نوشته های من

:)
نوشته های من

نظرات رو بستم که راحت تر بتونم صحبت کنم. اگه نظری، انتقادی، پیشنهادی یا حتی یه صحبت دوستانه :) بود تو بخش تماس با من در خدمتم

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۱۷ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

Nikolaa

سه شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۳۷ ب.ظ

سلام

نیکولا یه پستی داشت که میگفت داستان نوشتن مثل بچه زاییدنه ، تا وقتش نرسه هرچقدر هم تلاش کنی نمیشه چیزی نوشت ولی یه روزی دردت میگیره و باید یه گوشه بشینی و شروع کنی نوشتن. یه همچین چیزی 

حس میکنم پست وبلاگ گزاشتنم همینجوریه

ممکنه خیلیاش برای بقیه بی معنی باشه این ولی من خودم وقتی قراره یه پستی بزارم ، چند ساعت مغزم شروع میکنه همینجوری هی تو خودش گیر میکنه و آخرش وقتی تونست با کلمه بیانش کنه یهویی تو تاکسی رو تخت و یا جلو لپتاپ باشم باید بنویسمش وگرنه از بین میره. حداقل 90% پستام اینجوریه. 

ازون طرفش هم مثلا امشب قرار نبود من پستیی بزارم برای همین شاید 10 بار صفحه ارسال مطلب رو باز کردم و از دستور پخت غذا تا یه چیز دانشگاهی اومدم یکی دو پاراگراف نوشتم ولی نه .. اصلا نمیچسبید...

اینم جزو 10% پستایی هست که زوری نوشتمشون! البته چند هفته پیش میخواستم راستش بنویسمش، حتی به علی هم گفتم ولی نشد.

  • مهدی

اتصال موتور

دوشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۲۶ ب.ظ

سلام

امروز در جلسه دفاع یکی از دوستان بودیم که یه صحبت جالبی شدش.

خب همه میدونیم که موتور AC القایی رو وقتی میخوایم روشن کنیم ابتدا جریان زیادی میکشه و بعدش که به نزدیک سرعت سنکرون رسید جریانش کم میشه. 

حالا سوال این بود که اگه یه موتور فرضا با 3000rpm داره میچرخه و به یه دلیلی قطع بشه و سرعتش به 1500rpm مثلا برسه، آیا در این سرعت وصل کردنش مجازه یا خیر؟

من فکر میکردم که موتور AC قفس سنجابی، وقتی قطع میشه از تغذیه میدان توش 0 میشه. پس انگار یه فلزه تو یه فلز دیگه داره میچرخه

پس با این فرض زدنش به برق مشکلی نداره.

ولی ؟!

ولی این که گویا بعد قطع شدن یه پسماند یا چیزی شبیه این (که یا من نمیفهمیدم که اینجوری بهم توضیح دادن) توی روتور میمونه و ما با چیزی شبیه PMSM روبرو هستیم یعنی میدان داریم و ولتاژ رو ترمینال ها القا میشه!!!!!!!

حالا معلوم شد چه اتفاق بدی ممکنه بیفته

اتفاق بد اینه که فازور ولتاژ القایی موقع اتصال یه زاویه خوبی با ولتاژ برق داشته باشه!

اونجوری حتی از موتور با سرعت 0 هم بدتر میشه جریانی که میکشه.

دکتر میگفت حتی تو این حالت 20 برابر گشتاور نامی رو هم ممکنه وارد کنه به شفت و خلاصه پدر شفت رو در میاره.

خیلی جالب بود میدونم ..

ازون دری وری دیشب هم متاسفم خیلی اعصابم خورد بود
  • مهدی

اشباع

يكشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۱۵ ب.ظ

سلام

امشب یکم رو موود مناسبم نیستم و هرچی بنویسم چیز خوبی در نمیاد. برا همین از سلف(inductor نه سلف دانشگاه) براتون مینویسم.

سلف یک قطعه الکترونیکی هست که با ذخیره کردن انرژی در میدان مغناطیسی در مدارا کار میکنه.

عکس یک نوع سلف:


سلف از دو بخش تشکیل شده 

1- سیم پیچی سلف

2- هسته سلف


سیم پیچی مسیر عبور جریانه الکتریکی هست و هسته محل ایجاد درصد بالایی از میدان مغناطیسی ناشی از سیم پیچ.

