نوشته های من

:)
نوشته های من

Do you dream about being interlinked?

interlinked

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۱۴۵ مطلب با موضوع «عمومی :: نظرات و تحلیلای شخصی! :: کانادا و چیزای مربوطه» ثبت شده است

Roger

دوشنبه, ۷ مهر ۱۳۹۹، ۰۸:۵۷ ب.ظ

سلام

 

احتمالش چقدره که بری بیرون با دوچرخه بدون نقشه و سرگردون که به یه جا برسی و یه ویدئو تبریک برای ازدواج دوستت ضبط کنی

بعد موقع برگشت مسیر رو اشتباه بری و وسط راه تازه نقشه رو برداری و ببینی داشتی دقیقا برعکس میرفتی

از تشنگی جلو یه فروشگاه وایسی و یه چیزی بخری و بخوری

و یهویی یه پیر مرد بیاد وسایلش رو بغل نیمکتی که روش نشستی بزاره و یه سیگار روشن کنه

و بعد بگه که قبلا یه جایی ندیده بودمت تو فلان جا کار نمیکردی

تو بگی نه، شاید منو با یکی دیگه اشتباه گرفتی چون ما خاور میانه ای ها شبیه هم ایم احتمالا برای شما

بعد شروع کنه کشورای خاورمیانه رو بشماره برات و 3 ساعت حرف بزنید.

بفهمی که دکتری فلسفه داره و دو تا مستر روانشناسی و یه چیز دیگه داره. و 80 سالشه.

آدما عجیب به همدیگه جذب میشن.

بفهمی که کهنه سرباز راه آزادی بوده. که دغدغه اش تموم شدن جنگ ویتنام بوده زمان خودش.

بفهمی که دنبال آزادی و صلح بوده زمان خودش.

 

خیلی جالبه که اتفاقای زندگی رندوم نیستن.

 

  • مهسایه

پیش برنامه عید فطر

شنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۵۷ ب.ظ

سلام

 

دیشب شب جالبی بود که میخوام باهاتون به اشتراک بزارم.

اگه کانال یوتیوب رو دنبال کنید، احتمالا خبر دارید که عید فطر برنامه ی اسید با دوستم داریم.

برای این که کجا انجامش بدیم خیلی فکر کردم و نهایتا یه قبرستون پیدا کردم که بغلش یه جنگل باشه. چون میخواستم هم زیارت مرده ها باشه هم این که شاید روحی چیزی رو اسید دیدیم چون چشم سوم آدم رو عین دروازه استقلال باز میکنه. (استقلالی نیستم :) اصلا فوتبالی نیستم ولی میخورد به جمله) و نمیدونم با این دوز حدود 170 میکرو گرم چقدر قراره باز بشه و چقدر چیز میبینیم، ولی خب امتحانش بی ضرره. (انشاالله) دوم این که میخواستم نزدیک جنگل باشه چون طبیعت انرژی مثبت زیادی داره و چاکرای تاج رو هم باز میکنه که آدم رو به عالم بالا وصل تر میکنه. حالا اگه تو محیطی باشیم که انرژیش خیلی خوبه (نزدیک درختا و طبیعت) احتمال به چپ رفتن تریپ کمتر میشه. اگه یه روجی چیزی دنبالمونم کرد میتونیم فرار کنیم تو جنگل :))

دوستم به عنوان کار پاره وقت یه جایی رو تمیز میکنه هر آخر هفته و منم باهاش میرم. که یکم بیشتر پول دربیاره. 3 ساعت کاره که دو نفره 1.5 ساعته تمومه. ساعت 10 اینا رفتیم به سمت اونجا و تمیز کردیم، 

