نوشته های من تنها

:)
نوشته های من تنها

تنها، loner:
کسی که ترجیح میده بیشتر زمان خودش رو با خودش بگذرونه تا باطری هاش پر بشه تا بتونه بره تو جمع. توی یک گروه دوستانه بودن و توی جمع بودن رو دوست داره ولی جمع انرژیش رو تخلیه میکنه.

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۸ مطلب در مهر ۱۳۹۸ ثبت شده است

wim hof

پنجشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۸، ۰۶:۲۷ ب.ظ


سلام


بزارید یکم از امکاناتی که خدا برامون رو زمین گزاشته بگم.

مدلای نفس کشیدن خیلی زیادی هست که برای کارای مختلف استفاده میشه. 

تو این پسته یکم راجع به مدیتیشن و تنفس گفتم.

ولی این دفعه یه کار جالب تر میخوام بگم براتون.

ویم هوف، یه آقاییه که کارای عجیب غریب خیلی زیادی میکنه. روی فرضیه هایی راجع به امکاناتی که بدن داره و بخاطر زندگی امروزی ازشون استفاده نمیکنیم کار میکنه. مثلا میتونه زمان زیادی بدون هوا تو یخ بمونه و ... . کلی تکنیک توسعه داده.

بگذریم، یه مدل تنفسی هست به اسم تنفس Holotropic که میتونید باهاش با تغییر غلظت اکسیژن خون، یخورده از شرایط فعلی ذهنتون فاصله بگیرید و یکم سرتون رو سبک تر کنید. ولی خب معمولا توی جلسات 6-12 ساعته انجام میشه. نیاز به راهنما هم داره.

مدل های کوتاه تر شده اش هم هست که 2 ساعته انجام میشه مثلا ولی همچنان 2 ساعت یه جا خوابیدن آسون نیست.

این آقا اومده یه مدل دیگه تنفس رو توسعه داده که یه پیش نمایش از تجربه کامل هالوتروپیک میشه. خیلی هم سخت نیست.


تو کل مسیر، با دهن نفس بکشید، و تنفس شکمی و ششی و ... کلا عمیق ترین نفسی که میتونید و هر جایی از بدنتون که جا دارید. سینوسا، شش، پایین شش که میشه شکم و ... 


یه جا که کسی مزاحم نیست دراز بکشید. نفس رو بدید تو، از دهن، 2 ثانیه طول بکشه، سریع هم بدید. بعد آزاد کنید و تو یه ثانیه خودش تا جایی که میخواد بره بیرون. لازم نیست کامل تخلیه کنید شش ها رو. این کار رو 30 بار انجام بدید. تو 30 امین بازدم، تخلیه کنید و دیگه نفس نکشید و همونجوری که هست بمونید. 

بخاطر این که غلظت اکسیژن خیلی زیاد شده تو خونتون احتمالا زمان قابل قبولی بتونید نگه دارید نفستون رو. اصلا هم زورش نکنید. وقتی انجام بدید متوجه میشید که یکم بالاتر میره انرژیتون.

وقتی حس کردید باید نفس بکشید آزادش کنید و بزارید هوا بیاد داخل و 10 ثانیه نگه دارید هوا رو. هرچقدرم حسش خوب بود ولش کنید و دوباره 30 بار نفس بکشید. و کل این پروسه رو روی هم رفته 3 بار تکرار کنید.

هر دفعه احتمالا میتونید بیشتر نفستون رو نگه دارید و هر دفعه حس سبک تر شدن سرتون رو حس خواهید کرد. خیلی حس خوبیه اگه درست انجام بدید. 


این ویدئو، 15 دقیقه است و راهنمایی میکنه. اینایی که نوشتم از رو این ویدئو هست.

https://www.youtube.com/watch?v=LU6Oi80n5J4


اینم خودشه که توضیح میده 

https://www.youtube.com/watch?v=nzCaZQqAs9I


  • مهدی

اختیار

يكشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۸، ۰۶:۱۹ ب.ظ

سلام

یه پسری بود.

خونشون چسبیده به خونه مادربزرگش بود. از وقتی یادشه اونجا بودن. خیلی خونه مادربزرگش میرفت. 

یادش میومد که بچه تر که بود، خیلی رفت و آمد مردم تو خونه مادربزرگش زیاد بود.

پدر بزرگش رو زیاد یادش نمیومد و ولی یادشه که یک آدم بد اخلاق بود. فقط همین.

مادربزرگش یه اتاق تاریک داشت که توش وسایل عجیب غریبی بود. مردم صف میکشیدن و دونه دونه اون تو میرفتن. یکی دو ساعت در روز. ولی بعد یه مدتی دیگه این رفت و آمد ها متوقف شد. بعد از مرگ پدربزرگ.

۱۵ سالش بود از مادرش پرسید این آدمایی که میان خونه مادربزرگ و ازش سوال میپرسیدن چی میخواستن؟ چی کار میکردن؟

مادرش گفت مادربزرگت آینده شون رو بهشون نشون میداد. ولی یه بار یه اتفاقی افتاد که دیگه تصمیم گرفت این کارو نکنه. 

پسره خیلی ذوق کرد و تند رفت پیش مادربرزگه که بهش آینده رو نشون بده. 

همون طور که حدس میزنید مادربزرگه گفت نه دیگه این کار رو نمیکنم.

پسره هر چقدر هم اصرار کرد مادر بزرگه گفت نه.

این اصرار ادامه داشت و نه گفتن از طرف مادر بزرگ هم. 

کم کم پسره سرد شد نسبت به این موضوع و بعد یه مدتی یه شغلی تو یه شهر دیگه پیدا کرد و سالی دو سه بار برمیگشت و سر میزد. ولی هر دفعه از مادربزرگه میخواست. 

مادربزرگش میگفت به صلاح خودته که ندونی.

تو ۲۳ سالگی یه بار که برگشت خونه، به مادربزرگش گفت من میخوام یه دختر رو انتخاب کنم به عنوان همسر آینده ام. این تصمیم خیلی برام مهمه . میخوام کمکم کنی. اگه فقط نشون بدی این مسیری که میرم درسته یا نه، دیگه ازت هیچ وقت نمیخوام که آینده ام رو بهم نشون بدی.

مادربزرگه گفت این همه سال بهت گفتم که به صلاحت نیست بدونی ولی دیگه بسه. خودت نمیخوای گوش بدی.

گفت بیا تو اتاقم.

اتاق تاریک بود و وقتی مادربزرگه رفت تو دو تا شمع رو روشن کرد. اتاق پر چیز های عجیب غریب بود. جمجمه یه آدم که انگار داشت میخندید، مثل همه جمجمه ها، شیشه هایی که روشون به یه زبون غریبه یه چیزایی نوشته شده بود. نقاشی هایی که رنگای زیادی داشتن ولی نمیشد فهمید که چی رو دارن نشون میدن، کتاب هایی که پوسیده بودن و روشون خاک نشسته بود. 

پسره قلبش تند تند میزد. هم هیجان زده بود هم یکم ترسیده بود. 

رفتن تو و مادر بزرگش گفت بشین روی این صندلی. بعد یکی از شیشه ها رو از اون پشت قفسه ها اورد. یه قاشق روی یکی از شمع ها گزاشت و یکم صبر کرد گرم بشه. در این حین داشت یه چیزی زمزمه میکرد. به زبون خودشون نبود. وقتی قاشق گرم شد پودر رو روی قاشق ریخت و گرفتش زیر بینی پسره. گفت نفس عمیق بکش. پسره نفس عمیق کشید و اولش هیچ حسی نداشت. یکم شک کرد که نکنه مادربزرگش مردم رو سرکار میزاشته. تو این فکرا بود که دید مادربزرگه داره تند تر و بلند تر اون چیزایی که میخوند رو میگه.

چیزی عوض نشده بود ولی چیزایی که مادربزرگه میگفت کم کم انگار معنی پیدا میکرد براش. 

معنیشون رو میشد حس کرد ولی نمیشد به زبونی که خودش صحبت میکرد ترجمه کنه. 

