقتی ماشین داره نزدیک میشه صداش زیر تر و وقتی دور میشه بم تر میشه. توی نور ستاره ها این، به صورت به سمت قرمز حرکت کردن طیف نور ستاره ها دیده میشه. 

 

خلاصه این که آره داره همه چیز از هم دور میشه.

 

با احتساب اینا و برعکس کردن جهت حرکت همه چیز، به این نتیجه میشه رسید که اینا یه زمانی خیلی به هم نزدیک بودن. 13.8 میلیارد سال پیش به طور دقیق تر. ولی خب واقعیت اینه که این دنیایی که داریم، نمیتونه به همین شکلی که هست توی یه سر سوزن جا بشه.

بعد از شروع بیگ بنگ، دنیا به این شکلی که میشناسیم نبوده. در واقع تا یه زمان خوبی، تقریبا دنیا یه ماده ی پر انرژی مات بوده. مثلا فکر کنیدبه صورت مواد مذاب، که شفاف نیستن و انرژی زیادی دارن. منتها مشکلی که هست اینه که ماده به این شکلی که میشناسیم وجود نداشته. در واقع اولین اتم ها بعد از سه دقیقه از شروع بیگ بنگ تازه شروع کردن شکل گرفتن. این اولین اتم ها، اتم های هیدروژن بودن که با گسترش فضا و رقیق تر شدن این ماده ی پر انرژی که 100 میلیون درجه سانتی گراد دماش بوده بوجود اومدن. 

 

بعدا، بخاطر گرانشی که این اتم ها داشتن، کم کم به هم نزدیک تر شدن و ستاره های اولیه رو شکل دادن. توی هسته ی این ستاره ها، اتم های هیدروژن(یک پروتون) شروع کردن به بهم خوردن و واکنش های هسته ای پر انرژی و اتم های سنگین تر تا اتم آهن که 26 تا پروتون داره رو درست کردن. 

بیشتر ازین از یه ستاره چیزی در نمیاد.

 

اتم های سنگین تر از انفجار مهیب ستاره های اولیه (سوپر نوا شدن ستاره Super Nova)، وقتی که عمرشون رو به پایان بوده بوجود میان و بقیه جدول تناوبی رو شکل میدن تا اتم های خیلی سنگین.

 

این غبار کیهانی هم کم کم گوله گوله میشه و ستاره ها و سیاره هایی که رو یکیشون زندگی میکنیم رو بوجود میاره. و ....   

 

 

2- توی فیزیک کوآنتوم یه بخشی هست که به اسم Quantom Field Theory. این تئوری QFT ذرات رو ناشی از نوسانات یه سری میدان ها میدونه. حالا این QFT قبل از بیگ بنگ رو این صورت توصیف میکنه. برایان گرین میگفت که این میدان های کوآنتومی در حال نوسانات خیلی شدید بودن ولی ریاضی میگه که اگه تو یه لحظه این میدان ها یک جور خاصی با هم ادغام بشن، این اجازه رو میده که اون شروع بیگ بنگ اتفاق بیفته. (بیشتر بخوام بگم، در واقع QFT خلاء رو هیچ وقت خالی نمیدونه. با آزمایش میشه نشون داد که خلاء کامل نمیشه بوجود اورد و در این میدان های همیشه ذره و پادذره هایی از هیچ به وجود میان و سریع همدیگه رو نابود میکنن. عجیبه ولی قابل نشون دادنه.) مثالی که برایان گرین میزنه یه ظرف آب در حال جوشش هست. میگه سطح آب همش در حال تلاطمه ولی اگه به مقدار کافی صبر کنیم، یک لحظه سطح آب صاف میشه. ممکنه خیلی کوتاه باشه و خیلی لازم باشه صبر کنیم ولی میشه. 

یعنی اگه این میدان ها یه لحظه اونجوری که لازمه بشن، این اتفاق میفته. 

یک لحظه سکوت باعث خلقت میشه. که بنظرم خیلی شاعرانه است.

یه دوستی دارم که موسیقی میخوند این نقل قول از Debussy رو یه بار گفت:

Music is the silence between the notes. The music is not in the notes, but in the silence between.

موسیقی سکوت بین نوت ها هست. موسیقی خود نوت ها نیست ولی سکوت بین نوت ها هست.

حتی موقع حرف زدن هم اون موقعی که کلمات گفته میشن معنا انتقال پیدا نمیکنه. وقتی کلمه تموم میشه معنا دار میشه. 

بهترین کارگردان ها، فیلم های عالی ای میسازن و چیزای خیلی جالبی تو فیلمشون جا سازی میکنن که تا سال ها نقاد ها و کسایی که علاقه دارن از تو کاراشون نکته های جالب در میارن. در واقع تو فیلم ممکنه چیزی راجع به اون نکته گفته نشه ولی کسی که دقت کنه میفهمه. در واقع فیلم ساکته در اون مورد. کسی که دقت کنه به داستان، نور پردازی، نحوه فیلم برداری، و شخصیت ها و ... پی میبره. وگرنه صرفا یه فیلم میشه. خدا یه کارگردان عالیه، توی خلقتش یه عالمه نکته و رمز و راز پیاده کرده که هرچقدر هم توش بریم بازم جا برای یاد گرفتن داره. بنظرم خدا تو اون زمان 0 تا ده به توان منفی 43 ثانیه آفرینش خودش رو کامل کرده و بعدش سکوت کرده. 

به قدری هم خود این ماشین، این ساز، این خلقت خوب طراحی شده که بعد 13.8 میلیارد سال از گذشتنش، ماها از خاک و ذراتی که از انفجار ستاره ها به وجود اومدن از توی این کره ی خاکی در اومدیم و داریم به آفرینشنش نگاه میکنیم. و هنوزم نمیفهمیم.

من هیچ وقت موسیقی های سریع و انرژی بالای ژانر psytrance رو درک نمیکردم. ولی اخیرا دارم بیشتر درکشون میکنم.

ساختار این موسیقی ها اینجوریه که معمولا

1- طولانی هستن

2- خیلی طولانی میتونن باشن یعنی ممکنه 1 ساعت هم طول بکشه

3- معمولا با سرعت کم شروع میشن، اولش یه مقدمه آروم داره. بعد کم کم شروع میکنن با ساز های کوبه ای مثل طبل های خیلی Bass (بم) یه لایه آهنگ با سرعت میانی ای به آهنگ اضافه میکنن. بعد در طول زمان لایه های موسیقی بیشتر میشه ولی کل موسیقی روی یه ریتم نسبتا ثابتی از همون طبل اولیه سواره. معمولا هم اینجوریه که موسیقی تیکه تیکه است. بین هر تیکه یک Bass Drop داریم.

در واقع DJ قضیه میاد و کم کم این لایه ها رو روی هم میزاره و سرعتش رو بیشتر میکنه. مثلا از 180bpm تا 250bpm کم کم زیاد میشه. bpm همون beat per minute یا ضربه بر دقیقه است. بعد که میرسه به آخرش یهو سکوت میکنه. شما سوار آهنگ شدید و باهاش دارید میرید و تو اون سکوته، یهو کل این انرژی ای که آهنگ بهتون داده رو درک میکنید. یه حس ریختن آب سرد روی سری داره. حس جالبیه.

من یه جلوه از خلقت رو به شکل این Bass drop بعد بیگ بنگ میبینم.

مثل اون DJ که آهنگ های مختلف رو روی هم میزاره و روح شما رو میبره با خودش و یهو میندازه و اون جا اثر کارش رو احساس میکنید، خدا هم همه چیز رو به حد کمالش رسونده و بیگ بنگ، زیبا ترین Bass Drop ی هست که تجربه کردیم.

همونجوری که بعد Drop یهو کلی حس میکنیم، این بیگ بنگ انقدری کامل بوده که بعد 13.8 میلیارد سال هنوز داریم از انرژی ای که داشته حسش میکنیم. نوسانات فیلد های کوآنتومی در واقع سازی بوده که خدا برامون نواخته. نوت های اون ساز شدن فرکانس های String های توی String Theory. 

 

بنظرم خیلی شاعرانه است.

 

 

جالبه که مخاطب این آهنگ های ترنس، آدمای جالبی هستن. معمولا آدمای ماده پرست نیستن و اهل روح و روحانیت اند. منتهی با روشی متفاوت از ما. با موسیقی روحشون رو هدایت میکنن به انرژی های بالاتر. همیشه فکر میکردم بیکارایی هستن که پارتی میکنن ولی در واقع این موسیقی یکی از تکنولوژی های هدایت روحه. میدونید از کجا اومده؟ از همون جایی که اجداد ما داشتن دور آتیش میرقصیدن و طبل میزدن. پیشرفت اون موسیقی رسیده به این آهنگ های ترنس. در واقع این فستیوال ها جاییه که لباس پاره میپوشن و دور هم میرقصن و یه چیزی میخورن و چند روز از تعلقات دنیا جدا میشن. همه برمیگردن به برابری و هنر. توی شرق عالم هم شده مراسم حج.. بجای دور آتیش رقصیدن و خدا رو پرستیدن، به این شکل ماها خدا رو عبادت میکنیم و ذکر میگیم. ذکر هایی که دور کعبه میگن ذکر های جالبی هست. منظم و بم هست و وقتی از تهه دل میگن، واقعا روح رو جابجا میکنه. اینا تکنولوژی هدایت روحه.

 

این وسطم این هنرِ خدا، انقدر خوب بوده که از هنرش میتونیم ماها هنر درست کنیم و حس کنیم. حس کردن هدف خلقت بوده. حس کنیم و به خدا بگیم که ممنون! 

 

فقط میخواسته که عبادت کنیم، وجودش رو تایید کنیم و این چیزا رو برامون درست کرده. که چه خدای خوبیه. 

 

و چقدر بد هستن کسایی که به اسم دین، جلوی هنر رو میگیرن. خدا خودش با این آدما میدونه چی کار کنه. همون کاری که با فرعون کرد رو میکنه. سنت خدا همینه. حذفشون میکنه. تو دنیا الان خیلی جاهای کمی هست که اون حلقه آخر، که وقتی داری حس میکنی، وجود خدا رو تایید کن، رو انجام میدن. این فستیوال ها اگه اون حلقه آخر رو داشت دیگه واقعا چیزی کم نداشت از کمال. البته که اونا هم به روش خودشون به متافیزیک وصلن و یه چیزی رو میپرستن که بالاتره. ممکنه خدا یه الله نباشه اسمش ولی آدمای معنوی توشون کم نیست. آدمایی که از دین هایی که صرفا قانونه و از عرفان(ع.ر.ف: شناخت، شناخت اون چیزی که نادیدنی هست) جا مونده خسته شدن. 

 

و این وسط کی برنده است؟ کسی که اون قطعه هنری رو درست کرده. اون رهبر ارکستر، یا نویسنده قطعه، یا DJ ، اون کارگردان نمایش یا اون پیامبر. هرکسی که بهترین نمایش رو برای خدا درست کرده برنده است. دلیل این که پیامبر اسلامم آدم مهمی هست اینه که یکی از بزرگترین نمایش های پرستش خدا رو درست کرده. 

خدا این قابلیت رو به ما داده که آفریننده یه Bass drop باشیم. آفرینده یه داستان جدید باشیم. آفریننده یه هنر جدید باشیم تا خدا بودن رو یکم لمس کنیم. 

 

هر کدوم ما هم تو زندگیمون داریم یه نمایش برای خدا درست میکنیم. برای همینه که میگن که همیشه یاد خدا باش. یا برای خدا انجام بده کارو. در واقع معنیش اینه که حواست باشه که داری برای خدا روی این سیاره نقش بازی میکنی. یه نقشی بازی کن که بهش افتخار کنی و تو نقشت، حواست باشه که برای خدا داری بازی میکنی. برای خدا داری حس میکنی. خدا ما رو آفریده که خودش رو حس کنه. وقتی یه درخت میبینم به این فکر میکنم که این درخت یه زمانی هیدروژن توی یه ستاره بوده و الان اینجا به این قشنگی دستش رو به سمت آسمون دراز کرده. این همون سیاره است که تو فضا شناور شده و هوشیاره. ممکنه ماها درکش نکنیم تو حالت عادی ولی هوشیاره. تنها موجوداتی که نیاز دارن هی به خودشون یادآوری کنن که حواسشون به اون بالا باشه ماهاییم. چون خیلی دیگه بهمون حال داده. بهمون اختیار داده. 

برای همینه که تو قرآن میگه زمین رو آباد کنید. ماها هرچیزی بخوایم داریم برای ساخت بهشت روی زمین. ولی نمیکنیم. دلیلیشم اینه که تصویر بزرگ رو نمیبینیم. 

تصویر بزرگ هم دیدنش کاری نداره. روی 5 گرم ماشروم خشک در تنهایی و تاریکی، بعد از مرگ نفس، کاملا قابل دیدنه. ویدئو های جدید در راهه. بزودی.

یه نفر از دوستام گفت که این پست رو درک نکردم.

اینم توضیح من.

اینم یه آهنگ ترنس جالب تو یوتیوب البته خیلی بیشتر پیدا میکنید. اگه به اینجور آهنگا عادت ندارید شاید حال نکنید باهاش ولی با این چیزایی که گفتم گوش کنید و گوش دل بسپارید و برید باهاش. هدفون خوب توصیه میشه.

 

  • مهسایه

نامه ای از آینده

سه شنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۸، ۰۹:۳۹ ق.ظ

 

سلام

چالش نامه ای به گذشته رو یادتونه؟

داشتم فکر میکردم اگه یه نامه از آینده، مثلا وقتی 70-80 سالم بود دریافت کنم چه شکلی میشه.

شاید این شکلی باشه:

 

مهدی عزیزم در سن بیست و خورده ای سالگی!

 

بچه جون، الان که من آخرای کارم، تازه دارم میفهمم که این زندگی، چه بازی بامزه ای بود،

 

یه روز از هیچی بوجود اومدم، تو این فاصله که یادمه از این زندگیم، 70-80 سال وقت داشتم هر کاری دوست دارم بکنم. هر کاری. خیلی کار ها رو از ترسم انجام ندادم. خیلی کارای عجیب و بنظر ریسکی هم انجام دادم. نمیدونم هیچ کدوم از کار هام اهمیتی داشت یا نه. تو این سن، روز شماری میکنم و معلوم نیست کی وقتم تو این دنیا تموم بشه، واقعا نمیدونم انجام هر کاری مهم بود یا نه.

