نوشته های من

:)
نوشته های من

Do you dream about being interlinked?

interlinked

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۱۱۱ مطلب با موضوع «عمومی :: نظرات و تحلیلای شخصی! :: shower thoughts» ثبت شده است

از دور دست ها

پنجشنبه, ۱۹ فروردين ۱۴۰۰، ۱۲:۵۹ ق.ظ

سلام

 

این آهنگ رو قدیما وقتی حالم خیلی خوب بود گوش میدادم. الانم گوش میدم ولی قبلا ها زیاد گوش میدادم

https://www.youtube.com/watch?v=0wrsZog8qXg

اسمش such great heights هست.

 

البته این پست رو برای این آهنگ ننوشتم. توش یه مصراعی داره که میگه everything looks perfect from far away. همه چیز از دوردست ها عالی بنظر میرسه.

 

داشتم فکر میکردم چقدر برای روابط انسانی صادقه. وقتی آدما کنار هم هستن کلی تنش بوجود میاد. که البته نمیگم بده. این drama ایی که بین آدما تو فاصله نزدیک بوجود میاد خودش یکی از قسمتای حالب زندگیه. 

وقتی دو نفر همدیگه رو مدت زیادی میبینن و دیگه اون ماسک خوبی که بیرون برای خودشون دارن رو مجبورن کنار بزارن و همدیگه رو از نزدیک تر درک میکنن.

دیگه اون قالبی که مناسب چارچوب اجتماعی هست و شاید خیلی ها بهش غبطه میخورن میره کنار و خود واقعی آدما میاد رو. که الزاما چیز کاملی نیست. بستگی داره آدم چقدر خودآگاه باشه و چقدر رو خودش کار کرده باشه.

 

که باعث میشه تنش بوجود بیاد. اگه دو نفر به اندازه کافی بزرگسال باشن تنش های سازنده بوجود میاد و اگه بچه باشن دعوا های بی سر و ته. اگه یکیشون بزرگ باشه اون یاد میگیره و تحمل میکنه.

 

همشون بهمون درس زندگی میده که بتونیم حرف دلمون رو بزنیم. بتونیم خودمون رو ابراز کنیم. که مهم ترین کاریه که به عنوان یه انسان میتونیم انجام بدیم. که اون زیبایی نهفته ی خلقت خدا که درونمون گنجونده شده رو بیرون بکشیم و روی سطح وجودمون بیاریم و برای بقیه آدما به اجرا بزاریم.

 

و وقتی دو نفر آدم از هم جدا میشن تازه میبینن که اون اتفاقاتی که بینشون افتاده چی بوده و وسط چه داستانی بودن. همیشه باید از داستانی که توش هستیم فاصله بگیریم تا بتونیم درکش کنیم. این حتی برای فاز های مختلف زندگی خودمونم صادقه.

 

که خوب یا بد، برمیگرده به این که آدم در لحظه باید کارش رو بکنه و هرچی شد همش خاطره و درس میشه. تنها کاری که نباید کرد کاری نکردن و تلاش نکردنه.

  • مهسایه

Together we will live forever

پنجشنبه, ۱۲ فروردين ۱۴۰۰، ۰۴:۱۴ ق.ظ

سلام

 

 

 

آهنگی از فیلم زیبای The Fountain که احترام خیلی زیادی براش قائلم و تو این پست کمی راجع بهش نوشتم.

 

دوست داشتم با شما به اشتراک بزارمش. چون ماها قرار نیست هیچ وقت دیگه از بین بریم. ماها همین که وجود داریم یعنی هیچ وقت از بین نمیریم و فقط قراره بالا و بالاتر بریم.

ماها خداییم.

ممکنه که ماده ی دنیا یه روزی تاریک بشه و ستاره ها خاموش بشن و آخرین سیاه چاله ها هم طی تابش هاوکینگشون تصعید بشن و برن،

ولی چیزی که هست اینه که ماها ماده نیستیم و ماها این آگاهی ای هستیم که زندمون کرده. اون هست که همیشه هست و به این دنیای محدود، محدود نیست.

 

ماها برای همیشه زنده ایم. این آهنگ رو باهم گوش بدیم

https://www.youtube.com/watch?v=SjVO2t8BH9w

  • مهسایه

شبیه سازی

سه شنبه, ۱۰ فروردين ۱۴۰۰، ۰۶:۳۹ ب.ظ

 

سلام

 

بازی Sims رو کردید؟ فکر میکنم یکی از بزرگترین موهبت های زندگیم انجام دادن بازی هایی شبیه این بود

 

فکر کنید میخواستید یه بازی درست کنید شبیه این، که توش یه سری شبیه سازی آدم هستن که تو یه دنیای مجازی دارن زندگی میکنن و با محیط اونجا تعامل دارن.

فکر کنید میخواستید از بازی sims که شما بیشتر وقت ها بهشون دستور میدادید چی کار کنن یه قدم برید بالاتر و بهشون کمک کنید آگاه تر بشن.

