نوشته های من

:)
نوشته های من

Do you dream about being interlinked?

interlinked

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۱۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۹ ثبت شده است

Rage

پنجشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۹، ۱۰:۴۶ ب.ظ

سلام

 

امیدوارم این شعر رو از اینتراستلار یادتون باشه.

Do not go gentle into that good night

Dylan Thomas

 

Do not go gentle into that good night,
Old age should burn and rave at close of day;

Rage, rage against the dying of the light.

Though wise men at their end know dark is right,
Because their words had forked no lightning they
Do not go gentle into that good night.

Good men, the last wave by, crying how bright
Their frail deeds might have danced in a green bay,

Rage, rage against the dying of the light.

 

 

ترجمه ی این شعر ها کار خوبی نیست ولی میتونم برداشت خودم رو از انتخاب این شعر برای اون فیلم بگم

تو فیلم اینتراستلار، کوپر، فضانورد شخصیت اصلی داستان برای ماموریت

1- پیدا کردن راز گرانش، که بشریت رو به همین شکلی که هست نجات بده

2- دوباره شروع کردن بشریت که استارت دوباره ای برای بقای گونه ی انسان ها باشه

به مکان دوری اعزام شد که به احتمال زیاد برگشتی نداشت. حتی مطمئن نبود که وقتی برگرده چقدر زمان گذشته. چون باید به نزدیکی چیزی میرفت که فیزیک واقعیت رو براش خم میکرد و دیگه معلوم نبود چه بلایی سرش بیاد.

پروفسور برند وقتی داشت اینا رو عازم میکرد این شعر رو براشون خوند. قبل از این که به خواب Hibernation برن و نزدیک کرم چاله بیدار بشن.

 

شعر چند بار بیت Rage, Rage against the dying of the light رو داره. یعنی با خشم و خروش علیه مرگ نور به پا خیز یا همچین چیزی. که کاری بود که کوپر باید میکرد. در هر صورت بقاء بشریت که مرگ نور بود داشت به سمتشون میومد و باید یک نفر قیام میکرد. 

 

شعر یه جورایی در مورد زندگی هست. برداشت من از این شعر اینه.

 

 

Do not go gentle into that good night,
Old age should burn and rave at close of day;
 

با ملایمت پا به این شب تاریک نزار. آخر عمر، آخر روز زندگی باید نتیجه ی این زندگی سوختن تو و جشن گرفتنت باشه. که انگار این عمر محدود یه تیکه چوبه که میتونیم بسوزونیمش تا از توش یه نوری در بیاد.

به مرگ اشاره داره. به این اشاره داره که میگه 

 

Though wise men at their end know dark is right,

Because their words had forked no lightning they

 

درسته که مردان خردمند در انتهای کارشون به این نتیجه میرسن که تاریکی نهایت کاره. چون هر کاری که کردند نتونست روشنی ای درست کنه. 

که محدودیت هر کدوم از ماها رو تو زندگی میگه. ماها نمیتونیم جهان رو درست کنیم. ماها خیلی ضعیفیم و کوچیک تر از اونیم که بتونیم کاری بکنیم. هر کاری هم بکنیم، هرچیزی هم بگیم، بزرگی نورش کوچیک و کوتاه مدت خواهد بود.

 

Do not go gentle into that good night.

 

ولی با ملایمت و نرمی به این شب دنیا نرو. درسته که هیچ کاری نمیکنی ولی حق نداری شل بگیری. هدف همین بودنه. هدف همین جرقه زدن و روشن کردن در حالی که میدونیم نهایتش مرگ و تاریکی هست هست. اینه هدف آفرینش که با وجود این که میدونیم تهش هیچ چیزی مهم نیست و همه میمیریم و فراموش میشیم، بتونیم از همین هیچ بودن لحظه های زیبا درست کنیم.

