نوشته های من تنها

:)
نوشته های من تنها

بببببب ببببببیببببببببببببببب
یکی میگفت که آدما تو سکوت بین کلمه هاشون با هم حرف میزنن

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۱۴۰ مطلب با موضوع «عمومی :: نظرات و تحلیلای شخصی! :: کانادا و چیزای مربوطه» ثبت شده است

مشکل ذهنی

دوشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۸، ۰۵:۴۲ ب.ظ


سلام

تو کلیسایی که میرم بعضی وقتا و راحع بهش نوشته بودم، ۱۰ روز آخر ماه غذا میدن به مردم که اکه حقوقشون زود تر تموم شده، یه وعده داشته باشن. چون تو محله ی خیلی جالبی از شهر هم نیست موقعیتش.
رفته بودم کمک و یه آقایی بود تو اون ۲ ۳ ساعتی که اونجا بودیم، یه جا نشسته بود و نقاشی میکرد. چهره اش حدود ۴۰ میخورد شاید. و به طور ظاهری یکم مشکل ذهنی مشخص بود داره. 
اولش دیدم داره خط خطی میکنه و گفتم شاید این دفترش یه چیزیه که باهاش سرگرمه و درگیر کار خودم بودم. بعد آخر کار دیدم که چیز جالبی کشیده. اصلا هم طرح اولیه نمیکشید و پاک کنه و بره لایه بعدی رو بکشه. یه خودکار سیاه دستش بود و بسم الله، طرح آخر رو میکشید.
نشسته بودم روبروش و بهش گفتم خیلی استایلت رو دوست دارم و یکم همینجوری حرف زدیم. بعد بهش گفتم میشه کارات رو ببینم؟ بهم نشون داد حدود ۳۰ ۴۰ تا نقاشی رو. گفتم خیلی کارت خوبه. گفت خانواده ام میگن این هنر واقعی نیست! گفتم یکی از بهترین چیزایی هست که دیدم. گفتش قبلا گالری داشته چند باری و الان برای خودش میکشه فقط. یه طوری گفت که حس کردم شاید یکی دوبار بوده. چون کلا خیلی خیلی تو خودش بود و حرف زدن سخت بود باهاش نشد خیلی بیشتر حرف بزنم. 
بهش گفتم میشه یه عکس از اولین نقاشی دفترت بگیرم؟
  • مهدی

اتوبوس اتاوا

جمعه, ۳ آبان ۱۳۹۸، ۰۳:۴۱ ق.ظ

سلام

باز دوباره این اتوبوس اتاوا.

نمیدونم دقیقا چی داره این اتوبوس. شاید چون دانشگاه خودم تو شهر خودمون بوده همیشه و اتوبوس بین شهری خیلی سوار نمیشدم باشه. 

 این اتوبوسای قدیمی یه غمی تو صدای داخل کابینشون هست.


دفعه قبلی که اومدم با این اتوبوسه، داشتم میرفتم برای یه شرکتی این پروژه مشترکی دانشگاه و اون شرکته رو ارائه بدم. دقیقا همین حس رو داشت. الان دارم میرم برای مصاحبه همون جا.

آهنگ گوش دادن تو لرزش این اتوبوسه و صدای موتورش یه حس دیگه ای داره.


دوباره اون حس غربت رو زنده میکنه. حس گذر از نظم به آشوب. وقتی یه جایی تازه جاگیر شدی و راه و چاه رو پیدا کردی و تقدیر هل میدت یه جای دیگه که باید خونه و زندگی و خودت رو عوض کنی. 

یه جوریه. این حس ترنزیشن اصلا یه بو و رنگی داره. بوی صندلی و هوای سنگین داخل کابین و رنگ تاریکی شب. لباسای ناراحت و خواب به هم ریخته. آدمی که بغلت نشسته ولی نمیشه باهاش حرف بزنی چون سرش تو لپتاپشه.


یادم میاد وقتی داشتم میومدم اینجا از ایران، انقدر مسائل پیچیده شده بود که واقعا تنها راه مقابله باهاشون رد دادن بود. بزاری رو اتو پایلوت بره. ولی هر چند وقت یه بار یه فلش بکی تو ذهنت میاد که چه مرگت بود که انقدر زندگیت رو پیچیده میکنی. ازون طرف هم یه صدای دیگه میگه اگه نری، این نعمتایی که بهت داده شده رو ریختی تو سطل. اگه بهت انقدر انقدر داده شده، مسئولیتش هم زیاده. اگه دست بقیه رو نگیری تنه درخت تو آستینت میکنن. ببخشید، یادم نبود که قاضی و محاکمه کننده و گناهکار خودمونیم. تو آستینمون میکنیم چون قدر ندونستیم.


عجیبه. الان واقعا استرس مصاحبه ندارم. چند وقتیه جدی جدی بهش گفتم فرمون دست خودت. اسمش رو خدا یا کائنات یا هرچی میزارید، همون که میشناسیدش. هر اتفاقی بیفته میدونم خیره ولی بحث سر اینه که این ترنزیشن خیلی انرژی میگیره. فاز زندگی عوض میشه. انتظار ها ازت زیاد تر میشه و جمع و جور کردن خودت سخت تر میشه. و جالب تر این که درنهایت چیزی که اتفاق میفته اینه که هر چیزی که بهمون دادن رو قراره بگیرن. یعنی دردش رو یه زمانی باید بکشیم. فقط مسئله اینه که چه زمانی.

بچه های خوابگاهی شاید خیلی زود تر اینو تجربه کردن. احتمالا همه تجربه میکنن تو همین حدود سنی. با ازدواج یا مهاجرت یا شغل جدی یا ... . 


