نوشته های من

:)
نوشته های من
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۹ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

درد دل Vs سوال

يكشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۱۷ ق.ظ

سلام


آدم باید بدونه کسی که باهاش حرف میزنه داره الان باهاش درد دل میکنه یا این که سوال میپرسه.

وقتی که کسی از چیزی پر میشه و میخواد فقط یک شنونده داشته باشه دقیقا فقط میخواد یک شنونده باشیم جلوش یعنی این که نمیخواد تزی در باره ی مشکل پیش اومده یا هر مساله ای که صحبت میکنه بشنوه یا این که سرزنش بشه یا ... . چون خودش انقد به این موضوع فکر کرده و انواع چیزا رو دیده دلش پر شده و میخواد به یکی بگه!! صرفا نیاز به یه همدردی داره تهش .

در مقابل وقتی یکی داره مشورت میخواد و داره سوال میپرسه و ... اصلا دلش نمیخواد وقتی داره حرف میزنه با یه چوب یکی باشیم دلش میخواد بعدش یه چیزی بشنوه و باید حتی شده چرت و پرت هم شده تو چشاش زل بزنیم و بهش یه چیزی بگیم. انتظارش اینه که یه راه حل براش پیدا کنیم.


هیچی خواستم این تفاوت ها رو یه بار برا خودم مرور کنم همین.. چون خیلی وقتا آدم یادش میره فرق این دو حالت رو


پ.ن مجبور شدم برای املای کلمه (درد دل یا دردودل یا درددل!) برم سراغ لغت نامه!

--------------------

یه چند خاطره برای بعدا ها ازین جا ببعد چیزای خاصی نیس راستش فکر نکنم جز خودم کسی راجع بهشون حسی پیدا کنه!

چند هفته پیش یک برد برای یکی طراحی کردم(الان زمستون سال 94 هست) که توش یه sim900 به کار رفته بود اگه یادت نیست اسمای زیر رو ببین شاید یادت بیاد:

آقای رهگذر

آقای آزاد

برد رو خودم مونتاژ کردم و یه نمونه دادم به اینا و کارشو انجام میداد برده. اینا هم برداشتن و دادن PCB این برده رو چاپ کردن متاسفانه PCB ای که بهشون دادم پلیگانش رو شلو کرده بودم که بتونن راحت قطعه ها رو پیدا کنن ولی اینا همینجوری داده بودن برای چاپ بدون پلیگان بخاطر همین خیلی نت های گراند قطع شده بود و ...

دفعه بعدی پلیگان رو خودشون زده بودن و داده بودن چاپ ولی این دفعه رگولاتور برد رو به جای این که lm2576 adj بزنن رفته بودن lm2576 5v زده بودن و خب به دلیل بهم خوردن  فیدبک رگولاتور روی سیم 900 حدود 10 ولت می افتاد و ...

دفعه ی بعدش هم زده بودن ولی خب خراب کرده بودن و بازم سیم 900 سوزونده بودن.


من راستش شک کردم که چرا این آخریه سوخته بود یادم اومد که من زیر سیم 900 رو کلا مس زدم ولی خب این ماژول یه چند تا تست پوینت و ... داره که نباید با مس تماس پیدا کنن. فکر کنم تو برد اول خودم روشون رو پوشونده بودم. این آقای آزاد اومدن و من فایل رو براشون درست کردم و دادن دوباره چاپ و براشون با پوشوندن تست پوینت ها دوباره لحیم کردم. ایندفعه خداروشکر درست کار کرد :)

------------------------

کاظم از یکی یه پروژه ای گرفته بود که با هم انجامش دادیم و البته چیزسختی نبود راستش و تبدیل دو پروتکل به هم بود به نظر خودم سریع ترین کاری بود که تاحالا کرده بودم. جالب بود در نوع خودش شب زنده داری و سریع تر انجام دادن کار ها جذاب بود.

در خلال این کار یکی از یچه های 92 اومد و گفت که میخواد لحیم کاری smd یاد بگیره منم بهش لحیم یه برد رو نشون دادم و گفتم که اینجوریه و برای این که تمرین کنه یه برد خالی دادم بهش و یه نوار مقاومت smd از پلاستیک کشیدم بیرون و گفتم بیا رو این برده اینا رو بزن تمرین شه برات. ایشون نمیدونم چجوری سوء برداشت کرد که کل برد رو بهش گفتم لحیم کن و برداشت و قطعات یدکی ای که برای این پروژه خریده بودیم تا اگه یه وقت چیزی سوخت سریع عوضش کنیم رو لحیم کرد. 

