نوشته های من تنها

:)
نوشته های من تنها

تنها، loner:
کسی که ترجیح میده بیشتر زمان خودش رو با خودش بگذرونه تا باطری هاش پر بشه تا بتونه بره تو جمع. توی یک گروه دوستانه بودن و توی جمع بودن رو دوست داره ولی جمع انرژیش رو تخلیه میکنه.

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

مرده بودن

دوشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۸، ۰۷:۰۲ ق.ظ

سلام

حال خوندن یا پست طولانی که احتمالا مخالفش باشید رو دارید؟؟؟

شما رو نمیدونم ولی من از وقتی یادمه بی احساس ترین آدمی بودم که میشناختم. خیلی مغزم منطقی بود و هیچ وقت ذوق نمیکردم.

همخونه ایم گفت خیلی آدم سایکوپتی به نظر نمیای

گفتم خب یاد گرفتم خوب نقش بازی کنم.

عجیب نیست که نمیتونم ذوق کنم؟ 

شاید دلیلش همین باشه که بیشتر دوست دارم بقیه رو خوشحال کنم. چون اونا میتونن این حس رو تجربه کنن. بعضیاشون

یکی از دلایلش شاید چهارچوب های مذهبی و خانواده بوده که از اول زندگی درگیرش بودم. و حرف گوش کنی بیشتر از حد من.

خانواده همیشه میخواست که من جدی باشم. خیلی جدی. ولی همزمان میخواست که داخل خانواده جدی نباشم. منم بلد نبودم چجوری باید دو تا شخصیت داشت. برای همین چون برای جدی نبودن و بچه بودن بیرون خانواده اتفاقای بد به وجود میومد و در اثر جدی بودن تو خانواده فقط بهم بی احساس گفته می‌شد، که دردش کمتر بود، جدی بزرگ شدم.

از اون طرفم دین و مذهب دهن منو سرویس کرد. من بنا به دلایلی خیلی مذهبی بودم. در حالی که  یادمه چهارم دبستان رساله رو حفظ بودم. آهنگ گوش نمیدادم. خانواده ام مذهبی بود ولی من نمیدونم چرا خیلی خشکه مذهبی بودم. چون شاید قوانین رو دوست داشتم و پیروی از قوانینی که تو یک کتاب بود راحت بود. یادمه تو اتوبوس مدرسه آهنگ میزاشت راننده گوشم رو میگرفتم! در این حد.

و آدم تا وقتی احساسات رو تجربه نکنه نمیفهمه چرا شاعرا شعر میگفتن یا چرا نقاشا نقاشی میکشیدن و .... . حالا کم کم تو راهنمایی یکم کوتاه اومدم و آهنگ های بی کلام که غنا نداشتن به نظر خودم! رو شروع کردم گوش دادن. که خیلی هم طول کشید که بتونم بفهمم با چهاچوبام سازگاره یا نه.

دیدید آدمای هنری چقدر عجیبن؟ مخصوصا اونایی که خیلی عمیق فرو رفتن تو قضیه. به طرز آزار دهنده ای عجیبن. برای من تمام اهل ادب و هنر در کتگوری آدمایی که عقلشون رو از دست دادن بودن. و فقط انرژی تلف میکردن تو این دنیا.

و بخاطر این چهارچوب ها هیچ وقت به ذهنمم خطور نکرد برم ریسک کنم ببینم این دیوانه ها چه حسی دارن؟ آیا من که حس میکنم اینا یه تخته اشون کمه کارم درسته یا اینا؟

وقتی طرف میگه مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم، من یه لحظه هم به این فکر نکردم خب برم ببینم چه اتفاقی براش افتاده که همچین حسی کرده.

چون یه آدم مرده بودم.

احساسات نداشتن با مرگ برابره.

تنها چیزی که منو به این دنیا دلخوش کرده بود این بود که برم بگردم ببینم قوانین جدیدی که میتونم یاد بگیرم چیه. که علوم طبیعی مثل فیزیک و شیمی و .. منبع این قوانین تموم نشدنی بودن.

تا یه مدتی اینا منو سرگرم کرده بودن و جواب هم میداد. یه جور خوشحالی ای از کشف روابط جدید تو این دنیا برام ظاهر میشد. که زیا تجربه نکرده بودم.

از اون طرفم میدیدم من مذهبی هیچ وقت نمیتونم از غنای مجالس مذهبی لذت ببرم چون غنا هست. ولی دوستای غیر مذهبی ترم، حسابی حال میکردن. برای همین همیشه تو آشپزخونه میرفتم که حداقل برای اینا یه کاری کنم. هیچ وقت اجازه نمیدادم موسیقی منو بلند کنه. 

