نوشته های من تنها

:)
نوشته های من تنها

تنها، loner:
کسی که ترجیح میده بیشتر زمان خودش رو با خودش بگذرونه تا باطری هاش پر بشه تا بتونه بره تو جمع. توی یک گروه دوستانه بودن و توی جمع بودن رو دوست داره ولی جمع انرژیش رو تخلیه میکنه.

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۸ ثبت شده است

case

سه شنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۱۱:۲۸ ب.ظ

سلام

یکی از کیس های جالبی که اینجا دیدم رو میخواستم براتون بنویسم.

یه خانمه هست که تو کلیسا میاد. همیشه باهاش یه بچه هه هست که مشکل شنوایی و آتیسم داره و یه دختر بچه هم هست که رنگ پوستش یکم تیره میزنه. منظورم اینه که این که یه بچه سفید و یه بچه نسبتا غیر سفید داشته باشه یکم برام عجیب بود و این که تنها میاد.


چند روز پیش یه اتفاقی افتاد و ایشون رو یه جایی از نزدیک دیدم. خانم جالبیه با این که حدود 35 اینا میزنه ولی شبیه 20 ساله ها حرف میزد. از دوستم که بهتر میشناختش پرسیدم که داستان چیه؟ 

گفت این 13 سالگی یه سرطانی گرفته ولی خب درمان تونستن بکننش. ولی بخاطر حجم زیاد تشعشعی که بدنش دریافت کرده sterile شده و بچه دار نمیتونه بشه. این بچه ها رو هم به فرزند خوندگی گرفته. مساله هم اینه که بچه رو به یه نفر مجرد به راحتی نمیدن مگر این که بچه هه یه مشکل خاصی داشته باشه که باعث بشه شانس گرفتنش توسط خونواده ها خیلی کم بشه. 



  • مهدی

شعر

سه شنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۱۰:۱۱ ب.ظ

سلام


بعد بیست و چند سال تازه یه چیزایی دارم میفهمم از این که این شعر های عرفانی منظورشون چیه. 


واقعا بنظر میاد زبون فارسی خیلی تکنولوژی بالایی تو زمینه عرفان داره. که یه کسی مثل من اصلا خبر نداشت اینا چی اند. 


هیچ وقت به مثلا شعر های مولانا از این نظر که اینا تجربه های عرفانی یه نفر هست که مراتب خیلی زیادی از عرفان رو جلو رفته و اینا رو انتشار داده فکر نکرده بودم. مثل یه دانشمندی که تا یه مرحله ی خیلی بالایی از یه تکنولوژی میرسه و یه paper چاپ میکنه. 


نمیدونم زبون های دیگه چقدر از این منابع دارن ولی بنظرم خیلی خوش شانسه کسی که دنبال این چیزا باشه و فارسی زبون باشه.

  • مهدی

زبان تصویری

چهارشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۵:۵۹ ق.ظ

سلام 

صحبتای Terence McKenna رو چند وقتیه گوش میکنم.

بنظرم تجربه های ارزشمندی داره ولی کاری با اونا ندارم. یه جایی میگفت که...

 

دقیق اینو نمیگفت و من برداشتم ازشه، همچنین آخراش یه چیزایی اضافه کردم... 

حرف زدن چیه؟ یه فکری تو ذهن من هست و میرم تو ذهنم دیکشنری ذهنی خو م رو باز میکنم و به یه سری کلمه تبدیلش میکنم. بعد اونا رو تو امواج صوتی کد میکنم و طرف گیرنده توسط گوشش اون ارتعاشات رو دریافت میکنه. بعد دیکودشون میکنه و میره از دیکشنری فکری خودش این رشته کلمات رو معنی میکنه و یه تصوری از چیزی که تو ذهن من بود براش پدیدار میشه. 

خب برای جملات ساده مثلا من تشنه ام و آب میخوام خیلی این فکرا شبیه هم در میان تو دو تا ذهن ولی تو جملات عمیق تر و فلسفی تر دیگه هر کسی هر جوری دوست داره و ذهنش کار میکنه فکر میکنه. 

