نوشته های من

:)
نوشته های من

YouTube: Mahdi TR
Telegram: https://t.me/MahdiTR619

Manners Maketh Man

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۹/۱۰/۲۵
    Soul
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۲۷۵ مطلب با موضوع «عمومی :: شخصی» ثبت شده است

یادآوری نوامبر

شنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۹، ۰۱:۲۸ ق.ظ

سلام

 

خواستم یادآوری کنم که تو ماه نوامبر هستیم و اگه بارون دیدید این آهنگ رو فراموش نکنید!

 

https://www.youtube.com/watch?v=FQV7sGEtq7E

Guns 'N Roses - November Rain

 

اگه هم هوا ابری نبود میتونید این یکی رو گوش کنید:

https://www.youtube.com/watch?v=-g4PVWlsgPM

Yanni - November Sky

 

 

  • مهدی

مغز

جمعه, ۲ آبان ۱۳۹۹، ۰۴:۴۶ ب.ظ

 

سلام!

 

به وضوح دارم حس میکنم دارم پیر میشم. قدیما خیلی مغزم سریع تر میتونست محاسبات ریاضی انجام بده. البته شاید دلیلش این باشه که دیگه درسای ریاضی و ... نداریم. برای همین تصمیم گرفتم جدول ضرب 20X20 رو حفظ کنم.

چند وقت پیش یکی ازم پرسید 17*17 چند میشه و چند ثانیه سعی کردم تو ذهنم ضربش کنم و آخرشم اشتباه گفتم فکر کنم. 

برام جالبه یه سری عددا هستن خیلی بهشون میخوره اول باشن مثل 361 و 323 و 221 و 247 و ... ولی تو این جدوله هستن.

  میگن use it or lose it! مغزمون رو استفاده نکنیم میپره!

حالا تند بگید 19x16 چند میشه؟ 

..

.

.

.

آفرین 304!

نمیدونم چرا تو ذهنم هی حس میکنم باید یکانش 6 باشه. 306 میاد تو ذهنم. ولی 304 هه!

  • مهدی

این من هستم

پنجشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۹، ۱۱:۲۷ ب.ظ

سلام!

 

1) پنجره ی حافظه و فکر کردنم در حد حداکثر چند ده دقیقه هست. 

2) بخاطر مورد 1، ممکنه ساعت 10 صبح از دپسرده ی در حال فکر به مرگ به ساعت 10:20 کادو برای دو نفر گرفته که خوشحالشون کنه و جشن بگیره عوض بشم!

3) میانگین 10 ساعت در روز هدفون رو گوشم و دارم آهنگ گوش میدم، پلی لیستا و آهنگایی که 100 ها بار گوش دادمشون

4) روابط اجتماعی و سر صحبت باز کردن بلد نیستم ولی نمیدونم چطوری خیلی آدمای زیادی همیشه میشناسم و در ارتباطم، و بیشتر از هر کسی که تو دنیای واقعی میشناسم مینویسم و ویدئو درست میکنم! :/!

 

چالش از اینجا شروع شده و ممنون از فاطمه برای دعوتش!

 

دوست داشتم غمی رو دعوت کنم ولی وبلاگش سوت شده رفته:(

سخته انتخاب ولی اگه دوست داشته باشن استیو و Ed و سمیرا :) و Faezeh رو دوست دارم دعوت کنم! 

  • مهدی

صیاد - علیرضا افتخاری

جمعه, ۱۱ مهر ۱۳۹۹، ۰۵:۵۸ ب.ظ

سلام

 

به پیشنهاد احسان جان یه آهنگ از علیرضا افتخاری!

اینم آهنگ تو یوتیوب

خیلی جالبه دیدن این که شاعرای زبان فارسی عشق رو چجوری بیان و مدل سازی میکنن. یه مدل خیلی جالبش مدل صید و صیاده. چند مدل دیگه هم داره که بعدا شاید بگم.

 

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم .
ای طرفه نگارم .
از دوری صیاد دگر تاب ندارم .
رفتست قرارم .

 

داره خودش رو به صید یا آهو تشبیه میکنه و اون معشوق رو به صیاد. که یعنی صید میاد خودش رو به بیرون expose میکنه تا صیاد شکارش کنه. یعنی خودش رو در معرض دید بیرون قرار میده که صیاد بیاد و دریابتش. منتهی این دوری صیاد آسون نیست و این آهوی زیبا هرچقدر هم صبر میکنه صیاده نمیاد. البته یه صیاد خاصی هم مدنظرش هست فکر کنم. چون صیاد میاد ولی فرار میکنه میره و منتظر شوالیه سوار بر اسب سیاهه که بیاد. که وایسا تا بیاد.


