نوشته های من تنها

:)
نوشته های من تنها

تنها، loner:
کسی که ترجیح میده بیشتر زمان خودش رو با خودش بگذرونه تا باطری هاش پر بشه تا بتونه بره تو جمع. توی یک گروه دوستانه بودن و توی جمع بودن رو دوست داره ولی جمع انرژیش رو تخلیه میکنه.

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۱۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۷ ثبت شده است

این استاده

چهارشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۰۶:۵۵ ب.ظ

سلام

اول این که سال نو مبارک. سال خوبی برای همه امیدوارم باشه.

 

دوم این که سر ta این آزمایشگاه الکترونیکه بودم. یادتون باشه استادش یکم جالب بود. قضیه روز عدد پی و....

این دفعه یه توییت یا پست فیسبوک از یکی نشون داد. گفت این بابا خیلی چرت و پرت میگه. میگه دولت رو کوچیک تر کنیم کیفیت زندگی و کیفیت بهداشت بهتر میشه. فکر کردم از همین بحث سیاسی های معموله و باهاش موافقت کردم که توضیح نده. 

ولی

بحت سیاسی 100 من یه غاز نبود

برام یه اکسل باز کرد توش چند تا گراف بود و اومده بود اطلاعاتی مثل هزینه بهداشت برا نفر بر حسب یه چیزایی مثل میزان مالیات تقسیم بر gdp و کلی چیزای دیگه من سر در نمیارم رو کشیده بود. برای چند تا کشور اول و برای کل کشور ها و برای یه چیزای دیگه اومده بود خط trend شون رو کشیده بود

بعد با اونا داشت برام توضیح میداد که خوب نیست :))

گفتم ریسرچ میکنید رو این چیزا؟ گفت نه برای فان بود. :/

آدم عجیبیه

 

یه چیز جالب هم امروز رییس دانشکده یا dean اومده بود لب و داشت از بچه هایی که آزمایش انجام میدادن سوال میپرسید که چجوریه و چی کار میکنن و...

جالب بود 

  • مهدی

Saint Patrick's day

دوشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۷، ۱۲:۵۳ ق.ظ

سلام

 

امروز روز سینت پتریک بود.

دوتا چیز کاملا مختلف در مورد این روز هست. 

1. دلیل تاریخیش

2. رفتار مردم 

این دوتا هیچ ربطی به هم ندارن. سینت پتریک تو حدود سالای فکر کنم 200 300 میلادی بوده و گویا خیلی خوب این مسائل دینی رو تبیین میکرده. جزو اولین کسایی بوده که این قصیه trinity یا همون پدر و پسر و روح القدس رو گفته گویا و تو انگلستان بدنیا اومده و به دلایلی مردم ایرلند این روز رو از حدود سال 700 800 جشن میگرفتن. خود ایشون بیشتر لباس آبی میپوشیده ولی مردمی که ریشه ایرلندی داشتن لباس سبز میپوشیدن و جشن میگرفتن. شاید به اون قضیه تبدیل رنگ سبز به آبی بخاطر تکامل چشم آدما ربط داشته باشه. حالا کاری ندارم

ولی چند ده سال اخیر این روز به یه دلیل برای به شدت الکل خوردن تبدیل شده. 

اصولا شما اگه آدم سالمی باشین و بخواین الکل بخورید باید یه دلیلی داشته باشید که تو روز الکل بخورید. وگرنه آدم سالم حساب نمیشید. دلیل ممکنه جشن یا غم یا... باشه. حتی بعضیا book club ثبت نام میکنن که یه دلیلی باشه که تو روز الکل بخورن و یکم کتابم بخونن.

 

خلاصه که اینطوریاس. 

اینا عکسای شنبه شب هست دم نایت کلابای شهر

 

 

 

 

اینام عکسای یکشنبه صبح هست

نتونستم تو پیکش عکس بگیرم ولی کم کم ملت رو میبینید که با لباس سبز بیرون اومدن. پلیس برای این که خیلی وحشی نشن از صبح تو خیابونا بود. سالای قبل گویا خیلی دردسر درست کردن. 

 

چون بیشترشونم دانشجو ان خیلی براشون مهم نیست خیلی چیزا

 

 

 

 

 

 

 

این آخریه هم که دیگه خودش داره میگه. قضیه ربطی به سینت پتریک نداره :)) 

 

  • مهدی

ورزش 402 کامنت روی 5x5

جمعه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۷، ۱۰:۲۷ ب.ظ

سلام

 

بعد یکی دو ماه انجام دادن اون برنامه ی 5x5 کا فایلشو گذاشتم میخوام نظرم رو بگم.

 

نمیدونم عددام رو دنبال میکردید یا نه قبلا یه صفحه براش زده بودم که برداشتمش.

چند تا مشکل داره این برنامه

1. خیلی سرعتش زیاده یعنی بعد 4 5 هفته میبینید یهو 50 60 درصد بیشتر دارید میزنید از روز اول. که یهو خیلی سنگین میشه. 

