نوشته های من تنها

:)
نوشته های من تنها

[][][][][][][][][[][][][][][][][][][][]

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۹۸/۰۵/۱۷
    شک
  • ۹۸/۰۹/۰۲
    Monk
مطالب پربحث‌تر
پیوندهای روزانه

۳۳ مطلب با موضوع «عمومی :: نظرات و تحلیلای شخصی! :: shower thoughts :: دینی/عقیدتی :: سیر انفسی و آفاقی» ثبت شده است

احساسات و هنر

شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۸، ۰۳:۴۴ ق.ظ

سلام

*ببخشید بابت انتشار مجدد از 4 نفری که پست رو دیدن یه تیکه ی کوچیک بهش اضافه کردم. اگه خوندید خیلی تغییری نکرده به اونصورت*

یکی از رفتارای باحال ما آدم ها ارتباط احساس و هنره.

 

تو مقیاس بزرگ نگاه کنیم، یعنی اگه از بیرون سیاره بهش نگاه کنیم این رو میبینیم که همون طور که تو بهار و تابستون محصول میشه کاشت برای زمستون که چیزی در نمیاد، همین وضعیت سر اجساسات و هنر هم هست.

 

بزارید اینطوری بازش کنم

 

هنرمند ها رو اگه از نزدیک دیده باشید،

 

بد بختن.

 

واقعا معمولا بدبختن. شاید بد بخت کلمه خوبی نباشه. چون طرف معروف میشه و با یه استانداردایی زندگی جالبی داشته. زندگی پر هیجانی داشته و تهش به دپرسی رسیده ولی باحال بوده.

ولی حداقل وقتی نگاه میکنی، طرف یا شکست عشقی خورده، یا یه نفر نزدیکش فوت کرده، یا دوستش بهش خیانت کرده یا تنهایی کشیده یا خودش یه مرگیش بوده بالاخره. آدم نرمالی نبوده. ولی جوشش هنر دقیقا از همین چیزاست.

 

دقیقا مثل تابستون که گرماش غیر قابل تحمله، این بدبختیای آدمیزاد هم که اجساسات منفی و ناراحت کننده با خودش میاره، میتونه باعث بوجود اومدن هنر بشه.

 

ثمره ی زجر کشیدن آدما زیباییه. هنری که میشه به بقیه نشون داد که ازش لذت ببرن. که محیط اطرافشون رو زیبا کنن یا وقتشون رو با یه چیز زیبا بگذرونن. منظورم تو هر شکلشه، نقاشی، موسیفی و بقیه ی هنر ها مثل حتی مهندسی به معنی آفرینشش.

 

توی EEvblog، که یکی از بلاگ های راجع به الکترونیک هست، بعضی وقتا وقتی میخواد بگه یه چیزی خوب طراحی شده میگه، designed by grey beard nude virgins(طراحی شده توسط پسر های لخت باکره ریش خاکستری). قبلا ها بهش فقط میخندیدم ولی الان میبینم واقعیتم همینه. خیلی جمله ی طنز جالبیه. جوون مردم رو تنهایی بده از توش دستگاه و نرم افزار و ... در میاد. بیشتر تنهایی بده بیشتر در میاد. واقعیته. چیز بدی نیستا خودم یکیشون. البته لباس تنمه.

 

خلاصه دقیقا بخوام بگم ماشینی هستیم که اگه زجرمون بدن از تومون احساس و آفرینش در میاد، بخوایم برای آینده نگهش داریم، کتاب در میاد نقاشی در میاد شعر در میاد و مهم تر از همه ایده، ایده در میاد... 

 

این خلقت خدا هم عجیبه. آدم میفهمه خدا خودش چجوری حس میکنه. موجود عجیبیه که ماها رو اینجوری آفریده. یه چیز پیچیده از زجر و خوشحالی با همه. همه چیز رو هم با هم داره. خودش رو زجر میده که زیبایی از خودش ببینه. خیلی جالبه. درباره این yin-yang مینویسم بعدا وقت بشه یه متن کاربردی جمع کنم که فقط بررسی نباشه.

 

اگه هنری هم در نیاد، تو ناراحتی هاست که به هم نزدیک میشیم و این انگار تو ذاتمونه. قدر چیزا رو تو ناراحتی از دست دادنشون میدونیم. یعنی یا میشه به شکل هنر ذخیره اش کرد، یا میشه همون موقع مصرفش کرد.

 

اگه هیچ چیزی در نیاد - اگه یه نفر بی حس باشه - میشینه یه کاری میکنه که حس کردن رو توی بقیه تجربه کنه. بقیه رو خوشحال کنه یا زجر بده و ببینه چی میشه. بنظرم این طبقه بندی، یه طیفه البته هرکسی یه جاییش قرار میگیره. 

 

اگه واقعا هیچ چیزی در نیاد و نتونه حتی حس رو تو بقیه هم تجربه کنه خیلی کیس جالبیه. کسی که از همه چیز متنفر باشه، دقیقا همه رو مسئول میبینه که چرا خوشبخت نیست. به این موجود خود خواه یا بیمار Narcisist میگن

 

این موجود میاد شروع میکنه گیر دادن به بقیه که چرا فلان کارو نمیکنی چرا بهمان کارو نمیکنی.

 

این موجودات عجیب اگه به اندازه کافی باهوش نباشن، فقط اطرافیانشون رو زجر میدن و اگه خیلی باهوش باشن تو ساختار جامعه میرن بالا و ازشون تبعیت میکنیم.

چون به هر دلیلی ساختار جامعه ای رو درست کردیم که ازشون حفاظت میکنه.

من داشتم تو این 4.5 میلیارد سالی=39 میلیون میلیون ساعت که زمین کم کم داشت شکل میگرفت نگاه میکردم، اون یه ساعتی که خدا درگیر انداختن آدم و حوا رو زمین و تنبیه کردنشون بود رو داشتم خمیازه میکشیدم. تقصیر من نیست. چیزی که دیدم این بود:

شامپانزه ها باهوش تر شدن و از مورچه ها یاد گرفتن چجوری ساختار داشته باشن و نظام اجتماعی رو درست کردن. بعد این کار کرد و شروع کردن خونه ساختن و اینی شده که هست.  

این تو ذاتمونه شامپانزه رو با مورچه یا زنبور قاطی کنی چه انتظاری داری؟ یه سیستم خوب تشکیل میده به اسم جامعه.

خوشمونم میاد. نمیگم بده. خیلی جوابه. بهتر از زندگی کردن تو جنگله برای بقا. احتمالا.

یه سری چیز جالب جلومون میریزن و سرمون رو گرم میکنن. به بدبختیمونم نگاه میکنن و یه خرده احساسی بهشون دست میده. برامون قانون میزارن و بهشت و جهنم ندیده و نشنیده رو برامون میبافن که پول بگیرن ازمون که دقیقا راجع به بهشت و جهنم ندیده و نشنیده برامون بگن. جوابم میده. بخدا جواب میده! اینم یه راهه زندگیه.

بدی قضیه اینه که یه دروغ رو اگه زیاد بگی، همه باورشون میشه. حتی کسی که خودش دروغ رو میگه. بعد یه سری که آدمای خوبی هم هستن میان و فکر میکنن این راهه درسته و شروع میکنن تبلیغش و ... 

 

یه دروغ هم اگه میخواد کار کنه و آدم حروم زاده ازش خوب بره بالا، باید خوب ساخته بشه. به این سادگی ها نیست.

 

تو این فیلما یزید و معاویه و دار و دسته رو یه جوری به تصویر میکشن که آدم میبینه میگه خب این که معلومه آدم بالذاته پفیوزیه اصلا معلومه از مدل ریشش. خود به خود شخص میره توی جبهه مقابل اینا.

 

در حالی که این آدما اگه کاریزماتیک نبودن چجوری این همه آدم رو قانع میکردن که اون کارا رو بکنن. 

 

مثلا یه سوالی که خیلی دوست دارم،

چجوری بعضی اصحاب پیامبر انقدر بد شدن؟

چون پیامبر بهشون فهموند که اختیار دارید هر کاری میخواید کنید. اگه میخواید به خودتون برسید این بازی رو اینجوری باید برید. اگه میخواید خیرتون به بقیه برسه اینجوری برید. منتها خودش تو سمت خوب قضیه بود، اینا سمت غیر خوبش رو گرفتن. چون هر وقت چیزی به وجود بیاد متضادش هم به وجود میاد. قانونه طبیعته (حدیث جعلی و غیر قابل استناد از طرف بنده بپذیرید - قربه الی الله اگه چرت و پرت میگم خدا ببخشتم اگه حرفمم حقه که دمم گرم. ولی حداقل این قضیه چرا بعضی صحابه به اون وضعیت افتادن رو توجیه میکنه)

 

کسایی هم که به خودشون میخواستن برسن گفتن حالا که بازیه، ما هم خوب بازی میکنیم.

 

بعد مرگ پیامبر بنده خدا اومدن این قصه ها رو درست کردن و شروع کردن بهشت و جهنم به مردم فروختن. دروغ بدی هم نیست. 95% دروغه خوبیه. مثلا یه جایی رو آباد میکنن و مردم میبینن ولی تو 5% بقیه اش تو مقیاس مالیاتی که کل مردم میدن، به جیب خودش میره. که عدد خوبیه. برای انجام هیچ کاری. یا قدرت چیز باحالیه. آدم حروم زاده بی هنر و بی احساس، قدرت دوست داره. کسی که با خودش به صلح نرسیده با اجبار کردن بقیه به انجام کاری که خودش فکر میکنه درسته به صلح میرسه. اینم یه تایپ شخصیته. من دوست ندارم ولی خب خیلیا اینجوری اند. دوست داره به بقیه بگه که چجوری باید زندگی کنن با کی و چه جنسیتی باید ازدواج کنن و چند تا بچه باید بیارن و ... 