چون آهوی گم گشته به هر گوشه دوانم .
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم .

 

دقیقا. دقت کردید آهو ها همیشه انگار یه استرس خاصی دارن؟ یهویی نگاه میکنن و یکم صبر و شروع به دوییدن میکنن میرن.


از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی .
بر دل بنشانی .

 

چشم و مژه ی معشوق تو شعر فارسی خیلی کاربرد داره. با نگاه کردن به چشمش شعر میگن و نگاه به چشمش منتهی به نگاه کردن به مژه هاش میشه و پلک زدنش چون صد تیر بر قلب اون بدبخت میشینه.


چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی .
وای از شب تارم .

 

ایده آل گرایی معشوق تو شعر فارسی موج میزنه. اینم ازین میاد که بیچاره ها به مراد دلشون نمیرسیدن و هی تو ذهنشون بزرگترش میکردن. که البته بد نیستا. کمک میکنه دیدگاه اون معشوق/عاشق اصلی که ما و خدا باشیم رو بشه فهمید چون اون خیلی ایده آله. مثلا شعرای پاپ الان رو نگاه کنید، عاشق و معشوق نیست و انگار به هم رسیدن و تو خیابون راه میرن و چای میخورن و ... قدیما نمیرسیدن. البته این هم مدل کاملی نیست چون کار نمیکنه تو طولانی مدت. انگار قدیما مدل سازی رابطه برای فاصله بیشتر از چند متر بوده. الان پاپ فاصله یک متره. ولی خب مدل کاملی نیست. 


در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم .
از دیده ره کوی تو با اشک بشویم .

 

این معشوق علاوه بر چشماش با موهاش هم دردسر درست میکرده. مینداخته گردن عاشق و بکش بکش میکرده.

و این بکش بکش نتیجه اش گریه زاری عاشق میشده که به حرف دلش گوش داده و گیر افتاده.


با حال نزارم .
با حال نزارم .

 

نزار یعنی تکیده و نحیف. انقدر درد کشیده که چیزی ازش نمونده. غذا هم اشتها نداشته بخوره.


برخیز که داد از من بیچاره ستانی .

 

میگه بابا بسه دیگه پاشو جان مادرت دادم در اومد. که جالبه. اگه چاکرا های بدن رو بررسی کنیم، عشق از چاکرا دوم با رنگ نارنجی که مربوط به چیزای جنسی هست شروع میشه. بعد میره چاکرای سوم که رنگ زرد داره و مسئول ارتباط و ابتکار و نتیجتا خود شیرینی و جالب تر شد برای طرف مقابله میره. بعد میره چاکرای چهارم که قلب با رنگ سبز باشه و اونجا معشوق چاقو میکنه تو قلب یا قلب رو میشکنه و میره چاکرای پنجم یا گلو با رنگ آبی که عشق عاشق به فریاد میرسه. الان به اونجا رسیده.


بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی .

 

این جریان انرژی تو اون دوتا چاکرای قلب و گلو به شکل درد قلب و بیان احساسات خودشو نشون میده 


تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی .

 

زهی خیال باطل عزیزم


خوش جلوه نمایی .
ای برده امان از دل عشاق کجایی .

 

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا، سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت. کلا کار معشوق تو شعر فارسی بردن امان از دل عشاق و سربریدنشون بوده.


تا سجده گزارم .
تا سجده گزارم .


گر بوی تو را باد به منزل برساند .
جانم برهاند.


ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند .
جز گرد و غبارم .

 

چرا میگن آن را که خبر شد خبری باز نیامد؟ چون که کسی که درست این درک کنه یا باید سر به بیابون بزاره و گم بشه یا به لحاظ ذهنی رد بده یا این که خودکشی عاشقانه کنه که همشون روی هم رفته عجیب بنظر میرسن.

 

ولی جدا از شوخی این شعرا رو میشه بسط داد به رابطه ی خدا با انسان که انسان معشوقه ی سنگدل خداست و خدا رو اذیت میکنه. وجود داشتنش برای خدا زحمته ولی خدا همیشه میخواد عاشقش باشه. برای همین یه دنیای زیبا دور وبرش آفریده ولی انسان کم فهم، خیلی راحت همیشه راه رو گم میکنه و شروع میکنه دنبال چرت و پرت رفتن و خدا رو فراموش میکنه. وقتی که فراموشش میکنه خدا هم ولش میکنه و میزاره به فرمون خودش بره. ولی اگه میومد مثل امام علی قید مادیات رو میزد خدا بیشتر و بالاتر از اون چیزی که میتونست تصور کنه رو بهش میده. که حکومت کل مملکت باشه. که البته برای کسی که تو اون شرایط فکری هست هیچ ارزشی نداره و بهترین اتفاقی که میتونه براش بیفته لحظه شماری برای مرگشه.

