نوشته های من

:)
نوشته های من

نظرات رو بستم که راحت تر بتونم صحبت کنم. اگه نظری، انتقادی، پیشنهادی یا حتی یه صحبت دوستانه :) بود تو بخش تماس با من در خدمتم

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

دم عیدی...

جمعه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۴۶ ب.ظ

سلام

[دارای محتوای ضد حال]

[یعنی بخونید ضد حال میخورید پس نخونید]

دیشب که تو داروخونه بودم یه بنده خدایی حدود 50-60 سال اومد نسخشو داد و شخصی که دارو ها رو تحویل داد گفت 360 تومن میشه طرف گفت 360 تومن؟! گفت آره دیگه 60 تاش میشه 360 تومن. نمیدونم طرف نداشت یا بیمه نداشت یا ... برگشت و داروشو نگرفت. واقعا دوس داشتم اون لحظه رو هیچ وقت نمیدیدم... فکرش رو بکنید شب عیدی یه نفر هم مریض داشته باشه هم این که پول داروشو اونم تو این اردر نداشته باشه واقعا چه شب عیدیه؟ حالا 360 تومن واقعا پولی نیست کسی که بیمار سرطانی یا بیمار خاص داشته باشه یا جراحی بد فرم ... اون هزینه هاشو چی کار میکنه اصن چجوری زندگی میکنه ...

خیلی دنیای مزخرفیه 

دیشب که دیدم که چقد بدن آدم میتونه ضعیف باشه ... . یعنی انقدر ضعیفیم که تغییر میزان گلوکز محلول تو خونمون از 100 میلی گرم بر دسی لیتر به 300 میلی گرم بر دسی لیتر میتونه رسما ما رو بکشه... خیلی دنیای پست و رقت انگیزیه حس میکنم.

تازه دیشب حس کردم چرا نیکولا نظراش رو بسته نگه داشته. ذهن آدم خیلی راحت تره موقع نوشتن وقتی حس کنه کسی راجع بهش قضاوت نمیکنه...

ممنون از نظراتون تو یه سال اخیر :)

خدایا شکرت که منو حداقل با خیلی چیزا امتحان نمیکنی چون میدونم و میدونی تحملشو ندارم...

  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۴۶
  • مهدی

یکم پیچیده میشه

پنجشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۰:۰۹ ب.ظ

سلام 

بعضی وقتا همه چیز پیچیده تر از اونی هست که تصور میکنیم. برای مثال من همیشه وقتی میرفتم خونه مادربزرگم با این که حال نداشت ولی یکم که مسخره بازی و دلقک بازی و خودشیرینی براش میکردم حالش بهتر میشد. امشب هم بعد تماس داییم که مادربزرگم حالش بده گفتم احتمالا فشارش افتاده یا قندش جابجا شده و یا اعصاب نداره که با یکم ازون کارا و یا چیپس سرکه نمکی که جزو معدود چیزاییه که دوس داره حل میشه. ولی خب وقتی رفتم دیدمش معادلاتی که تو ذهنم داشتم نابود شد. حالش خیلی بد تر بود دیروزش داروهاشو جابجا خورده بود و نزاشته بود دیروز و امروز بهش انسولین بزنن و بخاطر دیابتش سوزش موقع ادرار پیدا کرده بود و حسابی وضعش خراب بود. اصلا نمیتونست حرف بزنه تقریبا.

خب نمیدونم به این وضعیت چی میگن دقیقا ...

امیدوارم با زدن انسولینش حالش خوب بشه. یه مقدار ضعف کرده یکم بهش چیز میز بدیم بخوره بعد هم ببریم دکتر احتمالا یه تقویت کننده ای چیزی بزنیم بلکه حالش خوب بشه.