چند سالیه موج دردسر های بزرگسالی یکی بعد یکی دیگه میاد و هر دفعه این ترس ازین که این موجه بزرگتر از قبلیه هست! میتونم تحملش کنم؟ میاد سراغم. میدونم تهش میگذره ها، ولی دلم برای آسایش نسبی که تازه دستم اومده بود تنگ میشه.


نمیدونم این اتوبوس چه سری داره که دل آدم رو میشکنه. 

جالب اینه که پلی لیستی که دارم گوش میدم خود به خود رفت رو آهنگای قبل اومدنم به اینجا. 


تاحالا شده حس کنید دنیا باهاتون حرف میزنه؟

این آهنگ ناصر عبداللهی

https://www.bibakmusic.com/24915/music-naser-abdollahi-poshte-in-panjereha.html

تازه احساس میکنم که چشام بارونیه، پشت این پنجره ها داره بارون میباره


بنده خدا دلش بد شکسته بوده ها. خیلی عجیبه. خیلی عجیبه که احساسات رو میشه تو آهنگ منتقل کرد. خیلی انسان بودن تجربه عجیبیه. کلی اختیار داریم ولی هیچ اختیاری نداریم. تنها چیزی که روش اختیار داریم اینه که دل بدیم به لحظه و خوشحال و ناراحت بشیم یا نه. خدایا شکرت بابت این غربت :)


چند هفته قبل رفتنم احسان، که مجبور شدم اسمش رو سرچ کنم تا فامیلش یادم بیاد، اخوان، حافظه رو ببین، برام آهنگ ed sheeran photograph رو برام فرستاد. فکر کنم یکی از آخرین دفعه هایی بود که تو خونه ی توی روستای پدرم اینا بودیم بود. اگه آخریش نبوده باشه. و الان تو این پلی لیسته اومدش :).


این وبلاگم جای عجیبیه. چیزایی که تو ذهن یه نفر میگذره رو میشه توش پیدا کرد. 

کاش همه آدما وبلاگ داشتن. سخته نفوذ به یه نفر به اندازه ای که به صحبتای وبلاگش برسی.

  • مهدی

مهندسی

جمعه, ۱۲ مهر ۱۳۹۸، ۱۰:۰۵ ب.ظ

سلام

شنیدم پست طولانی بی سر و ته دوست دارید؟

امروز ظهر اومدم آزمایشگاه و دیدم کسی نیست. یکم گشتم دیدم یه نفر از بچه ها بود و پرسیدم بقیه کجان؟ گفت بقیه رفتن سلف. سلف اینجا جمعه ها قیمتش خیلی پایین تره و بعضی وقتا بچه ها دور همی میرن. البته که مثلا هفته قبل 2-3 تاشون دل درد گرفته بودن. غذاش خیلی باب میل ماها نیست.

بگذریم.

اومدم یه چیزی بردارم دیدم که یکی از استادای ایرانی که فرصت اومده بودن هم تو آزمایشگاهه. سلام کردم و صحبت کردیم سر سلف رفتن بچه ها. گفتم شما نرفتید باهاشون؟

گفت که مخالفه با سلف رفتن. اعتقاد داشت که غذایی که تو سلف بهمون میدن، چه تو ایران چه اینجا، مخصوصا روزی که قیمتش 1/3 هست قطعا چیز خوبی نیست.

حرف زدیم و خلاصش این بود که اعتقاد شدیدی به صبحانه خوردن و یه چیز سبک برای ناهار و برای شام غذا پختن داشت. میگفت که بالاخره بعد این همه سال دیده که این مدل جواب میده و باعث میشه بازدهیش هم بیشتر بشه.

هر از چند گاهی هم بیرون رفتن ولی جای خوب رفتن چیز بدی نیست. جای خوب رفتنش مهمه.

همچنین به ورزش کردن اعتقاد داشت. میگفت که حتی زوری هم شده باید ورزش کرد. نتیجش رو نشون میده بعدا. 

بعد گفت غذا درست کردن خودش یه تفریح هم هست و منم تایید کردم که به شکل یه تفریح بهش نگاه میکنم چون کاری که میخوام رو میکنم و غذا رو با طعمی که میخوام درست میکنم.

بعد صحبت از تفریح شد و منم چون ذهنم درگیر همین هنر و ... که چند روز پیش نوشته بودم بود، گفتم آره، من از وقتی شروع کردم کارای غیر درسی کردن، خیلی بازدهیم بیشتر شده حتی توی کار خودم.

ایشونم آدم جالبیه اهل شعر و ادبیاته. (که تو استادای مهندسی خیلی معمول نیست که بجز درس کاری کنن.)

گفت من به دانشجوهام میگم که حتی با موضوع تحقیق و مقالتون باید رابطه احساسی برقرار کنید. و نتیجش رو میبینید. بچه های مهندسی اتفاقا خیلی احساسی و منعطف باید باشن. کسایی باید دقیق و منطقی باشن که علوم میخونن. دانشمندا باید دقیق باشن. بچه های مهندسی باید بتونن از هر چیزی نتیجه ای که میخوان رو بگیرن. ولی متاسفانه وضعیت بچه ها اینجوریه که انقدر شبیه سازی میکنن که به واقعیت نزدیک بشه تا نتیجه بگیرن. بعد ستاپ عملی رو انقدر با دقت میبندن که شبیهِ شبیه سازی بشه. آخرشم نمیشه. 

