نوشته های من

:)
نوشته های من

Do you dream about being interlinked?

interlinked

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۱۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۹ ثبت شده است

زندگی

شنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۹، ۰۴:۲۵ ق.ظ

سلام

 

در آستانه تحویل سال جدید، ضمن اینکه تبریک میگم به همه ی عزیزانی که لطف میکنن و میان سر میزنن، 

میخواستم بگم خوشحالم که هستید و ممنونم که میاید‌. امیدوارم سال جدید همتون خیلی خوب باشه و تو این سال جدید زندگیتون فقط بره بالا و بالاتر. 

 

زندگی واقعا بی رحمه و هرچی که بهمون داده رو میگیره. هرچقدرم که حس کنیم بچه زرنگیم و حواسمون هست دقیقا هر چیزی رو که داده پس میگیره. حالا که اینجوریه بیاید با زندگی همون جوری که حال میکنه بازی کنیم.

روابطمون رو انقدر عمیق کنیم و به هم نزدیک بشیم که وقتی خواست پس بگیرتش عمق فاجعه و غم تراژدی به قدری باشه که قلبمون له بشه. هر چی باشه میگذره. تحمل کردن همدیگه، شناختن جایگاهمون در گروه دوستان، خود خواهی نکردن و محبت بی قید و شرط و احساسات واقعی و سرکوب نکردن احساسات چیزایی هست که روابط دوستی رو عمیق تر میکنه. ممکنه از دست هم ناراحت بشیم و حتی به هم آسیب بزنیم ولی مهم اینه که این روش زندگیه.

با هم بودن و همدیگه رو تحمل کردن آدما رو بزرگتر میکنه و به فکرمون تکامل میده. 

به هیچ چیزی نباید دل بسته باشیم. همین دلبستگیه که جلوی جلو رفتن رو میگیره و رها کردن دل بستگی درد داره. ولی روش زندگی همینه.

 

زندگی تراژدی بی رحم پروردگارمونه و همه چیز در نهایت به سمت تاریکی و تموم شدن میره. بیاید با عشق روابطمون عمق فاجعه رو بیشتر کنیم. 

چون زیبایی زندگی به گریه از دست دادن چیزایی هست که بدست اوردیم و براشون زندگی و تلاش کردیم و وقت گذاشتیم.

 

۱۴۰۰ تون مبارک. بازی شروع شده.

  • مهسایه

سوییچ غمگین

پنجشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۰:۰۵ ب.ظ

سلام

 

داشتم رو یه مدار کار میکردم تو شرکت که دو تا سوییچ داشت که یکیشون Hardswitching بود یکیشون Softswitching. 

کلا دما تو هارد بیشتر میشه تا تو سافت. ولی نکته ای که میخواستم راجع بهش بنویسم این بود که پیچی که رو سوییچ گرم تر بود، تو دوربین حرارتی شبیه :( شده بود و خیلی خنده دار بود. گفتم براتون بزارم.

 

 

  • مهسایه

سال ۱۴۰۰ _۲

چهارشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۹، ۰۴:۴۱ ق.ظ

سلام خدا

چی بخوام ازت برای سال ۱۴۰۰؟

اول از همه این که خودت که بهتر از هر کسی میدونی و من کی باشم که بخوام چیزی. 

ولی ازون جایی که منو آفریدی میدونم فرصتش رو داری به غر زدنام گوش بدی و چیزای کوچیکی که میخوام رو گوش کنی.

خدایا میدونی کوچیک تر از اونی هستم که بخوام صلاح خودم و بقیه رو بدونم.

خدایا خودت میبینی نفهمی منو. خودت میبینی مغز کوچیکمو. خودت میبینی فکر محدودم رو. 

خدایا میبینم فهمت رو. میبینم عظمت مغزتو که حتی تو ذهنم نمیتونه بگنجه. خودم میفهمم که نمیفهمم.

خدایا ازت میخوام این سال ۱۴۰۰ رو طوری کنی که سختی های این دو سال اخیر که کل سیاره رو درگیر کرده بود رو بتونیم تو جهتی استفاده کنیم که عذابی که خودمون برای خودمون درست کردیم کمتر بشه‌.