2. بخاطر خیلی سنگین بودنش واقعا زیاد باید غذا بخورید وگرنه سرعت از بین رفتن عصلات تو تمرین از سرعت ریکاوری بیشتر میشه. 

3. چون حجمش زیاده مخصوصا با اون اسکوآت های سنگین من حس میکردم یکی از مفصلای لگنم بعد یه مدت شروع به درد گرفتن کرد. برای همین چیزای ضد التهاب مثل زردچوبه تو غذاتون باید زیاد باشه یا مکمل صد التهاب بگیرید. و چربی رو هم تو غذا نباید کم باشه چون مفصل ها خشک تر میشن

4. یکی دو ست سبک حتما قبلش برید که بازم مفصلا به قول معروف lubricate بشن.

5. یکی از چیزایی که خیلی اذیت کرد این بود که باشگاه ما squat rack کمی داشت و پیدا کردن اسکوات رک خالی سخت بود

6. ربطی به این برنامه نداره ولی خب آب و الکترولیت(یکم نمک شاید) حتما تو تمرین بخورید که خیلی مهمه 

7. حواستون باشه عدد رو فدای فرم نکنید. اگه فرمتون بد باشه آسیب میبینید. اگه عدداتون گیر کرده باید غذاتون رو زیاد کنید.

8. اگه حس کردید مفصلی درد میکنه یه بار دیگه فرمتون رو چک کنید و دو هفته سبک کار کنید و چیزای ضد التهاب بخورید چون مفصل اگه ملتهب بشه و ساییده بشه دیگه درست نمیشه. 

9. من خودم مثلا اسکوآتم تا 2 3 هفته رو 135 پوند گیر کرده بود چون کمرم ضعیف بود و درست هم نمیشد. غذا رو زیاد کردم بهتر شد.

10. من تو شونه ام حس میکردم تو حرکت پرس شونه، استخونش تو جاش تکون میخوره. یکم حرکات مربوط به عضلات داخلی شونه رو قاطیش کردم و درست شد

  • مهدی

آب

جمعه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۷، ۰۷:۳۵ ق.ظ

سلام

بطری آبم روی میز بغل لپتاپ بود دستم خورد ریخت رو لپتاپ. سریع خاموشش کردم باتریشو در اوردم برعکسش کردم رو کاغذ گذاشتمش. دو روز بعد روشنش کردم خداروشکر بالا اومد فقط یه مشکل جزیی هست. نصف بیشتر کیبوردش فلج شده. 

 

..............

 

راستی طبق روال هر سال تولد وبلاگمو یادم رفت تبریک بگم. 4 5 روز پیش بود. تولدت مبارک وبلاگم!

 

..............

 

یه استاده هست خیلی جوونه در حد دو سال بعد phd ش استاد شده و این سال اولشه. خیلی بامزس. میشینه ویدئو یوتیوب نگاه میکنه تو آزمایشگاه های درسی یا مثلا جوکای مهندسی برقی میگه(بی مزه طبعا:)) ) امروزم روز عدد pi بود میگفت باید برای امروز یه کاری کنم. تو آزمایشگاه الک 1 بودیم گفت کاشکی لباس نارنجی سفید سبز... یا هر چی که 3.14 میشه میپوشیدم! یدونه دست هم اورده بود که از تزیینات هالووین مونده بود گفت اوردم برم سر میز بچه ها بگم do you need a hand (کمک میخواید) بعد دست رو بندازم رو میزشون :/

  • مهدی

مغز پیر!

چهارشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۷، ۰۶:۵۵ ب.ظ

سلام

 

آدم بنظرم اون موقعی مغزش پیر میشه که یادگرفتن رو تعطیل کنه. مخصوصا یادگرفتن از کوچیک تر ها. به جایی برسه که دیگه اطلاعات جدید اومدن تو مغزش براش ضعف باشه!

حتی نباید آدم 180 سالش بشه که مغزش پیر بشه. آدم بیست و اندی ساله هم همینجوری میتونه باشه

  • مهدی

پایان

دوشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۷، ۰۹:۱۹ ب.ظ

سلام

ببخشید یکم گوینده ها قاطی شده بود اصلاح کردم

دیشب با گلن رفتیم یه قهوه بخوریم، داشت میگفت که صبح dan رو دیده.

دن یه پسره است که با پدربزرگش زندگی میکنه. شاید همسن و سال خودم. بعضی وقتا با پدربزرگش کلیسا میاد و خیلی داره تلاش میکنه که meth رو ترک کنه. همون methamphetamine

ولی خب مت چیزی نیست که ترک کردنی باشه. 

پدر بزرگش یه چند وقتی رفته فلوریدا، کاری که خیلیا میکنن ازین فریزیر فرار کنن، و این یه دو سه هفته ای با حال خودش بوده و میتونید حدس بزنید. 