واقعا ناراحتم 

لطفا اگه براتون مقدوره دعا کنید براش

تشکر

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۰۹
  • مهدی

گربم

سه شنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۴، ۱۰:۳۵ ب.ظ


سلام 

روزی روزگاری مادرگربه ای بود که چند تا بچه زایید ولی موقعی که داشت میرفت یکی از بچه هاشو جاگزاشت... از قضا اون بچه گربه تو حیاط خونه قبلی ما جاموند کنار دیوار. یک چشمش هنوز باز نشده بود نتیجتا در حدود یک هفتش بود حداکثر. من و خانواده رفتیم و انباریمون رو خلوت کردیم و براش شیر و ... بردیم. یادمه اون اول حدود 20 سانت بود کلش یعنی تو یه کف دست جا میشد. موقع نهار و ... میوردیمش بالا بهش غذا میدادیم و یکم بازی میکرد و دوباره پایین میبردیمشو همینجوری ماه ها گذشت (انقدری که دمش فقط 20 سانت شده بود) و فکر کنم چون عید میخواستیم یه مسافرت بریم تصمیم گرفتیم به یکی برای یه مدتی واگذارش کنیم. روز چهار شنبه سوری بود البته خبری نبود در طول روز ولی بردمش بیرون به طرف برسونمش ایشون اولین بارش بود که بیرون رو میدید و یهو با دیدن اونهمه ماشین و ... حسابی ترسید و در رفت. دیگه بعدش هیچ خبری ازش نشد

هیچی دیگه امشب سالگرد 7 امین سال گم شدن ایشونه

البته خیلی دردسر داشت ولی کاشکی یه روزی  به جز 4 شنبه سوری در میرفت که حداقل بدونم در امانه! ولی خب ...

یادش گرامی!!!!

  • مهدی

قانون!

سه شنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۴، ۰۳:۴۶ ب.ظ

سلام
طی چند روز اخیر با یه سری قوانین نانوشته روبرو شدم که جالب بود. گفتم بنویسم تا یادم نرفته....

1- تو یه جلسه ای که میخوایم از کسی پروژه بگیریم ، هرچقدر فنی صحبت کنیم اهمیتی نداره ، صرفا باید از خودمون تعریف کنیم و لابلاش یکمی فنی هم بحث کنیم

2- لباس خیلی اهمیت داره گویا. اگه 100% حرفامون هم درست باشه تهش طرف به لباس آدم نگاه میکنه

3- وقتی که میخوایم یه پروژه بگیریم باید یه جوری صحبت کنیم که انگار نمیخوایم بگیریم ! یعنی مثلا کلی کار داریم این رو هم مثلا میزاریم روش و با منت انجام میدیم!!

4- تو مترو وقتی شلوغه نباید کت پوشید!  

5- حتی اگه فقط اسم چیزی رو هم شنیدیم یه جوری باید رفتار کنیم که انگار 100 ساله باهاش آشناییم

6- کارمون رو مفت نفروشیم


  • مهدی

یه پیشنهاد

شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۴، ۰۹:۵۰ ب.ظ

سلام 

به عنوان یه پیشنهاد ، رو پل عابر پیاده ،مخصوصا وقتی کف اش رو ازین سنگریزه ها زدن که شبیه سمباده میمونه ، نزدیک پله ها با گوشیتون دو دستی بازی نکنید. دردش خیلی زیاده.

البته سخت ترین بخش کار اونجاش بود که برای این که ضایع نشه قضیه مجبور شدم خیلی ریلکس و Cool از بغل خانمی که داشت میومد بالا از پله ها رد شم و ازین که گوشیم رو چند متر پایین تر ازش تحویل گرفتم تشکر کنم تو اون وضع سابیده شدن دست و ضربه خوردن آرنج...!

چند وقت بود زندگی یه نواخت شده بود خدا رو شکر یکم آدرنالین وارد زندگی شد...

  • مهدی

حرف زدن

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۰۱ ق.ظ

سلام

خیلی وقتا معلمام میگفتن که حرف زدن خیلی انرژی میگیره و آدم خسته میشه. خب درکش سخت بود ! چون اصولا حرف زدنه دیگه نباید زیاد خسته کننده باشه حس میکردم جزو ساده ترین کارا میتونه باشه. حالا چند وقتیه سر یه موضوع کوچیکی هفته ای دو ساعت میرم یه جایی به 10 نفر درس بدم ، واقعا هر چقد هم سعی میکنم انرژی مصرف نکنم و ... بازم وقتی میرسم خونه حسابی خسته ام و دو ساعت میخوابم.

خیلی واقعا حرف زدن انرژی میگیره!

1- بلند باید حرف بزنی

2- باید هر لحظه از همه فیدبک بگیری و هی اصلاح کنی صحبت رو

3- خود آدم موضوع رو باید بتونه خوب بیان کنه و چیزی اون وسطا گم نشه ، یه جور فیدبک از خود آدمه!

خیلی انرژی بره! 