از طرف دیگه، رقص هیچ وقت برام جذابیت نداشت. چون میدونید.

خلاصه هر فعالیتی که بقیه ازش لذت میبردن هیچ جذابیتی نداشت برام.

به خودمم اجازه نمیدادم و حتی تواناییش هم نداشتم بتونم این کارا رو بکنم. حتی الانم موسیقی خیلی آروم میتونم گوش کنم الان که حالا توضیح میدم چرا حس میکنم زنده شدم همچنان نمیتونم خیلی کارا رو بکنم. منظورم از آروم هم سرعت کم هست هم صدای کم.

این چهارچوبا چیزای جالبی اند. احساسات رو یه جوری از بین میبرن که درست کردنش خیلی زمان میبره.

حالا به هر دلیلی، اخیرا متوجه شدم که ۳ سطح ارتباط وجود داره و تئوری جالبی هم هست.

سطح ۱ ناخودآگاه و بادی لنگوئج هست. که گربه ها هم بلدن.

سطح ۲ کلمات هست که منظورم فقط لغات نیست. منظورم

۲.۱ لغات زبانی که حرف می‌زنیم و چیزای منطقی رو منتقل میکنیم که قابل توصیفن. گربه ها و حیوونا تا حدودی انجام میدن این کارو.

۲.۲ هنر که 

۲.۲.۱ میشه هنر که چیزای احساسی که قابل بیان نیست رو توصیف میکنیم و منتقل میکنیم

۲.۲.۲ احساساتی که تجربه میکنیم رو میتونیم توصیف کنیم و منتقل کنیم

سطح ۳ هم تله پاتی هست که نگید مخم تاب برداشته، نمیتونم توضیح بدم ولی مثلا دیدید دو نفر که خیلی به هم نزدیک هستن میتونن نگاه کنن به هم و به یه چیز فکر کنن؟ اون تله پاتیه که آرمان رابطه دو نفر میتونه باشه. من چند بار تجربه اش کردم و از هر لذتی بالا تره. از هر لذتی.و اغراق نمیکنم.

حالا سطح ۳ رو فعلا بیخیال، تو سطح دو، اگه کسی نتونه ۲.۲.۱ و ۲.۲.۲ رو تجربه کنه، هنر بسازه و هنر دریافت کنه، مثل اینه که یکی فرانسوی حرف بزنه و بعد تموم شدن حرفش یک کلمه نفهمیم و بگیم قشنگ بود.

و تا کسی احساسات نداشته باشه، موسیقی نواختن براش فرقی با این که یه ربات نوت ها رو بخونه و بزنه نداره. یه تمرین مکانیکی میشه که یاد میگیره چجوری متن رو به صدا تبدیل کنه. و چیزای دیگه مشابه برای نقاشی.

و من احساسات نداشتم. بلد بودم ادای احساس داشتن رو در بیارم وقتی بزرگتر شدم. و انصافا هم خوب نقش بازی میکردم. و میکنم. یادم نمیاد آخرین باری که کسی بهم گفته سایکو پتی کی بوده یا بی احساسی.

بچه بودم زیاد بهم میگفتن بی احساسی.

و متاسفم که بگم شاعر ها و هنرمندا راست میگفتن. فقط کافی بود یه بار مسیر دیوونگی رو برم و ببینم چه حسی داره و متوجه بشم که مرده بودم.

نمیدونم چرا این چهارچوب ها وجود داره. من آدمی نیستم که چهارچوبام رو بشکنم به این سادگیا. ولی مساله اینه که 

۱. چرا شکستنشون انقدر احساس زندگی رو تو من بیشتر کرده؟

۲. چرا خدایی که ما رو آفریده یه همچین تناقضی رو ایجاد کرده برامون؟

اخیرا که خودم رو درگیر آدم ها و هنر کردم و از شناخت دنیا صرف نظر کردم، حس میکنم جدی جدی یه موجود تک بعدی بودم. از این کلمه متنفر بودم چون برای بچه های درس خون مثل من بکار برده میشد و مشکل این بود که وقتی ابعادت کمتره، نمیفهمی چه ابعادی نداری!

و شنیدن این که ابعادت کمه عصبانیت میکنه!

و واقعا عجیبه. عجیبه که یه چیزایی وجود داره که بخاطر فرهنگ و چهارچوب ها سرکوب میشه. و برای عموم جامعه سرکوب کردنشون چیز طبیعی ایه. مثلا همین هنرمندا، چقدر رفتاراشون پسندیده هست؟ نیست دیگه. ولی زنده ترن.