گلن میگفت وقتی مدرسه میرفته بعضی وقتا که پدرش میرفته دنبالش، روی داشبورد یه خط کوکایین براش میزاشته و اینم مصرف میکرده. 

گلن گفت که بهش گفتم همه میتونن father باشن ولی همه نمیتونن dad باشن. منم father داشتم ولی قبل این که متولد بشم رفتش و هیچ وقت ندیدمش ولی dad نداشتم. بالاخره این شانسه که بعضیا پدر مادر خوب گیرشون میاد و بعضیا نه.

دن گفت که خدا چرا این کارو کرده؟

گلن گفت خدا این کارو نکرده، خدا قدرت اختیار داده به پدرت و به تو و به همه، پدر تو اینجوری انتخاب کرده. 

... 

البته گلن گفت که کلا حالش خوب نبود داشت توهم میزد. دن میگفت من بدنم پیر نمیشه و سنم همین که هست میمونه. 

گلن گفت چون میدونستم که نمیشه با کسی تو این شرایط صحبت کرد گفتم خوش بحالت!

... 

بعد داشتیم با هم حرف میزدیم گفت من نمیخوام 150 سال زندگی کنم! چیه تهش با دستگاه و... زنده بمونه آدم چه چیز مثبتی داره؟

گفتم که اگه وابستگی های عاطفی و ... نبود که من همینجا خداحافظی میکردم. چون ازین بهتر نمیتونه زندگیم باشه و ازین ببعد سر پایینیه. مشکلات اضافه میشه بدنم شروع به افول میکنه و مسئولیت ها زیاد میشه

گفت آره من نمیگم از مسئولیت های زندگیم بدم میادا بعضیاشون رو واقعا دوست دارم ولی Responsibilities suck!

 

  • مهدی

اتوبوس!

جمعه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۷، ۰۸:۱۴ ق.ظ

سلام

 

http://bayanbox.ir/info/5805218380472243105/06-One-Man-s-Dream

 

تو اتوبوس به سمت اتاوا دارم مینویسم. بعد یه مدت خوبی تنهای تنها نشستم!

 

آهنگ one man's dream یانی تا اونجایی که یادمه باهام بوده. از دوران راهنمایی تا الان نمیدونم چند سال شده شاید 10 12 سال میشه.

وقتی گوش میدمش، یاد گذشته میفتم، یاد آینده میفتم. درسته آینده رو یادمون نمیاد بخاطر یه سری مسائلی مثل جهت بردار زمان و... ولی میدونم که تو آینده هم دارم گوش میکنمش.

 

به این فکر میکنم که تو این زمانا که اینو گوش دادم چه اتفاقایی افتاده، چقدرش رو پیشبینی میکردم و چقدرش رو نه. چقدر کارای احمقانه که با منطق الانم جور در نمیاد انجام دادم و چقدر بعضیاشون خنده دار و بعضیاشون استرس و درد آوره.

 

به این فکر میکنم که من آینده، به کدوم کارام میخندم، کدوم کارام وقتی بهش فکر میکنم شب خوابم نمیبره.

 

به زندگی فکر میکنم که چقدر چیز عجیبیه. کارایی که میکنیم برای چیه و چی میشه. ریسکایی که نمیکنیم بخاطر این که از عاقبت کاره میترسیم چون یه درصدی احتمال شکست توش هست. به ریسکایی که میکنیم و شکست میخورن! و از اونایی که شکست خوردن فقط یه خاطره ی تلخ یا خنده دار میمونه.

 

 

 

تهش که قراره بمیریم و این دنیا هم که قراره کارمون خود سازی برای اون دنیا باشه. اگه این دنیا شبیه خوابه و وقتی میریم اون دنیا قراره بیدار بشیم، بعضی چیزا خیلی بی ارزش بنظر میرسه. خیلی ها.

 

مثلا به خودم میگم اصلا گولاخه پاور الکترونیک شدی تهش بعد 30 سال. اصلا به اسمت قسم خوردن، تهش چی. اصلا ارزش داره؟ مثلا چرا نمیرم یه شغل بخور نمیر پیدا نمیکنم که زنده بمونم باهاش و تشکیل خونواده هم ندم کلا.

 

خلاصه که این آهنگ خیلی جاها میبره منو مخصوصا نسخه ی کنسرت acropolis ش.

 

 

بعضی وقتا به این فکر میکنم که چقدر نظراتم عوض شده. مثلا زمان دبیرستان بخاطر تنفرم از ادبیات کلا از هرچی ادیب و هنرمنده بدم میومد. نظرم راجع بهشون این بود که حیف آنتروپی دنیا که اینا زیادش میکنن. در این حد. ولی الان دارم میبینم چقدر احترام برای کسایی که به قول لالالند

The fools who dream, crazy as they may seem

قائلم کسایی که دنبال این صدای داخل ذاتشون میرن و بعد غیر مادیشون رو نشون میدن. نه همشون، منظورم رو متوجهید. و برای مهندسا و اهل فن کمتر. چون به نظر میاد که داریم اشتباه میزنیم.

