نوشته های من

:)
نوشته های من

نظرات رو بستم که راحت تر بتونم صحبت کنم. اگه نظری، انتقادی، پیشنهادی یا حتی یه صحبت دوستانه :) بود تو بخش تماس با من در خدمتم

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

پوکمون

پنجشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۵۴ ق.ظ

سلام

امیدوارم پوکمون فیلتر بشه تو ایران  :| 

تو این یه مورد نباید انتخاب رو دست مردم داد !


----------

اصلاحیه : شاید اشتباه میکنم شاید دنیا داره واقعا این ریختی عوض میشه و آینده همین چیزاس


  • مهدی

دیالوگی از یک فیلم

يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۵، ۰۸:۰۸ ب.ظ

سلام

میگفت که:

Life is an endless series of train-wrecks with only brief, commercial-like breaks of happiness

با این که خیلی فیلم چرتی بود ولی دیالوگ عمیقی بود ... 

  • مهدی

ژلوفن در اصل چه مزه ایست؟

شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۸ ب.ظ

سلام

محتوای حال بهم زن در مورد تهوع داره اگه دوست داری نخون!!

چند شب پیش مسموم شدم فکر کنم و بدترین سردرد عمرم رو گرفتم چون کسی خونه نبود فقط حالت تهوع داشتم و داشتم از سردرد میمردم.

حدود 5 بار چیز شدم و هرچی خوردم چیز میشد و دیگه آخراش از شدت این درد گفتم یه ژلوفن بخورم فقط بخوابم تموم شه. معمولا با مسکن خوردن خیلی مخالفم ولی این دفعه واقعا می ارزید به ضرراش.. خلاصه خوردمش و بعد یه ربع دوباره تهوع بهم دست داد و ژلوفنه رو بالا اوردم و خب یکم در حال تجزیه شدن بود کپسولش تو معدم اصولا و محتویاتش که بیرون اومد کل مری و دهنم شروع کرد سوختن خیلی بد بود انگار با سوزن بزنن به همه جاش و بسوزه. بعدش جالب تر شد کل اون نواحی بی حس هم شد اینجا بود که فهمیدم ژلوفن چه مزه ایه. خلاصه ی داستان این که بعد خوردن یه ژلوفن دیگه خوابیدم و زنده موندم و بعدشم خوب شدم فکر کنم. حتی یادم نیست دقیقا کجا ها درد میکرد که مثلا دکتر هم برم .. بیخیال ... آخرش به چیزه دیگه :)

  • مهدی

یک نقل قول

جمعه, ۲۵ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۲۶ ب.ظ

سلام

تو یکی از بد ترین فیلمایی که دیدم یه دیالوگ خوبی داشت

تقریبا میگفت که 

اگه قراره از مردم جک بسازیم از چیزایی که توش حق انتخاب داشتن تو زندگیشون سعی میکنیم باشه تا خنده دار بشه وگرنه اسمش جک نیست و نباید بهش خندید، 

نژاد و شرایط بدنی و لهجه و خیلی چیزای دیگه که ممکنه بنظرمون نیاد خیلیاش چیزایی نیستن که بهشون بشه خندید

  • مهدی

یه لطفی

پنجشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۲ ب.ظ

سلام

به نظرم یه لطفی که میشه در حق بچه کرد اینه که پاستوریزه بهش غذا ندیم

بعد 5-6 سالگی یکم آشغال و فست فود و ... بخوره خیلی در آینده زندگی غذایی راحت تری خواهد داشت.

از اقوام میبینم کسایی که خیلی استریل نگه داشته شدن همشون ظرفیت معدشون یه فنجون و کلی مشکل معده دارن ... خیلی بده... اگه بهترین غذا نباشه هم هیچی نمیتونن بخورن ... خب اینجوری آدم زنده نمیمونه که ...