 

 

Good men, the last wave by, crying how bright
Their frail deeds might have danced in a green bay
 
بنظرم منظورش اینه که
لحظه ی مرگ وقتی انسانی که تصمیم های درست گرفته به عقب نگاه میکنه تازه زیبایی رو میبینه. زیبایی رو همین گذر زندگی و وجود داشتن تو این بی نظمی دنیا میبینه. و میگه چقدر زیبا!
وقتی میبینه که کارای خیلی جزیی ای که کرده شاید باعث زیبایی و خوبی ای شده. مهم اینه که تونسته تو این فرصت محدود یه کاری کنه
 
که کوپر میتونست بین بودن با خونواده اش و گذران زندگی و نجات بشریت هر کدوم رو که میخواد انتخاب کنه. ولی جنگ با تاریکی رو انتخاب کرد. چون دنبال افتخار بود. هممون یه روز میمیریم. واقعیته. شاید یه روزی باید تو کتابای درسیمون یه جوری هدف از این زندگی رو هم درس بدن که هدف چیه؟
 
هدف کار کردنه؟
هدف حرف زدنه؟
هدف خوردنه؟
هدف غر زدنه؟
هدف چیه؟
 
و در نهایت به این برسه که هدف همین بودنه. همین بودن در همین لحظه و همین الان. اگه میتونی این بودن رو بهتر کنی داری درست انجامش میدی. اگه نمیتونی برای بهتر کردنش تلاش کنی که از همین الان لذت ببری راه مستقیمی رو نمیری. 
 
چون بهمون یاد ندادن. تقصیر خودمون نیست. مغزمون رو خراب کردن و الان وظیفه ی خودمونه و وظیفه ی این نسله که خودش رو بازسازی کنه.
 
زمان یهود و اسلام داستان سر دین پدر هاشون بود که از تو کله اشون بیرون نمیکردن تا بتونن زندگی رو تجربه کنن، الان سبک زندگی ای شده که معیار خوب بودن زندگی نگاه بقیه است و خود شخص یادش رفته که تنها نظری که مهمه نظر خودشه. البته چیزای دیگه هم همچنان هست.
 
  • مهسایه

به چه جراتی

پنجشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۹، ۰۶:۵۳ ق.ظ

سلام

Mars quincunx with Mercury in retrograde 

(وضعیت مریخ و عطارد برای بررسی های بعد در این روز)

این همه تو این وبلاگ راجع به نظرم راجع به خدا مینویسم.

 

ولی یه بخش بزرگی از انسان بودن همین تکبر و خود بزرگ بینی ماست که به خودمون اجازه میدیم راجع به چیزی که راجع بهش هیچ چیزی نمیدونیم صحبت کنیم. در مورد اون Unspeakable  (ترجمه خوبی واقعا پیدا نمیکنم- چیزی که در موردش حرف نباید زد و نمیشه زد) حرف بزنیم.

 

که از پر رویی منه. از اینه که چون نمیبینمش به خودم فرصت میدم هر چیزی میخوام بگم. که هر کسی هم علاقه داشته باشه بشناسدش میتونه بره ببینه. صد تا راه هست. جراتش رو میخواد و صداقت با خودش رو. یه راهش مرگه 99 تا راه دیگه هم هست که برگشت پذیر تر هستن.

 

که چقدر خد این انسان رو خود بزرگبین خلق کرده که به خودش جرات میده راجع به صلاح خودش و خلق خدا نظر بده.

 

که چقدر ما رو پر رو خلق کرده که جرات کنیم سرمون رو بالا بگیریم و حس کنیم میتونیم فکر کنیم.

 

در حالی که ماها ادای فکر کردن رو در میاریم. با نیم کیلو مغز گوشتی فکر میکنیم میتونیم فکر کنیم و هستی رو کنکاش کنیم. آفرینش رو بگردیم و الگو ها رو از توش در بیاریم. 

 

که وای برما.

 

ولی حق هم داریم چون همین در توانمونه. که از توی این شب تاریک، از توی این تاریکی مطلق، از توی این سیاهی ندانستن سعی کنیم از نور چشممون یه گوشه ای رو روشن کنیم.

 

همین ازمون بر میاد که از اون گوشه ی روشن سعی کنیم بفهمیم و سعی کنیم بسط بدیم فهممون رو.