البته که دوباره جوردن پیترسون میگه که باید یه تعدلی بین ساختار محوری و آشوب تو ذهنمون برقرار کنیم. رد دادن کامل چیز خوبی نیست چون باید بالاخره تو جامعه زندگی کنیم و ساختار مطلق هم مساوی مرگه. هنر و احساس یه جور ساختار شکستن و آشوبه که واقعا به عنوان کسی که تازه داره تجربه اش میکنه و زندگی بی احساسی داشته میگم، زندگی رو بهتر میکنه.

خلاصه بنظرم خیلی اشتباه داریم میکنیم. این درست نیست... مطمعنم خدا مشکلی با هنر و رد دادگی نداره. کافیه تنفر کسایی که ساختار محوری رو تا تهش رفتن رو از اهل عرفان و هنر ببینیم. بنظرتون کدومشون تو این دنیا جهنم ساختن؟ کسی که متنفره یا کسی که روحش آزاده؟ 

من تا وقتی ساختار محور بودم برعکس فکر میکردم ولی الان میبینم که نع. متاسفم برای نظر خودم.

نمیگم نظرتون رو عوض کنید و ساختار ها رو بشکنید ولی یه امتحانش کنید اکه نکردید. جای دوری نمیره.

الان درک میکنم چرا ملت هیات و پارتی و عروسی و ... میرن. اون حس اکستاسی(خوشحالی روحی) که این مجالس به آدم میدن، اگه آدم مثل من بی احساس نباشه، چنان حس زندگی ای به آدم میده که اصلا اعتیاد آوره. موسیقی/مداحی و رقص/سینه زنی و چیزای مشابه، خیلی آدم رو بالا میتونه ببره. به طرز عجیبی بالا میتونه ببره. اگه درست انجام بشه.

  • مهدی

نظرات (۱۸)

خدا تناقض ایجاد نکرده. خیلی از چهارچوب‌ها رو خودمون/خونواده/جامعه ایجاد کردیم و توش موندیم.

شخصا با این که اخیرا یه سری خط‌ها رو رد کردم، هنوز این ترس و احتیاط رو دارم که یه وقت اون چهارچوب اصلیا رو گم نکنم. که باز اون اصلیا هم تو ذهن خودم اصلیه، ممکنه به نظر کس دیگه نباشه.

 

و این که منم به عنوان کسی که تو یه دوره‌ای بهم می‌گفتن بی‌احساس (البته به خاطر یه مسائل مسخره، نه مثل شرایطی که شما گفتین) می‌فهمم چه حس بیخودی داره مخاطب این کلمه بودن.

پاسخ:
دقیقا مشکلم همینه که خدا که تناقض ایجاد نمیکنه، این چیزی که ساخته شده از دل مردم متناقضه. 
اوهوم منم سعی میکنم همیشه به یه جای محکمی که مطمعن هستم دستم وصل باشه.

پس خوب درک میکنید :)

خیلی رادیکال با تجربه های جدیدت مواجه میشی
فلذا بعد از یه مدت دلتو میزنه

پاسخ:
این بر اثر ماه ها مطالعه است و وقتی رو ساختار ها اطلاعات خیلی زیاد گذاشتم و از فیلتر خوب/بدشون رد نشد و رو هم تلنبار شد، ساختار هام یکم ترک خورد. و از دل ترک ها هم چیزای مثبت بیرون اومد. مشکلم اینه که چیزای مثبت بیرون اومد
  • مــاهان (ف.چ)
  • سلام. منم مثل تو توی خونواده مذهبی و البته طرفدار حکومت به دنیا اومدم. دلم خواست یه چیز دردناک بهت بگم؛ من مدت‌ها از "تجربه زندگی" دور مونده بودم. دیدم به زندگی دیدِ غالبی بود که ج.ا سعی داره آدما رو توش پرت کنه. اطرافم به‌جای تعامل با آدما، نگاهشون می‌کردم و براشون تاسف می‌خوردم که "حقیقت" از چشماشون دور مونده. هروقت فرصتی گیر میاوردم از اونور تهران می‌کوبیدم می‌رفتم بهشت زهرا، یه‌سری "شهدا"ی خاص هم برای خودم داشتم که می‌رفتم سرِ مزارشون زار می‌زدم که از من "سرباز" خوبی برای امام زمان بسازن و این مردمِ گمراه رو هدایت کنن. همون‌موقعا عاشق یه پسری شدم که اون هم به من ابراز علاقه کرد و یه رابطه ایجاد شد. اونم به‌شدت مذهبی. بابت هرباری که با هم صحبت می‌کردیم دچار وجدانِ معذب می‌شدم. فکر می‌کردم "ظهور امام زمان" عقب افتاده و مقصرش هم منم. خیلی به تناقض برمی‌خوردم! مگه میشه ماهیت یه چیزی متناقض باشه و بهش برنخوری. اما چشم‌پوشی می‌کردم. بزرگ‌ترین آرمانم واقعا احمقانه بود! می‌خواستم یه فلسفه جدید برای دین بنویسم! "علوم انسانی" که از اساس غربی‌ه و تمام فیلسوف‌ها و جامعه‌شناس‌های بزرگ بحث می‌کنن که اگر کیفیات عقل و تمدن انسانی یکی‌ه، پس چرا غرب انقدر درخشیده و کشورهای دیگه معمولا هیچ اندیشه‌ای ندارن، اون علوم انسانی رو می‌خواستم اسلامی کنم! یه نظام اندیشه تدوین کنم برا ظهور امام زمان! می‌تونی درک کنی توی ۱۵-۱۶سالگی تو چه جهنمی بودم؟ خودم الان می‌فهمم.