که اتفاقا چقدر قشنگ که روزی که داشت میرفت و شمشیر میخورد، کل دنیا شروع کرد بهش سیگنال دادن که نرو.

اون داستان گیر کردن لباس به در و مرغایی که لباسش رو میگرفتن و ... در واقع نشون میده که خود دنیا و سیاره نمیخواست که همچین آدمی رو از دست بده و ایشونم کاملا در جریان بوده که قضیه چیه.

ولی خب برای یه همچین آدمی که این همه مدت انسان ها رو تحمل کرده و سخت زندگی روی زمین رو کشیده یه در باز شده بود که بتونه راحت بشه (اگه آدم بدونه داره میره کشته بشه خودکشی هست ولی خودکشی عاشقانه بحثش جداست!)

اینم سخن پراکنی یک مدعی! 

این مدعیان در خبرش بی خبرانند. آن را که خبر شد خبری باز اصولا نباید بیاید.


 

  • مهدی

پاییز - کوروش یغمایی

چهارشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۹، ۰۵:۵۹ ب.ظ

سلام

 

به مناسبت رسیدن پاییز که به قول محمود که همخونه ایم باشه،

 

پادشاه فصل ها،

 

و به مناسبت رسیدن ماه مهر،

 

که اسمش روشه، قلب ها به هم نزدیک تر میشن و پستای مهربون تر تو بیان دیده میشه! (حیف که فقط یه مدت زیادی این ماه قشنگ با شروع مدرسه ها همزمان بود)

 

یه ترانه از کوروش یغمایی که همیشه آهنگای خیلی ساده میخونده ولی احساسات ساده هم پشتش بوده به اسم پاییز میزارم. اصلا فاز intellectual و فلسفی و صلح جهانی و ... نداره.

 

صرفا یه نفر پیدا شده بوده که رفته با خود پاییز حال کرده و حسش رو بیان کرده.

 

خیلی شخصیت جالبیه این کوروش یغمایی. بنده خدا خیلی درگیر بوده کلا. ولی کاری که کرده این بوده که همین درگیری های ساده رو به آهنگای قشنگی تبدیل کرده که هر کسی که درگیر بشه میتونه باهاشون ارتباط برقرار کنه. نه کلمه های سخت نه موضوعات پیچیده. 

 

الانم اگه درگیر پاییز شدید این آهنگ رو گوش کنید :)

 

https://www.youtube.com/watch?v=eISfXw9NowA

  • مهدی

Scorpions - Wind of Change

دوشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۹، ۰۵:۵۱ ب.ظ

سلام

 

این آهنگ یکی از اولین آهنگای راکی بود که گوش دادم. توی FTP دانشکده یکی یه فولدر از 1000 تا آهنگ برتر قرن قبل رو گذاشته بود و این جزو 20 تای اول بود که تقریبا اونا رو بیشتر از همه گوش دادم.

یه حس قشنگی داره آهنگش. حس تغییر و بهتر شدن رو داره و مهم تر از همه یه گیتار سولوی وحشتناک قشنگ داره.

 

https://www.youtube.com/watch?v=XjFsZj1aHow

 

 

I follow the Moskva
موسکوا یه رود هست تو روسیه. بیشتر داره صحنه رو توصیف میکنه. میگه رود موسکوا رو دنبال میکنم
Down to Gorky Park
رود رو تا گورکی پارک دنبال میکنم
Listening to the wind of change
و به نسیم تغییر گوش میدم
An August summer night
یه شب تابستونی در ماه آگست
Soldiers passing by
سربازا دارن رد میشن
Listening to the wind of change
دارن به نسیم تغییر گوش میدن

 

The world is closing in
دنیا داره تموم میشه. فکر نمیکنم منظورش تموم شدن باشه. تموم شدن یه صحنه و شروع صحنه ی بعد بنظرم منظورشه.
Did you ever think
تاحالا فکر کرده بودی که
That we could be so close, like brothers
ماها بتونیم انقدر به هم نزدیک بشیم مثل دوتا برادر
The future's in the air
آینده رو میشه مثل هوا حس کرد که
I can feel it everywhere
میتونم همه جا حسش کنم
Blowing with the wind of change
که داره با نسیم تغییر داره میاد

 

Take me to the magic of the moment
منو با خودت ببر به جادوی لحظه
On a glory night
تو یه شب افتخار آمیز
Where the children of tomorrow dream away (dream away)
که بچه های فردا رویا پردازی میکنن
In the wind of change
تو نسیم تغییر