 

ماها نمیفهمیم و تکاملمون وقتی کامل میشه که متوجه نفهمیدنمون بشیم. 

 

ماها نظر نمیتونیم بدیم چون هیچ جوری نمیتونیم تصویر بزرگ رو ببینیم.

 

که ببینیم تو این عظمت هستی کجا هستیم و چه کاری داریم میکنیم و چقدر قدرت انتخاب و آزادی داریم.

 

که بفهمیم که تو این عظمت هستی هیچ چیزی نیستیم و هیچ قدرت اختیاری نداریم.

 

که بتونیم لبه ی تیز دردمون رو بگیریم و خلاء بی معنا بودن وبلاگ خودمون رو بشکافیم و قلم مجازیمون رو بفرساییم و راجع به ندونستن حرف بزنیم. 

 

که خطی روی غار وجودمون بندازیم. همونطور که هزاران سال پیش پدرانمون با خون رو دیوار غار هاشون خط میکشیدن.

 

و متوجه بشیم که ما همونیم. همونیم و فرقی نکردیم.

 

  • مهسایه

پشت دریا ها

سه شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ۱۲:۲۶ ق.ظ

 

سلام

 

قدیما که مغرور تر بودم و آدم بی احساس تری بودم، وقتی به سهراب سپهری و شعرای جدید تر نگاه میکردم، فقط میدیدم که یه مشت چیز میز پشت هم نوشتن که حتی از شعرای قدیمی هم چیپ تره. چون فقط از شعر قافیه داشتن رو میدیدم. یا معنی عارفانه که حتی اونم نمیفهمیدم دقیقا چیه. حالا بگذریم. خوشحالم که زندگیم به یه جایی رسیده که میتونم خودم رو تو گذشته ببینم و ببینم که چقدر طرز فکر بیخود و زشتی بوده و چقدر ای قضاوت ها از نفهمیدن این انسان های شریف بوده.

وقتی سهراب رو نگاه میکنیم یه آدم ژولی پولی که احتمالا بیشتر عمرش رو تو اتاقش میگذرونده و فعالیت فیزیکی زیادی هم نداشته و حتی به خودش زحمت زدن ریش و موهاش رو هم نمیداده.

ولی واقعیت پشت این انسان که باعث شده بتونه شعر های زیبایی مثل همین که این پایین کپی کردم رو بیاره روح بزرگی بوده که بزرگی و لطافت روحش بهش این فرصت رو میداده که برای شاید چند صد سال آینده شعر بگه. طرز فکری رو بیان کنه که شاید تو زمان خودش و چند ده سال بعد از خودش هم درست درک نشه. خدا یه نسلی از آدم های خیلی خاص رو برامون تو یه زمان خاصی فرستاده بوده که هنوز هم اثر کارهاشون رو فرصت نکردیم تو جامعه و اسکیلی که مردم درکش کنن نتونستیم ببینیم.

وقتی سهراب در ستایش آگاهی شعر میگه یعنی دغدغه هاش خیلی بالاتر از چیزایی بوده که اون موقع مردم حتی متوجه میشدن.

 

قایقی خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

از اون جایی که این شعر در ستایش ذهن و آگاهی هست قایق نماد طرز فکر و آب هم نماد دریای آگاهی انسان هاست بنظرم

 

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند.

بیدار شدن به معنی رسیدن به خودآگاهی هست که هدف از مدیتیشن و انواع و اقسام روش های معنوی رسیدن به آگاهی هست. فکر میکنم عشق به عنوان یکی از منابع درد و عذاب تو این دنیا به بیشه ای تشبیه شده که میتونه انسان ها رو بیدار کنه. این خاک برای این غریب است که بیشه ی عشقش انقدر خشک شده که این اتفاق توش نمیفته.