 

همین الان تو مبلغ های دینمون، کسایی که یکم هنر از دستشون میاد رو با کسایی که فقط بلدن داد بزنن مقایسه بکنید. کدوم جذاب تره؟ اگه دین نبود اصلا آدم های گروه دوم رو چیکار میکردیم؟

 

چیز باحالی هم هست. نمیگم خوبه یا بده. چیزیه که هست. کسی هم دوست داشته باشه بازی رو از بیرون ببینه میفهمه. تو این بازی واقعا هر کاری میتونیم بکنیم. اگه نه که اختیار نداشتیم ای انسان خوبم. اختیار یعنی هر کاری دوست داری بکن، نتیجه همونم میگیری. باهاشم حال میکنی، مادی باشه نتیجه مادی میگیری غیر مادی باشه غیرمادی میگیری. 

 

بیدار شدن دقیقا معنیش اینه که بفهمه آدم میتونه همزمان هم همه ی داراییش رو وقف کنه، از جمله دارایی های مادیش، از دست دادن نزدیکانش، و در مقام آخر هم از دست دادن این بدن دنیایی(مودبانه ی بدن شامپانزه پشم زده با مغز دو برابر) اش و هیچ وابستگی ای نداشته باشه

و همزمان

این قابلیت رو تو خودش ببینه که جون چند میلیون آدم رو بتونه بگیره. چند میلیون نفر بی گناه. اگه کسی نتونه آدم بکشه و نکشه که هنر نکرده. باید در مقام قدرت اختیار رو ثابت کنیم وگرنه هنر نکردیم.

 

منم نمیگم بیدار شدم.

آدم وقتی بیدار میشه که این رو "واقعا" حس کنه. دستش رو تو هر جای این طیف باز ببینه و چیزی که بالانس خودش رو تامین میکنه رو با اختیار انتخاب کنه. خودخواهی یا دیگران خواهی.

 

وقتی که این دیده میشه، اختیار معنی پیدا میکنه. که بنظرم اگه پیامبر چیزی اورده بوده این رو اورده. که یه سریا براش خون دادن وگرنه کی برای 5 تا نماز و ازین جور داستانا خودش رو به خطر میندازه. قانون کجاش اون برادری صدر اسلام که همه ازش حرف میزنن رو میاره؟(و کسی نمیدونه چه بلایی سرش اومد) 

 

نمیاره. قانون برادری نمیاره. قانون دوگماتیک که باید کاری که من میگم رو انجام بدی برادری نمیاره. 

 

پیدا کردن آدمِ هم فکر، برادری میاره. پیدا کردن آدمِ هم درد، برادری میاره. آدمایی که تو این طیف کرم ریختن به بقیه یا کرم ریختن به نفس یکی رو انتخاب کردن و خوب و آگاهانه هم جلو رفتن میتونن برادر باشن. 

 

کلا اومدیم تو این جا که حس کنیم. خدا فضا برای اتفاقات جالب درست کرده که حس کنه. اگه حس نکنه چی کار کنه آخه :))) حس نکردن = نبودن. اینو تو خودمون هم دیدیم. 1 ماه بشینید و حس نکنید، بیماری افسردگی میگیرید به همین راحتی. خدا هه هم تو مقیاس کیهانی و فراجهانی باید حس کنه. مجبور به حس کردنه و خوششم میاد. 

 

این وسطم یه سری خل و چل پیدا میشه مثل من شروع میکنه به این بازیه فکر میکنه و میخوان فرمول از توش در بیاره.

بابا بشین بازیتو بکن، از این بدن نگهداری بکن و محیط زندگیتو درست و زیبا کن یا وقتتو بگذرون تموم شه بره دیگه. راهش مشخصه دیگه. صبحا زود بیدار شو، غذای سالم بخور، دوش آب سرد بگیر، مدیتیشن و دعا و عبادت کن، به بقیه آسیب نزن(به اندازه ای که حال میکنی) کارت به کار کسی نباشه، بشین وبلاگت رو بنویس و هنر درست کن و از هنر لذت ببر و کارت رو بکن دیگه. آسونه سخت نیست...

 

کل قانون بازی پیدا کردن این نقطه بالانس تو این تضاد هاست. حالا راجع به تئوری Zen تو این فرهنگ بوداییا مینویسم. باحاله و کاربردی 

  • مهدی

نامه ای از آینده

سه شنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۸، ۰۹:۳۹ ق.ظ

 

سلام

چالش نامه ای به گذشته رو یادتونه؟

داشتم فکر میکردم اگه یه نامه از آینده، مثلا وقتی 70-80 سالم بود دریافت کنم چه شکلی میشه.

شاید این شکلی باشه:

 

مهدی عزیزم در سن بیست و خورده ای سالگی!

 

بچه جون، الان که من آخرای کارم، تازه دارم میفهمم که این زندگی، چه بازی بامزه ای بود،

 

یه روز از هیچی بوجود اومدم، تو این فاصله که یادمه از این زندگیم، 70-80 سال وقت داشتم هر کاری دوست دارم بکنم. هر کاری. خیلی کار ها رو از ترسم انجام ندادم. خیلی کارای عجیب و بنظر ریسکی هم انجام دادم. نمیدونم هیچ کدوم از کار هام اهمیتی داشت یا نه. تو این سن، روز شماری میکنم و معلوم نیست کی وقتم تو این دنیا تموم بشه، واقعا نمیدونم انجام هر کاری مهم بود یا نه.

 

از الان تو خیلی چیزی یادم نیست. توی حافظم، روی اون بازه ی چند ساله ی وسط دهه سوم زندگیت یه برچسب فقط هست. یادمه آخرای دانشگاه بود و دنبال خدا هم میگشتی. از من میشنوی این رو بدون که چندان اهمیتی نداره چی کار میکنی. دنیا خودش اتفاق می افته. تو حق داری تلاش کنی و هدف گذاری کنی و به هدفت برسی، یا به همون اندازه حق داری که نرسی ولی خود خوری برای چیزی نکن. چون هیچ چیزی دست تو نیست و عملا همه چیز خودش اتفاق می افته.

 

این سال های زندگیت، دوران خوبی بود. زندگیت یک هدف خیلی قشنگ داشت. الان فهمیدم که بهترین هدف ها، هدف های دست نیافتنیه. چون الان که بیشتر بازی های زندگیم تموم شده، دیگه زندگی برام جذابیت چندانی نداره. به هرچی میخواستم یا رسیدم یا نرسیدم و کار زیادی هم نمیتونم بکنم. این یک فرصت بود که بیام و تو وجود این دنیا سهمی داشته باشم.

بزار برات از یه هدف دست نیافتنی بگم.

الان میتونم بهت بگم که یه هدف خوب و دست نیفتانی، اجازه دادن به اختیار بقیه میتونه باشه. یعنی نگاه کردن و برچسب نزدن. ببینم میتونی این کار رو انجام بدی؟ هر چیزی رو که دیدی، خوب یا بد، راجع بهش قضاوت نکن، به این فکر کن که اونم یه مدلیه که خدا دوست داشته خودش رو توش ببینه و تو نمیتونی تغییر زیادی تو بقیه ایجاد بکنی.

برای همینه میگن از خودت شروع کن. بشین و 50 سال دیگه روی خودت کار کن و فقط به بقیه نشون بده، بدون هیچ اجباری. هرکسی خودش احساس کنه که راه خوبی رو داری میری، میاد و هم تو یه چیزی ازش یاد میگیری، هم اون یه چیزی از تو یاد میگیره ولی اجبار هیچ وقت جوابگو نیست. حواست باشه که بخاطر کار های بقیه تو رو نه جهنم نه بهشت، هر معنی ای که این دوتا کلمه میدن، نمیبرن. ببینم میتونی دیگران رو قضاوت نکنی؟ ببینم میتونی خودت رو کامل بکنی؟

از من میشنوی این رو بدون که خوبی و بدی به چشم تو خوبی و بدی اند. همه چیز نسبیه و هر کسی برای خودش تعریفی داره. چیزی که تو باهاش حال میکنی الزاما چیزی نیست که بقیه ازش لذت ببرن. و تو هم الزامی نداره که با چیزی که بقیه باهاش حال میکنن حال کنی.

تو خودتم یه تجربه بودی. یه تجربه توی بازی خدا که میخواسته ببینه حالا این یکی آدمه چجوری زندگی میکنه. یه آدم جدید، یه زمان جدید، یه جای جدید، ببینه که این یکی چی میشه. 80 سال توی ابدیت خدا چیزی نیست. ازین 80 سال ها خیلی داشته و خیلی دیگه هم داره. زندگی واقعا چیز خاصی نیست. سعی کن حالش رو ببری و یه تجربه جالب بین بقیه تجربه هایی که آفریده های خدا کردن باشی. 

 

خدا بازی باحالی با خودش میکنه. 