  • مهدی

برد حسن

دوشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۵، ۰۵:۰۳ ق.ظ

سلام

ساعت 5 صبحه 

کار لحیم کردن بردای MPPT حسن تموم شد :) از ساعت 20:30 تقریبا شروع شد و بجز یه ربع شام و ... و نماز و .. تا الان لحیم کردنش دو نفره طول کشید :)


  • مهدی

9/10

پنجشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۲۶ ب.ظ

سلام

طبق قانون 9/10 ؛ 9 تا از هر 10 کاری که شروع میکنم نابود میشه و به جایی نمیرسه. برای همه صادقه فکر کنم.

این دو ماهی که گذشت راجع به کارو بار ننوشتم چون خیلی تلاشی نکردم(برای بعد: ا ت ت ه ه) چیزایی که پایین هست خودشون شروع شدن تقریبا و به احتمال 9 از ده قرار نبود پیش برن ولی فعلا حال همشون خوبه :)


یکی از کارایی که استارت خورد کار ماهواره دانشجویی بود که فاز اولش که تهیه پروپوزال بود رو انجام دادیم و بین فکر کنم 40 تا حدودا تیم 5 ام شدیم و 14 تا تیم به مرحله طراحی مفهومی راه پیدا کردن اینو به خودم تبریک میگم. امیدوارم جلو بره تا حد خوبی. نکته جالب توجه این بو که یکی از دانشگاه های آزاد تحت عنوان علوم تحقیقات واقعا به لحاظ علمی خوب داره جلو میره گویا. رتبش از ما بهتر شد. شنیدم که خیلی سرمایه گزاری روی تجهیزاتش به طور کلی تو همه رشته هاش میکنه

یکی دیگش کار دکتر عباسیان بود که اونم استارت زده شد راجع به پیاده سازی یه راه انداز ژنراتور سنکرون فکر کنم به روش SFC اگه اشتباه نکنم هست که اونم به صورت خیلی زیرپوستی واردش شدم یکم یاد بگیرم. توش چیزایی مثل کار کردن با مدار های جریان خیلی بالا و تابلو درست کردن و ... داره. بنظر آموزنده باشه.

یکی دیگش هم کلاسای تابستونی هست که انجمن علمی و بچه های بسیج ( تحت عنوان کوثر) برگزار میکنن که فکر کنم 4 تا کلاس رو آمادگی برای برگزاریش دادم ببینیم چقد شرکت میکنن...

نکته ی دیگر که به قولی تو دو لیست هست اینه که برای این که بتونم پذیرش برای ارشد بگیرم تصمیم گرفتم یه مقاله هم تو یه سال آینده سعی کنم بنویسم. مهندسی پزشکی به نظر چیزای جالبی داره... البته شاید کنترل بهتر باشه ... در هر حال فکر نکنم زیاد فرقی کنه... مقالس دیگه اسمش باشه خوبه...

دیگر چیز این که تافل! باید عین چی بخونم مهر امتحان بدم

همچنین متوجه شدم که نمیتونم پروژه رو ترم ده بردارم باید برای پروژه کارشناسی هم اقدام کنم تو تابستون که ترم 9 تموم شه همه چی با هم.


راستی چند شب پیش سر افطار بودش و خانواده میخواستن نیم ساعت بعد افطار بیان. من اون روز تقریبا خشک شده بودم چون مجبور شدم جمهوری و لاله زار و توپخونه رو سر ظهر بگردم بعد از ظهرش برگشتم دانشگاه و بعدش تو مسیر برگشت به خونه با مهدی برای سخت تر کردن قضیه راجع به شربت آبلیمو و دلستر لیمو کلی حرف زدم :) رسیدم که خونه 2 ساعت مونده بود به افطار انقد تشنه بودم که خوابمم نمیبرد. همین شد که تصمیم گرفتم کل عقده هامو خالی کنم. نشستم برای خودم و خونواده یک عدد ماکارونی خفن درست کردم و یه لیوان خیلی بزرگ شربت آبلیمو و دو تا لیوان دلستر و یه نصفه لیوان نمیدونم چی بود ولی راجع به نعنا بود ریختم برای خودم و افطار که شد همشو با هم زدم به بدن!