هیچی دیگه ما موندیم و پنجشنبه شب ساعت 9 شب و شنبه هم باید پروژه رو تحویل میدادیم یعنی عملا نمیشد برای خرید اقدام کنیم.

چون قطعات یدکی مون همش پریده بود برای این که قانون مورفی اصلا اتفاق نیفته همه ی برد رو چسب کاغذی و لنت برق زدیم وسیم ها رو همه رو با چسب به میز چسبوندیم و ... و خدارو شکر اتفاق بدی نیفتاد :)

-------------------------

پنجشنبه هفته پیش یکی از جالب ترین روز های زندگیم بود.

ساعت 6 بیدار شدم

ساعت 6:30 رفتم سمت دانشگاه که یکمی برای امتحان بخونم

8 تا 11 صبح امتحان کنترل صنعتی داشتم

11 تا 12 با کاظم و یه نفر دیگه صحبت میکردم.

ساعت 12 به سمت دبیرستانی که قرار بود یه کلاسی توش بزاریم رفتیم با مهدی و حدود 12:50 دقیقه رسیدیم

از 13:10 حدودا تا 14و خورده ای پیرامون مسائل مالی و کلاس ها جلسه داشتیم باهاشون

ساعت حدود 14:30 رسیدم جمهوری و یه ناهار زدم خیلی خوب بود جای شما خالی.

ساعت 15 رسیدم دانشگاه و تا 16 استراحت کردم

16 تا 18:15 لحیم کاری آقای آزاد رو انجام دادم 

ساعت 18:20 تا 20:30 برگه های مبانی رو تصحیح کردم

ساعت 21 تا 24 پروژه کاظم رو تموم کردیم

ساعت 24 و خورده ای تا 3 چند تا فیلم تو آزمایشگاهشون دیدم 

3تا 4-5 رو دوتا صندلی خوابیدم 

ساعت 7 بیدار شدم و 7:30 به سمت خونه رفتم . 

واقعا روز جالبی بود خیلی پر بازده بود کلی کار کردم :))

------------------------


  • مهدی

ویژگی خوب شخصیتی..

سه شنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۰۷ ب.ظ

سلام

چون میدونم کاظم دیگه زیاد این ور ها پیداش نمیشه یکمی خواستم ازش تعریف کنم. امیدورام نخونه این متن رو پر رو بشه :)

یه ویژگی خوبی که کاظم داره اینه که مسئولیت پذیره نمیدونم این ویژگی رو چجوری کسب کرده ولی سر ددلاین کار ها که برسه میشینه چند شب نمیخوابه تا کار انجام بشه. خیلی این ویژگی خوبیه. منم اخیرا طی چند شب اخیر با این ویژگیش آشنا شدم.

1- این که آدم بتونه مسئولیت کارایی که میخواد بکنه رو برعهده بگیره و تا آخرش وایسه و سهم خودش رو از کار بدونه.

2- این که بتونه مسئولیت اشتباهاتش رو برعهده بگیره و نندازه گردن این و اون .

به نظرم اینا جزو چیزاییه که تو برنامه آیندم باید برای کسبش یکمی تلاش کنم!


  • مهدی

نگرانش نیستم!

يكشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۴۳ ق.ظ

سلام

دیگه عادت کردم ، ازین نگران نیستم که با سه نفر در یک ساعت قرار بزارم.

چند وقتیه که دقت کردم از هر 10 تا قراری که میزارم با کسی صحبت کنم - کسی با هام صحبت کنه یا ... 3-4 تاش حداقل میفته یه چند ساعت بعد و یا یه روز دیگه .

کلا وقت شناسی و تایمینگ زیاد مهم نیست اصن.

  • مهدی

جنگه میفهمی ؟

شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۳۰ ب.ظ

سلام

دقیقا نمیدونم چرا این پست رو نوشتم... صرفا اومد و نوشتم...

10-12 سالم که بود با خودم فکر میکردم که اگه زمان جنگ بود الان میرفتم و مثل اون بچه هایی که تو مصاحبه ها نشون میداد تلویزیون میرفتم جبهه و میجنگیدم. جنگ چیز خوبی نیست ولی دوست داشتم در موقعیتش قرار بگیرم و برم برا وطن بجنگم و در نهایت شهید بشم...