هر کلمه که تموم میشد حس میکرد که سرش سنگین تر میشه. تو حالت گیج زدن بود که مادربزرگه یه ظرف روغن رو از کشو در اورد و شست‌اش رو روغنی کرد. همزمان، چیزایی که میگفت تند تر شده بود. پسره داشت دور و برش رو با جزییات بیشتری میدید. متوجه شد که اتاق یه حالت ۶ وجهی داره. نمیدونست بیناییش بیشتر شده یا اتاق روشن تر شده. ولی الان داشت میدید هر کلمه که از دهن مادربزرگه بیرون میاد، انگار یه سمبل نورانی هست که روی یکی از دیورا ها میشینه. سمبل ها روی دیوار میشستن و اون دیوار روشن تر میشد. ولی روشناییش محو میشد بعد یه مدت. این چرخش ادامه داشت و این آخرا که تند تر شده بود فرصتی نبود که نور محو بشه. نور قوی ای نبود ولی وقتی سمبل گفته میشد انرژی اون دیوار رو میتونست حس کنه. یه حس فشار رو گرما و گزگز روی پوستش حس میکرد از سمت هر دیوار.

توجهش به این حس عجیب بود که مادربزرگ شستش رو زد به پیشونی پسره و گفت

اینم چیزی که خودت خواستی. هر اتفاقی افتاد تسلیم باش.

یهو تمام قفسه ها فرو رفتن تو دیوار و انگار هیچی تو اتاق نبود. هیچی بجز مادربزرگ، دیوار ها و پسر. انگار مادربزرگ روی کلمه ی آخری که گفته بود متوقف شده بود... 

نور دیوار ها محسوس تر بود و فشار روی بدنش زیاد تر شد. فشاری هم که از دست مادربزرگ روی پیشونیش بود رو حس میکرد. شست مادربزرگه داشت خیلی آروم میومد پایین.

پسره ترسیده بود و براش عجیب بود. همه چیز عجیب بود. تو این بیست و خورده ای سال همچین چیزی رو تجربه نکرده بود. اصلا نمیدونست همچین چیزی رو میشه تجربه کرد. 

کم کم نور زیاد تر شد و اتاق خالی تر. دیگه خودش هم وجود نداشت. یه نقطه ی هوشیار تو یه فضای ۶ ضلعی نورانی بود.

با خودش گفت نکنه دارم میمیرم؟ 

یادش اومد که مادربزرگش گفته بود تسلیم باش. 

گفت این همه آدم میومدن خونه مادربزرگم و چیزیشون نشده. احتمالا اینم زود تموم میشه.

ولی یه مشکل کوچیکی وجود داشت. وقتی گفت زود تموم میشه، کلمه ی زود، برای معنی نداشت. یادش نمیومد زمان چیه. ولی همون جوری تسلیم نشست تا ببینه چی میشه.

یه لحظه بالای سرش رو نگاه کرد. 

از وقتی اومده بود به سقف نگاه نکرده بود ولی الان انقدر روشن بود که میشد سقف رو ببینه.

الان دیوار ها دیگه مرزی بینشون باقی نمونده بود و اطرافش فقط بینهایت رنگ و شکل بود. اون رنگ ها خیلی زیبا بودن و یادش اومد شکلی هایی که میدید رو قبلا دیده بود. یادش اومد اون نقاشی های دیوار اتاق مادربزرگه همین شکلی بودن. الان میفهمید از کجا اومدن.

خیلی زیبا بود ولی یه چیزی از درونش بهش میگفت

غرق در زیبایی نشو!

فهمید این صدا از کجا میاد. این یکی از همون ذکر هایی بود که مادربزرگش داشت میگفت. الان معنیش رو میفهمید. 

فهمید که باید جلو تر بره. 

سقف یه گنبد نارنجی بود. خیلی زیبا بود. بینهایت دور بود ولی حس میکرد داره بهش نزدیک میشه.

یه چیزی از پشت بهش فشار میورد. و جلو میبردش.

یادش نمیومد چند ساله اینجاست. چقدر زمان گذشته. اصلا زمان یعنی چی.

به گنبد نارنجی که رسید، یه کلمه ی دیگه از ذکر های مادربزرگه رو فهمید. 

اون میگفت که باید بمیری!

یهو یه حسی از درونش ظاهر شد که انگار داشت وجودش رو می‌درید. انگار هزاران چاقو از درونش داشتن پوستش رو میدریدن و میخواستن پوستش رو پاره کنن. هر چند که الان بدنی نداشت. ولی اون مرز محدوده ای که توش خودش رو حس میکرد، داشت از داخل پاره میشد.

چیزی مشخص نبود ولی حسی که میکرد این بود که چیزایی که باعث درد کشیدنش میشد، تعاریفی بود که اون رو تعریف میکردن. اسمش، بدنش، سنش، خانواده و دوستاش، قدش و همه ی صفاتی که پسر رو از بقیه آدم ها متمایز میکرد. هر دفعه از یکیش دل میبرید، یکی از چاقو ها یکی از این جداره هایی که شبیه یه حباب دورش رو گرفته بودن رو پاره میکردن. 

از طرفی می‌دونست باید تسلیم بشه ولی از طرف دیگه یه صدایی از درونش میگفت واقعا میخوای بمیری؟ این همون مرگه که همه میگفتن.

هر دفعه مقاومت میکرد، بیشتر درد حس میکرد. بعد یه مدت که به اندازه ی هزار سال یا شاید چند ثانیه حس میشد، درد تموم شد و از مرز اون گنبد نارنجی رد شد. مادربزرگ راست میگفت. باید تسلیم شد. باید تسلیم شد و به این حس مرگ مقاومت نکرد.

بعد از این، وقتی هیچ صفتی براش باقی نمونده بود، دیگه محدود به فضا نبود. متوجه شد که `خیلی وقته` که محدود به زمان هم نیست. خنده دار بود. خیلی وقته!. 

به خودش گفت من که الان محدود به هیچی نیستم، نکنه من خدا ام؟ آره من خدا ام! پس چرا این همه وقت نمیدونستم.

یه غرور خاصی داشت. یادش میومد که همه چیز رو خلق کرده. تو این فکر ها بود و می‌خندید. یکم به دور و برش دقت کرد و گفت، این نباید درست باشه. من خدا نیستم. تو خدا نیستی. این هم یه صدای دیگه از درونش بود. یکی از ذکر های دیگه مادربزرگ این بود. یه راهنمای دیگه برای مسیرش.

حالا که تمام محدودیت هاش شکسته شده بود باید دوباره برای خودش یه محدودیت هایی تعریف میکرد. وگرنه بدون گذشت زمان و نداشتن مکان تا ابد تو این فضا گیر میکرد. فضایی که حس میکرد توش خداست. ولی به چه درد میخوره.

به خودش یاداوری کرد که باید جایگاه خودش رو بشناسه. باید بدونه برای چی اینجا اومده. میخواست آینده خودش رو ببینه.

وقتی تعاریف رو برای خودش دوباره ساخت، فضا از بینهایت نور تبدیل، تبدیل به چیز های معنی دار شد.

زیر پاهاش گنبد نارنجی رو میدید. الان روی اون گنبد بود. اطراف اون گنبد ماشین هایی بودن که از جنس نور و جواهرات درخشان بودن. یه موجوداتی هم که نیمه ماشین و نیمه زنده بودن داشتن روی اونها کار میکردن. به چشم‌هاشون که نگاه میکرد، می‌تونست باهاشون تله پاتی کنه. میتونست بدون حرف زدن سوال بپرسه و جواب بده. اون موجودات هیچ احساسی نداشتن. انگار از چند صد هزار سال پیش تا چند صد هزار سال بعد روی این ماشین ها باید کار کنن و نه خوشحال بودن نه ناراحت. وظیفه‌اشون رو انجام می‌دادند. کل هدفشون درست انجام دادن کارشون بود.

همه چیز شبیه چرخدنده و ماشین بود. نمی‌فهمید که چخبره واقعا ولی حسی که داشت این بود که اینا چرخدنده ها پشت دنیایی که توش بود هستن. این موجودات، خیلی رو دقیق انجام دادن کاراشون حساس بودن. شاید برای همین بود که علومی که تو دنیا بود تا حدی دنیا رو قابل پیشبینی میکرد. چون همه چیز بر اساس قوانین جلو میرفت. این موجودات احساسی هم نداشتن پس یه کار رو همیشه مثل دفعه اول دقیق انجام میدادن.

حس میکرد سفرش با ذکر های مادربزرگ هدایت میشد. تو این فضای بینهایت بزرگ حتما گم میشد اگه تنهایی میرفت.

حس عجیبی داشت. اون فضا بوی اون دودی که استشمام کرده بود رو میداد. بوی فلز داغ و پلاستیک سوخته خفیف.

رفت جلو و رسید به موجودی که مسئول گذر زمان بود. 