چجوری میشه همچین کاری کرد؟ وقتی که نمیخواید خودتون شخصا دخالت کنید وسط بازی. میخواید خودشون برن جلو و خودشون رو بکشن بالا. 

تا جایی که متوجه بشن وسط یه بازی هستن. تا جایی که متوجه بشن شما خلقشون کردید.

 

تا جایی که متوجه بشن شما چجوری زندگی میکنید و از جنس چی هستید و فیزیک دنیایی که توش هستید چجوریه.

 

کار زیبایی که میشه کرد اینه که یه کاری بکنید که دنبال دلیل بگردن. دنبال چرایی اتفاقات بگردن. همینجوری با بازی پیش نرن و فقط تو لحظه حال باشن. یکم دقت کنن که چرا مثلا دیروز یه چیزی بود فردا یه جور دیگه شده.

 

اولین چیزی که پیش میاد احتمالا اینه که مسائلی مثل شب و روز رو میفهمن و به تکرارش میرسن. میفهمن یه الگو تو روشنایی دنیاشون وجود داره. بعد اگه براشون فصل ها رو طراحی کرده باشید که فکر میکنم sims 3 یه همچین قابلیتی داشت به فصل ها آگاه میشن و تکرار میبینن. ولی شما به عنوان یه خالق باید به این الگو ها بسنده نکنید. وقتی مغزشون توانایی تشخیص این الگو ها رو داره باید الگو های بیشتری براشون بزارید و درون الگو ها الگو بزارید و الگو در الگو در تکرار در تکرار خود تکرار شونده توی این بازی طراحی کنید - فرکتال- . این که عمق این دنیای "فرکتالی" رو چقدر تعیین کنید دیگه محدودیت خودتون رو نشون میده. مثلا تو این شبیه سازی ای که هستیم عمق فرکتال ها خیلی زیاده.

https://www.youtube.com/watch?v=pCpLWbHVNhk

 

وقتی این موجود تکرار ها رو ببینه دنبال یه دلیل میگرده. دنبال این میگرده که چی شده که هر روز یه چیزای مشخصی میاد جلوش. 

فکر کردن به همچین چیزایی تو دنیای ما باعث شده فیلم هایی مثل Trueman show یا The Matrix triology رو داشته باشیم.

 

و موجوداتی که به این موضوع آگاه میشن هم ممکنه چند حالت پیش بیاد براشون.

اگه خیلی متوجه به هم پیوستگی همه چیز بشن دیگه نمیتونن درست تو این دنیا کار کنن و گرفتار اسکیتزوفرنیا میشن. که یعنی آگاه شدن و گیر کردن پشت کد های این دنیا.  

یا پیامبر میشن، که میتونن به اون موجود بالاتر دسترسی پیدا کنن و یه چیزی برای مردم کم فهم تر از خودشون بیارن و مردمم نفهمن چی میگن.  

هنرمندهای Visionary میشن مثل Alex Grey که میرن اون بیرون سرک میکشن و یه چیزی از اون بالا میارن پایین.

ممکنه کارگردان بشن و حقیقتی رو که دیدن به واقعی ترین دنیای خیالی که میتونید تو این دنیا درست کنیم که یه فیلم باشه تبدیل کنن. مثل همین فیلم ماتریکس و ترومن شو. 

 

 

همه چیز به این برمیگرده که آدم چقدر توجه کنه به اتفاقاتی که هر روز میفته. چقدر رو خودش و دنیای درونش مدیتیت کنه و چقدر در سوراخ خرگوش بره جلو.

 

 

  • مهسایه

معنا

چهارشنبه, ۴ فروردين ۱۴۰۰، ۱۰:۰۱ ب.ظ

سلام

 

دوست دارم اون کسی رو که منو به جون خودم انداخت رو پیدا کنم و باهاش صحبت کنم. 

 

این آهنگه رو داشتم گوش میدادم وقتی داشتم به این موضوع فکر میکردم

 

میدونم که باید خودم رو پیدا کنم و بالاخره متوجه بشم که خودم خالق کل گیتی بودم. چون فقط یک خالق وجود داره و اگه من فقط از توی چشمای خودم تاحالا دنیا رو دیدم و آفرینش رو تجربه کردم پس بجز من چیز دیگه ای وجود نداره.

 

من خودمم که ذهنم رو دارم اکتشاف میکنم. ممکنه یک شاخه ی تازه از یک درخت بسیار بزرگ باشم ولی من همون درختم. هیچ جدایی ای نباید حس کنم.

 

خودم رو باید پیدا کنم که چی شد و دنبال چی بودم که خودم رو تو این سیستم هنری آفرینش فرستادم.