خب الان وضعیت عجیبی شده... نمیدونم ولی با دقت خوبی الان وسط جنگ هستیم و من که نشستم اینجا کاملا میتونم اراده کنم و برم سوریه بجنگم ولی چرا نمیرم؟

چرا دیگه دوست ندارم برم بجنگم؟

یادمه اون زمانا خیلی آدمه پاکی بودم انصافا ، جدی جدی خیلی پاک بودم ...

یه مسجد بغل خونه مادربزرگم اینا بود که میرفتم اونجا قاطی بچه های مسجد و ... بودم نمازام رو با n تا نافله قبل و بعد و وسطش میخوندم،... 

ولی چه کنیم که دست زمانه بر آن شد که کلی ازون فاز و حال و هوا فاصله بگیرم.

دست دستندرکاران این بازگشت به عقب من درد نکنه چه اونایی که داخل خودم بودن(مثل تصمیمات خودم یا بحران بلوغ یا ...) چه اونایی که از خارج لطف کردن تاثیراتشون رو گزاشتن(مثل معلما و دوستای عزیزی که ...).

به هر حال هدف این بود که بگم شاید این که الان من وسط سوریه نیستم به خاطر همین آلودگی هایی باشه که بی هوا اجازه میدم روی روحم اثر بگذاره و کم کم نابودم کنه. شاید اگه من اون آدمه 10 سال پیش بودم با همون روحیات الان شاید به مقام شهادت نایل شده بودم یا داشتم از دین و مرز سرزمینم دفاع میکردم... :(

واقعا این قضیه جهاد علمی و ... قانعم نمیکنه... خیلی متفاوته ... نمیدونم

الان واقعا شرایط جنگه 

یه سری دارن میرن میجنگن !

یه سری دارن شهید میشن !

جنگه واقعا جنگه!

خدایا ببخش...


  • مهدی

چه حالی میدهه ه ه

شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۴، ۰۶:۲۴ ب.ظ


سلام


نمیدونم خیلی خوشحالم که یه سری اومدن یه چیزایی رو برای ملت نوشتن که میتونم من الان استفاده کنم به صورت خیلی راحت.

مثلا من قرار بود مدباس رو روی TCP/IP بیارم بالا که بتونم یه بردی رو مدباس دار کنم به قولی.. بعد تجربه علی تو فرینه نشون داد که کار راحتی نیست واقعا آدم با یک میکرو بشینه و اترنت ش رو راه بندازه و بعد مدباس RTU رو راه بندازه و در آخر هم اینا رو کانکت کنه به هم. اولش حس کردم کار نشدنی هستش ولی بعد یهو به ذهنم زد از Raspberry Pie استفاده کنم شاید رو لینوکس اومده باشن اینو نوشته باشن که با یه سرچ دیدم بله ... خلاصه این که این شد که با یکمی Copy-Paste و خوندن چند ده خط کد دیشب مدباس دار شدم :)

لینک دوست عزیزی که کامپایل کردن مثال ها رو توضیح داده : لینک دوستمون

هیچی دیگه بار دیگر به حرف علی پی میبرم که میگفت کار ما چیزی جز کپی پیست کردن نیست...

پیوست : مدباس یه پروتوکل صنعتیه بسیار قدیمیه که توش وسایل با هم حرف میزنن خیلی انواع مختلفی داره مثلا مدل RTU اینجوریه که صرفا یه مشت عدد به هم میفرستن مثلا فرستنده (حدودا یه همچین چیی) میفرسته جزییی تر در ویکی پیدا هست:

ز

| آدرس گیرنده | کاری که باید انجام بشه | احیانا دیتایی که میخواد بفرسته |  CRC که چک میکنه دیتا درست اومده یا چرت اومده


مدل TCP اینجوریه که این چیزا رو تو یه بسته TCP جا میده و میفرسته میره و خب بهتره دیگه ...

همین..

https://en.wikipedia.org/wiki/Modbus

  • مهدی

هنرمند

پنجشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۴۸ ب.ظ

سلام

داشتم با خودم فکر میکردم چرا انقد اعتماد به نفسم کمه؟

مثلا من اگه اعتماد به نفس این مطربی که امشب با صدای انکر الاصواتش (واقعا املاشو نمیدونم) و دو تا باند 400 واتی به صورت خوابیده و دوتا باند 650 واتی روی پایه وایساده در یک محیطی که 150 نفر آدم توش به زور جا میشد ، ای قشنگ تر از پریا میخوند و در آخر خودش و رفیقش رو هنرمند خطاب میکرد رو داشتم چی میشد؟ 

واقعا چی میشد؟!