خدایا ازت میخوام بهمون نشون بدی چجوری باشیم بدون این که لازم باشه خودمون رو سرگرم چیزی بکنیم که افسردگیمون رو بپوشونیم.

خدایا ازت میخوام کمک کنی کم کم از بند اسارتی که بشریت برای خودش درست کرده نجاتمون بدی. خودمون برای خودمون درست کردیم.

خدایا میخوام یکم فهممون رو بیشتر کنی و درسای زندگی رو به خوردمون بدی و کمک کتی بفهمیمشون چون واقعا این دنیا نامیزونه و هممون مقصریم‌. نمیفهمیم مشکلمون چیه.

خدایا کمک کن ذهنمون و روحمون آزاد بشه.

امیدوارم ۱۴۰۰ سال خوبی برای همه باشه.

  • مهسایه

تولدش مبارک

سه شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۳۰ ق.ظ

سلام

 

امسالم مثل تقریبا همیشه یادم رفت 20 اسفند تولد وبلاگم رو بهش تبریک بگم... تولد 6 سالگیت مبارک باشه.

کی فکرش رو میکرد بعد چند تا وبلاگ که روی هم رفته 2 ماه عمر کردن یه وبلاگ داشته باشم که 6 سالگیش رو جشن بگیرم.

 

گوش شنوا برای حرفای مهندس برقی،

برای درسای زندگیم،

برای مشکلات فلسفیم،

و نظرای شخصیم

 

و پرتالی برای شناختن طرز فکر نسل جدید اهل قلم. 

 

بنظرم وبلاگ داشتن یکی از بزرگترین دارایی های یه آدم تو این دوره زمونه میتونه باشه. 

اثری که اجدادمون رو یه تخته سنگ میزاشتن یا رو دیواره غار میزاشتن و الان خیلی مطالعه اش مفیده دقیقا معادل وبلاگ امروزه که صد سال دیگه ارزشمند تر میشه.

  • مهسایه

لذت های مادی

يكشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۹، ۰۶:۵۰ ق.ظ

سلام

یکی از لذت بخش ترین کارای این دنیا برام خوابیدن رو تختی هست که ملافه و پتوش رو تازه شستم.

بعد ازون هم دیدن سینک ظرفشویی تمیز شده با وایتکسه.

 

  • مهسایه

سابیدن روح

چهارشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۹، ۰۹:۱۸ ب.ظ

سلام

 

یه موقع هایی هست که میخوام صفحه مدیریت بلاگ رو باز کنم و دستام رو همینجوری بزنم رو کیبورد تیحشستگشیسکتههتکیصکتهخهتکضبثصتهحگضثبتخرشیتخحگگشیرنگئشزنمزشسنئن/مد

و فقط خالی کنم یه چیزی رو که نمیدونمم چیه. بعضی حسا هست که اصلا نمیشه توصیفشون کرد و یه مخلوطی از عشق و تنفر و امید و نا امیدی و گیج بودن تو گذر زمان هست که وقتی بهش آگاه میشم، به این که هیچ چیزی رو تصمیم نمیگیرم و زندگی هر جوری بخواد برام جلو میره آگاه تر میشم و دوست دارم یه جوری این سابیدنم به دیواره هایی که دور و برم چیدن و دارم توشون به سمت آینده مالیده میشم رو به کلمه تبدیل کنم.

بعضی روزا انگار چند ساعتی به یه زمین باز میرسم که دیواری نداره سابیدگیش کمتره بعضی روزا هم انگار از قصد دیوار ها تنگ میشن و فشار بیشتر میشه که juice وجود آدم در بیاد. 

و این juice هه خودش برای خودش فقط یه حسه و این که آدم شانس بیاره بتونه به کلمه تبدیلش کنه تابع خیلی چیزاست. 

خیلی وقتا نمیشه و اون حس چیزی بیشتر از نیسمگشنگشیستکگسشیتنگتیسشنگمتنیشسمت ن نیست. منظم نیست. 