 

  • مهدی

نظر دکتر چمران راجع به خدا

جمعه, ۱۵ آذر ۱۳۹۸، ۰۷:۳۵ ب.ظ

 

سلام 

*ببخشید این پسته قرار بود نظر دکتر چمران باشه ولی فکر کنم 10%ش نظر ایشون شد بقیش دوباره حرفای خودم شد اون قسمتی که رنگی کردم P:*

برای این پست دوباره بنظرم اون پست 7 Densities of consciousness رو لازمه تا حدی بدونیم. 

به پیشنهاد دردانه - شباهنگ سابق - تورنادوی اسبق! کتاب انسان و خدا ی دکتر چمران رو از این آدرس گرفتم

داشتم مطالعه میکردم و دیدم چه نظر جالبی راجع به خدا داره. 

میگه که خدا تو قرآن به چه شکلی اثبات شده؟ هی داره میگه بابا نگاه کنید آفرینش رو نگاه کنید درخت رو نگاه کنید خودتون رو از چی بوجود اومدید و به من ایمان بیارید. 

میدونید مشکل از کجا میاد، مشکل از دیدگاه یهودی/مسیحی خدا شناسی میاد که تو پس زمینه ذهن ما هست. 

خدا رو به شکل یه نفر میبینیم که میشه باهاش حرف زد و داره نگاه میکنتمون. خیلی دیدگاه بچگونه ایه. و باهاش معامله میکنیم، انگار مثلا گفته فلان چیز 70 تا ثواب داره، ماشین حساب در اورده داره ثواب میزنه. در حالی که به زبون مردم اون زمان نگاه کنیم اعدادی مثلا 7، 40، 70 معنی های مفهومی داشتن. مثلا 7 عدد مقدسی بوده، تقدس داشته، 40 نماد یه دوره بوده، 70 نماد زیاد بوده. 100 نماد خیلی زیاد بوده. 1000 نماد خیلی خیلی زیاد بوده. وقتی میگه لیله القدر خیر من الف شهر، منظورش این نیست که بهتر از 1-2-3-4...-1000 شبه منظورش اینه که کلا شب خیلی خیلی مهمیه. یا سلام کردن 70 تا ثواب داره یعنی مهمه، سلام کن آدم!.

  

این در حالیه که خدا اون نیست، خدا همینه. خدا همینه که توش الان هستیم. خدا هر چیزیه که میبینیم و نمیبینیم. دیروز با خیلی ها چت کردم ولی فکر کنم احمد رضا بود که یه شعر از مولوی فرستاد که توش، میگفت از یه ماهی میپرسی آب چیه نمیفهمه چون همیشه دور وبرش و توش پر آبه :). قضیه ما هم همینه. دنبال مرز بندی خدا هستیم که بشه بفهمیممش و این طرز تفکر یهودی/مسیحی خیلی فهم راحتی داره و متاسفانه توی فرهنگ ماهم به نحوی رسوخ کرده. 

 

این تیکه پایین یه مشت rambling فیزیکیه، سخت نگیرید اگه فیزیک دوست ندارید. (rambling = تند تند حرف زدن برای رسوندن یه موضوع و هی بسط دادنش)

--------

خدا همون خلاء کوآنتومی و عشقش به خودش همون انرژی لرزش های توی خلاء کوآنتومی هست که ما آدمیزادم الان تونستیم با ریاضی بهش برسیم. به این برسیم که بدون هیچ دلیلی از خلاء کوآنتوم میتونه ذرات تشکیل بشه و یک جهان حبابی(Bubble universe) رو تو هر نقطه ای بوجود بیاد. به این تونستیم برسیم که واقعیت برای وجود داشتن نیاز به observer داره. برای همینه که فاینمن میگه اگه کوآنتوم رو فهمیدید کوآنتوم رو نفهمیدید. چون درک اتفاقات عجیبی که توش میفته درک خداست. خدا عاشق اینه که توسط خودش دیده بشه و همین عشقشه که این بند و بساط رو درست کرده که ماها از توی خلاء و نیستی بوجود بیایم و در حالی که آنتروپی کل دنیا داره زیاد میشه، بتونیم با جاذبه و عشقی که از خدا میاد و توی خودمون هست، آنتروپی رو تو نقاطی متمرکز کنیم. خودمون ناشی از کم شدن آنتروپی توی یه محدوده هستیم. نظم یعنی همین جاذبه ی آفرینش که همه چیز رو کنار هم نگه میداره در حالی که تو اسکیل بزرگ داره بی نظمی زیاد تر میشه. دنیا، توی پس زمینه، مکانیزمایی داره که نظم ایجاد میکنن. به طرز تشکیل یه کریستال نگاه کنیم، ساختارش همیشه همینجوری هست که هست. ما هم هیچی نمیدونیم که چرا هست. فقط میتونیم بررسیش کنیم و ببینیم که همیشه اتفاق می افته.  

--------

 

خلاصه برای همینه که مادرمون خداست، زمین خداست، خورشید خداست، کهکشان راه شیری خداست، بقیه چیز ها هم خدا اند. این دنیا هم ماشین تمرکز عشقه (عشق = جاذبه). که این عشق خدا توی ماها، توی این بدن (دوست دارم بگم بدن میمون پشم زده ولی نمیگم) متمرکز بشه و بمیریم و از دست این حبابه راحت بشیم.

همیشه این پروسه برام شبیه این عکسه بوده. از چپ به راست. او چیزای رنگی تو بستر دنیا شکل میگیرن و آخرش باید از دست این بدن و دنیا راحت بشن تا برسن به چیزی که باعث تکاملشون میشه.

 

شبیه فیلم The fountain بوده. یه جمله داره توش که میگه Death is the road to awe یعنی مرگ مسیر رسیدن به آ هست. آ اون حس خوبیه که وقتی یه صحنه خوب میبینیم یا آهنگ به جایی میرسه که تنش توش یهویی کم میشه و تو دلمون میگیم آخی و مور مور میشیم و موهای دستمون سیخ میشه و ... به اون حالت Awe میگن. دیدید وقتی گربه یا سگ ملوس میبینن این انگلیسی زبونا میگن awweeee همونه. همون آخییییی ما هست. من دیروز تازه فهمیدم که این فیلم، که به هر دلیلی خیلی دوستش داشتم، منظورش چی بوده. پیشنهاد میکنم حتما ببینیدش. مخصوصا اون فضا نوردی رو که توی حبابش داره سمت اون nebula میره. آخرش نتیجه میگیره که راه آزاد شدن، شکستن این حبابه و وقتی از دست حبابه راحت میشه به نور میرسه. خیلی فیلم خفنیه. 

 

نمیگم پاشیم خودکشی کنیم با هم. خودکشی کنار کشیدن از بازیه. کار کسیه که بخواد بازی رو به هم بزنه. که مشکلش اینه که برمیگرده به همین دنیا دوباره تا یه بازی جدید رو شروع کنه.

 

میخوام بهتون بهشت و جهنم (حداقل برزخی رو که قبول دارم) نشون بدم. 

فکر میکنیم بهشت و جهنم برزخی مثلا کجاست؟ همین کره ی لامصب زمینه دقیقا. ما انسان ها هممون یه حقیقتیم که داریم تو شکل های مختلف این وجود داشتن جدا گونه رو تجربه میکنیم. بعد مرگ هم دوباره برمیگردیم هی به این زمین تا بالاخره یه روزی قطبیت درست رو انتخاب کنیم و تموم بشه. برای چی خدا تو سوره واقعه آدما رو 3 دسته کرده. یه سری ها اصحاب میمنه یه سری ها اصحاب مشئمه یه سری ها هم سابقون. کسایی که کار خوب برای خودشون و این دنیا کردن دوباره برمیگردن تو این دنیا تا برای اون چیزی که براش تلاش کردن، پاداششون رو بگیرن. و میگیرن. کسایی هم که کار بد کردن دفعه بعدی تو یکی از hell hole های کره زمین ظاهر میشن. ولی یه گروهی هستن که خدمت به بقیه رو ترجیح دادن. اونا هستن که از دست این دنیا (دنی - پست) راحت میشن. همون طور که تو اون پست حضرت عیسی نوشتم، حضرت عیسی میگه خب میخواید ریا بکنید بکنید. این یعنی نیتتون اینه که تو این دنیا وضعیتتون بهتر بشه تو چشم بقیه. و میشه !. مشکلی نیست اصلا. 

 

خیلی جالبه میگه این اصحاب سابقون گروه زیادی از آدمای نخستین هستن و گروه کمی از آدمای آخر الزمان. میدونید یعنی چی ؟ یعنی گند زدیم رفته :)). چند صد هزار ساله هی داریم میایم روی این کره زمین و هنوز انتخابمون رو نکردیم! برای همین هی کش دار داره میشه. 

توی یکی از کتاب های انجیل فکر کنم Revelation، آخر زمان و قیامت رو اینجوری تصویر میکنه که خدا دیگه همه ی آدم های خوب رو میبره و آدمای بد هم با شیطان روی زمین تنها میشن. فیلم This is the end که اونم خیلی دوست داشتم و خنده داره این طرز فکر رو نشون میده. و بنظرم منطقیه. آدمای خوب هی میرن و قطبی تر میشن به سمت خوبی و آدمای بد هم کشت و کشتار رو انقدر ادامه میدن و تا ابد با چیزی که باهاش حال میکنن روی زمین خواهند بود که کشتن همدیگه باشه و خودخواهی و ... 