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید،

یکی از مرتبه های تسلیم به آفرینش خدا، نخواستن هیچ چیزی هست. چون کسی که ایمان داشته باشه و احساس امنیت کنه میدونه که خود کسی که خلقش کرده حواسش بهش هست و یه جوری براش چیزایی که نیاز داره رو میرسونه و حتی بیشتر از اون چیزی که بتونه تصور کنه هم میتونه بهش بده اگه شایسته اش باشه. با قایق ذهنش توری نمیبره که چیزی برای خوردن شکار کنه و دلش هم جهتش رو به سمت مادیات نمیگیره. به سمت بالا میگیره چون همون طور که استینگ تو آهنگ Shape of my heart  میگه،

Diamonds are money for this art

That’s not the shape of my heart

الماس ها هدف نیستن براش. الماس ها ابزار بازی هستن تو قمار دنیا.

همچنان خواهم راند.

نه به آبی‌ها دل خواهم بست

نه به دریا-پریانی که سر از آب به در می آرند

نمیدونم منظورش از آبی چیه. ولی آبی نماد چاکرای گلو هست. شاید منظورش صحبت های قشنگ باشه. شاید اهل آب منظورش باشه که آدمای متفکر هستن که جفتشون بنظرم شبیه همن. افراد جذاب دیگه ای که آدم رو میتونن اسیر خودشون کنن پری های دریایی هستن که آدم رو میکشونن به سمت خودشون و با جذابیت خودشون قایق ران رو به داخل آب میکشن و غرقش میکنن.

 

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

این دو تا مصراع رو هم باید بالا میوردم. که پری ها افسون میکردن ماهی گیر ها رو

همچنان خواهم راند. همچنان خواهم خواند:

"دور باید شد، دور."

برای همین سهراب از ماها خیلی دور شده بود که:

مرد آن شهر اساطیر نداشت.

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.

هیچ آیینه ی تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد.

چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.

دور باید شد، دور.

 

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره‌هاست."

پنجره، چشم خونه است. پنجره شب رو تحمل کرد و الان دیگه قراره نور رو ببینه

 

همچنان خواهم خواند

همچنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است

حالا اینجایی که سهراب میخواست بره کجاست؟

 

که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.

جایی که چشم ها به سمت نور باز هست و چشم ها خودشون رو از سمت نور برنمیگردونن و چشم ها با دیدن شدت نور بسته نمیشن و نگاه میکنن نور رو. نوری که از جنس فکر و آگاهی و زبان هست

 

بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره ی هوش بشری می‌نگرند.

ویژگی شهر این هست که فرصت فواره زدن هوش بشری رو برای همه فراهم کرده و معیار ارزش در این شهر هنر و علم و آگاهی هست.

 

دست هر کودک ده ساله ی شهر، خانه معرفتی است.

نمیدونم خانه معرفت درسته یا شاخه معرفت. ولی بهر حال حتی ارزش استعداد کودکان هم تو این شهر خیلی بالاست. چون بچه ها قدرت یادگیری زیادی دارن و توانایی فکر کردن خیلی زیادی دارن اگه لهشون نکنیم که به کوچیکی خودمون بشن. دست های هر کودکی پر از معرفت هست و بهش کمک میکنن تا خودش رو شکوفا کنه

 

مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند

مردم این شهر درک هنری دارند و چیزایی مثل اثر های هنری رو تحلیل میکنن و متوجه ارزششون میشن

 

که به یک شعله، به یک خواب لطیف.

و همین طور به طبیعت و احساسات (شعله عنصر انرژی بخش طبیعت) و خواب (نماد روح و ناخودآگاه انسان و روانشناسی انسان ها) واقف هستن و درک میکنن

 

خاک، موسیقی احساس تو را می‌شنود

این شهر به قدری تو آگاهی بالا رفته که دیگه کره ی زمین که مادر ماست هم از هنر ما لذت میبره و نعمت میده و انقدر عذاب بهمون نمیده

 

و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است.