یه دستگاهی جلوش بود که این موجود یه چیزی رو روی اون دستگاه حرکت میداد. همه چیز از نور بود و این همه چیز جدید برای اون قابل توصیف نبود. ولی متوجه شد که این موجود میتونه زمان رو کنترل کنه. وظیفه اش اینه که تو هر نقطه ای از فضا، زمان اونجوری که باید، بگذره. اومد ازش سوال کنه که آینده اش چیه. رابطه با این دختر چه چیزی رو براش رقم میزنه. به چشم های موجوده نگاه کرد . سوال رو تو ذهنش پرسید. موجوده گفت تو حق نداری سوال بپرسی.

اینجا تو فقط ناظری.

چیزی رو که لازم داشته باشی رو بهت میدیم. ولی اون چیزی نیست که تو بخوای بپرسی. ما می‌دونیم تو چی لازم داری.

اگر کسی اینجا بیاد کاری که باید رو براش میکنیم ولی تو خاص هستی. تو رو مادربزرگ فرستاده و این ذکری که همراهت داری، برنامه ی ما رو عوض میکنه. 

ما برای مادربزرگ تو احترام زیادی قائلیم و اون خدمات زیادی به ما کرده. بهش بگو که منتظرشیم و دوست داشتیم مثل گذشته خودش رو ببینیم.

و پسر رو به دستگاه وصل کرد. ارتباط فیزیکی ای وجود نداشت ولی دنیای اطراف پسر تبدیل به یک گوی طلایی شد. بعد یک طرف گوی شفاف شد و پسر خودش رو دید. خودش رو دید! کاملا خودش رو شناخت. موجود بهش گفت که حواست رو جمع کن.

خودش رو میدید که داشت با دختری شام میخورد. چهره دختر معلوم نبود. 

یکم جلوتر رفت و خودش رو در حال خواستگاری از دختر دید. چهره ها محو بودن. هر وقت روی چهره ها تمرکز میکرد یه چهره جدید میدید و تا میومد بررسیش کنه محو میشد

عشق توی این صحنه ها میدرخشید

یکم جلوتر رفت دید که دختر روی تخت خوابیده. یه نفر اومد و یه حجم نور رو بغل کرده بود. اون یه نفر هم صورتش معلوم نبود. نور رو داد به پسر و دختر و گفت اینم دختر شما. تعجب کرد. گفت دختر دار میشم؟ تو زمان میتونست حرکت کنه. رفت عقب و دوباره گوش داد. اون شخص گفت اینم پسر شما!. چند بار جلو و عقب رفت و هر دفعه یه چیز شنید. بعضی وقتا دختر بعضی وقتا پسر. اون نوره هم هر دفعه روش تمرکز میکرد یه بچه ی جدید میشد و محو میشد.

گیج شده بود. برگشت و از اون موجود پرسید که نمیفهمم! یعنی چی؟

اون موجود که الان پشت سرش بیرون کره طلایی بود گفت چیز هایی که میبینی اتفاق هاییه که حتما میفته. ولی جزییات اتفاقات معلوم نیست. اونا براساس بینهایت عامل و اختیار خودت تعیین میشن و هرچقدر هم جلوتر بری محو تر میشن.

الان میدونی که باید ازدواج کنی و میخوای که بچه دار بشی. این دو تا تصمیم قطعیه. ولی صورت بچه ات و دختری که باهاش ازدواج میکنی هنوز قطعی نشده. احتمال هر چیزی هست.

یکم جلوتر رفت. ۵ ۶ سال جلوتر رفت و دید که همسرش مریض شده. افسرده شده. خودش رو دید که سخت باید کار میکرد تا بچه هاش و همسرش رو بتونه تامین کنه. دید که توی ۳۶ سالگی بعد ۴ ۵ سال دعوا با همسرش، بالاخره از هم جدا میشن. هر دفعه میرفت عقب تا ببینه حالتی هست که اتفاق دیگه ای بیفته میدید که همه چیز ختم به این میشه. 

از موجود پرسید مگه نگفتی که همه چیز محتمل هست؟ چرا پس همه ی داستان های زندگی من منتهی به این میشه؟ یکم جلوتر و یکم عقب تر.

بعضیا بدتر، مثل چندتا که همسرش خودکشی میکنه یا بعضیا بهتر که همسرش صرفا جدا میشه ازش. ولی این تراژدی تو زندگیش انفاق می افته.

موجود گفت که هر انسانی یه خط داستان زندگی داره. تو این خط، شادی ها و ناراحتی هایی براش قرار داده شده که بتونه شادی و غم رو تجربه کنه. فرق شما انسان ها با ما، داشتن احساسات هست. شما انسان ها در واقع شبیه ما موجودات بودید.

بزار یکم عقب تر برم.

قبل از انسان ها همه ی موجوداتی که وجود داشتن، همینجوری بودن که من و بقیه ی موجودات هستیم. زنده بودن ولی احساس نداشتن. همونجوری که میبینی فقط ماشین وار کار هایی که بهشون گفته میشد رو تا ابد انجام میدادن.

آفریدگار، میخواست که آفریده هاش رو شبیه تر به خودش کنه و این براش کافی نبود. 

چیز جدیدی آفرید به اسم دنیا و ما رو مسئول تنظیم دنیا قرار داد. که از ابتدا تا انتها دنیا رو به دقیق ترین شکل ممکن اداره کنیم. بعضی هامون مسئولیت های بیشتری داریم بعضی کمتر. ولی هرچه که هست فقط انجام میدیم.

ماها همه از دریای وجود آفریدگار سرچشمه گرفتیم و درسته که موجودیت جداگونه ای داریم، ولی در نهایت چیزی که خودش میخواد هستیم. اختیاری نداریم.

این برای آفریدگار کافی نبود. پس این شد که دنیا، برنامه ی تربیتی شد برای بعضی از ماها که خوش شانس تر بودن. که توی این برنامه برن و احساسات رو تجربه کنن. اختیار رو تجربه کنن. تو هم از دریای هوش آفریدگار بوجود اومدی و سفرت به اینجا باعث شد یک بار دیگه به ریشه ی خودت پی ببری. اونجا که حس کردی که خدایی. همه ی ما خداییم ولی شما، توسط فضا و زمان محدود شدید که بتونید تجربه کنید. اگر بدن دنیایی نداشتید نمیتونستید چیزی رو لمس کنید و اگه به زمان محدود نبودید همه چیز در یک چشم بهم زدن اتفاق می افتاد.

دنیا برنامه ی غم و شادی برای همه داره چون هدفش تجربه ی غم و شادیه. و اون برنامه رو نمیشه تغییر داد.  همه مردم به دنیا میان  و احساس های متفاوت رو تجربه میکنن و میمیرن. خیلی ها این وسط هدف رو گم میکنن. هدف کسب بیشترین احساسات بود. چون احساس شادی جذاب تره، سعی میکنن از غم فرار کنن. خودشون رو وابسته به دنیا میکنن و فکر میکنن راهی هست که شادی ابدی رو تجربه کنن. 

دنیا بی رحمه و بعضیا رو مریض میکنه. تعریفاشون رو از شادی عوض میکنه. تسلط به بقیه، چیز های دنیایی، سو استفاده از بقیه براشون جذاب میشه. درحالی که معیار درستی رو پروردگار توشون گذاشته. 

هدف کسب عشق بود. 

شاید بپرسی از دست دادن همسرت چه ربطی به عشق داره. این که فقط غمه. ولی نه نگاه کن توی تصویر و ببین که شبی که ازت جدا شد، تازه فهمیدی که چقدر از وجودت رو ازدست دادی. هیچ وقت نمیدونستی انقدر عاشق بچه ت هستی تا از دست نداده بودیش. وقتی دارایی هایی که تو این چند سال جمع کرده بودی و نصفشون رو توی دادگاه ازت گرفتن تازه فهمیدی که چقدر دنیا بی رحمه و نباید بهش دل میبستی. اون دفعاتی که همسرت خودکشی کرد فهمیدی که یه بیماری چقدر میتونه بی رحم باشه. 

درس های درست زندگی معمولا تو نقاط غمگین زندگی هستن. فقط باید حواست باشه که غم و تنفر در یک جهت نیستن. تنفر در جهت مخالف عشقه. یه بیماری هست که هر چقدر بیشتر درگیرش بشی بیشتر از داخل میخوردت.

همسرت هم درگیر این بیماری میشه. این انتخاب خودشه و جلوش رو نمیگیره. برای همین هست که توی همه ی داستان ها، داستان تو و همسرت به اینجا ختم میشه. 