این در حالیه که هدف مهندسی اینه که بتونیم

دنیای واقعی رو با استفاده از زبون ریاضی به دنیای قابل فهم فیزیکی تبدیل کنیم و مساله رو توی اون فضا حل کنیم و بتونیم به طور برعکس اون جواب رو از دنیای فیزیکی به دنیای واقعی بیاریم.

بچه ها یادشون میره که نصفه ی دوم مساله هم وجود داره. حسابی با جزییات میرن توی بطن قضیه ولی نمیتونن استفاده ای ازش بکنن. این بخاطر اینه که تو ذهنشون خیلی علوم مختلفی هست که نمیتونن با همدیگه ترکیبشون کنن.

این ذهن شبیه یه اسب خیلی قوی هست که کسی که بتونه سوارش بشه و آرومش کنه میتونه جایزه اول رو بگیره ولی کسی که بلد نباشه آرومش کنه و سوار کاری کنه رو میزنه زمین.

بعد من گفتم که شاید برمیگرده به این که حتی استادا هم نمیدونن چرا بعضی ابزار های ریاضی رو تو درساشون درس میدن. مثال درس کنترل دیجیتال رو زدم. تو این درس مثلا 7 تا فصل ابزارهای کنترل دیجیتال رو میخوندیم که تو فصل 8 بتونیم کنترل دیجیتال کنیم. استاده ولی این تو ذهنش نبود. 8 تا فصل یه سری چک باکس بود که باید پرشون میکرد. آخرشم این شد که 6 7 تا فصل رو با جزییات درس داد و به آخری نرسید. خنده دار بود.

یا یادمه که من بعد درس سیگنال و کنترل خطی و کنترل دیجیتال و ... یادمه بلد نبودم چجوری عملکرد یه فیلتر پیوسته رو توی میکرو کنترلر پیاده کنم. علی.س یادشه. خیلی خنده داره الان که بهش فکر میکنم. اگه تو تخصصتون نیست، یه جورایی 30-40 درصد هدف این بود که این رو یاد بگیریم. 

گفت که بچه ها مفاهیم رو یاد نمیگیرن. مثلا گفت یکی از استادای ایرانی که کارش خیلی درسته، یک دانشجو دکتری داشت که کارش جبران توان راکتیو بود. این تو جلسه دفاع ازش پرسید توان راکتیو چیه؟ فرض کن به مادر برزگت میخوای بگی. میتونی تعریفش کنی؟ 

گفت چند سال پیش توی یکی از کنفرانسا یه ارائه بود به اسم War on VAr. بحث این بود که توان راکتیو رو چجوری تعریف کنیم. همه بلد بودن چیه ولی سوال این بود که چجوری تعریفش کنیم؟ من یه مثال زدم که جالب بود براشون. گفتم دیدید بچه ها روی جدول راه میرن؟ هرچقدر پهنای جدول بیشتر باشه انرژی کمتری برای حفظ تعادل لازمه و راحت تر میشه راه رفت. اون عرضه توان راکتیوه :)) حالا خیلی هم تعریف خوبی نبود ولی میتونه یه کلیتی به مادربزرگ ارائه بده. خودش کاری نمیکنه ولی کمک میکنه که کار انجام بشه. 

آره خلاصه قضیه این بود که نمیتونیم از دانش ریاضی برای واقعیت استفاده کنیم چون تعاریف فیزیکی زیادی نداریم.

بعد بحث کنترل شد و میگفت که  خیلی جالبه که توی برق هرجا نگاه میکنی علم کنترل هستش. گفتم آره انگار روح قضیه است. یکم مثالای برقی زد که احتمالا علاقه ای به شنیدنش ندارید در تاییدش و گفت جالبه که این توی جاهای کاربردی تر هم برقراره. مثلا ما یه درسی داشتیم که مربوط به جامعه شناسی بود. مثلا سیستم های جامعه رو به مدلای کنترلی تبدیل میکرد و میشد راجع بهش فکر کرد. مثلا کنترل جمعیت یه معادله مرتبه یکه. مثل یه مخزن میمونه که شیر ورودیش نرخ تولده و شیر خروجیش نرخ مرگ. و مثلا میشه بررسی کرد نرخ رفاه چجوری و با چه شکلی روی اندازه جمعیت که سطح آب مخزن هست تاثیر میزاره. و کنترلش کرد. یا مثلا تکنولوژی یه چیز مرتبه دو میشه و ...

بعد مشکل اینه که کسایی که بکگراند ریاضی ندارن میرن تو این رشته ها و بچه های ریاضی هم هیچ ایده ای از چیزای غیر ریاضی ندارن.

بعد من گفتم جالبه که اینو گفتید. من مثلا بنا به دلایلی نشستم چند وقته ویدئو های روان شناسی میبینم و الان که میبینم، انگار هیچی از رفتار انسان ها نمیدونستم قبلش. چرا یه سری کورس روانشناسی و جامعه شناسی برای ماها نمیزارن بجای این درسا؟ 

اونم تایید کرد و گفت من خودم توی چارت دانشگاه خودم و دانشگاه شریف چند بار دخالت کردم که چند تا درس اختیاری مثل دینامیک تکنولوژی توی کشور های پیشرفته یا جامعه شناسی یا کار آفرینی یا کلا یه سری دروس از دانشکده های دیگه توی درسای اختیاری باشه که بچه ها یکم دیدشون رو باز تر کنن. 