 

و خیلی وقتا برام سوال میشه این لولیدگی های حروف الفبا چرا انقدر عجیبن و چی شده که اینا برای ما معنی دارن. چیه این حروف انقدر خاصه که میتونه اون حس رو به معنای قابل انتقال تبدیل کنه. ل رو ببینید چقدر جالبه. م هم خیلی جالبه. منحنی هستن و تو ذهن ما صدا تولید میکنن. اسم دارن برای خودشون. شاید اینا ما رو ساختن. شاید اینا وجود داشتن. شاید اون عدمی که ما ازش خلق شدیم از معنای خالص و یکنواخت بوده و این شکافی که توش ایجاد شده و بیگ بنگ رو بوجود اورده و ساختار های کریستالی منظم معنی دار مثل مغز ما رو درست کرده. شاید شکل اصلی زبان شبیه این لولیدگی های مغزه. شاید مغز ماشین دریافت زبانه و شبیه ترین چیز سه بعدی به ساختار ابعاد بالاتر زبان مغزه. و برای همین متوجهش نمیتونیم بشیم. 

شاید اول کلمه آدم بوده و بعد ساختار آدم در طول 13.8 میلیارد سال سعی کرده به معنای این کلمه نزدیک بشه. 

یه نفر میگفت 

Time is the Theater of God's becoming

یعنی این زمانی که تجربه میکنیم عرصه ی ظهور خداست. همه چیز به سمت کامل شدن و پیچیده شدن و تو هم رفتن میره. به سمت لولیدن و شبیه تر شدن به ساختار خالص زبان. به سمت فهم بیشتر اجزا از همدیگه. به سمت ارتباطات بالاتر و یگانگی. و کم کم به سمت ظهور خود خدا داریم میریم. به سمت آدم هایی که در قالب بدن انسان، خدایی ترین صفات و پر معنا ترین ارتباطات رو دارن.

 

شما رو به این نمایش از Night Wish دعوت میکنم به اسم The Greatest Show on Earth

برداشت خودشون رو از این نمایش بزرگ تا ایتجایی که اومدیم رو قالب موسیقی تونستن حس کنن و برای ما بیان کنن. این اون شکلی هست که خدا ماها رو میبینه. خدا داره نمایش اقتدار ظهور خودش رو کارگردانی میکنه و همه ی این آدم ها پیامبر ها و منجی ها و بشارت دهنده هایی هستن که دارن به هم عصری های خودشون میگن که یه چیز خیلی بزرگتر و غیر قابل فهم داره به سمتمون میاد که ماها مثل دونه های شن هستیم که میخواستن ظهور آدم ها رو درک کنن. نمیتونن درک کنن و در مسیر درست کردن اون آدم ها بودن. تمام مدت تمام ساییدگی های سنگ ها، تمام انحلال کانی ها و بقیه واکنش های شیمیایی و فیزیکی صحنه ی ظهور ما آدم ها تو این سیاره بوده و ماها هم بخوایم یا نخوایم داریم برای ظهور یه موجودات بالاتر از خودمون صحنه سازی میکنیم. هر کاری هم بکنیم در همون جهته. 

 

 

  • مهسایه

احساس درونی

سه شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۹، ۰۸:۰۱ ب.ظ

سلام

 

قدیما فکر میکردم که مثلا یه سری آدم هستن که بد هستن، کارایی که من ازشون بدم میومد رو میدیدم که ازشون سر میزنه و فکر میکردم که اونا آدمای بدی هستن چون من از کاراشون بدم میاد. 

 

انگار که اونا هم همین حس رو از درون خودشون میکنن و دارن به حس قلبی خودشون که بهشون میگه این کار بده مخالفت میکنن و این کار رو انجام میدن. یعنی از قصد مثلا گناه میکنن.