وقتی ما از بهشت یه خونه ی خوب میخوایم، یعنی که تو بهشت خاک میخوایم، تو بهشت بدنمون رو میخوایم، تو بهشت سنگ میخوایم، درخت میخوایم، کوفت میخوایم. خب این چیزا، چیزاییه که فقط توی دنیا پیدا میشه. اگه اینا رو میخوایم برمیگردیم همینجا و زنده میشیم. Alan watts میگه حواست باشه که از جهان چی میخوای(چه آرزویی داری) چون ممکنه بهت بده! مثلا وقتی میگی یه دختر خوشگل میخوام، آیا پرسیدی که دختر خوشگلی که مادرش روانی نباشه؟ یا مثلا دختر خوشگلی که خیانت بهت نکنه؟ میگه برای هرچیزی که آرزو میکنید تو جزییاتش برید و ببینید چی میخواید ازش.

 

برای چی وقتی خدا رستاخیز رو توضیح میده انقدر بدیهی توضیحش میده؟ یعنی این که همینه! هرچی بخوای همین میشه. میگه همین جوری که از یه مقدار منی بدنیا اومدید همینجوری دوباره به این دنیا میارمتون. 

 

بعد اینایی که تو جهنم خالدون فیها ابدا میشن هم مشخص میشه چجوری اینجوری میشن. یه لحظه این کشورایی مثل سودان و ... ور نگاه کنیم. کل مملکت هیچ چیزی برای از دست دادن نداره. همه گشنه اند و ... و عین چی به جون هم افتادن و آدم میکشن. کسی که اینجوری پیش میره هی دوباره برمیگرده به همون جهنم. و هی دوباره تلاش میکنه که برگرده به همون جهنم. کاریشم نمیشه کرد همینه که هست. دقت کردید وضعیت این کشور ها هیچ وقت عوض نمیشه؟ 

دیدید تو فرهنگ ما هم هست که میگیم من چه گناهی کردم که این اتفاقا برام داره می افته؟ باحاله دیگه. همینه.

این چیزی از مسئولیت ما در برابر بدبخت تر ها کم نمیکنه. چون بالاخره راه رهایی از این دنیا خدمت به بقیه است. خدمت به بقیه انسان ها و مادر هامون که اولیش که مشخصه ولی دومیش سیارمونه. بریم باهاشون آشتی کنیم و این جهنم رو تموم کنیم. یا حداقل اون بخشی که توش هستیم رو بهشت موقتی کنیم تا تموم بشه بعدشم بریم مرحله بعد.

  • مهدی

جدایی انسان و بقیه جهان

پنجشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۸:۴۱ ب.ظ


سلام

Alan Watts تو یکی از صحبتاش میگه که:


مردم همیشه فکر میکنن که یه روزی ناخواسته وارد این دنیا شدن و یه روزی هم تموم میشه و میرن. این دیدگاه دیدگاه خیلی کوته بینانه ایه. ماها، یه چیز جدا از این دنیا نیستیم. ماها میوه های این دنیا هستیم. ماها این دنیا هستیم که یه چیزی درست کرده که بتونه خودش رو تجربه کنه.


حالا سوالی که پیش میاد اینه که بعد از مرگ چی میشه؟ تموم میشیم؟

جوابش رو خود طبیعت داره میده. هر سال داره میده. داره میگه که به این درخت نگاه کن! این وقتی زمستون میشه و میمیره تموم میشه؟ نه. واقعیت درخت زیبایی و برگاش نیست. وقتی میمیره دوباره زنده میشه و زیباییش رو بدست میاره. واقعیتش یه جای دیگه است که از بین نمیره هیچ وقت. 


-----------------

یکی از حرفای دیگه ی یه نفر دیگه از این بزرگای هندی هم بود که برداشت من از این بود که میگفت،

وقتی که یه چیزی توی زندگی تکرار میشه، اتفاق خوب، اتفاق بد، اتفاق بی ربط که اهمیتی نمیدی ولی تکرار میشه و هی برات اتفاق میفته، این زبون این دنیاست که باهات داره حرف میزنه. اگه اتفاق بدیه، بدون که منتظرتم که نگاهت رو به موضوع عوض کنی و یه چیزی یاد بگیری. اگه اتفاق خوبیه که دارم میگم آفرین. اگه اتفاقیه که واقعا برات اهمیتی نداره داره بهت میگه که من حواسم هست.

این سیکل طبیعتم یکی از اون اتفاقاس. اتفاقای ناخواسته زندگی که تکرار میشن هم از هموناس. این چهارچوب-Framework ای که توش بوجود اومدیم(یه بخشی از ذات خدا که توش جهان رو ساخته)، میخواد ماها کامل بشیم و حواسش به اشتباهاتمون هست.


--------------------

شاید یه کسی بپرسه چرا انقدر از غرب و شرق نقل قول میکنی؟ مگه خودمون کم داریم؟

میگم که نه، پیامبر گفت علم اگر در چین هم بود برید و یاد بگیریدش و بکار بگیریدش. 

حضرت علی میگه ببین چی میگه نبین کی میگه.

علم منظورش علم زندگیه. اون زمان این قصه هایی که الان بهش علم میگیم که معنی ای نداشته. علم Wisdom بوده نه knowledge. علمی که از درون بجوشه و آفریننده باشه و زندگی رو درست کنه مهمه. اون دانش هم باید تو جهتی باشه که این علم رو گسترش بده. اگه دارم مینویسم چاکرا و ... معنیش این نیست که بودایی بشیم معنیش اینه که این بدبختا خدا سال وقت گذاشتن و علم معنوی انرژی های درون بدن رو در اوردن. بشینیم ببینیم چجوری میتونیم ازش استفاده کنیم.

  • مهدی

خدا!

چهارشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۸، ۰۷:۲۳ ب.ظ

سلام


کمربند ها رو ببندید که میخوام خدا رو بهتون نشون بدم :)

توی west world به این نقاشی میکل آنجلو اشاره کرد و میگفت که دقت کردی عرش خدا چیه؟ عرش خدا رو شبیه مغز آدم کشیده. منظورش این بوده که خدا تو مغز آدمه.

من تو ذهنم این بود که منظورش اینه که خدا ساخته ی خود آدمه. 

ولی منظورش این نیست.

منظورش اینه که خدا خود آدمه!!! ما ها خود خداییم که اومدیم اینجا تا تکامل پیدا کنیم و بتونیم خودمون رو تجربه کنیم. این بند و بساط رو آفریدیم که بتونیم وجود خودمون رو تجربه کنیم! چقدر قشنگه. اون پست 7 densities of consciousness نمیدونم چقدر به دلتون نشست ولی خیلی منطقیه. 

مثلا خدا آدم میخواسته که بپرستتش؟

کمبودی داشته که این رو میخواسته؟

نه خدا میخواسته خودش رو تجربه کنه. دنیا رو درست که (دنیا رو درست کردیم که) خود وجود خودمون رو تجربه کنیم. ببینید کلمه خود و خدا چقدر نزدیک همن :))

حالا شاید بگید این با عقاید اسلامیمون مگه همخونی داره؟

فکر میکنید پیامبر رفته بود n سال توی غار به چه نتیجه ای رسیده بود؟

بعد n سال خدا رو توی خودش پیدا کرده بود!!

 


همین الان میخواید خدا رو ببینید؟ برید سرویس و تو آینه نگاه کنید! برید و یه آدم دیگه ببینید اونم خداست !! 

ماها هممون خداییم و این کانچسنسی که داریم همون روحه هست که داره تومون بزرگ میشه. داره تکامل پیدا میکنه.

این بدن لامصب، لازمه ی تکامل منطقی روح آدمه. خدا کار عجیب غریب نمیکنه. همه چیز رو تکامل میده. ما هم برای این که بتونیم خوبی و بدی رو تجربه کنیم تو این دنیا باید این بدن میمون پشم زده رو تحمل کنیم برای مدتی. بعدم میمیریم و راحت میشیم از این قید و بند.

حالا بپرسید شیطان این وسط چی کاره است. 

دوباره همون پست 7DoC. خدمت به خود، خدمت به نفس، راه شیطانه. اگه میخوایم اون راه رو بریم، به صدای خودخواه درونمون باید گوش کنیم ولی مسیر شیطان اتفاقا خیلی هم سخته. RA میگه که برای جلورفتن تو مسیر شیطان نیازه که تا بیشتر از 90 درصد شیطانی و خود خواه باشی. مثل چنگیز خان. میتونید مثل اون باشید؟ نه ؟ پس مسیر راحت تر رو بیاید برم. مسیر خدمت به دیگران. خدمت به آفریده و خدمت به خلق. Ra میگه که اون مسیر فقط به یکم بیشتر از 50 درصد خوبی نیاز داره. اگه تو این زندگی این مسیر رو نتونیم انتخاب کنیم دوباره میندازنمون تو جهنم (این دنیا) تا یه فکری برای خودمون بکنیم. 

بعضیا هستن که تا ابد تو جهنم(این دنیا) میمونن چون انتخاب نخواهند کرد. 


طبیعت و از دست مادیات راحت شدن راه راسته. 

پروسه ای هم نیست که راحت بشه انجامش داد. من خودم دارم یه برنامه 2-3 ساله میچینم برای خودم که قبل سی سالگی این کار رو تمومش کنم. و بعدشم یه 40-50 سال تو جهنم بگذرونم و سعی کنم جهنم رو آباد کنم، بعدم بمیرم و برم به سطح بعدی تکاملم.