بعد گفتم حالا اینا به کنار، حتی نمیتونیم درست با آدمای دیگه ارتباط برقرار کنیم. چون این بکگراند ریاضی باعث میشه ذهن بسیار ابسترکت و غیر منعطف بشه. جالبه که با یکم یادگرفتن چیزای دیگه خیلی سریع میشه این چیزا رو جبران کرد. چون یه سری مسائل که بحران هست، مثل مسائل مدیریتی و اقتصادی و ... حل شدست واقعا. یه علم براش وجود داره ولی یا آدمایی که تو اون علوم متخصص هستن نمیتونن ازش استفاده کنن یا این که کسایی که به صورت بالقوه میتونن حل کننشون اون علوم رو بلد نیستن.

گفتم جالبه، اون قضیه که شما میتونی به چیزی فکر کنی که براش کلمه داری، خیلی چیز جالبیه. ریاضی یه زبونه که قابلیت یه جور فکر کردن رو به آدم میده. مثلا با بچه های مهندسی حرف میزنی موقع حرف زدن خیلی وقتا تو صحبتاشون رو هوا شروع میکنن نمودار کشیدن و توضیح دادن اون قضیه رو اون نمودارا. و طرز فکر جالبیه. یه جور زبان ابسترکه برای مسائل پیچیده. ولی مشکل اینجاست که خیلی وقتا زبون آدمیزاد رو یاد نمیگیریم ولی تا تهه این زبون ابسترک رو بلدیم. که بدرد خودمون میخوره.

آره و در نهایتم خیلی اعتقاد به این داشتیم که حداقل زمانی رو برای یه کاری که دوست داریم اختصاص بدیم که مربوط به کار تخصصی خودمون نیست. یه کاری که توش فاعل هستیم نه مفعول! یعنی مثلا فیلم دیدن حساب نیست اگه فقط فیلم دیدنه. اگه تحلیل کردنشه اوکیه. اگه موزیک گوش دادنه، نه اگه موزیک نواختنه بله. یا یه نوعی از هنر، هر چقدر ابتدایی هم باشه. کم کم خودش درست میشه. یا مثلا ادبیات. به هر نوعیش. اگه کتاب خوندنه، اگه شعر خوندنه، هرچی. کوه نوردیه؟ شکاره؟ ماهیگیریه؟ هرچی!

  • مهدی

شیاطین

پنجشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۰۴ ب.ظ

سلام

یکی از مشاهده هایی که هر کسی تقریبا میکنه، وجود بیش از حد آدمایی که مشکلات روانی دارن تو خیابون های اینجاست.

برای منم سوال بود چرا انقدر زیاد ترن نسبت به ایران.

رفتم دنبالش و گویا دولت قبلی برای صرفه جویی یکی از بیمارستانای بزرگ روانی شهر رو بسته و همه رو ریختن تو خیابون ها.

برام خیلی قابل قبول نبود که چجوری مردم قبول کردن این اتفاق بیفته. 

اخیرا فهمیدم که مشکل اینه که تو دین مسیحیت مشکل روانی به این صورت بیان میشه که شیاطین تسخیرش کردن و تنها کاری که میشه کرد، دعا کردنه و کارای دیگه فایده ای نداره.

برای همین دولت محافظ کار (اصول گرا) با این اهرم این تصمیم رو گرفته.

خیلی جالبه بعضی چیزایی که با `پذیرفتن` دین ها بوجود میاد.

  • مهدی

ظرف ها

سه شنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۸، ۰۷:۱۶ ق.ظ

سلام 

یکی از همخونه ای ها هست که همه اعتقاد دارن آدم کثیفیه و ظرفای تو ظرفشویی همیشه کار اونن. این شد که دو هفته پشت سر هم مجبورش کردن کل تپه ی ظرف ها رو بشوره.

البته من خودم، یکم از خودم تعریف کنم، وقتی غذا خوردنم شروع میشه که کل ظرفام رو شسته باشم

برای همین من کلا مظنون نیستم.

حالا آقای نابغه امروز اومده میگه مهدی، امروز اومدن و میخواستن منو مجبور کنن ظرفا رو بشورم. منم از تو اتاقم ۴۰ تا ظرف نشسته از هفته پیش در اوردم که بهشون ثابت کنم ظرفای تو ظرفشویی برای من نیست. اینا ظرفای منن!

من :/

من: پسر این همزمان احمقانه ترین و باهوش ترین چیزی بود که تاحالا انجام دادی

  • مهدی

چین

جمعه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۸، ۰۸:۵۸ ب.ظ

سلام

پوزش بابت غلط املایی تو تیتر پست قبلی. دیدم که دیگه کلی آدم دیدنش دوباره منتشرش نکنم مجبور بشن دوباره ببیننش.

.....

زیانگ رو نمیدونم یادتونه یا نه. یکی از دانشجو های چینی آزمایشگاهمون هست. امروز داشتم ازش میپرسیدم چخبره تو هونگ کنگ.

من خودم خیلی اخبارش رو دنبال نکردم و صرفا میخواستم سر صحبت رو باز کنم.

میگفت که هونگ کنگ بنا به دلایل تاریخی یه جورایی یه سیستم جداگونه از سرزمین اصلی چین داره. قوانینش بسیار دمکرات تر هست. چند وقت پیش گویا یه نفر میره از سرزمین اصلی تو هونگ کنگ (یا برعکس) و دوست دخترش رو میکشه. ولی دادگاه اونجا فقط یک سال حبس براش میبره. 

این میشه که اعتراض میکنن که سیستم دولت اصلی باید به هنگ کنگ وصل بشه. حالا تو هنگ کنگ تظاهرات میکنن که اگه این اتفاق بیفته ما آزادیمون رو از دست میدیم. و این داستانایی که میبینید. 