پسر پرسید، ولی من که هنوز همسرم رو انتخاب نکردم؟ چجوری ممکنه که همه ی انتخاب هام به اینجا ختم بشه؟ 

موجود گفت این جزو برنامه ایه که برای شخصیت تو و همسرت قرار داده شده. تو بعضی داستان ها برای همسرت، اون به خودش میاد و متوجه اشتباهاتش میشه. ولی وقتی متوجه میشه که خیلی دیر شده و اونجاست که حداکثر غم رو تجربه میکنه. اونجاست که بزرگ میشه. هرچند دیر.

شما وقتی وارد دنیا میشدید، میتونستید داستان های مختلفی رو انتخاب کنید ولی کسب تجربه ی احساس انقدر جذاب بود که چند سال سختی کشیدن واقعا اهمیتی نداشت و بهش دقت نکردید. حتی کسایی که زندگی های بسیار بدی رو انتخاب کردن، میدونستند که تهش به چی ختم میشه ولی هرچقدر هم بد، باز بهتر از ماشین بودن بود.

پسر پرسید حالا که میدونم این تراژدی قراره اتفاق بیفته چجوری از عشق این دختر لذت ببرم؟

موجود گفت دلیلش همین بود که مادربزرگت نمیخواست آینده رو ببینی. تنها ویژگی جذاب دنیا اینه که آینده رو نمیتونی به یاد بیاری. الان که برمیگردی، آگاه باش که هدفت تجربه عشقه و هر اتفاق خوب یا بدی هم که بیفته، جزوی از برنامه کسب احساساتته. از شادی ها لذت ببر و غم ها رو به عنوان یک درس جدید بپذیر. سعی کن باعث بشی که بقیه هم بتونن عشق رو تجربه کنن چون هر ذره عشقی که تجربه بشه، برمیگرده به وجودشون پشت این گنبد نارنجی و از طریق این دریای هوش آفریدگار، خیرش به همه میرسه. بیشتر خدا میشی.


پسره گفت نمیتونم با دونستن این همه اطلاعات به زمین برگردم و عادی زندگی کنم

موجود گفت نگران نباش، وقتی برای اولین بار توی دنیا رفتی، همه چیز رو میدونستی و یادت رفت، این چیزهایی هم که دیدی، عین یک خواب یادت میره. اگر چیزی برات مهمه از این سفر، یادداشتش کن.

پسر از موجود خواست تشکر کنه و تا این فکر رو خواست عملی کنه حس کرد دنیای اطرافش داره کش میاد و کم کم داره جمع میشه روی خودش. و کم کم داره بهش نزدیک میشه.

آخرین چیزی که شنید این بود که موجود گفت سلام من رو به مادربزرگ برسون و بگو منتظرش میمونیم.

و در یک چشم به هم زدن یه صدای خیلی بلندی شدید و پرت شد توی اتاق مادربزرگ و روی صندلی.

دست مادربزرگ هنوز روی پیشونیش بود. 

از مادربزرگ پرسید که چی شد؟ من چند وقته که رفتم؟ 

مادربزرگ گفت ۵ دقیقس که توی اتاق من اومدی.

پسر انقدر چیزای عجیب غریب دیده بود که با تمام وجود حس میکرد حداقل چند صد سال گذشته ولی قبول کرد و کاغذ و مداد رو از اون طرف میز کشید به سمت خودش و روش نوشت:

انتخاب درست وجود نداره، هر تصمیمی غم و شادی با خودش میاره. هر تصمیمی که لازمه رو به سرعت بگیر و غم و شادی ای که همراهش میاد رو با تمام وجود بپذیر.

بعد خواست که تجربه اش رو بنویسه ولی روی هر چیزی که فکر میکرد عین این بود که میخواست با دستای باز از حوض آب، آب برداره. از لای انگشتاش آب میریخت و چیزی نمیموند. خیلی به سرعت همه چیز محو میشد.

به مادربزرگش گفت این واقعی بود؟

مادربزرگ گفت که همه چیز واقعی بود. اشاره کرد به نقاشی های رو دیوار و پسر اون تونلی که در ابتدا داخلش رفته بود رو یادش اومد. لبخند زد.

مادربزرگ گفت که چند سال پیش من زیاد پیششون میرفتم تا آینده مردم رو بهشون بگم. 

پسر یادش اومد که آینده هر چیزی میتونست باشه و ازش پرسید خب چجوری بین این همه داستان انتخاب میکردی؟ مادربزرگ گفت یکی از داستانایی که جالب تر بود رو بهشون میگفتم!. چیزی که نیاز داشتن رو بهشون میگفتم. مردم زندگی جالب میخوان.

پسر پرسید چرا دیگه نرفتی؟

مادربزرگ گفت که پدر بزرگت آدم خوبی نبود. محازات آدمای بد اینه که از خاطره ها فراموش میشن و به زندگی ماشینی برمیگردن. چون عشق کافی رو کسب نکردن. پدر بزرگتم بعد مرگ مسئول کنترل زمان شد و من نمیتونستم هر دفعه اونجا برم و ببینمش. ببینمش که نتونسته از این فرصتش استفاده کنه. که نتونسته شبیه خدا بشه چون به خودش اجازه نداده احساسات رو تجربه کنه.

پسر نگاه به جمجمه روی میز کرد. گفت اگه همه قراره بعد مرگ اینجوری بخندیم چرا انقدر دنیا رو سخت میگیریم؟

مادربزرگ گفت چون فراموش کاریم پسرم.

پسر کاغذ رو برداشت و وقتی از اتاق بیرون رفت، تنها چیزی که یادش مونده بود این بود که باید فرصت زندگی‌ کردن رو غنیمت بدونه. 

  • مهدی

علم و عمل

جمعه, ۱۹ مهر ۱۳۹۸، ۰۳:۴۱ ق.ظ

سلام

چند تا رفتار خیلی بد تو خودم پیدا کردم. من که این همه راجع به احساسای خوب داشتن حرف میزنم دو تا پست در حالی که عصبانی بودم نوشتم. این باعث شد یه رفتار جالبی رو تو خودم پیدا کنم. البته کم اتفاق می افته ولی خب اتفاق می افته

یکیش اینه که زیادی اشتباهات بقیه رو جدی میگیرم. برای این نیست که احساس بهتری راجع به خودم کنم. برای اینه که تو ذهنم اینجوری میگذره که 

یه نفر یه اشتباهی کرد، پسفردا

جلویی این اشتباه رو میکنه که دهنش چفت و بست نداره و مسخره میشه. ی

این که یه نفر که بالا سری اش هست این اشتباه رو میبینه و راجع بعش قضاوت بدی میکنه

یا یکی میبینه این اشتباه رو و راجع به تربیت خانواده اش/هم شهری هاش/ هم نژادی هاش/ هم کشوری هاش قضاوت میکنه بر اساس این رفتارش

ولی مساله اینه که به من چه. نه یعنی واقعا به من چه که راجع به همه قضاوت خوب بشه. وقتی یه نفر یه کار اشتباهی میکنه، طبیعی هست که قضاوت بد بشه. یعنی یه جای کار مشکل داشته دیگه. یه جای کار مشکل داشته که این سری اخلاق ها توش بوجو اومده و اکه این رفتارش اصلاح بشه ریشه ی قضیه هنوز اصلاح نشده.

و مردم واقعا اهمیتی نمیدن به این اشتباها. شاید کسایی که تجربه مسخره شدن رو داشته باشن و براشون حفظ غرورشون مهم باشه فقط اهمیت میدن. مثلا کسی دلش برا من نمیسوزه که اشتباهاتم رو بگه. چرا من خودم رو آدم عوضی ای نشون بدم و اشتباهاتشون رو بیارم رو سطح. 

و مشکل اینه که دو تا احساس مقدس هست، یکیش شادیه یکیش ناراحتی. یه احساس هم هست که از جهنم میاد، اونم تنفره. این عمل به احتمال زیاد تنفر رو بوجود میاره.

دومین مشکل هم اینه که بنظر من اون رفتار اشتباه هست. ۶.۹۹۹.۹۹۹.۹۹۹ نفر دیگه شاید موافق باشن. من که نمیدونم.

خلاصه به خودم قول میدم از فردا اگه میبینم کسی رفتار بدی داره(نه دیگه در حد خلاف عرف جامعه)، به روش نیارم و تشویقش کنم که تو دنیای خودش شاد باشه.

هر کسی حق داره تو دنیای خودش شاد باشه. 

مثال بزنم،

اگه کسی متریالیسته و فقط دنباله پوله خب باشه به من چه. 

اگه کسی تیر مذهبیه و اینجوری خوشش میاد به من چه.

یا مثلا اگه کسی آدم بی مزه ایه ولی حس میکنه با مزه است به من چه.