 

الان که به زندگی واقعی نزدیک شدم و خودم رو آدم آلوده ای میدونم به این نتیجه رسیدم که هیچ کسی احساس نمیکنه کار اشتباهی انجام میده. هر کسی تو هر لحظه ای اگه کاری انجام میده دلیلش اینه که این شخصیتش تو اون لحظه اون کار با اون کیفیت ازش بر میاد و دلش هم میخواد که انجامش میده. این تو 99% چیزا صادقه مگر این که خود شخص آگاهانه خودش رو محدود کنه یا بخاطر قانون هایی که بهش تحمیل شده یه کاری رو انجام بده و دلش نخواد.

 

و حالا از این موضوع میشه چند تا چیز رو برداشت کرد.

 

1- از دست کسی ناراحت شدن بخاطر این که کاری رو انجام داده یا کاری رو با کیفیت بدی انجام داده هیچ معنی ای نداره چون ماها نمیدونیم هر کسی تو چه مرحله ای از تکامل شخصیتش هست و چه گذشته ای داشته تو زندگیش. ممکنه این آدم بزرگتر یا کوچیک تر از ما هم باشه و در هر حال نمیتونیم قضاوتش کنیم. خیلی وقتا حتی همین که یه نفر یه کاری رو داره با کیفیت کمی انجام میده برای ماها درس میشه که اینجوری انجامش ندیم.

اگه یه نفر داره با کیفیت کمی از خدا میگه حداقلش بهتر از هیچی نگفتنه. گفتمان ایجاد میشه تا جایی که ذهن ها باز باشه و هر کسی تو ذهن خودش هم نظر برای خودش داشته باشه.

یا مثلا یه نفر که داره جوک میگه ولی خنده دار نیست داره تلاشش رو میکنه و بهتر از هیچ کاری نکردنه در صورتی که یاد بگیره.

یا کسی که غذا درست کرده و خوب نشده اگه از این اتفاق یاد بگیره خیلی هم خوبه. چون ممکن بود همین هم نباشه و این که تو آینده یکم شخصیتش بیشتر یاد میگیره تا بهتر غذا درست کنه.

یا چیزای دیگه...

 

کلا یه تلاشی کردن بهتر از نشستن یه جا و بقیه رو قضاوت کردنه. تو هر صحنه ای هر اتفاقی که بیفته بهترین اتفاقیه که میتونسته بیفته. اگه چیزی برای گفتن نداریم ولی میتونیم به رفتار بقیه دقت کنیم یعنی شاید این جمع کلاس درس برای شخصیت ماست که از آدمای دیگه یادبگیریم و وقتی شخصیتمون قوام کافی رو پیدا کرد نقش به ما داده بشه تا بدرخشیم.

 

یاد گرفتن هم پروسه بسیار طولانی ایه.

 

2- ماها هر کاری ازمون بر میاد که انجام بدیم. ماها چیز خاصی نیستیم که محدود باشیم. یه مشت جاندار باهوش هستیم که برای خودمون لباس درست کردیم و با همدیگه ارتباط برقرار میتونیم کنیم. هر کاری از دستمون برمیاد. تو سمت روشن و تاریک. هر انسانی هر کاری کنه زیبایی و قدرت خدا رو داره نشون میده حتی اگه به نظرمون بد بیاد. چون خدا میخواسته که اون اتفاق افتاده. هر چقدر هم کار تاریکی باشه. این که یه چیزایی برای ما زننده هست یعنی این که فکر میکنیم خودمون از اون چیزا مبرا هستیم و ربطی به ما نداره. ولی آدم که یکم جلو بره تو شناخت خودش میبینه چیزایی که برای آدم ناراحت کننده (uncomfortable نه upsetting) هستن همون نقطه هایی هستن که معادله طبیعت میتونه جواب های بسیار زیادی توشون داشته باشه.

موضوعاتی که از توشون میشه صحنه خلق کرد و توشون میشه فکر کرد خیلی بعضی وقتا برای ذهنی که تازه و جوون هست اذیت کننده هستن.