پرسیدم تو تو هنگ کنگ بودی یا سرزمین اصلی؟ گفت سرزمین اصلی. گفتم که چجوری بود اونجا؟ گفت اول این که رسانه خیلی محدوده و تحت کنترل دولت. مثلا سایتای خبری خارجی بسته است. گفتم تو ایرانم همینجوریه ولی مردم VPN استفاده میکنن. گفت که 

1- تو چین خیلیا زبون انگلیسی بلد نیستن

2- دولت چند سال پیش VPN ها رو هم بست، مثل داستانی که تو ایرانم اتفاق افتاد. شرکتای VPN رو هم بلاک کرد.

گفت البته اگه تو چین زندگی کنی خیلی نمیفهمی چرا هنگ کنگیا دارن تظاهرات میکنن. میگفت دوستام از سرزمین اصلی که زنگ زده بودن میگفتن که اینا دیوونه شدن یا ؟ چشونه؟ چون رسانه هیچ بازتاب درستی ازشون نمیکنه.

گفتم که زندگی اینجوری بهتره یا اونجوری؟ گفت که اونجا اینجوریه که اگه بلد باشی با مردم کار کنی، میتونه شغل دولتی بگیری. البته که باید پارتی داشته باشی یا شانس خوبی داشته باشی.

میگفت کسایی هم که شغل های بالایی دارن مثل رییس یه بیمارستان یا یه شغل مهم تو دولت باید خیلی حواسشون باشه با کی ملاقات میکنن یا چی میگن. اگه اشتباه کنن فرداش زیرآبشون زده میشه و ممکنه زندان بیفتن.

میگفت پدر و مادرش توی بیمارستان دکتر هستن. میگفت حدود 50-60 سالشونه ولی هنوزم باید تکلیف انجام بدن! گفتم منظورت چیه گفت یه App هست که یه سری سوال ازشون میپرسه. مثلا چه سالی جناح سیاسیشون تشکیل شد؟ چه شعاری داره؟ ازین جور سوالا. و باید یه امتیاز بالاتر از حد مشخصی بگیری وگرنه خدا میدونه چی میشه.

من با کتاب 1984 خیلی رابطه برقرار نکردم ولی بنظر میاد خیلی هم دور از ذهن نبود سیستم کمونیستی. یه میلیارد و 600 میلیون نفر دارن اونجوری زندگی میکنن. 

خلاصه که اینجوریاس

  • مهدی

یک شب طولانی

جمعه, ۸ شهریور ۱۳۹۸، ۰۶:۴۵ ب.ظ

سلااام

ببخشید یکم اصلاح شد

کمربند ها رو ببندید که عجیب ترین شب زندگیم دیشب بود.

بزارید ببینم از کجا شروع کنم.

دیشب یکی از بچه ها از ایران اومده بود و تصادفا ما مدتی تو یه آزمایشگاه با هم بودیم. استادش توی کلگری بود (2000 کیلومتر اونورتر) و اخیرا منتقل شده بود دانشگاه ما که جالبه این همه تصادف در نوع خودش که باعث شد جفتمون ختم به یک آزمایشگاه بشیم.

خلاصه که خونه ش 2-3 روز دیگه آماده میشه و فعلا پیش منه یکی دو شب.

لازم به ذکرم هست که ساعت بدنش 9-10 ساعت جلو تر از اینجاست و خلاصه که خوابیدن سر وقت کار لازمیه براش تا ساعتش درست بشه.

حالا اینا رو داشته باشید. 

دیروز رفتم کمکش کنم وسایلش رو برداره و بره یه کار کوچیکی رو انجام بده. رفتیم خونه و منم غذا رو گزاشتم بپزه و اینم رفت قرارداد خونه رو امضا کنه.

وقتی اومد و غذا رو خوردیم ایشون(س.) تو اتاقم نشسته بود و منم رفتم بالا ظرفا رو بشورم. هم خونه ایم رو دیدم (Conor کانِر)

یکم کارای عجیب غریب میکنه و داشتیم حرف میزدیم. چند ساعت پیشش داشت میپرسید که بنظرت کدوم یکی از 4 تا همخونه ای دیگه دیوونه ترینن. منم گفتم نمیدونم بین تو و یکی دیگه (Arthur آرتور). ولی اون موقع بهش گفتم فکرامو کردم تو دیوونه ترینشونی. گفت چرا؟! هنو چیزی ندیدی از من که :).

یکم مثال زدم براش. مثلا یه ویدئو بود که با سیب یه پیپ درسته کرده بود و داشت ازش گٌل میکشید و خیلی تو ویدئو هه داغون بود. یه کپشن هم داشت که نوشته بود احتمالا امشب دستگیر میشم!

چون تصورش شاید سخت باشه شبیه این عکسه میشه.

گفت که من رو باید با دوستم ببینی. و شروع کرد داستان تعریف کردن. گفت یه شب من و دوستم و یکی دیگه از دوستاشون با هم به شدت مست بودن و رفته بودن توی یک کارخونه و داشتن گلدون میشکستن و صندوق پست آسیب میزدن. بعد این دوستش خیلی قاطی میکنه و میره بالای یه سیلوی 50 فوتی بهشون شروع میکنه فحش دادن. اینم گفت من حس کردم اگه این رو ولش کنم به خودش آسیب میزنه. اوردیمش پایین و این تقلا میکرد. گفت این مشت میزد به من من مشت میزدم به این. انداختمش رو زمین، توی یه چاله ی گٍلی. و خون داشت از سر و صورتمون میومد و همچنان من داشتم اینو میزدم و اون داشت منو میزد. گفت یهو صدای آژیر پلیس شنیدیم.