یا مثلا اگه کسی به اشتباهات بقیه میخنده ولی چیزی بار خودش نیست به من چه.

یا اگه کسی شادیش از راه روابط خارج از چهارچوب و خارج از کنترل تامین میشه خب خوش بحالش.

یا مثلا اگه کسی از بقیه متنفره خب باشه. 

یا اگه کسی یه جوری حرف میزنه که بقیه حرفش رو نمیفهمن یا نمیتونه گوش بده مشکل خودشه

یا کسی اکه رفتارایی داره که بقیه پشت سرش حرف میزنن به من ربطی نداره

منم کلی مشکل دارم. 

  • مهدی

نامه ای به گذشته

دوشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۸، ۰۶:۲۳ ب.ظ

سلام

مرسی از دعوت شدنم big cat و فاطمه

سلام مهدی هر سال اول راهنمایی تا 3وم دبیرستان بجز اول دبیرستان :)) 

چیزی رو نمیتونم تو گذشته تغییر بدم چون گذشته.

ولی شاید بتونم طرز نگاهت رو بهتر کنم.

یه واقعیتی که هست و بعدا متوجه میشی اینه که بیشتر بچه های اون سن آدمای بدی هستن. خیلی از بچه ها mean اند و معنی mean یعنی بدطینت که معنی جفتشون رو احتمالا نمیدونی. بابا یعنی آدمای مزخرفی اند. یه 4-5 تا دوست داری همونا رو بچسب و سلامت روانت رو حفظ کن و میگذره.

میدونی خودتم راجع به چه افرادی حرف میزنم.

ولی حداقل بهت بگم یکم صبر کن بزرگتر که شدی یکم اطرافیانت آدمای بهتری میشن. یکم کنترل زندگیت دست خودت میشه.

حداقل تا حد زیادی، آدمایی که برات جالب نیستن رو میتونی از زندگیت پاکشون کنی خیلی وقتا.

نه که معلم و هم کلاسیت باشن و مجبور باشی هر روز تحملشون کنی.

البته نمیگم 0 میشن ها. هستن هنوزم ولی لازم نیست در اون حد زیاد باهاشون تعامل داشته باشی. آدمای بهتر میان.

هر چند از ادبیات متنفری، ولی حداقل سعی کن فارسی نوشتن رو یاد بگیری. نگاه کن بعد خدا سال هنوز جمله هات ساختارشون اشتباهه.

راستی تو ایران بلاگ وبلاگ نساز. سایتش کلا حذف میشه :)))))))

-------------

من کسی رو دعوت نمیکنم چون دفعه های قبلم که دعوت شدم چیزی نمیومد برای نوشتن و حس :/ داشتم.

  • مهدی

مهندسی

جمعه, ۱۲ مهر ۱۳۹۸، ۱۰:۰۵ ب.ظ

سلام

شنیدم پست طولانی بی سر و ته دوست دارید؟

امروز ظهر اومدم آزمایشگاه و دیدم کسی نیست. یکم گشتم دیدم یه نفر از بچه ها بود و پرسیدم بقیه کجان؟ گفت بقیه رفتن سلف. سلف اینجا جمعه ها قیمتش خیلی پایین تره و بعضی وقتا بچه ها دور همی میرن. البته که مثلا هفته قبل 2-3 تاشون دل درد گرفته بودن. غذاش خیلی باب میل ماها نیست.

بگذریم.

اومدم یه چیزی بردارم دیدم که یکی از استادای ایرانی که فرصت اومده بودن هم تو آزمایشگاهه. سلام کردم و صحبت کردیم سر سلف رفتن بچه ها. گفتم شما نرفتید باهاشون؟

گفت که مخالفه با سلف رفتن. اعتقاد داشت که غذایی که تو سلف بهمون میدن، چه تو ایران چه اینجا، مخصوصا روزی که قیمتش 1/3 هست قطعا چیز خوبی نیست.

حرف زدیم و خلاصش این بود که اعتقاد شدیدی به صبحانه خوردن و یه چیز سبک برای ناهار و برای شام غذا پختن داشت. میگفت که بالاخره بعد این همه سال دیده که این مدل جواب میده و باعث میشه بازدهیش هم بیشتر بشه.

هر از چند گاهی هم بیرون رفتن ولی جای خوب رفتن چیز بدی نیست. جای خوب رفتنش مهمه.

همچنین به ورزش کردن اعتقاد داشت. میگفت که حتی زوری هم شده باید ورزش کرد. نتیجش رو نشون میده بعدا. 

بعد گفت غذا درست کردن خودش یه تفریح هم هست و منم تایید کردم که به شکل یه تفریح بهش نگاه میکنم چون کاری که میخوام رو میکنم و غذا رو با طعمی که میخوام درست میکنم.

بعد صحبت از تفریح شد و منم چون ذهنم درگیر همین هنر و ... که چند روز پیش نوشته بودم بود، گفتم آره، من از وقتی شروع کردم کارای غیر درسی کردن، خیلی بازدهیم بیشتر شده حتی توی کار خودم.

ایشونم آدم جالبیه اهل شعر و ادبیاته. (که تو استادای مهندسی خیلی معمول نیست که بجز درس کاری کنن.)

گفت من به دانشجوهام میگم که حتی با موضوع تحقیق و مقالتون باید رابطه احساسی برقرار کنید. و نتیجش رو میبینید. بچه های مهندسی اتفاقا خیلی احساسی و منعطف باید باشن. کسایی باید دقیق و منطقی باشن که علوم میخونن. دانشمندا باید دقیق باشن. بچه های مهندسی باید بتونن از هر چیزی نتیجه ای که میخوان رو بگیرن. ولی متاسفانه وضعیت بچه ها اینجوریه که انقدر شبیه سازی میکنن که به واقعیت نزدیک بشه تا نتیجه بگیرن. بعد ستاپ عملی رو انقدر با دقت میبندن که شبیهِ شبیه سازی بشه. آخرشم نمیشه. 

این در حالیه که هدف مهندسی اینه که بتونیم

دنیای واقعی رو با استفاده از زبون ریاضی به دنیای قابل فهم فیزیکی تبدیل کنیم و مساله رو توی اون فضا حل کنیم و بتونیم به طور برعکس اون جواب رو از دنیای فیزیکی به دنیای واقعی بیاریم.

بچه ها یادشون میره که نصفه ی دوم مساله هم وجود داره. حسابی با جزییات میرن توی بطن قضیه ولی نمیتونن استفاده ای ازش بکنن. این بخاطر اینه که تو ذهنشون خیلی علوم مختلفی هست که نمیتونن با همدیگه ترکیبشون کنن.

این ذهن شبیه یه اسب خیلی قوی هست که کسی که بتونه سوارش بشه و آرومش کنه میتونه جایزه اول رو بگیره ولی کسی که بلد نباشه آرومش کنه و سوار کاری کنه رو میزنه زمین.

بعد من گفتم که شاید برمیگرده به این که حتی استادا هم نمیدونن چرا بعضی ابزار های ریاضی رو تو درساشون درس میدن. مثال درس کنترل دیجیتال رو زدم. تو این درس مثلا 7 تا فصل ابزارهای کنترل دیجیتال رو میخوندیم که تو فصل 8 بتونیم کنترل دیجیتال کنیم. استاده ولی این تو ذهنش نبود. 8 تا فصل یه سری چک باکس بود که باید پرشون میکرد. آخرشم این شد که 6 7 تا فصل رو با جزییات درس داد و به آخری نرسید. خنده دار بود.

یا یادمه که من بعد درس سیگنال و کنترل خطی و کنترل دیجیتال و ... یادمه بلد نبودم چجوری عملکرد یه فیلتر پیوسته رو توی میکرو کنترلر پیاده کنم. علی.س یادشه. خیلی خنده داره الان که بهش فکر میکنم. اگه تو تخصصتون نیست، یه جورایی 30-40 درصد هدف این بود که این رو یاد بگیریم. 

گفت که بچه ها مفاهیم رو یاد نمیگیرن. مثلا گفت یکی از استادای ایرانی که کارش خیلی درسته، یک دانشجو دکتری داشت که کارش جبران توان راکتیو بود. این تو جلسه دفاع ازش پرسید توان راکتیو چیه؟ فرض کن به مادر برزگت میخوای بگی. میتونی تعریفش کنی؟ 

گفت چند سال پیش توی یکی از کنفرانسا یه ارائه بود به اسم War on VAr. بحث این بود که توان راکتیو رو چجوری تعریف کنیم. همه بلد بودن چیه ولی سوال این بود که چجوری تعریفش کنیم؟ من یه مثال زدم که جالب بود براشون. گفتم دیدید بچه ها روی جدول راه میرن؟ هرچقدر پهنای جدول بیشتر باشه انرژی کمتری برای حفظ تعادل لازمه و راحت تر میشه راه رفت. اون عرضه توان راکتیوه :)) حالا خیلی هم تعریف خوبی نبود ولی میتونه یه کلیتی به مادربزرگ ارائه بده. خودش کاری نمیکنه ولی کمک میکنه که کار انجام بشه. 