    بعدا شروع کردم به فکر کردن، بزرگ‌ترین دستاوردم این بود که تو خونواده‌ای که فکرکردن توش گناه و عصیان تلقی میشد، مگر اینکه در مسیر اهداف والای ج.ا باشه، شروع کردم به فکر کردن. و خوندن. رشته‌م ریاضی بود و مدرسه‌مم سخت‌گیر ولی درسای خودمو نصف کتابامم نمی‌خوندم. شروع کردم از توییتر آدمایی رو پیدا کردم که معلوم بود دارن راجع به پیشینه‌شون فکر می‌کنن. به‌شون درخواست دادم که ببینمشون. یکی‌شون الان جزء ۳-۴نفر اول زندگیمه. صحبت کردیم. خوندم. شبا از فکر خوابم نمی‌برد.

    بعد کم‌کم متوجه شدم اون آرمان فتح جهانی که توی "رویا"های اسلامی هست چقدر من رو به تباهی کشونده. آرمانی که متصل میشه به آرمان صدور انقلاب. تازه چشمامو باز کردم و متوجه شدم دینی که به ما رسیده درواقع یه رویاپردازی برای به‌وجودآوردن حکومت جهانی بوده، مثل سرمایه‌داری. اما نقطه انگیزه‌ای که در سربازانش دست‌آویز کرده نه پول بوده، نه مثل چپ‌ها، دارایی اشتراکی و زندگی مثل هم، بلکه یه چیز خطرناک‌تر بوده: آرمان مقدس. چیزی که اگه ازش روبرگردونی، با رجوع به منطقِ خودایمن اینا، گمراه تلقی میشه که "به گوش و چشمت پرده کشیدن" یعنی اون موجود متافیزیکی خواسته که نبینی و نشنوی، و تویی که این وسط بدبخت شدی! این هم که میگم رویاپردازی، دلیلش اینه که مطلقا هیچ پروتکل قابل استفاده‌ای دستِ پیروانشون نمیدن و واگذارش می‌کنن به زمانِ ظهور منجی که "اتفاقا" نامشخصه.

    در آخرین ضربه‌ها، نیچه و الیاده کاملا کار رو به آخر رسوندن. نظام نیچه یه نظام کاملا فکرشده‌ست که توش به موجود متافیزیکی احتیاجی نیست. و الیاده یه ۳جلدی تاریخ اندیشه‌های دینی داره که هربار خطی ازش می‌خوندم نفسم از اینهمه شباهتی که بین ادیان الهی و ادیان پارینه‌سنگی (و هر دینِ دیگه‌ای که می‌دونیم الهی نیست) وجود داشت بند میومد! و این منو وادار کرد وزن بیشتری به این احتمال بدم که به قول خودِ الیاده "دین نشان‌دهنده نبوغ انسانه".

    الان دارم زندگی می‌کنم. البته مدت زیادی نیست که این تغییرات درونم به‌وجود اومده. شاید ۳-۴سال. هنوز ترکش‌هاش هست و البته هنوز اعتمادمو به دنیا به دست نیاوردم. اینا (همینا!) ما و کشور رو بدبخت کردن اما یه لطف بزرگ هم کردن؛ به‌معنای واقعی کلمه نشون دادن میراث دینی جز به مضمحل شدن جامعه منتهی نمیشه. دین به‌معنای واقعی، به همون رویاپردازی‌‌هاش، و اینکه اصلا چیزی "فردی" نیست، بلکه فقط در جمع منعقد میشه.