کارخونه یه در ورودی داشت و بقیه فنس سیم خاردار بود. پلیسا که از در ورودی داشتن میومدن و تنها راه فنس ها بود. تیشرت ها رو در اوردیم و روی سیم خاردار انداختیم و سعی کردیم از روشون بریم. سیم خاردار ها پاهامون رو پاره کردن !! افتادیم اون ور فنس ها 

گفت یهو شنیدیم یه ماشین پلیس از اون طرف داره میاد. من که دیدم راهی ندارم به این دوستم گفتم که تو بدو :)) که پلیس دنبال این بیفته که اینا رو تو دردسر انداخته و اینا فرار کنن:)) اوج رفاقت !!

گفت نقشه شون هم کار کرد و اینا رفتن خونه. 

5 صبح یهو دیدن این دوستشون پشت دره. با تیشرت پاره و گلی و خونی. با صدایی آروم و ریلکس گفت میشه من یه دوش بگیرم اینجا؟

داستان دو

یه بار پدر و مادرش یکی دو روز خونه نبودن و این رفیقش رو دعوت کرده بود. از قضا این ها یدونه ازین چیزای آتیش بازی داشتن. گفت دوستش اینو تو دستشویی/حموم روشن کرد و فکر کرد میتونه با دست خاموشش کنه ولی اینا آتیش میگیرن دیگه میرن. 10 تا پوکه داشت و شلیک کرد و در و دیوار سیاه و سوراخ شده بود. خونه هم پر دود. 

گفت دو تا فن صنعتی اجاره کردیم و کلی شوینده و ... خریدیم. 24 ساعت وقت داشتیم خونه رو شبیه روز اولش کنیم.گفت سوراخا رو هم با چسب پوشوندیم و روش رو رنگ زدیم. میگفت پدر و مادرش هنوز نفهمیدن :))

آره خلاصه اینا رو گفت و گفت تو اون جایی که ما بودیم هیچ کاری برای کردن نبود و فقط کافی بود با دوستای بد بیفتی و کارت به این چیزا ختم میشد.

اینا گذشت و من سعی کردم س. رو بیدار نگه دارم تا 11 12. خودمم یه مدیتیشن داشتم گوش میدادم و وسطش خوابم برد.

یه مقدار خواب چرت و پرت بی سر و ته دیدم و ساعت 2 بیدار شدم. دیدم هدفون رو گوشم نیست و بغلمه. نمیدونم کی خوابم برده بود. سعی کردم دوباره بخوابم تا 2:30 خوابم نبرد. 

2:30 آرتور و کانر برگشته بودن از کلاب و بشششدت مست بودن. مشکلی که هست اینه که وقتی کسی راه میره طبقه بالا خیلی پایین که اتاق منه صدا میاد. منم تا 3:30 سعی کردم بخوابم بازم نشد و اینا هم صداشون میومد. 

گفتم سگ توش و رفتم بالا باهاشون حرف بزنم. 

کانر منو دید گفت بیدارت کردیم؟ گفتم نه بیدار بودم ولی نتونستم با صداتون بخوابم. عذرخواهی کرد و خیلی ناراحت شد! بعد اومد منو خوشحال کنه منو برد آشپزخونه گفت برات پاستا درست کردم. و دیدم رو زمین پر پاستاست و یه آبکش گنده هم پاستا تو سینکه. که تقریبا نیم پز و به هم چسبیده بود. منم گفتم باشه و یکمش رو برداشتم بخورم و چون افتضاح بود خیلی نخوردم. اصرار میکرد که بخورم که خوشحال بشم!  

راضیش کردم که حله 3:30 نصفه شب گشنه ام نیست و بازم حس کرد ناراحتم. 

گفت یادته اون داستانی که بعد از ظهر گفتم رو ؟ گفتم آره.

من روی مبل بودم. جلوم زانو زد و اشاره کرد به گونه اش. گفت میخوام با مشت بزنی تو گونه ام!!

آرتور داشت با دوستش ویدئو چت میکرد. 

من میگفتم نه بابا من مشت نمیزنم به کسی ولی شاید 2-3 دقیقه داشت منو راضی میکرد بزنمش. منم هی سعی میکردم به آرتوره بگم که بیاد کمک اونم نمیشنید.

خلاصه که بهش گفتم ببین من تاحالا هیچ کسی رو نزدم. و تو رو هم نمیزنم. گفت چرا. گفتم چون ما داریم تو جامعه کنار هم زندگی میکنیم که همدیگه رو لازم نباشه بزنیم!! 

راضی شد.

گفتم خب شبتون چجوری بود؟

گفت که فلان جاها رفتن و ... و گفت داشتیم میرفتیم یدونه مجسمه مریم مقدس رو از یه جایی بدزدیم، برش داشتیم ولی خیلی سنگین بود. اونجا کفشام رو گم کردم و شاید فردا پلیس بیاد اثر انگشتم رو روی کفشا پیدا کنه و... البته این تیکه آخرش راجع به پلیس جدی نبود. 

بعد گفتم خب چرا.

گفت که خراب کاری. نمیدونم.

گفت من آتئیستم. تو مثلا اگه آتئیست بودی و یه مجسمه محمد یه جایی بود نمیرفتی خراب کاری کنی؟

گفتم خب اون مجسمه برای اونایی که نصبش کردن مهم بوده و براشون اهمیت داشته.

گفت ببین من خیلی جاها رفتم تو دنیا. آسیا چند تا کشور رفته و زندگی کرده اروپا بوده و گفت که آمریکای شمالی بی ادب و بی تربیت ترین و بی احترام ترین جای دنیاس.