آره خلاصه قضیه این بود که نمیتونیم از دانش ریاضی برای واقعیت استفاده کنیم چون تعاریف فیزیکی زیادی نداریم.

بعد بحث کنترل شد و میگفت که  خیلی جالبه که توی برق هرجا نگاه میکنی علم کنترل هستش. گفتم آره انگار روح قضیه است. یکم مثالای برقی زد که احتمالا علاقه ای به شنیدنش ندارید در تاییدش و گفت جالبه که این توی جاهای کاربردی تر هم برقراره. مثلا ما یه درسی داشتیم که مربوط به جامعه شناسی بود. مثلا سیستم های جامعه رو به مدلای کنترلی تبدیل میکرد و میشد راجع بهش فکر کرد. مثلا کنترل جمعیت یه معادله مرتبه یکه. مثل یه مخزن میمونه که شیر ورودیش نرخ تولده و شیر خروجیش نرخ مرگ. و مثلا میشه بررسی کرد نرخ رفاه چجوری و با چه شکلی روی اندازه جمعیت که سطح آب مخزن هست تاثیر میزاره. و کنترلش کرد. یا مثلا تکنولوژی یه چیز مرتبه دو میشه و ...

بعد مشکل اینه که کسایی که بکگراند ریاضی ندارن میرن تو این رشته ها و بچه های ریاضی هم هیچ ایده ای از چیزای غیر ریاضی ندارن.

بعد من گفتم جالبه که اینو گفتید. من مثلا بنا به دلایلی نشستم چند وقته ویدئو های روان شناسی میبینم و الان که میبینم، انگار هیچی از رفتار انسان ها نمیدونستم قبلش. چرا یه سری کورس روانشناسی و جامعه شناسی برای ماها نمیزارن بجای این درسا؟ 

اونم تایید کرد و گفت من خودم توی چارت دانشگاه خودم و دانشگاه شریف چند بار دخالت کردم که چند تا درس اختیاری مثل دینامیک تکنولوژی توی کشور های پیشرفته یا جامعه شناسی یا کار آفرینی یا کلا یه سری دروس از دانشکده های دیگه توی درسای اختیاری باشه که بچه ها یکم دیدشون رو باز تر کنن. 

بعد گفتم حالا اینا به کنار، حتی نمیتونیم درست با آدمای دیگه ارتباط برقرار کنیم. چون این بکگراند ریاضی باعث میشه ذهن بسیار ابسترکت و غیر منعطف بشه. جالبه که با یکم یادگرفتن چیزای دیگه خیلی سریع میشه این چیزا رو جبران کرد. چون یه سری مسائل که بحران هست، مثل مسائل مدیریتی و اقتصادی و ... حل شدست واقعا. یه علم براش وجود داره ولی یا آدمایی که تو اون علوم متخصص هستن نمیتونن ازش استفاده کنن یا این که کسایی که به صورت بالقوه میتونن حل کننشون اون علوم رو بلد نیستن.

گفتم جالبه، اون قضیه که شما میتونی به چیزی فکر کنی که براش کلمه داری، خیلی چیز جالبیه. ریاضی یه زبونه که قابلیت یه جور فکر کردن رو به آدم میده. مثلا با بچه های مهندسی حرف میزنی موقع حرف زدن خیلی وقتا تو صحبتاشون رو هوا شروع میکنن نمودار کشیدن و توضیح دادن اون قضیه رو اون نمودارا. و طرز فکر جالبیه. یه جور زبان ابسترکه برای مسائل پیچیده. ولی مشکل اینجاست که خیلی وقتا زبون آدمیزاد رو یاد نمیگیریم ولی تا تهه این زبون ابسترک رو بلدیم. که بدرد خودمون میخوره.

آره و در نهایتم خیلی اعتقاد به این داشتیم که حداقل زمانی رو برای یه کاری که دوست داریم اختصاص بدیم که مربوط به کار تخصصی خودمون نیست. یه کاری که توش فاعل هستیم نه مفعول! یعنی مثلا فیلم دیدن حساب نیست اگه فقط فیلم دیدنه. اگه تحلیل کردنشه اوکیه. اگه موزیک گوش دادنه، نه اگه موزیک نواختنه بله. یا یه نوعی از هنر، هر چقدر ابتدایی هم باشه. کم کم خودش درست میشه. یا مثلا ادبیات. به هر نوعیش. اگه کتاب خوندنه، اگه شعر خوندنه، هرچی. کوه نوردیه؟ شکاره؟ ماهیگیریه؟ هرچی!

  • مهدی

مرده بودن

دوشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۸، ۰۷:۰۲ ق.ظ

سلام

حال خوندن یا پست طولانی که احتمالا مخالفش باشید رو دارید؟؟؟

شما رو نمیدونم ولی من از وقتی یادمه بی احساس ترین آدمی بودم که میشناختم. خیلی مغزم منطقی بود و هیچ وقت ذوق نمیکردم.

همخونه ایم گفت خیلی آدم سایکوپتی به نظر نمیای

گفتم خب یاد گرفتم خوب نقش بازی کنم.

عجیب نیست که نمیتونم ذوق کنم؟ 

شاید دلیلش همین باشه که بیشتر دوست دارم بقیه رو خوشحال کنم. چون اونا میتونن این حس رو تجربه کنن. بعضیاشون

یکی از دلایلش شاید چهارچوب های مذهبی و خانواده بوده که از اول زندگی درگیرش بودم. و حرف گوش کنی بیشتر از حد من.

خانواده همیشه میخواست که من جدی باشم. خیلی جدی. ولی همزمان میخواست که داخل خانواده جدی نباشم. منم بلد نبودم چجوری باید دو تا شخصیت داشت. برای همین چون برای جدی نبودن و بچه بودن بیرون خانواده اتفاقای بد به وجود میومد و در اثر جدی بودن تو خانواده فقط بهم بی احساس گفته می‌شد، که دردش کمتر بود، جدی بزرگ شدم.

از اون طرفم دین و مذهب دهن منو سرویس کرد. من بنا به دلایلی خیلی مذهبی بودم. در حالی که  یادمه چهارم دبستان رساله رو حفظ بودم. آهنگ گوش نمیدادم. خانواده ام مذهبی بود ولی من نمیدونم چرا خیلی خشکه مذهبی بودم. چون شاید قوانین رو دوست داشتم و پیروی از قوانینی که تو یک کتاب بود راحت بود. یادمه تو اتوبوس مدرسه آهنگ میزاشت راننده گوشم رو میگرفتم! در این حد.

و آدم تا وقتی احساسات رو تجربه نکنه نمیفهمه چرا شاعرا شعر میگفتن یا چرا نقاشا نقاشی میکشیدن و .... . حالا کم کم تو راهنمایی یکم کوتاه اومدم و آهنگ های بی کلام که غنا نداشتن به نظر خودم! رو شروع کردم گوش دادن. که خیلی هم طول کشید که بتونم بفهمم با چهاچوبام سازگاره یا نه.

دیدید آدمای هنری چقدر عجیبن؟ مخصوصا اونایی که خیلی عمیق فرو رفتن تو قضیه. به طرز آزار دهنده ای عجیبن. برای من تمام اهل ادب و هنر در کتگوری آدمایی که عقلشون رو از دست دادن بودن. و فقط انرژی تلف میکردن تو این دنیا.

و بخاطر این چهارچوب ها هیچ وقت به ذهنمم خطور نکرد برم ریسک کنم ببینم این دیوانه ها چه حسی دارن؟ آیا من که حس میکنم اینا یه تخته اشون کمه کارم درسته یا اینا؟

وقتی طرف میگه مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم، من یه لحظه هم به این فکر نکردم خب برم ببینم چه اتفاقی براش افتاده که همچین حسی کرده.

چون یه آدم مرده بودم.

احساسات نداشتن با مرگ برابره.

تنها چیزی که منو به این دنیا دلخوش کرده بود این بود که برم بگردم ببینم قوانین جدیدی که میتونم یاد بگیرم چیه. که علوم طبیعی مثل فیزیک و شیمی و .. منبع این قوانین تموم نشدنی بودن.