نقش هسته افزایش اندوکتانس سیم پیچی هستش. مثلا شما اگه ده دور سیم رو روی هوا بپیچید یه اندوکتانس کمی داره و با گذاشتن هسته مغناطیسی مناسب میشه اندوکتانسش رو چند ده/صد/هزار/ده هزار برابر کرد.


همونطور که میشه تصور کرد، هسته توانایی ذخیره ی میزان محدودی از انرژی میدان مغناطیسی رو داره و بعد اون اتفاقی که میفته اینه که اثر هسته کم میشه و دوباره به اون سیمی که تو هوا پیچیده شده بود شبیه میشه.


اندوکتانس بالا میزان مقاومت سلف در برابر تغییرات جریان رو میسازه.

مثلا شما 

اگه به یه سلف با اندوکتانس 1 هانری یک ولت منبع وصل کنید، یک ثانیه بعد جریانش از 0 به 1 آمپر میرسه

اگه به یه سلف با اندوکتانس 1 میکرو هانری یک ولت منبع وصل کنید، یک میکرو ثانیه بعد جریانش از 0 به 1 آمپر میرسه


که با این مثال مثلا مقاومت در برابر تغییر جریان رو بیان کردم.

حالا فرض کنید که یک موج مربعی به شکل زیر به سلفمون بدیم:


اتفاقی که میفته اینه که از زمان 0 جریان سلف از مثلا 0 آمپر شروع میشه و آروم آروم تا زمان 5 بالا میره و بعد آروم آروم از زمان 5 تا 10 کم میشه و به جریان 0 میرسه و دوباره از زمان 10 تا 15 ..
(فرض میکنیم سلف به اشباعش نرسه)

حالا فرض کنید که ولتاژی که بهش میدیم یه DC با خودش داشته باشه. یا در شرایطی که من مد نظرمه کلا قسمت منفی نداشته باشه.

بخاطر اشباع و کم نشدن جریان در هیچ شرایطی یه همچین شکلی برای جریان پیش میاد.


راستش همونطور که شاید حس کرده باشید خل نیستم راجع به سلف بنویسم
ولی خب نمیتونستم منظورم رو مستقیم بیان کنم حداقل اینجوری ذهنم راحت تره. 


  • مهدی

فرار رو به جلو

شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۵۳ ب.ظ

سلام

باید انقد صبر میکردم تا ژنتیک کچلم کنه و کابوس ببینم و ... مث خیلیا دیگه

ولی خب صبرم حدی داره و امروز که یه عکس از وسط کله ام گرفتم دیدم عین کویر لوت خالیه دیگه صبرم تموم شد و رفتم ماشین اصلاح رو برداشتم

واقعا یکی از سخت ترین تصمیمای زندگیم بود. 

علی نتونست قانعم کنه که این کارو نکنم و خب کچل کردم رفت :))

راستش دو سالیش یکی از بچه های ارشد که رفیق بودیم رو دیدم وسط کلش کچل شده ولی دست بردار نبود با خودم گفتم کاشکی کچل میکرد تموم میشد بره. امروز خودمو دیدم گفتم شاید یکی با خودش یه همچین چیزی رو برام بگه.

---

شبیه قاتلا شدم :))

قاتل عینکی

تنها چیزی که برام سواله اینه که تفاوت رنگ پوست رو باس چی کار کنم که واقعا نمیدونم!

  • مهدی

سهیل

جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۰۷ ب.ظ

سلام

راستش من خودم معمولا بی قانونی رو دوست ندارم و خیلی رو رعایت قوانین پافشاری میکنم

ولی یه چیزایی از یکی از دوستای قدیمم هست که میخواستم بگم و توشون زیاد قوانین جایی نداره.

این بنده خدا یه مدت خیلی زیادی بقل دستیم بود تو دبیرستان. 

آدم باهوشی بود حقیقتا و ازون آدمای باهوش که هیچی و دقیقا هیچی درس نمیخونن

زمانی که سرگروه درس فیزیک بودم یادم نمیاد یک بار همورک بنویسه و همش یا کپ میزد یا کلا برای یکی دیگه رو تحویل میداد

انقد با هم رفیق بودیم که یه زبون نوشتاری رمزی هم داشتیم با دو نفر دیگه از بچه ها.