واقعا افطار رویایی بود...


آخ بسه دیگه واقعا زیادی شد این دفعه. اگه این جمله رو داری میخونی واقعا متاسفم که انقد وقتتو گرفتم! ببخشید. ممنون 


  • مهدی

آینده

شنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۴ ب.ظ

سلام

امروز با علی.س نشستیم سعی کنیم برای آینده ی چند سال دیگمون ببینیم چه برنامه ی کلی ای میشه ریخت. واقعا ناراحت کننده بود هرچی جلو تر میرفتیم بد تر هم میشد ... مخصوصا بخش سربازیش ... 

داشتم با حسن راجع بهش صحبت میکردم برای توصیفش چیزی بهتر از ذکر مصیبت پیدا نکردم ، یکی علی.س میگفت و میزدیم تو سرمون یکی من میگفتم میزدیم تو سرمون...


خدا عاقبتمون رو به خیر کنه... :)


  • مهدی

شد!

يكشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۵، ۰۳:۴۸ ب.ظ

سلام
امروز برای دومین بار با علی تلاش کردیم که آیسی LPC4357 رو لحیم کنیم، همون IC ای که دفعه قبل ترکوندیمش
رک . http://mostfet.blog.ir/1395/02/04/%D8%AD%D8%B3

برد رو تمیز کردیم و روغن لحیمی که داشتم و نیاز به تمیز کردن نداشت رو زدیم و آی سی رو گزاشتیم روش 
عکس بالا مربوط به اون لحظس
بعد هاتیر رو روشن کردیم و روی 400 درجه گزاشتیم و 2 دقیقه رو آی سی گرفتیم و بعدش بردیم برای تست متاسفانه جواب نداد
علی تشخیص داد که یه سری پایه هاش متصل نشدند پس دو باره رفتیم و هاتیر گرفتیم
دو بار دیگه هم سرعت باد رو زیاد کردیم این کار رو انجام دادیم و جواب نداد
در بار پنجم دور و بر آی سی رو پر روغن کردم و دوباره تست کردیم و همون طور که حدس میزنید باز هم جواب نداد.
البته این جوری بود که 1 دقیقه ننصفه نیمه جواب داد ولی خراب شد
تصمیم گرفتیم که آی سی رو برداریم ببینیم زیرش چی شده باز ، موقع برداشتن آیسی افتاد روی یه قسمت دیگه ی برد و قلع هاش که هنوز نیمه ذوب بود چسبید به یه طرف برد بازم گرمش کردیم و بلندش کردیم
زیر آی سی 3 جا اتصالی بود فکر کنم.
گفتیم ما که کار از کارمون گذشته پس یکم برد رو تمیز کنیم و آِی سی رو دوباره بزاریم روش ببینیم چی میشه، خیلی این کار خریته چون آی سی های BGA به صورت توپ قلع روی پایه هاشون قلع هست و بدون اون چیزی نیست که لحیمشون کنه و موقع بلند شدن آی سی هم کلی قلعاش از دست رفته بود (ر.ک به همون URL بالا توپ ها رو میبینید)
هیچی دیگه این دفعه جاشو پره روغن کردیم و آی سی رو روش گزاشتیم و گرفتیم هوای گرم رو روش با فشار و سرعت کم البته.
وقتی آی سی حس کردیم سر جاش رفته و قلعاش ذوب شده دیگه برش داشتیم بردیم برای تست . میدونم میتونید حس بزنید که کار کرد اما این دفعه هم کار نکرد.
یهویی گفتم که یکم اسپری ناهید بزنیم بلکه یکم خنک شه آی سی (از زیر هاتیر در اومده بود و سرد نشده بود) وقتی زدم آیسی شناخته شد و کار کرد. 