    و می‌دونی؟ قشری که بهشون از همه بدبین‌ترم، مذهبی‌هایی هستن که می‌خوان نایس باشن و بگن دین من فردیه و به خودم مربوطه و.. و بخش بزرگی از دین رو تحریف می‌کنن تا تعارضاتشون با جامعه امروز رو حل کنن و بگن ما با کسی مشکل نداریم. حتی (از نزدیک دیدم، یکی هم نه، زیاد) واقعه کربلا رو تحریف می‌کنن و انگیزه‌هاشو طور دیگه‌ای روایت می‌کنن تا خودشونو قانع کنن اگه با بی‌حجاب و باحجاب، نمازخون و بی‌نماز می‌گردن، این نوعی نشانه از پیشرفتگی و مداراست! حال‌آنکه در کانتکست دینی که بهش اعتقاد دارن، حتی مهربانی‌کردن نوعی مهندسی اجتماعی‌ه. می‌تونم روایاتشم پیدا کنم. اما طول می‌کشه.

    من احتمالا ۶-۷سالی ازت کوچیک‌ترم. ولی بهت افتخار می‌کنم که جرئت فکرکردن داری.

    امیدوارم یه روز بالاخره نظامی خودساخته پیدا کنی که کمی از حیرتت به‌عنوان "انسان معاصر" کاسته شه.

    روز بخیر.

    پاسخ:
    مرسی از کامنت عالیتون. و من فکر میکردم من داستان بدی داشتم. نمیدونم چرا بعضی آدما میخوان زندگی رو جهنم کنن برای آدمای دیگه. حس میکنم خودشون تو جهنم هستن و نمیتونن بقیه رو ببینن که تو بهشتشون زندگی میکنن. اونایی هم که باهوشن و تو جهنمن میرن تو سیاست و کارای کلان میکنن که حداکثر مردم رو بتونن بکشن تو جهنمشون

    @ماهان (ف.چ) 

    فکر کنم شما بسسسس که تو بند همون چیزایی بودی که ازش گفتی و اونطوری هم که خودتون گفتید ناشی از تفکراتتون بوده (چیزکی وجود داشته که شما اوون همه پ و بال بهش دادید) یبار از اون ور بوم افتادید،و این بار از این ور بوم 

  • محال ‌‌‌
  • تمام هنر احساس نیست. بخش بزرگی از آن اشتباه کردن است. به یاد سخنی از ون‌گوگ افتادم که می‌گفت وقتی مقابل یک بوم سفید می‌نشینید و احساس می‌کند که آن بوم سفید شما را ریشخند می‌کند، با قلمویی زخمی‌اش کنید. این زخمی کردن یعنی اشتباه کردن و از اشتباه نترسیدن. بسیاری از ربات‌هایی که از آزمون تورینگ سربلند بیرون آمده‌اند، نه به خاطر پاسخ‌های دقیق و درستشان، که به خاطر اشتباهاتشان بوده است. اشتباهات بود که به آزمونگرها می‌باوراند که فرد مورد آزمون یک انسان است. فاصله بین زنده بودن و مرده بودن اشتباه کردن است. از مردگان هیچ اشتباهی سر نمی‌زند، درحالی که اساساً (با لحن دکتر نیما افشار خوانده شود:)) تمام موجودات زنده حاصل اشتباهات و جهش‌های ژنتیکی هستند. زیستن و زنده ماندن مستلزم اشتباه کردن است.

    اما افراد خیلی منطقی از ترس اشتباه نکردن، اشتباه ندیدن، اشتباه نرفتن و... خیلی چیزها را برای خود منع می‌کنند. و این «چیزها»یی که گفتم کلیت زندگی را می‌سازند. افراد منطقی وقتی مقابل آن بوم سفید بنشینند جرئت هیچ خط کشیدنی را ندارند، مگر اینکه قرار باشد با خط‌کش یا شابلون نقشه‌ای تعیین‌شده را ترسیم کنند.

    پاسخ:
    بله خیلی خوب گفتید. اشتباه کردن و توانایی اشتباه کردن خیلی چیز مهمیه که اخیرا به دست اوردم. ولی وقتی اشتباه میتونم بکنم و احساساتم لبریز میشه هنر از دستم میجوشه و درکم ازش بیشتر میشه. دست تو دست هم کار میکنن. 

    سلام آقای مهدی 

    چیز دیگه نبود که رساله از بر کردی? اصلا یعنی چی از بر کردی? مگه یه ورق دو ورقه? : ) 

    بعد اینکه سطح ناخودآگاه بادی لنگوئیجه? این با ذهن ناخودآگاه دو چیز از هم جدا هستن? 

    بعد اینکه اون مجلس مذهبی هایی که سنگین نیست و انصافا دیوونه بازی از خودشون درمیارن و خسلیها اوکی بهش نمیدن رو میگن پارتی مذهبیها :/ 

    آره انصافا برای منم سواله

    شاید چون خیلی راحت آدمو به ورطه ی هرج و مرج اخلاقی_ بی بند و باری_  می کشونه (می دونید که کدوم هنرها رو میگم) 

    چون بالای همه ی اینها ما آرامش لازم داریم و 

    در کنار آرامش به لذت و شادی به اندازه ی یک حبه قند. هوم?