ساعت 12 با دوستم و حسن که قراره عید فطر حواسش به ما باشه رفتیم قبرستون. در واقع قسمت شد بریم چون نزدیک محل کارش بود. پیاده شدیم و من و دوستم رفتیم تا تهش که ببینیم چخبره. که خداروشکر خبری نبود. یکم بغل قبرا دراز کشیدیم و آسمون پر ستاره رو دیدیم. چون قبرستونش خیلی بیرون از شهره. خیلی هم کوچیکه. فاتحه هم خوندیم. و جالبه که چند تا ذکر چقدر میتونه آدم رو تو ترس از ناشناخته هاش کمک کنه. وقتی وسط قبرا بودیم و تاریک بود یه نور سبز دیدیم تهه قبرستون که کم و زیاد میشد، رفتیم سمتش و دیدیم بالا چند تا از قبرا چراغایی گذاشتن که یه پنل خورشیدی کوچیک داره و شب نور و رنگش کم و زیاد میشه. ولی خب اون اولش که یکم دلهره داشتم ازین موضوع ناشناخته، حواسم بود که خدا با کسایی که میترسن هست و این قوت قلب بود. یه فکر جزیی میتونه ترس رو نابود کنه! جالبه! 

تیک رفتن به قبرستون ساعت 12 شب رو هم زدیم و 

بعد اون دوست سوم پیشنهاد داد که بریم 45 کیلومتر از شهر دور بشیم و بریم یه جای خیلی تاریک. یه جایی رفتیم که فقط درخت بود و ستاره. 

یه سنگ پیدا کردیم و روش آتیش روشن کردیم. و زیر انداز انداختیم و نیم ساعتی ستاره ها رو میدیدیم. اگه همه ی آدمای دنیا اون ستاره ها رو میتونستن ببینن دنیا خیلی جای بهتری میشد. و چقدر خوبه که تو ایران کویر داریم که 10 برابر بیشتر میشه توش ستاره دید.

 

صدای جنگله:

 

 

صدای آتیش و جنگل!

 

این حسن هم (دوست سوم) سلیقه اش خوبه و تونست با گوشیش یه عکسای جالبی بگیره: (5 ثانیه نوردهی)

 

 

و این یکی که توش زحل و مشتری دیده میشن. فکر کنم مشتری پر نور تره باید باشه:

 

 

 

در نهایت هم حدود 3.5 رسیدیم خونه و قسمت شد که دیشب برای افطار فقط یه فنجون شیر و نصفه نون و دو تا خرما بخوریم که هدفمون کامل شد. البته یه لیوان چای ترش و یه لیوانم قهوه (که مزه همه ی مواد شیمیایی جدول مندلیف رو با هم میداد) هم خوردم. ولی کالری چندانی ندارن و خوشحالم ازین بابت. 

آخ الان یادم اومد برگشتنی قبل سپیده دم یه کیت کت دوتایی کوچیک ذوب شده تو ماشین پیدا شد که نصف کردیم. اون خرابش کرد فکر کنم :))

 

  • مهسایه

کارما

سه شنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۹، ۰۶:۴۴ ب.ظ

سلام

 

دو سه شب پیش همخونه ایم حدود ۱۲-۱ شب داشت سه تار میزد، منم مشکلی ندارم چون تو خونه قبلیم ۵ تا همخونه داشتم که یکی دو تا شون تقریبا نمیخوابیدن شبا و اناق منم زیر آشپزخونه بود. خلاصه خیلی تحملم تو خوابیدن با سرو صدا زیاد شده.

بعدداشتم فکر میکردم که چرا تو این مثلا ۱۰ ۱۲ نفری که تو این دوسال همخونه ایم بودن، همشون سر و صداشون زیاد بود؟

این دوتا همخونه ایم رو که گفتم، یکی دیگه بود نصفه شب میومد میرفت دوش بگیره آواز میخوند، یکی دیگه با پوتین تو خونه راه میرفت، یکی دیگه بود که زیاد مهمونی میگرفت و ...

یادم اومد که من شبا همیشه(سال های زیاد) تا دیر وقت پشت کامپیوتر بودم یا مثلا ۴ صبح بعضی وقتا برمیگشتم خونه و چون اتاقم با داداشم مشترک بود، اون بیچاره هم باید من روانی رو تحمل میکرد. به قول خودش کارمای این کارم گرفتارم کرده :))

 

این همخونه الانم یه بار فکر کنم ۱۲ تا ۳ صبح داشت سه تار میزد :)))) 

الان درگیر کار و عوض کردن خونه ایم، ولی بزودی یه عالمه ویدئو باهاش خواهم گذاشت تو کانال. به قول اینا، stay tuned.

 

  • مهسایه

دوباره

يكشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۸، ۱۰:۵۵ ب.ظ

سلام

 

جاتون خالی واقعا، چهارشنبه هفته پیش تزم رو دفاع کردم. 

اگه شکلای visio ام بدردش میخوره، برای کشیدن مدار و ... میتونه ازینجا بگیره. یک استنسل هست برای مدار کشیدن. دو تا فایل هم هست که چند تا شیت توشون هست. 

http://bayanbox.ir/download/6547316463197217853/drawings-thesis-backup.zip

روزای عجیبی بود. شبیه همون روزای آخر ایران بود. 

نوه گلن کلی گریه کرد. یه ساعت طول کشید تا خداحافظی کنم. (دقیق تر نزدیک 3-4 ساعت کل اون شب داشتم خداحافظی میکردم ازش). 

ولی خب 2 ساعت رانندگی بین دو تا شهر.

-------------------------------------------------------------

تولد یکی از بچه ها بود که هم-آزمایشگاهی بود، الانم تو همون شرکتی که کار گرفتم همکارمه و همچنین همخونه ایش هم شدم :))

پسر جالبیه، اهل دل هست و بزودی تو ویدئو های جدید میادش...

خلاصه که از دست وسایلم راحت شدم و کل وسایلم دو تا چمدون شد. یه چمدونم موند شهر خودمون و یه چمدون رو هم تو ماشین انداختیم رفتیم تولدش. 

---------------------------

بعد کلی وقت جوجه کباب گرفته بودن بچه ها. 

من که خودم حال و حوصله درست کردن غذای درست حسابی و غذای ایرانی ندارم، تنوع خوبی بود. 

البته که سرد بود :))

---------------------------

ببینیم ازینجا ببعدش چشکلی میشه. کرونا هم کم کم تو کشور همسایه شروع شده. شاید آخرین جوجه کباب زندگیم بوده باشه :)))

  • مهسایه

شماره تلفن

چهارشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ۱۱:۰۲ ب.ظ

سلام

اینجا برای این که حفظ کردن شماره تلفن ها رو آسون تر کنن، میان چند رقم آخرشون رو یه جوری انتخاب میکنن که یه کلمه بتونن انتخاب کنن و حروف اون کلمه روی صفحه کیبورد گوشی که هر شماره یه سری حرف داره معادل اون شماره ها بشه

مثلا اینجا که روی یه دارو هایی کار میکنن و یکی از دارو ها MDMA هست، شماره اش رو اینجوری انتخاب کرده

Phone: 831-429-MDMA (6362)

اینجوری راحت تر میشه حفظ کردنش. باحاله بنظرم

  • مهسایه

بی خانمان

جمعه, ۶ دی ۱۳۹۸، ۰۸:۴۸ ب.ظ

سلام

نمیدونم اینو نوشتم یا نه.

یه دیوونه هه رو دیدم چند روز پیش. چهره اش شبیه بی خانمان ها بود و حرفایی که میزد به آدم عادی نمیخورد. بخوام توصیف کنم میتونم بگم که همه چیز رو به هم ربط میداد و خودش رو یکی از آدمای تو انجیل میدونست.

اعتقادات جالبی داشت. میگفت که وقتی اسم یه نفر روتون گذاشته میشه، شما ادامه زندگی اون آدمی هستید که قبلا این اسم رو داشته و مرده. یه جورایی خوشم اومد. یعنی این که این آدما نیستن که زندگی میکنن، اسم های آدم ها هستن که زندگی میکنن. 

خلاصه میتونست با یه ربع حرف زدن ثابت کنه از انجیل و داستان های اساطیر یونانی که ملکه الیزابت فلانیه و من فلانی ام و ... 

بعدم میگفت یه سری آدم(موجودات) از آینده میخوان اینو بکشنش ولی این هر دفعه جا خالی میده و نمیزاره.

بهش گفتم چجوری به اینجوری فکر کردن رسیدی

گفت لازمه به صدای درونت گوش بدی.

گفتم یعنی انزوا و مدیتیشن؟

گفت خدا خیلی وفتا از طریق یه فرشته هایی که صدای درونت هستن باهات حرف میزنه.

 

بعدا فهمیدم که این دوستمون بیمار اسکیتزوفرنی هستن و هر چند وفت یه بار حس میکنه عیسی/محمد/موسی و ... است.

خیلی جالبه که گویا این تم مذهبی و مخصوصا انجیلی خیلی تو اسکیتزو ها شایعه. 

 

به قول یکی میگفت لذت خدا رو پیدا کردن یه طرفش دیوونگی(insanity) و یه طرفش سالم العقل بودن (کلمه sanity رو بیشتر دوست دارم چون بالاخره نه سنیتی فارسیه نه سالم العقل). بعضیا هستن که میپرن ازین ور اونور و معلوم نیست خیلی وقتا کدومن.

این آقا هه هم فکر کنم زیادی پریده بود.

  • مهسایه

مشکل ذهنی

دوشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۸، ۰۵:۴۲ ب.ظ


سلام

تو کلیسایی که میرم بعضی وقتا و راحع بهش نوشته بودم، ۱۰ روز آخر ماه غذا میدن به مردم که اکه حقوقشون زود تر تموم شده، یه وعده داشته باشن. چون تو محله ی خیلی جالبی از شهر هم نیست موقعیتش.
رفته بودم کمک و یه آقایی بود تو اون ۲ ۳ ساعتی که اونجا بودیم، یه جا نشسته بود و نقاشی میکرد. چهره اش حدود ۴۰ میخورد شاید. و به طور ظاهری یکم مشکل ذهنی مشخص بود داره. 
اولش دیدم داره خط خطی میکنه و گفتم شاید این دفترش یه چیزیه که باهاش سرگرمه و درگیر کار خودم بودم. بعد آخر کار دیدم که چیز جالبی کشیده. اصلا هم طرح اولیه نمیکشید و پاک کنه و بره لایه بعدی رو بکشه. یه خودکار سیاه دستش بود و بسم الله، طرح آخر رو میکشید.
نشسته بودم روبروش و بهش گفتم خیلی استایلت رو دوست دارم و یکم همینجوری حرف زدیم. بعد بهش گفتم میشه کارات رو ببینم؟ بهم نشون داد حدود ۳۰ ۴۰ تا نقاشی رو. گفتم خیلی کارت خوبه. گفت خانواده ام میگن این هنر واقعی نیست! گفتم یکی از بهترین چیزایی هست که دیدم. گفتش قبلا گالری داشته چند باری و الان برای خودش میکشه فقط. یه طوری گفت که حس کردم شاید یکی دوبار بوده. چون کلا خیلی خیلی تو خودش بود و حرف زدن سخت بود باهاش نشد خیلی بیشتر حرف بزنم. 
بهش گفتم میشه یه عکس از اولین نقاشی دفترت بگیرم؟
  • مهسایه

اتوبوس اتاوا

جمعه, ۳ آبان ۱۳۹۸، ۰۳:۴۱ ق.ظ

سلام

باز دوباره این اتوبوس اتاوا.

نمیدونم دقیقا چی داره این اتوبوس. شاید چون دانشگاه خودم تو شهر خودمون بوده همیشه و اتوبوس بین شهری خیلی سوار نمیشدم باشه. 

 این اتوبوسای قدیمی یه غمی تو صدای داخل کابینشون هست.


دفعه قبلی که اومدم با این اتوبوسه، داشتم میرفتم برای یه شرکتی این پروژه مشترکی دانشگاه و اون شرکته رو ارائه بدم. دقیقا همین حس رو داشت. الان دارم میرم برای مصاحبه همون جا.

آهنگ گوش دادن تو لرزش این اتوبوسه و صدای موتورش یه حس دیگه ای داره.


دوباره اون حس غربت رو زنده میکنه. حس گذر از نظم به آشوب. وقتی یه جایی تازه جاگیر شدی و راه و چاه رو پیدا کردی و تقدیر هل میدت یه جای دیگه که باید خونه و زندگی و خودت رو عوض کنی. 

یه جوریه. این حس ترنزیشن اصلا یه بو و رنگی داره. بوی صندلی و هوای سنگین داخل کابین و رنگ تاریکی شب. لباسای ناراحت و خواب به هم ریخته. آدمی که بغلت نشسته ولی نمیشه باهاش حرف بزنی چون سرش تو لپتاپشه.


یادم میاد وقتی داشتم میومدم اینجا از ایران، انقدر مسائل پیچیده شده بود که واقعا تنها راه مقابله باهاشون رد دادن بود. بزاری رو اتو پایلوت بره. ولی هر چند وقت یه بار یه فلش بکی تو ذهنت میاد که چه مرگت بود که انقدر زندگیت رو پیچیده میکنی. ازون طرف هم یه صدای دیگه میگه اگه نری، این نعمتایی که بهت داده شده رو ریختی تو سطل. اگه بهت انقدر انقدر داده شده، مسئولیتش هم زیاده. اگه دست بقیه رو نگیری تنه درخت تو آستینت میکنن. ببخشید، یادم نبود که قاضی و محاکمه کننده و گناهکار خودمونیم. تو آستینمون میکنیم چون قدر ندونستیم.


عجیبه. الان واقعا استرس مصاحبه ندارم. چند وقتیه جدی جدی بهش گفتم فرمون دست خودت. اسمش رو خدا یا کائنات یا هرچی میزارید، همون که میشناسیدش. هر اتفاقی بیفته میدونم خیره ولی بحث سر اینه که این ترنزیشن خیلی انرژی میگیره. فاز زندگی عوض میشه. انتظار ها ازت زیاد تر میشه و جمع و جور کردن خودت سخت تر میشه. و جالب تر این که درنهایت چیزی که اتفاق میفته اینه که هر چیزی که بهمون دادن رو قراره بگیرن. یعنی دردش رو یه زمانی باید بکشیم. فقط مسئله اینه که چه زمانی.

بچه های خوابگاهی شاید خیلی زود تر اینو تجربه کردن. احتمالا همه تجربه میکنن تو همین حدود سنی. با ازدواج یا مهاجرت یا شغل جدی یا ... . 


چند سالیه موج دردسر های بزرگسالی یکی بعد یکی دیگه میاد و هر دفعه این ترس ازین که این موجه بزرگتر از قبلیه هست! میتونم تحملش کنم؟ میاد سراغم. میدونم تهش میگذره ها، ولی دلم برای آسایش نسبی که تازه دستم اومده بود تنگ میشه.


نمیدونم این اتوبوس چه سری داره که دل آدم رو میشکنه. 

جالب اینه که پلی لیستی که دارم گوش میدم خود به خود رفت رو آهنگای قبل اومدنم به اینجا. 


تاحالا شده حس کنید دنیا باهاتون حرف میزنه؟

این آهنگ ناصر عبداللهی

https://www.bibakmusic.com/24915/music-naser-abdollahi-poshte-in-panjereha.html

تازه احساس میکنم که چشام بارونیه، پشت این پنجره ها داره بارون میباره


بنده خدا دلش بد شکسته بوده ها. خیلی عجیبه. خیلی عجیبه که احساسات رو میشه تو آهنگ منتقل کرد. خیلی انسان بودن تجربه عجیبیه. کلی اختیار داریم ولی هیچ اختیاری نداریم. تنها چیزی که روش اختیار داریم اینه که دل بدیم به لحظه و خوشحال و ناراحت بشیم یا نه. خدایا شکرت بابت این غربت :)


چند هفته قبل رفتنم احسان، که مجبور شدم اسمش رو سرچ کنم تا فامیلش یادم بیاد، اخوان، حافظه رو ببین، برام آهنگ ed sheeran photograph رو برام فرستاد. فکر کنم یکی از آخرین دفعه هایی بود که تو خونه ی توی روستای پدرم اینا بودیم بود. اگه آخریش نبوده باشه. و الان تو این پلی لیسته اومدش :).


این وبلاگم جای عجیبیه. چیزایی که تو ذهن یه نفر میگذره رو میشه توش پیدا کرد. 

کاش همه آدما وبلاگ داشتن. سخته نفوذ به یه نفر به اندازه ای که به صحبتای وبلاگش برسی.

  • مهسایه

مهندسی

جمعه, ۱۲ مهر ۱۳۹۸، ۱۰:۰۵ ب.ظ

سلام

شنیدم پست طولانی بی سر و ته دوست دارید؟

امروز ظهر اومدم آزمایشگاه و دیدم کسی نیست. یکم گشتم دیدم یه نفر از بچه ها بود و پرسیدم بقیه کجان؟ گفت بقیه رفتن سلف. سلف اینجا جمعه ها قیمتش خیلی پایین تره و بعضی وقتا بچه ها دور همی میرن. البته که مثلا هفته قبل 2-3 تاشون دل درد گرفته بودن. غذاش خیلی باب میل ماها نیست.

بگذریم.

اومدم یه چیزی بردارم دیدم که یکی از استادای ایرانی که فرصت اومده بودن هم تو آزمایشگاهه. سلام کردم و صحبت کردیم سر سلف رفتن بچه ها. گفتم شما نرفتید باهاشون؟

گفت که مخالفه با سلف رفتن. اعتقاد داشت که غذایی که تو سلف بهمون میدن، چه تو ایران چه اینجا، مخصوصا روزی که قیمتش 1/3 هست قطعا چیز خوبی نیست.

حرف زدیم و خلاصش این بود که اعتقاد شدیدی به صبحانه خوردن و یه چیز سبک برای ناهار و برای شام غذا پختن داشت. میگفت که بالاخره بعد این همه سال دیده که این مدل جواب میده و باعث میشه بازدهیش هم بیشتر بشه.

هر از چند گاهی هم بیرون رفتن ولی جای خوب رفتن چیز بدی نیست. جای خوب رفتنش مهمه.

همچنین به ورزش کردن اعتقاد داشت. میگفت که حتی زوری هم شده باید ورزش کرد. نتیجش رو نشون میده بعدا. 

بعد گفت غذا درست کردن خودش یه تفریح هم هست و منم تایید کردم که به شکل یه تفریح بهش نگاه میکنم چون کاری که میخوام رو میکنم و غذا رو با طعمی که میخوام درست میکنم.

بعد صحبت از تفریح شد و منم چون ذهنم درگیر همین هنر و ... که چند روز پیش نوشته بودم بود، گفتم آره، من از وقتی شروع کردم کارای غیر درسی کردن، خیلی بازدهیم بیشتر شده حتی توی کار خودم.

ایشونم آدم جالبیه اهل شعر و ادبیاته. (که تو استادای مهندسی خیلی معمول نیست که بجز درس کاری کنن.)

گفت من به دانشجوهام میگم که حتی با موضوع تحقیق و مقالتون باید رابطه احساسی برقرار کنید. و نتیجش رو میبینید. بچه های مهندسی اتفاقا خیلی احساسی و منعطف باید باشن. کسایی باید دقیق و منطقی باشن که علوم میخونن. دانشمندا باید دقیق باشن. بچه های مهندسی باید بتونن از هر چیزی نتیجه ای که میخوان رو بگیرن. ولی متاسفانه وضعیت بچه ها اینجوریه که انقدر شبیه سازی میکنن که به واقعیت نزدیک بشه تا نتیجه بگیرن. بعد ستاپ عملی رو انقدر با دقت میبندن که شبیهِ شبیه سازی بشه. آخرشم نمیشه. 

این در حالیه که هدف مهندسی اینه که بتونیم

دنیای واقعی رو با استفاده از زبون ریاضی به دنیای قابل فهم فیزیکی تبدیل کنیم و مساله رو توی اون فضا حل کنیم و بتونیم به طور برعکس اون جواب رو از دنیای فیزیکی به دنیای واقعی بیاریم.

بچه ها یادشون میره که نصفه ی دوم مساله هم وجود داره. حسابی با جزییات میرن توی بطن قضیه ولی نمیتونن استفاده ای ازش بکنن. این بخاطر اینه که تو ذهنشون خیلی علوم مختلفی هست که نمیتونن با همدیگه ترکیبشون کنن.

این ذهن شبیه یه اسب خیلی قوی هست که کسی که بتونه سوارش بشه و آرومش کنه میتونه جایزه اول رو بگیره ولی کسی که بلد نباشه آرومش کنه و سوار کاری کنه رو میزنه زمین.

بعد من گفتم که شاید برمیگرده به این که حتی استادا هم نمیدونن چرا بعضی ابزار های ریاضی رو تو درساشون درس میدن. مثال درس کنترل دیجیتال رو زدم. تو این درس مثلا 7 تا فصل ابزارهای کنترل دیجیتال رو میخوندیم که تو فصل 8 بتونیم کنترل دیجیتال کنیم. استاده ولی این تو ذهنش نبود. 8 تا فصل یه سری چک باکس بود که باید پرشون میکرد. آخرشم این شد که 6 7 تا فصل رو با جزییات درس داد و به آخری نرسید. خنده دار بود.

یا یادمه که من بعد درس سیگنال و کنترل خطی و کنترل دیجیتال و ... یادمه بلد نبودم چجوری عملکرد یه فیلتر پیوسته رو توی میکرو کنترلر پیاده کنم. علی.س یادشه. خیلی خنده داره الان که بهش فکر میکنم. اگه تو تخصصتون نیست، یه جورایی 30-40 درصد هدف این بود که این رو یاد بگیریم. 

گفت که بچه ها مفاهیم رو یاد نمیگیرن. مثلا گفت یکی از استادای ایرانی که کارش خیلی درسته، یک دانشجو دکتری داشت که کارش جبران توان راکتیو بود. این تو جلسه دفاع ازش پرسید توان راکتیو چیه؟ فرض کن به مادر برزگت میخوای بگی. میتونی تعریفش کنی؟ 

گفت چند سال پیش توی یکی از کنفرانسا یه ارائه بود به اسم War on VAr. بحث این بود که توان راکتیو رو چجوری تعریف کنیم. همه بلد بودن چیه ولی سوال این بود که چجوری تعریفش کنیم؟ من یه مثال زدم که جالب بود براشون. گفتم دیدید بچه ها روی جدول راه میرن؟ هرچقدر پهنای جدول بیشتر باشه انرژی کمتری برای حفظ تعادل لازمه و راحت تر میشه راه رفت. اون عرضه توان راکتیوه :)) حالا خیلی هم تعریف خوبی نبود ولی میتونه یه کلیتی به مادربزرگ ارائه بده. خودش کاری نمیکنه ولی کمک میکنه که کار انجام بشه. 

آره خلاصه قضیه این بود که نمیتونیم از دانش ریاضی برای واقعیت استفاده کنیم چون تعاریف فیزیکی زیادی نداریم.

بعد بحث کنترل شد و میگفت که  خیلی جالبه که توی برق هرجا نگاه میکنی علم کنترل هستش. گفتم آره انگار روح قضیه است. یکم مثالای برقی زد که احتمالا علاقه ای به شنیدنش ندارید در تاییدش و گفت جالبه که این توی جاهای کاربردی تر هم برقراره. مثلا ما یه درسی داشتیم که مربوط به جامعه شناسی بود. مثلا سیستم های جامعه رو به مدلای کنترلی تبدیل میکرد و میشد راجع بهش فکر کرد. مثلا کنترل جمعیت یه معادله مرتبه یکه. مثل یه مخزن میمونه که شیر ورودیش نرخ تولده و شیر خروجیش نرخ مرگ. و مثلا میشه بررسی کرد نرخ رفاه چجوری و با چه شکلی روی اندازه جمعیت که سطح آب مخزن هست تاثیر میزاره. و کنترلش کرد. یا مثلا تکنولوژی یه چیز مرتبه دو میشه و ...

بعد مشکل اینه که کسایی که بکگراند ریاضی ندارن میرن تو این رشته ها و بچه های ریاضی هم هیچ ایده ای از چیزای غیر ریاضی ندارن.

بعد من گفتم جالبه که اینو گفتید. من مثلا بنا به دلایلی نشستم چند وقته ویدئو های روان شناسی میبینم و الان که میبینم، انگار هیچی از رفتار انسان ها نمیدونستم قبلش. چرا یه سری کورس روانشناسی و جامعه شناسی برای ماها نمیزارن بجای این درسا؟ 

اونم تایید کرد و گفت من خودم توی چارت دانشگاه خودم و دانشگاه شریف چند بار دخالت کردم که چند تا درس اختیاری مثل دینامیک تکنولوژی توی کشور های پیشرفته یا جامعه شناسی یا کار آفرینی یا کلا یه سری دروس از دانشکده های دیگه توی درسای اختیاری باشه که بچه ها یکم دیدشون رو باز تر کنن. 

بعد گفتم حالا اینا به کنار، حتی نمیتونیم درست با آدمای دیگه ارتباط برقرار کنیم. چون این بکگراند ریاضی باعث میشه ذهن بسیار ابسترکت و غیر منعطف بشه. جالبه که با یکم یادگرفتن چیزای دیگه خیلی سریع میشه این چیزا رو جبران کرد. چون یه سری مسائل که بحران هست، مثل مسائل مدیریتی و اقتصادی و ... حل شدست واقعا. یه علم براش وجود داره ولی یا آدمایی که تو اون علوم متخصص هستن نمیتونن ازش استفاده کنن یا این که کسایی که به صورت بالقوه میتونن حل کننشون اون علوم رو بلد نیستن.

گفتم جالبه، اون قضیه که شما میتونی به چیزی فکر کنی که براش کلمه داری، خیلی چیز جالبیه. ریاضی یه زبونه که قابلیت یه جور فکر کردن رو به آدم میده. مثلا با بچه های مهندسی حرف میزنی موقع حرف زدن خیلی وقتا تو صحبتاشون رو هوا شروع میکنن نمودار کشیدن و توضیح دادن اون قضیه رو اون نمودارا. و طرز فکر جالبیه. یه جور زبان ابسترکه برای مسائل پیچیده. ولی مشکل اینجاست که خیلی وقتا زبون آدمیزاد رو یاد نمیگیریم ولی تا تهه این زبون ابسترک رو بلدیم. که بدرد خودمون میخوره.

آره و در نهایتم خیلی اعتقاد به این داشتیم که حداقل زمانی رو برای یه کاری که دوست داریم اختصاص بدیم که مربوط به کار تخصصی خودمون نیست. یه کاری که توش فاعل هستیم نه مفعول! یعنی مثلا فیلم دیدن حساب نیست اگه فقط فیلم دیدنه. اگه تحلیل کردنشه اوکیه. اگه موزیک گوش دادنه، نه اگه موزیک نواختنه بله. یا یه نوعی از هنر، هر چقدر ابتدایی هم باشه. کم کم خودش درست میشه. یا مثلا ادبیات. به هر نوعیش. اگه کتاب خوندنه، اگه شعر خوندنه، هرچی. کوه نوردیه؟ شکاره؟ ماهیگیریه؟ هرچی!

  • مهسایه

شیاطین

پنجشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۰۴ ب.ظ

سلام

یکی از مشاهده هایی که هر کسی تقریبا میکنه، وجود بیش از حد آدمایی که مشکلات روانی دارن تو خیابون های اینجاست.

برای منم سوال بود چرا انقدر زیاد ترن نسبت به ایران.

رفتم دنبالش و گویا دولت قبلی برای صرفه جویی یکی از بیمارستانای بزرگ روانی شهر رو بسته و همه رو ریختن تو خیابون ها.

برام خیلی قابل قبول نبود که چجوری مردم قبول کردن این اتفاق بیفته. 

اخیرا فهمیدم که مشکل اینه که تو دین مسیحیت مشکل روانی به این صورت بیان میشه که شیاطین تسخیرش کردن و تنها کاری که میشه کرد، دعا کردنه و کارای دیگه فایده ای نداره.

برای همین دولت محافظ کار (اصول گرا) با این اهرم این تصمیم رو گرفته.

خیلی جالبه بعضی چیزایی که با `پذیرفتن` دین ها بوجود میاد.

  • مهسایه