مثلا کاری که هیتلر کرد یکی از بزرگترین نمایش های قدرت و تکبر خدا بود. این آدم تونست این جلوه از خدا رو برامون نشون بده. و خدا همین شکلی هم هست تو شرایطی که لازم باشه. و بینهایت صفت دیگه هم داره. هر کدوم از ماها یه قسمتی از اون رو میتونیم نشون بدیم و اگه هر کسی به اون حداکثری که میتونه شکوفا بشه برسه خیلی خیلی اینجا جای عجیب غریبی میشه.

 

مطمئن هم هستم چیزایی مثل کاری که هیتلر کرد دیگه بسه و هر چیزی یه بار تجربه بشه کافیه. برای همین نباید بترسیم از بزرگ شدن آدم ها. اگه اجازه بدیم، طبیعت خودش قطب های مثبت و منفی رو بالانس میکنه. نمونش تو جنسیت آدما.

  • مهسایه

انقراض

يكشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۰۲ ب.ظ

سلام

از ۱۷ خیلی خوشم میاد.

۱۷ اسفندتون مبارک باشه.

  • موافقین ۸ مخالفین ۰
  • ۱۷ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۰۲
  • مهسایه

شیدا شدن

جمعه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۹، ۰۷:۴۳ ب.ظ

 

سلام

 

آهنگ شهرام ناظری که اسمش شیدا شدم هست رو هیچ وقت دوست نداشتم. اخیرا که یکم بیشتر بهش دقت کردم و گوشم رو هم به موسیقی سنتی عادت دادم و به تکنیک هایی که توش استفاده میشه بیشتر توجه کردم خیلی برام جذاب تر شده.

داره از موضوعی به اسم شیدایی صحبت میکنه. 

که اصولا باید یه جوری تجربه بشه که بشه درکش کرد. دیوانگی، جنون، رد دادن، اپیزود های اسکیتزوفرنیایی داشتن، همشون شیدایی هست. جاییه که بنظرم پرنده ها اونجان کلا. جاییه که طرف فکر نمیکنه خیلی. انگار یه فضا و فازی میاد و پرنده شروع میکنه چه چه زدن و چند ثانیه بعد یه کار دیگه میکنه. انگار خودی نداره. خودش نیست. داره یه جوری مثل یه ماشین رفتار میکنه. ما آدما بخاطر این اختیاری که داریم و از فکر کردنمون میاد معمولا خیلی با شیدایی فاصله داریم.

یعنی بالا پایین میکنیم، سبک سنگین میکنیم، بررسی میکنیم. اتوماتیک نیستیم و یه چیز بالاتر که دنیای اطرافمون هست رو زنده نمیبینیم. خودمون رو دارای اختیار میبینیم.

حالا اگه با مصرف دارویی یا هر روش دیگه ای اگه شیدایی تجربه بشه، یه حالت آزار دهنده تجربه میشه که انگار با دیوانگی دنیای اطراف یا شیدایی گیتی که داره برای خودش یه کاری میکنه یکی میشیم. یا یکی بودنمون با این madness رو متوجه میشیم. آدم خیلی هم نباید به این موضوع آگاه باشه چون از زندگی میفته. 

 

پیدا شدم پیدا شدم
پیدای ناپیدا شدم

 

بنظرم داره متوجه میشه. داره متوجه میشه که یه چیز ناپیدایی هست که خودش رو جزوی از اون میبینه. یه چیزی که همیشه هست ولی دیده نمیشه. هم حضور اون رو درک میکنه هم حضور خودش رو در مقابل اون درک میکنه. بودن رو بیشتر تجربه میکنه.


شیدا شیدا شیدا شدم
شیدا شدم شیدا شدم

 

شیدا داره میشه. این که شیدا شدن چی هست رو نمیشه به زبون اورد ولی کسی که تجربه اش کنه همون لحظه میفهمه که این حالت نرمال نیست و دیوانگی و بی نظمی چیزی نیست که تو واقعیت باهاش سر و کله بزنه. که درک این دنیا، که ساختار بسیار نازک منظمی هست، مثل یک قطاع نازک، از بی نظمی و آشوب فکر آفریننده تو این حالت ممکنه.