این دفعه که تو خیابون راه رفتید، یادتون باشه که شما همه ی این چیزا رو خلق کردید :)) 

یا وقتی نماز میخونید، بدونید که دارید خود والا تون رو، خودی که تو آینده بهش میرسید، رو ستایش میکنید و ازش کمک میخواید که تو انتخاب این راه بهتون کمک کنه.


من که این کار رو خواهم کرد :)


  • مهدی

عیسی (ع) شناسی - 3

چهارشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۸، ۱۲:۲۸ ق.ظ


سلام


در ادامه قصه حضرت عیسی (ع)،

گنجینه های بهشتی

در زمین برای خودتون گنجینه جمع نکنید. جایی که بید و حشرات موزی نابودش میکنن و جایی که دزدان حمله میکنن و سرقت میکنن. در عرش خدا گنجینه های خودتون رو ذخیره کنید، جایی که دزدان نمیتونن سرقتش کنن. قلبتون همون جایی هست که گنجینه هاتون رو ذخیره کنید. 

چشم نور بدن است. اگر چشمان سالم داشته باشید، کل بدن پر از نور خواهد بود. اگر چشمانتون نا سالم باشه، کل بدن از تاریکی پر میشه. 

هیچ کسی نمیتونه از دو نفر فرمان بگیره. حتما یا از اولی بدش میاد و خدمت به دومی میکنه یا از دومی بدش میاد خدمت به اولی میکنه. شما نمیتونید هم به خدا هم به پول همزمان خدمت کنید.

یه متن از یکی از بزرگای هندی هست که میگه اگر چیزی رو دوست داری و عاشقشی از شرش راحت بشو، بندازش دور. داستان حضرت یعقوب و یوسف و داستان حضرت ابراهیم و اسماعیل هم همین بوده. از شر چیزی که خیلی دوستش داشتن، که فرزندشون بوده باید راحت میشدن تا خدا رو پیدا کنن. پول و همه ی تعلقات مادی مثل دوستان و خانواده، چشم آدم رو کور میکنه. و قسمت خنده دار ماجرا اینه که در نهایت هم باید از دستشون بدیم! یعنی همه میدونیم که یک روز میرسه که میمیریم.

لحظه مردن خیلی لحظه جالبیه. میدونید چه سوال برامون پیش میاد؟ سوالی که پیش میاد اینه که چی از تو میمونه وقتی تعاریفی که برای خودت ساختی رو از دست بدی. آیا تو با علمی که داشتی تعریف میشی؟ آیا تو با جایگاه اجتماعی که داشتی تعریف میشی؟ آیا تو با خونوادت تعریف میشدی؟ بعد همون رو میان ازمون میگیرن. 

قضیه اون بنده خدا رو یادتونه که آدم خیلی خوبی بود ولی یک ساعت داشت که خیلی دوست میداشتش. توی بستر مرگش که بود، اطرافیانش دیدن داره میگه که نشکن نمیگم، نشکن نمیگم، یکم که حالش بهتر میشه میپرسن چه خبر بود؟ بهشون میگه شیطان اون ساعت رو گرفته بود و میگفت اگه حق رو بگی ساعتت رو میشکنم! منم میگفتم نشکن نمیگم

در حالی که کاریش نمیشه کرد. تنها اتفاقی که میفته اینه که پروسه مرگ بیشتر طول میکشه و زجرش بیشتر میشه. چه بهتره که حسابمون رو نه تنها با بقیه، بلکه با خودمون صاف کنیم قبل این که ازمون به زور بگیرنش.


نگران نباشید 

نگران زندگی نباشید! نگران چیزی که میپوشید و میخورید نگران بدنتون نباشید. زندگی بیشتر از اینها نیست؟ نگاه کنید به پرنده های آسمون، اون لباس نمیبافن و ذخیره نمیکنن و توی آغول ها چیزی نگه نمیدارن و همچنان، "پدر" بهشون روزی میده. مگر نه این که شماها از اون پرنده ها ارزشمند ترید؟ کسی از شما میتونه با نگرانی یک ساعت به زندگی اضافه کنه؟

بعد یکم راجع به این که لازم نیست نگران خوردن و ... باشید حرف میزنه

اول خدا و راستی رو جستجو کنید و این ها خودشون میان. نگران فردا نباشید چون هر روز خودش برای خودش کلی مشکل داره :)


که اینم حرف جالبیه. میبنیم که حرفش و حرف عرفا خیلی به هم نزدیکن. قضیه هم اینه که نقشه شیطان کاملا مشخصه. نظام اجتماعی یک ماز هست که آدم رو به یه سری اهداف بی هدف سرگرم کنه تا پیر بشه. وقتی پیر شد هم انرژی برای جستجوی حقیقت نداشته باشه. مثلا یه مثال بزنم.

خورشید این بالای سرمون بود، نصف روز هم نور میداد. اومدیم درختا رو کندیم و زمین رو خراب کردیم و ... که نیروگاه هارو راه بندازیم و برق تولید کنیم و دو ساعت بیشتر برق داشته باشیم. در حالی که اصلا از اون اول نیازی به این نبود! واقعا نیازی نبود. بعد بیایم وقت زیادی بزاریم و این پدیده رو مطالعه کنیم و من برم لیسانس و فوق این رشته رو بگیرم. 

منظورم این نیست که این چیزا بده. منظورم اینه که بیخوده! اگه اینا هدف زندگی بشه اشتباه چون پوچه. سرگرمیه. وقتی که استادم تو دانشگاه تهران رو میبینم که استرس و فشار خون و ... امانش رو بریده خب چی بگم. الان این کمکی کرد به زندگیمون؟ این که طبیعت رو نابود کردیم کمک کرد بهمون؟

خدا زمین رو گزاشته بود که بکاریم و درو کنیم و بخوریم از توش، و این زندگی تموم بشه بره دیگه. این مسخره بازیای بی سر و ته رو درست کردن برامون و خود به خود توی مسیرشون افتادیم و یه جوری با کله وقت میزاریم روشون که انگار اینا واقعا جوابن. در حالی که نیستن.


اتفاقا این تکامل تکنولوژی برای رسیدن آدما به هم لازم بود. وقتی آقای بهجت فکر کنم میگه وقتی آخر زمان میشه همه ی چیزهای تو خونه با هم حرف میزنن (لامپ و کتاب و ...) منظورش همین بوده. این وصل شدن آدما به همدیگه توی چهارچوبی که شیطان نمیتونه جلوش رو بگیره، کاتالیزگر آخر الزمانه. 

یعنی لازم نیست ولی تو این داستان آدم ها و تکامل روحشون، لازمه که آدما بتونن همدیگه رو بیدار کنن از طریق ارتباطات.


و داستان آدم ها:

همه تو یه چیزی دنبال جواب میگردن. تو نگاه بقیه، خنده داره همه فکر میکنن بقیه جواب رو دارن. سلبریتی ها جواب رو دارن ولی یادشون رفته این هنرمندا شغلشون نقش بازی کردنه!. تو خریدن یه آشغال جدید که دو روز بعد ورژن بعدیش میاد، بعدم همه غر میزنن چرا آیفون 68 با آیفون 69 فرق زیادی ندارن و همچنان تو صفش وای میستن. انگار اینا شادی میاره. خب نمیاره دیگه. کی میخوایم بفهمیم. یه سری دیگه جواب رو تو راهنمایی کردن بقیه میبینن. خیلی خنده داره. فکر میکنن خودشون به جواب رسیدن و میخوان برن بقیه رو ارشاد کنن. خیییییلی خنده داره. بعد تو صحبتاشون نفرت از بقیه موج میزنه. اینه الان مثلا جوابی که بهش رسیدی؟ این که بگی هنر حرامه جوابته؟ خدا مگه زیبا نیست و زیبایی رو دوست داره، این قطب نمای زیبایی سنج تو وجودت گذاشته شده. وقتی از هنر متنفری یعنی انسان عزیز من داری اشتباه میزنی. به خودت بیا. 


جواب بنظرم واضحه.


این داستان حضرت عیسی رو نوشتم که یکم بخندید. به این بخندید که دغدغه های چند هزار سال پیش با الان خیلی فرقی نداره و هنوزم این آدمیزاد نفهمیده منبع خوبی از کجاست. هنوزم داریم بیرون از خودمون دنبال خدامون میگردیم. از اون طرف این رو نوشتم که بگم که قانونی که قانون بوده، توسط این پیامبر عوض شده. مگه موسی هم پیامبر نبود؟ مثلا اون نمیتونست همین چیزا رو بیاره برای مردمش؟ چرا لازمه که دین کامل بشه؟


این که پیامبر ما آخرین پیامبر بود معنیش این نیست که چیزی که اون اورده آخرین ورژنه. این معنیش اینه که دیگه آدمیزاد به یه جایی رسیده که لازم نیست با چوب دنبالش بیفتن. دیگه خودش میتونه حقیقت رو پیدا بکنه. دیگه چوپان لازم نداره. معنیش این نیست که دوباره بشینیم از توی حرف بنده خدا قانون در بیاریم. دیگه این قطب نماهه خودش رو نشون میده.


میخوام براتون بگم که چقدر پیامبر ها مخالف فرهنگ بودن. 

خیلی مخالف فرهنگ بودن.