نه که هنرمند و ادیب درست میزنن ها، حداقل بردارشون عمود به قضیه نیست مثل ماها. خیلیاشون.

 

 

این که دارن سعی میکنن چیزی که با زبان قابل توصیف نیست رو به واقعیت در میارن.

یکی میگفت وقتی ما بچه ایم یه چیزایی میبنیم که بهمون یاد میدن که نبینیمشون. هنرمندا سعی میکنن دنیا رو اونجوری ببینن.

 

 

اشتباه برداشت نشه ها. همونجور که مهندس صد من یا غاز داریم هنرمند ها هم همینجوری بنظر هستن

دارم راجع به ادیبای بدردبخور و هنرمندایی که کارای جدی کردن حرف میزنم.

  • مهدی

مهاجرت به VHDL

شنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۷، ۰۹:۴۹ ب.ظ

سلام

برای این کاری که دارم انجام میدم لازم شد که VHDL یاد بگیرم.

شنیده بودم که VHDL خیلی زبون نچسب و بدیه ولی فکر نمیکردم تا این حد بد باشه.

البته در حال بسیار نچسب بودن بسیار قوی و پر از امکاناته.

تو این پست یه نکته هایی که شاید بتونه مهاجرت از Verilog به VHDL رو آسون تر کنه رو مینویسم که خودم زیاد بهش برخورد کردم.

این پست هم خیلی سادس و چیزایی که خودم بلد بودم از درس مدار منطقی رو دارم میگم. خیلی امکانات دیباگ زیادی داره که اصلا نمیدونم که چیا رو نمیدونم. ولی بنظرم یه jump start خیلی خوبه برای کسی که میخواد از وریلاگ کوچ کنه VHDL.

1- ساختار یه ماژول: 

توی وریلاگ همه چیز رو توی یه ماژول مینوشتیم. مثلا از ساییت asic-world:

 1 //-----------------------------------------------------
  2 // Design Name : up_counter
  3 // File Name   : up_counter.v
  4 // Function    : Up counter
  5 // Coder�     : Deepak
  6 //-----------------------------------------------------
  7 module up_counter    (
  8 out     ,  // Output of the counter
  9 enable  ,  // enable for counter
 10 clk     ,  // clock Input
 11 reset      // reset Input
 12 );
 13 //----------Output Ports--------------
 14     output [7:0] out;
 15 //------------Input Ports--------------
 16      input enable, clk, reset;
 17 //------------Internal Variables--------
 18     reg [7:0] out;
 19 //-------------Code Starts Here-------
 20 always @(posedge clk)
 21 if (reset) begin
 22   out <= 8'b0 ;
 23 end else if (enable) begin
 24   out <= out + 1;
 25 end
 26 
 27 
 28 endmodule 

ورودی خروجی ها توی خط اول تعریف شدن و بعدش اومده گفته که چی هستن و چند بیتی هستن و بعدش reg تعریف کرده و بعدشم یه مدار sequential درست کرده که حساس به لبه ی بالا رونده کلاک هست و enable داره.

 

حالا همین مدار تو VHDL 

1 -------------------------------------------------------
  2 -- Design Name : up_counter
  3 -- File Name   : up_counter.vhd
  4 -- Function    : Up counter
  5 -- Coder       : Deepak Kumar Tala (Verilog)
  6 -- Translator  : Alexander H Pham (VHDL)
  7 -------------------------------------------------------
  8 library ieee;
  9     use ieee.std_logic_1164.all;
 10     use ieee.std_logic_unsigned.all;
 11 
 12 entity up_counter is
 13     port (
 14         cout   :out std_logic_vector (7 downto 0); -- Output of the counter
 15         enable :in  std_logic;                     -- Enable counting
 16         clk    :in  std_logic;                     -- Input clock
 17         reset  :in  std_logic                      -- Input reset
 18     );
 19 end entity;
 20 
 21 architecture rtl of up_counter is
 22     signal count :std_logic_vector (7 downto 0);
 23 begin
 24     process (clk, reset) begin
 25         if (reset = '1') then
 26             count <= (others=>'0');
 27         elsif (rising_edge(clk)) then
 28             if (enable = '1') then
 29                 count <= count + 1;
 30             end if;
 31         end if;
 32     end process;
 33     cout <= count;
 34 end architecture;

همون طور که دیده میشه تو نگاه اول 2-3 برابر بیشتر کد تایپ کردیم. گویا دکتر نوابی که خودش از اونایی بوده که استانداردای VHDL رو در اوردن، به این زبون میگن Verbose یعنی وراج. چون خیلی باید کد زده بشه.

اول کد یه سری لایبرری Add شده. 

این یکی از ویژگی های جالب VHDL هست که باید برای چیزایی که میخواید استفاده کنید حتما لایبرری هاشون رو اضافه کنید. تو یه پست بعدی مثلا یه لایبرری میگم که محاسبات fixed و floating پوینت رو انجام میده. بدون درد سر!

مثلا اینجا چون لازم بوده یه add انجام بشه، لایبرری unsigned logic اضافه شده.

 

تو نگاه دوم! میبینیم که ماژول در واقع یه تیکه نیست، دو تیکه هست. تو بخش اول entity تعریف میشه و تو بخش دوم architecture. 

entity از دو بخش(تا جایی که میدونم) تشکیل میشه. اولیش Generic ها هست و دومیش Port ها هست. Generic ها پارامتر هایی هستن که دیزاینتون با اونا تعریف میشه. مثلا میتونید تعداد بیت های یک رجیستر رو تو اون بگید. موقعی که دارید instance میگیرید از این ماژولتون، میتونید Generic ها رو ست کنید یا اگه کاری نداشته باشید میتونه default value داشته باشه.

بخش دوم Port ها هست که همون ورودی خروجی ها هست. این جا حتما باید سایزشون و تایپشون رو مشخص کنید. چندین روش برای تعریف کردن سایز وجود داره مثلا میتونید تعداد بیت ها رو بگید مثلا 

7 downto 0

یا میتونید range تعریف کنید که از فلان عدد تا فلان عدد باشه. بسته به نوع تایپ چیزی که تعریف میکنید داره. مثلا تو کتابخونه fixed point که میگم بعدا میتونید بگید

7 downto -24

یعنی 7 بیت برای بخش integer و 24 بیت برای بخش fractional.

آها راستی دقت کنید تو لیست ورودی ها، خط آخر ; نداره ! که بسیار آزار دهندس.

 

بریم پایین تر Architecture شروع میشه. آرکیتکچر در واقع نحوه ی کار کرد entity رو میگه. فکر میکنم میتونید چند تا Architecture مختلف تعریف کنید برای شرایط مختلف مثل اون چیزه تو C++

بعد از خط تعریف، باید signal ها رو تعریف کنید.

مفهوم سیگنال برای من خیلی ناراحت کننده بود در قدم اول. بخاطر این که وریلاگ، reg و wire داشت که کاملا کارکردشون مشخص بود ولی VHDL فقط همین signal رو داره که بسته به شرایطی که استفاده میشه، اگه مدار combinational باشه بدون رجیستر و اگه مدار sequential باشه با رجیستر میشه.

 

بعد ازون process رو میبینیم، این یه چیزی تو مایه های always هست تو وریلاگ ولی فکر میکنم مستقیم نمیتونید به posedege مثلا حساسش کنید. به یه سری سیگنال حساسش میکنید و بعد تو شرط ها posedge بودن یه چیزای دیگه رو چک میکنید.

 

بقیش خیلی شبیه وریلاگ هست. فقط باید حواستون باشه مثلا if ها then دارن و elsif درسته نه elseif یا else if(کار دیگه میکنه). و endif; هم داریم. که دقت کنید ; داره.

 

2- تایپ ها

یکی از چیزای بسیار آزار دهنده ولی در عین حال کمکی VHDL اینه که وقتی یه چیزی یه تایپی داره مثلا std_logic_vector که وکتوری از چند بیته، همینجوری نمیتونید توش یه عدد بریزید. باید Cast کنید.

 مثلا 

signal x : std_logic_vector(7 downto 0);

..

x <= 4;

کار نمیکنه چون 4 دسیمال هست.

باید بنویسید

x <= "00000100";

یا مثلا همچین چیزی هم با معنی هست.

x <= (2 => '1', 7 downto 4 => '1', others => '0');

که در نگاه اول بسیار اذیت میکنه. ولی خب در نهایت کمک میکنه سیگنالا اشتباه نشن.

این که keyword های زیادی داره خیلی گیج کنندس ولی کم کم عادت میکنید.

دقت کنید چون بیت بودن اونا توی ' ' قرار گرفتن. اون یکی چون وکتور بود توی " "  بود. اولیه چون عدد بود توی هیچی نبود. 

اگرم میخواید عدد بریزید باید کست کنید دیگه

x <= to_slv(4);

x <= std_logic_vector(4);

فکر کنم جفتشون کار میکنن.

 

3- وصل کردن چیزا.

چیزای مختلف وصل کردنشون به راحتی وریلاگ نیست که چیزای غیر همسایز رو بشه راحت وصل کرد. اگه تعداد بیت ها یکی نباشه باید یه کاریش بکنید مثلا ریسایز کنید

 

4- مدارای combinational و sequential

باید توجه کنید که سینتکس هایی که برای این دوتا استفاده میشه فرق میکنه مثلا 

http://insights.sigasi.com/tech/signal-assignments-vhdl-withselect-whenelse-and-case.html

with a select b <=
    "1000" when "00",
    "0100" when "01",
    "0010" when "10",
    "0001" when "11";
b <= "1000" when a = "00" else 
     "0100" when a = "01" else 
     "0010" when a = "10" else 
     "0001" when a = "11";

 

 

این دوتا برای مدارای combinational هستن و دستور if رو هم که دیدیم تو اولین مثال.