توی گچ سوزن ته گرد گزاشتن و تراشیدن گچ به شکل های مختلف هم که خیلی متداول بود

انقدر پیش هم بودیم که یه سری شوخیا بود که جفتمون همزمان به ذهنمون میرسید و مثلا با نگاه کردن هم میتونستیم تشخیص بدیم یا از کنایه های خیلی بی ربط استفاده میکردیم که کس دیگه ای نفهمه.

هیچی امشب یه پرچم ایران دیدم یاد یکی از حرکتای این رفیقم افتادم. یه بار (من باهاشون نبودم) مثلا 2-3 شب از یکی از این میله پرچمایی که پرچم ایران روشه و تو خیابونا نصب میکنن و خیلی بلنده بالا رفته بودش و پرچم ایرانه رو برداشته بود برده بود تو اتاقش زده بود... پرچمه انقدر بزرگ بود که یه دیوارو گرفته بود.

خیلی آدم احمقی بود و کارای احمقانه ای میکرد و من خیلی دوس داشتم این کاراشو

یه بار نزدیک بود این حرکتای احمقانه اش منو ضربه مغزی کنه (البته با مشارکت خودم بود). اینجوری بود که دو نفر روبروی هم وای میستن و دستاشونو به هم میدن و یه نفر بین دستاشون وای میسته. تجسمش شاید سخت باشه حال عکس گزاشتن رو ندارم. بعد یه جوری با دستاشون طرف رو میچرخونن که 360 درجه میچرخه و دوباره میاد سر جاش.

میتونید تصور کنید که اون وسطیه من بودم و 270 درجه چرخیدم و با پشت سر محکم خوردم زمین.

یه لحظه تصویری که از چشمام میگیرم سیاه و سفید بود و همه چی صحنه آهسته و بدنم از شوک فلج شده بود و نمیتونستم هیچ کاری کنم! یهو ترس رو تو چشم 4-5 نفری که بودن تو کلاس دیدم و خودمم حس کردم تموم شد ولی خب چند دقیقه بعد اوکی شدم و سرم ورم کرد و بعدش خوب شد... خوبه زنده ام هنوز

دیگه این که دوستم سال پیش دانشگاهی رفت انگلیس و الان 5 ساله ندیدمش :( و به زور 6-7 بار فقط حرف زدیم با هم ...

همین... یه مشت از خاطرات بی ربط که یهو زنده شدن بود :)

-----

علی یه رفیق داره اسمش حسنه ، عین سهیله و هر وقت میبینمش یادش میفتم ...

  • مهدی

عمر

پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۵۰ ق.ظ


سلام

یه چیزایی بود که قبلا بهش میگفتم چند وقت پیش، الان شده چند سال پیش... 

واقعا وقتی 2007 رو میشنوم فکر میکنم 3 سال پیش بود یا وقتی 88 رو میشنوم حس 2 سال پیش بهم دست میده ولی -خیلی- گذشته

گذشت زمان -واقعا- ترسناکه

----

این عکس برای گربه ایه که اگه زنده بود الان 9 سالش بود تقریبا ولی خب 1 سال بیشتر پیشم نبود.


---------------

بزارید الان که فاز نوشتن دارم یکم بیشتر بنویسم

راستش من خیلی نباید تو خونه بمونم

هر وقت میمونم

اولش با کلی فیلم دیدن و خواب و جدیدن کتاب خوندن شروع میشه

بعدش با سردرد ناشی از زیادی خوابیدن و فیلم دیدن و ...

بعدش با بحران وجودی که من کی ام وچیکار میکنم و دنیا چیه و ...(راستش کلمه هه رو از یه کمیک کش رفتم)

بعدشم که یه چیزی یهویی از گذشته میبینم و عین آدمای دیوونه کلی به قدیما و گذشت زمان فکر میکنم(فکر کنم پست قبلیم رو همین فاز بودم).

و بعدش کارای احمقانه میکنم که ناشی از تجمع فکر تو چند روز بیکاریه مثلا با یکی دعوا میکنم و یا بحث بیخود تو فضای مجازی که معمولا بی نتیجس

(خداروشکر الکل مجاز نیست وگرنه یکی دو فاز دیگه هم داشتیم)

-----------------

فکر کنم همه تاحدی اینجورین... بعضیا بیخیال تر بعضیا جدی تر ...