 

Walking down the street
در حال قدم زدن تو خیابون
Distant memories
در حالی که خاطرات خیلی دور 
Are buried in the past forever
در گذشته دفن شدن
I follow the Moskva
رود موسکوا رو دنبال میکنم
Down to Gorky Park
تا برسم به گورکی پارک
Listening to the wind of change
در حالی که به نسیم تغییر گوش میدم

 

Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow share their dreams (share their dreams)
With you and me
Take me to the magic of the moment
On a glory night (the glory night)
Where the children of tomorrow dream away (dream away)
In the wind of change (the wind of change)

 

The wind of change
نسیم تغییر
Blows straight into the face of time
مستقیم به صورت زمان میخوره
Like a stormwind that will ring the freedom bell
مثل یک باد طوفانی که زنگوله ی آزادی رو تکون میده و صداش رو در میاره
For peace of mind
برای آرامش ذهن
Let your balalaika sing
 بزار بالالایکات بخونه (یه ساز سنتی برای اون منطقه)
What my guitar wants to say
چیزی که گیتار من میخواد بگه رو (این گیتار الکریک یه ساز جدید هست. میگه ببین گیتار من چی میخواد بگه و با فرهنگ خودت صدایی که من دارم ازش حرف میزنم رو در بیار ) و اینجاست که اون گیتار سولوی افسانه ایش شروع میشه

 

Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow share their dreams (share their dreams)
With you and me (with you and me)
Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow dream away (dream away)
In the wind of change (in the wind of change)
 
این دوستمون کاور همین آهنگ رو فقط با گیتار الکتریک انجام داده و اونم خیلی قشنگه.
  • مهدی

عددایی که دوست دارم

پنجشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۹، ۱۲:۲۱ ق.ظ

سلام

 

شاید حس کنید دقیقا مثل همون سخن معروف که قافیه چو تنگ آید شاعر به جفنگ آید، این بنده خدا هم ایده نداره و دیگه به چرت پرت نوشتن افتاده.

ولی

اینطور نیست! 

خیلی به عددا علاقه دارم و همش میگردم دنبال عدد های زیبا. شده رو پلاک ماشین ها، عددای روی ساختمونا، ساعت و. ...

براتون عدد های زیبا به نظر خودم رو میگم و شاید برای شما هم پیش بیاد که بهشون علاقه مند بشید!

 

سری اول عددا

مثلا ساعت 11:11، 22:22، 1:11

تکرار یا قرینه میتونه اینجوری هم باشه مثلا 12:12، 11:44، 12:21، 484، 121، ...

 

سری دوم:

چیزایی که 6 و 9 و 3 و 1  رو دارن. 6 و 9 باید تقریبا حتما باشن تو عدد.

396، 963، 639، 619، 96، 69، 196، 916 و ...

اگه 6 و 9 باشن و یه عدد دیگه هم قبوله: 609، 629، 649، 659، 679، 689

 

سری سوم:

عددایی که پشت هم هستن یا فیبوناچی یا سری های دیگه میسازن

مثل شماره ی این پست که 1123 هست. 1234، 1248، 1124

اینجا چیزایی مثل 1243 رو هم قبول میکنم. درسته بهم ریخته هست ولی همه ی عددا رو داره.

 

سری چهارم:

عددایی که به خودی خود زیبا هستن

47، 42، 49

اگه این دوتا رقم و یه رقم دیگه هم باشه قبوله: 420 :)، 407 و ... البته 49 خودش  فقط خوبه چون 7*7 هست صرفا.

 

سری پنجم:

رقم هایی که تو سن ها برام مهم هستن

22، 23، 33، 40، 44، 55، 56، 60، 63

 

سری شیشم:

عددای سه رقمی که دو رقمشون با یه عمل ریاضی به اون رقم دیگه تبدیل میشن

329: سه به توان دو میشه 9

248

238

516

 

سری هفتم: 

عددایی که به 3 بخش پذیر هستن.(فقط برای عددای بزرگ که صرفا یه چیزی براشون داشته باشم)

 

فعلا همینا رو یادمه

  • مهدی

رسوای زمانه

دوشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ۰۷:۴۰ ب.ظ

سلام

 

اون قضیه که اگه آدم زندگی رو درست انجام بده باید با هر آهنگی بتونه ارتباط برقرار کنه رو یادتونه؟

اگه یادتون نیست که

یه کامنت تو یه ویدئو یوتیوب بود که زیرش اینو نوشته بود. که اگه زندگی رو درست انجام بدیم با هر آهنگی میشه ارتباط برقرار کرد. که خب توضیح بدرد بخوری نبود.

