نوشته های من تنها

:)
نوشته های من تنها

بببببب ببببببیببببببببببببببب
یکی میگفت که آدما تو سکوت بین کلمه هاشون با هم حرف میزنن

بایگانی
پیوندهای روزانه

۴۳ مطلب با موضوع «عمومی :: نظرات و تحلیلای شخصی! :: shower thoughts» ثبت شده است

مرده بودن

دوشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۸، ۰۷:۰۲ ق.ظ

سلام

حال خوندن یا پست طولانی که احتمالا مخالفش باشید رو دارید؟؟؟

شما رو نمیدونم ولی من از وقتی یادمه بی احساس ترین آدمی بودم که میشناختم. خیلی مغزم منطقی بود و هیچ وقت ذوق نمیکردم.

همخونه ایم گفت خیلی آدم سایکوپتی به نظر نمیای

گفتم خب یاد گرفتم خوب نقش بازی کنم.

عجیب نیست که نمیتونم ذوق کنم؟ 

شاید دلیلش همین باشه که بیشتر دوست دارم بقیه رو خوشحال کنم. چون اونا میتونن این حس رو تجربه کنن. بعضیاشون

یکی از دلایلش شاید چهارچوب های مذهبی و خانواده بوده که از اول زندگی درگیرش بودم. و حرف گوش کنی بیشتر از حد من.

خانواده همیشه میخواست که من جدی باشم. خیلی جدی. ولی همزمان میخواست که داخل خانواده جدی نباشم. منم بلد نبودم چجوری باید دو تا شخصیت داشت. برای همین چون برای جدی نبودن و بچه بودن بیرون خانواده اتفاقای بد به وجود میومد و در اثر جدی بودن تو خانواده فقط بهم بی احساس گفته می‌شد، که دردش کمتر بود، جدی بزرگ شدم.

از اون طرفم دین و مذهب دهن منو سرویس کرد. من بنا به دلایلی خیلی مذهبی بودم. در حالی که  یادمه چهارم دبستان رساله رو حفظ بودم. آهنگ گوش نمیدادم. خانواده ام مذهبی بود ولی من نمیدونم چرا خیلی خشکه مذهبی بودم. چون شاید قوانین رو دوست داشتم و پیروی از قوانینی که تو یک کتاب بود راحت بود. یادمه تو اتوبوس مدرسه آهنگ میزاشت راننده گوشم رو میگرفتم! در این حد.

و آدم تا وقتی احساسات رو تجربه نکنه نمیفهمه چرا شاعرا شعر میگفتن یا چرا نقاشا نقاشی میکشیدن و .... . حالا کم کم تو راهنمایی یکم کوتاه اومدم و آهنگ های بی کلام که غنا نداشتن به نظر خودم! رو شروع کردم گوش دادن. که خیلی هم طول کشید که بتونم بفهمم با چهاچوبام سازگاره یا نه.

دیدید آدمای هنری چقدر عجیبن؟ مخصوصا اونایی که خیلی عمیق فرو رفتن تو قضیه. به طرز آزار دهنده ای عجیبن. برای من تمام اهل ادب و هنر در کتگوری آدمایی که عقلشون رو از دست دادن بودن. و فقط انرژی تلف میکردن تو این دنیا.

و بخاطر این چهارچوب ها هیچ وقت به ذهنمم خطور نکرد برم ریسک کنم ببینم این دیوانه ها چه حسی دارن؟ آیا من که حس میکنم اینا یه تخته اشون کمه کارم درسته یا اینا؟

وقتی طرف میگه مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم، من یه لحظه هم به این فکر نکردم خب برم ببینم چه اتفاقی براش افتاده که همچین حسی کرده.

چون یه آدم مرده بودم.

احساسات نداشتن با مرگ برابره.

تنها چیزی که منو به این دنیا دلخوش کرده بود این بود که برم بگردم ببینم قوانین جدیدی که میتونم یاد بگیرم چیه. که علوم طبیعی مثل فیزیک و شیمی و .. منبع این قوانین تموم نشدنی بودن.

تا یه مدتی اینا منو سرگرم کرده بودن و جواب هم میداد. یه جور خوشحالی ای از کشف روابط جدید تو این دنیا برام ظاهر میشد. که زیا تجربه نکرده بودم.

از اون طرفم میدیدم من مذهبی هیچ وقت نمیتونم از غنای مجالس مذهبی لذت ببرم چون غنا هست. ولی دوستای غیر مذهبی ترم، حسابی حال میکردن. برای همین همیشه تو آشپزخونه میرفتم که حداقل برای اینا یه کاری کنم. هیچ وقت اجازه نمیدادم موسیقی منو بلند کنه. 

از طرف دیگه، رقص هیچ وقت برام جذابیت نداشت. چون میدونید.

خلاصه هر فعالیتی که بقیه ازش لذت میبردن هیچ جذابیتی نداشت برام.

به خودمم اجازه نمیدادم و حتی تواناییش هم نداشتم بتونم این کارا رو بکنم. حتی الانم موسیقی خیلی آروم میتونم گوش کنم الان که حالا توضیح میدم چرا حس میکنم زنده شدم همچنان نمیتونم خیلی کارا رو بکنم. منظورم از آروم هم سرعت کم هست هم صدای کم.

این چهارچوبا چیزای جالبی اند. احساسات رو یه جوری از بین میبرن که درست کردنش خیلی زمان میبره.

حالا به هر دلیلی، اخیرا متوجه شدم که ۳ سطح ارتباط وجود داره و تئوری جالبی هم هست.

سطح ۱ ناخودآگاه و بادی لنگوئج هست. که گربه ها هم بلدن.

سطح ۲ کلمات هست که منظورم فقط لغات نیست. منظورم

۲.۱ لغات زبانی که حرف می‌زنیم و چیزای منطقی رو منتقل میکنیم که قابل توصیفن. گربه ها و حیوونا تا حدودی انجام میدن این کارو.

۲.۲ هنر که 

۲.۲.۱ میشه هنر که چیزای احساسی که قابل بیان نیست رو توصیف میکنیم و منتقل میکنیم

۲.۲.۲ احساساتی که تجربه میکنیم رو میتونیم توصیف کنیم و منتقل کنیم

سطح ۳ هم تله پاتی هست که نگید مخم تاب برداشته، نمیتونم توضیح بدم ولی مثلا دیدید دو نفر که خیلی به هم نزدیک هستن میتونن نگاه کنن به هم و به یه چیز فکر کنن؟ اون تله پاتیه که آرمان رابطه دو نفر میتونه باشه. من چند بار تجربه اش کردم و از هر لذتی بالا تره. از هر لذتی.و اغراق نمیکنم.

حالا سطح ۳ رو فعلا بیخیال، تو سطح دو، اگه کسی نتونه ۲.۲.۱ و ۲.۲.۲ رو تجربه کنه، هنر بسازه و هنر دریافت کنه، مثل اینه که یکی فرانسوی حرف بزنه و بعد تموم شدن حرفش یک کلمه نفهمیم و بگیم قشنگ بود.

و تا کسی احساسات نداشته باشه، موسیقی نواختن براش فرقی با این که یه ربات نوت ها رو بخونه و بزنه نداره. یه تمرین مکانیکی میشه که یاد میگیره چجوری متن رو به صدا تبدیل کنه. و چیزای دیگه مشابه برای نقاشی.

و من احساسات نداشتم. بلد بودم ادای احساس داشتن رو در بیارم وقتی بزرگتر شدم. و انصافا هم خوب نقش بازی میکردم. و میکنم. یادم نمیاد آخرین باری که کسی بهم گفته سایکو پتی کی بوده یا بی احساسی.

بچه بودم زیاد بهم میگفتن بی احساسی.

و متاسفم که بگم شاعر ها و هنرمندا راست میگفتن. فقط کافی بود یه بار مسیر دیوونگی رو برم و ببینم چه حسی داره و متوجه بشم که مرده بودم.

نمیدونم چرا این چهارچوب ها وجود داره. من آدمی نیستم که چهارچوبام رو بشکنم به این سادگیا. ولی مساله اینه که 

۱. چرا شکستنشون انقدر احساس زندگی رو تو من بیشتر کرده؟

۲. چرا خدایی که ما رو آفریده یه همچین تناقضی رو ایجاد کرده برامون؟

اخیرا که خودم رو درگیر آدم ها و هنر کردم و از شناخت دنیا صرف نظر کردم، حس میکنم جدی جدی یه موجود تک بعدی بودم. از این کلمه متنفر بودم چون برای بچه های درس خون مثل من بکار برده میشد و مشکل این بود که وقتی ابعادت کمتره، نمیفهمی چه ابعادی نداری!

و شنیدن این که ابعادت کمه عصبانیت میکنه!

و واقعا عجیبه. عجیبه که یه چیزایی وجود داره که بخاطر فرهنگ و چهارچوب ها سرکوب میشه. و برای عموم جامعه سرکوب کردنشون چیز طبیعی ایه. مثلا همین هنرمندا، چقدر رفتاراشون پسندیده هست؟ نیست دیگه. ولی زنده ترن.

البته که دوباره جوردن پیترسون میگه که باید یه تعدلی بین ساختار محوری و آشوب تو ذهنمون برقرار کنیم. رد دادن کامل چیز خوبی نیست چون باید بالاخره تو جامعه زندگی کنیم و ساختار مطلق هم مساوی مرگه. هنر و احساس یه جور ساختار شکستن و آشوبه که واقعا به عنوان کسی که تازه داره تجربه اش میکنه و زندگی بی احساسی داشته میگم، زندگی رو بهتر میکنه.

خلاصه بنظرم خیلی اشتباه داریم میکنیم. این درست نیست... مطمعنم خدا مشکلی با هنر و رد دادگی نداره. کافیه تنفر کسایی که ساختار محوری رو تا تهش رفتن رو از اهل عرفان و هنر ببینیم. بنظرتون کدومشون تو این دنیا جهنم ساختن؟ کسی که متنفره یا کسی که روحش آزاده؟ 

من تا وقتی ساختار محور بودم برعکس فکر میکردم ولی الان میبینم که نع. متاسفم برای نظر خودم.

نمیگم نظرتون رو عوض کنید و ساختار ها رو بشکنید ولی یه امتحانش کنید اکه نکردید. جای دوری نمیره.

الان درک میکنم چرا ملت هیات و پارتی و عروسی و ... میرن. اون حس اکستاسی(خوشحالی روحی) که این مجالس به آدم میدن، اگه آدم مثل من بی احساس نباشه، چنان حس زندگی ای به آدم میده که اصلا اعتیاد آوره. موسیقی/مداحی و رقص/سینه زنی و چیزای مشابه، خیلی آدم رو بالا میتونه ببره. به طرز عجیبی بالا میتونه ببره. اگه درست انجام بشه.

  • مهدی

اولین خاطرات

دوشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۸، ۰۷:۲۸ ب.ظ

سلام

دیشب داشتم توی حافظه ام میگشتم.

میخواستم ببینم اولین خاطراتم چه شکلی بود.

یاد دبستان افتادم. چقدررر بچه بودم. یادمه حیاط مدرسه یه دنیایی بود برای خودش. یه جاهاییش رو نمیرفتم. یه جاهاییش رو زیاد میرفتم. چقدرر زمان دیر میگذشت. بین یاد گرفتن حرف الف تو اول دبستان تا حرف ث یادمه نزدیک یک قرن گذشت! یادمه برای ث، مثالش لثه بود. ذ هم از آخرین درس ها بود که کلمه لذیذ توش بود که خیلی کلمه نچسبی بود.