  • مهدی

دومورد

پنجشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۴۹ ق.ظ


سلام

دومورد رو میخواستم برا خودم یاداوری کنم...

1- ساکت بودن و کمتر صحبت کردن باعث میشه کمتر چیزایی که نمیدونیم یا نظرات اشتباهمون یا ... رو بقیه با تمام وجود لمس کنن.


2- فکر کردن راجع به این که بقیه دچار بیماری نفهمی هستن هم چندان خوب نیست... بقیه میفهمن ، بقیه فکر میکنن ، بقیه قضاوت میکنن و عمل میکنن دقیقا مثل خود من.


3- این که حس کنم از هر خطایی مبرا ام و حرف خودم دقیقا درسته هم خیلی بده.


4- لازم نیست همه ی هنر هایی که (فکر میکنم) بعضا دارم رو همه بدونن اینجوری آدم برای طرف مقابل خیلی زود تموم میشه. خوبه که با کمی استفاده از مورد 1 روش کار کرد


شد چهار مورد :/

  • مهدی

اتفاق های بد واقعا می افتند!

سه شنبه, ۸ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۴۵ ب.ظ

سلام

یه اتفاقی ثابت کرد که اگه احتمال پیش اومدن یه چیزی یک در میلیون هم باشه ممکنه رخ بده...

داشتم میرفتم سایت دوستم بیژن رو چک کنم ببینم چخبره یهو دیدم پستی که اول صفحه هست برای چندین وقت پیشه. بهش پیام دادم و رفت چک کرد دید کل اطلاعاتش پریده و متاسفانه ازون ببعد هم بکاپ نگرفته بود. اینم پیامی که براش اومده:


I'm sorry to be the messenger of the bad news. Can't say it in different words and you have every right to ask questions. All work done after May 2015 is GONE.


What happened was the unthinkable. Our WHM disks and the back up disks at the Data Center failed at the same time. A one in a million occurrence. Like almost impossible for that to happen. And it happened


همین دیگه همه چیز ممکنه ! 

مواظب خودت باش

  • مهدی

اعصاب دست

چهارشنبه, ۲ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۰۴ ب.ظ

سلام

نمیدونم تاحالا به نقش انگشت کوچیک تو دست فکر کردی؟

من که خودم تا هفته پیش ایداه ای از کاربرد این انگشت نداشتم تا این که یه اتفاقی افتاد ، 

خب یکمی با اعصاب دست آشنا بشیم:


همونطور که میبینیم دست سه تا عصب داره : رادیال ، اولنار و مدین

وظیفه عصب رادیال حس کردن پشت تقریبا از شست تا انگشته بزرگه هست و صرفا وظیفه انتقال پیام سنسور ها رو به مغز داره و عضله ای رو تحریک نمیکنه

عصب مِدیَن وظیفش تحریک عضلات شست تا نمیمه ای از انگشت انگشتری هست و وظیفه لمس کف دست در همون نواحی که گفتم رو داره

و آخریش عصب اولنار عزیز که وظیفه تحریک نیمه ی دوم انگشت انگشتری و انگشت کوچیکه و لمس و تحریک عضلات کف دست رو به عهده داره.


خب پوینت قضیه اینجاست که عصب اولنار به علت بد خوابیدن میتونه بین کانالی که از آرنج دست میگذره گیر بیفته / بهش فشار بیاد و شما اون قسمت از دستت رو تقریبا از دست بدی(حالت خواب رفتگی در انگشت کوچیک و نیمه ی اانگشت انگشتری ذست) تا وقتی اون عصب آزاد نشده.


این اتفاقیه که برا من افتاده :)


شاید فکر کنی انگشت کوچیکه دست چپ واقعا چندان مهم نیست باید بگم که اگر دست چپ باشید مهمه موقع نوشتن ، موقع غذا خوردن ، موقع فشار دادن یه گیره و ... واقعا موقع نوشتن چون کل دست رو انگشت کوچیکه تکیه میکنه و خلاصه که خیلی سخته!!

بله دعا کنید خوب بشم و کارم به جراحی نکشه و بتونم زودتر یه دکتر پیدا کنم فعلا یه دکتر پیدا شده که یکشنبه میاد بنظرم دیره...! فردا برم یکمی بگردم!

  • مهدی