نوشته های من

:)
نوشته های من

تو زندگی تصمیم درست وجود نداره! باید یاد گرفت که پیامد ها رو سنجید و تصمیم ها رو زود گرفت و پیامد های بد رو با تمام وجود پذیرفت.

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۲۳۸ مطلب با موضوع «عمومی :: شخصی» ثبت شده است

نتایج کنکور

سه شنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۸، ۰۹:۴۵ ب.ظ

سلام

اول این که تبریک به هرکی نتایج کنکورش اومده. دوم این که یادش بخیر. یادم نیست چند سال گذشته، فکر کنم 6 7 8 سالی شده؟ نه؟. اون زمانا من خیلی خیلی استرسی بودم. یادمه روزی که نتایج میخواست بیاد سایت سنجش به مشکل خورد و یه روز تاخیر انداختن. یعنی روی هم 2-3 بار تاخیر خورد. 

من هر وقت خیلی استرسی میشدم درد سینوزیتی تو سرم ایجاد میشد و 4-5 ساعت طول میکشید. راه درمانشم یا خوردن یه کیلو مسکن بود که تضمینی هم نداشت، یا این که کل زندگیم رو باید بالا میوردم طوری که بعدش چشمام کاسه خون میشد انقدر فشار تو سرم و فشار خون تو مویرگ های چشمم زیاد میشد. 

یادش گرامی. سر اون تاخیر ها کلی این پروسه به تعویق افتاد. 

انقدر منگ و ضعیف شده بودم که وقتی نتایج اومد، فکر کنم شده بودم 221 منطقه و سیصد و خورده ای کشور، نمیدونستم الان این خوبه یا بده. واقعا نمیدونستم! 

پدرم صبح بودش زنگ زد گفت چک کرده سایتو این شدم، من ازش پرسیدم این الان خوبه یا بده؟! اونم تو شوک بود گفت نمیدونم فکر کنم خوبه! 

بعدش زنگ زدم مشاورمون، اون گفت خوبه! ولی خب خودش خیلی خوشحال نبود چون مدرسه ماشاالله نتایج درخشانی داشته بود. برای بعضی بچه ها رو مثلا رتبشون رو میشد با نماد علمی مثل 1.25e5 نوشت انقدر زیاد بود(فکر کنم دقیقا همین حدودای 125000 که گفتم داشتیم. یادم نیست چند نفر تو کنکور بودن ولی همون هول و هوش آخراش بود اینم).

بعد اعلام نتایج کنکور یه جایی بودیم حدود 10-15 نفر، یکی از بچه ها گفت کل رتبه هاتون رو جمع بزنن بازم به رتبه من نمیرسه :)) 

------------------------

سر همین کنکور من یکی از دوستای صمیمیم رو از دست دادم چون که اون معمولا تو مدرسه از من بهتر میشد و سر یه سری مشکلات طبیعی بحران بلوغ، یکی دو ماه آخر اصلا اوضاع روانی خوبی نداشت. فکر کنم 600 اینا شد. و یه جورایی حس بدی ایجاد شد بینمون! همون بهتر که تموم شد البته. همه روی دو رقمی شدنش فکر میکردن. یکم خود شیفته بود الان که برمیگردم عقب.

-------------------------

گفتم بحران بلوغ یاد اون موقع افتادم، چقدر خوبه هورمونام نسبتا پایدار شده. واقعا روانی بودم اون موقع. خیلی عجیبه که یکم تستسترون و چیزای دیگه میتونه مغز آدم رو انقدر تحت تاثیر قرار بده.

-------------------------

واقعا بنظرم این کنکور توی یکی از بد ترین زمانای ممکن (به لحاظ فیزیولوژیکی برای بدن) اتفاق میفته. من تو هیچ سالی از عمرم انقدر به لحاظ روحی ناپایدار نبودم!

--------------------------

چقدر نگران این بودم که دوستای دبیرستانم رو از دست میدم :)). انگار مثلا چی بودن بجز عامل استرس. یعنی الان که میبینم، با 95%شون بجز این که به زور تو یه جایی نگهمون داشته بودن هیچ وجه اشتراک دیگه ای نداشتم. خداروشکر.

  • مهدی

اوکی زیادی شد

دوشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۱۷ ب.ظ

سلام

یکی از بچه ها هستش که همزمان با من اومد و لبشون خیلی نزدیک به ماست. فیلد کاریش هم یکیه. آدم ساکت و خوبی هم هست. بنابرین من 4 5 ماه سعی می‌کردم یکم باهاش دوست بشم ولی معمولا همه ی مکالمه هامون مونولوگ بود و خیلی حرف نمیزد. خلاصه که خیلی انرژی گزاشتم که بیاد حرف بزنیم، بریم بیرون، باشگاه، هر فعالیتی تقریبا. ولی خب هرچی انرژی میدی هیچی پس نمیگیری. 