زمان خیلی خیلی کند میگذشت!

به اندازه ی چند سالِ الان تک تک سال های مدرسه ابتدایی طول کشید. مثلا کتاب ها رو میدیدم و یه جوری به آخرای کتابا نگاه میکردم که انگار هیچ وقت به تهش نمیرسیم.

حس میکردم انقدر رسیدن به ته کتاب انتظار دوری هست. انقدر که بزرگ میشم وقتی به تهش برسیم.

درکی که از گذر زمان داشتم، درک الان نبود. الان همه چیز پکیج شده. روز و ماه و فصل و سال. زمان پیوسته بود اون موقع. صبح تا شب خیلی طول میکشید. حتی وسط ظهر میخوابیدم و بیدار که میشدم انگار یه روز جدید بود. 24 ساعت 48 ساعت بود. حداقل.

تو زمان های مختلف قلمرو های مختلف تو حیاط مدرسه داشتم که توشون میرفتم. مدرسه یه اتاقای اسرار آمیزی داشت که درشون هیچ وقت باز نمیشد. یه بار که مستخدم رفته بود اتاق رو تمیز کنه مثلا انگار یه قاره جدید کشف شده بود. بچه ها اومده بودن و میگفتن نبودی اونجا رو باز کرد و توش چی و چی بود. 

یادمه یه بار معلم گفته بود از روی یکی از درس ها بنویسید که راجع به شتر بود (؟!) 18 خط بود. میفهمید؟ 18 خط! یادمه راجع به پلک هاش بود که توی طوفان شن میتونست یه کاری بکنه.

دستم درد گرفته بود و این به عنوان یکی از سخت ترین تکلیف های زندگیم بود.

یادمه هر چند وقت یه بار متوجه فراموش شدن گذشته میشدم. خیلی عجیب بود که یادم نمیومد بچگی ام چه شکلی بود. و منظورم از بچگی 1 سال قبلشه مثلا. الان به فراموشی عادت کردم. این که یادم نیست هفته پیش چی کار کردم مهم نیست برام.

خیلی زمان بی رحمه. خیلی سریع میگذره و کاری نداره ثبتش کردیم یا نه.

یکی از چیزایی که مدرسه خوب یادمون داد، فراموشی بود. عادت کردن به این که سر کلاس بشینیم و یهو یادمون بیاد که اصلا یادم نیست جلسه پیش چی درس داده معلم. معلم ها هم همیشه میگفتن که بخونید درس جلسه پیش رو که یاد آوری بشه و هیچ وقت تقریبا این کارو نکردم.

ولی ایده ی انجامش رو دوست داشتم :) .

فکر کردن به گذشته خیلی سخته. خیلی وقتا نمیتونم احساساتم رو کنترل کنم وقتی به گذشته فکر میکنم. چون همه چیز ساده تر بود.

سوار شدن روی صندلی عقب اتوبوس، اتفاق مهم اون روزم میشد.

اتفاق مهمی میشد که بعد 20 سال، از یه دوره ای از زندگی یه نشستن روی صندلی عقب اتوبوس یادم میاد.

خیلی همه چیز قشنگ تر بود. همه چیز سورپرایز کننده بود و از دیدنش تعجب میکردم. کنجکاو بودم و سوال میپرسیدم.

یه بار تو مهدکودک یه حرف بدی زدم، 

گویا میرفتم تو کوچه و از بچه های کوچه حرفای بد یاد میگرفتم!!! برای همین از یه زمانی به بعد دیگه من هیچ وقت رنگ بیرون رو ندیدم  :)) چون بچه های کوچه بی ادبن!

یه بار تو مهدکودک یه حرف بدی زدم، مربی گفتش برم دهنم رو با آب و کف و صابون بشورم! هیچ درکی نداشتم که چه کمکی به این موضوع میکنه و چرا باید این کار رو انجام بدم و رفتم دستشویی و صابون رو دیدم و فقط یکم آب ریختم رو صورتم اومدم بیرون. شاید اولین دروغیه که یادمه گفتم :).

بخاطر یه حرفی که نقشی تو یادگرفتنش نداشتم و نمیدونستم یعنی چی، مجازات شدم و نتیجش این شد که اولین کار اشتباه عمدی زندگیم رو بکنم!

کل بچگی یه حجم زیادی Auto pilot بود که تو یه لحظاتی به خودم میومدم و میدیدم چقدر زمان گذشته از آخرین دفعه ای که این کارو کردم. الانم همینه. الانم همینه ولی کمتر آگاه هستم بهش. عادت کردم. مدرسه خوب عادتم داد برای فراموشی.

خداحافظی از کوچه ی اولین خونه ای که یادمه توش بودیم رو یادمه. بچه های کوچه بازی میکردن و دو تا داداش بودن که من باهاشون بازی میکردم. بهم یه آدامس نعنایی شیک داد یکیشون و اون آخرین دفعه که دیدمش بود. فکر کنم اولین آدماس نعنایی شیکی بود که خوردم و یادمه.

یادمه تو خیابون خیلی مادرم رو اذیت میکردم. یه بار رفتش تو یه مغازه و قایم شد و من حس کردم گمش کردم. کلی گریه کردم و نهایتا باعث تربیت شدنم شد ولی انقدر شوکش بزرگ بود که یادمه بعدش، یه بار تو خونه که بودیم مادر و پدر رو دیدم و گفتم اون روز که گم شدم، آیا مادر اصلیم منو پیدا کرد یا اینا یکی دیگه اند؟ اینا کی اند اصلا؟؟ چجوری بفهمم مادر اصلیم این هست؟

یا حتی اولین و محو ترین خاطره ها از خانواده ام رو یادمه و یادمه چقدررررر بچه بودن :)) یکی دو سال از من بزرگتر بودن که بچه دار شدن دیگه :)) خیلی بچه بودن. 25-26 سالگی که سنی نیست! :)

خیلی سخته بچه بودن ولی خیلی باحاله.

از زندگی تو گذشته خوشم نمیاد. خیلی ناراحت کنندس فکر کردن به این که زمان میگذره و چیزای کمی ازش میمونه. یکی میگفت فقط وقتی روحت زخمی بشه یا اتفاق خاصی بیفته تو حافظه ات ثبت میشه و اینجوری حساب کنی، 99.9% زمانی که میگذرونیم گم میشه. خیلی ناراحتم میکنه که نمیتونم کنترلش کنم. 

دلیل وبلاگ داشتنم همینه شاید. دوست دارم حافظه ام رو ثبت کنم. یه حس درونی نیاز به جاودانگیه شاید. شاید حس میکنم به بی رحمی زمان غلبه میکنم. 

  • مهدی

به تصویر نگاری!

يكشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۸، ۰۲:۳۳ ق.ظ

سلام

در ادامه این پسته که دیروز نوشتم راجع به هنرمندا : 

http://mostfet.blog.ir/1398/06/29/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%87%D8%A7

خیلی ایراد داره ولی خب حس کردم جالبه به اشتراک بزارم :)

به تصویر کشیدنِ منظورم، میشه همچین چیزی!

  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۳۱ شهریور ۹۸ ، ۰۲:۳۳
  • مهدی

تو بهترینی!

شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۸، ۰۹:۲۴ ب.ظ

سلام

صحنه 1:

چند وقت پیش با یکی از بچه های لب داشتم حرف میزدم راجع به همین چیزایی که راجع بهشون مینویسم و گفت چرا خودت رو درگیر این چیزا میکنی؟ چرا میخوای خودت رو تغییر بدی؟ چرا انقدر زندگی رو پیچیده میکنی.

گفتم خب میخوام آدم بهتری باشم.

گفت هر کسی خوبه دیگه نمیفهمم چرا باید خودت رو تغییر بدی

گفتم اگه درست تغییر بدم میتونم پرفکت و کامل بشم.

اونجا یک لحظه به ذهنم خطور کرد که نکنه راست میگه؟ چرا باید خودم رو درگیر این چیزا بکنم؟

-----

صحنه 2:

چند روز بعد تو یک مهمونی با خانم یکی از دوستام (که دوستم رو انقدر اذیتش کردم باهام قطع رابطه کرد :))) ) داشتم صحبت میکردم و بحث به اینجا کشید که من گفتم خیلی درونگرام و مهمونی ها خیلی اذیتم میکنه. گفت من باورم نمیشه تو درون گرا باشی چون همیشه خیلی تو جمع خودت رو با انرژی نشون میدی. منم گفتم خب نقش بازی میکنم و بعدش که میرسم خونه از خستگی میمیرم. خیلی انرژی میگیره ولی باید بالاخره تو این دنیا اجتماعی بود. من اگه به خودم بود از زیر پتو هیچ وقت بیرون نمیومدم.

گفت که چرا خب میخوای خودت رو عوض کنی؟ خودت رو باید قبول کنی و هر چیزی که بنظرت بهتره انجام بدی! هیچ دلیلی نداره خودت رو عوض کنی!

دوباره یه گره دیگه تو ذهنم خورد

------

صحنه 3:

طبق معمول تو یوتیوب بودم و این ویدئو جوردن پیترسن بهم پیشنهاد شد:

https://www.youtube.com/watch?v=shFbWTEZx_w

که میگه چرا ایده ی Accept yourself ایده ی بسیار بد و نهیلیستی ای هست.

خیلی جالبه صحبتش. 

برداشت من البته اینه که:(فکر کنم بالای 90% شبیه صحبتش باشه)

ماها خیلی وقتا قابلیت این رو داریم که دو تا چیز رو مقایسه کنیم. این توی وجود آدم ها هست. شاید هم دلیل این که در طول تاریخ تو تمدن های مختلف شخصیت های "کامل" وجود داشتن که انسان ها میخواستن به سمتش برن همین بوده. چون انسان ها نیاز دارن به سمت کمال برن. این که هیچ کسی از شرایط فعلیش راضی نیست اینه که همیشه نیاز به حرکت به سمت کمال وجود داره.

و این جالبه که انسان خودش رو قضاوت میکنه و محاکمه میکنه و حق خودش رو از خودش میگیره. که جوردن میگه 

Judge and redeemer are the same person

اشاره میکنه به یه داستان از انجیل که داستان عجیب غریبی هست. یونگ میگه شخصیت حضرت عیسی تو انجیل خیلی شخصیت دوستانه ای بوده و واقعا نیاز بوده یه داستانی باشه که توش حضرت عیسی یکم جدی و پرخاشگر باشه.

 

حضرت عیسی میاد و یه شمشیر از تو گلوش در میاره و مردم رو به دو گروه تقسیم میکنه. رستگاران رو از لعنت شده ها جدا میکنه. تعداد کمی تو گروه رستگاران قرار میگیرین و تعداد زیادی تو گروه لعنت شده ها (نمیدونم واقعا ترجمه بهتری برای damned هست یا نه -- جهنمی ها ؟)

جوردن میگه که خب قطعا "حس" خوبی نداره تو گروه لعنت شده ها قرار بگیری. ولی همین حس بد نیاز رسیدن به گروه رستگاران رو ایجاد میکنه و برای زندگی هدف میزاره.

تو جامعه ی مدرن برای این که احساسات بقیه خدشه دار نشه این گفته میشه که خودت رو قبول کن و خودت بهترینی. و بنظر من این ایده دیوانگی و بسیار پوچ گرایانه است. یعنی که شما تو همین وضعیت الانت خوبی و لازم نیست به سمت چیز بسیار بهتری که میتونی باشی پیش بری و رستگار بشی. 

  • مهدی

هنرمند ها

جمعه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۵۹ ب.ظ

سلام

نمیدونم چقدر این پست براتون قابل قبوله ولی تجربه شخصی من هست.

اول از همه این که من از ادبیات و هنر به هر نحوی متنفر بودم و اون رو اتلاف وقت و انرژی میدونستم. ولی خب اخیرا متوجه شدم تقریبا اگه 100% برعکس نباشه، کارایی که ما میکنیم اتلاف وقت و انرژی نباشه، تا یه حدود خوبی (80-90%) اشتباه میکردم.

حالا که نظرم عوض شده و خودم رو یکم درگیر این چیزا کردم، یه پدیده جالبی رو متوجه شدم.

حتی اگه زیادی اهل هنر (مثل من سابق) نباشید، اگه فقط یه بار از جلو دانشکده هنری جایی رد شده باشید، میدونید که هنرمندا آدمای عجیب غریبی هستن.

من همیشه فکر میکردم اینا عقده ی توجه دارن و برای همین لباسای روشن و رنگای عجیب میپوشن. یا طرحای عجیب ولی خب الان نظرم چیز دیگه ای هست.

بسیاری از هنرمندا هنر رو نمی آفرینن. یک نقاشی، خلق نمیشه توسط یه هنرمند. عین یه سنگ که یک مجسمه ساز میسازه و از توش یه مجسمه در میاره، هنر تو بطن طبیعت هستش. یکی رو لازم داره که ظاهرش کنه. اون مجسمه همیشه توی اون سنگه بوده 

هنرمندا وسیله اند. وسیله تبدیل اون انرژی و روحی که وجود داره به اثر هنری.

حالا یه بار امتحان کنید، یه روز لباسای جیغ بپوشید و اون روز رو اونجوری بگذرونید. مدیتیشن کنید و به آهنگ گوش ندید(چون قرار نیست با ابزار انرژیتون زیاد بشه و وقتی رفت دوباره بیفتید پایین). با بقیه خوب باشید و لبخند (حتی زورکی) داشته باشید. صدای درونتون رو بشنوید و آخر روز خودتون رو یه اسکن کنید. ببینید چه تغییری کردید. حس میکنید که انرژیتون زیاد شده. 

کاری که هنرمندا میکنن اینه که خودشون رو تو این استیت های انرژی بالاتر نگه میدارن و ازون بالا اثر های هنریشون رو شکار میکنن.

شاید شنیده باشید که بعضی هنرمندا که حالشون بد میشه میگن نمیتونن نقاشی کنن. ولی مثلا ماها اگه حالمون بد بشه بازم میتونیم زور بزنید یه بردی چیزی دیزاین کنیم. چون این از داخل میاد و میشه زور زد و استخراجش کرد.ولی هنر از بیرون میاد و اول باید به سطحش رسید بعد دریافتش کرد و تبدیلش کرد.

یا مثلا بعضیا هستن که میگن من نمیتونم از روی چیزی نقاشی کنم و باید چیزی رو نقاشی کنم که به ذهنم میاد. خیلی چیز عجیبیه.

حالا بگذریم. بعد یه هفته لباس مشکی(خاکستری و ...) پوشیدن، امروز یه لباس رنگی پوشیدم و خیلی حس بهتری داشتم. :)

کل قضیه این بود که گفتم و الان یکم بیشتر درکشون میکنم! 

 

  • مهدی

تخیل

دوشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۱۷ ب.ظ

سلام

خیلی وقته دارم سعی میکنم ببینم وقتی به یه صحنه فکر میکنیم یا یه چیزی رو تصور میکنیم دقیقا کجا داریم میبینیمش؟! اون تصویره کجا شکل میگیره؟ اطلاعاتی که چشممون میاد چی میشن وقتی تخیل میکنیم؟

آیا اون تصویر ها رو میبینیم؟ تعریف دیدن چیه؟ چرا وقتی سعی میکنم نسبت به محیط تخیلی تو ذهنم آگاه تر بشم، یعنی مثلا روی یه چیز خاص تو اون صحنه تمرکز کنم و با دقت ببینمش یا جواب این سوالا رو بفهمم تصویره از بین میره :/

کسی تلاش کرده سر در بیاره؟؟

  • مهدی

خدا پرستی

شنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۸، ۰۳:۰۰ ق.ظ

اینم ازون پست طولانی هاست و میخواستم ویسش کنم ولی نتونستم. کسی دوست داشت بخونه. ازون بحثای فلسفی طوره. سعی کردم ویسش کنم ولی بنظر میاد خیلی وقت میگیره. یه هفته است نوشتمش ولی منتشر نکردم. کسی دوست داشت بخونه. همون شرایط قبلی هم هست. ممکنه سوالاتی ایجاد کنه که اذیتتون کنه.بنتبراین اگه با عقایدتون راحتید نخونید. 

مثل پست قبلی هم این نظرات منه تو امروز. نظراتمم خیلی سریع عوض میشه. این فقط یه اسنپشاته از امروز.

سلام

همخونه ای جدیدام هفته پیش بالاخره اومدن و یکم از تنهایی در اومدم. ۴ نفرن، سال دوم کارشناسی، رشته های مختلف ریاضی و فلسفه و روانشناسی و یه چیز دیگه. هر چهار تاشون هم بازیکن راگبی اند. 

چند روز پیش خیلی خونه گرم بود اینا هیچ کدوم لباس تنشون نبود و احساس میکردم خیلی کوچیک ترم ازشون!. مهم تر از همه این که وقتی 4 نفر همزمان گنده تر از آدم باشن آدم خود به خود یکم تو حالت تدافعی میره ولی سعی کردم شخصیتم رو باز نگه دارم که ببینم میتونم باهاشون ارتباط بگیرم؟ و خداروشکر خیلی اجتماعی هستن.

با دوتاشون دیشب از ساعت ۱ تا حدود ۳ سر همین چیزایی که چند وقته درگیرشم حرف میزدم  و بشدت دیدگاهاشون جالب بود. تهش البته مشکلا حل نشد فقط همه تایید کردیم واقعا نمیدونم چخبره.

مخصوصا این که این ها با این که سنشون پایین هست مقادیر زیادی مواد Psychedelic مصرف کردن. خوبیش اینه که این دوتا برای موارد غیر از پارتی هم مصرف استفاده کرده بودن و میشد ازشون پرسید که چجوریه نظرشون راجع به این مواد. 

هرچی بود اینا هم خیلی اپن مایند بودن. ولی چند روز پیش با یکی دیگشون صحبت خدا و خدا شناسی شد، دیدگاهش جالب بود. این دوستمون فلسفه میخونه. گفت بدی فلسفه اینه که خودت میری ایدئولوژی های مختلف رو بررسی میکنی و خودت به یه نتیجه میرسی. بعد ممکنه یه خدای اشتباه رو پیدا کنی و خدا اصلیه بعد مرگ چوب توی آستینت می کنه.

بهش گفتم بنظر من اگه خدا خداست، اگه تو با فکر به نتیجه برسی و حتی نتیجه اشتباهی هم باشه براش ارزشمنده. 

گفت بنظرت اینجوریه؟ (یعنی نه قبول ندارم)

بعد یهو دیدم اوه اوه ما خداهامون یکی نیست.

این خداش خدای انجیله که خیلی قابل پیشبینی نیست و شبیه شخصیت یه پدر یکم غیر منطقی و سخت گیر الکی هستش. من خدام بخشندست و به فکر کردن تو همه چیز تشویقم میکنه. این باعث میشه تفکر دوگماتیک و اپن مایند از هم جدا بشه.

یعنی بنظر میاد شما طرز تفکرت با خدایی که برای خودت میتراشی رابطه خیلی تر تمیزی داره.

و این خیلی برام جالب بود

.......

جوردن پیترسن واقعا نابغه است. یه سری ویدئو داره که داستان های انجیل رو میاد مو شکافی میکنه و تو اولین ویدئو هاش، میاد سیر منطقی روند خدا شناسی تو انسان ها که با تکامل جور در میاد رو بررسی میکنه.

اگه فرض کنیم تکامل درسته، انسان ها از اون موقعی که هوشیار شدن، از همون اول دنبال خدا بودن. خدا شناسی باعث میشه بفهمیم چخبره و چه هدفی داریم و چه آزادی هایی داریم. 

بعد انسان ها همش دنبال این بودن که این ایدئولوژی خدا رو بهتر و بهتر کنن و پیشرفت ایدئولوژی رو تو تاریخ خیلی خوب میتونیم ببینیم.

مثلا قضیه پرستش ماه و ستاره و آفتاب و ... رو شنیدیم

از یه نقطه ای از تاریخ به قبل، انسان ها خودشونو زاده و آفریده طبیعت میدونستن. یه نیرویی تو آسمون که نور میده، آتیش که انرژی درست میکنه و ...

بعد از یه جایی ببعد صفات مختلف انسان ها به صورت خدا های مختلف در میاد. مثل خدای عشق archetype عشق هست و من عاشق این کلمه آرکیتایپ هستم. اخیرا باهاش آشنا شدم. معنیش اینه که شما برای تصور یه چیزی میای بهش یه داستان نمادین و تیپیکال نسبت میدی. یعنی اون خدا داستانی داره که میاد و توش نحوه ی رفتار کردن با عشق رو بیان میکنه و مصداق 100% عشق هست. و همینجوری خداهای دیگه. خدای جنگ، خدای روزی دهنده، خدای آفریننده، خدای نابود کننده.

این مدل چند خدایی تو یونان و مصر به وفور بوده و داستان هایی که این خداها دارن خیلی آموزنده اس. داستانا داره نشون میده بشر چجوری راجع به این قوا فکر می‌کرده. 

و جالبه که تو اون طرز تفکر بنده های خدا یه جورایی اسباب بازی بودن برای خداها. یهو خداهه عصبانی می‌شده می‌زده میترکونده نصف جمعیتو با طوفان یا رعد و برق. یا بنده ها میخواستن نسبت به خداهه شورش کنن و میزدن مجسمه های خداهه رو میشکوندن و قدرت خداهه کم میشده. اینجوری روحشون رو  به نوعی آزاد میکردن.

دقت کردید وقتی عصبانی میشید شاید ۹۹ درصد شخصیتتون یه شخصیت آرکیتیپیکال عصبانیه، انگار خدای عصبانیت شما رو تسخیر کرده. یا وقتی خیلی تشنه اید همه ی توجه به پیدا کردن آبه. انگار با یه شخصیت تشنگی تسخیر شدید. هر چقدر هم بیشتر تحت تاثیر تاثیر باشید قوی تر میشه. ممکنه تو عصبانیت خودتون رو کنترل کنید.انگار خدای منطقی ای اومده به خدای عصبانیت گفته بکش کنار و زورش بیشتر بوده.

یا مثلا وقتی کسی عاشق میشه منطق حالیش نیست انگار خدای عشق خدای منطق رو کشته و دیگه کاملا تحت تاثیر اونیم.

طرز تفکر زیر دست خدا ها بودن، خیلی اذیت کننده بوده برای مردم. آزادی رو ازشون میگرفته.

شاید قبل این تو شرق هم استارت خدا و جهان شناسی به نحو دیگه ای میخوره. تو شرق داستانا به این صورت میشه که تعداد خدا ها کمتر بوده ولی یه خدا به شکل های خیلی مختلفی در میومده. مثلا همین شیوا که گفتم پست قبل، خیلی حالتای عجیب غریب خیلی متفاوتی داره.

مثلا وقتی چشم سومش رو باز کنه دنیا نابود میشه به صورت وحشتناکه سناریو تیپیکال آخر الزمانی. ازون طرف جور دیگه ای که ظاهر میشه یه مرد هست که در حال مدیتیشن خیلی عمیق هست و یه جا نشسته. از یه طرف روزی دهنده است تو شکل دیگه. حالا میگم تو یه پست جدا. خلاصه که یک خدا با چند شخصیت یا نقش هم اینجا داریم. ما مسلمونا بهش میگیم صفت البته. مشابه ولی یکم متفاوت.

دلیل این چند شخصیتی اینه که انسان ها همیشه خدا رو شبیه انسان/پیچیده ترین موجود تصور میکنن. تصور یه شخصیت فرا ابعادی بزرگتر از انسان سخت بوده پس خدا به صورت های مختلف ظاهر میشده.

خط قبلی به یه نحو دیگه رو میشه اینجوری نوشت(همونه تقریبا ولی دوبار نوشتمش و نمیدونم کدوم بهتره)

موقعی که این ایدئولوژی داشته به وجود میومده، برای مردم راحت تر بوده که این موجود فرا ابعادی رو به صورت انسان ولی با شخصیت های مختلف بپذیرن. چون تصور یه Conciousness بدون بدن خیلی کار سختیه. پس الان که یه بدن داره، و این محدودش میکنه، برای نا محدود کردنش در شرایط مختلف به شکل های مختلف ظاهر میشه..

همیجوری کانچسنس بشر پیشرفت میکنه و تو گوشه های دیگه دنیا. 

دین های جدیدی میان که مردم توش آزاد ترن. به قول جوردن پیترسون، تو یه جایی از تاریخ یه اتفاق عجیبی میفته. دیگه آدما یه روح خدایی یا رو divine رو تو خودشون میبینن. دیگه اینا اسباب بازی خدا نیستن. هر انسانی ارزشمند میشه. جامعه امروزم قوانینش نسبتا همینه. اختیار یه قدر الهی هست که آدما کم کم حسش میکنن. مثالی که میزنه اینه که اصلا به یه نفر بر میخوره که اختیارش رو زیر سوال ببریم. مثلا یک اثر هنری خلق کرده و بهش بگی تو کاره ای نیستی این خودش به وجود اومده. یا این که آزادی رو از یک نفر گرفتن یکی از جالب ترین قوانینی هست که بشر برای تنبیه بوجود اورده.

بعد کم کم این وسطا توی خاور میانه، ایدئولوژی های تک خدایی بوجود میاد. که دین های سیستم ابراهیمی باشن. خوبی این ایدئولوژی اینه که آزادی خوبی داره قوانین اجتماعی داره و دردسر چند تا خدای غیر قابل پیشبینی رو نداره.

مثلا حضرت موسی ۴۰ سال تو بیابون گیر یه جامعه کوچیک بود و خودمون رو بزاریم تو اون لحظه میبینیم که یه نفر باید یه سری قانون درست میکرد تا این جامعه رو از دیوانگی و اغتشاش دور نگه داره. نظم لازم بود. این شد که حضرت موسی با ۱۰ فرمان معروفش برگشت پیش قومش و نظم رو براشون اورد. مکانیزمی که با خدا حرف زد رو فعلا صحبت نمیکنم راجع بهش ولی فعلا بپذیرید.

حضرت عیسی هم درگیر شرایط جالبی بود.

حضرت عیسی، تو حکومتی بود که خیلی حکومت دوست داشتنی ای نبود و ایشون میخواست قوانین جدید و ایدئولوژی جدید بیاره. ایشون ویژگی خیلی جالبی که داره، اینه که تو داستانش جوری به حقیقتش ایمان داره که تا تهش میره و کشته میشه.

کلا ریخته شدن خون خیلی تو تاریخ به محکم کردن ایدئولوژی ها کمک کرده. به قولی تاریخ با خون نوشته میشه.

من متن دقیق قرآن رو در مورد حضرت عیسی نمبتونم تحلیل کنم چون عربیم خوب نیست ولی قرآن میگه به یهودی ها بگو اون ها عیسی رو نکشتند. یکی میگفت از این دوتا برداشت میشه کرد. ۱ یهودی ها عیسی رو نکشتند و زنده بود. ۲. یهودی ها نکشتند و رومی ها کشتنش.که این دومی بنظرم به دیدگاه مسیحی ها نزدیک تره! و منطق. چون بالاخره اتفاقیه که بوضوح توی n تا کتاب اومده. ولی در هر حال کشته باشنش یا نه مهم داستانه که میمونه. داستان حضرت عیسی هم میشه یه archetype جدید. آرکیتایپ ایمان داشتن به هدف و تا آخر براش جنگیدن.

جوردن پیترسون میگه داستان لازم نیست حتما اتفاق بیفته. نگاه کنیم دور و برمون رو ماها رمان هایی میخونیم که شاید واقعیت نباشن ولی ازشون درس میگیریم. چیزی هم که اینجا هست اینه که یه تمدن روی این داستان بوجود اومده. که شاید بخاطر یه سری مشکلات که از طرف کلیسا بوجود اومده، خیلی هم راه رو اشتباه رفتن تو برهه هایی. ولی هست!

نگاه کنید ما هم تو اسلام مشابه این داستان رو سر امام حسین (ع) داریم

داستان ریخته شدن خون کسی که تا آخرش به راهش ایمان داشت. که خیلی خیلی مهمه. همه موافقن که حداقل شیعه رو این روی زمین نگه داشته.

و جالبه که چون داستانش حالت آرکیتایپی داره توی تئوری دین ما خیلی نقش بزرگی رو بازی میکنه. حالا دیدید چرا عاشق این کلمه شدم؟ چون خیلی خیلی کمک میکنه تو جلو بردن بحث.

حالا بگذریم و بیایم جلوتر دین های جدید رو ببینیم.

اسمش شاید دین نباشه ولی کار همون قبلیا رو میکنن

فیلمایی مثل avengers و star wars فیلمای بسیار نمادینی هستن که واقعا فرهنگ غرب رو شکل دادن. تقریبا هم همون کار دین های قبلی رو میکنن. ولی چیزی که عوض شده اینه که انسان دبگه یه پارت کوچیکیش خدا نیست. خیلی بیشتر خداست و super hero هستش. این سیر قشنگیه تو تاریخ که کانچسنس انسان ها هی داره بزرگ تر میشه. از اسباب بازی تا یه چیز شبه خدایی.

یک مدل قابل تفکر تری از خدا که اخیرا باب شده هوش کیهانی و cosmic consciousness هست که یکم مدل قابل فهم تری از خدا میده.

میگه که یه هوشی به کل این کیهان مسلطه. یه چیزی شبیه خدای اسلام خودمونه. اون هوش توی پس زمینه دنیا هست و دنیا روش ساخته شده. قضیه از کوزه همان برون تراود که در اوست هست. وقتی ما به نحوه ی تشکیل زندگی رو کره زمین نگاه میکنیم، مدل های مختلف حیات و انسان ها و قابلیت هاشون، میتونیم بگیم اینا یه چشمه ای از اون هوش کیهانی توی پس زمینه کیهان هستن. یعنی اگه میخواید بدونید خدا واقعا چه شکلیه، توی این طرز تفکر یه موجود فرا ابعادی هست که روی سطح سه بعدی اش، جهان به وجود اومده و هر چیزی که تو این جهانه رو روی هم بزارید، میتونید تقریبا بفهمید خدای پشتش چه شکلیه. 

برای همین عرفا وقتی خیلی دیگه میرفتن تو بطن قضیه، از هر چیزی شگفت زده میشدن. عاشق انسان ها میشدن. عاشق حیات میشدن. چون میدونن هر انسانی هر چیز زنده و غیر زنده ای یه چشمه از خدای توی پس زمینه اش هست.

ولی خب چیزی که جالبه اینه که الان این motivation speech ها رو آدم میبینه، توشون یه چیزایی مشترکه. میگن از کیهان یا از جهان، خواسته هاتون رو بخواید و خواسته های بزرگی هم بخواید.

اسم جهان رو بزارید خدا، از خدا خواسته هاتون رو بخواید و خواسته های بزرگی هم بخواید آشنا نیست؟ 

بله دعا و نماز هر روزمون همینه.

نماز استراکچر خیلی باحالی داره.

تو سوره حمد، خب حمد خدا رو میگیم. یعنی انرژی مثبت به جهان/خدا یی که تصور میکنیم میدیم. بعد که اون خدا رو به صورت معنوی شارژ کردیم و صفت های خوبش رو گفتیم ازش میخوایم که مارو تو راه درست هدایت کنه.

اون خدا اصلیه که نیازی به این ها نداره! 

ما داریم در واقع این خدای کوچیکی که روح خدای درونمون هست رو شارژ میکنیم!

ما داریم از جهان/خدا میخوایم به راه آدمایی که کارشون درست بوده هدایتمون کنه! خیلی جالبه. بعدم بیشترش دوباره بزرگ کردن خدایی هست که درونمونه. داریم پرستشش میکنیم. ما یکم روح خدا داریم و اون تنها چیزیه که داریم و قراره برامون بمونه. وقتی نماز میخونیم شارژش میکنیم و سعی میکنیم اون خدا رو که متصور هستیم به اندازه ی خدای اصلی بزرگ کنیم. اگه به اون اندازه بزرگ بشه ما یه کانکشنی از درون با بیرون برقرا کردیم چون این خدا همون خدا میشه.

حالا وقتی یه خدای کامل داریم درون خودمون، میتونیم ازش هرچیزی بخوایم و اون هم به ما منعکسش میکنه.

یه جورایی پیامبر ها یکی از اولین Motivational speaker ها بودن ولی متاسفانه چیزی که باقی مونده تشریفات مذهبی یا Ritual هاست. خیلی وقتا دلیلی که ریچوآل ها به وجود اومدن از بین رفته.

 

یه داستانی هست که شاید شنیدید. میگه تو یک معبدی یه گربه بوده. موقعی که این مانک ها شروع میکردن مدیتیشن کردن، گربه هه میومده و حواسشون رو پرت میکرده. کاری که میکنن این بوده که هر وقت میخواستن مدیتیشن کنن گربه رو یه جایی به یه درخت میبستنش. میگذره و میگذره و این اتفاق هر دفعه میفته و تبدیل میشه به یک سنت. به یک تشریفات مذهبی. چند صد سال بعد تو اون معبد هر وقت میخواستن مدیتیشن انجام بدن میرفتن یک گربه از یه جایی پیدا میکردن و میبستنش به درخت و بعد شروع به مدیتیشن میکردن. 

تو خیلی مذاهب و دین ها همچین وضعیتی هست. وضعیتی که دلیل یک کاری رو نمیپرسیم و از ترس اشتباه نکردن انجامش میدیم. 

بسه دیگه برای امروز.

  • مهدی

معنویت

چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۸، ۰۵:۰۷ ق.ظ

 

کیفیت به صرفه

 دریافت
حجم: 9.6 مگابایت

کیفیت یکم بهتر


دریافت

0:00 مقدمه

4:28 بخش اول

7:39 بخش دوم

10:24 بخش سوم

12:12 بخش چهارم

16:30 بخش پنجم

23:23 بخش پایانی


برای کم کردن اثر نویز پس زمینه این آهنگ رو هم روی ویس گذاشتم

https://www.youtube.com/watch?v=tjFgeY5gaio

خیلی پست طولانی ای شد و خیلی ویس طولانی ای هم شد!

سلام

مقدمه

هرچی این پایین نوشتم نظر بنده است در تاریخ امروز! من نظراتم هر 2-3 روز یه بار 180 درجه برمیگرده پس خیلی روش حساب نکنید.

متن هم به چند بخش تقسیم شده که ویس ها رو با اون بخش ها جدا کردم. متن بلندی هم هست که دیگه ببخشید :)

امروز نشسته بودم تو آزمایشگاه و داشتم کارام رو میکردم، دروغ نگم، کارام رو کردم تا حدی و بعد به ویدئو Alan Watts - Nature of God داشتم گوش میدادم که خلاصش کنم و یه پستش کنم ولی خب خیلی پیچیده بود و دوست داشتید ببینیدش. یهو دیدم گلن پیام داد که میخواد بره محله ی Indegionous ها یا همون سرخپوست ها(نباید بهشون گفت سرخپوست بنا به دلایلی) که برای پسرش یکم سیگار بگیره. چون اینجا سیگار بسیار گرون هست. مثلا پاکتی 13-15 دلار حداقل. ولی اگه از اونجا بگیره، چون مالیات بهش تعلق نمیگیره فکر کنم 10 پاکتش حدود 43 دلار میشه. 

به هر حال داشت میرفت و تا اونجا 45 دقیقه رانندگیه. گفت میای بریم گفتم باشه که یه حال و هوایی هم عوض بشه. 

داشتیم میرفتیم و اونم معمولا زیاد صحبت میکنه(مردم پیر میشن حرفاشون بیشتر میشه دیگه) و معمولا منم گوش میدم ولی

گفت که چرا انقدر ساکتی امروز؟ ساکت تر از حالت عادی.

گفتم که یه چیزایی هست که آدم با هر کسی نمیتونه راجع بهشون صحبت کنه و اونا ذهنم رو پر کرده. 

گفت چی؟

گفتم بهتره صحبت نکنیم چون مسائل معنوی و روحانی هست. 

گفت خب بگو صحبت کنیم.

گفتم که این بحثا یه جوری هست که معمولا خیلی ها دوست ندارن بشنون و به محض این که مواضع خودشون رو در خطر میبینن سریع گارد میگیرن.

ازون جایی که میدونم آدم لیبرالی و آزاده ای هست و سرش از سنگ نیست گفتم بزار ببینیم چی میشه و شروع کردم.

لازمه بگم قبلا هم باهاش راجع به این موضوعات حرف زده بودم. با آدم های اپن ماید و روشن فکر راحت میشه حرف زد ولی این دفعه یه حجم زیادی اطلاعات طبقه بندی نشده تو ذهنم بود که نمیدونستم اصلا باهاشون چی کار کنم. 

یه بخش قابل نوشتنی از صحبتا رو مینویسم شاید براتون جالب باشه. بعدشم یه چیزایی هست که برای خودم نوشتم که به طبقه بندیم کمک کنه. کی میدونه، شاید اونا هم جالب باشن.

من اخیرا یکم سعی کردم به وظیفه دینی ام که شناختن اصول دین باشه عمل کنم و فعلا یه 6-9 ماهی هست که دارم تو این موضوعات فرو میرم و بعد این همه وقت، خیلی از سوالام برطرف شده ولی شاید ده برابر قبل سوالام بیشتر شده. توحید و معاد و نبوت و ازین جور داستانا. 

پس اگه با عقایدتون احساس راحتی میکنید هیچ کدوم از پست های این شکلی من رو نخونید چون ممکنه تاثیر بد و جبران ناپذیر! بزاره. چیز خاصی نیستن ها ولی خب خیلی وقتا این جور مسائل آدم ها رو از منطقه امنشون دور میکنه و اگه اهل پیدا کردن مسیر برگشت نباشن گم میشن. شاید منم گم شدم... کی میدونه!؟

توجه کنید که در انتهای این متن سوالاتون کمتر نمیشه و مسئولیتشم با خودتونه. پس صحبتم رو جدی بگیرید.

سوال اصلی اینه که، جمله ی فارسی که بتونه واقعا عمق فاجعه رو برسونه پیدا نکردم ولی تو انگلیسی یه جمله خیلی ساده هست که میتونه بگه و اون سوال اینه: (شوخی!)

?What the hell is going on around the world

بزارید شروع کنم.

من یه عقیده ای دارم که شاید درست نباشه و اون اینه که اگه چیزی حقیقت محض باشه، اگه بزاریش جلوی مردم، مردم قبولش میکنن و اجبار نمیخواد.

چیزی که الان ما دور و بر دنیا میبینیم اینه که هر گوشه ای از دنیا، یه دینی هست و خیلی وقتا هم اینا همپوشانی ندارن با هم!

اگه کسی میخواد بگه که اسلام کامله کامله، بهش بگم که تو همون عقاید شیعه هست که امام زمان(ع) وقتی میاد، یه بینش جدیدی از اسلام رو میاره که حتی خیلیا مخالفت میکنن باهاش. خیلی از مسلمون ها. پس اگه شیعه هستید با من موافقید تو این زمینه.

یه پروژه کوچیکی کنار کار های خودم شروع کردم و اونم این بود که تمام دین هایی که دور و بر دنیا بوجود اومده رو سعی کنم بشناسم و ببینم چی میگن. در قدم دوم ببینم چی تو هر کدوم اشتباهه و در قدم سوم بتونم یه ایدئولوژی که همه ی قسمت های صحیح دین ها رو پوشش میده رو پیدا کنم.

بخش اول:

سوال اول اینه که مردم دنیا، به طور عمومی چقدر با هم فرق دارن. مثلا کسی که مسیحی هست با کسی که مسلمون هست کارای روزانه اش چقدر فرق داره؟ یا بودایی یا هندو یا ... ؟ آیا این که مثلا من 5 تا نماز در طول روز میخونم برتری خاصی میده به من؟ یا یه ماه روزه میگیرم؟ یا چیزایی ازین قبیل؟ 

این سوالی بود که برای من ایجاد شد. که آیا من الان مسلمون هستم؟

من نماز میخونم. روزه میگیرم. صدقه سعی میکنم بدم و کارای واجب.

ازون طرف کلیسا هم میرم. آیا این باعث میشه من مسیحی هم حساب بشم؟

ازون طرف مدیتیشن هم میکنم. آیا این باعث میشه هندو بشم؟

ازون طرف یه کارای دیگه که مربوط به چیزای دیگه هم هست میکنم. آیا باعث میشه پیرو عقاید پست مدرنیسم باشم؟

از طرف دیگه من وقتی با یه هندو دست میدم دستم رو نمیرم بشورم بخاطر نجس بودنش!.

با کسایی که تمایلات جنسی غیر هتروسکسشوال دارن مشکلی ندارم. 

با کسایی که مشروب میخورن، یه وقتایی میگردم. حتی باهاشون بار میرم و یه چیز غیر الکلی میخورم.

آیا اینا باعث میشه مسلمون نباشم؟

مسلمونی به چی هستش؟

مثلا فرق من که قبول داشته باشم یه تعدادی آدم 1300 سال پیش زندگی میکردن و یک کتابی برای من اوردن

با کسی که میگه 2000 سال پیش پسر خدا زندگی میکرده و داستان هایی که میدونید ازش

با کسی که میگه قبل انسان ها شیوا خدای هندو ها کلی داستان داشته،

یا کسایی که میگن روح اجداد ما بین ماها هست و ما اونا رو پرستش میکنیم و ازشون کمک میخوایم دقیقا چی هستش؟

همه ی این مسائل مربوط به گذشته هست که اتفاق افتادنشون خیلی به حال ربطی نداره.

این طرز تفکر باعث میشه یه نفر بیاد بگه که من آدم خوبی هستم و پیرو هیچ کدوم از این دین ها هم نیستم. که زیاد داریم ازین تفکر ها. 

از یه طرف دیگه، این فکت روانشناسیه که آدم ها به یه نحوی نیاز به معنویت یا Spirituality یا همون روحانیت دارن. حتی فروید که میگه خدا مرده، خودش به روح و هوش کیهانی اعتقاد داره به یه نحوی. کسایی هم که اعتقاد ندارن خیلی زندگی خاکستری ای دارن و چیز زیادی ازین زندگی دستگیرشون نمیشه و دچار پوچی میشن.

این باعث شد که به این نتیجه برسم که 

1- یه چیزی اون پشت هست و معنویت کاملا وجود داره.

2- هرچیزی که الان دستمون هست ناقصه. اگه کامل بودش این مشکلات روحانی رو در جوامع نداشتیم. یه نگاه به دور و برتون بندازید.

3- "احتمال" این وجود داره که بشه یه تئوری کاملی از کل این داستان ها به وجود اورد. (اگر به امام زمان (ع) اعتقاد ندارید که هیچی، باید یه راهی پیدا کنید اگه هم دارید، ایشون 1100 ساله ظهور نکردن احتمال این که توی طول عمر ما هم ظهور نکنن خیلی کم نیست پس باید حداقل خودمون به فکر باشیم.)

بخش دوم:

تاحالا پرسیدید مثلا چرا مسیحی ها مسلمون ها رو قبول ندارن؟ منظورم بزرگان دینشون هست. یا مثلا بزرگان دین ما بودایی ها رو قبول ندارن و ....؟

دلیلش خیلی واضحه. چون هر کسی روی هر مدل فکری ای سوار بشه، نتیجه میگیره. هر مدل فکری ای.

مثلا مسیحی های زیادی هستن که حضور روح مقدس رو توی خودشون حس کردن یا حضرت عیسی یه چیزی بهشون الهام کرده. کسی که یه همچین حدی از یقین رو داره رو نمیشه قانع کرد.

مثلا مسلمون های زیادی هستن که چشم برزخی دارن و یا کارای عجیب غریب میکنن یا حضرت مهدی (ع) رو حضوری دیدن و.. همچین کسی که یه همچین حدی از یقین رو داره رو نمیشه قانع کرد.

مثلا قبیله های زیادی هستن که Shaman هاشون تحت تاثیر گیاهان و مواد مختلف یا intoxication چیزای خیلی خفنی رو تجربه میکنن و مرده ها یا فرشته ها رو میبینن. حتی مردم خود قبیله هم یکم ازون نوشیدنی بخورن چیزای جالبی میبینن. حتی شما. پس همچین کسی رو که یه همچین حدی از یقین رو داره رو نمیشه قانع کرد.

مثلا بودایی ها و هندو های خیلی خیلی زیادی هستن که ساعت های بسیار زیادی مدیتیشن میکنن و جدی جدی کارای خفنی انجام میدن. یا توی معابدشون هر کسی بره شدت انرژی رو حس میکنه. که داستان های اینا رو هم خیلی شنیدیم. پس همچین کسی رو که یه همچین حدی از یقین داره رو نمیشه قانع کرد.

مساله دیگه این که من اگه تو یه دین دیگه به دنیا می اومدم، میومدم مسلمون بشم؟ یا میرفتم مسیحی بشم؟ یا ...؟

شما هم حتی میتونید یه چیز جدید، در حد عین الیقین تجربه کنید و کار سختی نیست. واقعا سخت نیست. کافیه تو دین های مختلف کارایی که گفتن رو بکنید و نتیجه بگیرید.

1- تو مسیحیت یکم طول میکشه

2- تو اسلام خیلی صبور باید باشید

3- اثرات مدیتیشن رو بعد چند ماه میشه دید

4- یا میتونید یه قلپ از چای ayahuasca بخورید یا به هر نحو دیگه ای خودتون رو تحت مواد psychedelic قرار بدید تا بهشت و جهنم و فرشته ها رو بعد یک ساعت ببینید... 