میبینیم که این پراسس خیلی بهینه نیست. 

نهایت ارتباط، اگه زبان پیشرفت کنه این میشه که ما بتونیم همون چیزی رو درک کنیم که طرف مقابل درک میکنه به طور دقیق مثلا با تله پاتی. مثلا یه مرحله بالاتر میتونه این بشه که بجای شنیدن حرف، بتونیم تصویر بفرستیم. تصویر فکرمون. که همین رو ببینیم که طرف فرستنده میبینه. 

 

من خودم میگم مثلا الان به مدت 10 سال یا بیشتره که جوک از حالت نوشتاری حداقل تو زبون انگلیسی به meme تبدیل شده. که تصویری ان. حتی محدود به جوک هم نیست، خیلیا احساس خودشون رو بیان میکنن. این شاید یکی از اولین قدم ها باشه. اینایی که دارن روش تحقیق میکنن میگن که هرچقدر هم جلو تر میره حس طنز اینترنتی خیلی abstract تر میشه به لحاظ متنی و غنی تر به لحاظ گرافیکی. شاید چیز مسخره ای بنظر بیاد ولی بالاخره یه روندی رو داره نشون میده. 

یا مثلا مگه میشه بحث زبان بشه و arrival نیاد وسط. اون شیوه ی ارتباط که اونا استفاده میکردن. 

خلاصه ازین جور حرفا

 

  • مهدی

کچلی

دوشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۱۰:۱۳ ب.ظ

سلام

این مشکل کچل شدن منم هر چند وقت یه بار میره رو اعصابم

نمونش1

نمونه 2 

ولی دیگه این تو بمیری ازون تو بمیری ها نیست. این دفعه دیگه دارم میرم که با این موها جدی خداحافظی کنم! منتها کم کم. اول کوتاه میکنم تا پوست سرم یکم آفتاب بخوره رنگش از سفیدی در بیاد بعد میرم پایین تر! 

امیدوارم این دفعه دیگه موفقیت آمیز باشه 

  • مهدی

حمید 2

چهارشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۱۱:۳۵ ب.ظ

سلام 

حمید رو که یادتونه. معمولا کاری داشته باشه با امید که از بچه های لب هست میرن و انجام میدنش. امروز امید سرش شلوغ بود و گفت میتونم من ببرمش دکتر؟ گفتم باشه.

رفتیم دکتر، گویا دیروز زنگ زده بودن و جای مطب رو عوض کرده بودن و اینم زبانش جالب نیست و نیمه خواب و بیدار بوده و گفته که باشه. 

خلاصه که دیدیم که اینجا نیست و مجبوری یه تاکسی گرفتیم که برسیم به وقتمون. رسیدیم اونجا خیلی شلوغ نبود یه ده دقیقه معطل شدیم و رفتیم تو. من قرار بود که براشون ترجمه کنم. 

من میدونستم این زیاد الکل مصرف میکنه ولی نمیدونستم چقدر اوضاعش حاده. اینجوری شروع شد:

دکتره گفت آزمایش خون دادی ؟

گفتش که یادم رفتش بدم

دکتره گفت که خب قرار امروز کلا برای این بود که ببینیم منیزیم خونت که بخاطر الکل خیلی پایین بود چه تغییری کرده.

گفت که یادم رفت

دکتره گفت اوضاع الکلت چطوره؟

گفت که 100 میلی لیترش کردم

دکتره گفت که ودکا یا..؟ 

گفت نه ویسکی

دکتره گفت قرار بود کمترش کنی

گفت که مورفینم تموم شده بود، و درد داشتم مجبور شدم بخورم

دکتره گفت من 90 تا 30 میلی گرم ماه پیش نوشته بودم و قرار بود روزی 3 تا بخوری چجوری تموم شدش

گفت که الکل رو گزاشتم کنار دردم زیاد شد و بعضی وقتا بیشتر میخورم

خلاصه این سوال جوابا رفت و رفت و دکتره گفت ببین کبدت داره fail میکنه. باید این رو بزاری کنار و وضعیت الکترولیت هات(منیزیم) رو هم درست کنیم. 