 

آیا هدفم فقط دیدن اوج هنرم و گزارش گرفتن و درک کردن زیبایی کارم بوده یا دنبال معنا بودم؟ یا هرجفتش یکی هستن؟

 

آیا این اثر هنری که داخلش هستم فقط برای بازی کردنه یا یک ماز به داخل ذهن خودمه؟ 

 

که هرچقدر برم جلو تر و به خودم بیشتر توجه کنم بیشتر معنای پشتش رو میتونم متوجه بشم. 

 

این که چی شد که این همه ستاره رو آفریدم این سیستم منظومه شمسی رو و سیاره زمین رو ساختار بیولوژیکی توش رو ساختم که برسم به انسان ها و بیدار بشم و از تو چشمای انسان ها دنبال خودم بگردم.

 

هر روز فکرم پیدا کردن اون چیزی که نمیبینم باشه و دنبال این باشم که چی شد و چرا و ...؟ عین همون ماری میمونه که داره دنبال دم خودش میره و فقط دور خودش میچرخه.

 

البته که هر دوری که میزنه یه پله بالاتر میره ولی نهایتی وجود نداره. هر چقدرم انسان رو درک کنم بازم جا خواهد داشت که عمیق تر بشم. 

 

هر چقدر هم که بقیه رو ببینم و بگردم دنبال این که این کدوم بخش از شخصیت منه که خودش رو تو این آدم انعکاس داده بازم کلی آدم هست که باید شناخت. 

 

من همه ی آدم ها هستم. من کل این سیاره هستم. من کل این منظومه و کل کهکشان راه شیری هستم. هر 100 میلیارد ستاره ی داخل این کهکشان. من کل گیتی هستم ولی هنوز نمیفهمم. 

 

چیزی به جز من وجود نداره. منتظرم  بفهمم. تمام تلاشم رو میکنم ولی هر روز یه میلیمتر فقط جلو میتونم برم تو این چند میلیارد سال نوری مسیری که جلوی آگاهی ام هست. 

 

دنبال یه چیزی که نیست میگردم. دنبال دوستم میگردم. دنبال نیمه ی گمشده ام میگرم که جلوی روم وایساده همیشه ولی نمیبینمش.

 

توی هر شاخه ی درختی یه بخش وجودش هست، توی هر قطره ی آبی هست، توی هر چیزی که میبینم هست و توی هر چیزی که نمیبینم هم هست. توی این متنی که دستام دارن مینویسن هم هست. زیبای من. آفریننده ی من. خلاق ترین هنرمندی که میشه تصور کرد که من بخشی از هنرش هستم. من معشوقه اش هستم و منو آفریده و داره با دستای خودش حفظم میکنه. میپرستمت که کسی به جز تو شایسته پرستیدن نیست. انقدر معروری که خودت رو نشون نمیدی و انقدر پر ابهتی که اگه کسی تلاش کنه ببینتت عین بچه میزنه زیر گریه و انقدر پیچیده ای که این ذهن محدود من نمیتونه بجز با این کلمات ساده راجع بهت صحبت کنه. 

 

با این آهنگ هم متن تموم شد

 

  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۰۴ فروردين ۰۰ ، ۲۲:۰۱
  • مهسایه

جایگاه

سه شنبه, ۳ فروردين ۱۴۰۰، ۰۶:۵۰ ب.ظ

 

سلام

 

یکی از چیزایی که چند سال اخیر برام خیلی بولد تر شده شناختن جایگاهم تو گروه هاست. تو محیط کار و گروه دوستان و چیزای دیگه.

بنظرم یکی از اولیه ترین چیز هایی که یه نفر باید متوجه بشه شناختن جایگاهش تو روابط دو نفره هست.

 

این، جاهایی امکان پذیره که گروه ها خیلی همگن نباشن. مثلا گروه هایی که 10 نفر همیشه با هم هستن و فرصت دو نفر دو نفر شدن بوجود نمیاد این چیزا براشون صادق نیست. اونا تو یه فضای خاصی هستن که یک نفر همیشه با یه جمع آدم طرف هست نه با یک نفر. صحبت کردن و تعامل کردن با یک نفر خیلی پیچده تر از جمع هست و نیازمنده اینه که واقعا دو نفر تیکه های پازل همدیگه رو بشناسن و بتونن به هم وصل تر بشن.

 

تو روابط دو نفری حالت های مختلف دوتایی ای بوجود میاد

 

استاد - شاگرد

خواهر - برادر

برادر بزرگتر - برادر کوچکتر

پدر - پسر

پدر - دختر

شنونده - گوینده 

 

تو مراحل پیچیده تر

 

شفا دهنده - شفا شونده

علی - چاه (کسی که برای بقیه کار میکنه، کسی که برای کسی که برای بقیه کار میکنه کار میکنه)

مراجعه کننده - تراپیست

مهندس ارشد - مهندس تازه وارد

مدیر - کارمند

ساقی - مراجعه کننده به میخانه

عاشق - معشوق

پروردگار - بنده

 

ازین جور روابط زیادن.