مردم شهر خدا رو به اندازه ی فهمشون درک میکنن. خورشید پدر ما و پدر منظومه شمسی هست. خورشید در طول خداست و مثل پدر و مادر ما که اون ها هم رابطه طولی دارن با خدا، اون هم خدای ماست. انسان نماد خداست چون ماها در واقع خداییم و چشمامون که دریچه روحمون باشه محل قرار گرفتن همون روحی هست که خدا توی ما دمیده. این شهر به قدری تو آگاهی جلو رفته که انسان هاش متوجه خدا بودن خودشون شده اند و خورشید و خدا رو به اندازه ی چشم های خودشون درک میکنن. خلاصه یعنی آفرینش و خودشون رو خدا میبینن.

 

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

سهراب خودش رو وارث آب و خرد و روشنی میبینه. انسان هایی که الان فکر میکنن انسان های آینده ی کره زمین رو تو ذهنشون و توی آگاهی جمعی کره زمین دارن درست میکنن. انسان های آینده وارثان فکر ما هستن و هنرمنده و شاعر ها و هرکسی که بتونه چیزی رو بیان کنه وارث تفکر ما در آینده خواهد بود و حرفایی که از دهنش در میاد حرف هایی خواهد بود که به واسطه آگاهیش از عالم بالا به این کره زمین اورده.

 

پشت دریاها شهری است!

قایقی باید ساخت.

بعد مرگ رو دریابیم و قایقمون رو درست کنیم چون پشت دریاها شهریست

 

 

با صدای محمد اصفهانی

  • مهسایه

به مناسبت ولنتاین

جمعه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۹، ۰۴:۵۰ ب.ظ

سلام

به مناسبت این سالروز، که قراره با دوستای سینگلم بشینیم سیرابی و کله پاچه درست کنیم توش، این آهنگ یانی که A Love for Life نام داره رو میخواستم باهاتون به اشتراک بزارم.

ویژگی خیلی بارز این آهنگش اینه که همیشه حس میکنم دو سه بار منو میکشه بالا با خودش و میزنه زمین. تهشم یه نتیجه گیری خیلی زیبا داره که با یکم گیتار بیس همراهه (خیلی صداشو دوست دارم) و یکم دوباره میره بالا و دیگه تمومش میکنه. یه پیوستگی خاصی داره که لذت بخشه آدم میبینه این همه نوازنده میتونن ۵ ۶ دقیقه همچین چیزی رو اجرا کنن. حس خوبی داره کلا.

  • مهسایه

Aquarius

پنجشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۹، ۰۵:۵۱ ب.ظ

 

سلام

 

در یک اتفاق خیلی نادر ستاره شناسی امروز کلی از سیاره های منظومه شمسی تو نشان Aquarius هستن. 

عطارد که داره برعکس میره

خورشید

زهره

زحل

مشتری 

ماه

همه تو اینجا هستن و کلا از چند وقت پیش هم محور زمین در این نشان قرار گرفته و 24000 سالی تو اینجا خواهد بود که به این عصر، عصر Aquarius میگن

که متاسفانه سواد کافی رو برای تحلیلش ندارم ولی مینویسم که چند ده سال دیگه این روز رو تو وبلاگم جشن گرفته باشم!

 

  • مهسایه

یعنی چی میتونه باشه

سه شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۹، ۱۲:۱۵ ق.ظ

سلام

 

شرکتی که توش هستم داره کم کم تعطیل میشه. 

بعضی وقتا میبینم تازه داشتم به یه چیزی عادت می‌کردم و به محض این که عادی میشه برام یه اتفاقی میفته که انگار اون مرحله تموم میشه و باید برم مرحله بعد.

از خدا ممنونم از این فرصتی که تو این شرکت برام درست کرده بود و ازش میخوام بقیه اش رو هم کمک کنه که بتونم مفید باشم.

ببینیم قسمت ازلی رو بقیش رو چجوری نوشتن.

 

یه روزم زندگی تکراری میشه :) 

چقدر دیگه مونده مگه :)

 

از این شرکت که چنو تا پست وبلاگ برام موند. ۳۰۰ سال دیگه یه وبلاگ ۷۰ ساله از کل زندگیم میمونه و تو موزه ی اینترنت کم رنگ و کم رنگ تر میشه و یه روزی هم کلا فراموش میشم. 