-----------------

دیگه ... همین :)

  • مهدی

loop

چهارشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۴۸ ب.ظ

سلام

تاحالا شده یه کار احمقانه کرده باشید ولی به خاطر خوش شانسی یا هرچیز دیگه ای تهش به خیر گذشته باشه؟ 

برا من زیاد پیش اومده، چون از یه حد به بعدی که هیجانم زیاد میشه حقیقتا کارای احمقانه ای کردم که خب خیلی اتفاقات بدی بعدش نیفتاده. راه رسیدن به این مرحله از خریت هم کنار رفتن منطق بخاطر هجوم آدرنالین هستش فکر کنم!، 

حالا این مهم نیست، مهم بعضی وقتاس که آدم هی با خودش فکر میکنه اگه یه درصد یه چیزی در اون روز اون جوری که پیش رفت پیش نمیرفت، آیا آخرش این شکلی که الان هست میبود یا نه؟ 

اونجاس که یهویی یک ساعت یا چند ساعت مخت شروع میکنه هی تحلیل کردن و هی تحلیل کردن همه چی و خیلی سخت میشه از این لوپ بیرون بیای!

---

نمودار بالا از تویه یه پیپر بود، یه سیستم با فیدبک آشوبیه که با دو تا شرایط اولیه که خیلی به هم نزدیکن شروع به کار کرده و خب خروجیشون میبینید ظرف یه مدت کم کلی فاصله گرفته.

  • مهدی

جهادی

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۴۳ ب.ظ

سلام

داشتم به پست دیشبم دقت میکردم دیدم چقد خوب نوشتم.

آدما موجودات واقعا عجیبین، تا چند روز قبلش یه چیزی در مورد آدم میگن بعد مرگ 180 درجه عوض میشن. 

-------------

بیخیال از خودم تعریف نکنم :)

میخواستم اینو بگم که دکتر د. یه روحیه ی خیلی جالبی داره که واقعا جا داره بنویسم.

ایشون یه شیوه ی مدیریتی داره که میگه اگه میبینی یه کاری داره طول میکشه و بچه ها انجام نمیدن ، با کله حمله کن به کار و بچه ها حداقل بخاطر رعایت احترامم شده میان و کارو میگیرن دستشون.

برای مثال، آزمایشگاه رو چند روز بود قرار بود جابجا کنیم به یه جای دیگه وسایلشو ولی خب کند پیش میرفت کارا. امروز دکتر یه سر اومد آزمایشگاه و گفتش چرا نرفته چیزی و گفت شروع کنیم دیگه، دوتا میزو ببریم. بعد خودش رفت و یه سره میز رو گرفت. بچه ها هم همه بلند شدن و میزا رو جابجا کردن و ظرف 1.5 ساعت آزمایشگاه تا حداقل بگم 90 درصد جابجاییش انجام شد.

خیلی ترکیب جالبی رو استفاده میکنن

اینجوری که در نهایت دوستی احترام ها و مرز ها رو خودشون و بچه ها سعی میکنن رعایت کنن. و در گام دوم هم جهادی میزنن تو دل کار.

خیلی جالب بود برام.

  • مهدی

واژگان

يكشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۱۶ ب.ظ

سلام

برای فهم عمیق کلمه مرده پرست، تلویزیون خود را روشن کنید

  • مهدی

یه چیزه فقط

شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۲۷ ب.ظ

سلام

امروز یه داستانی پیش اومد که یه بنده خدایی که از قضا خیلی هم دوست داشت حرف بزنه (خیـــــــــــــــلی) اومده بود آزمایشگاه و خب قاطی 45 دقیقه مداوم حرف زدنش یه چیزی گفت که برداشت من ازش اینه:


این استادا که همشون اکثرا خارج از ایران درس خوندن ، درسی که خوندن رو که تو کتاب نوشته و هر جایی از دنیا هم میشه پیداش کرد، شیوه ارائه دادن یا حل مساله یا ارتباط گرفتن و ... رو باید یاد میگرفتن که از هر ده تاش 1 دونش شاید بلد باشه این چیزا رو


البته انتظاری هم نیست از خیلیاشون.

  • مهدی