    کاش بگید متولد چند هستید دوره کودکی من همون دوره ای بود که مسائل مذهبی خیییییلی رو بورس بود وخوب کودک هم که همه چیز براش عین خط قرآن می مونه 

    باز بزرگتر که میشی با خیلیاش در می افتی

    اینی که اول متن نوشتید بیشتر تاثیر خونواده تون بود انگار تا مذهب  

    پاسخ:
    سلام
    بیشتر مردم وقتی یه کاری رو میکنن، حتی اگه احمقانه هم بنظر ما برسه، تو اون لحظه منطقی ترین کاریه که میکنن برای خودشون.
    اونم یه کتاب قوانینی بود که بنظرم باعث زندگی بهتر میتونست بشه. که اشتباه نکنم.
    نه منظورم زبانی بود که تو سطح ناخودآگاه ظاهر میشه. موقع حرف زدن با کسی به طور ناخودآگاه با دستامون و صورتمون باهاش حرف میزنیم.
    دقیقا پارتیه.
    اوهوم درسته. آشوب بیش از حد هم خیلی جالب نیست چون از سیستم جامعه جدا میشه و هم شخص ایزوله میشه از جامعه هم جامعه از شخص جدا میشه.
    من بین ۷۰ تا ۷۵ هستم. تلویزیون مذهبی بود زمانی که بچه تر بودم

    هوم جالبه.
    آره دوتا بخش داشت متن. تاثیرات خانواده و مذهب جدا بودن. اولش با خانواده شروع شد

    بنظر من که اصلا آدم بی احساسی نبودی.

     

    پاسخ:
    خوب نقش بازی میکردم؟
  • فراکنده **
  • سلام

    از محدوده ای که در آن انگار مرده بودی بیرون آمدی و احساس زنده بودن می کنی. خیلی ها به اقتضا با این مرحله رو به رو میشن  ولی هر کدام یک جور از آن بهره می برند. امیدوارم تو دشت بیشتری داشته باشی!

    بسیار ارزشمنده. موقع خوندن متن چیزی که برام جالب بود این بود که بگم چند سالته. شبیه 16 17 سالگی منه. فقط برای من تازه تازه نماند فکر کنم

    پاسخ:
    سلام
    امیدوارم! و ممنونم
    هفت هشت ده سال بزارید روش
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام روزتون بخیر

    با نظر اول پائیز جان خیلی موافقم.

     

    پاسخ:
    سلام
    ببینیم چی میشه اشتباه بودن یا نبودنش بزودی مشخص میشه
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • ولی چیزی که هست اینه که قرائت ما آدم ها و عمل های ناقص و پر از کاستی مون از دینه که زندگی رو خراب میکنه. والا آدم های معتقد و مذهبی باید با نشاط ترین و پر انرژی ترین افراد جامعه باشند. 

     

    پاسخ:
    آخه یه کسی هم مثل من که نقشی تو نحوه ارائه دین نداره، فقط قربانی این قضیه است. یعنی تقصیر من نیست تقصیر ارائه دهنده هاشه. چون من واقعا شغلم این نیست. کل هدف از تقلید کردن فکر کنم همین بود. ولی خب گویا خیلی هم درست نیست. باید خود آدم دنبال خیلی چیزا بره و کار رو خودش انجام بده اگه میخواد درست انجام بشه

    خوشحال شدم از خوندن این متن.

    اینکه آدمای تک بعدی و چهارچوب دار و متنفر هم در نهایت میتونن فکر کنن و تفکرشون رو عوض کنن.

    آدمایی رو دوروبرم دیدم که خودخواسته فکرشون رو بستن و به تک بعدی بودن و تنفرشون افتخار میکنن حاضر نیستن دوباره یک ری_فکر(تجدید نظر D:) بکنن.

    خداکنه اون ادمای نزدیک منم عوض شن.

    پاسخ:
    ممنونم ازتون.

    همون جور که گفتم واقعا کسی که اونجوریه نمیدونه مشکلش چیه. اصلا اون رو مشکل نمیبینه. باید یه بار تحت تابشش قرار بگیره و بپذیره تا بفهمه نقصش چیه. یه جورایی بلانسبت شبیه کسی که مشکل ذهنی داره. هیچ وقت نمیتونیم بهش بفهمونیم مشکلش چیه چون همون قدر میتونه فکر کنه که میتونه فکر کنه. 
    خدا قدرت ری_فکر کردن رو امیدوارم به همه بده. منم هدفم از متنه این بود که اگه کسی شرایط مشابه رو داره یه سرنخ بهش داده باشم که بتونه این کارو بکنه.

    دقیقا همینطوره که شما میگید. اون رو اصلا مشکل نمیبینه و قسمت بد ماجرا اینجاست که به هیچ وجه نمیخواد تحت تابش قرار بگیره.

    خب ما میگیم ای بابا، تو خوب، چارچوبت خوب، اگه همه چیت خوبه و تا اخر عمر میخوای تو همین بعد باشی، آسمون که به زمین نمیاد درباره یه چیزی فکر کنی، امتحانش کنی، یا به قول شما تحت تابش قرار بگیری.

    به نظر من همون یه بار تحت تابش قرار گرفتن حل میکنه قضیه رو به مرور. مهم اینه که همون یبار اتفاق بیفته :(

    :)

    پاسخ:
    حالا سخت نگیرید. درست شدن یا نشدنش دست خودشونه. و صلاح ملک خویش را خود خسروان بیشتر میدونن. روی خودتون کار کنید و وقتی تغییر رو تو شما ببینن شاید به خودشون بیان که شاید درست میگید. بهترین روش تبلیغ، با عمله

    بله بله حرفاتون خیلی درست و خوبه =)

    برید تحلیلگری، روانشناسی، چیزی بشید =)

    من که دیگر بریدم ولی ته دلم براشون غصه میخورم کمی گاها :)

    وبلاگتون خیلی خواندنیه برای من =)

    در نهایت ممنون از پاسخ ها.

    پاسخ:
    ممنونم خیلی لطف دارید. خوشحالم که خوندنیه مطالبش!
    ببینیم دست زمان مارو کجا میبره. فعلا یکم جای پام رو باید محکم کنم تا بتونم ریسک کنم. 
    منم ممنون از کامنت ها
  • مــاهان (ف.چ)
  • راستی، بعد کامنتم رفتم برات چک کردم همین تاریخ اندیشه‌های دینی رو. طاقچه داشت. آشنایی با طاقچه؟ خلاصه با انگلیسی‌ش اگه راحت نیستی اونم هست. خیلی هم روونه و راحت خونده میشه. یکی از دوستامم خیلی رفته تو فاز دین‌شناسی، چون واقعا یکی از پدیده‌های شگفت‌انگیز نشان‌دهنده قوه خلاقه انسانه. چون ببین، مثلا ایده "رستاخیز" انقدر که ما شنیدیم معمولی شده، ولی یک لحظه سعی کن "رستاخیز" رو تصور کنی! ببین چه تصویر عظیم و عجیبیه. و امروز با یکی از دوستان صحبت می‌کردم، می‌گفت ببین، اول همه خیر و خوبی برای انسانِ "مومن" بود، و همه بدبختی‌ها برای بی‌ایمان‌ها. بعد ولی گذشت و اینا دیدن مث‌که روال دنیا اینجوری نیست:)) و اصلا کرکتر ایوب درواقع به وجود میاد که چنین چیزی رو انتقال بده، "بلا"یی که یکی از "آدم‌خوبا" دچارش شده، حالا باید یه چیزی مثل رستاخیز خلق شه تا این مومن رو وادار کنه بلاها رو تحمل کنه چون بالاخره باید جبران شه. خلاصه اگه حال داشتی و وقت داشتی و می‌خواستی بیشتر ادامه بدی، بگو چندتا کتاب از این دوستم برات بپرسم. 

    ولی نظر خودمو بخوای میگم ولش کن=)) 

    پاسخ:
    آره آره طاقچه رو دیدم. اوهوم چشم حتما
    اتفاقا پیرو همین موضوع دین شناسی، جوردن پیترسن دقیقا یه سری ویدئو های تحلیلی از داستانای انجیل داره که میگه اینا از کجا اومده. از مدل آرکتایپ های کارل یونگ هم استفاده میکنه که بسیار عجیبه. مثلا همین داستانایی که اشاره کردید به چه دردی میخورن و چجوری میتونیم اطلاعات بدرد بخور ازش استخراج کنیم. خیلی چیز جالبیه و منم علاقه خیلی زیادی دارم دنبال این بحثا برم چون بنظرم میشه باهاش فهمید آدم ها چجوری کار میکنن یا بقول شما چجوری اصلا جرقه اش تو ذهن مردم خورده.
    خیلی این داستانا عجیبن و خیلی راحت به قول شما میپذیریمشون. چون زیاد شنیدیم ولی خیلی پیچیده اند
    بپرسید که خوشحال میشم :) 