 

  • مهسایه

برداشت و کاشت

يكشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۹، ۰۹:۰۸ ب.ظ

سلام

 

یکی از راه های تسلیم شدن مقابل دنیا افتادن تو سیکل های طبیعی توی این عالم هست.

سیکل های طبیعی مثل موقعیت ماه نیروهای ظریف تری رو توی این سیاره برامون درست میکنن که از کارایی که خودمون میتونیم بکنیم قوی ترن.

که اینا تو علم کیمیا استفاده زیادی داره.

بگذریم

یه استفاده خوبی که ما میتونیم بکنیم قرار دادن یه سر هدف های روحی روانی و احساسی برای خودمون تو شروع سیکل ماهه.

مثل کاشتن یه سری فکر هست که تو طول ماه از زمان شروع تا کامل شدنش به بار میشینن و اگه با این انرژی ماه همگام بشیم خیلی بیشتر کمکمون میکنه تا این که خودمون هر روز بخوایم تنهایی شروع کنیم و یه تغییری تو خودمون انجام بدیم.

مثلا میشه برای برنامه ریزی روزانه فکر کرد

یا رابطه با یک نفر دیگه 

یا چیزای دیگه.

 

این که با ماه همزمان بشیم عین اینه که یه موج بزرگی که خود به خود داره حرکت میکنه رو بگیریم و روش موج سواری کنیم.

از ماه کامل تا تموم شدن ماه هم تا انرژی ماه فروکش کنه وقت برداشت این احساسات هست.

 

که الان عجیب غریب به نظر میرسه ولی کلیتش همین تسلیم شدن به زندگی و اتفاقایی که میفته هست و همه چیز خود به خود جور میشه اگه به اندازه کافی گره های تو ذهنمون رو باز کنیم و بهش اجازه بدیم که با جبر خود دنیا بره جلو تا با اختیار محدود خودمون. 

  • مهسایه

واقعا چقدرش

پنجشنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۹، ۰۲:۲۷ ق.ظ

سلام

 

اگه یه آدم معمولی حدود ۶۰ کیلوگرم باشه، 

جرم زمینم ۶ ضربدر ده به توان ۲۴ کیلوگرم بگیریم،

ماها میشیم ۰.۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۱ کره زمین. 

بعد خیلی جالبه که ماها که از همین جنس سیاره هستیم حس میکنیم که فقط خودمون هوشیاری و آگاهی داریم و نمیبینیم یه موجودی که ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ برابر ماست زیرپامون نشسته. تا ۷۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تا آدم دیگه هم همینجا هستن که عین خودمون زندگی دارن میکنن. 

 

بعد نمیدونم چجوری میشه که نتیجه گیریمون این میشه که میتونیم زندگی خودمون رو کنترل کنیم. 

هیچ چیزی دست خودمون نیست. همه چیز تقریبا از بیرون داره برامون کنترل میشه و ماها جزوی از اکوسیستم این سیاره هستیم که با هوش نسبتا بالاتری داریم زندگی میکنیم. 

تعداد صفر ها یکی دوتا اینور اونور شاید باشه.

تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که از این جهان هستی که حتی پشیزی هم در مقابلش نیستیم بخوایم که مسیرمون رو بهتر کنه و قدم اولش هم شکر کردن هنه ی نعمت ها و درد هایی هست که داریم. که بهش بگیم آقا من آگاهم نسبت به زندگی ای که بهم دادی. که اونم یه قدم برداره.

جرم خورشیدی که زمین دورش هست ۳۳۰۰۰۰ برابر جرم زمینمونه. 

محض مقایسه 

جرم سوپر سیاهچاله ای که دورش خورشید داره میچرخه ۴۰۰۰۰۰۰ برابر جرم خورشیده.