توضیح بدرد بخور اینه که چون شاعر هر شعری و آهنگ ساز هر آهنگی از یه احساسی الهام گرفته، اگه همون حس و فضای فکری که اون هنرمند از توش رد شده تا شعرش رو بگه رو اگه کسی تجربه کنه، 120% اون آهنگ رو میفهمه و میتونه بین بیت ها رو بخونه و بفهمه. 

حالا یه سوال که برام پیش اومده بود اینه که آدم باید چی کار کنه که این شعر رو بتونه درک کنه:

نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

نی نماد عاشقه که تو خالیه. وقتی از نیستان جداش کردن از اصلش جدا شده. ولی وقتی توش کسی فوت کنه احساس ازش میاد بیرون و ناله میکنه. 

پس 

1- داره خودش رو به نی تشبیه میکنه و این آهنگ رو ناله ی نی میدونه

2- شاعر عاشقه و حواسمون باشه که عشق زبون فارسی بیشتر شبیه خود آزاری و افسردگیه تا یه داستان گل و بلبل.

3- شاعر داره میگه که این چیزی که الان براتون میگم، همون حدیث راه پرخونیه که ازش گذشته و تجربه شخصیشه.

4- تو زبون فارسی نمیدونم چرا مستقیم حرف نمیزنیم. اینم یه مدل خیلی جالب از مستقیم و با استعاره حرف زدنه.

5- نی بعضی وقتا میسوزه و با نیست شدنش آزاد میشه. البته تو این یکی شعر این اتفاق میفته. اون موقع است که تو خالی بودنش تبدیل به شعله میشه و معنی دار میشه.

 

در غم ما روزها ، بی گاه شد
روزها با سوزها همراه شد

آه و ناله میکنه و تو ذهنش روز های سختی رو که بهش گذشته رو مرور میکنه. انقدر تو خودش رفته که زمان از دستش رفته. روزهاش به سختی گذشته. ولی سوال اینه که چرا اگه عشق انقدر درد داره باید یه نفر انجامش بده تا انقدر ناله کنه؟ 

داستان اینه که دقیقا نکته همینه. کسی میتونه شعر بنویسه و حسش رو بیان کنه که یه مدت زیادی رو تو یه حس مونده باشه. مخصوصا حس دردناکی که نرسیدن به معشوقش براش داشته. برای همین این دوستان میرفتن تو فاز عشق و سعی میکردن میلیمتر به میلیمترش رو حس کنن و روزها رو توش بگذرونن و درد بکشن. چون یه کاریه که میشه کرد!

روزها گر رفت ، گو رو ، باک نیست
تو بمان ، تو بمان ، ای آن که چون تو پاک نیست

تو بمان ، ای آن که چون تو پاک نیست

داره قبل از این که کسی بگه به خودش جواب میده که روز ها اگر رفتن هم بگو برن مهم نیست. به عشق میگه که تو بمون چون جز اون چیز پاک تری رو تجربه نکرده. گویا حسی هست که بین همه ی تجربه های زندگیش انتخابش کرده.


شمع و پروانه منم ، مست می خانه منم

شمع و پروانه منم. یعنی هم شمع خودمم هم پروانه. این همون خود درگیری ای هست که به خودآزاری میرسه و عشق رو درست میکنه. یعنی خودش هم موقعی که آروم میشه دوباره به معشوقش فکر میکنه و دوباره آتیشش رو زیاد میکنه. بعد که آتیشش زیاد شد خودش رو میزنه به آتیش و میسوزه

رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

کسی که همچین سبک زندگی ای داشته باشه و شروع کنه احساساتش رو داد بزنه. رسوای زمانه میشه. شفاف زندگی کردن هم دنیایی داره. مخصوصا تو همچین مدل زندگی ای که همش یار پیمانه و آواره ی میخانه است. مردم بهش یه جور دیگه نگاه میکنن.

یار پیمانه منم ، از خود بیگانه منم

الکل به عنوان یه ماده depressant خیلی خوراک خوبی برای این جور آدما بوده. الکل فقط آدم رو خوشحال نمیکنه. اگه آدم غم داشته باشه غمش رو هم ده برابر میکنه. یه جمله ی معروف Crying on your beer هست. که یعنی یه نفر که غم زیادی داره رفته یه لیوان آبجو گرفته و زار میزنه گوشه ی میخانه. 


رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

رسوای زمانه منم ، دیوانه منم


چون باد صبا در به درم ، با عشق و جنون هم سفرم

عشق و جنون رو خیلی پیش هم دیدیم. مجنون دقیقا یعنی کسی که جنون داره ولی خیلی راجع به این حرف نمیزنیم که یه نفر که اینجوری عاشقه، به دید یه آدمی که عقلانی زندگی میکنه دیوانه شده. ادبیات فارسی بنظر میاد همش ازین جور چیزاست. که عجیبه. یه مرز باریکیه بین عقل سالم و جنون که واقعا آدم خودش نمیتونه بفهمه کدوم سمتشه. خیلی وقتا خیلی کارامون به نظر خیلیا غیر منطقی میاد. مخصوصا وقتی از دایره ی افرادی که دور و برمونن خارج میشیم، رفتارامون عجیب تر میتونه بشه. مثلا دیالوگ هایی که آدم با برادر/ خواهرش داره معمولا یه احساساتی توش هست که با هیچ کس دیگه ای نیست. و خیلی خاصه. خیلی عجیبه که با آدمای دیگه متفاوتیم. آگاه شدن به این که چند تا شخصیت داریم میتونه ترسناک باشه که بفهمیم یه نفر آدم نیستیم. و این که تو تنهاییمون کدومش هستیم عجیب ترینشه.

یه تحقیق که دارم رو خودم میکنم اینه که نوشته های خودم یا ویس هایی که به خودم یا بقیه میفرستم رو بررسی کنم ببینم اون آدم کیه که داره حرف میزنه. 

ویس خیلی پدیده ی جدید و عجیبیه. شما بدون این که حضور یه نفر دیگه رو حس کنید و استرس اجتماعی حضور اون شخص رو داشته باشید دارید باهاش حرف میزنیم. اون استرسه الزاما بد یا خوب نیست. صرفا این برام مهمه که آدم واقعا فقط خودشه که داره حرف میزنه. و خیلی متفاوت تره نسبت به صحبتای روزانه ی عادی. میتونه طولانی بشه. ما دیالوگ های طولانی خیلی کم داریم.

شمع شب بی سحرم ، از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

بنظر میاد همین شمع و پروانه شدن باعث میشه آدم از خودش جدا بشه. چون خودش داره برای خودش شرایط رو سخت میکنه و یه جور لذت هم میبره. اینجا میگه که شب ها هم با فکرام شمع بیدار موندنمه و از خودمم خبر ندارم چی شد.

رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

تو ای خدای من ، شنو نوای من

میگن خدا حرف دل شکسته رو گوش میده. الان که ابراز شکستگی دل کرد مناجات میکنه.

زمین و آسمان تو ، می لرزد به زیر پای من
مه و ستارگان تو ، می سوزد به ناله های من

اینجاها رو فکر میکنم آدم تا خودش تجربه نکنه نمیفهمه که فاز شاعر دقیقا چی بوده. ولی شاید یه حسی باشه که آدم احساس مرکز دنیا بودن کنه. حس کنه که همه ی دنیا روی سرش خراب شده و در عین حال همه ی دنیا دست به دست هم داده بوده که این داستان زندگی براش شکل بگیره و همزمان هم ناراحته هم خوشحاله.

رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

 

وای از این شیدا ، دل من
مست و بی پروا ، دل من

مجنون هر صحرا ، دل من

رسوا دل من ، رسوا دل من

لاله ی تنها ، دل من
داغ حسرت ها ، دل من

سرمایه ی سودا ، دل من

رسوا دل من ، رسوا دل من

میگن تو همه ی بدبختی های انسان ها همیشه پای یک دل در میان بوده :)

حرف دلش رو گوش داده بود شاعر. و دلش اینو کشونده تو یه ورطه ای که عملا اگه بخوایم به دید منطق نگاش کنیم باید بستری اش کنن. (ولی خودش بدشم نمیاد ازین درد)

اون موقع هایی که به واقعیت برمیگرده و میبینه دچار تو ذهنش و تو دردش داشته زندگی میکرده این قسمت رو میگه.

مشخصه نسبتا ولی سرمایه ی سودا اینجا برام جالب بود که فکر میکنم سودا میشه خیال. سرمایه سودا یعنی سرمایه رویای روزانه یا day dream. که آدم یه صحنه ای رو تصور میکنه و توش میره چند ثانیه. دلش سرمایه ی day dream ش بوده.

 

 

خاک سر پروانه منم ، خون دل پیمانه منم
چون شور ترانه تویی ، چون آه شبانه منم

 

رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

 

آواز: علیرضا قربانی

شعر:مولانا و بهادر یگانه

آهنگساز:همایون خرم

دستگاه: سه گاه

http://mazandaran.irib.ir/-/%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87

  • مهدی

ده سوال وبلاگی

پنجشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۹، ۱۱:۵۵ ب.ظ

سلام

20/6/1399

9/10/2020

 

مرسی از رقیق نیمه راه بابت دعوتش!