 

از الان تو خیلی چیزی یادم نیست. توی حافظم، روی اون بازه ی چند ساله ی وسط دهه سوم زندگیت یه برچسب فقط هست. یادمه آخرای دانشگاه بود و دنبال خدا هم میگشتی. از من میشنوی این رو بدون که چندان اهمیتی نداره چی کار میکنی. دنیا خودش اتفاق می افته. تو حق داری تلاش کنی و هدف گذاری کنی و به هدفت برسی، یا به همون اندازه حق داری که نرسی ولی خود خوری برای چیزی نکن. چون هیچ چیزی دست تو نیست و عملا همه چیز خودش اتفاق می افته.

 

این سال های زندگیت، دوران خوبی بود. زندگیت یک هدف خیلی قشنگ داشت. الان فهمیدم که بهترین هدف ها، هدف های دست نیافتنیه. چون الان که بیشتر بازی های زندگیم تموم شده، دیگه زندگی برام جذابیت چندانی نداره. به هرچی میخواستم یا رسیدم یا نرسیدم و کار زیادی هم نمیتونم بکنم. این یک فرصت بود که بیام و تو وجود این دنیا سهمی داشته باشم.

بزار برات از یه هدف دست نیافتنی بگم.

الان میتونم بهت بگم که یه هدف خوب و دست نیفتانی، اجازه دادن به اختیار بقیه میتونه باشه. یعنی نگاه کردن و برچسب نزدن. ببینم میتونی این کار رو انجام بدی؟ هر چیزی رو که دیدی، خوب یا بد، راجع بهش قضاوت نکن، به این فکر کن که اونم یه مدلیه که خدا دوست داشته خودش رو توش ببینه و تو نمیتونی تغییر زیادی تو بقیه ایجاد بکنی.

برای همینه میگن از خودت شروع کن. بشین و 50 سال دیگه روی خودت کار کن و فقط به بقیه نشون بده، بدون هیچ اجباری. هرکسی خودش احساس کنه که راه خوبی رو داری میری، میاد و هم تو یه چیزی ازش یاد میگیری، هم اون یه چیزی از تو یاد میگیره ولی اجبار هیچ وقت جوابگو نیست. حواست باشه که بخاطر کار های بقیه تو رو نه جهنم نه بهشت، هر معنی ای که این دوتا کلمه میدن، نمیبرن. ببینم میتونی دیگران رو قضاوت نکنی؟ ببینم میتونی خودت رو کامل بکنی؟

از من میشنوی این رو بدون که خوبی و بدی به چشم تو خوبی و بدی اند. همه چیز نسبیه و هر کسی برای خودش تعریفی داره. چیزی که تو باهاش حال میکنی الزاما چیزی نیست که بقیه ازش لذت ببرن. و تو هم الزامی نداره که با چیزی که بقیه باهاش حال میکنن حال کنی.

تو خودتم یه تجربه بودی. یه تجربه توی بازی خدا که میخواسته ببینه حالا این یکی آدمه چجوری زندگی میکنه. یه آدم جدید، یه زمان جدید، یه جای جدید، ببینه که این یکی چی میشه. 80 سال توی ابدیت خدا چیزی نیست. ازین 80 سال ها خیلی داشته و خیلی دیگه هم داره. زندگی واقعا چیز خاصی نیست. سعی کن حالش رو ببری و یه تجربه جالب بین بقیه تجربه هایی که آفریده های خدا کردن باشی. 

 

خدا بازی باحالی با خودش میکنه. 

 

  • مهسایه

فاصله بین دو نفر

شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۸، ۰۵:۲۱ ق.ظ

سلام


من به این اعتقاد داشتم که دو نفر، یه حداقل فاصله ای باید داشته باشن. اگه نزدیک تر بشن تنفر ایجاد میشه. دلیلشم این بود که من خودم تو خودم حس میکردم همیشه یه حداقل فاصله ای رو برای اطراف دور و برم دارم و نمیزارم ازیه مرزی دوستیشون بیشتر بشه.

و تو ذهنم این بود که همه افراد اینجوری فکر میکنن.

ازونور کسایی رو میدیدم که خیلی به هم نزدیکن و دوست صمیمی اند و این با تئوری من جور در نمیومد. 

همیشه سعی میکنم که تو روابط یکم زیاده روی کنم که طرف مقابل جبهه بگیره و خودش نزدیک تر نشه، منم حواسم هست فیلم بازی میکنم و اینجوری فاصلمون حفظ میشه. هرچند بعضی وقتا جبهه نمیگرن بعضیا و یهو میبینم دارن زیادی نزدیک میشیم خودم میکشم عقب.


بهر حال، اینو چند وقت پیش دیدم که یه ویدئو روانشناسی بود. میگفت که افرادی که اینحوری اند از خودشون متنفرن. برام گیج کننده بود که من که از خودم متنفر نیستم. چیزی به ذهنم نرسید و ماه ها داشتم سعی میکردم رفتار خودم رو آنالیز کنم ببینم از چی خودم متنفرم. 

هیچی دیگه امشب پیدا کردم چی بود و از کجا میومد. مهم هم نیست چی بود، مهم اینه که باهاش کنار اومدم. 

خواستم بگم که اگه کسی همچین حسی داره، اون جمله درسته باید مشکلش رو با خودش حل کنه. و یه بار زیادی از رو دوشم برداشته شده.

  • مهسایه

اختیار

يكشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۸، ۰۶:۱۹ ب.ظ

سلام

یه پسری بود.

خونشون چسبیده به خونه مادربزرگش بود. از وقتی یادشه اونجا بودن. خیلی خونه مادربزرگش میرفت. 

یادش میومد که بچه تر که بود، خیلی رفت و آمد مردم تو خونه مادربزرگش زیاد بود.

پدر بزرگش رو زیاد یادش نمیومد و ولی یادشه که یک آدم بد اخلاق بود. فقط همین.

مادربزرگش یه اتاق تاریک داشت که توش وسایل عجیب غریبی بود. مردم صف میکشیدن و دونه دونه اون تو میرفتن. یکی دو ساعت در روز. ولی بعد یه مدتی دیگه این رفت و آمد ها متوقف شد. بعد از مرگ پدربزرگ.

۱۵ سالش بود از مادرش پرسید این آدمایی که میان خونه مادربزرگ و ازش سوال میپرسیدن چی میخواستن؟ چی کار میکردن؟

مادرش گفت مادربزرگت آینده شون رو بهشون نشون میداد. ولی یه بار یه اتفاقی افتاد که دیگه تصمیم گرفت این کارو نکنه. 

پسره خیلی ذوق کرد و تند رفت پیش مادربرزگه که بهش آینده رو نشون بده. 

همون طور که حدس میزنید مادربزرگه گفت نه دیگه این کار رو نمیکنم.

پسره هر چقدر هم اصرار کرد مادر بزرگه گفت نه.

این اصرار ادامه داشت و نه گفتن از طرف مادر بزرگ هم. 

کم کم پسره سرد شد نسبت به این موضوع و بعد یه مدتی یه شغلی تو یه شهر دیگه پیدا کرد و سالی دو سه بار برمیگشت و سر میزد. ولی هر دفعه از مادربزرگه میخواست. 

مادربزرگش میگفت به صلاح خودته که ندونی.

تو ۲۳ سالگی یه بار که برگشت خونه، به مادربزرگش گفت من میخوام یه دختر رو انتخاب کنم به عنوان همسر آینده ام. این تصمیم خیلی برام مهمه . میخوام کمکم کنی. اگه فقط نشون بدی این مسیری که میرم درسته یا نه، دیگه ازت هیچ وقت نمیخوام که آینده ام رو بهم نشون بدی.

مادربزرگه گفت این همه سال بهت گفتم که به صلاحت نیست بدونی ولی دیگه بسه. خودت نمیخوای گوش بدی.

گفت بیا تو اتاقم.

اتاق تاریک بود و وقتی مادربزرگه رفت تو دو تا شمع رو روشن کرد. اتاق پر چیز های عجیب غریب بود. جمجمه یه آدم که انگار داشت میخندید، مثل همه جمجمه ها، شیشه هایی که روشون به یه زبون غریبه یه چیزایی نوشته شده بود. نقاشی هایی که رنگای زیادی داشتن ولی نمیشد فهمید که چی رو دارن نشون میدن، کتاب هایی که پوسیده بودن و روشون خاک نشسته بود. 

پسره قلبش تند تند میزد. هم هیجان زده بود هم یکم ترسیده بود. 

رفتن تو و مادر بزرگش گفت بشین روی این صندلی. بعد یکی از شیشه ها رو از اون پشت قفسه ها اورد. یه قاشق روی یکی از شمع ها گزاشت و یکم صبر کرد گرم بشه. در این حین داشت یه چیزی زمزمه میکرد. به زبون خودشون نبود. وقتی قاشق گرم شد پودر رو روی قاشق ریخت و گرفتش زیر بینی پسره. گفت نفس عمیق بکش. پسره نفس عمیق کشید و اولش هیچ حسی نداشت. یکم شک کرد که نکنه مادربزرگش مردم رو سرکار میزاشته. تو این فکرا بود که دید مادربزرگه داره تند تر و بلند تر اون چیزایی که میخوند رو میگه.

چیزی عوض نشده بود ولی چیزایی که مادربزرگه میگفت کم کم انگار معنی پیدا میکرد براش. 

معنیشون رو میشد حس کرد ولی نمیشد به زبونی که خودش صحبت میکرد ترجمه کنه. 

هر کلمه که تموم میشد حس میکرد که سرش سنگین تر میشه. تو حالت گیج زدن بود که مادربزرگه یه ظرف روغن رو از کشو در اورد و شست‌اش رو روغنی کرد. همزمان، چیزایی که میگفت تند تر شده بود. پسره داشت دور و برش رو با جزییات بیشتری میدید. متوجه شد که اتاق یه حالت ۶ وجهی داره. نمیدونست بیناییش بیشتر شده یا اتاق روشن تر شده. ولی الان داشت میدید هر کلمه که از دهن مادربزرگه بیرون میاد، انگار یه سمبل نورانی هست که روی یکی از دیورا ها میشینه. سمبل ها روی دیوار میشستن و اون دیوار روشن تر میشد. ولی روشناییش محو میشد بعد یه مدت. این چرخش ادامه داشت و این آخرا که تند تر شده بود فرصتی نبود که نور محو بشه. نور قوی ای نبود ولی وقتی سمبل گفته میشد انرژی اون دیوار رو میتونست حس کنه. یه حس فشار رو گرما و گزگز روی پوستش حس میکرد از سمت هر دیوار.

توجهش به این حس عجیب بود که مادربزرگ شستش رو زد به پیشونی پسره و گفت

اینم چیزی که خودت خواستی. هر اتفاقی افتاد تسلیم باش.

یهو تمام قفسه ها فرو رفتن تو دیوار و انگار هیچی تو اتاق نبود. هیچی بجز مادربزرگ، دیوار ها و پسر. انگار مادربزرگ روی کلمه ی آخری که گفته بود متوقف شده بود... 

نور دیوار ها محسوس تر بود و فشار روی بدنش زیاد تر شد. فشاری هم که از دست مادربزرگ روی پیشونیش بود رو حس میکرد. شست مادربزرگه داشت خیلی آروم میومد پایین.

پسره ترسیده بود و براش عجیب بود. همه چیز عجیب بود. تو این بیست و خورده ای سال همچین چیزی رو تجربه نکرده بود. اصلا نمیدونست همچین چیزی رو میشه تجربه کرد. 

کم کم نور زیاد تر شد و اتاق خالی تر. دیگه خودش هم وجود نداشت. یه نقطه ی هوشیار تو یه فضای ۶ ضلعی نورانی بود.

با خودش گفت نکنه دارم میمیرم؟ 

یادش اومد که مادربزرگش گفته بود تسلیم باش. 

گفت این همه آدم میومدن خونه مادربزرگم و چیزیشون نشده. احتمالا اینم زود تموم میشه.

ولی یه مشکل کوچیکی وجود داشت. وقتی گفت زود تموم میشه، کلمه ی زود، برای معنی نداشت. یادش نمیومد زمان چیه. ولی همون جوری تسلیم نشست تا ببینه چی میشه.

یه لحظه بالای سرش رو نگاه کرد. 

از وقتی اومده بود به سقف نگاه نکرده بود ولی الان انقدر روشن بود که میشد سقف رو ببینه.

الان دیوار ها دیگه مرزی بینشون باقی نمونده بود و اطرافش فقط بینهایت رنگ و شکل بود. اون رنگ ها خیلی زیبا بودن و یادش اومد شکلی هایی که میدید رو قبلا دیده بود. یادش اومد اون نقاشی های دیوار اتاق مادربزرگه همین شکلی بودن. الان میفهمید از کجا اومدن.

خیلی زیبا بود ولی یه چیزی از درونش بهش میگفت

غرق در زیبایی نشو!

فهمید این صدا از کجا میاد. این یکی از همون ذکر هایی بود که مادربزرگش داشت میگفت. الان معنیش رو میفهمید. 

فهمید که باید جلو تر بره. 

سقف یه گنبد نارنجی بود. خیلی زیبا بود. بینهایت دور بود ولی حس میکرد داره بهش نزدیک میشه.

یه چیزی از پشت بهش فشار میورد. و جلو میبردش.

یادش نمیومد چند ساله اینجاست. چقدر زمان گذشته. اصلا زمان یعنی چی.

به گنبد نارنجی که رسید، یه کلمه ی دیگه از ذکر های مادربزرگه رو فهمید. 

اون میگفت که باید بمیری!

یهو یه حسی از درونش ظاهر شد که انگار داشت وجودش رو می‌درید. انگار هزاران چاقو از درونش داشتن پوستش رو میدریدن و میخواستن پوستش رو پاره کنن. هر چند که الان بدنی نداشت. ولی اون مرز محدوده ای که توش خودش رو حس میکرد، داشت از داخل پاره میشد.

چیزی مشخص نبود ولی حسی که میکرد این بود که چیزایی که باعث درد کشیدنش میشد، تعاریفی بود که اون رو تعریف میکردن. اسمش، بدنش، سنش، خانواده و دوستاش، قدش و همه ی صفاتی که پسر رو از بقیه آدم ها متمایز میکرد. هر دفعه از یکیش دل میبرید، یکی از چاقو ها یکی از این جداره هایی که شبیه یه حباب دورش رو گرفته بودن رو پاره میکردن. 

از طرفی می‌دونست باید تسلیم بشه ولی از طرف دیگه یه صدایی از درونش میگفت واقعا میخوای بمیری؟ این همون مرگه که همه میگفتن.