تقریبا شبیه وریلاگه اونجا هم switch داشتیم و استیتمنت های a?b:c که بیشتر شبیه C بود.

 

  • مهدی

Foster

جمعه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۷، ۱۰:۰۹ ب.ظ

سلام

ازون پستای خیلی طولاتیه. 

بدون عکس،

فقط متن!!! 

اعصاب میخواد خوندنش 

 

یکی از هم خونه ای هام اسمش Foster هه. پسره. سال اول کارشناسیه و 17 سالش بود اون اولا که همخونه شده بودیم و الان 18 سالشه. رشته ی علوم هنر میخونه. فکر کنم اینجا ادبیات و هنر از هم جدا نیستن و با هم میشن علوم هنر. Art Science. کلا بچه ساکتیه، چون سنش 19 نشده الکل مصرف نمیکنه و پسر خوبیه! 

اهل Whitby (ویتبی خونده میشه) که توی منطقه ی GTA(Grand Toronto Area) هست هستش، مادر و پدرش فیلیپینی اند. ولی خب خودش بزرگ شده اینجاس.

ولی خب حرف زدن باهاش سخته، چون خیلی ساکته با یکی دو کلمه معمولا جواب میده. بجز دیشب

من رفته بودم اتاوا چند وقت پیش و یه مغازه ایرانی بود و رفتم توش و چای ترش پیدا کردم و گرفتم. دیشب داشتم چای ترش درست میکردم، که این پیداش شد و گفت چی میکنی گفتم Hibiscus Tea که میشه همین چای ترش خودمون درست میکنم. تعارف زدم گفتم چایش تو این کابینته و خواستی بریز برا خودت. یکمم شکر قاطیش کن. (اینا طعم ترش خیلی دوست ندارن) رفتم تو اتاقم و یکم بعد حوصلم سر رفت اومدم تو پذیرایی نشستم و داشتم یوتیوب میدیدم، که این پیداش شد. 

یکم سعی کردم سر صحبت رو باز کنم

گفتم این هفته اخیر (Reading week == هفته فرجه) که رفتی خونه خوش گذشت؟

گفت آره خسته کننده بود. گفتم امتحان نداشتی بعدش؟ گفت نه امتحانا قبلش بود (اینم چیزای جالب دانشگاس، امتحان قبل هفته فرجه :| )

گفتم اوهوم پس کار زیادی نداشتی.

گفت خونواده رو البته دیدم

گفتم آره اون که خیلی خوبه.

یکم دیگه چیز میز گفتیم و یکم ساکت شد. بعد یهو پرسید 

سخت نبود اومدن یه کشور دیگه؟ چه حسی داره؟

گفتم اولش سخت بود، خیلی ، مثلا Home sick شدن و تنهایی و ... ولی خب ایرانی زیاد اینجاس و بعد یه مدت بهتر شد.

گفت که یه سوال، چجوریه نظرت راجع به هم زبون هات که اینجان ؟

گفتم که سوال خیلی جالبی پرسیدی. فکر میکنم اگه تو 100% زبون یه نفر رو ندونی خیلی راحت تر میتونی ارتباط برقرار کنی چون اگه کامل همدیگه رو بفهمید خیلی نزدیک میشید و جنبه های منفی شخصیت شخص رو خیلی سریع میبینی. درحالی که که عموما مردم وقتی با یه نفر میخوان صحبت کنن و همزبون نیستن، سعی میکنن همش نایس تر باشن. البته که خیلی آسون تره که با همزبون های خودت بیشتر باشی. مثلا اگه من یه روز کامل انگلیسی حرف بزنم آخر روز مغزم درد میگیره انگار کلی کار کرده. 

گفت آره مادر منم همینو میگفت و خودش خیلی با همزبون های خودش نبود.

 

گفتم همچنین مردم خیلی اوکی اند و راحت میشه باهاشون حرف و زد و آدم احساس غربت نمیکنه. 

گفت یه Streotype هست که میگن مردم کانادا کلا خیلی نایس اند. البته بنظرم اوکی هستن نه خیلی نایس. فکر کنم دلیلش اینه که ما داریم با آمریکایی ها مقایسه میشیم. البته خودم تو آمریکا نبودم خیلی (فقط چند بار) ولی چیزی که مشخصه اینه که رفتار جالبی ندارن.

گفتم شاید! ولی هر چی هست آدم احساس نمیکنه یه چیز جدا از این جامعه هست.

گفت که آره شاید چون کشور مهاجر هاست. ولی نمیدونم، ما تاریخ زیادی نداریم، ولی به همونم که هست نگاه میکنی، اتفاقایی که افتاده وقتی اروپایی ها اومدن اینجا خیلی هم نایس نبودن. نمیدونم راجع به کسایی که اینجا بودن قبلا و چه رفتاری باهاشون شد و Residential Schools (که تو یه پست قبلا ها نوشته بودم) و جوری که بچه های اون مردم رو شستشوی مغزی کردن که یادشون بره تاریخشون رو میدونی یا نه.

گفتم آره تا یه حدودی شنیدم. ولی بنظرم الان حداقل دارید به شدت جبران میکنید در مقایسه با رفتاری که آمریکایی ها با همون مردم دارن.

گفت اوهوم، مثلا حتی اونجا بهشون میگن Native American در حالی که اصلا اون جا اسمش آمریکا نبوده وقتی اینا توش بودن و یا حتی تو یه متون قدیمی تر Indian بهشون میگن که خنده داره. اینجا بعد اون داستانا اینا خواستن بهشون First Nation ها یا Indeginous گفته بشه و اینجوری هم هست.  

گفتم که البته کاری نداره یه چند هزار سال صبر کنیم، شمام تاریخ دار میشید. من و تو ام جزوی از تاریخ میشیم. منو تو تو Alfred 396 تو این روز و این ساعت.

خندید

 

بعد بحث فرهنگ شدش که از همین تاریخ میاد.

گفت که نمیدونم دقت کردی اینجا چون تمدن طولانی ای نداره بعضی مردم دوست دارن برن فرهنگ های جاهای دیگه رو تقلید کنن

گفتم آره مثل هنر های شرقی (یوگا و ... که اینجا زیادی معروفه) و غذاهاشون (غذاهای چینی/تایلندی/ژاپنی) زیادی دیده میشه.

گفت آره مخصوصا ژاپن. بعضیا انتقاد میکنن راجع به این اما چیزیه که هست. مثلا خیلیا حس میکنن چیز Cool ای هست که برن کارای ژاپنی کنن و و زبونشو یاد بگیرن. چون یه چیز خیلی دور هست ولی در مقابل چون خیلی انگلیسی رو اونا اثر گذاشته و اونا رو انگلیسی، یه چیز خیلی جذابی هست برای مردم. 

گفتم چقدر جالب، حس میکنم همین حس راجع به انگلیسی و زبون منم هست. چیزی که خیلی حس میشه Cool تره چیزای انگلیسی تو کشور من به همین دلایل. 

گفت آره چیز عجیبیه چون من خودم اینجا با انگلیسی بزرگ شدم طبعا هیچ وقت حس کول بودن نسبت بهش نداشتم. چون حس میکردم یه چیزیه که همه میدونن و ... 

یکم بحث رفت سمت زبان که رشته ی خودشه.

گفتم خیلی جالبه که زبان طرز فکر آدما رو مشخص میکنه، (یه چیزایی چند تا پست عقب تر نوشته بودم رو گفتم) گفتم مثلا جوری که من یه داستان رو تعریف میکنم و به موضوع نزدیک میشم با جوری که یه انگلیسی زبون حرف میزنه 

گفت آره این چیز خیلی جالبیه مثلا تو زبون ژاپنی  (که داره یاد میگیره) خیلی همه چیز بر اساس احترامه و وقتی کلمه به کلمه به انگلیسی ترجمه میکنی معنی خاصی نمیده.  

بعد راجع به به لهجه و Accent حرف زدیم. چون خودش راجع به تئوری زبونا میخونه.

گفتم که یه چیزی که خیلی اذیت کنندس اینه که خیلیا رو میبینم بیشتر از 10 ساله اینجان ولی همچنان تا شروع میکنن حرف زدن، داد میزنه لهجشون ایرانی اند. مثلا اگه طرف فقط Vو R و L اش رو درست کنه 50% قضیه حله ولی حتی اونم درست نمیکنه.

میدونست چی میگم چون VRL چیز معروفیه که تو زبونای سمت ما فرق داره. حالا خودتون دوس داشتید ویدئو های اکسنت های انگلیسی تو یوتیوب رو ببینید.

گفت آره فکر میکنم ولی یکم تابع سن هم هست. مثلا وقتی مادر بزرگ و مادر من اومدن اینجا، مادرم حدود 30 سالش بود و مادر بزرگم 45 حدودا ولی الان میبینی مادربزرگم هنوزم وقتی حرف میزنه یه لهجه ی Thick داره ولی لهجه مادرم غیر طبیعی بنظر نمیاد.

 

گفت که خیلی دوست داشتم برم جاهای دیگه رو بببینم هوای یه قاره ی دیگه رو تنفس کنم، چون حس میکنم آدم اگه بره فرهنگ های دیگه رو ببینه طرز فکرش یکم عوض میشه. فعلا که از آمریکای شمالی بیشتر خارج نشدم. 

ایران و اونطرفا چطوریه(به لحاظ امنیت)؟ و مثل اروپا هست که بین کشور ها راحت میتونن راحت مردم اینور اونور برن بخاطر اتحادیه و ..؟

(معمولا نظرشون راجع به خاور میانه نا امنیه برای همین همیشه سعی میکنم از یه زاویه خیلی خونسرد جلو برم) گفتم که میدونی که اون منطقه همیشه مشکل داره. همین که کشورا جنگ نکنن خیلی خوبه (با خنده) ولی به لحاظ نا امنی، حتی با این وجود که ممکنه تو کشور مجاور جنگ باشه، مردم اهمیتی نمیدن خیلی. چون عادت کردن و امنیت تو خود کشورشون هست. 

گفتم چیز عجیبیه، حتی تو کشورایی که جنگ، نمیدونم میدونی چخبره اونجا یا نه ، ولی مثلا سوریه نابود شد تو جنگ ولی حتی تو شهر های جنگ زده اش رو هم ببینی مردم دارن زندگیشون رو میکنن چون آدمیزاد باید زندگی بکنه باید کار کنه. آدما سریع عادت میکنن. مثل همین برف و هوای مزخرف اینجا که  مردم عادت کردن (در حالی که شاید خیلی جاها غیر قابل تحمل باشه) مردم اونجا ها هم عادت کردن. 

بعد یکم راجع به اقتصاد اونجا و اینجا گفتم، کلا سعی میکنم هر وقت ازین بحثا میشه تشویقشون کنم برن ببینن. گفتم پولتون خیلی بیشتر ارزش داره و جاهای قشنگیه.

ولی خلاصه بین کشور های اونجا هم درسته مثل اروپا مرز باز نیست ولی همشون تقریبا Visa on Arrival تا حدی دارن. یعنی تو مرز هوایی یا زمینی ویزات رو میگیری.

 

بعد پرسید حمل اسلحه چجوریه اونجا؟

گفتم اصولا غیر قانونیه، حتی اگه مثلا گارد این ماشینای حمل پول هم باشی تقریبا حق نداری از سلاحت استفاده کنی، یعنی دردسر زیادی داره. 

گفت نظر مردم چیه؟ 

گفتم راستش رو بخوای حتی فکر کنم به ذهنشون خطور هم نکرده که قانونیش کنن چون خیلی چیز واضحیه که بده. البته بعضی جاهای مرزی هستن که خیلی دوست ندارن 100% تحت قانون کشور باشن و اونا یه قوانین محدودی دارن که مثلا پوکه رو تحویل بدن میتونن برای شکار تیر بگیرین و ...

گفت آره مثل اینجا ولی جالبه تو یه جایی مثل آمریکا همه اسلحه دارن و کسی هم نمیدونه چرا. 

گفتم البته تو یه جاهایی مثل عربستان یه خنجر حمل کردن یه جور رسمه. البته خنجرش خیلی چیز فانتزی ایه و مثلا کسی خیلی پولدار باشه دسته خنجرش از طلاست و روش جواهر داره و ... . آداب و رسوم عجیبی بعضی جاها پیدا میشه.

گفتم مثلا تو عراق بعضی جاها هستن که واقعا نمیخوان از حالت قبیله ای زندگیشون خارج بشن و شهری و مدرن تر زندگی کنن. یعنی دوست ندارن و اونا هم آداب عجیبی دارن. یه چند تاش رو که میدونستم مثال زدم براش. 

گفت البته من خودم کلمه مدرن رو دوست ندارم. چون این جور زندگی کردن مدرن و توسعه یافته نیست. یا تقسیم کردن کشورا به کشورای توسعه یافته و ... جالب نیست. چون اونا هم یه فرهنگی دارن که توسعه یافتس.

گفتم آره 10000 سال تمدن به اون رسیده درست میگی

گفت دقیقا. الزاما یه چیزی که جدید تر هست بنظرم بهتر نیست.

جالب بود برام

 

راستش تا حد زیادیشو سعی کردم بنویسم، یه جاهاییش احتمالا جلو عقب شده ولی خب حدود 11:30 تا 12:30 شب حرف زدیم و مغزم همینجوری نیمه تعطیل بود. خلاصه سعی کردم که اصالتش رو حفظ کنم !

  • مهدی

جوک

پنجشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۷، ۰۸:۳۲ ب.ظ

سلام 

نمیدونم کی بود میگفت. توضیح دادن یه جوک مثل تشریح قورباغه میمونه، در نهایت بهتر میفهمیش ولی تهش قورباغه هه میمیره.

 

... 

سرچ کردم این بود سورسش

 

https://www.goodreads.com/quotes/440683-explaining-a-joke-is-like-dissecting-a-frog-you-understand

  • مهدی