 

من او بدم من او شدم

 

متوجه داره میشه که اون با آفریننده یکی هست. با گیتی یکی هست و الان که داره این اپیزود شیدایی رو تجربه میکنه همون آفریننده میشه. متوجه میشه که آفریننده هست. متوجه میشه که هر کدوم از ما واقعا خدا هستیم ولی گفتن و درک کردنش خیلی فرق داره.


با او بدم بی او شدم

 

متوجه میشه که همیشه تو این دنیا نبوده، یه زمانی جزوی از این بی نظمی و آگاهی و عظمت دیوانگی بوده ولی الان مدتیه که گرفتار تجربه ی زمانه که خودش رو کامل تر کنه. آفریدگار با آفرینش ما داره خودش رو کامل تر میکنه. داره بی معنی بودن عدم رو میشکافه و یه دنیا درست میکنه و معنی میکشه ازش بیرون. با این کار خالق بودن خودش رو ارضا میکنه و قوی تر میشه. و همیشه در حال انجام این کار هست. براش زمان معنی نداره.


در عشق او چون او شدم

 

حالا که عشق به شناخت آفریدگار اونو شیدا کرده، این نزدیکی باعث شبیه شدنش به این مجنون هنرمند شده. دقت کنید که طرز خوندن این شعر یکم عجیبه و شاید با رفتار های عادی ای که از یه آدم میبینیم فرق داره. چون شبیه آفریدگار شدن اونقدرم ملایم و مهربون نیست که شبیه یه پیرمرد ریش سفید بشیم. نکته اینه که شبیه شدن بهش یعنی غیر قابل پیشبینی تر بشیم و رفتار های خاص تر ازمون سر بزنه. فکرای جدید الزاما تحملشون راحت نیست.

 

 

همیشه باید دقت کنیم که هیچ دلیلی نداره هیچ چیزی اتفاق بیفته. هر چیزی که داره اتفاق میفته کاملا میتونست جور دیگه ای اتفاق بیفته. این کسی که اینجا رو آفریده با یک جنون خاصی داره جزییات این آفرینش رو جلو میبره و منظم جلو میبره که حجم این کاری که برای جلو رفتن ذره ذره ی آفرینش میشه رو اگه در نظر بگیریم واقعا مغز آدم توانایی گنجایشش رو نداره که از کوچک ترین مقیاس تا بزرگترین مقایس داره همه چیز درست جلو میره. و کاملا میتونست هر جور دیگه ای باشه. بار الکترون یکم اگه اینور اونور تر بود دنیا کاملا شکلش عوض میشد. اگه سیستم ذرات بنیادی یه جور دیگه بود همه چیز عوض میشد. هر کدوم از ثابت های فیزیک میتونستن هر عددی داشته باشن و قوانین فیزیک میتونه هر شکل دیگه ای که برای ما غیر قابل تصوره داشته باشه. این که الان اینجاییم هیچ دلیلی نداره و هیچ دلیلی نداره که یک ثانیه بعد هم بتونیم پیش بینی کنیم. ولی یه نفر نشسته و داره با دقت این سیستم رو جلو میبره و بهش فکر میکنه و از چشمای ما این خلقت رو نظاره میکنه. حجم فکری که لازمه برای جلو بردن کارای این خلقت بینهایت زیاده. 

 

مهم ترین مساله بنظرم اینه که پشت اتفاقات معنی هست. حالا خود معنی معنیش چیه رو هر کسی باید با توجه به اتفاقات روزانه اش مثل اثر کارما و سمبولیسمی که تو داستان زندگی هست متوجه بشه و خیلی هم سخت هست فهمیدنش. ولی هرچیزی که هست معنی داره همه ی اتفاقات و همه چیز به سمت درست بودن میره اگه بتونیم و اجازه اش رو بدیم و متوجهش بشیم. 

 

کیمیاگری که ما رو تو دستش درست کرده و داره با توجه به ما، مارو کامل تر میکنه و روحمون رو جلا میده خیلی موجود فوق العاده عجیبیه و تنها چیزی که ازمون میخواد اینه که پیش بینی نکنیم و همین جوری که هست و رفتار میکنه بپذیریمش چون پشت کاراش حکمت هست. همین که بهمون توجه کرده و هستیم خیلی ارزشمنده و باید قدر دان باشیم و سرمون رو جلوش پایین بگیریم چون شوخی هایی که میخواد بهمون درس زندگی بده تلخ هستن و خشم و غضبش رو هم نمیخوایم ببینیم. باید درکش کنیم. نباید بفهمیمش. بودن تو وضعیت شیدایی قابل تحمل برای ماها نیست. باید درکش کنیم و بزاریم جوری که میخواد باهامون بازی کنه. ماها اسباب بازی هستیم براش و بهتره اسباب بازی هایی باشیم که دوست داره. 

  • مهسایه

افسانه

دوشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۹، ۰۷:۳۱ ب.ظ

سلام

 

سر کنکور این آهنگ محمد اصفهانی که بخشی از این شعر مولانا هست تو سرم داشت پلی میشد و نمیزاشت تمرکز کنم! اسم آهنگ افسانه است.

گفتم با شما هم به اشتراک بزارمش.

فکر میکنم راجع به این باشه که ماها هممون میدونیم که

خیلی وقتا احساساتمون رو پشت نقش هامون قایم میکنیم،

پشت کلمه هایی که استفاده میکنیم، ندونستن خودمون رو پنهون میکنیم،

پشت تکبرمون، کوچیک بودنمون رو فکر میکنیم که میتونیم قایم کنیم،

پشت سرزنش بقیه، نقص های وجود خودمون رو سعی میکنیم فراموش کنیم،

و صد تا ازین جمله هایی که فکر کنم یه آرایه ادبی ای داشتن و بنظر جالب میاد این تضاد توشون ولی بیشتر ازین بنظرم زیاده گوییه.

 

فکر میکنم موضوع این شعر گذاشتن این حیلت به کنار هست.

اینه که تو دل ماجرا بریم. هرچیزی که سخته امتحانش برامون رو تست کنیم و گستره ی محدوده راحتی خودمون رو بیشتر کنیم. 

 

از چیزایی که خودمون رو باهاش تعریف کردیم آزاد بشیم. بالانس زندگی رو پیدا کنیم. بالانس زندگی هر کسی رو خودش باید پیدا کنه. فقط خودش میتونه پیدا کنه چون ماها تنهاییم. فقط خودمون هستیم.

 

انقدر فکر نکنیم میدونیم چه خبره. خود خدا رو انقدر ساده لوح و کوته فکر فرض نکنیم که این همه خلقت کرده که یه چیز پوچی پشتش باشه که ماها بتونیم با 4 تا قانون حل و فصلش کنیم. 

 

بالاخره جمله جان شدن یه چیزی بوده که این مولانای عزیز کلی مسیر رفته تا لایق جانان بشه دیگه. باید بریم

گر سوی مستان میرویم خودمون فکر نکنیم خیلی چیز خاصی هستیم و باید خودمون باشیم یکم هم مستانه باشیم تا چیزای جدید از بقیه یاد بگیریم. گوشمون رو باز کنیم و خودمون رو آزاد کنیم. هر کسی کلی چیز برای یاد دادن بهمون تو فقط رفتارش داره.

تهشم چیزی دستمون رسید، فانی بشیم و افسانه بشیم. دوباره مغرور نشیم که از همون قبل هم بدتر بشیم. جانمون در هوا بشه. آزاد بشه نه دوباره یه قفس بزرگتر اینتلکچوآلی بزنیم به صورتمون که دوباره خودمون رو زندانی کنیم.

 

شعر جالبیه. آهنگ جالبیه.

 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

 

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

 

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

 

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

 

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

 

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

 

تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی

چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

 

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد

ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

 

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

 

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را

کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

 

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را

دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

 

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

 

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی

تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

 

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها

هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

 

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی

یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

 

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر

نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

 

  • مهسایه