البته فکتی که هست اینه که هرچقدر سریع تر به جواب برسید سریع تر هم اثراتش از بین میره.

پس اینم میشه دلیل این که شاید همه درست میگن؟!

تا اینجاش صحبتامون رو نوشتم و صحبتام با گلن ازین جا ببعدش شخصی شد. و مربوط به مسیحیت شد که براتون مهم نیست احتمالا.

اینا یه نظمی به اطلاعاتم داد و بقیه پست رو هم سعی میکنم بنویسم.

بخش سوم:

دین ما یه ویژگی خاصی داره. اونم کتاب قرآنه. من تا یه مدت زیادی با این مشکل داشتم که دقیقا این کتاب چه ویژگی ای داره که باید خاص باشه. مثلا اون کتاب مایکرویو که یادمه 4-5 جلد قطور بود انصافا بیشتر از این قرآن توش اطلاعات نیست؟

چرا باید این کتاب رو بشینیم بخونیم. یه تعداد داستان داره. گفته آدم خوبی باشید و ... .

از اون طرف فقها ی دین ما کارشون چی بوده؟ بشینن حدیث ها رو بالا پایین کنن ببینن که مثلا با دست چپ روی دست راست آب بریزیم یا برعکس؟ چند بار لازمه این اطلاعات استخراج بشه؟ 1300 سال بس نیست؟ 

یه مدتی با یکی صحبت میکردم که آدم سن بالایی هم بود. گفت به نظرم خدا همون 1300 سال پیش از ما دل بریده و ولمون کرده به حال خودمون. با این مقدمه ای که تو بخش سوم هم گفتم بنظر همین منطقی بود.

این شد که به خدا گفتم خدایا؟ جدی جدی همین؟

من اگه خدا بودم آخرین چیزی که به بشر میدادم، خفن ترین تکنولوژی ممکن بود که باهاش بتونه همه کار بکنه و به کمال برسه. همچنین حقیقت 100% باشه. خدایی که من میشناسم یه همچین کاری "باید" بکنه.

پس اینجا دوتا حدس پیش میاد. 

1- یا قرآن تحریف شده. که خیلی راحت رد میشه. چون قرآن های خیلی قدیمی پیدا شده که 99.99% شبیه قرآن امروز هستن که خودش یه نور روشنی هست.

2- یا یه چیزی هست که ما نمیدونیم. یه چیزی هست که جلوی چشممون هست و بهتره بگم ما نمیبینیم.

بخش چهارم:

ما به عنوان شیعه ها اعتقاد داریم که قرآن و اهل بیت، با هم دینمون رو کامل میکنن. 

دقیقا چه چیزی از امام ها به زندگی الانمون رسیده؟

شاید من مطالعه ام خیلی کم بوده و آدمی نبودم که برم تو دل قضیه. ولی میدونم همین حدی که هستم خیلی بیشتر از خیلیا در جریان این دین هستم ولی با این وجود من شخصا، از تربیت خانواده ام و "خلاصه مطلب" چیزایی که تو مدرسه یاد گرفتم و یادم مونده این ها رو فهمیدم

1- امام علی(ع) آدم خوبی بود. به فقیر ها کمک میکرد. 23 سال خانه نشینی کرد. مدتی حکومت کرد. خیلی دستش به خیر میرفت و ساده زیست بود. چاه میکند و وقف میکرد و ...

2- امام حسن(ع) قضیه ی عهد کردن رو داشت که کل قضیه ای که از این امام تو هر موضوعی بهم رسیده راجع به این بوده که چرا ایشون صلح کرد و امام حسین صلح نکرد. این امام بجز این کار دیگه ای نکرده بود؟

3- امام حسین (ع) که سالی یک بار به مدت 40 روز لباس سیاه میپوشیم براشون و عزاداری هایی میکنیم که  من با خیلی هاشون مشکل دارم. چطوره که موسیقی متال شیطانیه ولی وقتی عزاداری ها رو به یه نفر خارجی نشون میدی میگه کنسرت متاله؟ یا پارتیه؟ اصلا خود موسیقی تو این دین خیلی موضوع پیچیده ای داره که اصلا نمیخوام واردش بشم.

4- یه سری امام دیگه هم هستن. مثلا امام سجاد(ع) دعا و مناجات نوشته بود و امام صادق(ع) کلی دانشجو و کتاب علمی داشت. بقیه هم همین حدود بودن.

ولی آیا این کافیه؟ 

به قول خودم خدایا؟ همین؟!

با یک تعداد دعا و یکم گریه و صدقه دادن کل دینی که برای انسان ها فرستادی حل شدش؟ تموم؟ همین؟

آیا عرفان لازمه؟ آیا خوندن همین دعا ها کافیه؟ این دعا ها چه ویژگی خاصی دارن اصلا؟ چرا من چیزی ازشون حس نمیکنم؟ مشکل از منه؟

من آدمی بودم که به شدت به علم فیزیک و علوم تجربی علاقه داشتم ولی کم کم دیدم که از اون هم برای نیاز معنوی ذهنم چیزی در نمیاد. با یکی از بچه ها صحبت میکردم گفتم خب به تهش رسیدیم دیگه. فهمیدیم تو مقایس کوآنتومی تقریبا نمیفهمیم چخبره و باید چیزای عجیبی رو قبول کنیم تا کار کنه(فاینمن میگه اگه فهمیدید کوآنتوم چیه نفهمیدید کوآنتوم چیه) تو مقایس بزرگم فهمیدیم که همه چیز به اندازه ی کافی دور هست که دستمون به هیچ جا تو کرانه ی هستی نرسه. از اون ور هم به قول یکی، علم فیزیک میگه به من یه معجزه بده، بیگ بنگ، بعد از اون رو من پیش بینی میکنم. (که هنوزم نمیتونه کامل پیش بینی کنه بدون اضافه کردن چیزایی که قابل لمس نیست و باید فقط قبول کنیم. اضافه کردن خواص موجی به ذرات و ابعاد زیاد به دنیا تا بتونه معادله هاش رو درست کنه. در نهایتم به این میرسه که دنیا خیلی به اون صورت وجود نداره تا یه observer نیاد observeش کنه). کسایی که تو این علم هستن با این طرز تفکر ها جلو میرن و خب جوابم میده. ولی برای کارای فیزیکی جواب میده ولی تو بعد معنوی فقط آدم رو نا امید میکنه که یا نمیتونه بفهمه واقعا چخبره یا این که زمان بهش اجازه نمیده.

این بود که من چند ماهی رو در افسردگی و پوچی بودم. 

تا این که دیدم مثل این که از این راه به جایی نمیشه رسید. و اتفاقاتی افتاد که منجر به نوشتن پست های Shower thoughts شدش. Shower thought اگه نمیدونید، یعنی فکر هایی که آدم زیر دوش وایساده میکنه. یه اصطلاح طنزی هست برای فکر های عمیق. که تو طبقه بندی موضوعی وبلاگم میبینیدشون. فکر کنم 10-15 تا قابل انتشار بودن. این شد که رفتم سرچ کردم و گشتم ببینم حرف حساب مردم چیه. حرفای کسایی که انواع مدرنیسم و پست مدرنیسم رو دنبال میکنن چیه و از کجا اومده. حرفای بقیه دین ها چیه. که البته چیزای خوبی هم ازش در اومد. چیزهایی که باعث شد یکم با دنیا و انسان ها آشنا بشم.  

بخش پنجم:

ازین جا ببعدش واقعا اطلاعاتم کم میشه و بیشتر بیان چیزایی هست که وجود دارن.

اطلاعاتم بسیار ناقص هستش و این لبه ی دانسته هام هست.

مقدمات:

1- چند وقت پیش یه اتفاقاتی افتاد که فهمیدم جدی جدی یه دنیای دیگه ای وجود داره، در همین جا، تو یه بعد دیگه، و ما خیلی چیزا رو نمیبینیم. اون باعث شد برم و نظر اسلام رو سرچ کنم.

2- موازی با مورد اول یه ویدئو راجع به کیمیاگری توی غرب گوش میدادم که از ترنس مککنا هم بود. 

این چیزا یه چیزی رو تو ذهنم تریگر کرد که ببینم این علمایی کهنی که ما داشتیم مثل کیمیا و ریمیا و لیمیا و سیمیا و xیمیا چیه داستانشون.

متوجه شدم که بله. جواب رو پیدا کردم. و داریم اشتباه میزنیم و بد هم اشتباه میزنیم.

3- برگردیم به اون صحبتی که داشتم راجع به این که من اگه خدا بودم، روی بهترین تکنولوژی بشر علمم رو ارائه میدادم. بهترین و بالاترین تکنولوژی بشر چیه؟ استفاده از سیلیکونه؟ فضاست؟ 

خیر، بالاترین تکنولوژی بشر که خیلی وقته داره توسعه پیدا میکنه زبان هستش. زبان. (فیلم Arrival این رو تو ذهم کاشت)

به قول ترنس مککنا، با زبان، ما داریم تله پاتی میکنیم! چیزی که تو ذهنمون هست رو توی ذهن یه نفر دیگه میکاریم! خیلی کار زیادیه. خدا هم روی این تکنولوژی قرآن رو ارائه داده.

4- یهو ذهنم رفت سمت اعجاز های ریاضی قرآن و ابجد. چیز خیلی عجیب و جالبیه. مثال هاش خیلی زیاده و چیزای خیلی عجیبی میبینید. آدم متوجه میشه که شاید این کتاب جدی جدی بیشتر از یه کتاب داستانه. مثلا یه مثالی بود که ابجد یک آیه تو یه جایی از قرآن راجع به فرشته ها با ابجد یه آیه تو جای دیگه برابر هست که اونم راجع به فرشته ها بود. ازین جور مثالا زیاده.

با ده دقیقه سرچ کردن، دیدم که گویا یه علمی وجود داره به اسم علم جفر که شما میتونی با اعمال ریاضی و کمک گرفتن از قرآن، جواب هر سوالی رو که دارید بفهمید. البته که از علوم غریبه و عجیب غریب هست و حجم بسیار زیادی محاسبات ابجد و رمز و کد کردن نیاز داره. کتاباش هست و باید با اصطلاحاتش آشنا باشید. که سخته. و خیلی ملاحظات برای شخصی که انجامش میده داره.

میگن که امام علی(ع) میتونسته اعمال جفر رو توی ذهنش انجام بده. 

یه حدیثی از یکی از امامان بود که گفته بودن اگه یه روزی حکومت کنن روی زمین، تمام قوانین رو از طوماری در میارن که پیامبر به امام علی (ع) داده بود و توش تمام علم جفر بوده. 

سرچ کنید خودتون نمیدونم  دقیقش چی بود.

شاید فقها باید میرفتن این علما رو یاد میگرفتن تا بتونن جواب هر سوالی رو بدن. نمیدونم.

جالب تر هم اینه که این داستان ابجد، مختص به عربی نیست. حتی شما میتونی انگلیسی یا فارسی یا زبون های دیگه هم استفاده کنید. البته که یکم پیچیده تر میشه. 

حالا تصور کنید که یه کسی بتونه همه ی این اعمال رو تو ذهنش انجام بده. اون شخص هر سوالی ازش پرسیده بشه جواب درست رو میتونه بهتون بده. شاید برای همین بوده که این امام ها علم بسیار زیادی داشتن. یه موضوعی هم هست راجع به به ارث رسیدن حافظه توی DNA که اونم موضع جالبیه که باید بنویسم در فرصت مناسب. در این حد که در یک آزمایش که اخیرا انجام شده روی موش ها تا 14 نسل یه چیزی که موش اول یاد گرفته منتقل شده. البته که اون اطلاعات به راحتی قابل دستیابی نیست. یا خودتون سرچ کنید یا مینویسم بعدا.