من همیشه وقتی قند خونم میاد پایین (مثلا صبحونه یا نهار چیزی نخورده باشم) و بعدش برم و یه کاری انجام بدم که انرژی بر باشه یه سردرد عجیبی میگیرم که با خوردن و ... درست نمیشه و فقط باید مسکن بخورم و تحملش کنم. یه 6 ماه بود اینجوری نشده بودم ولی امروز بعد مدت ها بعد 2 ساعت حرف زدن دیگه مخم تعطیل شد...


  • مهدی

این نشونه ی خوبی نیست

جمعه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۴، ۰۱:۰۳ ق.ظ

 این یعنی نتیجه ی معرفی وبلاگ به آشنا ها...


  • مهدی

غرور؟

پنجشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۰۹ ب.ظ

سلام

جالبه چند بار هم اتفاق افتاده ، لحظه ای که فکر میکنم که دیگه خیلی چیز بلدم یه اتفاقی می افته که میفهمم چیز هایی خیلی خیلی ساده هست که میبینم اونا رو هم بلد نیستم چه برسه به چیزای خفن قضیه... :(

غرور چیز جالبیه تا میای مغرور بشی خدا میزنه پس سرت بشینی سر جات

پ.ن. قطع و وصل کردن و کنترل جریان (به صورت خیلی سریع) یک سلف هم میتونه تا اندازه ای جذاب باشه که بشینم بعد مدتی یه چیزی تو وبلاگم بنویسم.

  • مهدی

خودسنجی

دوشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۵۷ ق.ظ

سلام 

چند وقتیه تو دانشگاه یه سری چیزا رو خیلی بررسی میکنن 

مثلا

1-دولت بخاطر یه سری کاراش که در لحظه بررسی کنیم میبینیم بعضا خوب نبوده

2-پیمان شکنی آمریکا و این که کلا زیاد پای حرفش نیست

و یکی هم خودم اضافه کنم که تجاوزات اسراییل و بعضی کشورا مث عربستان و ... 

ما (من و بالاخص دوستان) هم کم پیگیر این مسائل نبودیم چون کنتور که نمینداخ به قولی. 

تا این که اومدیم خودمون یه کاری که به نظر درسته بکنیم؛ موفق به فعالیت های زیر شدیم:

 به خاطر عدم توانایی مدیریت مدیر گروه یه سری اتفاقا افتاد که در ادامه میگم

برای یه کاری مجبور شدیم وسایل یه نفر رو جابجا کنیم شخصی که جابجا میکرد نمیدونم به چه دلیلی به طرف نگفت و خودش به صورت خودجوش وسایلشو برد یه جای دیگه که چند کیلومتری با دانشگاه فاصله داشت

حالا اون شخص هم از اون مسووله در قباله پرداخت یه پولی اجازه گرفته بود که وسایل اونجا بمونه بهیچ وجه قرار نبود جابجا بشه. پس تا همین جا یه عدم مدیریت و یه نقض پیمان خودمون داشتیم :)

وسایل اون شخص به صورت یهم ریخته جمع شده و الان نصفش یه جاست نصفش یه جا دیگه و چند روزی طول میکشه به حالت پایدار خودش برسه

و این جا هم یه تجاوز به حریم افراد داشتیم و یه مردم آزاری

خیلی نگران اون شخص نباشید یه جورایی موضوع رو باهاش حل کردیم که راضی باشه ولی داشتم به این فکر میکردم که حرف زدن خیلی آسونه خیلی آسون تر از اون چیزی که بشه فکر کرد ولی تو عمل که آدم میخواد یه کاری رو انجام بده سخت ترین کار دنیا رعایت اخلاق و این چیزاس با یه خریت ساده یه دو نفر و نصفی آدم دهن یه بنده خداییی آسفالت شد دیگه همین...

بهتره قبل حرف زدن راجع به دولت درباره مدیریت مملکت بیایم ببینیم تو گروه خودمون چرا نمیتونیم مدیریت کنیم

قبل از این که بگیم آمریکا پیمان شکنه ببینیم چرا یه عهد به این سادگی رو نتونستیم نگه داریم

قبل این که به عربستان و اسراییل بگیم چرا متجاوزی ببینیم که چرا حتی حریم یک نفر رو نمیتونیم حفظ کنیم چه برسه به یه منطقه و کشور 

چند ساعته دارم فکر میکنم 11 تا 12 که موضوع رو فهمیدم کاملا عصبی بودم و اصلا نمیتونستم بفهمم چی شد از 12 تا الان که 1 باشه هم فقط به همین فکر میکردم ... خیلی عجیبه خیلی

  • مهدی