خانمش البته بسیار اهل بگو بخند و اجتماعیه. جدی هم هست تا حد خوبی. 

خلاصه که چون این دوتا جدی هستن هر وقت با هم میبینمشون سر به سرشون میزارم. این دفعه آخری به خانمش به شوخی میگفتم من بجای این شوهرتون رو مخ یه دختر کار کرده بودم الان به یه جایی رسیده بود و واقعا هم قصد خنده داشتم. یهو گفت آره مهدی میدونم با منم همینجوریه کاریش نمیتونم کنم. با یه حال استیصال طوری گفتش. یه لحظه حس آب سرد رو سرم ریختن رو داشتم. گفتم اوکی مهدی تبریک میگم این دفعه فکر کنم زیادی رفتی جلو.

امیدوارم خوش باشن!! دوست نداشتم واقعا این رو بشنوم! 

  • مهدی

ازین حالا

پنجشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۸، ۰۶:۵۳ ب.ظ


سلام

اینا حرف نمیزنن ولی واقعا احساس رو خوب منتقل میکنن. 

  • مهدی

محمود

دوشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۸، ۰۸:۱۱ ب.ظ


سلام


اگه بخوام از یکی از تاثیر گذار ترین آدما تو زندگیم بگم، یه دوستی اینجا بود به اسم محمود که فکر میکنم پاییز سال پیش درسش تموم شدش. 

از ویژگی هاش بدن خفنش بود و عقاید عجیب غریب و رادیکالی داشت و اولاش درکش نمیکردم ولی بعدا کم کم یکم ذهنم رو باز کردم و ازون مرز هایی که براش گزاشته بودن رهاش کردم تا ببینم چخبره واقعا تو دنیای غیر مادی. عقاید مردم چیه. چقدر حرف ما درسته چقدر حرف بقیه درسته. اصلا بقیه چی میگن. حدود 9 ماه بعد از آشنایی باهاش تازه یکم فهمیدم چی میگه.

همچنان هم با 100% روش هاش موافق نیستم ولی خب منو به سمت جالبی برد. اعتقادم رو خیلی قوی تر کرد. 


ولی این بحثای فلسفی و اعتقادی رو بزاریم کنار، من سال پیش حدود یه 5-6 روز پیش همین الان، اولین بار بود که با محمود رفتم باشگاه دانشگاه (بخش ورزشای مقاومتی نه بخش کاردیو) و بهم یه چیزایی از ورزش رو نشون داد. خودش بدن توپی داره.

یادمه روز اول زیر پرس سینه منو گزاشت و گفت فقط فعلا با میله خالی برو، من گفتم هه میله که چیزی نیست برداشتم دیدم 5-6 تا رو بزور میتونم بزنم. اونم با کلی لرزش و کج و کوله رفتن میله. میله 45 پونده که میشه 20 کیلو. 

دیروز بهش پیام دادم که بالاخره بعد یه سال 135 پوند رو بدون دستگاه زدم (60 کیلو) :)

کلی خوشحال شد.


الان خودش تو یه شرکتی کار میکنه تو اتاوا و درگیر کار خودشه. خیلی نمیبینمش ولی گاها ازین صحبتای فلسفی و غیر مادی از راه دور میکنیم.


این عکسه رو همون روز اول گرفتم. پشت سرش بودم یهو خودم رو تو آینه دیدم که 1/10 اونم خندم گرفت گفتم یه عکس بگیرم. عکس شاخی هم شد نهایتا :)) هر کسی میبینه عکسه رو تا بهش نگم اصلا متوجه من نمیشه.

  • مهدی

کامنت

دوشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۸، ۰۱:۵۵ ق.ظ


سلام


یه پست راجع به تجربه های جدیدم خیلی وقت بود میخواستم بنویسم ولی نمیتونستم. تا این کامنته رو دیدم و جرقه اش خورد.


spoiler alert! اگه نوجوون تر از من بیست و خورده ای ساله هستید پست زیر چیزیه که احتمالا بعدا پیش میاد!


صحبت کودک درون بودش تو یه ویدئو ازین کانالی که میبینید، این کامنته کامنته بالاش بود.

چیزی که ازش برام جالب بود این بود که میگه کودک درونی که زنده مونده! 