زمان عرب ها که گذشتگانشون رو عملا میپرستیدن و بهشون افتخار میکردن. زمان این بنده ی خدا عیسی هم که وضعیتی درست کرده بودن خشکه مقدس هاشون. زمان موسی که مردم به بردگی گرفته شده بودن و اون فرهنگشون بود. کار هر پیامبری تو زمان خودش انجام داد، نجات آدما از بردگی شیطان بود. این کار رو با شکستن فرهنگ با شکستن Mindset هایی که درست فرض میشد انجام میداد.


مثلا فکر میکنیم زمانی که موعود بیاد چی میخواد بیاره؟ طناب میندازه مار بشه؟ نه. وقت این داستان ها تموم شده. یا مثلا یه نصفه رکعت به نمازا اضافه میکنه؟ نه. وقتی موعود بیاد دقیقا میگه آهای مردم، جمع کنید این بساطی که درست کردید رو. به خودتون برگردید. خیر برای همدیگه بخواید و بشینید با خودتون خلوت کنید. به شکل نماز یا هرچیزی که صلاح میدونید. از دست این نفس راحت بشید خیلی  واضحه. خیلی واضحه. 

میاد میگه که توی چی دنبال خدا میگردید؟ شماها خدایید! شما ها خدایید که داره خودش رو تجربه میکنه. همتون باید برید سیر آفاقی (حرف زدن با آدما) و انفسی (شناختن خودتون) رو طی کنید و به انا الحق برسید. بفهمید که خدا درونتونه نه بیرون. بعد اونجاست که گردنش رو میزنیم. مثل همیشه. 

فکر میکنیم مثلا موعود چی میخواد بیاره. میخواد یه آمپول یا دارو بیاره که بزنیم و آدم بشیم؟ شاید بیاره 

(و میاره- شک نکنید، پذیرفتنش البته به اختیار هر کسیه و خیلیا قبول نخواهند کرد - ر.ک. فیلم Matrix فیلم بسیار دقیقیه. ببینید که تحمل خوردن اون قرص قرمز سخته و ممکنه خیلیا دوست داشته باشن همه چیز رو فراموش کنن و به زندگی پوچ پر زرق و برق عادی برگردن) 

ولی هیچ چیزی اختیار انسان ها رو سلب نخواهد کرد. در آخر، هممون باید بین این دوتا راه انتخاب کنیم. یعنی معجزه که کل زندگی رو درست کنه وجود نداره. در آخر همه چیز به این برمیگرده که چقدر شخص تمیزه، چقدر هنر دوسته، چقدر به طبیعت نزدیکه و چقدر به خودش و دیگران احترام میزاره. اگر اینا رو ول کنه، دوباره شیاطین توی روحش ریشه میکنن و کاریشم نمیشه کرد، قانون زندگیه.

میگه که شبیه چیزی که جدم انجام میداد، چاه بکنید و درخت بکارید و زمین رو آباد کنید. کاری که ما نمیکنیم. چند تا درخت کاشتیم؟ چند تا درخت قطع کردیم؟ مستقیم و غیر مستقیم؟ چقدر گند زدیم به کره زمین؟؟


آخرین مرزی که آدما قراره فتح کنن اینه که بفهمن حق با هیچ کسی و هیچ جایی نیست. حق درون هر کسیه. و هرکسی برای خودش خداست. یه چشمه از وجود خداست و باید بفهمیم که شناختن بقیه لازمه. باید بفهمیم که آدما طرز فکرای مختلف دارن. 


فرهنگ و چهارچوب دقیقا نقشه واضح شیطانه برای خشکوندن چشمه روشنگری افراد و تلف کردن وقتشون که وقت نکنن خودشون رو پیدا کنن. که نتونن خدا بشن.

  • مهدی

درسی از تاریخ

سه شنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۸، ۱۲:۴۱ ب.ظ


سلام

یکی از درس های تاریخ اینه که وقتی به حق رسیدی باید حواست باشه کله ات رو از دست ندی.

یعنی کسی که به حق رسیده متاسفانه نمیتونه خود حقیقت رو بگه. چون شیاطینی که بدن آدما رو تسخیر کردن، موجودات جالبی اند

در مقابل حقیقت یه کاری میکنن که آدما گارد بگیرن و احساس ناراحتی(راحت نبودن) کنن!!

قطب نمای حقیقت خیلی عمیق و درونمونه این می‌تونه راهنمای خوبی تو این راه پیدا کردن خدا باشه. ا

این متن هم یه سیگنال از قطب نمای حقیقت جوت ای آدمیزاد

یه نشونه هم میتونه باشه برای خودمون که خودمون رو تو نقشه کثافت این دنیا پیدا کنیم. ببینیم چند چندیم؟ 


بنظر بنده هر وقت فکر کنیم خدا رو پیدا کردیم دقیقا نقطه شروع کثافت کاری شیطانه. دقیقا همون جایی که خدا رو پیدا کردیم و تعریفش کردیم کار تمومه.

همون جایی که یه نفر حرفی از چیز حقیقی تر زد و خواستیم دهنش رو ببندیم یه نشونه است.

شیطان یه چیز بیرونی نیست. درونمونه و با احساسات کار میکنه. هر وقت از چیزی بدت اومد بهش زل بزن. ببین که دقیقا چیه. اگه سرتو میخوای برگردونی بدون این از جنون درون خودته.

اگه کثافت و حالت تهوع حالت رو بهم میزنه، شاید یه سیگناله به خودت که ببینی این غذایی که خیلی دوست داشتی بخوری حقیقتش چه شکلیه. حقیقت این دنیا که shit رو خوشگل میکنه و دلت براش ضعف میره چیه.


سخته زنده بودن. تو ریک اند مورتی یه موجودی هست به اسم meesek یا همچین چیزی. تیکه کلامش اینه. وجود داشتن درد داره :) 

  • مهدی

عیسی (ع) شناسی - 2

دوشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۸، ۱۱:۲۸ ب.ظ

سلام 

بعضی کامنتای پست قبلیه اینجوری بود که بنظرم اومد که بنظرشون اومده میخوام کسی رو مسیحی کنم. نمیدونم کجای این وبلاگ به یک مبلغ دین میخوره. میخواستم اولا بگم که قضیه 2000 سال پیش چی بوده. و در ثانی من هیچ علاقه ای به جذب مردم به دین هایی که زنگ زدن ندارم. 

اگه تو قرآن داستان حضرت عیسی نبود، به اندازه خیلی زیادی حتی دلیل وجود داره که حتی ایشون وجود نداشته و داستانش یک حرکت از جانب رومی ها بوده ولی خب من به متن قرآن اعتماد دارم. فکر نکنمم وارد اون بحث بشم. 

من اون معجزه رو ندیدم و مطمعن هستم که کسی ازم انتظار نداره که اون معجزات رو قبول کنم چون تو یه سری کتاب قدیمی نوشته شدن. ولی بنظرم تاریخ لازم نیست اتفاق اتفتاده باشه. همینقدر که مردم قبولش داشته باشن مهمه.   

بنظرم سیر خدا شناسی از درون هر کسی باید اتفاق بیفته و این دین ها صرفا یک مدل فکری هستن که یه جوابایی هم میدن. ولی هر کسی چشم بسته دنبالشون رفته، سرنوشت خوبی نداشته. 

چیزای دیگه ای هم از طرز فکرای دیگه هم من زیاد مینویسم. میخوام کسی رو بودایی کنم؟ یا ...؟ نه. اینا صرفا طرز فکره برای باز شدن این چارچوبی که جامعه برامون تراشیده و فرهنگ بهمون غالب کرده که یک موجود محدود به مرز های سرزمینمون نشیم. کسی بشیم که بتونیم در ابعاد کل این سیاره فکر کنیم.

خودمم چیز زیادی بارم نیست. اینا یجورایی یادداشت های سیر درونی خودمه. 

و در ادامه این پست قبلیه.


همچنان حضرت عیسی برای مردم از کارایی که باید بکنن میگن:


کمک به نیازمندان

مراقب باشید که کار درست رو به قصد دیده شدن جلوی بقیه انجام ندید. اگر انجام بدید هیچ پاداشی از "پدر" در بهشت نخواهید داشت.

وقتی به نیازمند کمک میکنید تو بوق و کرنا نکنید. چون این کار رو منافق ها و ریا کار هاست که در سینگاگ(محل عبادت یهودی ها) ها  و در خیابان ها انجام میدن که برای بقیه خوب جلوه کنن و مورد احترام قرار بگیرند. من به حق به شما میگم که اونا پاداشی که میخوان رو گرفتن! (میخواسته دیده بشه و دیده شده) 

وقتی به نیازمندی کمک میکنید، کاری کنید که دست چپتون از دست راستتون خبردار نشه و کارتون در خفا باشه. اون موقع است که "پدر" که دیده چه چیزی در خفا اتفاق افتاده پاداشتون رو میده. 

که جالبه اینم بنظرم. نیت کردن و هدف گذاری کردن برای کار ها برای اینا هم مهم بوده. فکر کنم یکم جلوتر میگه که خودتون مشخص میکنید کارایی که انجام میدید کجا تاثیر دارن. میتونید تو این دنیا ذخیره کنید و بعد مرگ از دستشون بدید یا نه میتونید تو جایی که جاودانه است ذخیره کنید و ازین جور داستانه


دعا/ عبادت

و وقتی عبادت میکنید شبیه منافق ها/ریا کار ها نباشید که دوست دارن در سینگاگ ها و خیابون ها عبادت کنند که توسط بقیه دیده بشوند. من بهتون دوباره میگم که اون ها پاداششون رو دریافت میکنن(مثل بند قبلی) 

وقتی شما میخواید عبادت کنید، به اتاق خودتون برید، در اتاق رو ببندید و عبادت کنید "پدر" رو که دیدنی نیست. بعد "پدر" که میبینه کاری رو که در خفا انجام میشه پاداشتون میده. و وقتی که عبادت میکنید، شبیه پگان ها(یه گروه دینی دیگه) شروع به تند تند و بی معنی حرف زدن نکنید. چون اونها فکر میکنند که چون کلمات زیادی میگن، حرفشون شنیده خواهد شد. شبیه اون ها نباشید چون "پدر" قبل از این که چیزی رو بخواید، میدونه. 