و ما آدما همچنان فکر می‌کنیم جزو خیلی مهمی از نظام هستی هستیم.(هر آفریده خدا ارزشمنده ولی مهم بودن و خودخواه بودن فرق دارن با هم)

  • مهسایه

بالانس

دوشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۹، ۰۱:۲۱ ق.ظ

https://pedrocorrea.com/the-stoned-ape-theory

 

سلام

 

ماها مثل گیاه ها که به سمت نور خورشید حرکت میکنن به سمت یک خورشید معنوی داریم حرکت میکنیم.

 

به فهم بیشتر فهمیدن.

 

به سمت اون نوری که وقتی خورد تو سر شامپانزه ها، چشمشون رو باز کرد و از اون موقع تاحالا داره مارو به سمت خودش میکشه.

 

بدون این که بدونیم مارو مسحور خودش کرده و داره از مغز میمونی ما میوه ی کلمات رو میکشه بیرون. 

 

و مجبوریم که کلمه درست کنیم. توی این مغزمون فکر کنیم و رشته های کلماتی رو که درست میشن تو مغزمون به همدیگه منتقل کنیم.

 

پس این موجودی که نگاه کردن بهش باغث تولید معنا میشه خودش از جنس چیه؟

 

نورش از جنس چجور نوریه؟ فوتونه؟ تابش الکتومغناطیسیه؟ تابش ذرات نوترینو از ستاره ی زندیکمونه؟ از ابعاد ناشناخته فیزیکه؟ از جنس انرژی تاریکه؟ چجور تابشیه؟ 

 

هر چیزی هست اون نوری که دنبالشیم و باید مثل یه گیاه که ساقه اش رو به سمت خورشید میچرخونه تا برگ هاش بیشتر نور بگیرن، بخاطر خودمونم که شده باید زاویه آنتن ذهنمون رو به سمت این منبع نور بچرخونیم. 

 

این همون خودشناسی هست که معادل خدا شناسی هست. همونی هست که مولانا ازش حرف میزنه و آدمای خیلی دیگه ای هم بهش رسیدن و وظیفه ی همه ی ماست که بالاخره یه روزی پیداش کنیم. جایی که با چیزی مواجه بشیم که بگیم این دقیقا همون نوری هست که دنبالش بودم. برامون معنی داشته باشه. مثل کلمه سیب که یک سیب تو سرمون میاره، اون نور هم باید یک تصور مشخص تو ذهنمون بیاره.

 

اینجوری وقتی با این فرکانس تنظیم بشیم، دنیای اطرافمون رو به سمتی شیفت میدیم که معنای زندگیمون بیشتر بشه. چون اون منبع نور دوست داره معنای همه چیز رو بیشتر کنه. چون ماها رو آفریده که بفهمیمش. چون میخواد ماها رو شبیه خودش کنه. ماها تو حالت عادی متوجه نیستیم که وجود داشتنمون تو این بدن ها عذابی هست که باید تحمل کنیم تا بعد مرگ بتونیم باهاش یکی بشیم. که چقدر خوش شانسیم که تو یک دنیا به این پیچیدگی این مسیر رسیدن بهش رو میتونیم طی کنیم. دنیای خسته کننده ای نیست. همیشه میشه یه کاری برای انجام دادن پیدا کرد. 

 

  • مهسایه

بعضی چیزا

يكشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۹، ۰۶:۵۸ ق.ظ

سلام

 

از یه جایی ببعد سکون و گرمای عشقشه...

 

همون نور سفیدی که بعد مرگ میبینیم.

 

یه جایی که متوجه میشیم شاید بزرگترین خواسته امون تو این دنیا سکون بوده. که یک لحظه بتونیم آرامش داشته باشیم. انقدر نفس نکشیم. انقدر قلبمون نزنه. انقدر حس نکنیم. بتونیم فقط باشیم. باشیم بدون این که لازم داشته باشیم این بدن ها رو یدک بکشیم

 

که همیشه اینجا بوده. همیشه اینجا بودیم ولی این لایه های خیالی واقعیت نمیزاره ببینیمش.

 

که ناراحت کننده است. اظهر من الشمس باشه و نشه دیدش. 

 

خیلی وقتا همین خورشید بالاسرمون رو هم نمیبینیم

  • مهسایه