تا یه مدتی اینا منو سرگرم کرده بودن و جواب هم میداد. یه جور خوشحالی ای از کشف روابط جدید تو این دنیا برام ظاهر میشد. که زیا تجربه نکرده بودم.

از اون طرفم میدیدم من مذهبی هیچ وقت نمیتونم از غنای مجالس مذهبی لذت ببرم چون غنا هست. ولی دوستای غیر مذهبی ترم، حسابی حال میکردن. برای همین همیشه تو آشپزخونه میرفتم که حداقل برای اینا یه کاری کنم. هیچ وقت اجازه نمیدادم موسیقی منو بلند کنه. 

از طرف دیگه، رقص هیچ وقت برام جذابیت نداشت. چون میدونید.

خلاصه هر فعالیتی که بقیه ازش لذت میبردن هیچ جذابیتی نداشت برام.

به خودمم اجازه نمیدادم و حتی تواناییش هم نداشتم بتونم این کارا رو بکنم. حتی الانم موسیقی خیلی آروم میتونم گوش کنم الان که حالا توضیح میدم چرا حس میکنم زنده شدم همچنان نمیتونم خیلی کارا رو بکنم. منظورم از آروم هم سرعت کم هست هم صدای کم.

این چهارچوبا چیزای جالبی اند. احساسات رو یه جوری از بین میبرن که درست کردنش خیلی زمان میبره.

حالا به هر دلیلی، اخیرا متوجه شدم که ۳ سطح ارتباط وجود داره و تئوری جالبی هم هست.

سطح ۱ ناخودآگاه و بادی لنگوئج هست. که گربه ها هم بلدن.

سطح ۲ کلمات هست که منظورم فقط لغات نیست. منظورم

۲.۱ لغات زبانی که حرف می‌زنیم و چیزای منطقی رو منتقل میکنیم که قابل توصیفن. گربه ها و حیوونا تا حدودی انجام میدن این کارو.

۲.۲ هنر که 

۲.۲.۱ میشه هنر که چیزای احساسی که قابل بیان نیست رو توصیف میکنیم و منتقل میکنیم

۲.۲.۲ احساساتی که تجربه میکنیم رو میتونیم توصیف کنیم و منتقل کنیم

سطح ۳ هم تله پاتی هست که نگید مخم تاب برداشته، نمیتونم توضیح بدم ولی مثلا دیدید دو نفر که خیلی به هم نزدیک هستن میتونن نگاه کنن به هم و به یه چیز فکر کنن؟ اون تله پاتیه که آرمان رابطه دو نفر میتونه باشه. من چند بار تجربه اش کردم و از هر لذتی بالا تره. از هر لذتی.و اغراق نمیکنم.

حالا سطح ۳ رو فعلا بیخیال، تو سطح دو، اگه کسی نتونه ۲.۲.۱ و ۲.۲.۲ رو تجربه کنه، هنر بسازه و هنر دریافت کنه، مثل اینه که یکی فرانسوی حرف بزنه و بعد تموم شدن حرفش یک کلمه نفهمیم و بگیم قشنگ بود.

و تا کسی احساسات نداشته باشه، موسیقی نواختن براش فرقی با این که یه ربات نوت ها رو بخونه و بزنه نداره. یه تمرین مکانیکی میشه که یاد میگیره چجوری متن رو به صدا تبدیل کنه. و چیزای دیگه مشابه برای نقاشی.

و من احساسات نداشتم. بلد بودم ادای احساس داشتن رو در بیارم وقتی بزرگتر شدم. و انصافا هم خوب نقش بازی میکردم. و میکنم. یادم نمیاد آخرین باری که کسی بهم گفته سایکو پتی کی بوده یا بی احساسی.

بچه بودم زیاد بهم میگفتن بی احساسی.

و متاسفم که بگم شاعر ها و هنرمندا راست میگفتن. فقط کافی بود یه بار مسیر دیوونگی رو برم و ببینم چه حسی داره و متوجه بشم که مرده بودم.

نمیدونم چرا این چهارچوب ها وجود داره. من آدمی نیستم که چهارچوبام رو بشکنم به این سادگیا. ولی مساله اینه که 

۱. چرا شکستنشون انقدر احساس زندگی رو تو من بیشتر کرده؟

۲. چرا خدایی که ما رو آفریده یه همچین تناقضی رو ایجاد کرده برامون؟

اخیرا که خودم رو درگیر آدم ها و هنر کردم و از شناخت دنیا صرف نظر کردم، حس میکنم جدی جدی یه موجود تک بعدی بودم. از این کلمه متنفر بودم چون برای بچه های درس خون مثل من بکار برده میشد و مشکل این بود که وقتی ابعادت کمتره، نمیفهمی چه ابعادی نداری!

و شنیدن این که ابعادت کمه عصبانیت میکنه!

و واقعا عجیبه. عجیبه که یه چیزایی وجود داره که بخاطر فرهنگ و چهارچوب ها سرکوب میشه. و برای عموم جامعه سرکوب کردنشون چیز طبیعی ایه. مثلا همین هنرمندا، چقدر رفتاراشون پسندیده هست؟ نیست دیگه. ولی زنده ترن.

البته که دوباره جوردن پیترسون میگه که باید یه تعدلی بین ساختار محوری و آشوب تو ذهنمون برقرار کنیم. رد دادن کامل چیز خوبی نیست چون باید بالاخره تو جامعه زندگی کنیم و ساختار مطلق هم مساوی مرگه. هنر و احساس یه جور ساختار شکستن و آشوبه که واقعا به عنوان کسی که تازه داره تجربه اش میکنه و زندگی بی احساسی داشته میگم، زندگی رو بهتر میکنه.

خلاصه بنظرم خیلی اشتباه داریم میکنیم. این درست نیست... مطمعنم خدا مشکلی با هنر و رد دادگی نداره. کافیه تنفر کسایی که ساختار محوری رو تا تهش رفتن رو از اهل عرفان و هنر ببینیم. بنظرتون کدومشون تو این دنیا جهنم ساختن؟ کسی که متنفره یا کسی که روحش آزاده؟ 

من تا وقتی ساختار محور بودم برعکس فکر میکردم ولی الان میبینم که نع. متاسفم برای نظر خودم.

نمیگم نظرتون رو عوض کنید و ساختار ها رو بشکنید ولی یه امتحانش کنید اکه نکردید. جای دوری نمیره.

الان درک میکنم چرا ملت هیات و پارتی و عروسی و ... میرن. اون حس اکستاسی(خوشحالی روحی) که این مجالس به آدم میدن، اگه آدم مثل من بی احساس نباشه، چنان حس زندگی ای به آدم میده که اصلا اعتیاد آوره. موسیقی/مداحی و رقص/سینه زنی و چیزای مشابه، خیلی آدم رو بالا میتونه ببره. به طرز عجیبی بالا میتونه ببره. اگه درست انجام بشه.

  • مهدی

گوش دادن

شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۸، ۰۸:۳۴ ب.ظ

سلام

یه چیزایی راجع به مهارت های اجتماعی هست که خیلی کمتر بهمون یاد دادن.

یه نمونش چجوری گوش دادنه.

یه بحث وقتی نتیجه بخشه که وقتی دو نفر میان توش، آماده ی این باشن که نظرشون عوض بشه. در غیر این صورت وقت تلف کردن هست. عوض شدن نظر هم تو این جمله معنی داره. معنیش اینه که دو نفر قبول کنن که طرف مقابل چیزی برای یاد دادن بهشون داره.

حتی اگه phd تو اون زمینه داریم، حداقل طرف مقابل از دید خودش به موضوع نگاه کرده و یه چیز جدیدی ممکنه دیده باشه که ما ندیدیم.

این جوری یه بحث میتونه ثمر بخش باشه. 

حالا چجوری تمرین کنیم گوش کنیم؟

من چند تا ویدئو دیدم و یه تمرین هایی داشت.

اولیش که گفتم که همین گوش دادن به صحبتای طرف مقابل با این پیش فرض هست که من اومدم یه چیزی یاد بگیرم. حتی اگه نظرش ۱۰۰ درصد مخالفه.

دومیش، وقتی طرف مقابل صحبت میکنه به جواب فکر نکنیم. به صحبتش فکر کنیم و وقتی تموم شد چکیده صحبتش رو تکرار کنیم. مثلا بگیم پس نظر شما اینه که .... بعد از تایید، تحلیا خودمون رو بیان کنیم.