بخوام یا نخوام تو مرحله ای از زندگیم هستم که میبینم اطرافیانم کم کم دارن بزرگ میشن و جدی جدی بزرگسال میشن و خودمم یه چیزایی حس میکنم. (5 سال بعد قطعا حس میکنم هنوزم بچه بودم الان ولی کاری با اون نداریم)

بخوام یا نخوام یه چیزایی که تو زندگی بزرگسالانه اتفاق میفته داره اتفاق میفته.


مسائل اقتصادی رو بزاریم کنار،

مثلا


- دوستام دارن ازدواج میکنن و مهمونی "باید" برن!!! چیز ساده ای بنظرم میرسه ولی این که وقت آزادت برای خودت نباشه و هر کاری میخوای نتونی بکنی خیلی چیز جدی ایه.


- تصمیمای نادرست دیگه خیلی پیامد های جدی تری داره مثلا یه تصمیم نادرست یکی رو دچار افسردگی کلینیکی میکنه. شوخی نیستش. یا یه تصمیم نادرست نصف دارایی های آدم رو از بین میبره. یا سرنوشت آدم رو عوض میکنه. یک تصمیم.


- باید معاشرت کنم! معاشرت خودش نمیاد مثل مدرسه و دبیرستان و دانشگاه. که میخواستی یا نمیخواستی با یه سری آدم آشنا 

میشدی. انرژی میبره معاشرت. و جالب اینه که آدمای تو جامعه شبیه آدمای تو آزمایشگاه رفتار نمیکنن الزاما!! 


- باید بشینم ویدئو ببینم که چجوری با آدما حرف بزنم!!!!!!! فکر میکردم بدیهیاته


- مردم رو رفتارم قضاوت میکنن و باید درست رفتار کنم. و جالب تر این که من مردم رو قضاوت میکنم!


و خیلی چیزای دیگه و در نهایت:


- مردن کودک درون دوستام و آشنا های نزدیک به سن خودم رو میبینم. مخصوصا اونایی که وارد رابطه یا ازدواج میشن! بخاطر یه نفر دیگه یا بخاطر هرچیزی یه گلوله تو مخ کودک درونشون خالی میکنن. که موضوع همین پست بود. بعضی ها هم که کلا از همون دوران سینگل بودنشون کودک درونشون رو چند سال پیش کارش رو تموم کرده بودن.


خیلی دوست دارم دو تا چیز رو تو 60 سالگی همچنان داشته باشم. یکی مغزمه، میخوام مثل یکی مثل دکتر فیض(سنشون رو با نماد علمی نشون میدادن) تو اون سن بالا همچنان مغزم کار کنه. یکی دیگه هم همین کودک درونمه. امیدوارم بزرگسالی نکشتش.


و جالب اینه که کسی نه بهم گفته بود اینجوریه داستان نه خودم متوجه میشدم از رفتار اطرافیان! تازه کسی هم یاد نداده بود که چی کار باید کرد :))




  • مهدی

رویا

شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۸، ۱۲:۴۹ ب.ظ

سلام

ساعت 4 صبح بیدار شدم داشتم یه خواب میدیدم. گفتم بزار این دفعه تو یه ویس بگم چی داشتم میدیدم بعدا بررسی‌ اش کنم. شاید باورتون نشه ولی 10 دقیقه حرف زدم و با این که این همه حرف زدم ارتباط بین سکانس های مختلف که توضیح دادم رو اصلا یادم نمیاد. خودم فکر میکردم خیلی چیز روتینی تو خواب دیدم که یه دیقه میگم تموم میشه. 

البته با هدف lucid dream خوابیدم شب و قبلش یکم تمریناتش رو کردم. ولی انتظارم انقدر نبود!

دو مرحله خواب تو هم بود که تو مرحله دوم لوسید شدم که معمولا بدرد خودش میخوره چون همون سطح اول خواب رو بزور یادم میمونه چبرسه به خواب توی خواب. 

جالب بود در کل. 

میخوام بگم که این همیشه اتفاق میفته. موقعی که بیدار میشم حدود 4 5 صصبح میگم این که انقدر جذاب نبود که ثبتش کنم یا این که انقدر غیر طبیعی بود که حتما صبح بیدار بشم یادم میمونه و در هر دو حالت هم یادممیره. 

احتمالا بیشتر ثبت کنم ازین ببعد. این که خیلی جالب بود. هرچند از ویسه چچیزی نمیشه فهمید راجع بهش

  • مهدی

گربه داری

جمعه, ۲۸ تیر ۱۳۹۸، ۱۱:۳۰ ب.ظ


سلام


یکی از همخونه قبلیام که همچنان باهاش رابطه دارم، میخواست بره خونشون به مدت دو هفته. اخیرا یه گربه گرفته و باید پیش یکی میزاشتش برای این مدت و چون میدونست من خیلی گربه دوست دارم، به من پیام داد و منم که مگه میشه نه بگم به گربه


اینجوریاس که به مدت 2 هفته ای گربه داری دارم میکنم. 


-----------

یه جلوه هایی از بچه داشتن رو به آدم نشون میده بنظرم. البته من که نداشتم فعلا ولی خب این که تو یه شب 10 بار بیدار بشی بخاطر یه صدایی که این درست کرده رو زیاد شنیدم پیش میاد تو بچه داری.

-----------

دو روز اول که اصلا نخوابیدم تقریبا همش ورجه وورجه میکرد شب ولی الان تو طول روز بیدار نگهش میدارم که شب خوابش ببره. 

-----------

به دمبش دقت کنید خیلی جالبه.



=================

داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم، دوستای دبیرستان. تقریبا تنها کسی که ازون دوران باهاش نسبتا در ارتباطم. 

یه چیزایی میگفت که واقعا تعجب کردم.

کلی از بچه های لامذهبمون کلی مذهبی شدن. نمیدونم گفتم یا نه ولی دبیرستانمون توی یه محله هایی از تهران بود که خیلی مذهبی بودن معنی ای نداشت. بعد اینا اینجوری شدن! 

بعد یکی دو تا از مذهبی هامون برعکس شدن و خیلی حالا جزییات وارد نمیشم.

تقریبا همشون ازدواج کردن! یکیشون ازدواج و طلاق و تو حین طلاق بچه دار شدن تو رزومه اش داره حتی!!!!!!!!!! فکر کنم 2-3 نفر ازونایی که صحبت کردیم ازدواج نکردن. البته که خودم و خودش رو هم تو این عدد حساب کردم!


دیگه این که مشاورمون رفته قهوه خونه زده.


بچهه های مشنگ کلاس که تقریبا کم پیش میومد در جریان درس و مدرسه باشن مشاور و دبیر دبیرستان شدن.


یکی از بچه ها که شوخی کوچیکش با لگد تو شکم یکی دیگه زدن بود و گلدون انداختن از طبقه دوم جلو پای بقیه بود هم حسابی رفته تو کار بیزینس و کارش گرفته. این به قدری نا متعادل بود که من برای خودم یه شخصیت جدا درست کرده بودم که وقتی با این روبرو میشم بتونم اگه کاری کرد یا با حرف برگردونمش حالت عادی یا بتونم از خودم دفاع کنم. موقعی که نزدیکش بودم تو اون نقش میرفتم.


نمیدونم چرا ولی خیلی خیلی عجیبه که اون بچه ها الان هر کدومشون کلی داستان دارن برای خودشون. 


و چقدر بالا و پایین شدن چققققدددرررر.

  • مهدی

اشاره

جمعه, ۲۸ تیر ۱۳۹۸، ۰۷:۲۸ ب.ظ

سلام

من همیشه نسبت به قوی تر کردن شخصیتم تعلل میکردم ولی بالاخره یکم ازین ویدئو های به قولی انگیزشی که ماه ها بود یوتیوب بهم پیشنهاد میداد رو دیدم. ویدئویی از آقای Jordan Perterson بود. انقدر خوب صحبت میکنه این شخص که شاید 10 تا ویدئو نیم ساعته ازش رو تو همین چند روز دیده باشم. 

آدم مغرور همینه دیگه. فکر میکنه خودش بیشتر از بقیه میدونه و نمیتونه بپذیره که یه فیلدی هست که هر روز باهاش درگیره ولی نسبت به درست کردنش اقدام نمیکنه. 

ممکنه بعضی عقایدش یکم رادیکال طور بنظرتون برسه ولی خب یکمم آدم باید به خودش شک داشته باشه و open mind باشه بنظرم. چون اگه جواب درست دست من بودش، دنیا رو باهاش درست میکردم و دنیا خودش میومد ازم یاد میگرفت.  نمیگم حرفاش همش درسته منظورم اینه که بپذیرید جاهاییش که میشه پذیرفت!!!


همین دیگه اگه دوست داشتید برید ببینیدش. من که توصیه میکنم

مخصوصا این ویدئو

  • مهدی

مه آلود

سه شنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۸، ۰۸:۳۴ ب.ظ

سلام


مغزم مه آلوده. شاید بهترین توصیفی که بتونم بکنم. نمیدونم چمه. شایدم میدونم.

تو دو روز اخیر شاید 36 ساعت خواب بودم/رو تخت بودم راحت. 

داشتم سعی میکردم آسیب شناسی کنم خودم رو ولی نمیتونم 100 درصد تطبیق بدم که چمه.

اولین چیزی که به ذهنم میرسه از ایران دور بودنه که خیلی تو خودآگاهم زیاد علاقه ی خیلی زیادی ندارم که کارو ول کنم برگردم مثلا چند وقت دیگه ایران باشم خوش خوشون. ولی خب ناخوآدگاهم رو که نگاه میکنم خوابایی که میبینم دو حالت دارن یا تو ایران و پیش خونوادس یا در حال جا موندن از پرواز یا اتوبوس یا هرچیز دیگه ایه.


زیاد کاری به کار خودم نداشتم تا امروز یکی از بچه های لب اومد به زبون مودبانه گفت از دور داشت منو میدید شبیه زامبی شده بودم.


معنویت هم که فقط در حد رفع نیاز!


آهنگ گوش دادن رو فعلا گزاشتم کنار ولی با صدای بلند تو سرم آهنگ پخش میشه. 


نمیدونم، خودمو زیاد دارم انالیز میکنم. همین جوری آدم اجتماعی ای نیستم ولی وقتی میفتم رو دور آنالیز کردن حتی دیگه نمیتونم درست ادای آدمای اجتماعی رو در بیارم. یادم نمیاد اصن چه تریک هایی میزدم که شبیه آدمای اجتماعی بنظر بیام.


باز خوبه این وبلاگه هست میشه بنویسم و فکرام رو منظم کنم.



  • مهدی

سوتی

شنبه, ۸ تیر ۱۳۹۸، ۰۳:۲۳ ق.ظ

سلام

امروز صبح پرواز تهران به قطرم یه مقدار تاخیر داشت و تو همون یکی دو ساعتش، ده باری بیدار شدم و خوابم برد. چون ساعت 5 صبح حرکتش بود و از 12 1 بیدار بودم. یعنی قبلشم یه ساعت مثلا 12 تا 1 خوابیده بودم. 

حالا وضعیت رو فقط میخوام بگم. 

من رسیدم اونجا یهو دیدم مثلا بخاطر تاخیر ساعت 8 شده و پرواز بعدی 8 ونیم راه میفته. گیت رو هم که مثلا یه ربع قبلش میبندن و یه حساب کتاب کردم دیدم نصف فرودگاه رو باید برم تا از گیت فرود تا گیت پرواز بعدی باید برم. 

خلاصه این شد که دویدم. دوییدم و دوییدم تا رسیدم به گیت دیدم هیچ کسی نیست و یه نفرم داره با این چیزا که میبندن مردم رو هدایت کنن تو صف وایسن ور میره. دوییدم به سمت اونایی که پشت میز بودن و کارت پروازا رو چک میکردن اون آقا هه گفت کجا میری؟ گفتم مونترآل، دیر شددش؟ گفت نه 5 دقیقه ذیگه شروع میکنیم. گفت یه سر دستشویی برو و قدمی بزن و... برو بیا هستیم. فکر کردم که چون قبلیه تاخیر داشته اینا هم دارن رعایت میکنن. رفتم و صورتم رو شستم و یهو دوزاریم افتاد که قطر یه دوساعتی time zone ش فرق داره و انقدر گیج خواب بودم اصلا اونو حساب نکرده بودم :))

......... 

تو هواپیما بعدی نشستیم و اونم یک ساعت تاخیر داشت و همینجوری در و دیوار رو نگاه میکردیم. خود پروازه هم 12 ساعت و 40 دقیقه طول میکشید. من گفتم این دفعه دیگه این رو راحت پشت سر میزارم. راه که افتاد نشستم یکم غذا خوردم و یکی دوتا فکر کنم فیلم دیدم و خوابیدم و بیدار شدم و تو ذهن خودم 4 5 ساعت گذشته بود. تایمر پرواز رو نگاه کردم دیدم زده 11 ساعت :/.

...........

دلم برای این مهماندارای این پروازا سوخت چه کار مضخرفی دارن. داشتم با یکیشون حرفم میزدم گفتم شغل شما ها هم سخته ها این همه تو آسمون و این شرایط بد باشید همشم مجبور باشید لبخند بزنید برای مسافرا گفت آره مچمو گرفتی ‌‌:)). گفت که دوشب تو مونترآل میمونن و دوباره سوار یه هواپیما برمیگردن قطر. خونه اش هم تو قطر بودش. 

گویا خیلی از این تابش هایی که جو جذب میکنه و تابش های قوی هستن اون بالا هست و اینا بدنشون همیشه تحت تاثیرشونه.

......... 

دوتا بچه جلوم بود ولی خدا مادرشون و خودشونو خیرشون بده جیکشون در نیومد. 

. ......... 

  • مهدی