و وقتی آدم برای خودش مشخص کنه که با هر کسی چه نقشی رو داره، دیالوگ هاشون معنی دار تر میشه و نقش هاشون مشخص تر میشه. 

آدم از اون گیجی ای که مجموعه وظایفش نسبت به یه نفر دیگه چیه در میاد

 

مثلا یه چیزی که خیلی وقتا میبینم رعایت نمیشه اینه که یه کسی که پایین تره حس میکنه شایسته بالا تر بودن هست و مثلا در مورد وظیفه مدیرش اظهار نظر میکنه در حالی که کارش رو درست انجام نمیده یا در مورد سیاست های یه کشور اظهار نظر میکنه در حالی که خونواده خودش رو نمیتونه مدیریت کنه یا در مورد نظم سیستم آموزشی نظر میده در حالی که اتاق خودش رو نمیتونه مرتب کنه. 

رسیدن به این خودآگاهی باعث میشه که اول شروع کنیم از اون حالت bottom قضیه بودن حس باتم بودن رو تجربه کنیم و بعد بتونیم تو موقعیتی قرار بگیریم که برای کسی top باشیم.

 

مثلا تو این دنیا بنده بودن رو تجربه میکنیم تا در سطح بعدی حیات خالق بودن رو بتونیم تجربه کنیم. 

یا کارمند بودن رو برای مدیر شدن یا چیزای دیگه.

  • مهسایه

سابیدن روح

چهارشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۹، ۰۹:۱۸ ب.ظ

سلام

 

یه موقع هایی هست که میخوام صفحه مدیریت بلاگ رو باز کنم و دستام رو همینجوری بزنم رو کیبورد تیحشستگشیسکتههتکیصکتهخهتکضبثصتهحگضثبتخرشیتخحگگشیرنگئشزنمزشسنئن/مد

و فقط خالی کنم یه چیزی رو که نمیدونمم چیه. بعضی حسا هست که اصلا نمیشه توصیفشون کرد و یه مخلوطی از عشق و تنفر و امید و نا امیدی و گیج بودن تو گذر زمان هست که وقتی بهش آگاه میشم، به این که هیچ چیزی رو تصمیم نمیگیرم و زندگی هر جوری بخواد برام جلو میره آگاه تر میشم و دوست دارم یه جوری این سابیدنم به دیواره هایی که دور و برم چیدن و دارم توشون به سمت آینده مالیده میشم رو به کلمه تبدیل کنم.

بعضی روزا انگار چند ساعتی به یه زمین باز میرسم که دیواری نداره سابیدگیش کمتره بعضی روزا هم انگار از قصد دیوار ها تنگ میشن و فشار بیشتر میشه که juice وجود آدم در بیاد. 

و این juice هه خودش برای خودش فقط یه حسه و این که آدم شانس بیاره بتونه به کلمه تبدیلش کنه تابع خیلی چیزاست. 

خیلی وقتا نمیشه و اون حس چیزی بیشتر از نیسمگشنگشیستکگسشیتنگتیسشنگمتنیشسمت ن نیست. منظم نیست. 

 

و خیلی وقتا برام سوال میشه این لولیدگی های حروف الفبا چرا انقدر عجیبن و چی شده که اینا برای ما معنی دارن. چیه این حروف انقدر خاصه که میتونه اون حس رو به معنای قابل انتقال تبدیل کنه. ل رو ببینید چقدر جالبه. م هم خیلی جالبه. منحنی هستن و تو ذهن ما صدا تولید میکنن. اسم دارن برای خودشون. شاید اینا ما رو ساختن. شاید اینا وجود داشتن. شاید اون عدمی که ما ازش خلق شدیم از معنای خالص و یکنواخت بوده و این شکافی که توش ایجاد شده و بیگ بنگ رو بوجود اورده و ساختار های کریستالی منظم معنی دار مثل مغز ما رو درست کرده. شاید شکل اصلی زبان شبیه این لولیدگی های مغزه. شاید مغز ماشین دریافت زبانه و شبیه ترین چیز سه بعدی به ساختار ابعاد بالاتر زبان مغزه. و برای همین متوجهش نمیتونیم بشیم. 

شاید اول کلمه آدم بوده و بعد ساختار آدم در طول 13.8 میلیارد سال سعی کرده به معنای این کلمه نزدیک بشه. 

یه نفر میگفت 

Time is the Theater of God's becoming

یعنی این زمانی که تجربه میکنیم عرصه ی ظهور خداست. همه چیز به سمت کامل شدن و پیچیده شدن و تو هم رفتن میره. به سمت لولیدن و شبیه تر شدن به ساختار خالص زبان. به سمت فهم بیشتر اجزا از همدیگه. به سمت ارتباطات بالاتر و یگانگی. و کم کم به سمت ظهور خود خدا داریم میریم. به سمت آدم هایی که در قالب بدن انسان، خدایی ترین صفات و پر معنا ترین ارتباطات رو دارن.