    یعنی مذهب باعث بوده که نتونید احساساتتون رو بروز بدین ؟؟

    پاسخ:
    اشتباه برداشت کردن و اشتباها محدود کردن خودم و چیزایی که تو پست گفتم روی هم. این که بگیم مذهب باعث شده اینجوری باشم خیلی ساده کردن قضیه است. الان من اعتقادم به نماز و دعا برای بقیه کمتر که نشده بیشترم شده ولی نگاهم عوض شده

    عاقااا خیلی طولانی بود مخالف متن طولانی نیستم ولی زمان هایی که وقت ندارم میره رو اعصابم از اینکه نمیتونم بخونم 

    ولی خب شما تو مملکت غریب غصه نخورید ما پنجتا پنجتا خط میخونیم تا تموم بشه:))))

    پاسخ:
    ممنونم ازتون
    منم متن بلند دوست ندارم. همیشه سعی میکنم کمترین مقدار حرف رو برای رسوندن منظورم بزنم ولی یه جاهایی، مخصوصا سر این موضوعات نمیشه. 
    ممنون که وقت میزارید :)

    درست یادم نیست ولی فکر کنم توی یکی از کتاب های دکتر شریعتی خونده بودم که دنیای هر کدوم از ما مثل یه اتاقه کوچیکه که خیلی هم جذابیت نداره و هنر مثل در اون اتاقه.... که از طریقش میتونی از اتاقت خارج شی...

     

    ما یه حساسیت داریم، یه احساسات داریم. لازمه آدم آرو آروم تمرین کنه تا حساسیتش بیشتر شه ...این طور به مرور لبه های احساساتش تیز میشه.

    حتما هم لازم نیست قدم اول رو سنگین برداشت و چارچوب شکست. شاید با توجه بیشتر به یه گل. به یه ابر. یا نه ... اصلا به یه سنگ بشه تمرین کرد. 

    اون قوانینی که توی فیزیک و شیمی و زیست هست شاید به نظر ذهن رو منطقی بار بیاره اما اگر آدم تلاش کنه طور دیگه ای به تمام پدیده ها نگاه کنه، در کنار اون منطقی که کسب می‌کنه، لبه های احساسش هم صیقل میخورن. صیقل های درست ...

    من یه استاد داشتم مغز سلولی و ملکولی بود. منطق ملکولی تو دستاش بود .‌‌.. کار فوق العاده پیچیده ایه ... اما انگار تمام ملکول ها براش زنده بودن. یه بار وسط کلاس وایساد و شروع کرد یه شعر حافظ رو خوند. عجیبه ... عجیبه که مباحث سخت و سنگین خشک و درسی ما مصداق عینی شده بودند از اون شعر حافظ ... 

    پاسخ:
    چجالب گفتن. خیلی توصیف جالبیه

    درست میگید آروم آروم بهتره ولی برای من، این تغییر یهویی یهویی هم نبود. نزدیک 12 ماه طول کشید تا بتونم چهار چوب هام رو تغییر بدم. الانم کسی نگاه کنه از بیرون، همون آدم سابق هستم منتها یکم رنگای روشن تر میپوشم و موسیقی و نقاشی کار میکنم. همین. اعتقادم به خدا کمی بیشتر شده ولی در جهت دیگه. تو ذهنم یه چیزایی بود که مثل چرخدنده هایی که سایز دنده هاشون اشتباه باشه و کنار هم مجبور باشن کار کنن که دیگه بعد این یک سال زور زدن بالاخره بعضیاشون شکستن.
    واقعا جالبه برام که استاد این شکلی ای داشتید چون من هر چی استاد برای رشته تخصصی ام داشتم، بجز دو سه تا بسیار معدود، انسان های بسیار تک بعدی و عجیبی بودن. انتظاری هم نمیره چیزی غیر اون بعدی که داشتن رو بتونن درس بدن و منتقل کنن

    نمی‌دونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه منم تا یه سنی که سن کمی نبود تحت تأثیر خانواده خشکه مذهبی بودم. بعد کم‌کم رفتم سراغ هنر و ادبیات و سال‌ها مردد مونده بودم بین چیزی که بودم و چیزی که می‌خواستم باشم چون به‌طبع باید یه تغییرات شخصیتی این وسط بوجود میومد که نه‌تنها سخت بود که در بعضی‌ موارد هم پذیرفتنی نبود از طرف خانواده... حالا کم‌کم دارم یاد می‌گیرم به یه تعادلی برسم که نه سیخ بسوزه نه کباب!

    پاسخ:
    منم فکر کنم هنوز وارد اون مرحله نشدم بخاطر فاصله ای که هست :) 
    اگه نصیحتی توصیه ای چیزی دارید ممنون میشم! :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی