نوشته های من

:)
نوشته های من

Do you dream about being interlinked?

interlinked

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

 

ازین زیر میتونید استفاده کنید پیام بدید.

 

:)

 

----

آدمای زیادی اینجا میان ولی تعداد زیادیشون پیام نمیدن ! شما که ازونا نیستید نه؟ :)

 

------

YouTube: Mahdi TR
Telegram: @Mr639s

نظرات (۴۰)

سلام
آقا تازه وبلاگت رو پیدا کردم خیلی خوب و جالبه
حتما ادامه بده

موفق باشی
پاسخ:
سلام :) مرسی ! خوشحالم که خوشتون اومده
سلام مهدی ... (پسوندی که با حرف گ شروع میشه :-) )


وبلاگتو میخونما، فک نکنی پیگیر نیستم :-)
پاسخ:
سلام!!! 
هه مرسی اینورا میای جمال.... (همون پسوند)!
به اون مهدی گفتم کنکورتو تبریک بگه و احتمال زیاد یادش رفته میدونم. 
تو هیچ پیام رسانی که من دارمم نیستی
  • رضا `پسر از جنس پدر`
  • آقا مهدی رفتی خارج دیدم تنهایی اومدم بهت عید فطر تبریک  بگم نماز روزهات قبول باشه 🌸
    پاسخ:
    مرسی آقا رضا لطف داری همه تنهاییم ! اولش تنهاییم آخرشم تنهاییم وسطاشم حس میکنیم تنها نیستیم :)
    نماز روزه های شمام قبول باشه و عیدتون مبارک و دمتونم گرم که فکر ما بودی
    سلام آقا مهدی!
    من قبلا هم مزاحمتون شده بودم.یه سوال داشتم.اونجایی که شما هستین کار بچه های مهندسی چیه غالبا؟منظورم تحقیقاتشونه.

    مرسی
    موفق باشید
    پاسخ:
    سلام مراحمید!!
    معمولا بچه ها Research Assistant هستن در واقع دستیار یه استاد هستن و هر کاری استاده بگه باید انجام بدن. هم مستر ها هم دکتری ها.
    توی آزمایشگاه ها کار میکنن
    سلام
    سال نو مبارک:)
    امیدوارم امسال خوشبخت تر و موفق تر باشید.
    پاسخ:
    سلام
    مرسی!
    سال نو شما هم مبارک باشه! سال خوبی داشته باشید!! 
    سلام
    وقت بخیر.موفق باشید
    پاسخ:
    سلام! مرسی همچنین!! 

    سلام.من نیاز به یک ای سی IR1150S دارم.اما متاسفانه انگار این ای سی نیست.شما میتونید در این زمینه منو راهنمایی کنید .... در رابطه با تهیه این ای سی یا مشابه اون ؟؟؟

    با تشکر

    پاسخ:
    سلام
    یعنی بردتون حاضره و این آی سی رو میخواید؟ 
    یا کلا فقط PFC میخواید بسازید و این رو پیدا کردید؟ اگه اینه که آی سی های دیگه بهتر از این آی سی هم احتمالا باشه که تو بازار هست. 
    اگه فقط این آیسی کارتون رو راه میندازه، به جوان یا جاهای دیگه باید سفارش بدید یا خودتون از چین خریداری کنید.

    سلام.من برای یک برد این ای سی رو میخوام.یدونه و بشدت نیاز دارم.

    جایی نیست که این ای سی رو داشته باشه من تهیه کنم که دیگه نیاز به سفارش خرید از خارج نباشه ؟؟

    ممنون میشم من رو راهنمایی کنید

    با تشکر

     

    پاسخ:
    Partjoo
    سرچ کردین؟ تمام فروشگاه رو میاره

    سلام. وقتتون بخیر :)

    چند وقت پیش راجع به مسئله ای با دوستی بحث میکردم و از یکی از پست های شما متنی رو کپی کردم و  براش فرستادم.

    و چون خیلی خوشش اومد اصلن اشاره ای نکردم که از وبلاگ شما برداشتم. 

    و عذاب وجدان خیلی داره خفم میکنه! لطفن من رو ببخشید! 

    :))

    پاسخ:
    سلام :))
    نه بابا این چه حرفیه. خوشحالم مطلبی بوده که بدرد خورده

    چرا اتفاقا من فعلا از همونام -_-

    پاسخ:
    ؟؟؟ کدوما؟؟ یادم نمیاد! :)

    در رابطه با متنی که نوشتید توی تماس بامن امروز اتفاقی دیدم

     آدمای زیادی اینجا میان ولی تعداد زیادیشون پیام نمیدن ! شما که ازونا نیستید نه؟ :)

    mostfet.blog.ir

     

    پاسخ:
    آها :)) اینو اصلا یادم نبود نوشتم :))) مرسی مرسی. چن سال پیش نوشتمش :)

    ممنووونم ممنووونم =) وقتی دوباره دیدین و مطمئن شدین، به منم بگین که خودمم مطمئن بشم، چون خیلی وقت پیش بود و شک کردم الان یه مقداری. دیگه اگه شما تاییدش کنین یعنی قطعا درست بوده =)

    پاسخ:
    :)) قربون تو!
  • یک ادم تنها
  • مهدی ام دیگه :) 

     

    منظورم اینه که متفکری، چیزی هستی!

    چی کار میکنی

    امشب چِت زدم

    پاسخ:
    ممنونم ازت! من سر کارم الان. منم باید شب برم چت کنم اگه بشه :) 

    سلام هم.سایه یِ قدیمیِ تازه مکشوف : )

    یک جور بیماری باید باشه که بگردی و خونه های قدیمی پیدا کنی که هنوز زندگی توشون جریان داره و شروع کنی به زیر و رو کردن همه ی اتاقاو گوشه کنارا (بجز دو تا صندوق قفل دار و یک سری قاب عکس هایی که انگارشکستن و تصویرشون دیده نمیشن :/ ) و یکجور با دقت که انگار بخواهی شجره نامه اش رو بنویسی از اول اولش شروع کنی و به ترتیبِ نسلِ پُست ها جلو بیای تا برسی به دومین زادروز فرزندِ مجازیِ هم.سایه .

    هرچند الان باید خیلی بزرگ و رشید (اگر دختر باشه رعنا! ) شده باشه اما من می خوام تولد دوسالگیش رو تبریک بگم.

    تولدت مبارک (کیک و شمع و گل و پروانه و کادو :) )

     الان که سالیانی از اون پست میگذره اما گفتم شاید هنوز برای هدیه ای ناقابل دیر نباشه : ) اما توی کامنت این قابلیت مقدور نیست! : (

    و خب آدرس ایمیل هم که نیست، من هم که از اهالی یوتیوب نیستم و مدت هاست از تلگرام کوچ کردم، هیچی دیگه کادو تولد تا اطلاع ثانوی در گمرک خاک می خورد : |

     برم که بچه منم رو گازه سر نره یوقت.

     تا بعد هم.سایه موآظب خودت و فرزندِ دوست داشتنی ات باش.

     

    پاسخ:
    سلام هم.سایه جان! چطوری!
    مرسی که انقدر وقت گذاشتی. جالبه خودمم دیروز نشستم از اول شروع کردم وبلاگو خوندن ببینم چیا نوشتم و جالبه که یه نفر دیگه هم وقت گذاشته باشه. و مرسی که تا اون همه پست رو همراهی کردی! ممنونم ازت! بلاگ خودت کو پ؟

    سلام هم.سایه یادم اومد می تونم لینکش بزارم : )

    یه چیزی هست تو صدا که انگار به کل موسیقی عطر می پاشه. یه عطر آشنا. بعد از سال ها هنوز اسمشو نمی دونم چی بزارم شاید مثلا اسمش رو اسم صداش رو بشه گفت "خونه ی پدری"

    https://dls.music-fa.com/tagdl/downloads/Mohammad%20Noori%20-%20Nazanine%20Maryam%20(320).mp3

     

    پ.ن:

    ۱. (توصیه)با چشم بسته و تهِ تهِ صدا بدون هندزفری یا هدفون و این ها بشنوید.

    ۲.اگر هم باب طبع نبود قابل درکه : )

    پاسخ:
    سلااام
    بسیار ممنونم هم.سایه جان! مگه میشه کسی محمد نوری دوست نداشته باشه! الان گوش میدم با هدفون!

    سلام هم.سایه

    جان.ت بی بلا

    بعدازظهر رو به عصرتم بخیر

    بعد از ۴۸ساعتی ک منهای خواب و غذا و غیره وذلک بیشترشو زل زده باشی به صفحه گوشی برات میگم اول از همه که حال همگی ما خوب است (اما تو باور نکن).

    بعد هم که خونه ندارم که من کولی ام چیزی شبیه همین هوم.لس هایی که زیاد می بینی از مدل سرخوشش اما قبل ترها توی محله بلاگفآباد می چرخیدم تا اینکه حال محله خراب شد و من هم کوچ کردم بلاگآباد. نمی خواستم خونه داشته باشم این جا هم. اومدن از شهرداری بلاگآباد گفتن اینجا کولی و هوم.لس و اینها بی کلاسی میاره برا محلشون مجبور شدم برم زیر یک سقفی که برای محله بد نشه هیچیش به خونه نمیخوره که آدرس بدم یه چایی دارچین در خدمت باشیم. خلاصه که هم.سایه الان رسیدم به یک سال پیش ات. خیلی گشتم و راه رفتم. یک جورایی هم حساب کنی میشه که بگم سفر در زمانیه برای خودش.

     اون فیلمه هست سینمایی اسمش یادم نمیاد اول فیلم دختره مربی مهده تمرین باد ودرخت بودن میکنه با یچه ها ششش ششش ششش! (من ک تا قبل ازون تصورم بود صدای باد لای درخت ها هوووو هووو هوو هست :( ) خلاصه همون فیلمه. الان حسی ک دارم دقیقا وقتیه که دختره به مثلا بچه میگه ادای اونی که میبینیو دربیار و اون موجود کریهِ در قالبِ پسربچه ی نازنازی با حالت مشمئز کننده شرو میکنه به قورقور  کردن( و هروقت به این صحنه فکر می کنم عق میزنم).

    خب هم.سایه می بخشی تصویر خوبیم نشد شرمنده از اثرات زیاد زل زدن به صفحه ی گوشیه.

    می دونی توی این دو روز یک جوری هم بود که سر هر اتاقی و پنجره ای و طاقچه ای که می رسیدم می رفتم توی حسه پدر اینتراستلار توی اوج داستان. انگار که باید یک پیامی یک نشانه ای می فرستادم اما خب بدیش اینجا بود که این فیلم نبود و من هم پدر نبودم و اینجا هم دنیای پشت قفسه ی کتابتونه نبود و مهم تر ازون دختری که بخوام براش پیام بفرستم...شاید بود هست شایدم نمی دونم.... فقط می رفتم توی حس اش... این هم از اثرات هم.اونه :|

    چه خوب که خودت هم یک سفری در زمان کردی من که گنگم سرعت زیاد روی گیجگاه و تعادل مغز و روحم اثر کرده اما خودت که آشناتری از نگاه جدیدت به قدیم ات بگو بشنوم بلکه حال مغزم خوب بشه.

     

    پ.ن:

    ۱.فقط اونجا که میگه بیا سر کارمون بریم، درو کنیم گندمارو... (به به عطر گندم زار)

    ۲.بدیش اینه که حافظه ی من فقط روی اسم و آدم ها مشکل نداره با همه چیز یکسان برخورد می کنه و یک قانونو برای همه اطلاعات اجرا می کنه مثلا همین چیز هایی که روی طاقچه ها و پنجره ها و قفسه ها می خواستم برات بذارم رو هم جزو بی اهمیت هایی که به درد نون خشکی می خورن دسته بندی می کنه و همون لحظه که حضورشونو حس میکنه در لحظه شوت مستقیم به سبد. مثل رفتار مامانم با کتابام که زندگی من بدونشون بی معنیه اما از نقطه نظر مامان فقط به خل وعض تر شدنم دامن زدن و هیچ سودی برای زندگیم! نداشتن پس باید میرفتن : |

    راستی هوای خونه چطوره؟

    سقف من روزهای وحشتناک عرق ریز، شب های دم کرده و سحرهای سوزناکی داره.

    پاسخ:
    چه مدل جالبی مینویسی. دوست دارم! و مرسی که وقت گذاشتی و وبلاگ رو میخونی.
    کم دیدم آدمایی که یه دنیایی شخصی تو ذهنشون داشته باشن و بشینن از اون دنیا تعریف کنن برای بقیه. معمولا دنیای تو ذهن آدما جزییاتش کمه و چیز زیادی برای تعریف کردن نداره. ولی بنظرم میاد که ذهنت خیلی چیز میز توش شناوره و ازینور به اونور میره که جالبه!
    دوست دارم.
    یکم بیشتر برام بگو راجع به اون حست در مورد پدره تو اینتراستلار. دوست دارم بیشتر بفهمم چی تو ذهنت میگذشته. چه جور نشونه ای باید میفرستادی؟

    نمیدونم خود گذشته ام رو که میدیدم تقریبا با اینی که الان هستم یکی بود ولی الان سنش بیشتر شده و تجربیاتش بیشتر شده بود و حرفایی که میزنه توصیفی تره. دنیام محدود به الکترونیک بود و کلمه هایی که استفاده میکردم کلمه های برقی و آکادمیک بود. انگار از زاویه 5 درجه ای داشتم به یه فضای 180 درجه ای نگاه میکردم. 
    الان زاویه بیشتر شده حس میکنم و موضوعاتم از برقی به انسانی و شخصی تغییر پیدا کرده. خیلی پست های کمی بود که احساس خودم رو توصیف کنم و الان خیلی پست های کمی هست که راجع به احساس خودم نباشه. که جالبه!

    سخته که از خودت همین چند تا پیام رو فقط میشه دید!

    1. به به مرسی که گفتی و تو بینیم پیچید!
    2. خل وعض بودن که خوبه. باید قسمت بشه آدم خل وعض بشه! وگرنه همه که بلدن منطقی و عادی باشن! مامان منم یه بار از دست کل کتابام راحت شد. تا حدی درک میکنم.
    3. هوا خداروشکر خوبه. آفتاب خیلی زیاد و گرم شده.

    چقدر آب و هوات پیچیده اس. سخته که!

    سلام هم.سایه، خونه ای پس

    خوبه

    اسم اون فیلم رو یادم اومد خیلی با حافظم کلنجار رفتم نباید از گوگل کمک بگیرم باید بفهمه رییس کیه :[ ویواریوم. حوصله از تعویض زبان خارجه ببخشید.

    عجیبه و نقطه مثبتی یاد ندارم کسی با یک بار خوندن نوشتار من رو بفهمه و اظهار نظر لطفی به نحوه نگارشم داشته باشه ازین زاویه تشکر زیادی دارم از ذهن جناب ات.

    ولی به دنیای توی سر من خیلی امیدی نیست وقتت رو برای بُردهات بزاری ارزشمندتره، این ها هم که می نویسم برای اون پُتک مانندی هست از این سفر در زمانِ خاص که یک زلزله ای توی اون دنیا بوجود آورده و باید یکجور جلوی ویران شدن اش رو بگیرم.

     خوبه که دنیاهای متفاوتی رو تجربه کردی چون از زمانی رو که یاد دارم دنیای من همین بود رشد کرد بزرگ شد و پیر شد حتی، اما همین بود. دنیای توی سرم رو منظورمه که بزرگتر از دنیای بیرون سرم هست. اونقدری که به در و دیوار جمجمه ام فشار میاره و شاید هم این حالت های تهوع مدام و سردردهای عجیب و نویز های توش از اصلش برای همین دنیا باشه که به این دنیا فشار میاره.

    راستی الان یادم اومد چه خوبه که پس شاید منِ الانت هنوز در آستانه ی رشد و بلوغ باشه.( هان یادم اومد یکی از اون شاید نگم میلیون و هزار اما صدها چیزی که باید توی قفسه های اتاق ها میزاشتم همین رشد و نامه های بلوغ از ع.ص ) جدای از منِ جسم، منِ دنیای درون این خونه ات رو منظورمه. و این که واقعا از منِ سال پیش ات تا این نقطه ای از منِ الان ات که برای من قابل درکه میشه به وضوح تغییر رو حس کرد.( تغییرِ رو به رشد)

    بیشتر از کتابها دلم برای خط خطی هایی سوخت که توی حاشیه ها و ورق های چرک لابلای اون کتاب ها رفتن همون خط خط هایی که به هزار جان کندن و به معنای واقعی همون جان کندن! تبدیل به واژه شده بودن و الان بعد سال ها حقیقتا برام سخت شده و شاید هم این من سخت و زمخت شده که توان ندارم تا ظرف مناسبی برای بیان اون دنیای درون پیدا کنم لابلای واژه ها و سرریزشون کنم نمی دونم این ها که می نویسن این قدر قلم روانی دارن چه جور پیدا می کنن اون ظرف های مناسب رو شاید هم اون چیزهایی که براش این ظرف هارو استفاده می کنن فرق داره با اون هایی که درون دنیای من هست و می فهممشون چون نیست واقعا نیست خودت هم گفتی این حرف ها واژه ها زبان ها اون چیزی نیست که باید...عه

     می دونی بزرگیه این دنیای بادکنکیه بخاطر زیادیه آب و کود هست که به پاش دادم و نوری که بود اون وقت ها حالا دیگه معلوم نیست شاید پشت کیلومترها ابر پنهان شده. خودمم نمی دونم چرا دارم این جا توی خونه ی هم.سایه خط خطی هامو می ذارم بی خیال یاوه بافی های نیمه شب بیداریه ولی اینو یادم هست من باید درس می خوندم و برای کنکور آماده می شدم باید فیزیک ریاضی شیمی و زیست می خوندم اما متاسفانه هیچ کدوم ازین کتاب ها جواب اون موجود توی سرم نبود (همون موجود تبدیل به دنیای بادکنکی عظیم الاندازه ای شده که ته نداره) پس من اینارو نمی خوندم خب می تونی بگی بجای این کارهایی که باید انجام میشد و نشد چکار می کردم؟ 

     می رفتم کتابخونه برعکس ادبیاتی که دوستش نداشتی ولی الان میونه ات باهش شاید کم از رفیق گرمابه و گلستان نداشته باشه من اما از خیلی قبل ها دیوانه ادبیات بودم اما فقط ادبیات نه زبان فارسی و گرامر واین دست چیزا بوستان و گلستان حافظ و عطار و خیام و سهراب و ازین دست بیشترین هارو خوندم و نجوم و ما ادراک ما نجوم اصلا شیفته ی آسمون بودم شبکه ی چهار اونوقت ها  نقش شبکه مستند رو هم داشت مستندهای آسمون و کتابای نجوم توی کتابخونه که به بهانه درس میرفتم و دنیایی که تا ساعت ها توش غرق می شدم... سیاه چاله ها و کرم چاله ها و ابعادی که درکشون نمی کنی واین غول ابعاد دنیای ما زمان، این کلید کدنویسی هستیِ ما پیششون هیچه و امان از جهان های موازی ... آخ که چه داغی از دلم تازه میشه تو این خونه ات هم.سایه امان ازین خونه ای که ساختی.

    پدر اینتراستلار با برگشتن اش خراب شد همه چی، نباید بر می گشت، اما الان که می بینم خب چون فیلمی بود برای این دنیا! برگشت وگرنه توی دنیای من بر نمی گرده.

    اون پوستر اینتراستلار ات که هست پرتم کرد قشنگ به اون ته مه ها اون وقت ها که این دست فیلما نبود فیلمایی که با اون موجود توی سرم آشنا باشن هرچند که اگر بود هم اون وقت ها نه فیلم دیدن تو خونه مجاز بود و نه اصلن یک درصد پوستری چیزی میشد ازش فکر کرد فقط کتاب ها بود و مستندهای دست و پاشکسته و موجود غریب درون و یه بچه ی گنگ :|  اما قلمچی توی یکی از شماره های مجلش یه عکسی رو توی صفحه وسط چاپ کرده بود که درواقع انگار دوتا برگه آچار بود بهم پیوسته بزرگترین عکسی که شاتل در طولانی ترین زمان ممکن از دورترین نورهای رسیده از فضا ثبت کرده نمی دونی من با این یه دوصفحه ی آ۴ سیاه  چه دنیایی ساختم چسبونده بودمش توی در کمد دیواری اتاق و ساعت ها زل می زدم به اش به اون دورترین نقطه ی سفیدِ ممکن که چشم هام پیدا میکرد و بعد می رفتم به اون طرف تر ازون نقطه لعنتی حتی به اش فکر می کنم مور مورم میشه و ضربان قلبم بد میشه و حالت تهوع میاد می دونی چی میگم اصلن یک چیزی که نمی گنجه توی حروف به هم پیوسته.

    حالا یک چیز دیگه امروز لابلای کتاب هایی(بعدا دیدم که فقط همین یکی کتاب ازون زمان ها اونم از آخرین هاشه تقریبا خوده آخرین اش!)  که از حادثه محو شدن جون سالم به در بردن کتاب پیامبر و دیوانه ی جبران خلیل جبران هست. من به فال نیک گرفتم این کتاب رو چون خوب یاد آورد ام که دقیقا آخرین کتابی هست که در واپسین روزهای کنکور! مطالعه اش می کردم و مزه مزه می کردم و می نوشیدم جوری که انگار این کتاب رفرنس هست و دیگر هِچ : )

     خوندی اش؟

    پ.ن:

    ۳.هوا الان داره سوزناک میشه باید نفس عمیق کشید تا ریه ها پر بشن و عمیق تر بازدم کرد تا ریه ها خالی بشن برای دمِ تازه تر.

    ۱.تا حالا درون گرایی که بیشتر ازخودت حرف بزنه ندیده بودی وگرنه اون منِ تا همین سال پیش ات درباره اش نوشته بود حتما.

     

    شب ات بخیر و سلامت.

     

    پاسخ:
    هم.سایه جان!

    ذهنت شاید ندونه از روی تواضع میگی که خیلی امیدی بهش نیست! شاید ناراحت بشه! گناه داره! و شاید جدی بگیره! :) دوستش داشته باش!
    من الانم در حال رشد و بلوغه و میخوام تا دم مرگمم هم تو همین حالت بمونه. میخوام تمومش کنم و چیزی نمونه که ندونم! امیدوارم خدا کمک کنه! 

    آخی. با اون خط خطی ها کتابه رو مال خودت کرده بودی. ولی گذشته دیگه، چیزای بزرگتر برات در راهن! من متوجه شدم که درد کشیدن تو بزرگسالی خیلی برای نوشتن کمک میکنه. درد پوچی فلسفی، درد عاشقی، درد بدبختی و ... 

    بنظرم هر کاری که کردی درست ترین کار بوده و هست. چون خودت بودی. ادای کس دیگه ای رو در نیوردی. این که یه سری آدم دیگه کنکور و این ساختار فکری رو درست کردن و همه رو مجبور میکنن توش درس بخونن مگه وحی مُنزله؟ بهترین کارو کردی رو یه چیزی که بدرد بخوره سرمایه گذاری کردی.

    چقدر باحال که انقدر وسعت مطالعاتت زیاد بوده. من همیشه دردم این بودش که فیزیک و این مستند های علمی رو خیلی دوست داشتم ولی ادبیات رو نمیفهمیدم و درکش نمیکردم ولی بنظرم میاد جفتش رو داشتی که خیلی خوبه!
    بنظر میاد به چیزای واقعی علاقه داشتی نه چیزای تئوری محض

    توصیفت از اون پوستره چقدر قشنگ بود ! 
    پیامبر و دیوانه :) چه اسم قشنگی! نخوندمش ولی اسمشو خیلی دوست دارم! با یه جاهایی از زندگیم رزونانس میکنه! ببینم دانلود میشه کردش

    1. درون گراها معدن هایی اند که باید کشف بشن و اگه کشف بشن و بشه تو مخشون رو یه سرک کشید، پر از چیزای باحالن! 

    خوش باشی!

    سلام هم.سایه

    گاه سحر ات بخیر

    چه گونه ای ان شاءالله؟

    رو به رشدی؟

    از احوال هم.سایه ات اگر جویا باشی بنا به توصیه آخر حضرت ات رفتیم که خوش باشیم.
    جای شما سبز رفته بودیم روستای پدری و روستای مادری! (این دوتا روستا اونقدر به هم نزدیک هستن که اگر نابلدی مسیر اش ازش گذر کنه به چشم یک روستا می بینه اشون اینقدری که به هم پیوسته و چسبیده هستن و با این وجود سالیانی دراز هست که اهالی مصرانه بر جدایی این دو روستا از هم تاکید دارن و چه خون ها که بر سر این نقطه ژئوپولیتیک! در تاریخ ریخته نشده. حالا بماند که با این وجود چه داد و ستد ها و مراوده های ازدواجی ای فراوانی هم که نداشتن نمونش پدرم و مادرم اما خب باز هم همان آش و همان کاسه. و باور نکنی یا بکنی ولی حقیقتا جمعیت این دو روستا از جهت خلق و خو و یک سری رفتارها اگر مطالعه بشن حقیقتا در دو دسته جدا به همین ترتیبی که خود اصرار دارن قرار می گیرن! ماهم که نگفته پیداست چه آشی در اومدیم. نهایتا من این دو روستارو به چشم یکی می بینم اما به روی خودم نمی آرم که امنیت جانی داشته باشم :) و به هر رو گفتم که اهمیت تاریخی و سیاسی و استراتژیک منطقه رو هم برات شرح داده باشم که از اصل مطلب طولانی تر شد. )


    این مدت که خانه ی شما پاتوق این جانب شده(حتی بیش تر از خود صاحب خانه!) سبب خیری شد تا برم و خاک باغچه ی درون رو کمی زیر و رو کنم ببینم چی مونده چی رفته چی اومده... حرف بسیار است اما عجالتا بی خیال دنیای مشوش درون سوغات سفر آورده ام :) امیدوارم باز بشه.


    http://uupload.ir/files/5i74_20200815_093844.jpg
    اسم اش گذاشتم ماه پیشونی : ) میشه براش ضعف نرفت؟ * *


    http://uupload.ir/files/fi17_20200815_091551.jpg
    (پانوراماعه! کیفیت هم خیلی جالب نیست اما گفتم نمی شه که هم.سایه نصیبی نبره از عطر گندم زار های مه خورده) همممه ی گندم ها درو و تمشک هام خورده شده :/ اما اینا چیزی از ارزش های این زیبای ناز دار کم نمی کنه که هچ تازه ارزش افزوده هم داره : )

    پ.ن:

    ۱.پیامبر و دیوانه دو کتاب جدا هستن که مثل روستای پدر و روستای مادری به هم چسبیده اشو دارم من. انگار پیامبر همو دیوانه است و دیوانه همو پیام.بر 


    ۲.الان طبقه آذر۹۸ هستم و گویا گسترده ترین طبقه این خونه هست. باید مثل هانسل و گرتل یک نشانی بزارم گم نشم تو این مارپیچ های تو در تو. (حواسم هست قابلیت خورده شدن نداشته باشه نشونه هام :) )

    ۳.حضرت اش(عطار) می فرماید که:

    یک شبی پروانگان جمع آمدند
    در مضیفی طالب شمع آمدند

    جمله می‌گفتند می‌باید یکی
    کو خبر آرد ز مطلوب اندکی

    شد یکی پروانه تا قصری ز دور
    در فضاء قصر یافت از شمع نور

    بازگشت و دفتر خود بازکرد
    وصف او بر قدر فهم آغاز کرد

    ناقدی کو داشت در جمع مهی
    گفت او را نیست از شمع آگهی

    شد یکی دیگر گذشت از نور در
    خویش را بر شمع زد از دور در

    پر زنان در پرتو مطلوب شد
    شمع غالب گشت و او مغلوب شد

    بازگشت او نیز و مشتی راز گفت
    از وصال شمع شرحی باز گفت

    ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز
    همچو آن یک کی نشان دادی تو نیز

    دیگری برخاست می‌شد مست مست
    پای کوبان بر سر آتش نشست

    دست درکش کرد با آتش به هم
    خویشتن گم کرد با او خوش به هم

    چون گرفت آتش ز سر تا پای او
    سرخ شد چون آتشی اعضای او

    ناقد ایشان چو دید او را ز دور
    شمع با خود کرده هم رنگش ز نور

    گفت این پروانه در کارست و بس
    کس چه داند، این خبر دارست و بس

    آنک شد هم بی‌خبر هم بی‌اثر
    از میان جمله او دارد خبر

    تا نگردی بی‌خبر از جسم و جان
    کی خبر یابی ز جانان یک زمان

    هرکه از مویی نشانت باز داد
    صد خط اندر خون جانت باز داد

    نیست محرم نفس کس این جایگاه
    در نگنجد هیچ کس این جایگاه

    ۳.(بی ارتباط به همه چیز!) امروز ۲۷ مرداد ۱۳۹۹ ه.ش مصادف با ۲۷ ذی الحجه ۱۴۴۱ ه.ق در واقع ۲۷سال قمری از ۲۷ ذی الحجه ۱۴۱۴  گذشته.

    پاسخ:
    سلام هم.سایه عزیزم

    اتفاقا بنظرم مورد آخر به همه چیز ارتباط داشت!!!
    حتی من تاریخ شمسی و قمری 27 ذی الحجه 1414 رو هم خیلی دوست دارم. 
    16/9/1372
    6/6/1994
    1 6 9 برام خیلی عددای مهمی ان!

    چه گاو خوشگلی بود. من متاسفانه وقتی قدم به اندازه ای رسید که بتونم گاو ها رو ناز کنم، مادربزرگم اینا گاواشون رو فروختن (کلا 2-3 تا داشتن) 
    منظره خیلی خیلی قشنگی هم بود. ممنونم!

    آره طبقه آذر 98 خیلی پر داستان بود برام. کلا اون ماها خیلی خیلی داستان بود همه چیز. و خیلی خیلی گم بودم و همزمان هم خیلی خیلی پیدا بودم. نمیدونم واقعا چجوری زمان میگذشت.
    مرسی که انقدر هستی و دنبال میکنی!
    آره موافقم یه دیوانگی خاصی میخواد که یه نفر راجع به خدا با بقیه حرف بزنه. یه جرات زیادی میخواد، یه اطمینان زیادی از چیزی که دیده نمیشه میخواد و همش رو رو هم جمع کنیم یه دیوانگی خاصی میخواد. من خوشم میاد ازین مدل.

    شعر خیلی قشنگی بود. امیدوارم یه روزی فرصت بشه و برم تو شعله و فنا بشم بره پی کارش. زودتر بیاد...
    خیلی دوست دارم آتش عشق الهی که این عرفا ازش حرف میزنن رو تست کنم و برم توش ببینم چجوریاست. سعی ام رو دارم میکنم بفهممش و درکش کنم و حسش کنم ولی هنوز اون چیزی که بهش بگم آتش نیست. شایدم یه تابع سن هم باشه. نمیدونم. باید زمانش برسه شاید.

    سلام هم.سایه

    خوب باشی ان شاءالله

    این که اِن قدر هستم قطعا چیزی توی این خونه هست که نگه ام داشته اما اگر پرگویی و اضافه گویی می شه ببخش دیگه مثل خونه نداشته ی خودم می دونم این جا رو.

    خوبه که با شعر خوبی ولی فنا شدن رفتن پی کارش خیلی سخت تر بنظر میاد از این حرف ها، اما خب چیزی هم که هست می گن دعا در حق هم اثر اش بیش تر و زود تر می رسه : ) و راستی درباره این فنا شدن و رفتن ... بی خیال مجال پرگویی ررای من نیست.

    اصلاحیه:

    اسم اون گل پسر رو قلب.پیشونی گذاشتم اشتتباه تایپی بود. (دقت کردی پیشونی اش رو؟!)

    خوب شد که به مذاق ات خوش نشست. نعمتی هستن پدر و مادر بزرگ ها. رفتگان اشون در آرامش و ماندگان اشون در آسایش و عمر با عزت : )

     

    ۳.چه خوب که حتی شما هم.سایه : )

    اینم بعد اش دیدم که بعله مصادف ۱۷ آگوست ۲۰۲۰ هم هست!

    ۱۶/۰۹/۱۳۷۲ چه خبر است؟ یا بود؟

    و هم.چنین تر ۰۶/۰۶/۱۹۹۴ ؟ (راست اش حجم بالایی از شگفت زدگی ام از این تاریخ رو نمی شه کتمان کرد چون که این برای من هم حتی تاریخ مهمی هست درواقع مهم ترین تاریخ هست! تاریخی که به شکل رسمی پا در زمین نهادم و به شکلی که مادرجان از اون لحظات می گن دقیق تر سر!)

    یه رخ.داد مهم می تونه میلاد باسر سعادت جناب اتان باشه( منظور اتان بوتان اینا نیست ها همون شخص شخیص هم.سایه منظور هست) که نیست. پس چه خبر هست؟ مشتاقانه علاقه مندم بشنوم از این تاریخ های مهم اگر امکان اشتراک گذاری باشد. × ×

    در نهایت پس این رو حتما خوش میاد ات که کد امنیتی این زیر که باید وارد بشه چهارتا ۶ داره :) ۳۶۶۶۶

    پاسخ:
    سلام
    من اینو دیدم و فکر کردم جواب دادم ولی نیمه خواب بودم و دیدم چیزی ننوشتم!
    خداروشکر!
    خونه خودتونه! 
    آره قبول دارم نباید آسون باشه. ولی بالاخره یه سری آدم تونستن انجام بدن و ما هم میتونیم انجام بدیم. ممکنه چند ده سال طول بکشه ولی امید داشتن بهش بد نیست.

    آره. قلب بیشتر بهش میخورد ولی اونجا همون ماه پیشونی منو یاد یکی انداخت که کار خودش رو کرد :)) اشتباه نبوده!
    همون تاریخه رو زدم به این دوتا تاریخ تبدیل کردم :)! یکی هستن! فکر کنم! عددای تو تاریخا رو دوست دارم وقتی 1 3 6 9 توشون دارن یا جمعشون یکی ازینا میشه. یا به 3 بخش پذیر میشه و ... 
    تولدتون مبارک پس! به همین زودیاس
    نه من تولدم 28 شهریوره .. 19/9
    :)) 4 تا 7 هم باحاله!!!

    سلام هم.سایه

    خدا قوت

    این جا هوا یکم پاییز قاطی اش شده انگار یکم زوده اما خوبه.

    خواب آلودگی یاد چارتار می اندازه اَتَم...

    شنیدی؟

     "خواب آلودگی، بی تو در چشم عاشق نیاید.

    تنها ماندم کسی، جز تو شاید نشاید کآید

    پیدا شو، شعله کن، جان پروانه را، عمر دیوانه دیری نپاید."  امیدوارم درست گفته باشم اش.

    یکم مثل همیشه طولانیه اما این متن زیر هم نقل قول است.

    "مرحله نهایی آماده شدن برای محرم، رسم نانوشته‌ای است که میان مداحان و شعرا وجود دارد، که بعد از عید غدیر دیگر نمی‌توانی پیدایشان ‌کنی. می‌روند جاهای دور، روستاهای دورافتاده، گوشه‌ای فارغ از شلوغی‌ها و هیاهو؛ تا خود را برای محرم آماده کنند، تمرین کنند، سبک بسازند، خلوتی کنند با خود و مدد بگیرند از خدا و طلب توفیق کنند برای نوکری.

     سال گذشته بود که قبل از محرم با یکی از رفقای کارگروه محتوایی هیأت، رفتیم به یک روستای ساده و خیلی دور. رسیدیم به تک‌خانه‌ای کنار زمین‌های زراعی. با استقبال گرم اهالی خانه و به اصرار ایشان مهمانشان شدیم. شام مختصری مهیا کردند که مثل خودشان ساده و باصفا بود. جوانی چهارشانه و قوی‌هیکل هم سر سفره نشسته بود. شغلش چوپانی بود. از نگاهش می‌شد فهمید حرفی در دل دارد. من را صدا کرد. آن روزها پایم را عمل کرده بودم. عصازنان با هم رفتیم در دل تاریکی دشت. گفتم بفرما.

     هنوز سردار شهید نشده بود. گفت: «می‌شه برام یه کاری کنی برم سوریه، مدافع حرم بشم؟» گفتم: «من شکر خدا هیچ‌جا رئیس نیستم، فقط یه معلمم، ولی اگر کمکی ازم بر بیاد دریغ نمی‌کنم». یک سؤال کردم که جوابش هنوز در گوشم زنگ می‌زند؛ و چه خوب شد که پرسیدم. گفتم: «برا چی می‌خوای بری سوریه؟» گفت: «بالا رو نگاه کن. این آسمون پرستاره رو ببین». آسمان مثل فرشی سیاه پر از گل‌های سفید بود. گفت: «من هر شب که تو این دشت می‌خوابم، از زمین به این ستاره‌ها خیره می‌شم. خیلی از این پایین به آسمون نگاه کردم. دیگه می‌خوام برم بالا... از پیش ستاره‌ها اهل زمین رو تماشا کنم. ببینم از اون بالا دنیای مردم چه شکلیه؟» "

    ببینم از اون بالا دنیای مردم چه شکلیه؟

    گمانم چوپان ها همه عاشق اند و دیوانه و شاعر و هنرمند و پیام.بر .

    در رابطه با قلب.پیشونی --> خب ان  شاءالله که کار خوبی کرده باشه و یادآوری همراه با حس خوش.گل ای بوده باشه این جا به جایی قلب و ماه : )

    در باب تقویم! ---> یافتن اون حجم ۷ برمی گرده به n اُمین باری که در این مدت ها تقویم رو چک می کردم تا ببینم چقدر تا محرم مونده و دیدم که عجب چیزی درآمد از توش! می دونی که روز و ماه های قمری ثابت نیستن و روی این تقویم ش. و م. درحال چرخش اند (شاید هم اون دوتای دیگه دور این یکی می چرخند ها من ندانم. ) و هر۳۳ سال یک بار تقریبا، یک دور کامل می چرخه پس وقتی ما هر شخصی یعنی! به ۳۳ سالگی تقویم های ش. و م. برسه درواقع ۳۴ سال قمری رو تموم کرده :) (حالا نمی دونم این که یه سال پیر تر باشیم خوبه یا بد :! ) خلاصه که من هم زاده ی چند روز مانده به محرم ام و اون چیزی که از چک کردن مدام تقویم در روز۲۷ ذی الحجه نصیبم شد علاوه بر اون حجمِ ۷ ِ دوست داشتنی این بود که دانستم عجبا که ۲۷ سال قمری رو رد کردم در حالی که در عمر شمسی ام بخوام حساب کنم ۲۶ رو تازگی ها گذروندم و بعد هم به این فکر رفتم که خب این جا که یک دنیایِ زمینی هست و یک منظومه هست به حسب ظاهر و یک خورشید دارد و یک زمین و این زمین یک قمر، این جور حساب کتاب عمر بالا پایین دارد چه برسد که حساب و کتاب دنیا را هم به هم بزنی و ببینی که تقویم های دیگرتری هم در کار هست... بی خیال.

    خلاصه که هم.سایه این تبدیل تاریخ هارو با چه فرمولی و کدام اون تقویم ها انجام دادی که این شکلی درمیاد!؟

    طبق فرموده باد صبا علیه الرحمة که ۶./۶./۱۹۹۴ م. درواقع ۱۶/۰۳/۱۳۷۳. ش. میشه! و ۲۵/۱۲/۱۴۱۴ ق!

     حالا ۱۶/۰۹/۱۳۷۲ اگر ش. باشه معادل اش می شود بنا به قول باد صبا جان  ۷۰/۱۲/۱۹۹۳ م. و ۲۲/۰۶/۱۴۱۴ ق. !

    و این که آخه ۲۸/۰۶/... که ۱۸/۰۹/... می شه گویا! (البته این ها می تونه درست هم نباشه آ) و یه خوبی که نسبت به ۱۹/۰۹/... داره این هست که ۱۸ به ۹ بخش پذیره و به ۶ هم و به ۳ هم :)) و جمع اعداش هم میشه۹ .

    ( خب دیگه تا اطلاع ثانوی نباید برم توی تقویم بچرخم :@ هرچند که از محالاته خصوصا که تازه بعد از این داستان شروع می شه...هعی )

    مراتب سپاس از تبریک پساپس جناب هم.سایه می داریم و میلاد جناب اشان هم فرخنده بادا پیشاپیش (شکلک شمع و کیک و گل و پروانه)

    نکته خییییلی خیلی مهم کنکوری:

    * این طولانی نوشتن های من این جا رو سپاس بیشتری دارم که تحمل می فرمایید. خیلی جدی هم نگیرید که تازه بیش تر هم شبیه این آثار  یادگاری های فلانی از فلان جا با تاریخ فلان روی در و دیوار آثار باستانی و این ها می مونه نوشته هام. امید بخشش تان است و بخشش آیندگان :| *

    ۷ ها خیلی دوست داشتنی اند و خیلی تر مظلوم .

    ۵۱۳۲۴ هم به عنوان کد امنیتی خیلی خفنه :[

    پاسخ:
    سلام!

    خیلی داستان قشنگی بود این چوپانه. خیلی حال کردم. خیلی باید سخت باشه که همچین طرز فکری داشته باشه و رو زمین گیر کرده باشه. عمر پروانه دیری نپاید! ایشالا زودتر وقتی آماده ایم به مقصود برسیم.
    میدونستم 33 سالگی سال خاصیه ولی حواسم نبود به این داستان قمری/هجریش. خیلی جالب بود و خاص ترش میکنه.
    راستی سال جدید قمری ات مبارک باشه. و محرم خوبی برات آرزو دارم.
    اوه اوه این تاریخا چقدر داستانشون پیچیده شدش پس.
     28/6 من میشه 19/09. 28/6/74 میشه 19/09/1995 کلی 9 داره!! 
    خیلی پیچده شده داستان!
    مرسی بابت تبریک!
    مرسی که میاید این طرفا!
    مرسی بابت این کامنتای خوبت چون از معدود صحبتای معنی داریه که با یه نفر در طول روز انجام میدم. 
    عالیه اون کد! همه عددا 1-5 رو داره! 

    سلام هم.سایه

    صبح ات بخیر

    چند روزی درگیر کنکور بودیم، این داداش کوچیکه که سردارِ آزمون هست و آبجی کوچیک تره که امسال کنکوری شده منم که در نقش تدارکات باید امور جاریه! رو رتق و فتق! می نمودم... بی خیالِ نق زدن. خلاصه اِنقَده که اتفاق خوب و قشنگی نبود این روزا بهتره که بگم جای شما اصلا نَه خالی :|

    خودت خوبی ان شاءالله؟ خوشی؟

    یه دوستی بود ( خدا حفظ کند اش هرجا که هست البته جای او مشخص هست او که گور و گم شد من ام ) وقتی حال آدم رو می پرسید آدم حال اش خوب می شد خود به خود. این جور هم می پرسید: بگو ببینم اصل حال ات چطوره؟ اصل حال ات خوب باشه هم.سایه.

    تا حالا به این فکر نکرده بودم که چه اندازه صحبت هام دربردارنده معنی و مفهوم هست! از اون زاویه و عمق و ارتفاعی که می بینی باید ببینم شون چون از این جا که من می بینم خیلی اوضاع جالب نیست و حتی اصلا جالب نیست و حتی تر تا حد زیادی وضعیت خراب هست. ان شاءالله خدا صحبت های با معنی زندگی ات رو زیاد کنه هم.سایه که برای کلام بی سر و ته این جانب هم معنی قائل هستی ^_^ آممممین.

     این رو گمانم گفته باشم که دعا در حق هم به اجابت نزدیک تر هست. بیا این جور دعا کنیم که ان شاءالله آماده شدن پذیر تر! (یعنی قابلیت آماده شدن رو داشته باشیم در اصل) باشیم و زود تر آماده بشویم و آماده کنندمان که برسیم. هرچه عمر بگذره بستگی ها بیش تر می شه هر بستگی ای، از نوع دلی اش گرفته تا وا.بستگی اش و پایی که بسته باشند اش و دستی و سری و چشمی و...

    قبل ترها که خانه ی دل کم ویرانه تر بود و شاید کمی آباد تر ذوق شعری و چیزی شبیه این می جوشید در اش هرچه هم نزدیک تر می شد تقویم به این تحول سال قمری جوش و خروش هم بیش تر اما خب داستان داستان اون بستگی هاست شاید که دیگه جز صدای سکوت دست و پا زدن توی باتلاق چیزی به گوش نمی رسه. وقتی روزها رو با تقویم قمری حساب می کنم اصلا انگار که یک عالَم دیگه ای هست غیر از اینی که در اش زیست داریم. خلاصه که ولی این لینک پایین خوبه گوش اش بگیر

    http://dl.tabamusic.com/Madahi/Mehdi%20Rasoli%20-%20Alrahil%20Alrahil.mp3

     

    در پایات تشکرات بابت 3 مرسی ها ! و آرزو و امید متقابل برای اصلِ حال خوب تر و خیلی خوب تر در سال جدید :)

     

    خیلی مهم زیاد:

    خوش به حال ات که اِنقد ۹ داری. حسودی ام خواست بیاد، گفتم اش نیاد :|

    به تقویم خورشیدی این سال ۰۹.۰۹.۹۹ خوش باشه برات هم.سایه

    سوال:

    ۱.آخرین باری که تاب بازی کردی چه مقدار زمان از اش گذشته؟

    ۲. می دونم اعداد زیادی هستن که قصه دارن برا خودشون اما ۳۳ رو نشنیدم تا حالا داستان اش چی هست؟

    پاسخ:
    سلام!

    به به بسلامتی! ایشالا خوب پیش رفته باشه
    منم خوبم. یه هفته کارمون خیلی زیاد تر شده بود و یه تکونی داد بهم.
    اصل حالم خوبه خداروشکر! امیدوارم اصل حال خودتم عالی باشه

    خدا کنه! صحبت با معنی دوست دارم واقعا! دعاتم گرفت فکر کنم. یه نفر اومده بود خونمون کلی حرف خوب زد

    خدا کنه درستمون کنن برای بهترین نقشی که میتونیم داشته باشیم تو فیلم زندگیمون و فیلم تاریخ دنیا!
    فایل صوتیه رو فردا گوش میدم الان یه سر اومدم خونه باید برم.

    آره 9 خوبه! ایشالا 9 های شمام زیاد بشه
    برای شما هم همینطور!

    فکر کنم چند ماه پیش بود تاب بازی کردم!
    نمیدونم منم ولی 40 سالگی که کلا معروفه به این که یه سنیه که آدم نسبتا کامل میشه. 7 هم عدد مقدسیه. 33 سالگی آغاز ماراتون 7 ساله به سمت 40 سالگیه! همخونه ایم خیلی اعتقاد به 33 سالگیش داره و کلی دلیل براش داره.

    سلام هم.سایه

    صبح ات بخیر

    ممنون ان شاءالله که برای همه خوب و خیر اتفاق بیافته.

    از مهمان با حرف های خوب و اصل حالِ خوب خودِ هم.سایه هم خوش حال شدم شکر خدا /○\

    چه خوب که سر ات شلوغ هست، اون حس کوفته گی و خسته بودن از یه عالم کار زیاد انجام دادن خیلی می چسبه، همون رو برات آرزو دارم.

    تا که بیاییم توی این کاروان سرا چشم هامونو گرم خوابی کنیم ساربان ندا می ده الرحیل الرحیل وقته رفتنه.

    از اون حرف خوب هاست برای من، هروقت که وقت داشتی گوش بگیر اش.

     

    تاب بازی از نوع درختی ای که با طناب ساخته باشی اش، باید یه درخت خیلی بلند پیدا کنی.

    در راستای اعداد و تقویم ها:

    تو این مدت بیست و۶ و۷ سال یه دونه ۹ مهم و عزیز بیش تر نداشتم. ممنون برای دعای ازدیاد ۹ های دوس داشتنی زندگانی (شکلک دسته گل)

    چه قابل درنگ، تا حالا این جور به قرابتِ ۴۰ و ۷ نگاه نکرده بودم.

    بنا به احتیاط به هم.خونه ای جالب ناک بگو که یک سال زودتر ماراتون رو شروع کنه چون ممکنه از نظر یه تقویم دیگه در۳۲ سالگی به ۳۳ سالگی رسیده باشه! :)

     

    مرتبط با گرمایش جهانی و تغییرات اقلیمی شاید!---> گفته بودما اینجا یکم زیادی زود پاییز شده، دیروز جای شما سبز هم.سایه، یک دل سیر زیر باران رفتم. عجیب چسبید. امروز همه اش چشم به آسمون منتظرم اما خبری نیست ○_○

    پاسخ:
    سلام هم.سایه!
    روزت خوش!
    انشاءالله
    مرسی! متقابله!
    تاب بازی روی درخت ازون آرزوهای کودکیه که یادم نمیاد هیچ وقت عملی شده باشه :)
    آره انشاالله زیاد تر میشه 9هات!
    شروع کرده الان! نمیدونم حالا چقدر جدیه توش ولی فکر کنم شروع کردنش رو کرده.

    آخ چقدر خوب. اینجا طوفان شده بود و چند ده ثانیه ای تونستم زیر باد قوی و رعد و برق و گوله های بارون که محکم میخوردن به صورتم وایستم. خیلی خوب بود!

    میگن اگه مردم بیشتر احساس نشون بدن و گریه کنن، زمین هم دلش میگیره و اونجاها بارون بیشتر میاد. نمیدونم چقدر درست باشه!
    فقط خاستم بگم من از اونا نیستم و یه بیو از خودتون بذارید :)))
    پاسخ:
    مرسی مرسی! هر 5-6 ماه یه بار شاید یکی اینجا پیام میزاره. 
    مهدی با ربع قرن تجربه متولد شرق تهران و 9 سال در کرج زندگی کرده و بعد برگشته تهران و 2 سال پیش اومده کانادا، لیسانس برق دانشگاه تهران و فوق لیسانس یا همون مستر برق الکترونیک قدرت دانشگاه کویینز و بقیه زندگیم رو هم تو وبلاگم نوشتم :))
    مرسی چ بیوی جالبی....با آرزوی موفقیت :)))
    پاسخ:
    مرسی! همچنین!

    سلام هم.سایه

    این جا الان که اولِ شروعِ! (بنطر غلط زبان فارسی باشه اما منظورم همین اولِ شروع هست) حروف زدنم هست ساعت یکم کم از ۱۱ شب جمعه ۱۰ مهر و شبِ جمعه ۱۴ ماه صفر هستش. ماه امشب کامله. ماه شب چهارده. خیلی خوبه تونستی ببین اش یکم.

    دعا می کنم اصل حال ات خوب باشه هم.سایه. عالی باشه درواقع. اصل حال هم.سایه ات اما این جوریه که شنیدی می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست؟ فکر کنم منظورشون برعکس بوده یعنی می خواستن بگن سالی که خرابه از اولش معلومه. دیدی چشم هم نزاشتیم و یک ماه و نیم از اول سال و از تحویل سال و از آرزوی سال خوش قمری گذشت و آرزوی سال خوش سوخت و تموم شد و خاکسترشو باد برد بالا و شتک کرد به چشم و دل و جان و روح و مغز استخوان و جگرم.

    هعی...

    خب اینم از اصل حال هم.سایه ات.

    خیلی خرابم هم.سایه دعا کن.

    راستی هم.سایه وسطِ این حال خراب شاید دو شب پیش بود با خانواده با ماشینمون که یه چیزی شبیه فولکس قورباغه ای میگن بهش بود اومده بودیم خونه ات خونه خودت ینی کانادا مهمونی!

     (بعد از مدت ها گمونم سال ها خواب به زبان اصلی می دیدم.)

     بارون میومد.

     خیسی بارون خیلی واضح بود هنوزم می تونم یاد بیارم اش قشنگ بود خیلی. یه هم.سایه ای هم داشتی توی خوابم یه پیرزن بود ( شاید ذهنم فمنیست بازی درآورده بود گلن رو ورژن زنانه درآورده بود اما شبیه گلن نبود و سن اش هم بیشتر بود و شاید خیلی مثل گلن مهربون نبود :| ) فک کنم اگه درست یادم باشه داشت به ما و به بارونی که میومد نگینگ می کرد ! نق می زد! یا غر می زد! خیلی زبان اش اصلی بوده خوابم.

     در آخر خواستم مراتب تشکر و مرسی و خیلی ممنون و خجالت زده ام کردی رو به زبون بیارم که با وجود هم.سایه بی مرامی که داری اما توی معرفت کم نزاشتی و توی خواب مهمونمون کردی به خونه ات. بابت بارون قشنگ هم تشکرات. بقول ورژن زبان اصلی کول ترین قسمت اش حتی قبل از زبان اصلی بودن همین بارون بود که هنوزم یادم میاد اش ذوق ام میاد میشینه گوشه ی چشم وسط حال خراب ام.

    یدونه ۶ دوتا ۷ یدونه ۹ یدونه ۷

    با اجازه سه تا ۷ هارو من برمیدارم اساسی لازم دارم

    ۶ و ۹ تقدیم به هم.سایه با معرفت :)

     

  • ᴶᵃᵛᵃᵈ ᴴᵃᶳʰᵉᵐᶤ
  • سلام تبادل لینک

    سلام، دستتون درد نکنه. ممنونم. خیلی لطف کردید. (:

    دیگه داشتم نگرانتون می‌شدم. ((:

    پاسخ:
    مرسی! فکر کنم آیپی های خارج ایران رو بسته بودن بخاطر انتخابات آمریکا که یه وقت وبلاگا هک نشن. 

    سلام هم.سایه

    کادوی کریسمس! یا شاید شب یلدایی یا مثلا افتتاحیه ی زمستون. حتی می تونه یه کادوی تولد باشه.

    اگه تکراریه به احتمال ۹۹.۹۹ یا سنخیتی با مناسبت های ذکر شده نداره به روم نیار. فقط گوش بگیر.

    https://ts2.tarafdari.com/contents/user221076/content-sound/09_-_one_more_light.mp3 

    حالِ دل ات خوب.

    پاسخ:
    سلام!
    خیلی آهنگ قشنگیه همسایه. حسابی حال کردم.
    کریسمس شما و اول زمستون و ... شما هم مبارک باشه!

    آهنگ قنشگی بود. چی شد این آهنگ رو فرستادی؟ آهنگ خاصیه بنظرم

    قابل نداره. ان شاءالله ب حالِ خوش گوش کنی. :)

    تشکر خیلی زیاد. من ک عاشقِ زمستونم ☆☆

     

    خیلی قشنگ هست چون.

    پاسخ:
    دوستش داشتم :)
    زمستون خوبی داشته باشی :)

    من اِنقَد که هر بار میرم تویِ ترَکِ موسیقی و بغل اش می کنم. : )

    الان در نزدیک ترین حالتِ خودم به زمستونم. پس عالیه.

    یه انیمیشن هس soul . دیدی؟

    پاسخ:
    نه هنوز ندیدمش خیلی دوست دارم ببینمش!

    هیم حتما کار زیاد داری مثل من "_"

    خو من که فازِ اینایی ک نقد می کنن و یه عالمم ایراد می گیرن نمی فهمم اصلا.

    می دونی  هم.سایه هنوزم شک دارم ایده ی اینو از وبلاگ ات برنداشده باشن ○_○

    دیگه بیشتر نمی گم اسپویل می شه. خلاصه من ک عاشق اش شدم. به شدت خوده خوده منه این ♡^♡

     دیدی اش خبرم بده.

    پاسخ:
    دیدمش خیلی عالی بود!
    یه پکیج خیلی آموزنده بود که فکر میکنم خیلی رو آدما تاثیر بزاره!

    سلام هم.سایه

    رسیدن بخیر

    خیلی عالی که خیلی عالی بود به نظرت (گل)

    پکیج و آموزنده و تاثیر و  آدما و اینا آره هست.

    ولی بی خیال تموم درس های آموزنده، این همون قصه ی مادربزرگ نبود ؟

    تریِ بیچاره همون بابابزرگ بود. و جری(هایِ) مهربون مامان بزرگ.

    حداقل اگه بعنوان تشکر ویژه نه ولی توی قسمت تشکرات آخر تیتراژ باید آدرس بلاگ ات رو می ذاشتن : )

    راستی آبی اش خیلی قشنگ بودا. همه آبی بودن. آبی. آب.

    زندگی از آب شروع شده. همه یِ ما آب هستیم. آبی. نه سفید و سیاه و  زرد و سرخ و خاکستری و... !(خودش شبیه این جمله های پند آموز شد ولی منظورم این نبود.)

    پاسخ:
    سلاممم به همسایه گل

    یه چیز بزرگتری هست که بهش میگیم واقعیت. واقعیتی که توش هستیم و از تو این چشما نگاه میکنیم و همیشه هم همین دوربین رو میبینیم مگر تو رویای خواب یا در رویاهایی که تو بیداری تو ذهنمون میاد که دوربینش عوض میشه. ولی در کل چیزی که واقعیته و توش هستیم و باید تمومش کنیم همین واقعیت از تو دوتا چشماست. حالا اگه شما خیلی علاقمند باشی بری ببینی واقعیت از چه چیزایی تشکیل شده و چرا اینجوری هست که هست یه سری چیز های مشخص توش میبینی. یه چیزایی که انگار قوانین این واقعیت هستن. قوانین حاکم به رفتار انسان ها (که روانشناسی میشه) و قوانین حاکم به فکر که فلسفه میشه و چیزای دیگه. اگه به اینا کسی علاقمند باشه میتونه بره و واقعیت رو از بیرون به یه روش هایی تجربه کنه و فهمش رو بیاره برای بقیه انسان ها. هم این فیلم هم قضیه ی مادربزرگ فهم محدود یک انسان از دنیای بیرون بوده. برای همین مشابه بودن. هنر اصلی هم تبدیل کردن اون فهمه سنگین به چیز قابل درک و هضم توسط انسان هاست که یکی یه داستان تو یه صفحه A4 مینویسه یکی یه فیلم پیچیده مثل ماتریکس رو میسازه یکی هم یه فیلم همه پسند مثل Soul رو میسازه. 

    ولی داشتم دنبال اسمم میگشتم نبود :)

    آبی رنگ جدیدیه که واردش شدیم. توی چاکرا ها آبی چاکرای پنجمه، گلو که بعد جدیدی هست که فهم انسان ها بهش وارد شده که هنوز اولاشیم ولی این اتفاقات اخیر همشون بخاطر همین تغییر 4 به 5 هست. که توش ارتباطات انسان ها عوض میشه و پیچیده تر و معنی دار تر میشه و بخش دیگه ای از تکامله.

    دقیقا. همه از آبیم و دوست داریم خیس بشیم!

    خیلی سخته طاقت فرسا و گاه بسیار نزدیک به ناممکن،  راضی کردن خودم به موندن پشت این دوتا روزنه یِ کوچیک.

    دیدم که چطور درون این بسته بندی تاریک و خفقان آور، نفس کم میاره.

     

     پس باید کمپین #داستان_مادربزرگ یا مثلا grandma's_story_and_soul_animation# 

    بزنیم که هم خفن تره! و هم بهتره که جهانی هم باشه و یکهو دیدی تو ویراست بعدی یا حتی نسخه بعدی اسم هم.سایه و آدرس بلاگ اش هم هست. البته اونوقت خیلی شلوغ میشه دیگه از الان یه نسخه امضا شده از اون A4 برای من کنار بزار هم.سایه.

     

    و این که هرچند آفرینش همیشه پویا هست و در تغییر اما خب زیستن در عصر تحول های عظیم موهبتی نیست که نصیب همه بشه و فقط چند میلیارد انسان می تونن افتخارش رو داشته باشن و اندکی قدر بدونن.

     

    ما ز دریائیم و دریا می رویم : )

    پاسخ:
    بلاگ هم.سایه رو من ندارما؟ هیچ وقت بغل اسمش بلاگش نبود! :) میشه داشته باشم؟
    با هم امضا میکنیمش! :)

    خیلی موهبت بزرگیه. فوق العاده است!

    آخ آخ منتظرم هم.سایه!

    سلام هم.سایه

     امضا ک ندارم لطفا بفرمایید استامپ بیارن اثر انگشت بزنم. : )

     

    "ای کاش آدمی وطن اش را هم چون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست." شاعر حواس اش نبوده؛ گاهی وطنی نیست. خانه ای نیست. بی وطن آمده؛ سرگشته می گردد؛  غریب می رود.

     

    میگم هم.سایه جمعه های اون جا با جمعه های این جا فرق داره یا مثلا یک شنبه هاش شبیه جمعه است؟ عصر یک شنبه هاش حال اش چه جوریه؟

     

    با موسیقی که خوبی. با ادبیات خوب تر شدی گمانم. با فیلم هم که رفیقی. اما ندانم با سریال چگونه ای؟ شاید هم شنیدی اش قبل تر.

    https://www.kazemian.net/wp-content/uploads/2019/07/Hoseyn_Alizade-Shekast-.zip

     

    پاسخ:
    سلام هم.سایه

    هم.سایه بیا تلگرام صحبت کنیم بنظرم. ویس میخوام بفرستم. البته اگه دوست داری. من اونجا راحت ترم

    بخوام راستش رو بگم اون عزایی که بعد از ظهر جمعه داشت رو خیلی وقته تجربه نکردم.
    بنظرم اونجا جایی بود که به زندگی واقعی برمیگشتیم و زندگی واقعی رو میفهمیدیم. 
    راه مقابله باهاش برام این بود که کل زندگیم رو بکشم یه لایه پایین تو عزا. یعنی متوجه بشم که انقدرم که حس میکنم نباید احساس خوشحالی کنم. که با دور شدن از وطن و بعدشم درد پیدا کردن هدف و پیدا کردن خودم این درد رو اوردم تو زندگی.
    شاید دیگه قه قهه نزنم یا کمتر بزنم. شاید اخم داشته باشم. شاید جدی باشم. شاید زمان هایی دافعه داشته باشم ولی بنظرم به بزرگتر شدن کمک میکنه
    اون موقع محبت واقعیم معنی داره و الکی نقش بازی نمیکنم. که قبلا فرصتش نبود. و نمیشد. بقیه هم متوجه شدن و میدونن که همیشه دوستشون دارم ولی وظیفه ام خوشحال کردنشون نیست.
    حداقل یه فازیه برای خودش که باید بگذره. شاید تا آخرش همین باشه

    آهنگای جالبی اند دارن پلی میشن تو پس زمینه

     مجموعه موسیقی سریال در چشم باد هست. منظورم از سریال هم چه چیزی بود.

    امیدوارم خوش بنشینه به جان.

     

    اگه پیامک و تماس های ضروری موبایل رو کنار بزاریم بلاگ تنها وسیله ارتباط جمعی یا شبکه اجتماعی هست که استفاده می کنم، البته ارتباط جمعی و شبکه اجتماعی هم خیلی واژه درست و کاربردی نیست در این جا.

     

    هیم درست مثل نمک که توی همه ی خوراکی ها و غذاها و حتی شیرینی ها هست. غم هم در تمام لحظه ها حتی شادی ها وجود داره! هرچند ما نفهمیم حتی. درسته هم.سایه خیلی سپاس. همیشه و همه جا توی کلّ زیستن و هستی ما جریان داره.

    "هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

    ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد"

    فاز تامل برانگیزیه. تغییرها اغلب چه ناگهانی و چه تدریجی اثرهای برگشت ناپذیری دارن.

    رو به رشد و نمو باشی هم.سایه

     

    پاسخ:
    آهنگای خوبی بودن

    جالبه!

    از یه جایی ببعد دیدم که دست خودم نیست گویا. ازش خواستم که من که چیزی نمیدونم رو خودش تو فاز هایی ببره که مناسبمه. الان خیلی عوض شدم و شاید قبلا همچین آوم رو توی خودم نمیدیدم ولی درک میکنم اون آدم قدیمی رو. آدم خوبی بود فقط یکم گیر و گور داشت تو شحصیت و رفتارش. تلاشش رو میکرد نسبت به همه چیز باز باشه ولی خب تا یه جاهایی جا داشت.

    ممنون هم.سایه. اسمت جالبه. به عنوان یه شخصیت که فقط به صورت یه چند پاراگراف متن هستی و اسمتم هم سایه است یعنی سایه مون یکیه که پر رمز و راز ترش میکنه. دوست داشتم بیشتر راجع بهت بدونم چون من بشدت شفاف اینجا پست میزارم و مشخصه چی کار میکنم ولی نمیدونم تو چی کارا میکنی بجز چند تا کامنتی که صحبت کردیم.

    سلام میشه بپرسم چرا کامنتای پست ها بسته اند ؟ (یعنی اولش باز اند ولی بعدل بسته میشن )

     

    و این که اگه امکانش هست بازشون کنین ؟ :)

    پاسخ:
    سلام!!
    نظر شما البته که خیلی محترمه ولی،
    بله حتما! انجام شد :))

    تشکر :)

     

    پاسخ:
    :)
  • میرزا نوشته
  • سلام، ۱۷ اسفند شما هم مبارک 😁

    پاسخ:
    مرسی مرسی :)

    نمیدونم بسته بودن کامنت معنیش اینه کامنت درمورد اون پست نذاریم یا نه منتها سوالی که برام پیش اومده اینه که شماهم متولد 17 اسفندین؟امروز اخه دو سه تا متولد برای این روز دیدم

    پاسخ:
     بستمش گفتم یکم رار آلود بشه :)
    نه من ۲۸ شهریورم 
    یه دوستم ۱۷/۱۲ میلادی بدنیا اومده نمیدونم اون حسابه یا نه :))

    :))28 شهریور واقعی؟یا x مهر واقعی و 28 شهریور شناسنامه ای؟

    +اخه تقریبا همشون باهمین دیالوگ فلان روزتون مبارک اعلام کردن تولدشونه

    پاسخ:
    نه واقعا همین عدد بوده و خیلی لب مرزی هم بوده قبول دارم :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی