نوشته های من

:)
نوشته های من

نظرات رو بستم که راحت تر بتونم صحبت کنم. اگه نظری، انتقادی، پیشنهادی یا حتی یه صحبت دوستانه :) بود تو بخش تماس با من در خدمتم

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۱۲ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

نه!

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۵۳ ب.ظ


سلام

با تشکر از علی.س تونستم تو زندگیم بالاخره یه بار نه بگم :/ خیلی حس خوبی داشت حقیقتن..

  • مهدی

شب؟!

شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۴۹ ق.ظ

سلام

با این وضعی که صبحا پا میشم و رو تختی و پتو و ... دارن باید یه پیشنهاد بدم تو Exorcist یا Conjuring بعدی یه نقش هم به من بدن ...

  • مهدی

فیلم

جمعه, ۲۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۸:۳۱ ب.ظ


سلام

چند روز پیش با علی.س داشتم راجع به نحوه ی فیلم دیدن و ... صحبت میکردم. بعد به ذهنم رسید که چرا یه فیلم رو بعضی وقتا چندین بار میشینم میبینم. یکم فکر کردم دیدم که بعضی وقتا دوس دارم این دفعه که فیلم رو دیدم یه پایان دیگه دیگه داشته باشه و اون اتفاقا نیفته... یه تصمیم مهم تو فیلم گرفته نشه و ... یکم بی عقلیه ولی واقعا انتظارشم لذت داره...   

^^^ این فیلم رو پریروز دوباره دانلود کردم که تو آرشیوم داشته باشم.

یادمه چند سال پیش که اولین بار Leon the Professional رو دیدم انقدر تو فیلم غرق شدم و انقدر خوب شخصیتاش ساخته شده بودن که فیلمی که اون داستان ساده رو داره رو شاید 5 بار در دو روز دیدم و کلی نقد ازش خوندم و موقعی که عکس بالا رو دیدم خیلی تو ذوقم خورد. واقعا ماتیلدا و استنسفیلد تو ذهنم دو تا دشمن بودن... 


یکم خل بودنم جالبه ها

برم دوباره ببینمش :)) شاید ایندفعه یه جور دیگه تموم شد..

  • مهدی

چهارشنبه

چهارشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۲۵ ب.ظ

سلام

قبلا گفته بودما ولی عاشق چهارشنبم ، چون میدونم فردا و فرداش تعطیله. البته این هفته که پسفرداش هم تعطیله به قول معروف یووووهووو


  • مهدی

داقعه

سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۵۳ ب.ظ

سلام

من قبلا که آقای شکرابی رو دیده بودم حس میکردم آدم مغروریه و نباید نزدیکش شد.

دیروز بود یه چند روز پیش یا ...از حرفاش فهمیدم که من داشتم خیلی رئال و دلسوزانه شاید به دنیا و آدماش فکر میکردم. یه حدی از دافعه واقعا برای زندگی تو دنیای واقعی لازمه و حس کردم چقدر آدم فهمیده ایه یه جورایی.

امروز یکم دافعه به کار بردم (هه) و حس کردم قشنگ که چقدر کار رو جلو میندازه. هرچند که ممکنه بقیه حس یکم خوبی به این جدیت نداشته باشن. در واقع نکته اینه که کسایی که قبلا ها حس خوبی بهشون داده بودم چه گلی به سرم من و کار و خودشون زدن که الان بخوام اونجوری رفتار کنم...

عجیبه واقعا 

  • مهدی

حق

يكشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۷ ب.ظ

سلام

توی این 3-4 روز اخیر طی 2 تا ضربه اساسی ای که بهم وارد شد حس کردم که مقدار بسیار زیادی سرم کلاه رفته. خیلی زیاد. 

چندین تجربه خیلی مهم بدست اوردم که مینویسم..


اولین تجربه اینه که به آدم بی تجربه نباید پول داد. یا بهتر بگم باید پول رو ازش گرفت. تجربه من این بود که سر بی خاصیتی و بی توجهی حداقل 7 میلیون پول یه گروهی که توش بودم کاملا میتونم بگم دود شدش. تو دانشگاهم این پول واقعا گرفتنش راحت نیست که اینا حرومش کردن اونم سر چیزایی که من یکی که تو اون زمینه تخصصی ندارم میتونستم از قبل بگم که معلومه اشتباهه. حتی داداشم که پیش دانشگاهیه و هیچ دید مهندسی ای نداشتش میتونه بگه. حتی اون گربهه که دم سلف میشینه هم اینو جلوش میزاشتی پا میشد میرفت. 


دومین تجربه این که رشته ای مثل رشته مکانیک، نیاز به واقعا تجربه ی حداقل یکی دوساله میخواد که شخص مورد نظر بتونه یه چیز ساده ای رو جمع کنه طوری که بدون باگ باشه. آدمی هم که متعهد و متخصص باشه تو همچین رشته ای پپیدا میتونم بگم خیلی کم میشه. من تو این شاید 40 نفر مکانیکی که دیدم شاید 3-4 نفر کلا اینجوری بودن.


سومین تجربه این که حمالی کردن برای دیگران بخاطر علاقه ای که به جلو رفتن یه کاری داری جوابگو نیست، تا یه مدتی جواب میده بعدش دیگه نه از علاقه هه چیزی میمونه نه این که طرف مقابل کوتاه میاد.


چهارمین موضوع این که کسی که قراره مدیریت کاری رو به عهده بگیره باید قدر یه پشیز کار کرده باشه وگرنه کار با کله رو زمین خورده.،دکتر مهدی امیری میگفت که دلیل موفقیت ما توی پروژه های اولمون مدیر با تجربمون بود.


پنجمین چیز این که بیخیالی جوابگو نیست و بعضی وقتا تو عصبانیت یکم آدم مغزش سر جاش میاد. 


ششمین چیز این که هر چیزی ارزش وقت گزاشتن رو نداره و نباید هر کاری رو به هر قیمتی ارزون تموم کرد...



خلاصه این که کیلومتر ها در جهل مرکب غوطه ور بودم یعنی خودم نمیخواستم بدونم تا این که عصبانیت امشبم دیگه سد رو شکست

این پست قبلیه هم اگه نخوندید جالبه ، خاطراته یه بنده خداییه سه ساعت پیش گزاشتم

  • مهدی

خاطره

يكشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۰۹ ب.ظ

سلام

یه قسمتی از خاطرات آقای م. رو میخواستم بگم. جالب بود. 

آقای م. متاهل و دانشجو دکتری و خیلی آدم موجهیه ولی گویا جوونیاش تو رده ی ارازل اوباش طبقه بندی میشده :)

میگفتن که :

رفیقای من تو دانشگاه چند تا گروه بودن، یه گروهشون چهار نفر کرجی بودن که همشون تو فلان خوابگاه یه اتاق گرفته بودن. تقریبا من هر شب اونجا بودم و انقدر اونجا بودم که نگهبان منو به عنوان خوابگاهی میشناختش. یه بار نگهبان عوض شده بود ازم کارت خواست گفتم که شما اینجا جدیدید؟ گفت آره تازه اومدم و گفتم حالا با هم آشنامیشیم موفق باشید!

یه بارم با دو تا دیگه از دوستای غیر خوابگاهی مث خودم رفتیم خوابگاه نگهبان به اونا گیر داد من گفتم اونا با منن اوکی داد و اومدن تو :)

این چهار نفر کرجی یه هم اتاقی داشتن [... یادم نیس اسمش(فکر کنم جعفر) و شهرش رو. ..] بود و خیلی پسر آرومی و مظلومی بود اینا هم کم نمیزاشتن به عنوان کلفت ازش استفاده میکردن مثلا جعفر گمشو برو کتری آب کن جعفر گمشو برو پایین فلان کارو کن این بیچاره هم زورش بهشون نمیرسید و مجبور بود گوش بده، حالا ترم دومی که با اینا بود باید این رو میدیدی میگفتی جعفر یه جوری فحش میکشید بهت که جرات نمیکردی حرف بزنی :)) .یه شب رفته بودیم بالای خوابگاه آتیش روشن کرده بودیم تو یه پیت حلبی و چوب تموم شدش ولی هنوز حس آتیشه بود. بچه ها گفتن چی کار کنیم، جعفر گفت یه دیقه صبر کنید میام، چند دیقه بعد با یعالمه چوب اومدش ، گفتیم اینا رو چجوری پیدا کردی ، گفت تخته بود روش میخوابیدم ، گفتیم خب ، گفت اونو خورد کردم اوردمش :))


خب میدونم خیلی آموزنده نبود ولی جالب بود !

این جور چیزا رو میشنوم میبینم چقدر کبریت بی خطر بودم در طول زندگیم.

  • مهدی

زبون دهن

شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۱۶ ب.ظ

سلام

میگن که خانوما اینجورین که یه ربع نگات نمیکنن بعد انتظار دارن متوجه بشی که موقعی که داشتی با دوستت راجع به فلان چیز حرف میزدی و اون فلان چیز رو گفت در شان تو نبود و باید یه چیزی بهش میگفتی.

خب این فرضا قابل قبول، من موندم بعضی آقایون چه مرگشونه که انتظار دارن با حرف نزدن چیزی ازشون متوجه بشیم؟

شما میدونید چیه قضیه ؟

بلا نسبت دوست پسرتون نیستم که اینجوری رفتار میکنید، احترام متقابل رو تا اونجا که میدونم رعایت کردم و از کارایی که یه دوست باید انجام بده چیزی کم نزاشتم. اگه مشکلی هست بفرمایید گوش میدم.

  • مهدی

جالب

چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۵۳ ب.ظ

سلام

تاحالا فکر نکرده بودم چقد میتونه جالب باشه که خواب مادربزرگ خدابیامرزم رو ببینم و ازش بپرسم که چرا انقد کم به خوابمون میاد و اونم جواب بده که من زیاد به خوابتون میام شما ها یادتون نمیمونه...

خیلی میخواستم راجع به خواب دیشبم بنویسم ولی خب یه چیزایی هست که نمیشه خیلی راحت به زبون اورد... 

  • مهدی

آکادمیک

چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۴ ب.ظ

سلام

با دکتر ع. داشتم صحبت میکردم و نقل قول حرفش :

داشتیم با یکی از اساتید هیئت علمی صحبت میکردیم گفت که ما کاری که بلد باشیم رو انجام میدیم و چیزی که بلد نباشیم رو درس میدیم :)


  • مهدی