و اینجوری باید دعا کنید:

ای پدر ما در بهشت(عرش خدا)

اسم تو مقدس باد

قلمرو تو جاودانه باد

چیزی که میخوای انجام میشه

روی زمین انگار که زمین بهشت هست(زمین دقیقا همون طور که به عرشت احاطه داری تحت کنترل تو باشه باشه)

امروز، نان امروز ما رو بده

و قرض های ما رو ببخش.

همونطور که ما کسایی که بهمون بدهی دارند رو میبخشیم

و مارو از وسوسه ها حفظ کن و ما رو از شیطان حفظ کن. (کار شیطانی)


استفاده از ضمیر جمع ما برام جالبه اینجا. دوباره برمیگرده به دعا کردن برای همه. برای یه موجود بزرگتر در ابعاد اجتماعی

ر.ک. به 7 چگالی کانچسنس که چند تا پست قبل بود.


و بدونید که اگه گناهای بقیه رو ببخشید، خدا گناهاتون رو میبخشه و برعکس.


البته تو دین یهودیت فکر کنم دعای و عبادت گروهی نداشته باشن. تنها جایی که عبادت گروهی دیدم توی اسلام و یه سری مدیتیشن ها که چند نفر انرژیشون رو همسو میکنن بوده. 


روزه گرفتن

وقتی روزه میگیرید بی حال بنظر نیاید شبیه ریا کار ها!! که چهرشون رو خراب میکنن که به بقیه بفهمونن روزه اند. که دوباره اونها پاداشی که میخواستن رو گرفتن. ولی من به شما میگم که وقتی روزه میگیرید روی سرتون روغن بمالید (ازین کارایی که قدیما که کرم و... نبوده میکردن، بعضیا میگن این روغنی که ازش حرف زده میشه روغن ماریجوانا که CBD زیادی داره هست. که قدیما استفاده میشده و الان دوباره داره محصولات CBD دار برمیگرده. تو کانادا محصولاتش فروخته میشه و برای سلامتی گویا خوبه) و صورتتون رو بشورید. و دوباره همون چیزایی که قبلا گفتن راجع به اهمیت خفا. 


که بنظرم نکته جالبی گفته. نمیخوام مقایسه رو بنویسم ولی ماه رمضون خودمون رو با این چیزایی که میگه مقایسه کنید.

مثلا مجبور میکنن مردم رو ادای روزه گرفتن در بیارن در حالی که روزه نیستن. اصلا کل قضیه سختی کشیدنه. سختی کشیدن تو اون 7 چگالی کانچسنس یکی از کاتالیزور هایی هست که سطح آدم رو بالاتر میبره. و ما به روزه یه جوری نگاه میکنیم انگار خدا گفته حتما انجام بدید وگرنه چوب تو آستینتون میکنم و میخوایم به راحت ترین روش ممکن تمومش کنیم.


بقیش رو با یکم تحلیل بعدا مینویسم. البته که تو کامنتای پست قبلی به خیلی هاش اشاره کردم ولی منظم تر مینویسم بلکه مفید واقع بشه


  • مهدی

عیسی (ع) شناسی - 1

يكشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۵۷ ب.ظ

سلام


امروز حوصلم سر رفته بود و گفتم برم ببینم این که خدا میگه که برید و به آنچه به پیشینیانتون فرستادم ایمان بیارید دقیقا چیه. 

خوندن انجیل خیلی وقتا برام اینجوری بوده که باز کنم و یه چیز شانسی پیدا کنم و سر و تهش رو هم نفهمم ولی این دفعه از اول اول عهد جدید New Testament شروع کردم ببینم داستان چیه.


یه قسمتی همین اوایلش هست که حضرت عیسی میرند بالا و برای مردم شروع میکنن حرف زدن. چند تا حرف جالب میزنه راجع به این که چی کارا باید بکنن.

خیلی خلاصه مینویسم تا لپ کلام رو گفته باشم. دوست دارید خودتون برید با جزییاتش بخونید.


قضیه اینجوریه که انجیل یکم راجع به این که چجوری شد حضرت عیسی(ع) بدنیا اومدن و بعدش حواریونشون رو پیدا کردن حرف میزنه. چهار تاشون ماهیگیر بودن و حضرت عیسی میبینتشون و میگه که بیاید دنبال من که بجای این که از دریا ماهی بگیرید، از مردم ماهیگیری کنیم! (استعاره جالبیه)

بعد راه میفتن به سمت شهر Galilee یا الجلیل به عربی و میرن توی سینگاگ ها(جایی که یهودیا میرن خدا رو پرستش کنن) و شروع میکنه پیامی که براشون اورده رو میگه. یه عالمه بیماری مثل صرع و کسایی که تسخیر شده بودن توسط شیطان (احتمالا بیماری یه دسته از بیماریی که ما الان تو بیمارستان روانی نگه میداریم) و فلج و ... رو شفا میدن. و کلی آدم دنبالش راه میفتن.


وقتی که این گروه آدم ها رو جذب کردن، میرن بالای یک بلندی و براشون این ها رو میگن:

1- برکت به کسانی که فقیر هستن در روح (یعنی فکر کنم از بعد روحانی بهشون برکت میرسه نه مادی) و عرش خدا(بهشت ؟) برای اون ها خواهد بود

2- برکت به کسانی که عذادار هستند. که آسایش خواهند یافت.

3- برکت به کسانی که meek هستند. که تو پست قبلی یک برداشت ازشون رو نوشتم، کسایی که شمشیر غلاف میکنن و ... . که زمین رو به ارث خواهند برد.

4- برکت به کسانی که تشنه و گرسنه حقیقت هستند و از حقیقت سرشار خواهند شد.

5- برکت به کسانی که مهربان هستند که بهشون مهربانی خواهد شد

6- برکت به کسانی که قلب پاکی دارند (بنده های مخلص؟ قلب خالص؟) که خدا رو خواهند دید!

7-برکت به کسانی که صلح آور هستند. که آنها فرزندان خدا خواهند بود.

که البته یه نقدی که به مسیحیت وارده همین مدل حرف زدن حضرت عیسی است. مثلا تو یک سری متون گفته

I am a child of God 

I am the child of God

که جالبه. توی ترجمه این دوتا از زبون حضرت عیسی به یونانی و بعد به زبون های دیگه این گم شده. چون همین جا حضرت عیسی داره میگه که هر کسی میتونه یک فرزند خدا باشه. وقتی هم به خودش گفته من فرزند خدا هستم خیلی منظور اونجوری ای نداشته که اینا برداشت کردن. یعنی یه جور استعاره بوده که استفاده میکرده. حالا بگذریم.

8- برکت به کسانی که مجازات خواهند شد بخاطر راستیشون ! که بهشت و عرش خدا برای آنان خواهد بود. 

که این رو به شخصه دوست دارم.

بعد میگه که برکت به شما که وقتی راجع به من حرف میزنید، مردم بهتون دشنام میدن و مجازاتتون میکنن و حرفای بد بهتون میچسبونن. شاد باشید که امیدوار باشید که کلی پاداش در انتظارتون هست همونطور که پیامبر هایی که قبل شما بودند رو هم مجازات کردند!


بعد یکم بعد راجع به این حرف میزنه که حضرت عیسی، اصولا داشتند میگفتند که شما یهودیا اشتباه میکنید. بعد احتمالا یهودی ها بهش میگن که تو اومدی که قانون رو از بین ببری و انجیل اینجوری نوشته:

حضرت عیسی بهشون میگن که: فکر نکنید که من اومدم که قانون و پیامبر ها رو نقض کنم. من نیومدم که اینا رو از بین ببرم بلکه اومدم که تکمیلشون کنم. و بهتون قول میدم که تا آسمون ها و زمین از بین بروند، یک کلمه یا بهتر بگم، یک حرف یا بهتر بگم، یک حرکت قلم از "قانون" کم و زیاد نمیشه تا وقتی همه چیز کامل بشه. 

من خودم نمیدونم تا وقتی همه چیز کامل بشه دقیقا یعنی چی.

بعد میگند که هر کسی که ذره ای از این قوانین رو بزاره کنار، در عرش خدا خیلی تحقیر میشه و هر کسی که این قوانین رو انجام بده بزرگ خواهد بود در عرش خدا. 

و بعد میگه که اگر عدالتتون از عدالت روحانی ها و معلم های قانون (روحانی های اون زمان) بیشتر نشه، وارد بهشت خدا نمیشید که من نفهمیدم منظورشون چیه. منظورش اینه که تعالیم این ها کافی نیست یا همه رو داره فورس میکنه که مطالعه دین کنند؟ 


بعد از این شروع میکنن و یه تعدادی قوانین اجتماعی برای مردم میگن.


قتل:

حضرت عیسی میگن که همون طور که از خیلی قبل بهتون گفته شده بوده، نباید قتل کنید و هر کسی که قتل کنه باید قضاوت بشه. اما من میگم که هر کسی که نسبت به برادر یا خواهرش عصبانی باشه قضاوت خواهد بشه!  هر کسی که به برادر یا خواهرش راکا بگه(که یک کلمه آرامی(زبون حضرت عیسی) است به معنی حرف بد، حرفی که بار منفی داشته باشه) باید در دادگاه قضاوت بشه. هر کسی هم که کلمه احمق رو به کار ببره، خطر آتیش جهنم در انتظارشه. 

که جالبه بنظرم، قوانین سفت و سختیه که اگه کسی بهش عمل کنه واقعا موجود خاصی میشه.

پس اگه هدیه ای برای خدا اوردید(تو مایه های قربانی و زکات و ... خودمون) و میدونید که برادر یا خواهرتون چیزی ازتون به دل داره، هدیه رو جلوی در خانه خدا بزارید و اول برید و موضوع رو حل کنید و بعد برگردید. 

مسائل رو سریع حل کنید قبل رفتن به دادگاه. مسائل رو وقتی تو راه هستید با هم حل کنید، چون که بالاخره یک طرف ماجرا حق داره و قاضی شما رو به افسر نگهبان میسپاره و اون هم شما رو به زندان میندازه و تا آخرین ذره پولی که بدهکار هستید رو ندید آزاد نمیشید.

جالبه که این چیزا رو برای مردم لازم دونسته بازگو کنه.


زنا:

اینجاش واقعا بدرد امروز میخوره.

میگن که شنیدید که گفته شده که زنا نکنید. اما من بهتون میگم که هرکسی از روی شهوت به خانمی نگاه کنه، با قلب اون شخص زنا کرده. اگر چشم راستتون باعث لغزشتون میشه در بیاریدش و بندازیدش دور! خیلی بهتره که یک عضو بدن رو از دست بدید تا این که کل بدنتون در آتش جهنم بیفته!

بعضی وقتا حس میکنیم که دین اینا خیلی ساده تره. ولی اینطور نیست.

و اگر دست راستتون باعث لغزشتون میشه، دوباره همین طور. 

که خیلی وقتا این گناه رو خیلی کوچیک درنظر میگیریم. در حالی که شواهد خیلی زیادی راجع به اثرات خیلی منفیش وجود داره.


طلاق: 

واقعا ترتیب قوانینش رو دوست دارم. 

این گفته شده که هرکسی که زنش رو طلاق بده، باید به اون یک برگه تایید بده که طلاق گرفته. (باید رسمی باشه!)

من ولی میگم که هر کسی که زنش رو طلاق بده، بجز به دلیل خیانت جنسی، زنش رو قربانی زنا کرده و هر کسی که با زن مطلقه ازدواج کنه، مرتکب زنا شده. 

که خیلی خیلی جالبه دیدگاهش!


قسم:

دوباره، این به شما گفته شده که قول تون رو نشکنید. اما من میگم که کلا قسم نخورید. به هیچ چیزی قسم نخورید، نه به بهشت خدا، نه به عرش خدا، نه به زمین نه به اورشلیم نه به سرتون! چون حتی یک مو رو نمیتونید مشکی به سفید یا بالعکس کنید، فقط بله یا خیر بگید. هر چیزی خارج از این از جانب شیطان میاد.

که اینم موضوع جالبیه. حالا قدیما به اورشلیم و زمین و ... قسم میخوردن ولی الان فرق کرده سیستم قسم خوردنمون. 


چشم برای چشم: (قصاص)

شنیدید که گفته شده، چشم برای چشم و دندان برای دندان،

اما من بهتون میگم که اصلا با یک شخص بد، مقابله و مقاومت نکنید. اگر سیلی به گونه راستتون زد، صورتتون رو برگردونید و اون یکی گونه اتون رو به سمتش بگیرید. اگر کسی میخواد ازتون شکایت کنه و لباستون رو بگیره، کتتون رو هم بهش بدید.

توجه کنید که اون زمانا کت و لباس خیلی چیز ارزشمندی بوده. چند نسل به ارث میرسیده. 

اگه مجبورتون کرد که یک کیلومتر راه برید، دو کیلومتر راه برید. 

دقیقا نمیدونم این کجا به کار میومده!

به کسی که ازتون درخواست میکنه بدید و از کسی که ازتون قرض میخواد رو برنگردونید.


عشق به دشمن:

شنیدید که گفته شده که همسایه ات رو دوست بدار(عاشقش باش) و از دشمنت تنفر داشته باش. 

من میگم که دشمنانتون رو هم دوست بدارید و برای کسانی که شما رو مجازات میکنند هم دعا کنید. که شاید شما فرزندان خدا در بهشت باشید.

این قضیه فرزند بودن خیلی بنظرم مشخصه که به معنی خود کلمه نیست. Alan watts هم یک سخنرانی راجع به این داره که شاید یه بار نوشتمش.

اوست که باعث میشه خورشید بر روی خوبی و بدی طلوع کنه و باران رو برای انسان های راستین و غیر راستین میفرسته.

که بنظرم اینم خیلی مثال جالبیه، چون من خودم اینجوری هیچ وقت فکر نمیکنم. صفت خیلی عجیبیه برای اکتساب

اگر کسانی که دوست دارند رو فقط دوست داشته باشید، چه پاداشی انتظار دارید بگیرید؟ حتی مالیات گیر ها هم(منفور ترین قشر جامعه در اون زمان) این کار رو انجام میدن. و اگر فقط به مردم خودتون خوش آمد بگید، چه چیزی بیشتر از دیگران انجام دادید؟ حتی پیجنت ها(یه گروهی در اون زمان که دین خاصی داشتن) هم این کار رو انجام میدن. پرفکت و کامل باشید چون که پدر آسمانی شما پرفکت و کامل هست.


بقیش رو بعدا مینویسم



  • مهدی

پیر دانا

يكشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۸، ۰۹:۵۷ ب.ظ


سلام


قدیم تر ها این شکلی بوده که تو یک روستا، یه نفر بوده که پیر دانا بوده. 

به این ترکیب دقت کنید پیر بوده و دانا بوده. ریش سفید بودن با دانایی رابطه داشته. میدونید چرا؟

چون کسایی که عمرشون بیشتر بوده تجربه بیشتری از زندگی می‌داشتن. بیشتر یه جا نشسته بودن و در و دیوار رو نگاه کرده بودن. بغل جوب آب نشسته بودن و گذر زندگی رو دیده بودن. صدای باد رو شنیده بودن از لابلای برگ ها و حرف زدن درختا با همدیگه رو شنیده بودن. هر چقدر هم بی معنی بنظر برسه، آیا تاحالا یک ساعت این کار رو کردیم یا همیشه تو ذهنمون این بوده که می‌دونیم تهش چیزی از این تجربه ها در نمیاد؟ 

بیشتر حضور داشتن

ولی الان اینجوری نیست. اول این که اینجوری نیست که مردم تو ۳۰ سالگی تو یه جنگ بین روستا یا چیز دیگه بمیرند.

 کسی کار احمقانه ای اگه بکنه و آسیب بزنه به خودش سریع خوبش میکنن و همه هم پیر میشن. 

در ادامه هیچ کسی هم به اون اندازه قبل حضور در زمان حال نداره. 

چیزهایی مثل تلویزیون و رادیو حضور آدم ها رو با ساعت ها هیپنوتیزم کردنشون گرفتن.

 دیگه آدما زندگی نمیکنن، زندگی‌ رو از قاب تلویزیون میبینن. دیگه اجرای زنده موسیقی نمیبینن یا خودشون موسیقی یاد نمیگیرند چون هر لحظه اراده کنن میتونن هر آهنگی که میخوان بشنوند.

 دیگه آدما تلاش نمیکنن برای کسب شادی چون تا نیاز به شادی داشته باشن گوشی هاشون رو آنلاک میکنن و ۴ تا جوک میخونند 1*.

 دیگه تو طبیعت نمیرند چون بکگراند گوشیشون عکس درخت هست ولی آخرین باری که صدای درخت شنیدند رو یادشون نیست.

 موقعی هم که کاری کنن در حال فکر کردن به گذشته یا آینده هستند و با حال رابطه ی ضعیفی دارند. 

باز خداروشکر الکل تو ایران مصرفش کمتره وگرنه اگه مجاز بود مثل غرب، به همه ی اینایی که گفتم این رو میشد اضافه کرد که نه تنها تو زندگی حضور ندارند بلکه ترجیح میدن با الکل فراموشش هم بکنن! به این میگن فاجعه. 


قدیم تر ها کسی که پیر میشد علم زیادی داشت ولی الان خیلی ها هستن به حداکثر علمشون تو سن پایینی میرسند و در مغزشون رو می‌بندند و ۷۰ سال باقی مونده از عمرشون رو پیری میکنن. هنوزم همونه. هر کسی پیر بشه به حداکثر داناییش رسیده ولی بعضیا تو ۲۰ سالگی پیر میشن بعضیا ۴۰ سالگی و بعضیا پیر نمیشن و می‌میرند. ملاک پیری دانستن ندانستن هست.



1* اگه کسی علاقه داشت به این موضوع instant gratification میگن که تو نسل جدید داره بوجود میاد. شعار کسی که دچار این نوع اعتیاد هم هست، من همه چیز رو همین الان میخوام هستش. ماها هم تا حد زیادی گرفتارش هستیم.

  • مهدی