نکته جالب این بود که این آی سی امروز شاید 20 دقیقه زیر 400 درجه حرارت بود و 6-7 بار سرد و گرم شد و ... 
نکته جالب دیگر این که آی سی واقعا تو دمای خودش کار میکنه(بسته به گریدش) !

خدا رو شکر!
  • مهدی

شبیهشون نباشیم

جمعه, ۴ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۶ ب.ظ

سلام

اگه پسر داییام احیانا گذرشون اینور افتاد خواهشا ناراحت نشن

سعی کنیم شبیه بعضی از دایی هام نباشیم

یکی از دایی هام هست موقعی که مادربزرگم بودش بین ما، خیلی هوای مادربزرگ و پدربزرگم رو داشت. از هر لحاظی بهشون رسیدگی میکرد بهشون سر میزد و هزینه های درمانیشون رو میداد ... خدا خیرش بده و خیرش هم میده قطعا

دو تا دیگه از داییام هر 6 ماه یه بار پیداشون میشد و حالا به هر نحوی بعضی وقتا حضور خودشون رو ثابت میکردن که هنوز وجود دارن.

شبیه اینا نباشیم. این دو نفری که بهشون پدر و مادر میگیم برامون زحمت کشیدن و سعی کردن بهترین حالت مد نظرشون برای زندگی رو تا جایی که تونستن برامون فراهم کنن. اصلا هیچ جایی از زندگیمون چیزی از خودمون بدست نیوردیم همش زحمت خودشون بوده. بعد آقا وقتی هیکلش گنده شد و 2 هزار ماهانه گیرش اومد فکر میکنه چه خبره و حس میکنه که دیگه بزرگ شده و باید بره و پشت سرش رو نگاه نکنه. گربه که نیستیم.

یکم توجه به محیط دور و بر بد نیست مثلا اون دایی شماره 2 که معلوم نیست هر چند وقت یه بار پیداش میشد اومده خودش سر خود برای مراسم 40 ام مادربزرگم اقدارم کرده بدون این که بقیه رو مطلع کنه... کاسه داغ تر از آش شده برا خودش بدون این که با دایی شماره 1 که تا الان همه زحمتا رو میکشید چیزی رو مطرح کنه. بعضیا فقط بلدن وقتی کسی زندس بهش استرس بدن و رو اعصابش راه برن و وقتی که طرف فوت کرد هم فضا رو مشوش کنن و رو اعصاب بقیه برن.

بعد نکته دیگه این که پدربزرگم روحانیه و باید مسجد محلشون بره منظم برای نماز و ... و نمیشه مثلا اوردش خونه ما یا کسی دیگه برا همین بچه هاش خیر سرشون باید بهش سر بزنن... اینا هم بیخیال خیلی راحت نمیان انگار که این پدرشون نیست و اونی که رفته مادرشون نیست ... 

چقد آدم میتونه بی تفاوت باشه

خواستید ازدواج کنید بنظرم با طرف مقابل حتما مطرح کنید که خدمت به پدر و مادر هر جفتتون تو هر شرایطی مقدم باشه وگرنه شبیه بعضیا میشید ...(شماره 3) 

یکی از آشناهای پدرم بود که مدیر عامل یه شرکت بزرگی بود؛ ایشون مادرش تنها میشه و تو شمال هم بوده گویا اصلیتشون. مدیر عاملی و این همه دبدبه کبکبه اش رو ول میکنه میره 2 سال خدمت به مادرش میکنه تو شمال به یه شغل خیلی متوسط 

ممکنه منافع دنیاش رو یکمی به خطر انداخته باشه ولی از یه امتحان خیلی بزرگ قطعا با موفقیت رد شده و اون دنیای خودش که اصل کاره رو تضمین کرده. چقدر حدیث راجع به دعای پدر و مادر داریم؟! خیلیی

امیدوارم ادامه ماه رمضونتون خوش بگذره... شبای احیا بیشتر...

  • مهدی