گفت مثلا همین رو نگاه کن. وضعیت خونه رو ببین. وضعیت اتاقم رو ببین. 

اتاقش اینجوریه که تنها راه رسیدن به تختش، پریدن از روی 2 متر وسایله و افتادن رو تخت.

گفت تو آمریکای شمالی خانواده ها هیچ اهمیتی به تربیت بچه ها نمیدن. میگفت من تو خونه ی پدرم 9 ماه روی زمین سیمانی/ بتنی (؟) میخوابیدم.

خونوادشون بی پول نبودن ها. اتفاقا اینایی که کارشناسی این دانشگاه میان متوسط به بالا هستن.

بی اهمیتی این موضوع رو برای خانواده میگفت.

(آها راستی اینم بگم مردم الکل میخورن خیلی باز میشن و حرفای شخصی میزنن. )

میگفت من هیچ وقت درک نمیکنم که بحث راجع به مدیتیشن و چیزای معنوی میکنی یا راجع به انواع دارو ها و نحوه استفاده شون توی مراسم های مذهبی تحقیق میکنی در حالی که ما برای پارتی ازشون استفاده میکنم. تو ذهن من الان اینه که چجوری خراب کاری کنم. چیزیه که تهه ذهنمه و اونه که بهم فرمان میده.

میگفت که الان داری میبینی، با این فرهنگ آشنا بشو ولی هیچ وقت تغییر نکن. هیچ وقت سعی نکن شبیه آمریکایی های شمالی بشی. 

اینا رو با حالتی میگفت که ناراحت بود. خیلی ناراحت بود از وضعیتش. از طرز فکرش. از فرهنگش.

من دیشب فقط احترامم بهش خیلی بیشتر شد. هرچند که گند زده بود به خونه. میدونید برای من مهم نیست یه نفر چقدر آدم کثیف و خراب کاری هست. این که خودآگاه باشه و بدونه اشتباه کرده خیلی بزرگتره برام. چون ما که شرایط زندگی و دوستاش رو نمیدونیم. آدم بد کار بد رو با علاقه انجام میده و پشیمون نیست.

خلاصه که حدود 4:30 صبح بود.

نمیدونم چی شد بحث رفت سمت یه گیاهی که اسمشو نمیبرم. که این گیاه رو تو همه خونه ها داریم و داروی گیاهی هم هست. ولی اگه به اندازه کافی بخورید حسابی توهم میزنید. البته این طوری که تو اینترنت میگه. این کانر گیر داد بیاید این رو روی من تست کنید. دوزی که میشه به اندازه کافی رفت جلو و یه حس کلی به آدم دست بده 3 گرم هست. ولی دوز کاملش حدود 7 گرم. حدود 3.3 گرم بهش دادیم و کار نکرد. 4.5 گرم دیگه هم دادیم بهش و من رفتم نماز بخونم برگردم. این دارو حالت تهوع به آدم میده. رسیدم بالا دیدم تو سطل آشغال داره بالا میاره. گیر داد که همش رو بالا اورده و دوباره 3-4 گرم دیگه دادیم بهش با یه روش دیگه. (من حواسم بود چه قدر آسیب زنندس و چی کارا میکنه چون راجع بهش خونده بودم و اوکی بود وگرنه بهش نمیدادم) خلاصه که افتاد روی مبل و من و آرتور داشتیم حرف میزدیم. خیلی کم توهم زد و فقط به طور جزیی حس خوبی بهش دست داد. خلاصه که 6:30 صبح گرفتیم خوابیدیم.

تمام این مدت هم این س. احتمالا اون پایین داشت سعی میکرد بخوابه بنده خدا. دهنش رو سرویس کردیم...

چند تا درس از این شب میگیرم!

1- وقتی یه چیزی اتفاق میفته که کنترلی روش نداری، میتونی زجر بکشی یا صرفا سوار موج بشی و در چارچوب خط قرمز های خودت ازش لذت ببری

2- اون دارو هه رو اشتباه درست کردیم!

3- پدر و مادر اگه حواسشون نباشه، تو یکی از بهترین کشور های دنیا هم بچه میتونه به فنا بره.

4- من چقدر عوض شدم :) واقعا اعصابم خیلی بهتر شده. عوض شدم؟ شایدم همیشه همینجوری بودم.

برم به زندگیم برسم.

  • مهدی

Dave

جمعه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۸، ۰۲:۳۶ ق.ظ

سلام

یکی از همخونه ای هام میخواست بره پیش یکی از دوستاش تو خونه اون زندگی کنه ولی چون قراردادش تا آپریل سال بعد بود، باید به یکی اجاره میداد. وقتی برگشتم از ایران، دیدم یه آقای 40 ساله کچل با تاپ و شلوارک مشکی، کلا یه وضع ترسناکی اون اتاق رو اجاره کرده. در گام اول میخواستم همخونه ای رو خفه کنم چون انتظار داشتم به دانشجو اجاره بده. ولی خب کم کم دیدم آدم خوبیه. 

داستان این رو بخوام بگم، با دوست دخترش(29ساله) تو شهر Quebec که نمیدونم، فکر کنم 6 ساعت با اینجا فاصله داره زندگی میکرده. یه دختر 23 ساله و یه پسر 25 ساله فکر کنم داره. (طبعا نه ازین خانم) و میگه دخترش رو 6 7 ساله ندیده ولی میخواد ببینه. بعد دیگه این که با دوست دخترش دعواش شده، گویا چندمین باره، و ول کرده اومده این شهر. دنبال کار میگشت که البته پیدا نکرد چون نامه reference از جایی نداشت. نمیدونم قبلش چی کار میکرده.