قرار شد که 50 میلی لیترش کنه. دفعه بعد و آزمایش خون بده. همچنین یه 30 تا هم والیوم نوشت براش که شب بندازه بالا و بخوابه.

------

بعدا از امید متوجه شدم که خیلی بیشتر از 100 میلی لیتر میخوره. که میشه حدود 2 شات. 

----------

وقتی که داشتیم دارو هاش رو میگرفتیم، داشت میگفت که الکل رو برای درد نمیخورم. اگه نخورم از ناراحتی گریه ام میگیره. فکر کن آدم نزدیک 70 ساله که 40 ساله اینجاس. میگفت که 40 سال زندگیم رو تلف کردم. رفتیم بیرون یه سیگار بکشه و تاکسی بیاد گفتش که همه چیز از همین سیگاره شروع میشه. سیگار رو میکشی بعد میری آبجو و بعد الکل جدی و ... بدبخت میکنه آدم رو.

--

از گلن، چون پرستار بوده، پرسیدم، گفت که همراه این مقدار مورفین، وقتی والیوم هم داده دلیلیش اینه که نگران اعتیاد به والیومش نیست چون بیماری terminal(یا کشنده) هست. یعنی که وضعیت کبدش خیلی جدیه. 

 

-------------

مخض یکم خنده هم بگم که تو مطب دکتره میگفت که این دکتره رو من دکتر کردمش. از وقتی اینجا اومد و بچه بود، 5-6 سال پیش من مریضش بودم. میگفت یه بارم بهش گفتم که بیا زن من شو گفت که من نامزد دارم :)))

جلوی دکتره داشتیم میخندیدیم بهش و بنده خدا نمیدونست :)) .

  • مهدی

کالیفرنیا

جمعه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۷:۵۲ ق.ظ

سلام 

یه کنفرانسی توی لس آنجلس بود چند وقت پیش و یکی دو تا از بچه های لب ما رفته بودن. ازشون پرسیدم خب چه شکلی بود. چیزایی که گفتن رو هر کسی که رفته آمریکا تقریبا تایید میکنه

چند تا چیز تو همه ی حرفا مشترکه، 

1. اضافه وزن ملت، همه تقریبا میگن  اینو که میانگین وزن مردم خیلی زیاده! یکی ازبچه های نسبتا سنگین وزن میگفت من احساس فیت بودن میکردم

2. بی خانمان های آمریکا خیلی با بیخانمان های کانادا فرق دارن. مثلا اینجا طرف یه گوشه دیوار میشینه صبح تا شب کاری به کار کسی هم نداره. ولی تو آمریکا مثلا شروع میکنن داد و بیداد و فحش دادن اگه چپ نگاهشون کنی، تو خیابون ماریجوآنا و الکل مصرف میکنن و خیالشونم نیست.

3. همسایگی neighborhood های نا امن. که شاید شنیده باشید که بعضی جاهای شهر رو نباید رفت. مثلا ممکنه یه تیکه ی کوچیک تو یه خیابون باشه. ولی اشتباه برید اونجاها توی زمان های بد، جونتون دست خودتونه.

4. زود تعطیل کردن مغازه ها. این که ساعت 6 عصر مغازه های غیر شب کار رو میبندن و بعضی جاها در رو زنجیر میکنن. چون ازون تایم ببعد دیگه خطر ناک میشه.

 

جالبه آدم بدونه city of stars این چیزا رو هم داره:) 

  • مهدی

آقای فاینمن

يكشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۹:۲۳ ب.ظ

سلام 

درمورد پست قبل گفته بودم john یوحنا است و یکی از کامنت ها گفته بودن یحی است و من گفتم نه. چک کردم و اشتباه کرده بودم

........ 

بقیه پست تا حد زیادی قاطی پاتی شده ی فکرای دو هفته اخیرمه که نمیدونستم چجوری بنویسمشون. صرفا یه چیزی نوشتم که بره بیرون از مخم. 