 

1- چی شد که به دنیای وبلاگ ها اومدی؟

یادمه حدود سال 86 85 اینا بود که اولین بار اینترنت دار شدیم. من انگلیسی زیاد نمیفهمیدم و در حد کار راه انداختن برای بازی ها و یه سری نرم افزار ها بلد بودم. اون موقع یادمه بیشتر تو سایتایی مثل تبیان و رشد و ... میچرخیدم و بعد هم انجمن هایی مثل انجمن نیک صالحی و .. 

یادمه یه بار یه تبلیغ دیدم که محتواش این بود که یه وبلاگ مجانی میتونی داشته باشی. تبلیغ ایران بلاگ بود که دیگه وجود نداره. برام جالب بود که یه گوشه از این وب میتونه برای من باشه و توش بنویسم. البته که نه ایده ای برای نوشتن داشتم نه این که خواننده ای. دو سه تا ازین وبلاگا با حداکثر چند پست درست شد و گم شد. پستاش چیزایی مثل کارای عجییبی که تو GTA میشه انجام داد یا راجع به مدرسه بود. 

یه بار به یکی از آدم بزرگایی که میشناختم نشون دادم وبلاگمو و بنظرش لحنش بچگونه و غیر رسمی بود (حدس بزنید چرا؟ چون من بچه بودم :|) و اون تا مدتی ریشه ی وبلاگم رو خشکوند.

کم کم به سمت بلاگفا و میهن بلاگ و ... رفتم ولی هیچ کدوم برکتی نداشت.

تا این اواخر که مهدی، دوستم، گفت بیان یه سرویس وبلاگ خوب درست کرده و منم اومدم اینجا و ازون موقع تاحالا بزنم به تخته چرخش میچرخه :)

 

2- هدف از نوشتن؟

اون اولای همین بلاگ بیشتر تجربه های برقیم بود که یادم نره و برای بقیه هم باشه بعدش قاطیش فکرای درون مخم که از passive agressive بودنم میومد بود. رفتارایی که تو بقیه میدیدم و نه بهشون میگفتم و نه دست از فکر کردن بهشون برمیداشتم. وبلاگ یه جایی میشد که خالیشون کنم. بعدا هم که شد زندگی و با اومدن چیزایی که تو کانال یوتیوبم تبلیغشون میکنم کلی خدا شناسی و دنیا شناسی و خودشناسی. که مسیر زندگی یه نفر از زندگی سالم به دیوانگی داکیومنت بشه. 

 

3- بنظرت چرا باید وبلاگ نوشت؟

میل به جاودانگی و این که میتونیم یه قسمتی از خاک این سیاره رو که سیلیکونش به آی سی و هارد دیسک و کامپیوتر ها تبدیل شده رو با انگشتامون و فکرمون تغییر شکل بدیم بنظرم دلیل خوبیه و جالبه. من حتی وصیت نامه ام رو هم نوشتم چند سال پیش و به عنوان یه پست انتشار در آینده گذاشتم و هی تمدیدش میکنم. که جالبش میکنه سر فرصتش!

 

4- وبلاگ ایده آل چه ویژگی ای باید داشته باشه؟

اریجینال باشه. کپی نباشه. هرچی هست خود آدم باشه. البته بنظر من. 

 

5- بیشتر چه وبلاگ هایی رو دنبال میکنی؟

بلاگ هایی که احساسای خودشون رو مینویسن. روز نویسی میکنن. تحلیل میکنن یه موضوعی رو به قلم خودشون. باحال ترن. حس میکنم در زندگی درونگراییشون شریک شدم و وبلاگ منم شریک کردن بقیه تو ذهن خودمه.

 

6- نظرت راجع به سرویس های وبلاگ نویسی چیه؟

خداروشکر. بیان که خیلی خوبه. 

 

7- نظرت راجع به محیط وبلاگ نویسی چیه؟

بنظرم همین که آدم میتونه یه نفر رو در طول زمان ببینه و خودشو در طول زمان ببینه یه خودشناسی ای برای آدم میاره که "نظراتش ثابت نیستن" آدمایی که این رو بفهمن پستای بقیه وبلاگا رو به عنوان نظر نویسنده میدونن و یا نظر میدن و تایید میکنن یا نظر میدن و رد میکنن ولی هیچ وقت تنش درست نمیکنن. که بنظرم یه چیز خوبی برای بالاتر رفتن سطح تمدنه.