وید(گل، ماریجوانا) به قیمت عمده میخرید و میفروخت:)) که البته غیر قانونیه فروشش بجز تو مغازه.

آدم خوبیه البته. 

بعد فردا صاحب خونه، که تو نیویورک خونه اشه، میخواد بیاد کانادا و اینجا هم سر بزنه. امروز گویا بهش زنگ زده گفته میخوام بری. نمیدونم به دلیل این چیزایی که گفتم یا چیز دیگه. اینم گفته اجاره یه ماهم رو بده و یه چند تا چیز دیگه میرم. 

امروز داشت میگفت بهم که میخواد بره پیش دوست دخترش و یه بار دیگه امتحان کنه ببینه چی میشه و اگه نشد بره پیش دخترش. 

اینم آدم جالبیه. 

  • مهدی

گربه داری

جمعه, ۲۸ تیر ۱۳۹۸، ۱۱:۳۰ ب.ظ


سلام


یکی از همخونه قبلیام که همچنان باهاش رابطه دارم، میخواست بره خونشون به مدت دو هفته. اخیرا یه گربه گرفته و باید پیش یکی میزاشتش برای این مدت و چون میدونست من خیلی گربه دوست دارم، به من پیام داد و منم که مگه میشه نه بگم به گربه


اینجوریاس که به مدت 2 هفته ای گربه داری دارم میکنم. 


-----------

یه جلوه هایی از بچه داشتن رو به آدم نشون میده بنظرم. البته من که نداشتم فعلا ولی خب این که تو یه شب 10 بار بیدار بشی بخاطر یه صدایی که این درست کرده رو زیاد شنیدم پیش میاد تو بچه داری.

-----------

دو روز اول که اصلا نخوابیدم تقریبا همش ورجه وورجه میکرد شب ولی الان تو طول روز بیدار نگهش میدارم که شب خوابش ببره. 

-----------

به دمبش دقت کنید خیلی جالبه.



=================

داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم، دوستای دبیرستان. تقریبا تنها کسی که ازون دوران باهاش نسبتا در ارتباطم. 

یه چیزایی میگفت که واقعا تعجب کردم.

کلی از بچه های لامذهبمون کلی مذهبی شدن. نمیدونم گفتم یا نه ولی دبیرستانمون توی یه محله هایی از تهران بود که خیلی مذهبی بودن معنی ای نداشت. بعد اینا اینجوری شدن! 

بعد یکی دو تا از مذهبی هامون برعکس شدن و خیلی حالا جزییات وارد نمیشم.

تقریبا همشون ازدواج کردن! یکیشون ازدواج و طلاق و تو حین طلاق بچه دار شدن تو رزومه اش داره حتی!!!!!!!!!! فکر کنم 2-3 نفر ازونایی که صحبت کردیم ازدواج نکردن. البته که خودم و خودش رو هم تو این عدد حساب کردم!


دیگه این که مشاورمون رفته قهوه خونه زده.


بچهه های مشنگ کلاس که تقریبا کم پیش میومد در جریان درس و مدرسه باشن مشاور و دبیر دبیرستان شدن.


یکی از بچه ها که شوخی کوچیکش با لگد تو شکم یکی دیگه زدن بود و گلدون انداختن از طبقه دوم جلو پای بقیه بود هم حسابی رفته تو کار بیزینس و کارش گرفته. این به قدری نا متعادل بود که من برای خودم یه شخصیت جدا درست کرده بودم که وقتی با این روبرو میشم بتونم اگه کاری کرد یا با حرف برگردونمش حالت عادی یا بتونم از خودم دفاع کنم. موقعی که نزدیکش بودم تو اون نقش میرفتم.


نمیدونم چرا ولی خیلی خیلی عجیبه که اون بچه ها الان هر کدومشون کلی داستان دارن برای خودشون. 


و چقدر بالا و پایین شدن چققققدددرررر.

  • مهدی

پوشش

چهارشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۸، ۰۱:۲۶ ق.ظ

سلام


یه برنامه تلویزیونی هست اینجا به اسم dragon den یعنی غار اژدها یا همچین چیزی.

شبیه مزخرفاتی مثل american idol و ستاره شو خودمون و... منتها اینجوریه که یه نفر یا یه گروه با یه ایده میان و 4 5 نفر سرمایه گذار هستن که تصمیم میگیرن این ایده رو میخوان یا نه.

یه قسمتش رو داشتم میدیدم که یه خانمی اومد که یه مدل bra درست کرده بود که cleavage رو میپوشوند. سرچ کنید خوشم نمیاد این چیزا رو تو وبلاگم بنویسم.

میگفت که من تو محیط کار همیشه ناراحتم چون یا باید زیر پیرهن تاپ بپوشم یا bra ها ورزشی که هیچ کسی نمیتونه 8 ساعت پشت سر هم تنش کنه. برای همین این رو درست کردم که بدرد خانمایی که تو محیط کار هستن و میخوان پوشش داشته باشن بخوره. 

داورا که 4 تا آقا و یه خانم بودن، اصلا قانع نشدن. آقا ها که میگفتن اصلا درک نمیکنن چرا باید این کارو کرد و مخالف بودن باهاش و خانمه گفت باشه من درک میکنم ولی 55 درصد سهام رو میخوام! یا همچین عددی. خلاصه که طرحش رد شد.


خلاصه که اینم بخش جالبی از فرهنگ غرب

  • مهدی