 


یه ویدئو هست که داره با ریچارد فاینمن مصاحبه میکنه. خلاصش رو طبق برداشت خودم و چیزایی که یادم مونده بود نوشتم براتون. 
اگه فاینمن رو نمیشناسید یکی از کسایی بود که فیزیک تئوری رو خیلی جلو برد تو زمان خودش و بیشتر برای کلاس هاش معروفه. چون همه چیز رو خیلی خوب توضیح میداد و قابل فهم. طبع شوخی(؟) معروفی هم داشت. 
 مصاحبه کننده میپرسه (فکر کنم) 
Why do magnets attract eachother

همه میدونیم منظورش این بوده که چگونه how do.. ولی فاینمن گیر میده بهش. تو این مصاحبه نزدیک ده دقیقه جواب سوال رو بدون جواب دادن به سوال میده به صورت فلسفی طور. بهش میگه که چون آهنربا ها قطب های هم نامشون همدیگه رو دفع میکنن. و غیز همنام ها همدیگه رو جذب میکنه. 
بعد مصاحبه کننده میگه خب جواب ندادی که
فاینمن سعی میکنه بهش بفهمونه سوالش اشتباهه.
میگه که این بستگی به سطح سوال پرسنده داره. بستگی به این داره که چی میخواد بشنوه.
من میتونم بگم که قطبای همنام همدیگه رو دفع میکنن. میتونم بگم تو یک ماده اتم وجود داره و اتم ها الکترون دارن و الکترون ها اسپین دارن و بخاطر این که یه بار داره میکرخه میدان مغناطیسی درست میشه و تو یه ماده فرومگنتیک این الکترون ها تو یه جهت اسپینشون قرار مبگیره و یه میدان برآیند مغناطیسی درست میشه و... همینجوری میتونم برم. 
اینا هیچ کدوم جواب این نیست که چرا میدان مغناطیسی این رفتار رو داره. هر چقدر من ریز تر هم بشم هیچ وقت نمیتونم بگم چرا. این یه خاصیت دنیایی هست که توش هستیم و در نهایت فقط من میتونم موضوع رو بشکافم. این به شنونده بستگی داره که کجا متوقفش بخواد بکنه. در نهایتم هیچ کدوم جواب نیستش.

خیلی مصاحبه جالبیه چون آخرشم مصاحبه کننده جوابشو نمیگیره چون سوالش در واقع اشتباه بوده. و دو سه تا چیز رو درس میده. یکیشون رو که خیلی دوست دارم اینه که یه یادآوریه که علم تجربی هر چقدر هم جلو بره نمیتونه جواب به چرایی قضیه بده. تهش به یه جملات ابسترکت میرسه که بسته به سطح سوال پرسنده براش قانع کننده میشه.
چرا سیب میفته؟
چون رو هواس و چیزی خود به خود تو هوا نمیمونه
چون جرم داره و جاذبه میکشدش پایین
چون جرم زمین فضا و زمان رو جوری خم میکنه اثر منحنی فضا روی هر چیزی (با و بدون جرم) کشیده شدن به سمت مرکز زمینه
ایشالا بعدا جواب های بهتری هم درست میشه
ولی تو هر نقطه از جملات بالا تهش به یه چیز ابسترکت میرسیم. فضا، زمان، جاذبه و....

این یکی  تئوری های نحوه ی کار کردن مغز آدمیزاده دقیقا. رو هر چیزی که نمیشناسه اسم میزاره و اینجوری یه توهوم بوجود میاد که اون چیز رو تو سلطه خودش داره.

کل زبان رو هم اون تئوری میگه که از همین راه بوجود اومده. مثال هاشم زیاده. اینجوریه که مغز سعی میکنه که هرچیزی رو با شبیه ترین چیزی که بهش دیده توصیف کنه یا استعاره بهتره. مثلا نوک سوزن، چون اون جای سوزن اسمی نداشته و نوک سوزن شبیه نوک پرنده نوک تیزه و... مثلا. اگه هم نمیتونه یه کلمه درست میکنه براش. ما چون خیلی خوب موقعی بدنیا اومدیم تکنولوژی زبانمون خیلی پیشرفتس و خیلی کلمه درست نمیکنیم. ولی تو یه جاهایی هنوزم کلمه درست میکنن. همین 100 سال پیش کی میدونست الکترون چیه؟ هنوزم کسی نمیدونه البته ولی خب یه کلمه بهش نسبت دادن و بعد از اون تونستن روش آزمایش کنن و خواصش رو تا حدی بفهمن. در واقع برمیگرده به همون قضیه فیلم arrival که این بود که ما چیزی رو میتونیم بفهمیم که زبونمون قادر به توصیفشه. یعنی اگه نتونیم توصیفش کنیم حتی نمیتونیم راجع بهش فکر کنیم. 

خیلی علم جالب کار میکنه. یه نوع غرور عجیبی لازم داره. اول یه تئوری رو پایه گذاری میکنن. بعد فکر میکنن که درسته! خیلی حرفه ها. یه چیزی که وجود نداشته رو خودشون درست میکنن. بعد خودشون باورش میکنن تا بتونن آزمایش براش طراحی کنن. بعد تستش میکنن. یه حد زیادی از روشن فکری و حقیقت پذیری همراه با غرور نیاز داره. که خیلی وقتا هم راه رو گم میکنن. غروره جلو میزنه. کاری با اون ندارم.


یعنی دقیق نگاه کنیم، همه ی این تئوری هایی که تو مرز های خودشون درست هستن (تا امروز) نتیجه ی یه ایده ای بوده که معلوم نبوده درسته یا نه. 
نمیدونم کجا میخوام برم با این حرفا. یه 3 4 هفته ای بود میخواستم بنویسمش و نمیدونستم سرو تهش چی میشه. ولی خب نوشتمش.

..................
یادتونه بچه که بودید، چجوری اتفاقات اخیر یادتون میومد؟
من حداقل، تجربه شخصی، یادمه بعضی وقتا بهم میگفتن که مثلا چند ماه پیش فلان کارو کردی و یادم نمیومد. بعضی وقتا هم یادم میومد. یادمه بعضی سالا یهو به خودم میومدم میدیدم که چرا خیلی کم خاطره از گذشته یادمه. بقیه هم سن و سالا هم بعضی وقتا تایید میکردن.
این که خیلی وقتا مغزمون رو auto pilot هست و به قولی conscious نه به معنی هوشیار، که میشه مثلا بی هوش نباشیم، منظورم واقعا هوشیاره یعنی میدونیم داریم چی کار میکنیم، خیلی اذیتم میکنه. بعد یه مدت دقت کردن به این نتیجه دارم میرسم که خیلی سخته هوشیار موندن و خیلی سریع آدم اتو پایلوت میشه. این رو میشه از خاطره هایی که یادمون میاد درک کرد. وقتی یه خاطره رو تصور می‌کنیم بعضی وقتا اول شخصه بعضی وقتا سوم شخص، و یه جزییات محدودی از اون یادمونه. بعضیا بیشتر بعضیا کمتر. این بنظرم نتیجه اینه که خیلی کم کانچس بودیم.

آدما همشون مشخصا اگه بخوایم بیولوژیکی نگاه کنیم تقریبا یه چیز از دنیا میبینن ولی تو دنیا های خودشون زندگی میکنن. در واقع یه جمله ای هست که میگه توی projection دنیا تو مغز خودشون زندگی میکنن. چیز درستی هم هست. بالاخره هرچیزی که میبینیم یه سری اطلاعات از چند تا حس محدودی که داریمه که تو مغزمون بازسازی شده. ولی خب فکر کردن بهش آزار دهندس.


اینایی هم که میگم خیلی دقیق ترش رو تو کتاب ریشه های هوشیاری در ذهن دو جایگاهی نوشته حقیقتش. کاری به درست و غلط بودن تئوریش ندارم ولی خیلی زیبا نوشته شده. یعنی خیلی خوب توجیه میکنه و چیزی که از یه تئوری انتظار میره خوب توجیه کردنه. اسم انگلیسیش دقیق یادم نیست ولی فکر کنم origins of consciousness in a bicameral mind یا همچین چیزیه. کتاب خیلی جالبیه. من خیلی کتابای روان شناسی و پزشکی و هرچی اسمشو میشه گذاشت نخوندم ولی این خیلی قابل فهم و جالبه.

در واقع یه چند ماه پیش داشتم میخوندمش و میخواستم بنویسم یه چیزی راجع بهش ولی نمیدونستم چی. ولی تو چند هفته ی اخیر خیلی داشتم رو این قضیه که چقدر از عمرم رو اتوپایلوت هستم فکر میکردم و خودم رو مشاهده میکردم.

ذهن واقعا چیز عجیبیه. ناراحت کننده تر از همه چیز هم اینه که جواب چرایی خیلی سوالامون رو هیچ وقت نمیگیریم. ممکنه یه پدیده فیزیکی باشه ممکنه یه چیزی از خودمون باشه.

وقتی آدم این دیدگاهای مختلف مردم رو قبول میکنه، میبینه بیشتر مردم کره زمین بیشتر وقتا اتو پایلوت هستن و تو اتوپایلوت مغز داره تصمیم گیری درستی میکنه نسبتا. خیلی کم پیش میاد که آدما بدونن یه کاری اشتباهه و انجامش بدن. مثلا کسی هم که هرویین تزریق میکنه به خودش میدونه اشتباهه ولی حس خوب بعدش برایند کار درست رو تو ذهنش ایجاد میکنه. یعنی اگه تو لحظه تصمیم گیری هر کسی روی کره زمین جای اون شخص باشه با ورودی خروجی های مشابه و تجربه های مشابه، 99.99999% شاید همون تصمیم رو میگیرن.
برای همین این هم ناراحت کنندس که آدم ببینه همه ی مردم تقریبا هر کاری میکنن چه به نظر ما بد چه خوب، حق دارن و هر قضاوت بدی کنیم راجع بهشون اشتباهه. هر قضاوتی.

یه ربطی فکر کنم این چیزایی که گفتم به هم دارن. شایدم ندارن! حداقل مغزم یکم خالی شد!


این با هیچ ارتباطی به قضاوت اجتماعی نداره. خوب و بد مشخص هستن و یه کسی اگه خطری برای جامعه ایجاد کنه، قانون اجتماعی حکم میکنه که طبق قوانین باهاش برخورد بشه. به امر به معروف و.... هم ارتباطی نداره چون بحث قضاوت نیست.

اما خب ندونستن این چیزا و خودخواهی زندگی رو خیلی آسون تر میکنه و در نظر داشتنشون، هر چند درست هستن، یه چیز دیگه به چیزایی که ذهن آدم رو درگیر میکنه اضافه میکنه.

این که تئوری نیست که جواب همه چیز رو بده، خیلی ناراحت کنندس. البته اون هم دلیل داره. بخاطر همین نحوه عملکرد مغزه که نمیتونه واقعیت رو هیچ وقت ببینه. فقط با اسم گذاشتن و استعاره کردن کار میکنه. یعنی قسمت ناراحت کننده اینه که تواناییش رو نداریم نه که فعلا نمیتونیم، یعنی کلا نمیتونیم. حتی همین دین و... هم که داریم جواب خاصی نمیده. صرفا یه مسیر رو معرفی میکنه. نقشه کاملی خیلی نمیده. تنها کاری که میشه کرد تحمل کردن این دنیای محدوده تا ببینیم بعدا چی برنامه چیده "خدا". با این چیزایی که گفتم حرف زدن راجع به خدا به منظور توصیف کردنش خنده داره. چون ما یه درخت رو نمیتونیم کامل توصیف کنیم و برای یه چیزی که انتظار داریم مشمولش باشیم، یه کلمه درست کردیم!!


نمیدونم اصلا تا اینجای متن رسیدید یا نه. نمیدونم چقدر تیکه های مختلف به هم ربط داشت و چقدر قابل درک نوشتمش. ولی واقعا نیاز داشتم یه حجم زیادی اطلاعات رو از مخم خارج کنم که راحت تر اتوپایلوت باشم!

  • مهدی