 

8- ویژگی ای از بلاگر دیگه ای که دوست داشتید؟

من مخصوصا اون اول ها از این که نیکلا وبلاگش رو خیلی وقت بود نگه داشته بود خیلی خوشم میومد و به خودم گفتم منم باید وبلاگم رو یه مدت زیاد نگه دارم و پاکش نکنم. که همینطور شده بنظرم!

 

9- چند تا از لبخند هایی که در وبلاگستان داشتید؟

:) الان

 

10- بدون تعارف ترین حرف با بلاگ نویس ها

دمتون گرم. این که آدم فکرش رو کلمه کنه کار مقدسیه. یه چیزیه که اجداد ما فکرش رو هم نمیکردن به این راحتی بشه. شما دارید لبه ی فهم بشر رو جلو میبرید با فکر کردنتون. این که آدم روی رفتار های خودش و بقیه و اتفاقای زندگیش فکر کنه و درس بگیره فلسفه ی زندگیه و نوشتنشون و به اشتراک گذاشتنشون یه پله بالاتره. البته نه که کار شاخی کنیما ولی همین میلیمتر به میلیمتر آگاهی بشر رشد کرده و ما هم باید سهم خودمون رو انجام بدیم. حتی اگه شده برای اون صد ها نسل آدمی که توسط خرس و سرما و گشنگی و ... نمردن تا به ما برسه.

 

 

  • مهدی

گواهینامههه

سه شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۹، ۰۵:۴۵ ب.ظ

سلام

 

میگن هر چیزی رو دقیق پیش بینی کنی و برنامه ریزی کنی درست انجام نمیشه. همیشه باید یکم جا برای خطا بزاری و انشا الله هم نگی دیگه میشه داستان گواهینامه من.

http://mostfet.blog.ir/1395/05/11/%DA%AF%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87

 

برنامه ریزی کرده بودم که 4 سال پیش 11 شهریور دیگه گرفته باشمش! تازه 4 سال پیش، 2 سال بود که لفتش داده بودم و بعد 3 بار رد شدن ولش کرده بودم.

 

چند ماه پیش برای امتحان ثبت نامه کرده بودم. مخصوصا الان که تنها تر شده بودم و تو یه شهر بزرگتر بودم که واقعا ماشین نیاز میشد.

بخاطر کرونا تاریخ امتحانم عقب افتاد و نشد و افتاد همین یکی دو هفته پیش.

اینجوری بود که من امتحانم جمعه بود و به یکی از دوستان که از ایران اومده بود قول داده بودم ماشین کرایه میکنیم و شنبه میریم شهر لندن (لندن تو کانادا) که برسونمش خونشون.

اینجوری هم هست که باید ماشین خودت رو ببری سر امتحان و افسر میاد تو ماشین خودت میشینه و تست میگیره. 

منم ماشین همخونه ام رو برده بودم و افسره اومد و اسمم رو پرسید و ...

بعد باید تست فنی میکرد ماشین رو که چراغاش و کلیت ماشین رو تست میکنه.

گفتش راهنما بزنم و نور ها رو خواست و اومد تو ماشین نشست.

یه تبلت داشت. داد بهم و گفت امضا کن اینجا رو

امضا کردم و گفت شما رد شدی :)

گفت چراغ ترمزت یکیش خرابه شیشه جلو هم ترک داره.

گفتم نمیشه حالا بگیری؟ ماشین خودم نیست.

گفت نمیشه

رفت و رفت تو ساختمون.

همخونه ام که اونجا بود با یکی از این مربی ها حرف زده بود و اون گفته بود ماشینش رو میتونم استفاده کنه در ازای یه پولی.

ولی مشکل این بود که بخاطر کرونا اصلا یه نفر یه نفر راه میدادن و صف طولانی ای هم بود. به نگهبان گفتیم راهی داره و میگفت نه. و اصرار هم فایده نداشت. گفتیم میشه با مدیر حرف بزنیم و گفت یه چند دقیقه صبر کن. 

رفتیم تو و یه سیستم کاغذی داشتن که از اون تونست برام یه فرم امتحان جدید درست کنه برام.

اگه این نمیشد امتحانم میرفت ژانویه که نمیدونم 5 ماه دیگس فکر کنم. 

ولی امتحان خوب بود و گرفتمش.

 

فرداش، یه ماشین کرایه کردیم و 1300 کیلومتر تقریبا (رفت و برگشت رو هم) رانندگی کردم :)))

 

اگه نمیگرفتم گواهینامه رو نمیدونم این دوستمون میخواست چی کار کنه! خدا خودش جلو میبره زندگی رو.

 

  • مهدی