سومیش، توجه به body language خودمون و طرف مقابله. اگه دست به سینه و پا گره خورده نشستیم و گاردمون بالاست، طرف مقابل هم نا خودآگاه گاردش رو میبره بالا و دوباره یه مشت nonsense تحویل هم میدیدم و تهش هیچی.

پس خودمون رو باید باز کنیم و ریلکس نشستن خودش ناخودآگاه تو ذهن طرف مقابل غالب بودن ما رو القا میکنه.

اگه دیدم طرف مقابل گاردش رفت بالا ریلکس تر بشینیم. هر چند که بدن خودش میخواد تدافعی باشه ولی باز کنید.

دست ها باید باز و جلوی طرف مقابل معلوم باشن. در غیر این صورت ناخودآگاه احساس خطر (شبیه وقتی اجدادمون یه سنگ دستشون میگرفتن و نشون نمیدادن و نزدیک میشدن و تو سر کسی که میخواستن میزدن) برای شخص روبرو ایجاد میشه. 

خیلی جالبه که این چیزا کار هم میکنه و چیزایی هست که واقعا نمیدونم چرا ۳ واحد براشون پاس نکردیم.

  • مهدی

اولین خاطرات

دوشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۸، ۰۷:۲۸ ب.ظ

سلام

دیشب داشتم توی حافظه ام میگشتم.

میخواستم ببینم اولین خاطراتم چه شکلی بود.

یاد دبستان افتادم. چقدررر بچه بودم. یادمه حیاط مدرسه یه دنیایی بود برای خودش. یه جاهاییش رو نمیرفتم. یه جاهاییش رو زیاد میرفتم. چقدرر زمان دیر میگذشت. بین یاد گرفتن حرف الف تو اول دبستان تا حرف ث یادمه نزدیک یک قرن گذشت! یادمه برای ث، مثالش لثه بود. ذ هم از آخرین درس ها بود که کلمه لذیذ توش بود که خیلی کلمه نچسبی بود.

زمان خیلی خیلی کند میگذشت!

به اندازه ی چند سالِ الان تک تک سال های مدرسه ابتدایی طول کشید. مثلا کتاب ها رو میدیدم و یه جوری به آخرای کتابا نگاه میکردم که انگار هیچ وقت به تهش نمیرسیم.

حس میکردم انقدر رسیدن به ته کتاب انتظار دوری هست. انقدر که بزرگ میشم وقتی به تهش برسیم.

درکی که از گذر زمان داشتم، درک الان نبود. الان همه چیز پکیج شده. روز و ماه و فصل و سال. زمان پیوسته بود اون موقع. صبح تا شب خیلی طول میکشید. حتی وسط ظهر میخوابیدم و بیدار که میشدم انگار یه روز جدید بود. 24 ساعت 48 ساعت بود. حداقل.

تو زمان های مختلف قلمرو های مختلف تو حیاط مدرسه داشتم که توشون میرفتم. مدرسه یه اتاقای اسرار آمیزی داشت که درشون هیچ وقت باز نمیشد. یه بار که مستخدم رفته بود اتاق رو تمیز کنه مثلا انگار یه قاره جدید کشف شده بود. بچه ها اومده بودن و میگفتن نبودی اونجا رو باز کرد و توش چی و چی بود. 

یادمه یه بار معلم گفته بود از روی یکی از درس ها بنویسید که راجع به شتر بود (؟!) 18 خط بود. میفهمید؟ 18 خط! یادمه راجع به پلک هاش بود که توی طوفان شن میتونست یه کاری بکنه.

دستم درد گرفته بود و این به عنوان یکی از سخت ترین تکلیف های زندگیم بود.

یادمه هر چند وقت یه بار متوجه فراموش شدن گذشته میشدم. خیلی عجیب بود که یادم نمیومد بچگی ام چه شکلی بود. و منظورم از بچگی 1 سال قبلشه مثلا. الان به فراموشی عادت کردم. این که یادم نیست هفته پیش چی کار کردم مهم نیست برام.

خیلی زمان بی رحمه. خیلی سریع میگذره و کاری نداره ثبتش کردیم یا نه.

یکی از چیزایی که مدرسه خوب یادمون داد، فراموشی بود. عادت کردن به این که سر کلاس بشینیم و یهو یادمون بیاد که اصلا یادم نیست جلسه پیش چی درس داده معلم. معلم ها هم همیشه میگفتن که بخونید درس جلسه پیش رو که یاد آوری بشه و هیچ وقت تقریبا این کارو نکردم.

ولی ایده ی انجامش رو دوست داشتم :) .

فکر کردن به گذشته خیلی سخته. خیلی وقتا نمیتونم احساساتم رو کنترل کنم وقتی به گذشته فکر میکنم. چون همه چیز ساده تر بود.

سوار شدن روی صندلی عقب اتوبوس، اتفاق مهم اون روزم میشد.

اتفاق مهمی میشد که بعد 20 سال، از یه دوره ای از زندگی یه نشستن روی صندلی عقب اتوبوس یادم میاد.

خیلی همه چیز قشنگ تر بود. همه چیز سورپرایز کننده بود و از دیدنش تعجب میکردم. کنجکاو بودم و سوال میپرسیدم.

یه بار تو مهدکودک یه حرف بدی زدم، 

گویا میرفتم تو کوچه و از بچه های کوچه حرفای بد یاد میگرفتم!!! برای همین از یه زمانی به بعد دیگه من هیچ وقت رنگ بیرون رو ندیدم  :)) چون بچه های کوچه بی ادبن!

یه بار تو مهدکودک یه حرف بدی زدم، مربی گفتش برم دهنم رو با آب و کف و صابون بشورم! هیچ درکی نداشتم که چه کمکی به این موضوع میکنه و چرا باید این کار رو انجام بدم و رفتم دستشویی و صابون رو دیدم و فقط یکم آب ریختم رو صورتم اومدم بیرون. شاید اولین دروغیه که یادمه گفتم :).

بخاطر یه حرفی که نقشی تو یادگرفتنش نداشتم و نمیدونستم یعنی چی، مجازات شدم و نتیجش این شد که اولین کار اشتباه عمدی زندگیم رو بکنم!

کل بچگی یه حجم زیادی Auto pilot بود که تو یه لحظاتی به خودم میومدم و میدیدم چقدر زمان گذشته از آخرین دفعه ای که این کارو کردم. الانم همینه. الانم همینه ولی کمتر آگاه هستم بهش. عادت کردم. مدرسه خوب عادتم داد برای فراموشی.

خداحافظی از کوچه ی اولین خونه ای که یادمه توش بودیم رو یادمه. بچه های کوچه بازی میکردن و دو تا داداش بودن که من باهاشون بازی میکردم. بهم یه آدامس نعنایی شیک داد یکیشون و اون آخرین دفعه که دیدمش بود. فکر کنم اولین آدماس نعنایی شیکی بود که خوردم و یادمه.

یادمه تو خیابون خیلی مادرم رو اذیت میکردم. یه بار رفتش تو یه مغازه و قایم شد و من حس کردم گمش کردم. کلی گریه کردم و نهایتا باعث تربیت شدنم شد ولی انقدر شوکش بزرگ بود که یادمه بعدش، یه بار تو خونه که بودیم مادر و پدر رو دیدم و گفتم اون روز که گم شدم، آیا مادر اصلیم منو پیدا کرد یا اینا یکی دیگه اند؟ اینا کی اند اصلا؟؟ چجوری بفهمم مادر اصلیم این هست؟

یا حتی اولین و محو ترین خاطره ها از خانواده ام رو یادمه و یادمه چقدررررر بچه بودن :)) یکی دو سال از من بزرگتر بودن که بچه دار شدن دیگه :)) خیلی بچه بودن. 25-26 سالگی که سنی نیست! :)

خیلی سخته بچه بودن ولی خیلی باحاله.

از زندگی تو گذشته خوشم نمیاد. خیلی ناراحت کنندس فکر کردن به این که زمان میگذره و چیزای کمی ازش میمونه. یکی میگفت فقط وقتی روحت زخمی بشه یا اتفاق خاصی بیفته تو حافظه ات ثبت میشه و اینجوری حساب کنی، 99.9% زمانی که میگذرونیم گم میشه. خیلی ناراحتم میکنه که نمیتونم کنترلش کنم. 

دلیل وبلاگ داشتنم همینه شاید. دوست دارم حافظه ام رو ثبت کنم. یه حس درونی نیاز به جاودانگیه شاید. شاید حس میکنم به بی رحمی زمان غلبه میکنم. 

  • مهدی