هر دفعه مقاومت میکرد، بیشتر درد حس میکرد. بعد یه مدت که به اندازه ی هزار سال یا شاید چند ثانیه حس میشد، درد تموم شد و از مرز اون گنبد نارنجی رد شد. مادربزرگ راست میگفت. باید تسلیم شد. باید تسلیم شد و به این حس مرگ مقاومت نکرد.

بعد از این، وقتی هیچ صفتی براش باقی نمونده بود، دیگه محدود به فضا نبود. متوجه شد که `خیلی وقته` که محدود به زمان هم نیست. خنده دار بود. خیلی وقته!. 

به خودش گفت من که الان محدود به هیچی نیستم، نکنه من خدا ام؟ آره من خدا ام! پس چرا این همه وقت نمیدونستم.

یه غرور خاصی داشت. یادش میومد که همه چیز رو خلق کرده. تو این فکر ها بود و می‌خندید. یکم به دور و برش دقت کرد و گفت، این نباید درست باشه. من خدا نیستم. تو خدا نیستی. این هم یه صدای دیگه از درونش بود. یکی از ذکر های دیگه مادربزرگ این بود. یه راهنمای دیگه برای مسیرش.

حالا که تمام محدودیت هاش شکسته شده بود باید دوباره برای خودش یه محدودیت هایی تعریف میکرد. وگرنه بدون گذشت زمان و نداشتن مکان تا ابد تو این فضا گیر میکرد. فضایی که حس میکرد توش خداست. ولی به چه درد میخوره.

به خودش یاداوری کرد که باید جایگاه خودش رو بشناسه. باید بدونه برای چی اینجا اومده. میخواست آینده خودش رو ببینه.

وقتی تعاریف رو برای خودش دوباره ساخت، فضا از بینهایت نور تبدیل، تبدیل به چیز های معنی دار شد.

زیر پاهاش گنبد نارنجی رو میدید. الان روی اون گنبد بود. اطراف اون گنبد ماشین هایی بودن که از جنس نور و جواهرات درخشان بودن. یه موجوداتی هم که نیمه ماشین و نیمه زنده بودن داشتن روی اونها کار میکردن. به چشم‌هاشون که نگاه میکرد، می‌تونست باهاشون تله پاتی کنه. میتونست بدون حرف زدن سوال بپرسه و جواب بده. اون موجودات هیچ احساسی نداشتن. انگار از چند صد هزار سال پیش تا چند صد هزار سال بعد روی این ماشین ها باید کار کنن و نه خوشحال بودن نه ناراحت. وظیفه‌اشون رو انجام می‌دادند. کل هدفشون درست انجام دادن کارشون بود.

همه چیز شبیه چرخدنده و ماشین بود. نمی‌فهمید که چخبره واقعا ولی حسی که داشت این بود که اینا چرخدنده ها پشت دنیایی که توش بود هستن. این موجودات، خیلی رو دقیق انجام دادن کاراشون حساس بودن. شاید برای همین بود که علومی که تو دنیا بود تا حدی دنیا رو قابل پیشبینی میکرد. چون همه چیز بر اساس قوانین جلو میرفت. این موجودات احساسی هم نداشتن پس یه کار رو همیشه مثل دفعه اول دقیق انجام میدادن.

حس میکرد سفرش با ذکر های مادربزرگ هدایت میشد. تو این فضای بینهایت بزرگ حتما گم میشد اگه تنهایی میرفت.

حس عجیبی داشت. اون فضا بوی اون دودی که استشمام کرده بود رو میداد. بوی فلز داغ و پلاستیک سوخته خفیف.

رفت جلو و رسید به موجودی که مسئول گذر زمان بود. 

یه دستگاهی جلوش بود که این موجود یه چیزی رو روی اون دستگاه حرکت میداد. همه چیز از نور بود و این همه چیز جدید برای اون قابل توصیف نبود. ولی متوجه شد که این موجود میتونه زمان رو کنترل کنه. وظیفه اش اینه که تو هر نقطه ای از فضا، زمان اونجوری که باید، بگذره. اومد ازش سوال کنه که آینده اش چیه. رابطه با این دختر چه چیزی رو براش رقم میزنه. به چشم های موجوده نگاه کرد . سوال رو تو ذهنش پرسید. موجوده گفت تو حق نداری سوال بپرسی.

اینجا تو فقط ناظری.

چیزی رو که لازم داشته باشی رو بهت میدیم. ولی اون چیزی نیست که تو بخوای بپرسی. ما می‌دونیم تو چی لازم داری.

اگر کسی اینجا بیاد کاری که باید رو براش میکنیم ولی تو خاص هستی. تو رو مادربزرگ فرستاده و این ذکری که همراهت داری، برنامه ی ما رو عوض میکنه. 

ما برای مادربزرگ تو احترام زیادی قائلیم و اون خدمات زیادی به ما کرده. بهش بگو که منتظرشیم و دوست داشتیم مثل گذشته خودش رو ببینیم.

و پسر رو به دستگاه وصل کرد. ارتباط فیزیکی ای وجود نداشت ولی دنیای اطراف پسر تبدیل به یک گوی طلایی شد. بعد یک طرف گوی شفاف شد و پسر خودش رو دید. خودش رو دید! کاملا خودش رو شناخت. موجود بهش گفت که حواست رو جمع کن.

خودش رو میدید که داشت با دختری شام میخورد. چهره دختر معلوم نبود. 

یکم جلوتر رفت و خودش رو در حال خواستگاری از دختر دید. چهره ها محو بودن. هر وقت روی چهره ها تمرکز میکرد یه چهره جدید میدید و تا میومد بررسیش کنه محو میشد

عشق توی این صحنه ها میدرخشید

یکم جلوتر رفت دید که دختر روی تخت خوابیده. یه نفر اومد و یه حجم نور رو بغل کرده بود. اون یه نفر هم صورتش معلوم نبود. نور رو داد به پسر و دختر و گفت اینم دختر شما. تعجب کرد. گفت دختر دار میشم؟ تو زمان میتونست حرکت کنه. رفت عقب و دوباره گوش داد. اون شخص گفت اینم پسر شما!. چند بار جلو و عقب رفت و هر دفعه یه چیز شنید. بعضی وقتا دختر بعضی وقتا پسر. اون نوره هم هر دفعه روش تمرکز میکرد یه بچه ی جدید میشد و محو میشد.

گیج شده بود. برگشت و از اون موجود پرسید که نمیفهمم! یعنی چی؟

اون موجود که الان پشت سرش بیرون کره طلایی بود گفت چیز هایی که میبینی اتفاق هاییه که حتما میفته. ولی جزییات اتفاقات معلوم نیست. اونا براساس بینهایت عامل و اختیار خودت تعیین میشن و هرچقدر هم جلوتر بری محو تر میشن.

الان میدونی که باید ازدواج کنی و میخوای که بچه دار بشی. این دو تا تصمیم قطعیه. ولی صورت بچه ات و دختری که باهاش ازدواج میکنی هنوز قطعی نشده. احتمال هر چیزی هست.

یکم جلوتر رفت. ۵ ۶ سال جلوتر رفت و دید که همسرش مریض شده. افسرده شده. خودش رو دید که سخت باید کار میکرد تا بچه هاش و همسرش رو بتونه تامین کنه. دید که توی ۳۶ سالگی بعد ۴ ۵ سال دعوا با همسرش، بالاخره از هم جدا میشن. هر دفعه میرفت عقب تا ببینه حالتی هست که اتفاق دیگه ای بیفته میدید که همه چیز ختم به این میشه. 

از موجود پرسید مگه نگفتی که همه چیز محتمل هست؟ چرا پس همه ی داستان های زندگی من منتهی به این میشه؟ یکم جلوتر و یکم عقب تر.

بعضیا بدتر، مثل چندتا که همسرش خودکشی میکنه یا بعضیا بهتر که همسرش صرفا جدا میشه ازش. ولی این تراژدی تو زندگیش انفاق می افته.

موجود گفت که هر انسانی یه خط داستان زندگی داره. تو این خط، شادی ها و ناراحتی هایی براش قرار داده شده که بتونه شادی و غم رو تجربه کنه. فرق شما انسان ها با ما، داشتن احساسات هست. شما انسان ها در واقع شبیه ما موجودات بودید.

بزار یکم عقب تر برم.

قبل از انسان ها همه ی موجوداتی که وجود داشتن، همینجوری بودن که من و بقیه ی موجودات هستیم. زنده بودن ولی احساس نداشتن. همونجوری که میبینی فقط ماشین وار کار هایی که بهشون گفته میشد رو تا ابد انجام میدادن.

آفریدگار، میخواست که آفریده هاش رو شبیه تر به خودش کنه و این براش کافی نبود. 

چیز جدیدی آفرید به اسم دنیا و ما رو مسئول تنظیم دنیا قرار داد. که از ابتدا تا انتها دنیا رو به دقیق ترین شکل ممکن اداره کنیم. بعضی هامون مسئولیت های بیشتری داریم بعضی کمتر. ولی هرچه که هست فقط انجام میدیم.

ماها همه از دریای وجود آفریدگار سرچشمه گرفتیم و درسته که موجودیت جداگونه ای داریم، ولی در نهایت چیزی که خودش میخواد هستیم. اختیاری نداریم.

این برای آفریدگار کافی نبود. پس این شد که دنیا، برنامه ی تربیتی شد برای بعضی از ماها که خوش شانس تر بودن. که توی این برنامه برن و احساسات رو تجربه کنن. اختیار رو تجربه کنن. تو هم از دریای هوش آفریدگار بوجود اومدی و سفرت به اینجا باعث شد یک بار دیگه به ریشه ی خودت پی ببری. اونجا که حس کردی که خدایی. همه ی ما خداییم ولی شما، توسط فضا و زمان محدود شدید که بتونید تجربه کنید. اگر بدن دنیایی نداشتید نمیتونستید چیزی رو لمس کنید و اگه به زمان محدود نبودید همه چیز در یک چشم بهم زدن اتفاق می افتاد.

دنیا برنامه ی غم و شادی برای همه داره چون هدفش تجربه ی غم و شادیه. و اون برنامه رو نمیشه تغییر داد.  همه مردم به دنیا میان  و احساس های متفاوت رو تجربه میکنن و میمیرن. خیلی ها این وسط هدف رو گم میکنن. هدف کسب بیشترین احساسات بود. چون احساس شادی جذاب تره، سعی میکنن از غم فرار کنن. خودشون رو وابسته به دنیا میکنن و فکر میکنن راهی هست که شادی ابدی رو تجربه کنن. 

دنیا بی رحمه و بعضیا رو مریض میکنه. تعریفاشون رو از شادی عوض میکنه. تسلط به بقیه، چیز های دنیایی، سو استفاده از بقیه براشون جذاب میشه. درحالی که معیار درستی رو پروردگار توشون گذاشته. 

هدف کسب عشق بود. 

شاید بپرسی از دست دادن همسرت چه ربطی به عشق داره. این که فقط غمه. ولی نه نگاه کن توی تصویر و ببین که شبی که ازت جدا شد، تازه فهمیدی که چقدر از وجودت رو ازدست دادی. هیچ وقت نمیدونستی انقدر عاشق بچه ت هستی تا از دست نداده بودیش. وقتی دارایی هایی که تو این چند سال جمع کرده بودی و نصفشون رو توی دادگاه ازت گرفتن تازه فهمیدی که چقدر دنیا بی رحمه و نباید بهش دل میبستی. اون دفعاتی که همسرت خودکشی کرد فهمیدی که یه بیماری چقدر میتونه بی رحم باشه. 

درس های درست زندگی معمولا تو نقاط غمگین زندگی هستن. فقط باید حواست باشه که غم و تنفر در یک جهت نیستن. تنفر در جهت مخالف عشقه. یه بیماری هست که هر چقدر بیشتر درگیرش بشی بیشتر از داخل میخوردت.

همسرت هم درگیر این بیماری میشه. این انتخاب خودشه و جلوش رو نمیگیره. برای همین هست که توی همه ی داستان ها، داستان تو و همسرت به اینجا ختم میشه. 

پسر پرسید، ولی من که هنوز همسرم رو انتخاب نکردم؟ چجوری ممکنه که همه ی انتخاب هام به اینجا ختم بشه؟ 

موجود گفت این جزو برنامه ایه که برای شخصیت تو و همسرت قرار داده شده. تو بعضی داستان ها برای همسرت، اون به خودش میاد و متوجه اشتباهاتش میشه. ولی وقتی متوجه میشه که خیلی دیر شده و اونجاست که حداکثر غم رو تجربه میکنه. اونجاست که بزرگ میشه. هرچند دیر.

شما وقتی وارد دنیا میشدید، میتونستید داستان های مختلفی رو انتخاب کنید ولی کسب تجربه ی احساس انقدر جذاب بود که چند سال سختی کشیدن واقعا اهمیتی نداشت و بهش دقت نکردید. حتی کسایی که زندگی های بسیار بدی رو انتخاب کردن، میدونستند که تهش به چی ختم میشه ولی هرچقدر هم بد، باز بهتر از ماشین بودن بود.

پسر پرسید حالا که میدونم این تراژدی قراره اتفاق بیفته چجوری از عشق این دختر لذت ببرم؟

موجود گفت دلیلش همین بود که مادربزرگت نمیخواست آینده رو ببینی. تنها ویژگی جذاب دنیا اینه که آینده رو نمیتونی به یاد بیاری. الان که برمیگردی، آگاه باش که هدفت تجربه عشقه و هر اتفاق خوب یا بدی هم که بیفته، جزوی از برنامه کسب احساساتته. از شادی ها لذت ببر و غم ها رو به عنوان یک درس جدید بپذیر. سعی کن باعث بشی که بقیه هم بتونن عشق رو تجربه کنن چون هر ذره عشقی که تجربه بشه، برمیگرده به وجودشون پشت این گنبد نارنجی و از طریق این دریای هوش آفریدگار، خیرش به همه میرسه. بیشتر خدا میشی.


پسره گفت نمیتونم با دونستن این همه اطلاعات به زمین برگردم و عادی زندگی کنم

موجود گفت نگران نباش، وقتی برای اولین بار توی دنیا رفتی، همه چیز رو میدونستی و یادت رفت، این چیزهایی هم که دیدی، عین یک خواب یادت میره. اگر چیزی برات مهمه از این سفر، یادداشتش کن.

پسر از موجود خواست تشکر کنه و تا این فکر رو خواست عملی کنه حس کرد دنیای اطرافش داره کش میاد و کم کم داره جمع میشه روی خودش. و کم کم داره بهش نزدیک میشه.

آخرین چیزی که شنید این بود که موجود گفت سلام من رو به مادربزرگ برسون و بگو منتظرش میمونیم.

و در یک چشم به هم زدن یه صدای خیلی بلندی شدید و پرت شد توی اتاق مادربزرگ و روی صندلی.

دست مادربزرگ هنوز روی پیشونیش بود. 

از مادربزرگ پرسید که چی شد؟ من چند وقته که رفتم؟ 

مادربزرگ گفت ۵ دقیقس که توی اتاق من اومدی.

پسر انقدر چیزای عجیب غریب دیده بود که با تمام وجود حس میکرد حداقل چند صد سال گذشته ولی قبول کرد و کاغذ و مداد رو از اون طرف میز کشید به سمت خودش و روش نوشت:

انتخاب درست وجود نداره، هر تصمیمی غم و شادی با خودش میاره. هر تصمیمی که لازمه رو به سرعت بگیر و غم و شادی ای که همراهش میاد رو با تمام وجود بپذیر.

بعد خواست که تجربه اش رو بنویسه ولی روی هر چیزی که فکر میکرد عین این بود که میخواست با دستای باز از حوض آب، آب برداره. از لای انگشتاش آب میریخت و چیزی نمیموند. خیلی به سرعت همه چیز محو میشد.

به مادربزرگش گفت این واقعی بود؟

مادربزرگ گفت که همه چیز واقعی بود. اشاره کرد به نقاشی های رو دیوار و پسر اون تونلی که در ابتدا داخلش رفته بود رو یادش اومد. لبخند زد.

مادربزرگ گفت که چند سال پیش من زیاد پیششون میرفتم تا آینده مردم رو بهشون بگم. 

پسر یادش اومد که آینده هر چیزی میتونست باشه و ازش پرسید خب چجوری بین این همه داستان انتخاب میکردی؟ مادربزرگ گفت یکی از داستانایی که جالب تر بود رو بهشون میگفتم!. چیزی که نیاز داشتن رو بهشون میگفتم. مردم زندگی جالب میخوان.

پسر پرسید چرا دیگه نرفتی؟

مادربزرگ گفت که پدر بزرگت آدم خوبی نبود. محازات آدمای بد اینه که از خاطره ها فراموش میشن و به زندگی ماشینی برمیگردن. چون عشق کافی رو کسب نکردن. پدر بزرگتم بعد مرگ مسئول کنترل زمان شد و من نمیتونستم هر دفعه اونجا برم و ببینمش. ببینمش که نتونسته از این فرصتش استفاده کنه. که نتونسته شبیه خدا بشه چون به خودش اجازه نداده احساسات رو تجربه کنه.

پسر نگاه به جمجمه روی میز کرد. گفت اگه همه قراره بعد مرگ اینجوری بخندیم چرا انقدر دنیا رو سخت میگیریم؟

مادربزرگ گفت چون فراموش کاریم پسرم.

پسر کاغذ رو برداشت و وقتی از اتاق بیرون رفت، تنها چیزی که یادش مونده بود این بود که باید فرصت زندگی‌ کردن رو غنیمت بدونه. 

  • مهسایه

اولین خاطرات

دوشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۸، ۰۷:۲۸ ب.ظ

سلام

دیشب داشتم توی حافظه ام میگشتم.

میخواستم ببینم اولین خاطراتم چه شکلی بود.

یاد دبستان افتادم. چقدررر بچه بودم. یادمه حیاط مدرسه یه دنیایی بود برای خودش. یه جاهاییش رو نمیرفتم. یه جاهاییش رو زیاد میرفتم. چقدرر زمان دیر میگذشت. بین یاد گرفتن حرف الف تو اول دبستان تا حرف ث یادمه نزدیک یک قرن گذشت! یادمه برای ث، مثالش لثه بود. ذ هم از آخرین درس ها بود که کلمه لذیذ توش بود که خیلی کلمه نچسبی بود.

زمان خیلی خیلی کند میگذشت!

به اندازه ی چند سالِ الان تک تک سال های مدرسه ابتدایی طول کشید. مثلا کتاب ها رو میدیدم و یه جوری به آخرای کتابا نگاه میکردم که انگار هیچ وقت به تهش نمیرسیم.

حس میکردم انقدر رسیدن به ته کتاب انتظار دوری هست. انقدر که بزرگ میشم وقتی به تهش برسیم.

درکی که از گذر زمان داشتم، درک الان نبود. الان همه چیز پکیج شده. روز و ماه و فصل و سال. زمان پیوسته بود اون موقع. صبح تا شب خیلی طول میکشید. حتی وسط ظهر میخوابیدم و بیدار که میشدم انگار یه روز جدید بود. 24 ساعت 48 ساعت بود. حداقل.

تو زمان های مختلف قلمرو های مختلف تو حیاط مدرسه داشتم که توشون میرفتم. مدرسه یه اتاقای اسرار آمیزی داشت که درشون هیچ وقت باز نمیشد. یه بار که مستخدم رفته بود اتاق رو تمیز کنه مثلا انگار یه قاره جدید کشف شده بود. بچه ها اومده بودن و میگفتن نبودی اونجا رو باز کرد و توش چی و چی بود. 

یادمه یه بار معلم گفته بود از روی یکی از درس ها بنویسید که راجع به شتر بود (؟!) 18 خط بود. میفهمید؟ 18 خط! یادمه راجع به پلک هاش بود که توی طوفان شن میتونست یه کاری بکنه.

دستم درد گرفته بود و این به عنوان یکی از سخت ترین تکلیف های زندگیم بود.

یادمه هر چند وقت یه بار متوجه فراموش شدن گذشته میشدم. خیلی عجیب بود که یادم نمیومد بچگی ام چه شکلی بود. و منظورم از بچگی 1 سال قبلشه مثلا. الان به فراموشی عادت کردم. این که یادم نیست هفته پیش چی کار کردم مهم نیست برام.

خیلی زمان بی رحمه. خیلی سریع میگذره و کاری نداره ثبتش کردیم یا نه.

یکی از چیزایی که مدرسه خوب یادمون داد، فراموشی بود. عادت کردن به این که سر کلاس بشینیم و یهو یادمون بیاد که اصلا یادم نیست جلسه پیش چی درس داده معلم. معلم ها هم همیشه میگفتن که بخونید درس جلسه پیش رو که یاد آوری بشه و هیچ وقت تقریبا این کارو نکردم.

ولی ایده ی انجامش رو دوست داشتم :) .

فکر کردن به گذشته خیلی سخته. خیلی وقتا نمیتونم احساساتم رو کنترل کنم وقتی به گذشته فکر میکنم. چون همه چیز ساده تر بود.

سوار شدن روی صندلی عقب اتوبوس، اتفاق مهم اون روزم میشد.

اتفاق مهمی میشد که بعد 20 سال، از یه دوره ای از زندگی یه نشستن روی صندلی عقب اتوبوس یادم میاد.

خیلی همه چیز قشنگ تر بود. همه چیز سورپرایز کننده بود و از دیدنش تعجب میکردم. کنجکاو بودم و سوال میپرسیدم.

یه بار تو مهدکودک یه حرف بدی زدم، 

گویا میرفتم تو کوچه و از بچه های کوچه حرفای بد یاد میگرفتم!!! برای همین از یه زمانی به بعد دیگه من هیچ وقت رنگ بیرون رو ندیدم  :)) چون بچه های کوچه بی ادبن!

یه بار تو مهدکودک یه حرف بدی زدم، مربی گفتش برم دهنم رو با آب و کف و صابون بشورم! هیچ درکی نداشتم که چه کمکی به این موضوع میکنه و چرا باید این کار رو انجام بدم و رفتم دستشویی و صابون رو دیدم و فقط یکم آب ریختم رو صورتم اومدم بیرون. شاید اولین دروغیه که یادمه گفتم :).

بخاطر یه حرفی که نقشی تو یادگرفتنش نداشتم و نمیدونستم یعنی چی، مجازات شدم و نتیجش این شد که اولین کار اشتباه عمدی زندگیم رو بکنم!

کل بچگی یه حجم زیادی Auto pilot بود که تو یه لحظاتی به خودم میومدم و میدیدم چقدر زمان گذشته از آخرین دفعه ای که این کارو کردم. الانم همینه. الانم همینه ولی کمتر آگاه هستم بهش. عادت کردم. مدرسه خوب عادتم داد برای فراموشی.

خداحافظی از کوچه ی اولین خونه ای که یادمه توش بودیم رو یادمه. بچه های کوچه بازی میکردن و دو تا داداش بودن که من باهاشون بازی میکردم. بهم یه آدامس نعنایی شیک داد یکیشون و اون آخرین دفعه که دیدمش بود. فکر کنم اولین آدماس نعنایی شیکی بود که خوردم و یادمه.

یادمه تو خیابون خیلی مادرم رو اذیت میکردم. یه بار رفتش تو یه مغازه و قایم شد و من حس کردم گمش کردم. کلی گریه کردم و نهایتا باعث تربیت شدنم شد ولی انقدر شوکش بزرگ بود که یادمه بعدش، یه بار تو خونه که بودیم مادر و پدر رو دیدم و گفتم اون روز که گم شدم، آیا مادر اصلیم منو پیدا کرد یا اینا یکی دیگه اند؟ اینا کی اند اصلا؟؟ چجوری بفهمم مادر اصلیم این هست؟

یا حتی اولین و محو ترین خاطره ها از خانواده ام رو یادمه و یادمه چقدررررر بچه بودن :)) یکی دو سال از من بزرگتر بودن که بچه دار شدن دیگه :)) خیلی بچه بودن. 25-26 سالگی که سنی نیست! :)

خیلی سخته بچه بودن ولی خیلی باحاله.

از زندگی تو گذشته خوشم نمیاد. خیلی ناراحت کنندس فکر کردن به این که زمان میگذره و چیزای کمی ازش میمونه. یکی میگفت فقط وقتی روحت زخمی بشه یا اتفاق خاصی بیفته تو حافظه ات ثبت میشه و اینجوری حساب کنی، 99.9% زمانی که میگذرونیم گم میشه. خیلی ناراحتم میکنه که نمیتونم کنترلش کنم. 

دلیل وبلاگ داشتنم همینه شاید. دوست دارم حافظه ام رو ثبت کنم. یه حس درونی نیاز به جاودانگیه شاید. شاید حس میکنم به بی رحمی زمان غلبه میکنم. 

  • مهسایه

تو بهترینی!

شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۸، ۰۹:۲۴ ب.ظ

سلام

صحنه 1:

چند وقت پیش با یکی از بچه های لب داشتم حرف میزدم راجع به همین چیزایی که راجع بهشون مینویسم و گفت چرا خودت رو درگیر این چیزا میکنی؟ چرا میخوای خودت رو تغییر بدی؟ چرا انقدر زندگی رو پیچیده میکنی.

گفتم خب میخوام آدم بهتری باشم.

گفت هر کسی خوبه دیگه نمیفهمم چرا باید خودت رو تغییر بدی

گفتم اگه درست تغییر بدم میتونم پرفکت و کامل بشم.

اونجا یک لحظه به ذهنم خطور کرد که نکنه راست میگه؟ چرا باید خودم رو درگیر این چیزا بکنم؟

-----

صحنه 2:

چند روز بعد تو یک مهمونی با خانم یکی از دوستام (که دوستم رو انقدر اذیتش کردم باهام قطع رابطه کرد :))) ) داشتم صحبت میکردم و بحث به اینجا کشید که من گفتم خیلی درونگرام و مهمونی ها خیلی اذیتم میکنه. گفت من باورم نمیشه تو درون گرا باشی چون همیشه خیلی تو جمع خودت رو با انرژی نشون میدی. منم گفتم خب نقش بازی میکنم و بعدش که میرسم خونه از خستگی میمیرم. خیلی انرژی میگیره ولی باید بالاخره تو این دنیا اجتماعی بود. من اگه به خودم بود از زیر پتو هیچ وقت بیرون نمیومدم.

گفت که چرا خب میخوای خودت رو عوض کنی؟ خودت رو باید قبول کنی و هر چیزی که بنظرت بهتره انجام بدی! هیچ دلیلی نداره خودت رو عوض کنی!

دوباره یه گره دیگه تو ذهنم خورد

------

صحنه 3:

طبق معمول تو یوتیوب بودم و این ویدئو جوردن پیترسن بهم پیشنهاد شد:

https://www.youtube.com/watch?v=shFbWTEZx_w

که میگه چرا ایده ی Accept yourself ایده ی بسیار بد و نهیلیستی ای هست.

خیلی جالبه صحبتش. 

برداشت من البته اینه که:(فکر کنم بالای 90% شبیه صحبتش باشه)

ماها خیلی وقتا قابلیت این رو داریم که دو تا چیز رو مقایسه کنیم. این توی وجود آدم ها هست. شاید هم دلیل این که در طول تاریخ تو تمدن های مختلف شخصیت های "کامل" وجود داشتن که انسان ها میخواستن به سمتش برن همین بوده. چون انسان ها نیاز دارن به سمت کمال برن. این که هیچ کسی از شرایط فعلیش راضی نیست اینه که همیشه نیاز به حرکت به سمت کمال وجود داره.

و این جالبه که انسان خودش رو قضاوت میکنه و محاکمه میکنه و حق خودش رو از خودش میگیره. که جوردن میگه 

Judge and redeemer are the same person

اشاره میکنه به یه داستان از انجیل که داستان عجیب غریبی هست. یونگ میگه شخصیت حضرت عیسی تو انجیل خیلی شخصیت دوستانه ای بوده و واقعا نیاز بوده یه داستانی باشه که توش حضرت عیسی یکم جدی و پرخاشگر باشه.

 

حضرت عیسی میاد و یه شمشیر از تو گلوش در میاره و مردم رو به دو گروه تقسیم میکنه. رستگاران رو از لعنت شده ها جدا میکنه. تعداد کمی تو گروه رستگاران قرار میگیرین و تعداد زیادی تو گروه لعنت شده ها (نمیدونم واقعا ترجمه بهتری برای damned هست یا نه -- جهنمی ها ؟)

جوردن میگه که خب قطعا "حس" خوبی نداره تو گروه لعنت شده ها قرار بگیری. ولی همین حس بد نیاز رسیدن به گروه رستگاران رو ایجاد میکنه و برای زندگی هدف میزاره.