این علوم غریبه خیلی طرز تفکر جالبی دارن. طرز تفکر هایی که خیلی با علم های جدید فرق داره. 

یه مرزی رو دور مغزتون در نظر بگیرید. یه نظریه هست که معادل هر چیزی که داخل مغزتون هست، بیرون اون مرز و روی سطحش یه چیز هایی وجود داره که اینا به نحوی به هم مرتبط هستن. یعنی اطلاعات توی سه بعد داخل، میتونه روی سطح اون جسم کاملا مپ بشه. این یه برداشتی از نظریه هولوگرافیکه. 

سخت نگیرید راجع بهش و قبول کنید فعلا.

علوم دیگه هم هستن که گفتم، مثلا کیمیا رو در نظر بگیرید. چی ازش میدونیم؟

یه عده آدم میخواستن هر فلزی رو طلا کنن.

این بزرگتری دروغی هست که راجع به این علم گفتن. 

علم کیمیا طرز تفکرش اینجوریه:

میگه که مثلا هر قطره جیوه، یه جورایی یه قطره است که توش کل دنیا هست و بهش فکر آدم رو نسبت میدن. چون هیچ کسی یه قطره جیوه رو نمیتونه ببینه. چیزی که میبینه انعکاس دنیای بیرون جیوه است. یه جورایی کل علم اینجوریه که فکر رو به مواد مختلف نسبت میدن و جوابشون رو میگیرن.

مثلا کیمیاگر، سوالی داره. میخواد بدونه رابطه دو تا چیز توی ذهنش چیه. معادل مادی اون دوتا چیز رو با هم قاطی میکنه و چیزی که بوجود میاد رو به صورت معکوس به فکر تبدیل میکنه. یجورایی جوابش رو از دل طبیعت میگیره.

میشه رابطه ی ستاره شناسی باستانی رو با سرنوشت آدم ها یه جورایی مرتبط کرد. طوری که هر کدوم ازون نقاط ستاره ها روی سطح اون قطره جیوه یه نقطه میشن. پس طبق اون نظریه هولوگرافیکه، داخل جیوه با سطحش یه رابطه ای داره. معادل قطره جیوه ذهن آدم بود، پس موقعیت ستاره ها به داخل ذهن یه نفر تاثیر میتونن بزارن.

یا اگه کل دنیای درون ذهن و بیرون ذهن به هم مرتبط هستن، شما اگه بتونید تو ذهنتون به اون جاییش که معادل لیوان روی میزتونه دسترسی پیدا کنید و بلد باشید که این کار رو بکنید، میتونید لیوان رو تکون بدید.

یا علم های دعا نویسی که خیلی خیلی دیگه اراجیف قاطیش شده. که اون ها هم بر پایه زبان و کلمات هستن.

پس اینجا معلوم میشه قضیه چیه. طی سالیان اخیر، یه سری شیاد از این علوم سوء استفاده کردن و نظر عموم راجع به این علوم این هست که این علوم بیشتر خرافات هستن و بدرد خاصی نمیخورن. شاید دلیل این که تو دوران طلایی اسلام انقدر کارای مثبت انجام شده و کتاب های زیادی تالیف شده و بعدش با شیب زیادی به افول رفته همین باشه. چون این علوم کمرنگ تر شدن.

در ضمن خودتونم بی گدار نرید تو دل این علما چون اولا شوخی نیست و دوما خیلی وقت گیره فهمیدنشون.  

هدف ظهور هم لابد همینه که این علم ها کامل بشن و استفاده بشن.

اصلا میگن یکی از جدول های گم شده ی جفر دست امام زمان هست.

بخش پایانی:

سوالاتون بیشتر شد یا کمتر؟

من نیاز داشتم که اطلاعاتم رو جمع و جور کنم و ساختار بندی کنم. به احتمال بینهایت زیاد هم خیلی اشتباه هست و همون جور که اول متن گفتم، خیلی اطلاعات زیاده و نظراتم هم خیلی سریع تغییر میکنه. این پست رو برای این نوشتم که 

1- اگه کسی مثل من یکی دو سال پیش وقت این تحقیق ها رو نداشته یه سر نخی دستش بیاد

2- خودم اطلاعاتم جمع و جور بشه

3- ممکنه خواننده هایی باشن که اینا رو تا تهش رفتن

4- چند سال بعد میتونم بخندم به این متن ها بگم چقدر بچه بودی جوون.

صحبت هم زیاده. هرکدوم از این دین هایی که گفتم خیلی چیزای جالب و بدرد بخوری دارن. من احتمالا در مورد بوداییزم و هندوییزم بنویسم. راجع به شامنزیم احتمالا ننویسم چون مصرف مواد مخدر فعلا مجاز نیست و یهو دیدی وبلاگم رو پوکوندن. اینا که حساب کتاب نداره کارشون. شاید اصلا وبلاگم به جرم تشویش اذهان عمومی بلاک شد. 

آره خلاصه اینم سیر اصول دین من که هنوز به تهش نرسیده. ولی برای خودم تاحدی قابل قبوله. 

مرسی خوندید و خوش بگذره.

  • مهدی

دوتا دیدگاه

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۸، ۰۵:۳۳ ب.ظ

سلام

باسری پست های انسان و روان شناسی یه نفر که هیچ تخصصی تو این زمینه نداره دوباره در خدمتیم

قبل موضوع اصلی:

یه مرز باریکی بین درونگرای واقعی بودن و برونگرای بدون مهارت های اجتماعی هست. من نمیدونم کدومم!

دو تا دیدگاه وجود داره. البته بیشتر ازینم وجود داره ولی سخت میشه. 

1. دنیا برای ما اتفاق می افته

2. ما برای دنیا اتفاق می افتیم!

دوران بچگی که همیشه خدا تقریبا دنیا برامون اتفاق می افتاد. همه چیز برنامه داشت. مدرسه و خواب و غذا و... 

ولی آیا واقعا اینجوریه؟ ما یه نقش بازی میکنیم تو این دنیا و دنیا هم محدودمون میکنه از همه طرف؟

 

یه دیدگاه دیگه اینه که نه. دنیا فیکس نیست. دنیا سیاله. این ما هستیم که دنیای خودمون رو شکل میدیم.

*البته من آدم واقع نگری هستم بنابرین باید اینم اضافه کنم که نمیشه از این چشم پوشی کرد که یه چارچوب داره که تو مختصات اون میشه حرکت کرد. مثلا من الان نمیتونم بینی شما رو فشار بدم بگم بووق چون نه زمانی نه مکانی نزدیک هم نیستیم.*

ولی مساله اینه خیلی وقتا محدودیت های چارچوبی با محدودیاتیی که خودمون ساختیم و خبر نداریم خیلی قاطی میشه. 

مثلا من خیلی راجع به نظر همه برای خودم فکر میکنم. برای همین شاید آدم خنده داری نباشم و جوک نتونم بگم چون دائم نظر بقیه رو راجع به خودم چک میکنم. و توی ذهنم چک میکنم. و تند تند هی به خودم ایراد میگیرم که وای نکنه فلانی بد فکر کنه راجع به من یا...

ولی آیا این درسته؟ 

موقعی که تو یه جمعی هستیم و یکی یه جوک میگه، و درست میگه، با اعتماد به نفس میگه، تاحالا شده راجع بهش بد فکر کنیم؟ حتی اگه جوکه خیلی جوک بدی باشه بازم تهش به خنده منتهی میشه با حداقل خندیدن به بی مزگی جوک. و هیچ وقت راجع به اون شخص حس بدی پیدا نمیکنم بخاطر جوک. 

دیروز برای دوستام یه ویدئو از جیم کری فرستادم که اخیرا خیلی متحول شده و خیلی صحبتای خفنی میکنه. میگفت که کمدین بودن یعنی همیشه رو بازی کنی. همیشه آماده ی پذیرفتن rejection باشی. کمدین ها خیلی آدمای قابل احترامی اند. تاحالا صحبتای پشت صحنه چند تاشون رو گوش دادم و باورم نمیشه اینا هم استرس میگیرن اینا هم دپرس میشن و... اتفاقا جزو ساده ترین آدمای جامعه اند که میرن رو صحنه و ego یا همون شخصیت اجتماعیشون که دور شخصیت اصلیشونه رو میزارن کنار و جوک میگن. این ایگو همون ایگو فرویدی هست و من در حد استفاده ام ازش میدونم و خیلی هم سخت نگیرید معنیش همین که گفتم میشه تقریبا. حداقل برای این پست. 

یه مرز باریکی هم بین هیچ اهمیتی به نظر مردم ندادن و توانایی پایین اوردن ego هست. آدمایی هم هستن که کلا نظر هیچ کسی براشون مهم نیست ولی خیلی کمن. هر کسی که جوکی میگه تهش انرژی دادن به بقیه براش مهم بوده که قابل احترامه.

از کل این بحث جوک میخوام نتیجه بگیرم که زیادی فکر میکنم. زیادی. مگه من چی دارم که بهم بر بخوره. تو کل این دنیا یه بدن دارم و اونم تازه زیر خاک قراره بپوسه. یه چیز بعد بالاتری به اسم consciousness هست که کلا با این دنیا و نظرای مردم کاری نداره. مثلا موقع بازی کردن بازی ای مثل GTA چقدر نظرمون راجع به مردم مهم بود؟ هر کاری میخواستیم میکردیم. چون کانچسنس رو داریم منتقل میکنیم به کاراکتر بدون ego.  این بازیا درس مهمی میتونن به آدم بدن. این که همیشه ببینیم کجای کار خودمونیم کجای کار ایگو مونه.

مثلا من، آدمی که توصیف کردم، دیروز رفتم باشگاه و یه راهرویی هست که یه میز گنده داره و همیشه 4 5 تا خانم 8/10 حداقل پشتش نشستن. یه حس فشار اجتماعی زیادی داره و هر وقت رد میشم سعی میکردم دنبال کارتم بگردم تا چشم تو چشم نشم. یه فشاری مثل استیج got talent داره!

دیروز رفتم به یکیشون گفتم یه سوال، همه مثل منن که وقتی ازین جا رد میشن میخوان zero eye contact با شماها داشته باشن یا فقط منم؟!

 سوالم رو دوباره پرسید ببینه درست متوجه شده یا نه؟ گفت ماها معمولا فقط سعی می‌کنیم مودب باشیم بعضی وقتا یه دستی تکون میدیم و... 

خندیدیم و خداحافظی کردم. 

واقعا چه انتظار دیگه ای داشتم؟ چرا همیشه نمیام این فشار های اجتماعی رو حل کنم. دلیلش مشخصه.

آدمایی مثل من میترسن سپرشون رو پایین بیارن که مبادا چیزی که پشتشه صدمه ای ببینه. یا بهتر بگم خیلی وقتا ازین میترسن که به کسی صدمه برسونن!

ولی پشتش چیه؟ پشتش همین چیزی هست که از خودت میشناسی دیگه و اون طرفم یه آدمی شبیه خودت، احتمالا تنها توی این دنیای بزرگ قرار داره.

صبح دیروز که رفتم آزمایشگاه دو تا پسر کانادیی هستن که کنارم میشینن و معمولا سرشون به کار خودشونه. اگه بتونم مثلا به پارتیشنشون یه تقه میزنم سرشون رو بیارن بالا و یه دست تکون میدم. شاید یه ربع هم حرف نزدیم. دیروز که رفتم یکم شکمم رو دادم جلو چون دیافراگم رو باز میکنه و صدا رسا تر میشه، یه what's up بلند گفتم.

همیشه میخواستم تمرکزشون رو به هم نزنم و... ولی این دفعه که اینو گفتم جفتشون با خنده سرشون رو اوردن بالا و یکم حال و احوال کردن. بعدم یکم سعیدکردم رو بازی کنم و گفتم شبا 2 3 بار بیدار میشم و اونروز هم از 4 صبح که بیدار شدم درست خوابم نبرده. بعد یکیشون گفت ا منم همینجوری ام اخیرا و چند دقیقه حرف زدیم.

بنظر میاد زندگی خیلی روون تر از اون چیزی که همیشه هست میتونه باشه وقتی آدم به خودش می قبولونه که احساس reject شدن چیز زیادی نیست. واقعا چی داری که بهت بر بخوره؟ اصلا یعنی چی بر بخوره...

برگردیم به بحث سیالیت دنیا، 

وقتی اون دیدگاه سیال بودن دنیا رو آدم داره دیگه درگیر این چارچوب های الکی نیست. دیگه خودش رو تو یه بازی میبینه که خیلی زود تر از اون چیزی هم که فکر میکنیم تموم میشه. فقط باید بهترین رو ازش بسازه. 

روح آدم آزاد میشه

نمیدونم علی. ب هنوز اینجا رو میخونه یا نه ولی یه آدم ایده آل گرای پر از رویا بود که من همیشه تو دلم میگفتم چقدر زیادی رویا پردازی میکنه. میخواد دنیا رو متحول کنه و... 

ولی الان میبینم چه روح آزادی داشت. چه روح بزرگی داشت. ژنتیکی بود یا تربیتی رو کاری ندارم ولی هرچی بود هیچ اهمیتی به نظر بقیه نمیداد چون من یا هرکس دیگه یا کل دنیا براش اتفاق نمی افتاد. اون برای دنیا اتفاق می افتاد. 

همه ی این آدمای بزرگم همینو میگن میگن بزرگ رویا پردازی کنید. میگن اگه از خدا چیزی میخواید چیز بزرگی بخواید. دیگه این همه آدم چرند که نمیگن. 

...... 

شاید بخاطر همین باشه که همه ی دوستای نزدیکم درونگرا هستن. بیشترشون. چون درونگرا ها کاری به کار آدم ندارن و معمولا نایسن. من احساس امنیت میکنم مقابلشون. حتی rejection هاشون رو به خودم نمیگیرم. به شخصیت خودشون میگیرم که شاید راحت نیستن مثلا بریم بیرون یا با من وقت بگذرونن یا...

خیلی زندگی عجیبه! 

....... 

فکر کنم 3 4 سال پیش جمال بهم گفت کتاب کیمیاگر alchemist رو بخون. تو ماشین بودیم از ساوه برمیگشتیم تهران و یادمه خاکسپاری پدربزرگ یکی از دوستام بود. شب جالبی بود و من اون کتاب رو نخوندم:)

دیروز پریروز در پی یه سری اتفاقات عجیب غریب که تو دو سه هفته اخیر افتادن یهو دوباره بحث کیمیاگر شد. این دفعه رفتم و pdf کتاب رو گرفتم و شروع کردم خوندنش و عججججببب کتابیه. من اهل کتاب خوندن نیستم خیلی. با افتخارم نمیگم. دلیلم اینه که کتابایی که خودم بجز یکی دو تا نتونسته بود میخکوبم کنه پشت کتاب. ولی این کتاب اون قدرت رو داره و کلیشو همین دیروز خوندم. 

  • مهدی

معنی زندگی

سه شنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۸، ۰۶:۲۰ ب.ظ

سلام

چند وقتی بود که داشتم به زندگی فکر میکردم. زندگی چیه؟ هدفش چیه؟ و الان همه چیز برام معنی داره. میدونم دقیقا چه خبره. مینویسم براتون، شاید موافق باشید شاید نباشید. 

اول با چیزای بیسیک شروع میکنم. 

چه موقعی احساس خوشحالی میکنیم؟ 

موقعی احساس خوشحالی میکنیم که چیزی رو دوست داشته باشیم. این دنیا هم یه جگری ساخته شده که انواع خیلی زیادی از دوست داشتن رو میشه توش تجربه کرد. 

یک مدل دوست داشتن، دوستی بین دو نفره

یک مدل دوست داشتن کمک کردن به بقیه است

یک مدل دوست داشتن دوست داشتن یه دختر/پسر به حالت رمانتیکه

یک مدل دوست داشتن دوست داشتن یه هدفه. یه هدفی که تو زمان گزاشتیم و میخوایم بهش برسیم. 

یک مدل دوست داشتن دوست داشتن فرزنده

یه مدل دوست داشتن، دوست داشتن یه گیاهه که کاشتیم. 

یک مدل دوست داشتن دوست داشتن یه خداست. 

و خیلی مدلای دیگه

اینا همشون چیزای مثب این دنیا اند و میتونیم قبول کنیم که هر کسی که چیزی مخالف اینا رو داره ناراحت حساب میشه. پس اولین درس اینه که کارای خوب و مثبت رو بدونیم چی هستن و هر لحظه خودمون رو بررسی کنیم ببینیم این کاری که میکنیم باهاش خوشحالی میاد یا نه.

 کسی که بتونه تمام این چیزا رو داشته باشه، میتونه درکی  از صفت مهربانی خداوند داشته باشه. که رحمانیت و رحیمیت خداست. که به ترتیب یعنی چیز مثبت رسوندن به همه و به اشخاص خاص.

..... 

بزارید یکم دقیق تر ببینیم ماها چی هستیم.

اگه بخوایم واقع نگرانه بررسی کنیم، ماها یه سری حیوون هستیم که یه فرق خیلی زیادی با حیوون های دیگه دارن. ما ها consciousness داریم. من اسمش رو میزارم روح خدا. اثبات های زیادی هم دارم که روح وجود داره. همین که میتونیم out of body experience انجام بدیم و کامال های انرژی تو بدن وجود دارن و چیزای دیگه، خودش دست رد به همه ی دیدگاه های متریالیستی میزنه. پس روح وجود داره و اسم این روح رو میشه کانچسنس گزاشت یا خدا.

برای این که یکم از جلوه های دیگه ی رفتار خدا ببینیم، میخوام یاد آوری کنم که خدا هیچ محدودیتی نداره به لحاظ ابعادی ولی به خاطر این که بتونه ما رو با صفات خودش آشنا کنه، قید سه بعد رو برای این دنیا گزاشته و یه جورایی قسمتی از روح خودش رو اینجا اسیر کرده. کسی که هرچیزی ازش بر میاد اومده این لطف رو کرده و خودشدرو محدود کرده بخاطر ما!

هدفمون چیه حالا؟ هدفمون اینه که ما ها بتونیم شبیه خدا بشیم. ماها بتونیم زندگی ای بسازیم که وقتی که ابتدا و انتهای بعد زمان رو روی هم میزارن و این زندگی رو میزارن توی دستامون، نگاهش کنیم و ببینیم چقدر قشنگه. 

هدف اینه که از این زندگی، از این صفحه ی خالی، بهترین نقاشی ممکن رو بسازیم. 

هر تصمیمی تو زندگی یه تیکه از این نقاشیه. عشق ورزیدن، بزرگی کردن، تواضع کردن، چیزای دیگه هرکدوم میشن یه گل خوشگل تو این نقاشی.

وقتی که این عمر تموم میشه این تابلو رو که توش تک تک ثانیه های زندگی نقش های قشنگ یا زشت توش درست کردن رو دستمون میدن و میگن این ثمره زندگیته. 

این چیزی میشه که میزاریم روی قلب روحمون و جذب روحمون میکنیم و کاری میکنه که  تا حدی شبیه خدا بشیم. حالا هرچقدر توی این جسم زیبا زیبایی بیشتری داشته باشیم، روحمون قابلیت های بیشتری پیدا میکنه و هرچقدر سیاه  تر باشه. روحمون زشت تر میشه. 

درخت خیلی چیز مقدسیه. هر جا رو نگاه کنیم درخت ها و میبینیم. حتی روی خود یه درخت، وقتی از بدنش میریم بالاتر هر کدوم از شاخه هاش یه درخت کوچیکن. رو خود درخت. 

انسان ها هم یه نوع درختن. 

تو جامعه انسان ها خانم ها بدنه درختن و مرد ها روحی هستن که باعث زنده موندن اون درخت  میشه. از خانم ها جوونه های زندگی بوجود میاد و مرد ها هم باعث حفظ و بوجود اومدن اون زندگی میشن.

طبیعت یه جوری ساخته شده که این دوتا سمبل رو به هم جذب کنه. عموما مرد ها قدرت دارن و تشنه ی زیبایی اند و زن ها زیبایی دارن و قدرت جذبشون میکنه. اینجوری به همدیگه جذب میشن. 

مهم اینه که بدونیم یه فرقی با درخت داریم، ما ها به تنهایی درختمون ناقصه و نیاز داریم نیمه ی ناقصمون رو پر کنیم. و بعد این که یه نفر اونجا قرار گرفت باید باید باید باید به اون نفر انرژی بدیم. چون یه زن و مرد یه ارگانیسم میشن و لحظه ای که هر کدوم به اون یکی صدمه بزنه، به خودش صدمه زده. 

بعد سال های این درخته جوونه میزنه و مینی درخت های کوچیک ازش در میان و زندگی ادامه پیدا میکنه ولی چیزی که مهمه اینه که وقتی به چروک های روی بدنه این درخت نگاه کردیم، وقتی پیر شدیم، باید یه جوری باشن که افتخار کنیم به تک تکشون. چون هر چی بوده تابلوی زندگی خودم بوده. 

ماها مسئولیم. ماها مسئولیم در قبال خودمون در قبال بقیه درخت ها. اگه درخت کسی نیاز به چیزی داره و از ما کمک برمیاد، باید بهش کمک کنیم. این دنیا طوری ساخته شده که کسی از دادن به بقیه چیزی ازش کم نمیشه. موقتا کم میشه ولی تو زمان بیشتر از اون براش برمیگرده. 

هرچیزی که تنفر ایجاد میکنه اشتباهه. ما ها حق داریم اگه تنفر دیدیم در برابرش از خومون دفاع کنیم ولی هر کسی رو که دیدیم داره تنفر ایجاد میکنه، بدیهی باید باشه برامونه داره زندگی خودش رو خراب میکنه. هیچ کسی از تنفر زیبایی ندیده. کسی که تنفر داره درخت زندگیش مسموم شده و یا باید کاری براش بکنه یا متاسفم. 

هرکاری باید یه هدف داشته باشه. اگه داریم پول در میاریم که یه کاری کنیم بقیه حس بد کنن، تو تابلو زندگیمون داریم چیز زشتی نقاشی میکنیم. اگه داریم پول در میاریم که به بقیه کمک کنیم، کار مقدس و قشنگیه. 

در نهایت موقع مردن، میدونید چی بیشترین درد رو داره؟ این دنیا رو miss میکنیم. لمس کردن رو. دیدن رو. شنیدن رو. قدم زدن روی چمن رو. توی فضای محدود بودن رو میس میکنیم. چیز قشنگیه برای خودش. مثل بچه ای که تو شکم مادرش بودن رو میس میکنه. بعد مرگ پشیمون نیستیم که چرا دیگه تو این ابعاد محدود نیستیم ولی خب خاطره است.

  • مهدی