 

شما رو به این نمایش از Night Wish دعوت میکنم به اسم The Greatest Show on Earth

برداشت خودشون رو از این نمایش بزرگ تا ایتجایی که اومدیم رو قالب موسیقی تونستن حس کنن و برای ما بیان کنن. این اون شکلی هست که خدا ماها رو میبینه. خدا داره نمایش اقتدار ظهور خودش رو کارگردانی میکنه و همه ی این آدم ها پیامبر ها و منجی ها و بشارت دهنده هایی هستن که دارن به هم عصری های خودشون میگن که یه چیز خیلی بزرگتر و غیر قابل فهم داره به سمتمون میاد که ماها مثل دونه های شن هستیم که میخواستن ظهور آدم ها رو درک کنن. نمیتونن درک کنن و در مسیر درست کردن اون آدم ها بودن. تمام مدت تمام ساییدگی های سنگ ها، تمام انحلال کانی ها و بقیه واکنش های شیمیایی و فیزیکی صحنه ی ظهور ما آدم ها تو این سیاره بوده و ماها هم بخوایم یا نخوایم داریم برای ظهور یه موجودات بالاتر از خودمون صحنه سازی میکنیم. هر کاری هم بکنیم در همون جهته. 

 

 

  • مهسایه

احساس درونی

سه شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۹، ۰۸:۰۱ ب.ظ

سلام

 

قدیما فکر میکردم که مثلا یه سری آدم هستن که بد هستن، کارایی که من ازشون بدم میومد رو میدیدم که ازشون سر میزنه و فکر میکردم که اونا آدمای بدی هستن چون من از کاراشون بدم میاد. 

 

انگار که اونا هم همین حس رو از درون خودشون میکنن و دارن به حس قلبی خودشون که بهشون میگه این کار بده مخالفت میکنن و این کار رو انجام میدن. یعنی از قصد مثلا گناه میکنن.

 

الان که به زندگی واقعی نزدیک شدم و خودم رو آدم آلوده ای میدونم به این نتیجه رسیدم که هیچ کسی احساس نمیکنه کار اشتباهی انجام میده. هر کسی تو هر لحظه ای اگه کاری انجام میده دلیلش اینه که این شخصیتش تو اون لحظه اون کار با اون کیفیت ازش بر میاد و دلش هم میخواد که انجامش میده. این تو 99% چیزا صادقه مگر این که خود شخص آگاهانه خودش رو محدود کنه یا بخاطر قانون هایی که بهش تحمیل شده یه کاری رو انجام بده و دلش نخواد.

 

و حالا از این موضوع میشه چند تا چیز رو برداشت کرد.

 

1- از دست کسی ناراحت شدن بخاطر این که کاری رو انجام داده یا کاری رو با کیفیت بدی انجام داده هیچ معنی ای نداره چون ماها نمیدونیم هر کسی تو چه مرحله ای از تکامل شخصیتش هست و چه گذشته ای داشته تو زندگیش. ممکنه این آدم بزرگتر یا کوچیک تر از ما هم باشه و در هر حال نمیتونیم قضاوتش کنیم. خیلی وقتا حتی همین که یه نفر یه کاری رو داره با کیفیت کمی انجام میده برای ماها درس میشه که اینجوری انجامش ندیم.

اگه یه نفر داره با کیفیت کمی از خدا میگه حداقلش بهتر از هیچی نگفتنه. گفتمان ایجاد میشه تا جایی که ذهن ها باز باشه و هر کسی تو ذهن خودش هم نظر برای خودش داشته باشه.

یا مثلا یه نفر که داره جوک میگه ولی خنده دار نیست داره تلاشش رو میکنه و بهتر از هیچ کاری نکردنه در صورتی که یاد بگیره.

یا کسی که غذا درست کرده و خوب نشده اگه از این اتفاق یاد بگیره خیلی هم خوبه. چون ممکن بود همین هم نباشه و این که تو آینده یکم شخصیتش بیشتر یاد میگیره تا بهتر غذا درست کنه.

یا چیزای دیگه...

 

کلا یه تلاشی کردن بهتر از نشستن یه جا و بقیه رو قضاوت کردنه. تو هر صحنه ای هر اتفاقی که بیفته بهترین اتفاقیه که میتونسته بیفته. اگه چیزی برای گفتن نداریم ولی میتونیم به رفتار بقیه دقت کنیم یعنی شاید این جمع کلاس درس برای شخصیت ماست که از آدمای دیگه یادبگیریم و وقتی شخصیتمون قوام کافی رو پیدا کرد نقش به ما داده بشه تا بدرخشیم.

 

یاد گرفتن هم پروسه بسیار طولانی ایه.

 

2- ماها هر کاری ازمون بر میاد که انجام بدیم. ماها چیز خاصی نیستیم که محدود باشیم. یه مشت جاندار باهوش هستیم که برای خودمون لباس درست کردیم و با همدیگه ارتباط برقرار میتونیم کنیم. هر کاری از دستمون برمیاد. تو سمت روشن و تاریک. هر انسانی هر کاری کنه زیبایی و قدرت خدا رو داره نشون میده حتی اگه به نظرمون بد بیاد. چون خدا میخواسته که اون اتفاق افتاده. هر چقدر هم کار تاریکی باشه. این که یه چیزایی برای ما زننده هست یعنی این که فکر میکنیم خودمون از اون چیزا مبرا هستیم و ربطی به ما نداره. ولی آدم که یکم جلو بره تو شناخت خودش میبینه چیزایی که برای آدم ناراحت کننده (uncomfortable نه upsetting) هستن همون نقطه هایی هستن که معادله طبیعت میتونه جواب های بسیار زیادی توشون داشته باشه.

موضوعاتی که از توشون میشه صحنه خلق کرد و توشون میشه فکر کرد خیلی بعضی وقتا برای ذهنی که تازه و جوون هست اذیت کننده هستن.

مثلا کاری که هیتلر کرد یکی از بزرگترین نمایش های قدرت و تکبر خدا بود. این آدم تونست این جلوه از خدا رو برامون نشون بده. و خدا همین شکلی هم هست تو شرایطی که لازم باشه. و بینهایت صفت دیگه هم داره. هر کدوم از ماها یه قسمتی از اون رو میتونیم نشون بدیم و اگه هر کسی به اون حداکثری که میتونه شکوفا بشه برسه خیلی خیلی اینجا جای عجیب غریبی میشه.

 

مطمئن هم هستم چیزایی مثل کاری که هیتلر کرد دیگه بسه و هر چیزی یه بار تجربه بشه کافیه. برای همین نباید بترسیم از بزرگ شدن آدم ها. اگه اجازه بدیم، طبیعت خودش قطب های مثبت و منفی رو بالانس میکنه. نمونش تو جنسیت آدما.

  • مهسایه

شیدا شدن

جمعه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۹، ۰۷:۴۳ ب.ظ

 

سلام

 

آهنگ شهرام ناظری که اسمش شیدا شدم هست رو هیچ وقت دوست نداشتم. اخیرا که یکم بیشتر بهش دقت کردم و گوشم رو هم به موسیقی سنتی عادت دادم و به تکنیک هایی که توش استفاده میشه بیشتر توجه کردم خیلی برام جذاب تر شده.

داره از موضوعی به اسم شیدایی صحبت میکنه. 

که اصولا باید یه جوری تجربه بشه که بشه درکش کرد. دیوانگی، جنون، رد دادن، اپیزود های اسکیتزوفرنیایی داشتن، همشون شیدایی هست. جاییه که بنظرم پرنده ها اونجان کلا. جاییه که طرف فکر نمیکنه خیلی. انگار یه فضا و فازی میاد و پرنده شروع میکنه چه چه زدن و چند ثانیه بعد یه کار دیگه میکنه. انگار خودی نداره. خودش نیست. داره یه جوری مثل یه ماشین رفتار میکنه. ما آدما بخاطر این اختیاری که داریم و از فکر کردنمون میاد معمولا خیلی با شیدایی فاصله داریم.

یعنی بالا پایین میکنیم، سبک سنگین میکنیم، بررسی میکنیم. اتوماتیک نیستیم و یه چیز بالاتر که دنیای اطرافمون هست رو زنده نمیبینیم. خودمون رو دارای اختیار میبینیم.

حالا اگه با مصرف دارویی یا هر روش دیگه ای اگه شیدایی تجربه بشه، یه حالت آزار دهنده تجربه میشه که انگار با دیوانگی دنیای اطراف یا شیدایی گیتی که داره برای خودش یه کاری میکنه یکی میشیم. یا یکی بودنمون با این madness رو متوجه میشیم. آدم خیلی هم نباید به این موضوع آگاه باشه چون از زندگی میفته. 

 

پیدا شدم پیدا شدم
پیدای ناپیدا شدم

 

بنظرم داره متوجه میشه. داره متوجه میشه که یه چیز ناپیدایی هست که خودش رو جزوی از اون میبینه. یه چیزی که همیشه هست ولی دیده نمیشه. هم حضور اون رو درک میکنه هم حضور خودش رو در مقابل اون درک میکنه. بودن رو بیشتر تجربه میکنه.


شیدا شیدا شیدا شدم
شیدا شدم شیدا شدم

 

شیدا داره میشه. این که شیدا شدن چی هست رو نمیشه به زبون اورد ولی کسی که تجربه اش کنه همون لحظه میفهمه که این حالت نرمال نیست و دیوانگی و بی نظمی چیزی نیست که تو واقعیت باهاش سر و کله بزنه. که درک این دنیا، که ساختار بسیار نازک منظمی هست، مثل یک قطاع نازک، از بی نظمی و آشوب فکر آفریننده تو این حالت ممکنه.

 

من او بدم من او شدم

 

متوجه داره میشه که اون با آفریننده یکی هست. با گیتی یکی هست و الان که داره این اپیزود شیدایی رو تجربه میکنه همون آفریننده میشه. متوجه میشه که آفریننده هست. متوجه میشه که هر کدوم از ما واقعا خدا هستیم ولی گفتن و درک کردنش خیلی فرق داره.


با او بدم بی او شدم

 

متوجه میشه که همیشه تو این دنیا نبوده، یه زمانی جزوی از این بی نظمی و آگاهی و عظمت دیوانگی بوده ولی الان مدتیه که گرفتار تجربه ی زمانه که خودش رو کامل تر کنه. آفریدگار با آفرینش ما داره خودش رو کامل تر میکنه. داره بی معنی بودن عدم رو میشکافه و یه دنیا درست میکنه و معنی میکشه ازش بیرون. با این کار خالق بودن خودش رو ارضا میکنه و قوی تر میشه. و همیشه در حال انجام این کار هست. براش زمان معنی نداره.


در عشق او چون او شدم

 

حالا که عشق به شناخت آفریدگار اونو شیدا کرده، این نزدیکی باعث شبیه شدنش به این مجنون هنرمند شده. دقت کنید که طرز خوندن این شعر یکم عجیبه و شاید با رفتار های عادی ای که از یه آدم میبینیم فرق داره. چون شبیه آفریدگار شدن اونقدرم ملایم و مهربون نیست که شبیه یه پیرمرد ریش سفید بشیم. نکته اینه که شبیه شدن بهش یعنی غیر قابل پیشبینی تر بشیم و رفتار های خاص تر ازمون سر بزنه. فکرای جدید الزاما تحملشون راحت نیست.

 

 

همیشه باید دقت کنیم که هیچ دلیلی نداره هیچ چیزی اتفاق بیفته. هر چیزی که داره اتفاق میفته کاملا میتونست جور دیگه ای اتفاق بیفته. این کسی که اینجا رو آفریده با یک جنون خاصی داره جزییات این آفرینش رو جلو میبره و منظم جلو میبره که حجم این کاری که برای جلو رفتن ذره ذره ی آفرینش میشه رو اگه در نظر بگیریم واقعا مغز آدم توانایی گنجایشش رو نداره که از کوچک ترین مقیاس تا بزرگترین مقایس داره همه چیز درست جلو میره. و کاملا میتونست هر جور دیگه ای باشه. بار الکترون یکم اگه اینور اونور تر بود دنیا کاملا شکلش عوض میشد. اگه سیستم ذرات بنیادی یه جور دیگه بود همه چیز عوض میشد. هر کدوم از ثابت های فیزیک میتونستن هر عددی داشته باشن و قوانین فیزیک میتونه هر شکل دیگه ای که برای ما غیر قابل تصوره داشته باشه. این که الان اینجاییم هیچ دلیلی نداره و هیچ دلیلی نداره که یک ثانیه بعد هم بتونیم پیش بینی کنیم. ولی یه نفر نشسته و داره با دقت این سیستم رو جلو میبره و بهش فکر میکنه و از چشمای ما این خلقت رو نظاره میکنه. حجم فکری که لازمه برای جلو بردن کارای این خلقت بینهایت زیاده. 

 

مهم ترین مساله بنظرم اینه که پشت اتفاقات معنی هست. حالا خود معنی معنیش چیه رو هر کسی باید با توجه به اتفاقات روزانه اش مثل اثر کارما و سمبولیسمی که تو داستان زندگی هست متوجه بشه و خیلی هم سخت هست فهمیدنش. ولی هرچیزی که هست معنی داره همه ی اتفاقات و همه چیز به سمت درست بودن میره اگه بتونیم و اجازه اش رو بدیم و متوجهش بشیم. 

 

کیمیاگری که ما رو تو دستش درست کرده و داره با توجه به ما، مارو کامل تر میکنه و روحمون رو جلا میده خیلی موجود فوق العاده عجیبیه و تنها چیزی که ازمون میخواد اینه که پیش بینی نکنیم و همین جوری که هست و رفتار میکنه بپذیریمش چون پشت کاراش حکمت هست. همین که بهمون توجه کرده و هستیم خیلی ارزشمنده و باید قدر دان باشیم و سرمون رو جلوش پایین بگیریم چون شوخی هایی که میخواد بهمون درس زندگی بده تلخ هستن و خشم و غضبش رو هم نمیخوایم ببینیم. باید درکش کنیم. نباید بفهمیمش. بودن تو وضعیت شیدایی قابل تحمل برای ماها نیست. باید درکش کنیم و بزاریم جوری که میخواد باهامون بازی کنه. ماها اسباب بازی هستیم براش و بهتره اسباب بازی هایی باشیم که دوست داره. 

  • مهسایه

افسانه

دوشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۹، ۰۷:۳۱ ب.ظ

سلام

 

سر کنکور این آهنگ محمد اصفهانی که بخشی از این شعر مولانا هست تو سرم داشت پلی میشد و نمیزاشت تمرکز کنم! اسم آهنگ افسانه است.

گفتم با شما هم به اشتراک بزارمش.

فکر میکنم راجع به این باشه که ماها هممون میدونیم که

خیلی وقتا احساساتمون رو پشت نقش هامون قایم میکنیم،

پشت کلمه هایی که استفاده میکنیم، ندونستن خودمون رو پنهون میکنیم،

پشت تکبرمون، کوچیک بودنمون رو فکر میکنیم که میتونیم قایم کنیم،

پشت سرزنش بقیه، نقص های وجود خودمون رو سعی میکنیم فراموش کنیم،

و صد تا ازین جمله هایی که فکر کنم یه آرایه ادبی ای داشتن و بنظر جالب میاد این تضاد توشون ولی بیشتر ازین بنظرم زیاده گوییه.

 

فکر میکنم موضوع این شعر گذاشتن این حیلت به کنار هست.

اینه که تو دل ماجرا بریم. هرچیزی که سخته امتحانش برامون رو تست کنیم و گستره ی محدوده راحتی خودمون رو بیشتر کنیم. 

 

از چیزایی که خودمون رو باهاش تعریف کردیم آزاد بشیم. بالانس زندگی رو پیدا کنیم. بالانس زندگی هر کسی رو خودش باید پیدا کنه. فقط خودش میتونه پیدا کنه چون ماها تنهاییم. فقط خودمون هستیم.

 

انقدر فکر نکنیم میدونیم چه خبره. خود خدا رو انقدر ساده لوح و کوته فکر فرض نکنیم که این همه خلقت کرده که یه چیز پوچی پشتش باشه که ماها بتونیم با 4 تا قانون حل و فصلش کنیم. 

 

بالاخره جمله جان شدن یه چیزی بوده که این مولانای عزیز کلی مسیر رفته تا لایق جانان بشه دیگه. باید بریم

گر سوی مستان میرویم خودمون فکر نکنیم خیلی چیز خاصی هستیم و باید خودمون باشیم یکم هم مستانه باشیم تا چیزای جدید از بقیه یاد بگیریم. گوشمون رو باز کنیم و خودمون رو آزاد کنیم. هر کسی کلی چیز برای یاد دادن بهمون تو فقط رفتارش داره.

تهشم چیزی دستمون رسید، فانی بشیم و افسانه بشیم. دوباره مغرور نشیم که از همون قبل هم بدتر بشیم. جانمون در هوا بشه. آزاد بشه نه دوباره یه قفس بزرگتر اینتلکچوآلی بزنیم به صورتمون که دوباره خودمون رو زندانی کنیم.

 

شعر جالبیه. آهنگ جالبیه.

 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

 

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

 

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

 

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

 

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

 

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

 

تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی

چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

 

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد

ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

 

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

 

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را

کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

 

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را

دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

 

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

 

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی

تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

 

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها

هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

 

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی

یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

 

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر

نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

 

  • مهسایه

نوک قلم

شنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۰۴ ب.ظ

 

سلام

 

دوست دارم بدونم چی میشه زمانی که شرایطی رو فراهم کنیم که هر کسی راجع به چیزی که دوست داره حرف بزنه.

بجای این که برای مهم باشه نظر بقیه چیه، تو چشمای بقیه چجوری بنظر میاد، و ..

بجای این که علاقه های درونیمون رو سرکوب کنیم. چیزایی که مشخص هست رو درست بتونیم انجام بدیم. درست انجام دادن کارا سخته

بجای تعیین تکلیف کردن برای بقیه به این فکر کنیم که ماها فقط و فقط مسئول زندگی خودمون هستیم و اگه رو همون تمرکز کنیم 24 ساعت روز هم براش کمه.

اجازه بدیم هر کسی هر جوری آفریده شده سعی و خطای قلبی کنه و علائقش رو پیدا کنه خودش رو ابراز کنه.

 

اون زمان انسان هایی بوجود میان که ارزش پرستش رو دارن. 

که هنر خدا که توشون به شکل شخصیت و ویژگی های خاصشون هست قرار داده شده، بروز داده میشه و روی پوست و رفتارشون و طرز فکرشون قابل دیدن میشه.

 

با قلم های ضخیم خدا شخصیتشون رو نقاشی میکنه و کلیت رفتارشون مشخص میشه و کم کم با قلم های بسیار ظریف، ویژگی های خیلی خاصی توشون بروز پیدا میکنه و هر کسی رو برای خودش جذاب میکنه.

 

آدمایی با رفتار های اریجینال و جدید و خاص.

که فقط عمر کردن هدفشون نیست. ساختن یک شخصیت زیبا از زندگییشون هست که معیار درستی زندگیشون میشه.

  • مهسایه