نوشته های من تنها

:)
نوشته های من تنها

تنها، loner:
کسی که ترجیح میده بیشتر زمان خودش رو با خودش بگذرونه تا باطری هاش پر بشه تا بتونه بره تو جمع. توی یک گروه دوستانه بودن و توی جمع بودن رو دوست داره ولی جمع انرژیش رو تخلیه میکنه.

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۱۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

معنویت

چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۸، ۰۵:۰۷ ق.ظ

 

کیفیت به صرفه

 دریافت
حجم: 9.6 مگابایت

کیفیت یکم بهتر


دریافت

0:00 مقدمه

4:28 بخش اول

7:39 بخش دوم

10:24 بخش سوم

12:12 بخش چهارم

16:30 بخش پنجم

23:23 بخش پایانی


برای کم کردن اثر نویز پس زمینه این آهنگ رو هم روی ویس گذاشتم

https://www.youtube.com/watch?v=tjFgeY5gaio

خیلی پست طولانی ای شد و خیلی ویس طولانی ای هم شد!

سلام

مقدمه

هرچی این پایین نوشتم نظر بنده است در تاریخ امروز! من نظراتم هر 2-3 روز یه بار 180 درجه برمیگرده پس خیلی روش حساب نکنید.

متن هم به چند بخش تقسیم شده که ویس ها رو با اون بخش ها جدا کردم. متن بلندی هم هست که دیگه ببخشید :)

امروز نشسته بودم تو آزمایشگاه و داشتم کارام رو میکردم، دروغ نگم، کارام رو کردم تا حدی و بعد به ویدئو Alan Watts - Nature of God داشتم گوش میدادم که خلاصش کنم و یه پستش کنم ولی خب خیلی پیچیده بود و دوست داشتید ببینیدش. یهو دیدم گلن پیام داد که میخواد بره محله ی Indegionous ها یا همون سرخپوست ها(نباید بهشون گفت سرخپوست بنا به دلایلی) که برای پسرش یکم سیگار بگیره. چون اینجا سیگار بسیار گرون هست. مثلا پاکتی 13-15 دلار حداقل. ولی اگه از اونجا بگیره، چون مالیات بهش تعلق نمیگیره فکر کنم 10 پاکتش حدود 43 دلار میشه. 

به هر حال داشت میرفت و تا اونجا 45 دقیقه رانندگیه. گفت میای بریم گفتم باشه که یه حال و هوایی هم عوض بشه. 

داشتیم میرفتیم و اونم معمولا زیاد صحبت میکنه(مردم پیر میشن حرفاشون بیشتر میشه دیگه) و معمولا منم گوش میدم ولی

گفت که چرا انقدر ساکتی امروز؟ ساکت تر از حالت عادی.

گفتم که یه چیزایی هست که آدم با هر کسی نمیتونه راجع بهشون صحبت کنه و اونا ذهنم رو پر کرده. 

گفت چی؟

گفتم بهتره صحبت نکنیم چون مسائل معنوی و روحانی هست. 

گفت خب بگو صحبت کنیم.

گفتم که این بحثا یه جوری هست که معمولا خیلی ها دوست ندارن بشنون و به محض این که مواضع خودشون رو در خطر میبینن سریع گارد میگیرن.

ازون جایی که میدونم آدم لیبرالی و آزاده ای هست و سرش از سنگ نیست گفتم بزار ببینیم چی میشه و شروع کردم.

لازمه بگم قبلا هم باهاش راجع به این موضوعات حرف زده بودم. با آدم های اپن ماید و روشن فکر راحت میشه حرف زد ولی این دفعه یه حجم زیادی اطلاعات طبقه بندی نشده تو ذهنم بود که نمیدونستم اصلا باهاشون چی کار کنم. 

یه بخش قابل نوشتنی از صحبتا رو مینویسم شاید براتون جالب باشه. بعدشم یه چیزایی هست که برای خودم نوشتم که به طبقه بندیم کمک کنه. کی میدونه، شاید اونا هم جالب باشن.

من اخیرا یکم سعی کردم به وظیفه دینی ام که شناختن اصول دین باشه عمل کنم و فعلا یه 6-9 ماهی هست که دارم تو این موضوعات فرو میرم و بعد این همه وقت، خیلی از سوالام برطرف شده ولی شاید ده برابر قبل سوالام بیشتر شده. توحید و معاد و نبوت و ازین جور داستانا. 

پس اگه با عقایدتون احساس راحتی میکنید هیچ کدوم از پست های این شکلی من رو نخونید چون ممکنه تاثیر بد و جبران ناپذیر! بزاره. چیز خاصی نیستن ها ولی خب خیلی وقتا این جور مسائل آدم ها رو از منطقه امنشون دور میکنه و اگه اهل پیدا کردن مسیر برگشت نباشن گم میشن. شاید منم گم شدم... کی میدونه!؟

توجه کنید که در انتهای این متن سوالاتون کمتر نمیشه و مسئولیتشم با خودتونه. پس صحبتم رو جدی بگیرید.

سوال اصلی اینه که، جمله ی فارسی که بتونه واقعا عمق فاجعه رو برسونه پیدا نکردم ولی تو انگلیسی یه جمله خیلی ساده هست که میتونه بگه و اون سوال اینه: (شوخی!)

?What the hell is going on around the world

بزارید شروع کنم.

من یه عقیده ای دارم که شاید درست نباشه و اون اینه که اگه چیزی حقیقت محض باشه، اگه بزاریش جلوی مردم، مردم قبولش میکنن و اجبار نمیخواد.

چیزی که الان ما دور و بر دنیا میبینیم اینه که هر گوشه ای از دنیا، یه دینی هست و خیلی وقتا هم اینا همپوشانی ندارن با هم!

اگه کسی میخواد بگه که اسلام کامله کامله، بهش بگم که تو همون عقاید شیعه هست که امام زمان(ع) وقتی میاد، یه بینش جدیدی از اسلام رو میاره که حتی خیلیا مخالفت میکنن باهاش. خیلی از مسلمون ها. پس اگه شیعه هستید با من موافقید تو این زمینه.

یه پروژه کوچیکی کنار کار های خودم شروع کردم و اونم این بود که تمام دین هایی که دور و بر دنیا بوجود اومده رو سعی کنم بشناسم و ببینم چی میگن. در قدم دوم ببینم چی تو هر کدوم اشتباهه و در قدم سوم بتونم یه ایدئولوژی که همه ی قسمت های صحیح دین ها رو پوشش میده رو پیدا کنم.

بخش اول:

سوال اول اینه که مردم دنیا، به طور عمومی چقدر با هم فرق دارن. مثلا کسی که مسیحی هست با کسی که مسلمون هست کارای روزانه اش چقدر فرق داره؟ یا بودایی یا هندو یا ... ؟ آیا این که مثلا من 5 تا نماز در طول روز میخونم برتری خاصی میده به من؟ یا یه ماه روزه میگیرم؟ یا چیزایی ازین قبیل؟ 

این سوالی بود که برای من ایجاد شد. که آیا من الان مسلمون هستم؟

من نماز میخونم. روزه میگیرم. صدقه سعی میکنم بدم و کارای واجب.

ازون طرف کلیسا هم میرم. آیا این باعث میشه من مسیحی هم حساب بشم؟

ازون طرف مدیتیشن هم میکنم. آیا این باعث میشه هندو بشم؟

ازون طرف یه کارای دیگه که مربوط به چیزای دیگه هم هست میکنم. آیا باعث میشه پیرو عقاید پست مدرنیسم باشم؟

از طرف دیگه من وقتی با یه هندو دست میدم دستم رو نمیرم بشورم بخاطر نجس بودنش!.

با کسایی که تمایلات جنسی غیر هتروسکسشوال دارن مشکلی ندارم. 

با کسایی که مشروب میخورن، یه وقتایی میگردم. حتی باهاشون بار میرم و یه چیز غیر الکلی میخورم.

آیا اینا باعث میشه مسلمون نباشم؟

مسلمونی به چی هستش؟

مثلا فرق من که قبول داشته باشم یه تعدادی آدم 1300 سال پیش زندگی میکردن و یک کتابی برای من اوردن

با کسی که میگه 2000 سال پیش پسر خدا زندگی میکرده و داستان هایی که میدونید ازش

با کسی که میگه قبل انسان ها شیوا خدای هندو ها کلی داستان داشته،

یا کسایی که میگن روح اجداد ما بین ماها هست و ما اونا رو پرستش میکنیم و ازشون کمک میخوایم دقیقا چی هستش؟

همه ی این مسائل مربوط به گذشته هست که اتفاق افتادنشون خیلی به حال ربطی نداره.

این طرز تفکر باعث میشه یه نفر بیاد بگه که من آدم خوبی هستم و پیرو هیچ کدوم از این دین ها هم نیستم. که زیاد داریم ازین تفکر ها. 

از یه طرف دیگه، این فکت روانشناسیه که آدم ها به یه نحوی نیاز به معنویت یا Spirituality یا همون روحانیت دارن. حتی فروید که میگه خدا مرده، خودش به روح و هوش کیهانی اعتقاد داره به یه نحوی. کسایی هم که اعتقاد ندارن خیلی زندگی خاکستری ای دارن و چیز زیادی ازین زندگی دستگیرشون نمیشه و دچار پوچی میشن.

این باعث شد که به این نتیجه برسم که 

1- یه چیزی اون پشت هست و معنویت کاملا وجود داره.

2- هرچیزی که الان دستمون هست ناقصه. اگه کامل بودش این مشکلات روحانی رو در جوامع نداشتیم. یه نگاه به دور و برتون بندازید.

3- "احتمال" این وجود داره که بشه یه تئوری کاملی از کل این داستان ها به وجود اورد. (اگر به امام زمان (ع) اعتقاد ندارید که هیچی، باید یه راهی پیدا کنید اگه هم دارید، ایشون 1100 ساله ظهور نکردن احتمال این که توی طول عمر ما هم ظهور نکنن خیلی کم نیست پس باید حداقل خودمون به فکر باشیم.)

بخش دوم:

تاحالا پرسیدید مثلا چرا مسیحی ها مسلمون ها رو قبول ندارن؟ منظورم بزرگان دینشون هست. یا مثلا بزرگان دین ما بودایی ها رو قبول ندارن و ....؟

دلیلش خیلی واضحه. چون هر کسی روی هر مدل فکری ای سوار بشه، نتیجه میگیره. هر مدل فکری ای.

مثلا مسیحی های زیادی هستن که حضور روح مقدس رو توی خودشون حس کردن یا حضرت عیسی یه چیزی بهشون الهام کرده. کسی که یه همچین حدی از یقین رو داره رو نمیشه قانع کرد.

مثلا مسلمون های زیادی هستن که چشم برزخی دارن و یا کارای عجیب غریب میکنن یا حضرت مهدی (ع) رو حضوری دیدن و.. همچین کسی که یه همچین حدی از یقین رو داره رو نمیشه قانع کرد.

مثلا قبیله های زیادی هستن که Shaman هاشون تحت تاثیر گیاهان و مواد مختلف یا intoxication چیزای خیلی خفنی رو تجربه میکنن و مرده ها یا فرشته ها رو میبینن. حتی مردم خود قبیله هم یکم ازون نوشیدنی بخورن چیزای جالبی میبینن. حتی شما. پس همچین کسی رو که یه همچین حدی از یقین رو داره رو نمیشه قانع کرد.

مثلا بودایی ها و هندو های خیلی خیلی زیادی هستن که ساعت های بسیار زیادی مدیتیشن میکنن و جدی جدی کارای خفنی انجام میدن. یا توی معابدشون هر کسی بره شدت انرژی رو حس میکنه. که داستان های اینا رو هم خیلی شنیدیم. پس همچین کسی رو که یه همچین حدی از یقین داره رو نمیشه قانع کرد.

مساله دیگه این که من اگه تو یه دین دیگه به دنیا می اومدم، میومدم مسلمون بشم؟ یا میرفتم مسیحی بشم؟ یا ...؟

شما هم حتی میتونید یه چیز جدید، در حد عین الیقین تجربه کنید و کار سختی نیست. واقعا سخت نیست. کافیه تو دین های مختلف کارایی که گفتن رو بکنید و نتیجه بگیرید.

1- تو مسیحیت یکم طول میکشه

2- تو اسلام خیلی صبور باید باشید

3- اثرات مدیتیشن رو بعد چند ماه میشه دید

4- یا میتونید یه قلپ از چای ayahuasca بخورید یا به هر نحو دیگه ای خودتون رو تحت مواد psychedelic قرار بدید تا بهشت و جهنم و فرشته ها رو بعد یک ساعت ببینید... 

البته فکتی که هست اینه که هرچقدر سریع تر به جواب برسید سریع تر هم اثراتش از بین میره.

پس اینم میشه دلیل این که شاید همه درست میگن؟!

تا اینجاش صحبتامون رو نوشتم و صحبتام با گلن ازین جا ببعدش شخصی شد. و مربوط به مسیحیت شد که براتون مهم نیست احتمالا.

اینا یه نظمی به اطلاعاتم داد و بقیه پست رو هم سعی میکنم بنویسم.

بخش سوم:

دین ما یه ویژگی خاصی داره. اونم کتاب قرآنه. من تا یه مدت زیادی با این مشکل داشتم که دقیقا این کتاب چه ویژگی ای داره که باید خاص باشه. مثلا اون کتاب مایکرویو که یادمه 4-5 جلد قطور بود انصافا بیشتر از این قرآن توش اطلاعات نیست؟

چرا باید این کتاب رو بشینیم بخونیم. یه تعداد داستان داره. گفته آدم خوبی باشید و ... .

از اون طرف فقها ی دین ما کارشون چی بوده؟ بشینن حدیث ها رو بالا پایین کنن ببینن که مثلا با دست چپ روی دست راست آب بریزیم یا برعکس؟ چند بار لازمه این اطلاعات استخراج بشه؟ 1300 سال بس نیست؟ 

یه مدتی با یکی صحبت میکردم که آدم سن بالایی هم بود. گفت به نظرم خدا همون 1300 سال پیش از ما دل بریده و ولمون کرده به حال خودمون. با این مقدمه ای که تو بخش سوم هم گفتم بنظر همین منطقی بود.

این شد که به خدا گفتم خدایا؟ جدی جدی همین؟

من اگه خدا بودم آخرین چیزی که به بشر میدادم، خفن ترین تکنولوژی ممکن بود که باهاش بتونه همه کار بکنه و به کمال برسه. همچنین حقیقت 100% باشه. خدایی که من میشناسم یه همچین کاری "باید" بکنه.

پس اینجا دوتا حدس پیش میاد. 

1- یا قرآن تحریف شده. که خیلی راحت رد میشه. چون قرآن های خیلی قدیمی پیدا شده که 99.99% شبیه قرآن امروز هستن که خودش یه نور روشنی هست.

2- یا یه چیزی هست که ما نمیدونیم. یه چیزی هست که جلوی چشممون هست و بهتره بگم ما نمیبینیم.

بخش چهارم:

ما به عنوان شیعه ها اعتقاد داریم که قرآن و اهل بیت، با هم دینمون رو کامل میکنن. 

دقیقا چه چیزی از امام ها به زندگی الانمون رسیده؟

شاید من مطالعه ام خیلی کم بوده و آدمی نبودم که برم تو دل قضیه. ولی میدونم همین حدی که هستم خیلی بیشتر از خیلیا در جریان این دین هستم ولی با این وجود من شخصا، از تربیت خانواده ام و "خلاصه مطلب" چیزایی که تو مدرسه یاد گرفتم و یادم مونده این ها رو فهمیدم

1- امام علی(ع) آدم خوبی بود. به فقیر ها کمک میکرد. 23 سال خانه نشینی کرد. مدتی حکومت کرد. خیلی دستش به خیر میرفت و ساده زیست بود. چاه میکند و وقف میکرد و ...

2- امام حسن(ع) قضیه ی عهد کردن رو داشت که کل قضیه ای که از این امام تو هر موضوعی بهم رسیده راجع به این بوده که چرا ایشون صلح کرد و امام حسین صلح نکرد. این امام بجز این کار دیگه ای نکرده بود؟

3- امام حسین (ع) که سالی یک بار به مدت 40 روز لباس سیاه میپوشیم براشون و عزاداری هایی میکنیم که  من با خیلی هاشون مشکل دارم. چطوره که موسیقی متال شیطانیه ولی وقتی عزاداری ها رو به یه نفر خارجی نشون میدی میگه کنسرت متاله؟ یا پارتیه؟ اصلا خود موسیقی تو این دین خیلی موضوع پیچیده ای داره که اصلا نمیخوام واردش بشم.

4- یه سری امام دیگه هم هستن. مثلا امام سجاد(ع) دعا و مناجات نوشته بود و امام صادق(ع) کلی دانشجو و کتاب علمی داشت. بقیه هم همین حدود بودن.

ولی آیا این کافیه؟ 

به قول خودم خدایا؟ همین؟!

با یک تعداد دعا و یکم گریه و صدقه دادن کل دینی که برای انسان ها فرستادی حل شدش؟ تموم؟ همین؟

آیا عرفان لازمه؟ آیا خوندن همین دعا ها کافیه؟ این دعا ها چه ویژگی خاصی دارن اصلا؟ چرا من چیزی ازشون حس نمیکنم؟ مشکل از منه؟

من آدمی بودم که به شدت به علم فیزیک و علوم تجربی علاقه داشتم ولی کم کم دیدم که از اون هم برای نیاز معنوی ذهنم چیزی در نمیاد. با یکی از بچه ها صحبت میکردم گفتم خب به تهش رسیدیم دیگه. فهمیدیم تو مقایس کوآنتومی تقریبا نمیفهمیم چخبره و باید چیزای عجیبی رو قبول کنیم تا کار کنه(فاینمن میگه اگه فهمیدید کوآنتوم چیه نفهمیدید کوآنتوم چیه) تو مقایس بزرگم فهمیدیم که همه چیز به اندازه ی کافی دور هست که دستمون به هیچ جا تو کرانه ی هستی نرسه. از اون ور هم به قول یکی، علم فیزیک میگه به من یه معجزه بده، بیگ بنگ، بعد از اون رو من پیش بینی میکنم. (که هنوزم نمیتونه کامل پیش بینی کنه بدون اضافه کردن چیزایی که قابل لمس نیست و باید فقط قبول کنیم. اضافه کردن خواص موجی به ذرات و ابعاد زیاد به دنیا تا بتونه معادله هاش رو درست کنه. در نهایتم به این میرسه که دنیا خیلی به اون صورت وجود نداره تا یه observer نیاد observeش کنه). کسایی که تو این علم هستن با این طرز تفکر ها جلو میرن و خب جوابم میده. ولی برای کارای فیزیکی جواب میده ولی تو بعد معنوی فقط آدم رو نا امید میکنه که یا نمیتونه بفهمه واقعا چخبره یا این که زمان بهش اجازه نمیده.

این بود که من چند ماهی رو در افسردگی و پوچی بودم. 

تا این که دیدم مثل این که از این راه به جایی نمیشه رسید. و اتفاقاتی افتاد که منجر به نوشتن پست های Shower thoughts شدش. Shower thought اگه نمیدونید، یعنی فکر هایی که آدم زیر دوش وایساده میکنه. یه اصطلاح طنزی هست برای فکر های عمیق. که تو طبقه بندی موضوعی وبلاگم میبینیدشون. فکر کنم 10-15 تا قابل انتشار بودن. این شد که رفتم سرچ کردم و گشتم ببینم حرف حساب مردم چیه. حرفای کسایی که انواع مدرنیسم و پست مدرنیسم رو دنبال میکنن چیه و از کجا اومده. حرفای بقیه دین ها چیه. که البته چیزای خوبی هم ازش در اومد. چیزهایی که باعث شد یکم با دنیا و انسان ها آشنا بشم.  

بخش پنجم:

ازین جا ببعدش واقعا اطلاعاتم کم میشه و بیشتر بیان چیزایی هست که وجود دارن.

اطلاعاتم بسیار ناقص هستش و این لبه ی دانسته هام هست.

مقدمات:

1- چند وقت پیش یه اتفاقاتی افتاد که فهمیدم جدی جدی یه دنیای دیگه ای وجود داره، در همین جا، تو یه بعد دیگه، و ما خیلی چیزا رو نمیبینیم. اون باعث شد برم و نظر اسلام رو سرچ کنم.

2- موازی با مورد اول یه ویدئو راجع به کیمیاگری توی غرب گوش میدادم که از ترنس مککنا هم بود. 

این چیزا یه چیزی رو تو ذهنم تریگر کرد که ببینم این علمایی کهنی که ما داشتیم مثل کیمیا و ریمیا و لیمیا و سیمیا و xیمیا چیه داستانشون.

متوجه شدم که بله. جواب رو پیدا کردم. و داریم اشتباه میزنیم و بد هم اشتباه میزنیم.

3- برگردیم به اون صحبتی که داشتم راجع به این که من اگه خدا بودم، روی بهترین تکنولوژی بشر علمم رو ارائه میدادم. بهترین و بالاترین تکنولوژی بشر چیه؟ استفاده از سیلیکونه؟ فضاست؟ 

خیر، بالاترین تکنولوژی بشر که خیلی وقته داره توسعه پیدا میکنه زبان هستش. زبان. (فیلم Arrival این رو تو ذهم کاشت)

به قول ترنس مککنا، با زبان، ما داریم تله پاتی میکنیم! چیزی که تو ذهنمون هست رو توی ذهن یه نفر دیگه میکاریم! خیلی کار زیادیه. خدا هم روی این تکنولوژی قرآن رو ارائه داده.

4- یهو ذهنم رفت سمت اعجاز های ریاضی قرآن و ابجد. چیز خیلی عجیب و جالبیه. مثال هاش خیلی زیاده و چیزای خیلی عجیبی میبینید. آدم متوجه میشه که شاید این کتاب جدی جدی بیشتر از یه کتاب داستانه. مثلا یه مثالی بود که ابجد یک آیه تو یه جایی از قرآن راجع به فرشته ها با ابجد یه آیه تو جای دیگه برابر هست که اونم راجع به فرشته ها بود. ازین جور مثالا زیاده.

با ده دقیقه سرچ کردن، دیدم که گویا یه علمی وجود داره به اسم علم جفر که شما میتونی با اعمال ریاضی و کمک گرفتن از قرآن، جواب هر سوالی رو که دارید بفهمید. البته که از علوم غریبه و عجیب غریب هست و حجم بسیار زیادی محاسبات ابجد و رمز و کد کردن نیاز داره. کتاباش هست و باید با اصطلاحاتش آشنا باشید. که سخته. و خیلی ملاحظات برای شخصی که انجامش میده داره.

میگن که امام علی(ع) میتونسته اعمال جفر رو توی ذهنش انجام بده. 

یه حدیثی از یکی از امامان بود که گفته بودن اگه یه روزی حکومت کنن روی زمین، تمام قوانین رو از طوماری در میارن که پیامبر به امام علی (ع) داده بود و توش تمام علم جفر بوده. 

سرچ کنید خودتون نمیدونم  دقیقش چی بود.

شاید فقها باید میرفتن این علما رو یاد میگرفتن تا بتونن جواب هر سوالی رو بدن. نمیدونم.

جالب تر هم اینه که این داستان ابجد، مختص به عربی نیست. حتی شما میتونی انگلیسی یا فارسی یا زبون های دیگه هم استفاده کنید. البته که یکم پیچیده تر میشه. 

حالا تصور کنید که یه کسی بتونه همه ی این اعمال رو تو ذهنش انجام بده. اون شخص هر سوالی ازش پرسیده بشه جواب درست رو میتونه بهتون بده. شاید برای همین بوده که این امام ها علم بسیار زیادی داشتن. یه موضوعی هم هست راجع به به ارث رسیدن حافظه توی DNA که اونم موضع جالبیه که باید بنویسم در فرصت مناسب. در این حد که در یک آزمایش که اخیرا انجام شده روی موش ها تا 14 نسل یه چیزی که موش اول یاد گرفته منتقل شده. البته که اون اطلاعات به راحتی قابل دستیابی نیست. یا خودتون سرچ کنید یا مینویسم بعدا.

این علوم غریبه خیلی طرز تفکر جالبی دارن. طرز تفکر هایی که خیلی با علم های جدید فرق داره. 

یه مرزی رو دور مغزتون در نظر بگیرید. یه نظریه هست که معادل هر چیزی که داخل مغزتون هست، بیرون اون مرز و روی سطحش یه چیز هایی وجود داره که اینا به نحوی به هم مرتبط هستن. یعنی اطلاعات توی سه بعد داخل، میتونه روی سطح اون جسم کاملا مپ بشه. این یه برداشتی از نظریه هولوگرافیکه. 

سخت نگیرید راجع بهش و قبول کنید فعلا.

علوم دیگه هم هستن که گفتم، مثلا کیمیا رو در نظر بگیرید. چی ازش میدونیم؟

یه عده آدم میخواستن هر فلزی رو طلا کنن.

این بزرگتری دروغی هست که راجع به این علم گفتن. 

علم کیمیا طرز تفکرش اینجوریه:

میگه که مثلا هر قطره جیوه، یه جورایی یه قطره است که توش کل دنیا هست و بهش فکر آدم رو نسبت میدن. چون هیچ کسی یه قطره جیوه رو نمیتونه ببینه. چیزی که میبینه انعکاس دنیای بیرون جیوه است. یه جورایی کل علم اینجوریه که فکر رو به مواد مختلف نسبت میدن و جوابشون رو میگیرن.

مثلا کیمیاگر، سوالی داره. میخواد بدونه رابطه دو تا چیز توی ذهنش چیه. معادل مادی اون دوتا چیز رو با هم قاطی میکنه و چیزی که بوجود میاد رو به صورت معکوس به فکر تبدیل میکنه. یجورایی جوابش رو از دل طبیعت میگیره.

میشه رابطه ی ستاره شناسی باستانی رو با سرنوشت آدم ها یه جورایی مرتبط کرد. طوری که هر کدوم ازون نقاط ستاره ها روی سطح اون قطره جیوه یه نقطه میشن. پس طبق اون نظریه هولوگرافیکه، داخل جیوه با سطحش یه رابطه ای داره. معادل قطره جیوه ذهن آدم بود، پس موقعیت ستاره ها به داخل ذهن یه نفر تاثیر میتونن بزارن.

یا اگه کل دنیای درون ذهن و بیرون ذهن به هم مرتبط هستن، شما اگه بتونید تو ذهنتون به اون جاییش که معادل لیوان روی میزتونه دسترسی پیدا کنید و بلد باشید که این کار رو بکنید، میتونید لیوان رو تکون بدید.

یا علم های دعا نویسی که خیلی خیلی دیگه اراجیف قاطیش شده. که اون ها هم بر پایه زبان و کلمات هستن.

پس اینجا معلوم میشه قضیه چیه. طی سالیان اخیر، یه سری شیاد از این علوم سوء استفاده کردن و نظر عموم راجع به این علوم این هست که این علوم بیشتر خرافات هستن و بدرد خاصی نمیخورن. شاید دلیل این که تو دوران طلایی اسلام انقدر کارای مثبت انجام شده و کتاب های زیادی تالیف شده و بعدش با شیب زیادی به افول رفته همین باشه. چون این علوم کمرنگ تر شدن.

در ضمن خودتونم بی گدار نرید تو دل این علما چون اولا شوخی نیست و دوما خیلی وقت گیره فهمیدنشون.  

هدف ظهور هم لابد همینه که این علم ها کامل بشن و استفاده بشن.

اصلا میگن یکی از جدول های گم شده ی جفر دست امام زمان هست.

بخش پایانی:

سوالاتون بیشتر شد یا کمتر؟

من نیاز داشتم که اطلاعاتم رو جمع و جور کنم و ساختار بندی کنم. به احتمال بینهایت زیاد هم خیلی اشتباه هست و همون جور که اول متن گفتم، خیلی اطلاعات زیاده و نظراتم هم خیلی سریع تغییر میکنه. این پست رو برای این نوشتم که 

1- اگه کسی مثل من یکی دو سال پیش وقت این تحقیق ها رو نداشته یه سر نخی دستش بیاد

2- خودم اطلاعاتم جمع و جور بشه

3- ممکنه خواننده هایی باشن که اینا رو تا تهش رفتن

4- چند سال بعد میتونم بخندم به این متن ها بگم چقدر بچه بودی جوون.

صحبت هم زیاده. هرکدوم از این دین هایی که گفتم خیلی چیزای جالب و بدرد بخوری دارن. من احتمالا در مورد بوداییزم و هندوییزم بنویسم. راجع به شامنزیم احتمالا ننویسم چون مصرف مواد مخدر فعلا مجاز نیست و یهو دیدی وبلاگم رو پوکوندن. اینا که حساب کتاب نداره کارشون. شاید اصلا وبلاگم به جرم تشویش اذهان عمومی بلاک شد. 

آره خلاصه اینم سیر اصول دین من که هنوز به تهش نرسیده. ولی برای خودم تاحدی قابل قبوله. 

مرسی خوندید و خوش بگذره.

  • مهدی

هالیوود

سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۸، ۰۱:۰۷ ق.ظ


دریافت

فایل بالایی فایل صوتی این پسته و این که آسفالت شدم درستش کنم. ولیکن ایده ی خوبی بود. احتمالا ادامه بدم. چون باعث میشه یکم به درست و شمرده حرف زدن فکر کنم. ولی خب همین 2-3 تا پاراگراف فکر کنم شیرین 1-2 ساعت وقت گرفت. 

سلام

یه پیشنهاد MIS _REIHANE داده بودن که قبلا هم دوستای وبلاگی دیگه هم این پیشنهاد رو داده بودنش. اونم این بود که ویس کنیم پست ها رو و اونم بزاریم. ببینیم چی میشه.

یه ویس از بیژن هست که برام فرستاده بود و حس کردم خوبه براتون به اشتراک بزارم .

برای پیش زمینه

بیژن الان چند ماه هست که درگیر آرتریت هست و معنیش اینه که مفصلاش خیلی اذیتش میکنن و دارو های بسیار قوی ای باید بخوره.

دعا فراموش نشه

یه بک گراند دیگه هم لازمه اونم این لینکه که یه داستانی هست از یک نفر که میمیره از دیدگاه اول شخص

https://www.youtube.com/watch?v=QAnNJ4syPek

ازون جایی که احتمالا خیلی ها نمیبیننش، فکر کنم اینجوری بود که یه لحظه هوشیار میشه و صدای مردم رو دور و برش میشنوه و از شرایط میفهمه تصادف کرده یا همچین چیزی. بعد سعی میکنه خودش رو هوشیار نگه داره و امید داشته باشه ولی خب فایده ی چندانی نداره. و بقیه داستان


و خب بیژن با کمی تخلیص؟! چیزای جالبی میگفت:

در مورد این ویدیو، یه جاییش که داشت میمرد میگفت فکرم شبیه این فیلمای هالیوودی بود. من خیلی وقتا حس میکنم فیلم های هالیوودی گند میزنن به انتظارات آدم ها. تو این لحظه مرگ انتظار داری اتفاقای دیگه ای بیفته. یا واکنش دیگران. مثلا چرا الان تو من رو میبینی تعجب میکنی که حالم خوب نیست و افتضاحه. در حالی که بیماری سختی دارم و رو میزم 50 تا قرصه و روزی N تا میخورم.

علتش اینه که تو فیلم هالیوودی وقتی طرف بلایی سرش میاد، نصف صورتش میره. یا وقتی میپوکه بدنش کلی تغییر میکنه خلاصه میدونی طرف کارش تمومه، ولی برای یکی مثل من که بیماری ارومی دارم آدما نمیدونن واکنششون باید چی باشه.

یا همیشه یه نفر هست که به اون آدم کمک میکنه یا تو نقاط خیلی حساس یکی هستش که تاثیر میزاره. که این رو تو ذهن آدم ایجاد میکنه که باید خوب شی و امید هست و ... . 

خلاصه این که زندگی و شانس یه تابع یک نواخت رندومه. یعنی هرجایی یه خوش شانسی ای میاری یه جایی هم بدشانسی میاری. یعنی این که تو یه جایی بدشانسی میاری، چطوری و کجا خوش شانسی میاری معلوم نیست و باید بزاری بگذره.

قوانین دنیا قوانین هالیوودی نیست و کاشکی یکی میشست اینا رو فیلم کنه و بگه تو زندگی عادی چجوری میشه بیشترین لذت رو برد.

و خوشحالم که یه سری آدم اینجوری فکر میکنن و مثل این ویدئو که 400.000 تا لایک فکر کنم خورده بود  بگن و ادم همینجوری نره جلو.

--------------

اره خلاصه که بنظرم نه من نه هیچ کسی که همچین چیزایی رو تجربه نکرده نمیتونه درک کنه و فقط اداشو میتونیم در بیاریم. ولی حداقل باید آگاه باشیم نسبت بهشون و تا جایی که میشه درکشون کنیم. و مهم ترین چیز اینه که خودمون آماده واقعیت های زندگی باشیم.

کانال خیلی خوبیه بنظرم حیفه دنبال نکنید! اگه دوست دارید البته.

دعا فراموشتون نشه:)

-----------------------

-----------------------

اوکی تاحالا سر هیچ پستی انقدر وقت نزاشته بودم. دیشب این رو منتشر کردم ولی یهو دیدم شاید بیژن شخصی بوده این حرفاش و پیشنویسش کردم و فرستادم برای بیژن که تایید کنه. بعد یه کار خوبی کرد و اون عکسه رو میزشم فرستاد برام :)) و واضحه که تایید کردش چون الان دارید میخونیدش.

بیژن گفت اون 400.000 تا 20.000 تا بوده و اصلاحش کنم ولی بنا به دلایلی مثل اون فایل صوتیه یکم سخت بود و بپذیرید.

----------------------

ای خدا ببخشید من هی دوباره منتشر میکنم این رو. عکسه رو بیژن برای گذاشتن رو پست نفرستاده بود پاکش کردم. 

  • مهدی

دوتا دیدگاه

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۸، ۰۵:۳۳ ب.ظ

سلام

باسری پست های انسان و روان شناسی یه نفر که هیچ تخصصی تو این زمینه نداره دوباره در خدمتیم

قبل موضوع اصلی:

یه مرز باریکی بین درونگرای واقعی بودن و برونگرای بدون مهارت های اجتماعی هست. من نمیدونم کدومم!

دو تا دیدگاه وجود داره. البته بیشتر ازینم وجود داره ولی سخت میشه. 

1. دنیا برای ما اتفاق می افته

2. ما برای دنیا اتفاق می افتیم!

دوران بچگی که همیشه خدا تقریبا دنیا برامون اتفاق می افتاد. همه چیز برنامه داشت. مدرسه و خواب و غذا و... 

ولی آیا واقعا اینجوریه؟ ما یه نقش بازی میکنیم تو این دنیا و دنیا هم محدودمون میکنه از همه طرف؟

 

یه دیدگاه دیگه اینه که نه. دنیا فیکس نیست. دنیا سیاله. این ما هستیم که دنیای خودمون رو شکل میدیم.

*البته من آدم واقع نگری هستم بنابرین باید اینم اضافه کنم که نمیشه از این چشم پوشی کرد که یه چارچوب داره که تو مختصات اون میشه حرکت کرد. مثلا من الان نمیتونم بینی شما رو فشار بدم بگم بووق چون نه زمانی نه مکانی نزدیک هم نیستیم.*

ولی مساله اینه خیلی وقتا محدودیت های چارچوبی با محدودیاتیی که خودمون ساختیم و خبر نداریم خیلی قاطی میشه. 

مثلا من خیلی راجع به نظر همه برای خودم فکر میکنم. برای همین شاید آدم خنده داری نباشم و جوک نتونم بگم چون دائم نظر بقیه رو راجع به خودم چک میکنم. و توی ذهنم چک میکنم. و تند تند هی به خودم ایراد میگیرم که وای نکنه فلانی بد فکر کنه راجع به من یا...

ولی آیا این درسته؟ 

موقعی که تو یه جمعی هستیم و یکی یه جوک میگه، و درست میگه، با اعتماد به نفس میگه، تاحالا شده راجع بهش بد فکر کنیم؟ حتی اگه جوکه خیلی جوک بدی باشه بازم تهش به خنده منتهی میشه با حداقل خندیدن به بی مزگی جوک. و هیچ وقت راجع به اون شخص حس بدی پیدا نمیکنم بخاطر جوک. 

دیروز برای دوستام یه ویدئو از جیم کری فرستادم که اخیرا خیلی متحول شده و خیلی صحبتای خفنی میکنه. میگفت که کمدین بودن یعنی همیشه رو بازی کنی. همیشه آماده ی پذیرفتن rejection باشی. کمدین ها خیلی آدمای قابل احترامی اند. تاحالا صحبتای پشت صحنه چند تاشون رو گوش دادم و باورم نمیشه اینا هم استرس میگیرن اینا هم دپرس میشن و... اتفاقا جزو ساده ترین آدمای جامعه اند که میرن رو صحنه و ego یا همون شخصیت اجتماعیشون که دور شخصیت اصلیشونه رو میزارن کنار و جوک میگن. این ایگو همون ایگو فرویدی هست و من در حد استفاده ام ازش میدونم و خیلی هم سخت نگیرید معنیش همین که گفتم میشه تقریبا. حداقل برای این پست. 

یه مرز باریکی هم بین هیچ اهمیتی به نظر مردم ندادن و توانایی پایین اوردن ego هست. آدمایی هم هستن که کلا نظر هیچ کسی براشون مهم نیست ولی خیلی کمن. هر کسی که جوکی میگه تهش انرژی دادن به بقیه براش مهم بوده که قابل احترامه.

از کل این بحث جوک میخوام نتیجه بگیرم که زیادی فکر میکنم. زیادی. مگه من چی دارم که بهم بر بخوره. تو کل این دنیا یه بدن دارم و اونم تازه زیر خاک قراره بپوسه. یه چیز بعد بالاتری به اسم consciousness هست که کلا با این دنیا و نظرای مردم کاری نداره. مثلا موقع بازی کردن بازی ای مثل GTA چقدر نظرمون راجع به مردم مهم بود؟ هر کاری میخواستیم میکردیم. چون کانچسنس رو داریم منتقل میکنیم به کاراکتر بدون ego.  این بازیا درس مهمی میتونن به آدم بدن. این که همیشه ببینیم کجای کار خودمونیم کجای کار ایگو مونه.

مثلا من، آدمی که توصیف کردم، دیروز رفتم باشگاه و یه راهرویی هست که یه میز گنده داره و همیشه 4 5 تا خانم 8/10 حداقل پشتش نشستن. یه حس فشار اجتماعی زیادی داره و هر وقت رد میشم سعی میکردم دنبال کارتم بگردم تا چشم تو چشم نشم. یه فشاری مثل استیج got talent داره!

دیروز رفتم به یکیشون گفتم یه سوال، همه مثل منن که وقتی ازین جا رد میشن میخوان zero eye contact با شماها داشته باشن یا فقط منم؟!

 سوالم رو دوباره پرسید ببینه درست متوجه شده یا نه؟ گفت ماها معمولا فقط سعی می‌کنیم مودب باشیم بعضی وقتا یه دستی تکون میدیم و... 

خندیدیم و خداحافظی کردم. 

واقعا چه انتظار دیگه ای داشتم؟ چرا همیشه نمیام این فشار های اجتماعی رو حل کنم. دلیلش مشخصه.

آدمایی مثل من میترسن سپرشون رو پایین بیارن که مبادا چیزی که پشتشه صدمه ای ببینه. یا بهتر بگم خیلی وقتا ازین میترسن که به کسی صدمه برسونن!

ولی پشتش چیه؟ پشتش همین چیزی هست که از خودت میشناسی دیگه و اون طرفم یه آدمی شبیه خودت، احتمالا تنها توی این دنیای بزرگ قرار داره.

صبح دیروز که رفتم آزمایشگاه دو تا پسر کانادیی هستن که کنارم میشینن و معمولا سرشون به کار خودشونه. اگه بتونم مثلا به پارتیشنشون یه تقه میزنم سرشون رو بیارن بالا و یه دست تکون میدم. شاید یه ربع هم حرف نزدیم. دیروز که رفتم یکم شکمم رو دادم جلو چون دیافراگم رو باز میکنه و صدا رسا تر میشه، یه what's up بلند گفتم.

همیشه میخواستم تمرکزشون رو به هم نزنم و... ولی این دفعه که اینو گفتم جفتشون با خنده سرشون رو اوردن بالا و یکم حال و احوال کردن. بعدم یکم سعیدکردم رو بازی کنم و گفتم شبا 2 3 بار بیدار میشم و اونروز هم از 4 صبح که بیدار شدم درست خوابم نبرده. بعد یکیشون گفت ا منم همینجوری ام اخیرا و چند دقیقه حرف زدیم.

بنظر میاد زندگی خیلی روون تر از اون چیزی که همیشه هست میتونه باشه وقتی آدم به خودش می قبولونه که احساس reject شدن چیز زیادی نیست. واقعا چی داری که بهت بر بخوره؟ اصلا یعنی چی بر بخوره...

برگردیم به بحث سیالیت دنیا، 

وقتی اون دیدگاه سیال بودن دنیا رو آدم داره دیگه درگیر این چارچوب های الکی نیست. دیگه خودش رو تو یه بازی میبینه که خیلی زود تر از اون چیزی هم که فکر میکنیم تموم میشه. فقط باید بهترین رو ازش بسازه. 

روح آدم آزاد میشه

نمیدونم علی. ب هنوز اینجا رو میخونه یا نه ولی یه آدم ایده آل گرای پر از رویا بود که من همیشه تو دلم میگفتم چقدر زیادی رویا پردازی میکنه. میخواد دنیا رو متحول کنه و... 

ولی الان میبینم چه روح آزادی داشت. چه روح بزرگی داشت. ژنتیکی بود یا تربیتی رو کاری ندارم ولی هرچی بود هیچ اهمیتی به نظر بقیه نمیداد چون من یا هرکس دیگه یا کل دنیا براش اتفاق نمی افتاد. اون برای دنیا اتفاق می افتاد. 

همه ی این آدمای بزرگم همینو میگن میگن بزرگ رویا پردازی کنید. میگن اگه از خدا چیزی میخواید چیز بزرگی بخواید. دیگه این همه آدم چرند که نمیگن. 

...... 

شاید بخاطر همین باشه که همه ی دوستای نزدیکم درونگرا هستن. بیشترشون. چون درونگرا ها کاری به کار آدم ندارن و معمولا نایسن. من احساس امنیت میکنم مقابلشون. حتی rejection هاشون رو به خودم نمیگیرم. به شخصیت خودشون میگیرم که شاید راحت نیستن مثلا بریم بیرون یا با من وقت بگذرونن یا...

خیلی زندگی عجیبه! 

....... 

فکر کنم 3 4 سال پیش جمال بهم گفت کتاب کیمیاگر alchemist رو بخون. تو ماشین بودیم از ساوه برمیگشتیم تهران و یادمه خاکسپاری پدربزرگ یکی از دوستام بود. شب جالبی بود و من اون کتاب رو نخوندم:)

دیروز پریروز در پی یه سری اتفاقات عجیب غریب که تو دو سه هفته اخیر افتادن یهو دوباره بحث کیمیاگر شد. این دفعه رفتم و pdf کتاب رو گرفتم و شروع کردم خوندنش و عججججببب کتابیه. من اهل کتاب خوندن نیستم خیلی. با افتخارم نمیگم. دلیلم اینه که کتابایی که خودم بجز یکی دو تا نتونسته بود میخکوبم کنه پشت کتاب. ولی این کتاب اون قدرت رو داره و کلیشو همین دیروز خوندم. 

  • مهدی

ایده آلات

جمعه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۸، ۰۸:۳۶ ب.ظ

سلام

داشتم با یکی از خانم های آزمایشگاه حرف میزدم مکالمه جالبی شد.

قضیه این بود که من خیلی دوست داشتم یه مدت گیاه خواری کنم ببینم چجوریه و تاثیرات روحیش چیه چون خیلی توصیه شده و این خانمم خانم نسبتا معنوی ای هستش و داشتیم ازین صحبتا میکردیم. یه همچین چیزی شد

- میدونید چیه همش تقصیر شما خانماست

- چرا؟

- من همیشه دوست داشتم گیاه خواری کنم ولی نمیشه که همزمان هم بزرگ شد و ورزش کرد و هم گیاه خواری کرد

- چه ربطی به خانما داره؟ 0_0

- بدن ایده آل خانما برای 90 درصد آقایون یه چیز خیلی مشخصیه. کسی نسبتا لاغر باشه(چربی بدنش کنترل شده باشه و یه مقدار مشخصی عضله داشته باشه) اوکیه ولی بدن ایده آل آقایون، اونم یکی مثل من با این بلوغ بسیار دیر رسش! خیلی نیاز داره بزرگ بشه تا به یه حد مینیممی برسه. شما خانم ها کلا کاری ندارید به بزرگ شدن و همتون میتونید گیاه خواری و ... کنید ولی یه کاری میکنید که مردا مجبور باشن برای این که گنده تر بشن با هم دیگه رقابت کنن! همین الان بعد این همه ورزش و خوردن ببینید چقدر فرق کردم (نسبتا نه خیلی زیاد - اشاره به بازوم که در حد یه آدم نسبتا نرماله) حالا فکر کنید پروتیین غذا بیاد پایین و پروتیین گیاهی بیاد جاش دیگه چی میخواد بشه

- ...

 

پ.ن. پروتیین یه چیزایی مثل مرغ و شیر و تخم مرغ خیلی کیفیتش بیشتره تا پروتیین های گیاهی برای ساخت و حفظ عضله هرچند مقدار برابر به لحاظ جرمی.

پ.ن.2. وقتی ورزش رو شروع کردم تقریبا از مچ تا شونه ام قطرش یه اندازه بود. و مچمم خیلی بزرگ نبود. الان یکم بهتر شده :)

  • مهدی

معنی زندگی

سه شنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۸، ۰۶:۲۰ ب.ظ

سلام

چند وقتی بود که داشتم به زندگی فکر میکردم. زندگی چیه؟ هدفش چیه؟ و الان همه چیز برام معنی داره. میدونم دقیقا چه خبره. مینویسم براتون، شاید موافق باشید شاید نباشید. 

اول با چیزای بیسیک شروع میکنم. 

چه موقعی احساس خوشحالی میکنیم؟ 

موقعی احساس خوشحالی میکنیم که چیزی رو دوست داشته باشیم. این دنیا هم یه جگری ساخته شده که انواع خیلی زیادی از دوست داشتن رو میشه توش تجربه کرد. 

یک مدل دوست داشتن، دوستی بین دو نفره

یک مدل دوست داشتن کمک کردن به بقیه است

یک مدل دوست داشتن دوست داشتن یه دختر/پسر به حالت رمانتیکه

یک مدل دوست داشتن دوست داشتن یه هدفه. یه هدفی که تو زمان گزاشتیم و میخوایم بهش برسیم. 

یک مدل دوست داشتن دوست داشتن فرزنده

یه مدل دوست داشتن، دوست داشتن یه گیاهه که کاشتیم. 

یک مدل دوست داشتن دوست داشتن یه خداست. 

و خیلی مدلای دیگه

اینا همشون چیزای مثب این دنیا اند و میتونیم قبول کنیم که هر کسی که چیزی مخالف اینا رو داره ناراحت حساب میشه. پس اولین درس اینه که کارای خوب و مثبت رو بدونیم چی هستن و هر لحظه خودمون رو بررسی کنیم ببینیم این کاری که میکنیم باهاش خوشحالی میاد یا نه.

 کسی که بتونه تمام این چیزا رو داشته باشه، میتونه درکی  از صفت مهربانی خداوند داشته باشه. که رحمانیت و رحیمیت خداست. که به ترتیب یعنی چیز مثبت رسوندن به همه و به اشخاص خاص.

..... 

بزارید یکم دقیق تر ببینیم ماها چی هستیم.

اگه بخوایم واقع نگرانه بررسی کنیم، ماها یه سری حیوون هستیم که یه فرق خیلی زیادی با حیوون های دیگه دارن. ما ها consciousness داریم. من اسمش رو میزارم روح خدا. اثبات های زیادی هم دارم که روح وجود داره. همین که میتونیم out of body experience انجام بدیم و کامال های انرژی تو بدن وجود دارن و چیزای دیگه، خودش دست رد به همه ی دیدگاه های متریالیستی میزنه. پس روح وجود داره و اسم این روح رو میشه کانچسنس گزاشت یا خدا.

برای این که یکم از جلوه های دیگه ی رفتار خدا ببینیم، میخوام یاد آوری کنم که خدا هیچ محدودیتی نداره به لحاظ ابعادی ولی به خاطر این که بتونه ما رو با صفات خودش آشنا کنه، قید سه بعد رو برای این دنیا گزاشته و یه جورایی قسمتی از روح خودش رو اینجا اسیر کرده. کسی که هرچیزی ازش بر میاد اومده این لطف رو کرده و خودشدرو محدود کرده بخاطر ما!

هدفمون چیه حالا؟ هدفمون اینه که ما ها بتونیم شبیه خدا بشیم. ماها بتونیم زندگی ای بسازیم که وقتی که ابتدا و انتهای بعد زمان رو روی هم میزارن و این زندگی رو میزارن توی دستامون، نگاهش کنیم و ببینیم چقدر قشنگه. 

هدف اینه که از این زندگی، از این صفحه ی خالی، بهترین نقاشی ممکن رو بسازیم. 

هر تصمیمی تو زندگی یه تیکه از این نقاشیه. عشق ورزیدن، بزرگی کردن، تواضع کردن، چیزای دیگه هرکدوم میشن یه گل خوشگل تو این نقاشی.

وقتی که این عمر تموم میشه این تابلو رو که توش تک تک ثانیه های زندگی نقش های قشنگ یا زشت توش درست کردن رو دستمون میدن و میگن این ثمره زندگیته. 

این چیزی میشه که میزاریم روی قلب روحمون و جذب روحمون میکنیم و کاری میکنه که  تا حدی شبیه خدا بشیم. حالا هرچقدر توی این جسم زیبا زیبایی بیشتری داشته باشیم، روحمون قابلیت های بیشتری پیدا میکنه و هرچقدر سیاه  تر باشه. روحمون زشت تر میشه. 

درخت خیلی چیز مقدسیه. هر جا رو نگاه کنیم درخت ها و میبینیم. حتی روی خود یه درخت، وقتی از بدنش میریم بالاتر هر کدوم از شاخه هاش یه درخت کوچیکن. رو خود درخت. 

انسان ها هم یه نوع درختن. 

تو جامعه انسان ها خانم ها بدنه درختن و مرد ها روحی هستن که باعث زنده موندن اون درخت  میشه. از خانم ها جوونه های زندگی بوجود میاد و مرد ها هم باعث حفظ و بوجود اومدن اون زندگی میشن.

طبیعت یه جوری ساخته شده که این دوتا سمبل رو به هم جذب کنه. عموما مرد ها قدرت دارن و تشنه ی زیبایی اند و زن ها زیبایی دارن و قدرت جذبشون میکنه. اینجوری به همدیگه جذب میشن. 

مهم اینه که بدونیم یه فرقی با درخت داریم، ما ها به تنهایی درختمون ناقصه و نیاز داریم نیمه ی ناقصمون رو پر کنیم. و بعد این که یه نفر اونجا قرار گرفت باید باید باید باید به اون نفر انرژی بدیم. چون یه زن و مرد یه ارگانیسم میشن و لحظه ای که هر کدوم به اون یکی صدمه بزنه، به خودش صدمه زده. 

بعد سال های این درخته جوونه میزنه و مینی درخت های کوچیک ازش در میان و زندگی ادامه پیدا میکنه ولی چیزی که مهمه اینه که وقتی به چروک های روی بدنه این درخت نگاه کردیم، وقتی پیر شدیم، باید یه جوری باشن که افتخار کنیم به تک تکشون. چون هر چی بوده تابلوی زندگی خودم بوده. 

ماها مسئولیم. ماها مسئولیم در قبال خودمون در قبال بقیه درخت ها. اگه درخت کسی نیاز به چیزی داره و از ما کمک برمیاد، باید بهش کمک کنیم. این دنیا طوری ساخته شده که کسی از دادن به بقیه چیزی ازش کم نمیشه. موقتا کم میشه ولی تو زمان بیشتر از اون براش برمیگرده. 

هرچیزی که تنفر ایجاد میکنه اشتباهه. ما ها حق داریم اگه تنفر دیدیم در برابرش از خومون دفاع کنیم ولی هر کسی رو که دیدیم داره تنفر ایجاد میکنه، بدیهی باید باشه برامونه داره زندگی خودش رو خراب میکنه. هیچ کسی از تنفر زیبایی ندیده. کسی که تنفر داره درخت زندگیش مسموم شده و یا باید کاری براش بکنه یا متاسفم. 

هرکاری باید یه هدف داشته باشه. اگه داریم پول در میاریم که یه کاری کنیم بقیه حس بد کنن، تو تابلو زندگیمون داریم چیز زشتی نقاشی میکنیم. اگه داریم پول در میاریم که به بقیه کمک کنیم، کار مقدس و قشنگیه. 

در نهایت موقع مردن، میدونید چی بیشترین درد رو داره؟ این دنیا رو miss میکنیم. لمس کردن رو. دیدن رو. شنیدن رو. قدم زدن روی چمن رو. توی فضای محدود بودن رو میس میکنیم. چیز قشنگیه برای خودش. مثل بچه ای که تو شکم مادرش بودن رو میس میکنه. بعد مرگ پشیمون نیستیم که چرا دیگه تو این ابعاد محدود نیستیم ولی خب خاطره است.

  • مهدی

سس تند

شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۲۳ ق.ظ

سلام

دیروز یه لحظه سلیقه ام گل کرد و نون حجیم درست کردم. این عکسه که گزاشتم دیروز نیست ولی خب چیز مشابهی بود.

یکم مرغ هم برداشتم و سرخ کردمش و یکم طعم دارش کردم. 

تقریبا نونه آماده بود و مرغه و مخلفات هم بودن.

بعد که همه چیز رو سر هم کردم گفتم یکم سس تند هم بزنم. سس تنده سرش ازین پیچی ها بود. چند وقت بود استفاده نکرده بودمش و و حس کردم یکم باد کرده داخلش. درش پیچوندم و پیشتتت. یه مقدار سس تند همه جا پاچید 

از جمله

چشمم:)))

نمیدونم چرا فکر کردم اگه پلک بزنم بهتر میشه ولی پلک زدم و اون یه میلیمتر مربع سس تند روی کل سطح چشمم پخش شدش. :)))

یادم اومد پشت ظرف مواد آزمایشگاهی نوشته بود اگه پاچید تو چشتون، با آب سرد زیاد بشورید. همونجوری دوییدم و رفتم دستشویی. یکی دو دقیقه زیر آب بود صورتم و لامصب مگه میرفت. زیر پلکم رفته بود. ولی خب خداروشکر تهش رفتش. 

چشمم رو تو آینه نگاه کردم کاسه خون:))

راستی نونه:

یه پیمونه آرد 

کمتر از نیم پیمونه آب ولرم. اگه تخم مرغ میزنید اگه نه همون نصف پیمونه خوبه

مایه خمیر یه ق. غ

شکر یه ق. غ

تخم مرغ یدونه

روغن یه ق. غ. 

نمکم یخورده. 

با هم قاطی میکنید و انقدر هم میزنید که با هم قاطی بشه. فرق نون با شیرینی اینه که تو شیرینی فقط باید به هم قاطی بشن با نون باید خیلی ورز داده بشه. ملوکول های گلوتن توی آرد با هم زدن و ورز دادن فعال میشن و حالت چسبندگی خمیر رو درست میکنن. 

خلاصه قاطی شد میزارید یه جای گرم مرطوب. و گرم و مرطوب بودنش خیلی مهمه که پف کنه. وگرنه ممکنه طول بکشه زیاد یا اصلا پف نکنه. 

بعدم تو فر از قبل گرم شده 450 درجه 10 تا 15 دقیقه میزاریدش. البته که قبلش به شکلی که میخواید در اوردیدش. و میپزه.

اگه روش آرد بپاشید خیلی روش طرح جالب تری میشه. چون آردا سطح نون رو خشک میکنه و تو گرما رنگشون عوض میشه و همین شکلی که معلومه میشه

یکم درد داشت ولی در نهایت طعمش خوب بود. 

دفعه های قبل باهاش کره مربا خوردم و خیلی عالی بود. تو چشمم هم چیزی نپاشید! 

  • مهدی

شک

پنجشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۸، ۰۹:۵۳ ب.ظ

سلام

یه ویدئو از ترنس مککنا Terence McKenna هست که میگه یکی از داستانای مورد علاقه من توی انجیل، داستان توماس شکاک هست. (خودش موافق مسیحیت نیست ولی داستانای توی انجیل بعضا چیزای جالبی اند)

داستان اینه که حضرت عیسی وقتی که به صلیب کشیده میشه، بعد چند روز برمیگرده پیش حواریون. همه بودن بجز توماس. چند وقت بعد توماس رو میبینن و میگن که نبودی که حضرت عیسی برگشته بود. میگه شماها مثل این که خیلی ازین سیگارایی که از لبنان اومده کشیدید و توهم زدید. همین شکش باعث میشه حضرت عیسی یه بار دیگه برگرده. وقتی حضرت عیسی رو میبینه میگه من باورم نمیشه تا دست نزنم به جای زخم ها و اونا رو حس نکنم. برای همین حضرت عیسی اجازه میده بهش که به بدنش دست بزنه. 

میگه شک توماس باعث شد که تنها کسی باشه که بهش اجازه بدن به بدن بعد از ressurection که یعنی دوباره زنده شدن دست بزنه.

قبول نکردن حرف هر کسی و شک کردن، و دنبال جواب بودن باعث میشه که جوابای درست تری آدم پیدا کنه. 

چیزی که پیش میاد اینه که کسایی که دروغ میگن رو میشه شناخت و حقیقت رو دقیق تر پیدا کرد. 

یه چیزی که تو مسیحیت هست و مشکل زیادی ایجاد میکنه اینه که متدینینش، بیشتر ایمان دارن تا با منطق جلو رفته باشن. چون کل قضیه توی پایه خودش غیر منطقیه. برای همینه که دینشون دیگه کم کم داره جواب نمیده. Faith داشتن یعنی که امید داشتن به این که یه چیزی درسته. بهش فقط ایمان داشتن. چیزی که اگه مستقیم بهش نگاه کنی معنی ای نداره ولی اگه بهش ایمان داشته باشی میتونی عشق رو توش حس کنی.

کسایی که دنبال جوابن بنظرم نباید تو این دام بیفتن. وگرنه اگه فقط ایمان داشته باشیم، نخوایم فکر کنیم، فرقمون با کسی که دین هندو داره یا چیز دیگه هیچ چیزی نیست. همونقدر که حس میکنیم اونا داستانن، اونا هم همین حس رو راجع به دین ما دارن.

به کسایی که شک میکنن اجازه میدن به بدن بعد Ressurection دست بزنن. حقیقت لازم نداره پوشیده بشه. حقیقت لازم نداره فورس بشه به کسی. حقیقت حقیقته

  • مهدی

ادامه پست کنکور

چهارشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۸، ۰۴:۳۴ ب.ظ

سلام

بعضی وقتا واقعا این خوابا بشدت سورپرایز کننده میشن. 

خواب دیدم تو یه خونه بیدار شدم که 4 5 تا اتاق داشت. سبک خونه اش شبیه همین خونه ی خودم بود. گیج بیدار شدم ببینم که کجا ام و چی کار دارم میکنم. دیدم وسایلم نصفش توی چمدون ریخته و بقیش هم پخش و پلاست جاهای دیگه. انگار مدت زیادیه اونجا ام. همینجوری گیج داشتم فکر میکردم چخبره که صدای یه آدم شنیدم. رفتم بیرون و دیدم یه نفر که فکر کنم هندی بود هستش. گفتم کجا ام گفت اتاواس اینجا. همش داشتم فکر میکردم که چجوری اومدم اینجا و چرا اینجام.

یخچال رو باز کردم دیدم حتی یه چیزایی که میدونستم برای منه هم تو یخچاله. یعنی واقعا یه مدت خوبی اونجا بودم. 

سعی کردم یکم وسایل رو جمع کنم بریزم تو چمدون و بعد یکم وقت گذشتن صدای یه نفر دیگه رو شنیدم. 

رفتم دیدم که ا مشاور دبیرستانمونه. که همین پست قبل ذکر خیرش بود. 

هرچی ازش میپرسیدم من چجوری اینجا اومدم بحث منحرف میشد و نمیرفت جایی. مثلا بحث سمت قهوه خونه ای که گفتم زده هم رفتش. حتی :) 

کیفم رو برداشتم و رفتم بیرون کلی راه رفتم تا ایستگاه اتوبوس رو پیدا کنم به سمت شهرمون. وسطای راه یادم اومد که چمدون رو جا گذاشتم و باید برگردم. 

داشتم برمیگشتم که شب شد و بیهوش شدم یه جایی. 

صبح بیدار شدم دیدم یه عده آدم تو فاصله شاید 20 متری من دور هم وایسادن، انگار قرار گزاشته بودن. یکم دقت کردم دیدم تقریبا همهی بچه های دبیرستانن. تنها کیزی که اون موقع به ذهنم رسید دو تا چیز بود

1. این دور همی ای هست که من دعوت نشدم، من اهمیتی نمیدم اگه خودم رو نشون بدم حس بدی بهشون میدم که چرا منو دعوت نکردن

2. وضعیت من خیلی بده، شب روی چمن خوابیدم و لباسامم خیلی جالب نیست. 

تلو تلو خوران رفتم به سمتشون و یه داد زدم سلام. نگاه کردن و مثلا 20 30 نفر آدم یهو برگشتن منو نگاه کردن

تو چشماشون 2 تا چیز رو میشد دید.، یا نمیشناختن یا میشناختن و داشتن مبگفتن این چرا به این روز افتاده. چون شبیه بی خانمان ها بودم. عملا. 

گفتم من فلانی ام و سرشون رو بیشترشون برگردوندن کلا توجه نکرده  باشن. با یکی دو تاشونم صحبت کردم. 

آره خلاصه وضعیت اسفباری بود :)) آخرشم با سرگیجه و گوگل مپز خودمو رسوندم ولی همش تگ این فکر بودم که چرا من اینجام چرا چرا؟ کی اومدم؟ که قانون اول خوابه ومنم که انقدر ادعا lucid dream میکنم یادم رفته بود. 

  • مهدی

نتایج کنکور

سه شنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۸، ۰۹:۴۵ ب.ظ

سلام

اول این که تبریک به هرکی نتایج کنکورش اومده. دوم این که یادش بخیر. یادم نیست چند سال گذشته، فکر کنم 6 7 8 سالی شده؟ نه؟. اون زمانا من خیلی خیلی استرسی بودم. یادمه روزی که نتایج میخواست بیاد سایت سنجش به مشکل خورد و یه روز تاخیر انداختن. یعنی روی هم 2-3 بار تاخیر خورد. 

من هر وقت خیلی استرسی میشدم درد سینوزیتی تو سرم ایجاد میشد و 4-5 ساعت طول میکشید. راه درمانشم یا خوردن یه کیلو مسکن بود که تضمینی هم نداشت، یا این که کل زندگیم رو باید بالا میوردم طوری که بعدش چشمام کاسه خون میشد انقدر فشار تو سرم و فشار خون تو مویرگ های چشمم زیاد میشد. 

یادش گرامی. سر اون تاخیر ها کلی این پروسه به تعویق افتاد. 

انقدر منگ و ضعیف شده بودم که وقتی نتایج اومد، فکر کنم شده بودم 221 منطقه و سیصد و خورده ای کشور، نمیدونستم الان این خوبه یا بده. واقعا نمیدونستم! 

پدرم صبح بودش زنگ زد گفت چک کرده سایتو این شدم، من ازش پرسیدم این الان خوبه یا بده؟! اونم تو شوک بود گفت نمیدونم فکر کنم خوبه! 

بعدش زنگ زدم مشاورمون، اون گفت خوبه! ولی خب خودش خیلی خوشحال نبود چون مدرسه ماشاالله نتایج درخشانی داشته بود. برای بعضی بچه ها رو مثلا رتبشون رو میشد با نماد علمی مثل 1.25e5 نوشت انقدر زیاد بود(فکر کنم دقیقا همین حدودای 125000 که گفتم داشتیم. یادم نیست چند نفر تو کنکور بودن ولی همون هول و هوش آخراش بود اینم).

بعد اعلام نتایج کنکور یه جایی بودیم حدود 10-15 نفر، یکی از بچه ها گفت کل رتبه هاتون رو جمع بزنن بازم به رتبه من نمیرسه :)) 

------------------------

سر همین کنکور من یکی از دوستای صمیمیم رو از دست دادم چون که اون معمولا تو مدرسه از من بهتر میشد و سر یه سری مشکلات طبیعی بحران بلوغ، یکی دو ماه آخر اصلا اوضاع روانی خوبی نداشت. فکر کنم 600 اینا شد. و یه جورایی حس بدی ایجاد شد بینمون! همون بهتر که تموم شد البته. همه روی دو رقمی شدنش فکر میکردن. یکم خود شیفته بود الان که برمیگردم عقب.

-------------------------

گفتم بحران بلوغ یاد اون موقع افتادم، چقدر خوبه هورمونام نسبتا پایدار شده. واقعا روانی بودم اون موقع. خیلی عجیبه که یکم تستسترون و چیزای دیگه میتونه مغز آدم رو انقدر تحت تاثیر قرار بده.

-------------------------

واقعا بنظرم این کنکور توی یکی از بد ترین زمانای ممکن (به لحاظ فیزیولوژیکی برای بدن) اتفاق میفته. من تو هیچ سالی از عمرم انقدر به لحاظ روحی ناپایدار نبودم!

--------------------------

چقدر نگران این بودم که دوستای دبیرستانم رو از دست میدم :)). انگار مثلا چی بودن بجز عامل استرس. یعنی الان که میبینم، با 95%شون بجز این که به زور تو یه جایی نگهمون داشته بودن هیچ وجه اشتراک دیگه ای نداشتم. خداروشکر.

  • مهدی

اوکی زیادی شد

دوشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۱۷ ب.ظ

سلام

یکی از بچه ها هستش که همزمان با من اومد و لبشون خیلی نزدیک به ماست. فیلد کاریش هم یکیه. آدم ساکت و خوبی هم هست. بنابرین من 4 5 ماه سعی می‌کردم یکم باهاش دوست بشم ولی معمولا همه ی مکالمه هامون مونولوگ بود و خیلی حرف نمیزد. خلاصه که خیلی انرژی گزاشتم که بیاد حرف بزنیم، بریم بیرون، باشگاه، هر فعالیتی تقریبا. ولی خب هرچی انرژی میدی هیچی پس نمیگیری. 

خانمش البته بسیار اهل بگو بخند و اجتماعیه. جدی هم هست تا حد خوبی. 

خلاصه که چون این دوتا جدی هستن هر وقت با هم میبینمشون سر به سرشون میزارم. این دفعه آخری به خانمش به شوخی میگفتم من بجای این شوهرتون رو مخ یه دختر کار کرده بودم الان به یه جایی رسیده بود و واقعا هم قصد خنده داشتم. یهو گفت آره مهدی میدونم با منم همینجوریه کاریش نمیتونم کنم. با یه حال استیصال طوری گفتش. یه لحظه حس آب سرد رو سرم ریختن رو داشتم. گفتم اوکی مهدی تبریک میگم این دفعه فکر کنم زیادی رفتی جلو.

امیدوارم خوش باشن!! دوست نداشتم واقعا این رو بشنوم! 

  • مهدی