تو جامعه ی مدرن برای این که احساسات بقیه خدشه دار نشه این گفته میشه که خودت رو قبول کن و خودت بهترینی. و بنظر من این ایده دیوانگی و بسیار پوچ گرایانه است. یعنی که شما تو همین وضعیت الانت خوبی و لازم نیست به سمت چیز بسیار بهتری که میتونی باشی پیش بری و رستگار بشی. 

  • مهسایه

تخیل

دوشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۱۷ ب.ظ

سلام

خیلی وقته دارم سعی میکنم ببینم وقتی به یه صحنه فکر میکنیم یا یه چیزی رو تصور میکنیم دقیقا کجا داریم میبینیمش؟! اون تصویره کجا شکل میگیره؟ اطلاعاتی که چشممون میاد چی میشن وقتی تخیل میکنیم؟

آیا اون تصویر ها رو میبینیم؟ تعریف دیدن چیه؟ چرا وقتی سعی میکنم نسبت به محیط تخیلی تو ذهنم آگاه تر بشم، یعنی مثلا روی یه چیز خاص تو اون صحنه تمرکز کنم و با دقت ببینمش یا جواب این سوالا رو بفهمم تصویره از بین میره :/

کسی تلاش کرده سر در بیاره؟؟

  • مهسایه

خدا پرستی

شنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۸، ۰۳:۰۰ ق.ظ

اینم ازون پست طولانی هاست و میخواستم ویسش کنم ولی نتونستم. کسی دوست داشت بخونه. ازون بحثای فلسفی طوره. سعی کردم ویسش کنم ولی بنظر میاد خیلی وقت میگیره. یه هفته است نوشتمش ولی منتشر نکردم. کسی دوست داشت بخونه. همون شرایط قبلی هم هست. ممکنه سوالاتی ایجاد کنه که اذیتتون کنه.بنتبراین اگه با عقایدتون راحتید نخونید. 

مثل پست قبلی هم این نظرات منه تو امروز. نظراتمم خیلی سریع عوض میشه. این فقط یه اسنپشاته از امروز.

سلام

همخونه ای جدیدام هفته پیش بالاخره اومدن و یکم از تنهایی در اومدم. ۴ نفرن، سال دوم کارشناسی، رشته های مختلف ریاضی و فلسفه و روانشناسی و یه چیز دیگه. هر چهار تاشون هم بازیکن راگبی اند. 

چند روز پیش خیلی خونه گرم بود اینا هیچ کدوم لباس تنشون نبود و احساس میکردم خیلی کوچیک ترم ازشون!. مهم تر از همه این که وقتی 4 نفر همزمان گنده تر از آدم باشن آدم خود به خود یکم تو حالت تدافعی میره ولی سعی کردم شخصیتم رو باز نگه دارم که ببینم میتونم باهاشون ارتباط بگیرم؟ و خداروشکر خیلی اجتماعی هستن.

با دوتاشون دیشب از ساعت ۱ تا حدود ۳ سر همین چیزایی که چند وقته درگیرشم حرف میزدم  و بشدت دیدگاهاشون جالب بود. تهش البته مشکلا حل نشد فقط همه تایید کردیم واقعا نمیدونم چخبره.

مخصوصا این که این ها با این که سنشون پایین هست مقادیر زیادی مواد Psychedelic مصرف کردن. خوبیش اینه که این دوتا برای موارد غیر از پارتی هم مصرف استفاده کرده بودن و میشد ازشون پرسید که چجوریه نظرشون راجع به این مواد. 

هرچی بود اینا هم خیلی اپن مایند بودن. ولی چند روز پیش با یکی دیگشون صحبت خدا و خدا شناسی شد، دیدگاهش جالب بود. این دوستمون فلسفه میخونه. گفت بدی فلسفه اینه که خودت میری ایدئولوژی های مختلف رو بررسی میکنی و خودت به یه نتیجه میرسی. بعد ممکنه یه خدای اشتباه رو پیدا کنی و خدا اصلیه بعد مرگ چوب توی آستینت می کنه.

بهش گفتم بنظر من اگه خدا خداست، اگه تو با فکر به نتیجه برسی و حتی نتیجه اشتباهی هم باشه براش ارزشمنده. 

گفت بنظرت اینجوریه؟ (یعنی نه قبول ندارم)

بعد یهو دیدم اوه اوه ما خداهامون یکی نیست.

این خداش خدای انجیله که خیلی قابل پیشبینی نیست و شبیه شخصیت یه پدر یکم غیر منطقی و سخت گیر الکی هستش. من خدام بخشندست و به فکر کردن تو همه چیز تشویقم میکنه. این باعث میشه تفکر دوگماتیک و اپن مایند از هم جدا بشه.

یعنی بنظر میاد شما طرز تفکرت با خدایی که برای خودت میتراشی رابطه خیلی تر تمیزی داره.

و این خیلی برام جالب بود

.......

جوردن پیترسن واقعا نابغه است. یه سری ویدئو داره که داستان های انجیل رو میاد مو شکافی میکنه و تو اولین ویدئو هاش، میاد سیر منطقی روند خدا شناسی تو انسان ها که با تکامل جور در میاد رو بررسی میکنه.

اگه فرض کنیم تکامل درسته، انسان ها از اون موقعی که هوشیار شدن، از همون اول دنبال خدا بودن. خدا شناسی باعث میشه بفهمیم چخبره و چه هدفی داریم و چه آزادی هایی داریم. 

بعد انسان ها همش دنبال این بودن که این ایدئولوژی خدا رو بهتر و بهتر کنن و پیشرفت ایدئولوژی رو تو تاریخ خیلی خوب میتونیم ببینیم.

مثلا قضیه پرستش ماه و ستاره و آفتاب و ... رو شنیدیم

از یه نقطه ای از تاریخ به قبل، انسان ها خودشونو زاده و آفریده طبیعت میدونستن. یه نیرویی تو آسمون که نور میده، آتیش که انرژی درست میکنه و ...

بعد از یه جایی ببعد صفات مختلف انسان ها به صورت خدا های مختلف در میاد. مثل خدای عشق archetype عشق هست و من عاشق این کلمه آرکیتایپ هستم. اخیرا باهاش آشنا شدم. معنیش اینه که شما برای تصور یه چیزی میای بهش یه داستان نمادین و تیپیکال نسبت میدی. یعنی اون خدا داستانی داره که میاد و توش نحوه ی رفتار کردن با عشق رو بیان میکنه و مصداق 100% عشق هست. و همینجوری خداهای دیگه. خدای جنگ، خدای روزی دهنده، خدای آفریننده، خدای نابود کننده.

این مدل چند خدایی تو یونان و مصر به وفور بوده و داستان هایی که این خداها دارن خیلی آموزنده اس. داستانا داره نشون میده بشر چجوری راجع به این قوا فکر می‌کرده. 

و جالبه که تو اون طرز تفکر بنده های خدا یه جورایی اسباب بازی بودن برای خداها. یهو خداهه عصبانی می‌شده می‌زده میترکونده نصف جمعیتو با طوفان یا رعد و برق. یا بنده ها میخواستن نسبت به خداهه شورش کنن و میزدن مجسمه های خداهه رو میشکوندن و قدرت خداهه کم میشده. اینجوری روحشون رو  به نوعی آزاد میکردن.

دقت کردید وقتی عصبانی میشید شاید ۹۹ درصد شخصیتتون یه شخصیت آرکیتیپیکال عصبانیه، انگار خدای عصبانیت شما رو تسخیر کرده. یا وقتی خیلی تشنه اید همه ی توجه به پیدا کردن آبه. انگار با یه شخصیت تشنگی تسخیر شدید. هر چقدر هم بیشتر تحت تاثیر تاثیر باشید قوی تر میشه. ممکنه تو عصبانیت خودتون رو کنترل کنید.انگار خدای منطقی ای اومده به خدای عصبانیت گفته بکش کنار و زورش بیشتر بوده.

یا مثلا وقتی کسی عاشق میشه منطق حالیش نیست انگار خدای عشق خدای منطق رو کشته و دیگه کاملا تحت تاثیر اونیم.

طرز تفکر زیر دست خدا ها بودن، خیلی اذیت کننده بوده برای مردم. آزادی رو ازشون میگرفته.

شاید قبل این تو شرق هم استارت خدا و جهان شناسی به نحو دیگه ای میخوره. تو شرق داستانا به این صورت میشه که تعداد خدا ها کمتر بوده ولی یه خدا به شکل های خیلی مختلفی در میومده. مثلا همین شیوا که گفتم پست قبل، خیلی حالتای عجیب غریب خیلی متفاوتی داره.

مثلا وقتی چشم سومش رو باز کنه دنیا نابود میشه به صورت وحشتناکه سناریو تیپیکال آخر الزمانی. ازون طرف جور دیگه ای که ظاهر میشه یه مرد هست که در حال مدیتیشن خیلی عمیق هست و یه جا نشسته. از یه طرف روزی دهنده است تو شکل دیگه. حالا میگم تو یه پست جدا. خلاصه که یک خدا با چند شخصیت یا نقش هم اینجا داریم. ما مسلمونا بهش میگیم صفت البته. مشابه ولی یکم متفاوت.

دلیل این چند شخصیتی اینه که انسان ها همیشه خدا رو شبیه انسان/پیچیده ترین موجود تصور میکنن. تصور یه شخصیت فرا ابعادی بزرگتر از انسان سخت بوده پس خدا به صورت های مختلف ظاهر میشده.

خط قبلی به یه نحو دیگه رو میشه اینجوری نوشت(همونه تقریبا ولی دوبار نوشتمش و نمیدونم کدوم بهتره)

موقعی که این ایدئولوژی داشته به وجود میومده، برای مردم راحت تر بوده که این موجود فرا ابعادی رو به صورت انسان ولی با شخصیت های مختلف بپذیرن. چون تصور یه Conciousness بدون بدن خیلی کار سختیه. پس الان که یه بدن داره، و این محدودش میکنه، برای نا محدود کردنش در شرایط مختلف به شکل های مختلف ظاهر میشه..

همیجوری کانچسنس بشر پیشرفت میکنه و تو گوشه های دیگه دنیا. 

دین های جدیدی میان که مردم توش آزاد ترن. به قول جوردن پیترسون، تو یه جایی از تاریخ یه اتفاق عجیبی میفته. دیگه آدما یه روح خدایی یا رو divine رو تو خودشون میبینن. دیگه اینا اسباب بازی خدا نیستن. هر انسانی ارزشمند میشه. جامعه امروزم قوانینش نسبتا همینه. اختیار یه قدر الهی هست که آدما کم کم حسش میکنن. مثالی که میزنه اینه که اصلا به یه نفر بر میخوره که اختیارش رو زیر سوال ببریم. مثلا یک اثر هنری خلق کرده و بهش بگی تو کاره ای نیستی این خودش به وجود اومده. یا این که آزادی رو از یک نفر گرفتن یکی از جالب ترین قوانینی هست که بشر برای تنبیه بوجود اورده.

بعد کم کم این وسطا توی خاور میانه، ایدئولوژی های تک خدایی بوجود میاد. که دین های سیستم ابراهیمی باشن. خوبی این ایدئولوژی اینه که آزادی خوبی داره قوانین اجتماعی داره و دردسر چند تا خدای غیر قابل پیشبینی رو نداره.

مثلا حضرت موسی ۴۰ سال تو بیابون گیر یه جامعه کوچیک بود و خودمون رو بزاریم تو اون لحظه میبینیم که یه نفر باید یه سری قانون درست میکرد تا این جامعه رو از دیوانگی و اغتشاش دور نگه داره. نظم لازم بود. این شد که حضرت موسی با ۱۰ فرمان معروفش برگشت پیش قومش و نظم رو براشون اورد. مکانیزمی که با خدا حرف زد رو فعلا صحبت نمیکنم راجع بهش ولی فعلا بپذیرید.

حضرت عیسی هم درگیر شرایط جالبی بود.

حضرت عیسی، تو حکومتی بود که خیلی حکومت دوست داشتنی ای نبود و ایشون میخواست قوانین جدید و ایدئولوژی جدید بیاره. ایشون ویژگی خیلی جالبی که داره، اینه که تو داستانش جوری به حقیقتش ایمان داره که تا تهش میره و کشته میشه.

کلا ریخته شدن خون خیلی تو تاریخ به محکم کردن ایدئولوژی ها کمک کرده. به قولی تاریخ با خون نوشته میشه.

من متن دقیق قرآن رو در مورد حضرت عیسی نمبتونم تحلیل کنم چون عربیم خوب نیست ولی قرآن میگه به یهودی ها بگو اون ها عیسی رو نکشتند. یکی میگفت از این دوتا برداشت میشه کرد. ۱ یهودی ها عیسی رو نکشتند و زنده بود. ۲. یهودی ها نکشتند و رومی ها کشتنش.که این دومی بنظرم به دیدگاه مسیحی ها نزدیک تره! و منطق. چون بالاخره اتفاقیه که بوضوح توی n تا کتاب اومده. ولی در هر حال کشته باشنش یا نه مهم داستانه که میمونه. داستان حضرت عیسی هم میشه یه archetype جدید. آرکیتایپ ایمان داشتن به هدف و تا آخر براش جنگیدن.

جوردن پیترسون میگه داستان لازم نیست حتما اتفاق بیفته. نگاه کنیم دور و برمون رو ماها رمان هایی میخونیم که شاید واقعیت نباشن ولی ازشون درس میگیریم. چیزی هم که اینجا هست اینه که یه تمدن روی این داستان بوجود اومده. که شاید بخاطر یه سری مشکلات که از طرف کلیسا بوجود اومده، خیلی هم راه رو اشتباه رفتن تو برهه هایی. ولی هست!

نگاه کنید ما هم تو اسلام مشابه این داستان رو سر امام حسین (ع) داریم

داستان ریخته شدن خون کسی که تا آخرش به راهش ایمان داشت. که خیلی خیلی مهمه. همه موافقن که حداقل شیعه رو این روی زمین نگه داشته.

و جالبه که چون داستانش حالت آرکیتایپی داره توی تئوری دین ما خیلی نقش بزرگی رو بازی میکنه. حالا دیدید چرا عاشق این کلمه شدم؟ چون خیلی خیلی کمک میکنه تو جلو بردن بحث.

حالا بگذریم و بیایم جلوتر دین های جدید رو ببینیم.

اسمش شاید دین نباشه ولی کار همون قبلیا رو میکنن

فیلمایی مثل avengers و star wars فیلمای بسیار نمادینی هستن که واقعا فرهنگ غرب رو شکل دادن. تقریبا هم همون کار دین های قبلی رو میکنن. ولی چیزی که عوض شده اینه که انسان دبگه یه پارت کوچیکیش خدا نیست. خیلی بیشتر خداست و super hero هستش. این سیر قشنگیه تو تاریخ که کانچسنس انسان ها هی داره بزرگ تر میشه. از اسباب بازی تا یه چیز شبه خدایی.

یک مدل قابل تفکر تری از خدا که اخیرا باب شده هوش کیهانی و cosmic consciousness هست که یکم مدل قابل فهم تری از خدا میده.

میگه که یه هوشی به کل این کیهان مسلطه. یه چیزی شبیه خدای اسلام خودمونه. اون هوش توی پس زمینه دنیا هست و دنیا روش ساخته شده. قضیه از کوزه همان برون تراود که در اوست هست. وقتی ما به نحوه ی تشکیل زندگی رو کره زمین نگاه میکنیم، مدل های مختلف حیات و انسان ها و قابلیت هاشون، میتونیم بگیم اینا یه چشمه ای از اون هوش کیهانی توی پس زمینه کیهان هستن. یعنی اگه میخواید بدونید خدا واقعا چه شکلیه، توی این طرز تفکر یه موجود فرا ابعادی هست که روی سطح سه بعدی اش، جهان به وجود اومده و هر چیزی که تو این جهانه رو روی هم بزارید، میتونید تقریبا بفهمید خدای پشتش چه شکلیه. 

برای همین عرفا وقتی خیلی دیگه میرفتن تو بطن قضیه، از هر چیزی شگفت زده میشدن. عاشق انسان ها میشدن. عاشق حیات میشدن. چون میدونن هر انسانی هر چیز زنده و غیر زنده ای یه چشمه از خدای توی پس زمینه اش هست.

ولی خب چیزی که جالبه اینه که الان این motivation speech ها رو آدم میبینه، توشون یه چیزایی مشترکه. میگن از کیهان یا از جهان، خواسته هاتون رو بخواید و خواسته های بزرگی هم بخواید.

اسم جهان رو بزارید خدا، از خدا خواسته هاتون رو بخواید و خواسته های بزرگی هم بخواید آشنا نیست؟ 

بله دعا و نماز هر روزمون همینه.

نماز استراکچر خیلی باحالی داره.

تو سوره حمد، خب حمد خدا رو میگیم. یعنی انرژی مثبت به جهان/خدا یی که تصور میکنیم میدیم. بعد که اون خدا رو به صورت معنوی شارژ کردیم و صفت های خوبش رو گفتیم ازش میخوایم که مارو تو راه درست هدایت کنه.

اون خدا اصلیه که نیازی به این ها نداره! 

ما داریم در واقع این خدای کوچیکی که روح خدای درونمون هست رو شارژ میکنیم!

ما داریم از جهان/خدا میخوایم به راه آدمایی که کارشون درست بوده هدایتمون کنه! خیلی جالبه. بعدم بیشترش دوباره بزرگ کردن خدایی هست که درونمونه. داریم پرستشش میکنیم. ما یکم روح خدا داریم و اون تنها چیزیه که داریم و قراره برامون بمونه. وقتی نماز میخونیم شارژش میکنیم و سعی میکنیم اون خدا رو که متصور هستیم به اندازه ی خدای اصلی بزرگ کنیم. اگه به اون اندازه بزرگ بشه ما یه کانکشنی از درون با بیرون برقرا کردیم چون این خدا همون خدا میشه.

حالا وقتی یه خدای کامل داریم درون خودمون، میتونیم ازش هرچیزی بخوایم و اون هم به ما منعکسش میکنه.

یه جورایی پیامبر ها یکی از اولین Motivational speaker ها بودن ولی متاسفانه چیزی که باقی مونده تشریفات مذهبی یا Ritual هاست. خیلی وقتا دلیلی که ریچوآل ها به وجود اومدن از بین رفته.

 

یه داستانی هست که شاید شنیدید. میگه تو یک معبدی یه گربه بوده. موقعی که این مانک ها شروع میکردن مدیتیشن کردن، گربه هه میومده و حواسشون رو پرت میکرده. کاری که میکنن این بوده که هر وقت میخواستن مدیتیشن کنن گربه رو یه جایی به یه درخت میبستنش. میگذره و میگذره و این اتفاق هر دفعه میفته و تبدیل میشه به یک سنت. به یک تشریفات مذهبی. چند صد سال بعد تو اون معبد هر وقت میخواستن مدیتیشن انجام بدن میرفتن یک گربه از یه جایی پیدا میکردن و میبستنش به درخت و بعد شروع به مدیتیشن میکردن. 

تو خیلی مذاهب و دین ها همچین وضعیتی هست. وضعیتی که دلیل یک کاری رو نمیپرسیم و از ترس اشتباه نکردن انجامش میدیم. 

بسه دیگه برای امروز.

  • مهسایه

معنویت

چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۸، ۰۵:۰۷ ق.ظ

 

کیفیت به صرفه

 دریافت
حجم: 9.6 مگابایت

کیفیت یکم بهتر


دریافت

0:00 مقدمه

4:28 بخش اول

7:39 بخش دوم

10:24 بخش سوم

12:12 بخش چهارم

16:30 بخش پنجم

23:23 بخش پایانی


برای کم کردن اثر نویز پس زمینه این آهنگ رو هم روی ویس گذاشتم

https://www.youtube.com/watch?v=tjFgeY5gaio

خیلی پست طولانی ای شد و خیلی ویس طولانی ای هم شد!

سلام

مقدمه

هرچی این پایین نوشتم نظر بنده است در تاریخ امروز! من نظراتم هر 2-3 روز یه بار 180 درجه برمیگرده پس خیلی روش حساب نکنید.

متن هم به چند بخش تقسیم شده که ویس ها رو با اون بخش ها جدا کردم. متن بلندی هم هست که دیگه ببخشید :)

امروز نشسته بودم تو آزمایشگاه و داشتم کارام رو میکردم، دروغ نگم، کارام رو کردم تا حدی و بعد به ویدئو Alan Watts - Nature of God داشتم گوش میدادم که خلاصش کنم و یه پستش کنم ولی خب خیلی پیچیده بود و دوست داشتید ببینیدش. یهو دیدم گلن پیام داد که میخواد بره محله ی Indegionous ها یا همون سرخپوست ها(نباید بهشون گفت سرخپوست بنا به دلایلی) که برای پسرش یکم سیگار بگیره. چون اینجا سیگار بسیار گرون هست. مثلا پاکتی 13-15 دلار حداقل. ولی اگه از اونجا بگیره، چون مالیات بهش تعلق نمیگیره فکر کنم 10 پاکتش حدود 43 دلار میشه. 

به هر حال داشت میرفت و تا اونجا 45 دقیقه رانندگیه. گفت میای بریم گفتم باشه که یه حال و هوایی هم عوض بشه. 

داشتیم میرفتیم و اونم معمولا زیاد صحبت میکنه(مردم پیر میشن حرفاشون بیشتر میشه دیگه) و معمولا منم گوش میدم ولی

گفت که چرا انقدر ساکتی امروز؟ ساکت تر از حالت عادی.

گفتم که یه چیزایی هست که آدم با هر کسی نمیتونه راجع بهشون صحبت کنه و اونا ذهنم رو پر کرده. 

گفت چی؟

گفتم بهتره صحبت نکنیم چون مسائل معنوی و روحانی هست. 

گفت خب بگو صحبت کنیم.

گفتم که این بحثا یه جوری هست که معمولا خیلی ها دوست ندارن بشنون و به محض این که مواضع خودشون رو در خطر میبینن سریع گارد میگیرن.

ازون جایی که میدونم آدم لیبرالی و آزاده ای هست و سرش از سنگ نیست گفتم بزار ببینیم چی میشه و شروع کردم.

لازمه بگم قبلا هم باهاش راجع به این موضوعات حرف زده بودم. با آدم های اپن ماید و روشن فکر راحت میشه حرف زد ولی این دفعه یه حجم زیادی اطلاعات طبقه بندی نشده تو ذهنم بود که نمیدونستم اصلا باهاشون چی کار کنم. 

یه بخش قابل نوشتنی از صحبتا رو مینویسم شاید براتون جالب باشه. بعدشم یه چیزایی هست که برای خودم نوشتم که به طبقه بندیم کمک کنه. کی میدونه، شاید اونا هم جالب باشن.

من اخیرا یکم سعی کردم به وظیفه دینی ام که شناختن اصول دین باشه عمل کنم و فعلا یه 6-9 ماهی هست که دارم تو این موضوعات فرو میرم و بعد این همه وقت، خیلی از سوالام برطرف شده ولی شاید ده برابر قبل سوالام بیشتر شده. توحید و معاد و نبوت و ازین جور داستانا. 

پس اگه با عقایدتون احساس راحتی میکنید هیچ کدوم از پست های این شکلی من رو نخونید چون ممکنه تاثیر بد و جبران ناپذیر! بزاره. چیز خاصی نیستن ها ولی خب خیلی وقتا این جور مسائل آدم ها رو از منطقه امنشون دور میکنه و اگه اهل پیدا کردن مسیر برگشت نباشن گم میشن. شاید منم گم شدم... کی میدونه!؟

توجه کنید که در انتهای این متن سوالاتون کمتر نمیشه و مسئولیتشم با خودتونه. پس صحبتم رو جدی بگیرید.

سوال اصلی اینه که، جمله ی فارسی که بتونه واقعا عمق فاجعه رو برسونه پیدا نکردم ولی تو انگلیسی یه جمله خیلی ساده هست که میتونه بگه و اون سوال اینه: (شوخی!)

?What the hell is going on around the world

بزارید شروع کنم.

من یه عقیده ای دارم که شاید درست نباشه و اون اینه که اگه چیزی حقیقت محض باشه، اگه بزاریش جلوی مردم، مردم قبولش میکنن و اجبار نمیخواد.

چیزی که الان ما دور و بر دنیا میبینیم اینه که هر گوشه ای از دنیا، یه دینی هست و خیلی وقتا هم اینا همپوشانی ندارن با هم!

اگه کسی میخواد بگه که اسلام کامله کامله، بهش بگم که تو همون عقاید شیعه هست که امام زمان(ع) وقتی میاد، یه بینش جدیدی از اسلام رو میاره که حتی خیلیا مخالفت میکنن باهاش. خیلی از مسلمون ها. پس اگه شیعه هستید با من موافقید تو این زمینه.

یه پروژه کوچیکی کنار کار های خودم شروع کردم و اونم این بود که تمام دین هایی که دور و بر دنیا بوجود اومده رو سعی کنم بشناسم و ببینم چی میگن. در قدم دوم ببینم چی تو هر کدوم اشتباهه و در قدم سوم بتونم یه ایدئولوژی که همه ی قسمت های صحیح دین ها رو پوشش میده رو پیدا کنم.

بخش اول:

سوال اول اینه که مردم دنیا، به طور عمومی چقدر با هم فرق دارن. مثلا کسی که مسیحی هست با کسی که مسلمون هست کارای روزانه اش چقدر فرق داره؟ یا بودایی یا هندو یا ... ؟ آیا این که مثلا من 5 تا نماز در طول روز میخونم برتری خاصی میده به من؟ یا یه ماه روزه میگیرم؟ یا چیزایی ازین قبیل؟ 

این سوالی بود که برای من ایجاد شد. که آیا من الان مسلمون هستم؟

من نماز میخونم. روزه میگیرم. صدقه سعی میکنم بدم و کارای واجب.

ازون طرف کلیسا هم میرم. آیا این باعث میشه من مسیحی هم حساب بشم؟

ازون طرف مدیتیشن هم میکنم. آیا این باعث میشه هندو بشم؟

ازون طرف یه کارای دیگه که مربوط به چیزای دیگه هم هست میکنم. آیا باعث میشه پیرو عقاید پست مدرنیسم باشم؟

از طرف دیگه من وقتی با یه هندو دست میدم دستم رو نمیرم بشورم بخاطر نجس بودنش!.

با کسایی که تمایلات جنسی غیر هتروسکسشوال دارن مشکلی ندارم. 

با کسایی که مشروب میخورن، یه وقتایی میگردم. حتی باهاشون بار میرم و یه چیز غیر الکلی میخورم.

آیا اینا باعث میشه مسلمون نباشم؟

مسلمونی به چی هستش؟

مثلا فرق من که قبول داشته باشم یه تعدادی آدم 1300 سال پیش زندگی میکردن و یک کتابی برای من اوردن

با کسی که میگه 2000 سال پیش پسر خدا زندگی میکرده و داستان هایی که میدونید ازش

با کسی که میگه قبل انسان ها شیوا خدای هندو ها کلی داستان داشته،

یا کسایی که میگن روح اجداد ما بین ماها هست و ما اونا رو پرستش میکنیم و ازشون کمک میخوایم دقیقا چی هستش؟

همه ی این مسائل مربوط به گذشته هست که اتفاق افتادنشون خیلی به حال ربطی نداره.

این طرز تفکر باعث میشه یه نفر بیاد بگه که من آدم خوبی هستم و پیرو هیچ کدوم از این دین ها هم نیستم. که زیاد داریم ازین تفکر ها. 

از یه طرف دیگه، این فکت روانشناسیه که آدم ها به یه نحوی نیاز به معنویت یا Spirituality یا همون روحانیت دارن. حتی فروید که میگه خدا مرده، خودش به روح و هوش کیهانی اعتقاد داره به یه نحوی. کسایی هم که اعتقاد ندارن خیلی زندگی خاکستری ای دارن و چیز زیادی ازین زندگی دستگیرشون نمیشه و دچار پوچی میشن.

این باعث شد که به این نتیجه برسم که 

1- یه چیزی اون پشت هست و معنویت کاملا وجود داره.

2- هرچیزی که الان دستمون هست ناقصه. اگه کامل بودش این مشکلات روحانی رو در جوامع نداشتیم. یه نگاه به دور و برتون بندازید.

3- "احتمال" این وجود داره که بشه یه تئوری کاملی از کل این داستان ها به وجود اورد. (اگر به امام زمان (ع) اعتقاد ندارید که هیچی، باید یه راهی پیدا کنید اگه هم دارید، ایشون 1100 ساله ظهور نکردن احتمال این که توی طول عمر ما هم ظهور نکنن خیلی کم نیست پس باید حداقل خودمون به فکر باشیم.)

بخش دوم:

تاحالا پرسیدید مثلا چرا مسیحی ها مسلمون ها رو قبول ندارن؟ منظورم بزرگان دینشون هست. یا مثلا بزرگان دین ما بودایی ها رو قبول ندارن و ....؟

دلیلش خیلی واضحه. چون هر کسی روی هر مدل فکری ای سوار بشه، نتیجه میگیره. هر مدل فکری ای.

مثلا مسیحی های زیادی هستن که حضور روح مقدس رو توی خودشون حس کردن یا حضرت عیسی یه چیزی بهشون الهام کرده. کسی که یه همچین حدی از یقین رو داره رو نمیشه قانع کرد.

مثلا مسلمون های زیادی هستن که چشم برزخی دارن و یا کارای عجیب غریب میکنن یا حضرت مهدی (ع) رو حضوری دیدن و.. همچین کسی که یه همچین حدی از یقین رو داره رو نمیشه قانع کرد.

مثلا قبیله های زیادی هستن که Shaman هاشون تحت تاثیر گیاهان و مواد مختلف یا intoxication چیزای خیلی خفنی رو تجربه میکنن و مرده ها یا فرشته ها رو میبینن. حتی مردم خود قبیله هم یکم ازون نوشیدنی بخورن چیزای جالبی میبینن. حتی شما. پس همچین کسی رو که یه همچین حدی از یقین رو داره رو نمیشه قانع کرد.

مثلا بودایی ها و هندو های خیلی خیلی زیادی هستن که ساعت های بسیار زیادی مدیتیشن میکنن و جدی جدی کارای خفنی انجام میدن. یا توی معابدشون هر کسی بره شدت انرژی رو حس میکنه. که داستان های اینا رو هم خیلی شنیدیم. پس همچین کسی رو که یه همچین حدی از یقین داره رو نمیشه قانع کرد.

مساله دیگه این که من اگه تو یه دین دیگه به دنیا می اومدم، میومدم مسلمون بشم؟ یا میرفتم مسیحی بشم؟ یا ...؟

شما هم حتی میتونید یه چیز جدید، در حد عین الیقین تجربه کنید و کار سختی نیست. واقعا سخت نیست. کافیه تو دین های مختلف کارایی که گفتن رو بکنید و نتیجه بگیرید.

1- تو مسیحیت یکم طول میکشه

2- تو اسلام خیلی صبور باید باشید

3- اثرات مدیتیشن رو بعد چند ماه میشه دید

4- یا میتونید یه قلپ از چای ayahuasca بخورید یا به هر نحو دیگه ای خودتون رو تحت مواد psychedelic قرار بدید تا بهشت و جهنم و فرشته ها رو بعد یک ساعت ببینید... 

البته فکتی که هست اینه که هرچقدر سریع تر به جواب برسید سریع تر هم اثراتش از بین میره.

پس اینم میشه دلیل این که شاید همه درست میگن؟!

تا اینجاش صحبتامون رو نوشتم و صحبتام با گلن ازین جا ببعدش شخصی شد. و مربوط به مسیحیت شد که براتون مهم نیست احتمالا.

اینا یه نظمی به اطلاعاتم داد و بقیه پست رو هم سعی میکنم بنویسم.

بخش سوم:

دین ما یه ویژگی خاصی داره. اونم کتاب قرآنه. من تا یه مدت زیادی با این مشکل داشتم که دقیقا این کتاب چه ویژگی ای داره که باید خاص باشه. مثلا اون کتاب مایکرویو که یادمه 4-5 جلد قطور بود انصافا بیشتر از این قرآن توش اطلاعات نیست؟

چرا باید این کتاب رو بشینیم بخونیم. یه تعداد داستان داره. گفته آدم خوبی باشید و ... .

از اون طرف فقها ی دین ما کارشون چی بوده؟ بشینن حدیث ها رو بالا پایین کنن ببینن که مثلا با دست چپ روی دست راست آب بریزیم یا برعکس؟ چند بار لازمه این اطلاعات استخراج بشه؟ 1300 سال بس نیست؟ 

یه مدتی با یکی صحبت میکردم که آدم سن بالایی هم بود. گفت به نظرم خدا همون 1300 سال پیش از ما دل بریده و ولمون کرده به حال خودمون. با این مقدمه ای که تو بخش سوم هم گفتم بنظر همین منطقی بود.

این شد که به خدا گفتم خدایا؟ جدی جدی همین؟

من اگه خدا بودم آخرین چیزی که به بشر میدادم، خفن ترین تکنولوژی ممکن بود که باهاش بتونه همه کار بکنه و به کمال برسه. همچنین حقیقت 100% باشه. خدایی که من میشناسم یه همچین کاری "باید" بکنه.

پس اینجا دوتا حدس پیش میاد. 

1- یا قرآن تحریف شده. که خیلی راحت رد میشه. چون قرآن های خیلی قدیمی پیدا شده که 99.99% شبیه قرآن امروز هستن که خودش یه نور روشنی هست.

2- یا یه چیزی هست که ما نمیدونیم. یه چیزی هست که جلوی چشممون هست و بهتره بگم ما نمیبینیم.

بخش چهارم:

ما به عنوان شیعه ها اعتقاد داریم که قرآن و اهل بیت، با هم دینمون رو کامل میکنن. 

دقیقا چه چیزی از امام ها به زندگی الانمون رسیده؟

شاید من مطالعه ام خیلی کم بوده و آدمی نبودم که برم تو دل قضیه. ولی میدونم همین حدی که هستم خیلی بیشتر از خیلیا در جریان این دین هستم ولی با این وجود من شخصا، از تربیت خانواده ام و "خلاصه مطلب" چیزایی که تو مدرسه یاد گرفتم و یادم مونده این ها رو فهمیدم

1- امام علی(ع) آدم خوبی بود. به فقیر ها کمک میکرد. 23 سال خانه نشینی کرد. مدتی حکومت کرد. خیلی دستش به خیر میرفت و ساده زیست بود. چاه میکند و وقف میکرد و ...

2- امام حسن(ع) قضیه ی عهد کردن رو داشت که کل قضیه ای که از این امام تو هر موضوعی بهم رسیده راجع به این بوده که چرا ایشون صلح کرد و امام حسین صلح نکرد. این امام بجز این کار دیگه ای نکرده بود؟

3- امام حسین (ع) که سالی یک بار به مدت 40 روز لباس سیاه میپوشیم براشون و عزاداری هایی میکنیم که  من با خیلی هاشون مشکل دارم. چطوره که موسیقی متال شیطانیه ولی وقتی عزاداری ها رو به یه نفر خارجی نشون میدی میگه کنسرت متاله؟ یا پارتیه؟ اصلا خود موسیقی تو این دین خیلی موضوع پیچیده ای داره که اصلا نمیخوام واردش بشم.

4- یه سری امام دیگه هم هستن. مثلا امام سجاد(ع) دعا و مناجات نوشته بود و امام صادق(ع) کلی دانشجو و کتاب علمی داشت. بقیه هم همین حدود بودن.

ولی آیا این کافیه؟ 

به قول خودم خدایا؟ همین؟!

با یک تعداد دعا و یکم گریه و صدقه دادن کل دینی که برای انسان ها فرستادی حل شدش؟ تموم؟ همین؟

آیا عرفان لازمه؟ آیا خوندن همین دعا ها کافیه؟ این دعا ها چه ویژگی خاصی دارن اصلا؟ چرا من چیزی ازشون حس نمیکنم؟ مشکل از منه؟

من آدمی بودم که به شدت به علم فیزیک و علوم تجربی علاقه داشتم ولی کم کم دیدم که از اون هم برای نیاز معنوی ذهنم چیزی در نمیاد. با یکی از بچه ها صحبت میکردم گفتم خب به تهش رسیدیم دیگه. فهمیدیم تو مقایس کوآنتومی تقریبا نمیفهمیم چخبره و باید چیزای عجیبی رو قبول کنیم تا کار کنه(فاینمن میگه اگه فهمیدید کوآنتوم چیه نفهمیدید کوآنتوم چیه) تو مقایس بزرگم فهمیدیم که همه چیز به اندازه ی کافی دور هست که دستمون به هیچ جا تو کرانه ی هستی نرسه. از اون ور هم به قول یکی، علم فیزیک میگه به من یه معجزه بده، بیگ بنگ، بعد از اون رو من پیش بینی میکنم. (که هنوزم نمیتونه کامل پیش بینی کنه بدون اضافه کردن چیزایی که قابل لمس نیست و باید فقط قبول کنیم. اضافه کردن خواص موجی به ذرات و ابعاد زیاد به دنیا تا بتونه معادله هاش رو درست کنه. در نهایتم به این میرسه که دنیا خیلی به اون صورت وجود نداره تا یه observer نیاد observeش کنه). کسایی که تو این علم هستن با این طرز تفکر ها جلو میرن و خب جوابم میده. ولی برای کارای فیزیکی جواب میده ولی تو بعد معنوی فقط آدم رو نا امید میکنه که یا نمیتونه بفهمه واقعا چخبره یا این که زمان بهش اجازه نمیده.

این بود که من چند ماهی رو در افسردگی و پوچی بودم. 

تا این که دیدم مثل این که از این راه به جایی نمیشه رسید. و اتفاقاتی افتاد که منجر به نوشتن پست های Shower thoughts شدش. Shower thought اگه نمیدونید، یعنی فکر هایی که آدم زیر دوش وایساده میکنه. یه اصطلاح طنزی هست برای فکر های عمیق. که تو طبقه بندی موضوعی وبلاگم میبینیدشون. فکر کنم 10-15 تا قابل انتشار بودن. این شد که رفتم سرچ کردم و گشتم ببینم حرف حساب مردم چیه. حرفای کسایی که انواع مدرنیسم و پست مدرنیسم رو دنبال میکنن چیه و از کجا اومده. حرفای بقیه دین ها چیه. که البته چیزای خوبی هم ازش در اومد. چیزهایی که باعث شد یکم با دنیا و انسان ها آشنا بشم.  

بخش پنجم:

ازین جا ببعدش واقعا اطلاعاتم کم میشه و بیشتر بیان چیزایی هست که وجود دارن.

اطلاعاتم بسیار ناقص هستش و این لبه ی دانسته هام هست.

مقدمات:

1- چند وقت پیش یه اتفاقاتی افتاد که فهمیدم جدی جدی یه دنیای دیگه ای وجود داره، در همین جا، تو یه بعد دیگه، و ما خیلی چیزا رو نمیبینیم. اون باعث شد برم و نظر اسلام رو سرچ کنم.

2- موازی با مورد اول یه ویدئو راجع به کیمیاگری توی غرب گوش میدادم که از ترنس مککنا هم بود. 

این چیزا یه چیزی رو تو ذهنم تریگر کرد که ببینم این علمایی کهنی که ما داشتیم مثل کیمیا و ریمیا و لیمیا و سیمیا و xیمیا چیه داستانشون.

متوجه شدم که بله. جواب رو پیدا کردم. و داریم اشتباه میزنیم و بد هم اشتباه میزنیم.

3- برگردیم به اون صحبتی که داشتم راجع به این که من اگه خدا بودم، روی بهترین تکنولوژی بشر علمم رو ارائه میدادم. بهترین و بالاترین تکنولوژی بشر چیه؟ استفاده از سیلیکونه؟ فضاست؟ 

خیر، بالاترین تکنولوژی بشر که خیلی وقته داره توسعه پیدا میکنه زبان هستش. زبان. (فیلم Arrival این رو تو ذهم کاشت)

به قول ترنس مککنا، با زبان، ما داریم تله پاتی میکنیم! چیزی که تو ذهنمون هست رو توی ذهن یه نفر دیگه میکاریم! خیلی کار زیادیه. خدا هم روی این تکنولوژی قرآن رو ارائه داده.

4- یهو ذهنم رفت سمت اعجاز های ریاضی قرآن و ابجد. چیز خیلی عجیب و جالبیه. مثال هاش خیلی زیاده و چیزای خیلی عجیبی میبینید. آدم متوجه میشه که شاید این کتاب جدی جدی بیشتر از یه کتاب داستانه. مثلا یه مثالی بود که ابجد یک آیه تو یه جایی از قرآن راجع به فرشته ها با ابجد یه آیه تو جای دیگه برابر هست که اونم راجع به فرشته ها بود. ازین جور مثالا زیاده.

با ده دقیقه سرچ کردن، دیدم که گویا یه علمی وجود داره به اسم علم جفر که شما میتونی با اعمال ریاضی و کمک گرفتن از قرآن، جواب هر سوالی رو که دارید بفهمید. البته که از علوم غریبه و عجیب غریب هست و حجم بسیار زیادی محاسبات ابجد و رمز و کد کردن نیاز داره. کتاباش هست و باید با اصطلاحاتش آشنا باشید. که سخته. و خیلی ملاحظات برای شخصی که انجامش میده داره.

میگن که امام علی(ع) میتونسته اعمال جفر رو توی ذهنش انجام بده. 

یه حدیثی از یکی از امامان بود که گفته بودن اگه یه روزی حکومت کنن روی زمین، تمام قوانین رو از طوماری در میارن که پیامبر به امام علی (ع) داده بود و توش تمام علم جفر بوده. 

سرچ کنید خودتون نمیدونم  دقیقش چی بود.

شاید فقها باید میرفتن این علما رو یاد میگرفتن تا بتونن جواب هر سوالی رو بدن. نمیدونم.

جالب تر هم اینه که این داستان ابجد، مختص به عربی نیست. حتی شما میتونی انگلیسی یا فارسی یا زبون های دیگه هم استفاده کنید. البته که یکم پیچیده تر میشه. 

حالا تصور کنید که یه کسی بتونه همه ی این اعمال رو تو ذهنش انجام بده. اون شخص هر سوالی ازش پرسیده بشه جواب درست رو میتونه بهتون بده. شاید برای همین بوده که این امام ها علم بسیار زیادی داشتن. یه موضوعی هم هست راجع به به ارث رسیدن حافظه توی DNA که اونم موضع جالبیه که باید بنویسم در فرصت مناسب. در این حد که در یک آزمایش که اخیرا انجام شده روی موش ها تا 14 نسل یه چیزی که موش اول یاد گرفته منتقل شده. البته که اون اطلاعات به راحتی قابل دستیابی نیست. یا خودتون سرچ کنید یا مینویسم بعدا.

این علوم غریبه خیلی طرز تفکر جالبی دارن. طرز تفکر هایی که خیلی با علم های جدید فرق داره. 

یه مرزی رو دور مغزتون در نظر بگیرید. یه نظریه هست که معادل هر چیزی که داخل مغزتون هست، بیرون اون مرز و روی سطحش یه چیز هایی وجود داره که اینا به نحوی به هم مرتبط هستن. یعنی اطلاعات توی سه بعد داخل، میتونه روی سطح اون جسم کاملا مپ بشه. این یه برداشتی از نظریه هولوگرافیکه. 

سخت نگیرید راجع بهش و قبول کنید فعلا.

علوم دیگه هم هستن که گفتم، مثلا کیمیا رو در نظر بگیرید. چی ازش میدونیم؟

یه عده آدم میخواستن هر فلزی رو طلا کنن.

این بزرگتری دروغی هست که راجع به این علم گفتن. 

علم کیمیا طرز تفکرش اینجوریه:

میگه که مثلا هر قطره جیوه، یه جورایی یه قطره است که توش کل دنیا هست و بهش فکر آدم رو نسبت میدن. چون هیچ کسی یه قطره جیوه رو نمیتونه ببینه. چیزی که میبینه انعکاس دنیای بیرون جیوه است. یه جورایی کل علم اینجوریه که فکر رو به مواد مختلف نسبت میدن و جوابشون رو میگیرن.

مثلا کیمیاگر، سوالی داره. میخواد بدونه رابطه دو تا چیز توی ذهنش چیه. معادل مادی اون دوتا چیز رو با هم قاطی میکنه و چیزی که بوجود میاد رو به صورت معکوس به فکر تبدیل میکنه. یجورایی جوابش رو از دل طبیعت میگیره.

میشه رابطه ی ستاره شناسی باستانی رو با سرنوشت آدم ها یه جورایی مرتبط کرد. طوری که هر کدوم ازون نقاط ستاره ها روی سطح اون قطره جیوه یه نقطه میشن. پس طبق اون نظریه هولوگرافیکه، داخل جیوه با سطحش یه رابطه ای داره. معادل قطره جیوه ذهن آدم بود، پس موقعیت ستاره ها به داخل ذهن یه نفر تاثیر میتونن بزارن.

یا اگه کل دنیای درون ذهن و بیرون ذهن به هم مرتبط هستن، شما اگه بتونید تو ذهنتون به اون جاییش که معادل لیوان روی میزتونه دسترسی پیدا کنید و بلد باشید که این کار رو بکنید، میتونید لیوان رو تکون بدید.

یا علم های دعا نویسی که خیلی خیلی دیگه اراجیف قاطیش شده. که اون ها هم بر پایه زبان و کلمات هستن.

پس اینجا معلوم میشه قضیه چیه. طی سالیان اخیر، یه سری شیاد از این علوم سوء استفاده کردن و نظر عموم راجع به این علوم این هست که این علوم بیشتر خرافات هستن و بدرد خاصی نمیخورن. شاید دلیل این که تو دوران طلایی اسلام انقدر کارای مثبت انجام شده و کتاب های زیادی تالیف شده و بعدش با شیب زیادی به افول رفته همین باشه. چون این علوم کمرنگ تر شدن.

در ضمن خودتونم بی گدار نرید تو دل این علما چون اولا شوخی نیست و دوما خیلی وقت گیره فهمیدنشون.  

هدف ظهور هم لابد همینه که این علم ها کامل بشن و استفاده بشن.

اصلا میگن یکی از جدول های گم شده ی جفر دست امام زمان هست.

بخش پایانی:

سوالاتون بیشتر شد یا کمتر؟

من نیاز داشتم که اطلاعاتم رو جمع و جور کنم و ساختار بندی کنم. به احتمال بینهایت زیاد هم خیلی اشتباه هست و همون جور که اول متن گفتم، خیلی اطلاعات زیاده و نظراتم هم خیلی سریع تغییر میکنه. این پست رو برای این نوشتم که 

1- اگه کسی مثل من یکی دو سال پیش وقت این تحقیق ها رو نداشته یه سر نخی دستش بیاد

2- خودم اطلاعاتم جمع و جور بشه

3- ممکنه خواننده هایی باشن که اینا رو تا تهش رفتن

4- چند سال بعد میتونم بخندم به این متن ها بگم چقدر بچه بودی جوون.

صحبت هم زیاده. هرکدوم از این دین هایی که گفتم خیلی چیزای جالب و بدرد بخوری دارن. من احتمالا در مورد بوداییزم و هندوییزم بنویسم. راجع به شامنزیم احتمالا ننویسم چون مصرف مواد مخدر فعلا مجاز نیست و یهو دیدی وبلاگم رو پوکوندن. اینا که حساب کتاب نداره کارشون. شاید اصلا وبلاگم به جرم تشویش اذهان عمومی بلاک شد. 

آره خلاصه اینم سیر اصول دین من که هنوز به تهش نرسیده. ولی برای خودم تاحدی قابل قبوله. 

مرسی خوندید و خوش بگذره.

  • مهسایه

دوتا دیدگاه

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۸، ۰۵:۳۳ ب.ظ

سلام

باسری پست های انسان و روان شناسی یه نفر که هیچ تخصصی تو این زمینه نداره دوباره در خدمتیم

قبل موضوع اصلی:

یه مرز باریکی بین درونگرای واقعی بودن و برونگرای بدون مهارت های اجتماعی هست. من نمیدونم کدومم!

دو تا دیدگاه وجود داره. البته بیشتر ازینم وجود داره ولی سخت میشه. 

1. دنیا برای ما اتفاق می افته

2. ما برای دنیا اتفاق می افتیم!

دوران بچگی که همیشه خدا تقریبا دنیا برامون اتفاق می افتاد. همه چیز برنامه داشت. مدرسه و خواب و غذا و... 

ولی آیا واقعا اینجوریه؟ ما یه نقش بازی میکنیم تو این دنیا و دنیا هم محدودمون میکنه از همه طرف؟

 

یه دیدگاه دیگه اینه که نه. دنیا فیکس نیست. دنیا سیاله. این ما هستیم که دنیای خودمون رو شکل میدیم.

*البته من آدم واقع نگری هستم بنابرین باید اینم اضافه کنم که نمیشه از این چشم پوشی کرد که یه چارچوب داره که تو مختصات اون میشه حرکت کرد. مثلا من الان نمیتونم بینی شما رو فشار بدم بگم بووق چون نه زمانی نه مکانی نزدیک هم نیستیم.*

ولی مساله اینه خیلی وقتا محدودیت های چارچوبی با محدودیاتیی که خودمون ساختیم و خبر نداریم خیلی قاطی میشه. 

مثلا من خیلی راجع به نظر همه برای خودم فکر میکنم. برای همین شاید آدم خنده داری نباشم و جوک نتونم بگم چون دائم نظر بقیه رو راجع به خودم چک میکنم. و توی ذهنم چک میکنم. و تند تند هی به خودم ایراد میگیرم که وای نکنه فلانی بد فکر کنه راجع به من یا...

ولی آیا این درسته؟ 

موقعی که تو یه جمعی هستیم و یکی یه جوک میگه، و درست میگه، با اعتماد به نفس میگه، تاحالا شده راجع بهش بد فکر کنیم؟ حتی اگه جوکه خیلی جوک بدی باشه بازم تهش به خنده منتهی میشه با حداقل خندیدن به بی مزگی جوک. و هیچ وقت راجع به اون شخص حس بدی پیدا نمیکنم بخاطر جوک. 

دیروز برای دوستام یه ویدئو از جیم کری فرستادم که اخیرا خیلی متحول شده و خیلی صحبتای خفنی میکنه. میگفت که کمدین بودن یعنی همیشه رو بازی کنی. همیشه آماده ی پذیرفتن rejection باشی. کمدین ها خیلی آدمای قابل احترامی اند. تاحالا صحبتای پشت صحنه چند تاشون رو گوش دادم و باورم نمیشه اینا هم استرس میگیرن اینا هم دپرس میشن و... اتفاقا جزو ساده ترین آدمای جامعه اند که میرن رو صحنه و ego یا همون شخصیت اجتماعیشون که دور شخصیت اصلیشونه رو میزارن کنار و جوک میگن. این ایگو همون ایگو فرویدی هست و من در حد استفاده ام ازش میدونم و خیلی هم سخت نگیرید معنیش همین که گفتم میشه تقریبا. حداقل برای این پست. 

یه مرز باریکی هم بین هیچ اهمیتی به نظر مردم ندادن و توانایی پایین اوردن ego هست. آدمایی هم هستن که کلا نظر هیچ کسی براشون مهم نیست ولی خیلی کمن. هر کسی که جوکی میگه تهش انرژی دادن به بقیه براش مهم بوده که قابل احترامه.

از کل این بحث جوک میخوام نتیجه بگیرم که زیادی فکر میکنم. زیادی. مگه من چی دارم که بهم بر بخوره. تو کل این دنیا یه بدن دارم و اونم تازه زیر خاک قراره بپوسه. یه چیز بعد بالاتری به اسم consciousness هست که کلا با این دنیا و نظرای مردم کاری نداره. مثلا موقع بازی کردن بازی ای مثل GTA چقدر نظرمون راجع به مردم مهم بود؟ هر کاری میخواستیم میکردیم. چون کانچسنس رو داریم منتقل میکنیم به کاراکتر بدون ego.  این بازیا درس مهمی میتونن به آدم بدن. این که همیشه ببینیم کجای کار خودمونیم کجای کار ایگو مونه.

مثلا من، آدمی که توصیف کردم، دیروز رفتم باشگاه و یه راهرویی هست که یه میز گنده داره و همیشه 4 5 تا خانم 8/10 حداقل پشتش نشستن. یه حس فشار اجتماعی زیادی داره و هر وقت رد میشم سعی میکردم دنبال کارتم بگردم تا چشم تو چشم نشم. یه فشاری مثل استیج got talent داره!

دیروز رفتم به یکیشون گفتم یه سوال، همه مثل منن که وقتی ازین جا رد میشن میخوان zero eye contact با شماها داشته باشن یا فقط منم؟!

 سوالم رو دوباره پرسید ببینه درست متوجه شده یا نه؟ گفت ماها معمولا فقط سعی می‌کنیم مودب باشیم بعضی وقتا یه دستی تکون میدیم و... 

خندیدیم و خداحافظی کردم. 

واقعا چه انتظار دیگه ای داشتم؟ چرا همیشه نمیام این فشار های اجتماعی رو حل کنم. دلیلش مشخصه.

آدمایی مثل من میترسن سپرشون رو پایین بیارن که مبادا چیزی که پشتشه صدمه ای ببینه. یا بهتر بگم خیلی وقتا ازین میترسن که به کسی صدمه برسونن!

ولی پشتش چیه؟ پشتش همین چیزی هست که از خودت میشناسی دیگه و اون طرفم یه آدمی شبیه خودت، احتمالا تنها توی این دنیای بزرگ قرار داره.

صبح دیروز که رفتم آزمایشگاه دو تا پسر کانادیی هستن که کنارم میشینن و معمولا سرشون به کار خودشونه. اگه بتونم مثلا به پارتیشنشون یه تقه میزنم سرشون رو بیارن بالا و یه دست تکون میدم. شاید یه ربع هم حرف نزدیم. دیروز که رفتم یکم شکمم رو دادم جلو چون دیافراگم رو باز میکنه و صدا رسا تر میشه، یه what's up بلند گفتم.

همیشه میخواستم تمرکزشون رو به هم نزنم و... ولی این دفعه که اینو گفتم جفتشون با خنده سرشون رو اوردن بالا و یکم حال و احوال کردن. بعدم یکم سعیدکردم رو بازی کنم و گفتم شبا 2 3 بار بیدار میشم و اونروز هم از 4 صبح که بیدار شدم درست خوابم نبرده. بعد یکیشون گفت ا منم همینجوری ام اخیرا و چند دقیقه حرف زدیم.

بنظر میاد زندگی خیلی روون تر از اون چیزی که همیشه هست میتونه باشه وقتی آدم به خودش می قبولونه که احساس reject شدن چیز زیادی نیست. واقعا چی داری که بهت بر بخوره؟ اصلا یعنی چی بر بخوره...

برگردیم به بحث سیالیت دنیا، 

وقتی اون دیدگاه سیال بودن دنیا رو آدم داره دیگه درگیر این چارچوب های الکی نیست. دیگه خودش رو تو یه بازی میبینه که خیلی زود تر از اون چیزی هم که فکر میکنیم تموم میشه. فقط باید بهترین رو ازش بسازه. 

روح آدم آزاد میشه

نمیدونم علی. ب هنوز اینجا رو میخونه یا نه ولی یه آدم ایده آل گرای پر از رویا بود که من همیشه تو دلم میگفتم چقدر زیادی رویا پردازی میکنه. میخواد دنیا رو متحول کنه و... 

ولی الان میبینم چه روح آزادی داشت. چه روح بزرگی داشت. ژنتیکی بود یا تربیتی رو کاری ندارم ولی هرچی بود هیچ اهمیتی به نظر بقیه نمیداد چون من یا هرکس دیگه یا کل دنیا براش اتفاق نمی افتاد. اون برای دنیا اتفاق می افتاد. 

همه ی این آدمای بزرگم همینو میگن میگن بزرگ رویا پردازی کنید. میگن اگه از خدا چیزی میخواید چیز بزرگی بخواید. دیگه این همه آدم چرند که نمیگن. 

...... 

شاید بخاطر همین باشه که همه ی دوستای نزدیکم درونگرا هستن. بیشترشون. چون درونگرا ها کاری به کار آدم ندارن و معمولا نایسن. من احساس امنیت میکنم مقابلشون. حتی rejection هاشون رو به خودم نمیگیرم. به شخصیت خودشون میگیرم که شاید راحت نیستن مثلا بریم بیرون یا با من وقت بگذرونن یا...

خیلی زندگی عجیبه! 

....... 

فکر کنم 3 4 سال پیش جمال بهم گفت کتاب کیمیاگر alchemist رو بخون. تو ماشین بودیم از ساوه برمیگشتیم تهران و یادمه خاکسپاری پدربزرگ یکی از دوستام بود. شب جالبی بود و من اون کتاب رو نخوندم:)

دیروز پریروز در پی یه سری اتفاقات عجیب غریب که تو دو سه هفته اخیر افتادن یهو دوباره بحث کیمیاگر شد. این دفعه رفتم و pdf کتاب رو گرفتم و شروع کردم خوندنش و عججججببب کتابیه. من اهل کتاب خوندن نیستم خیلی. با افتخارم نمیگم. دلیلم اینه که کتابایی که خودم بجز یکی دو تا نتونسته بود میخکوبم کنه پشت کتاب. ولی این کتاب اون قدرت رو داره و کلیشو همین دیروز خوندم. 

  • مهسایه