نوشته های من تنها

:)
نوشته های من تنها

بببببب ببببببیببببببببببببببب
یکی میگفت که آدما تو سکوت بین کلمه هاشون با هم حرف میزنن

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

بیمارستان

پنجشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ۱۲:۴۳ ب.ظ

سلام

این دو سه روز که اومدم، کلا درگیر بیمارستان بودیم. پدربزرگم یه مشکلی پیش اومده بود براش که بنظر میاد حل شدش. خداروشکر. 

حالا صحبتم سر دو تا هم اتاقی پدربزرگم تو بیمارستان بود. دو تا داستان مختلف.

اولیش یه پسره بود که با 150 تا چپ کرده بود و ریه اش سوراخ شده بود و دنده هاش دوتاشون شکسته بود و ترقوه اش شکسته بود و... 

حدود 30

هر کی زنگ میزد با افتخار دیالوگاش این بود

نه خوبم بیمارستان رفتم. چیزی نشده فقط با 150 تا چپ کردم و این چیزا شکسته و تکون بخورم میمیرم (خودش راه میرفت اینور اونور بدون کمک البته) و... اینا تجربه میشه ولی دفعه بعد خاطره میشم چون میمیرم. 

افتخار میکرد که با 150 تا چپ کرده و ازین که این چیزا رو میگفت ملت براش دلسوزی کنن خیلی خوش میومد. مردک با این سنش عین بچه ها دنبال جلب توجه بود. 

بعد مادرش اومده بود عین بچه 5 ساله باهاش رفتار میکرد. اینم دقیقا همون رفتار بچه 5 ساله رو داشت. مامان اینو بده اونو میخوام چرا اینو دادی کوفت درد. 

من خیلی به مردم کاری ندارم ولی 6 7 ساعت که کنار پدربزرگم بودم، مجبور بود زر زر هاش رو تحمل کنم. بدون وقفه حرف میزد با صدای بلند. هر نیم ساعتم اون یکی هم اتاقیه که می‌خواست بخوابه بهش میگفت آروم تر

کاشکی میشد بگم اگه بچه بابا من بودی یا بچه من بودی قطعا میکشتیمت. 


داستان دوم هم جالبه. یه پسره بود که تصادف کرده بود و پاش کلی بخیه خورده بود. 

هی پرستارا رو صدا میکرد میگفت مورفین میخوام(که البته منم بودم استفاده میکردم، بامزه بود)

ولی قسمت بد قضیه این بود که هیچ کسی ملاقاتش نمیومد. حتی میخواست مرخص بشه نه دوستی نه  آشنایی چیزی نمیومد کارای حسابداریش رو انجام بده. حتی کسی رو نداشت ببرتش بیرون سیگار بکشه من بردمش یه بار.

بعد زنگ که میزد من گوش میدادم انگار تو خونشون خدمتکار داشتن. سر اون داد میزد میگفت به فلانی بگو بیاد منو ببره. به مادرش بگه که بیاد کاراشو بکنه. ازین جور چیزا. 

دوستاشم کسی نمیومد. 


خلاصه که دوتا شخصیت جالبی بودن. 



........ 

داداشم میگفت چرا وبلاگ مینویسی مگه کسی وبلاگ مینویسه. 

گفتم آره مینویسه. اون کسایی که میدونن هر فضای دیگه ای جز وبلاگ بعد یه مدت یا دموده میشه یا بلاک میشه یا از بین میره مینوسن. 

گفت مینویسی که چی بشه. 

گفتم خب بعضی چیزا رو قبلا تجربه کردم و نوشتم اونا رو میخونم یا میبینم نظرام در طول زمان چقدر عوض شده. 

گفت من این کارو کردم و دیدم که چقدر نظرای دری وری ای داشتم قبلا ها. دیگه نمیخوام اینجوری بشه.

گفتم خب خوبیش همینه دیگه میدونی نظرات الانت دری وریه برای خودت تو دو سال دیگه، بنابراین هیچ وقت من نظرای خودم رو جدی نمیگیرم. بیشتر دلم برای کسایی میسوزه که برعکسشن. فکر میکنن نظراتشون همین که هست میمونه و الان علامه دهرن. 

  • مهدی

نظرات (۱۳)

  • شنگول العلما
  • سلام 
    طعم وبلاگ یه طعم ماندگاره ^_^. 
    پاسخ:
    سلام
    به دوستامم میگم، از همون پیدایش اینترنت بوده هنوزم هست! 
    کلا وبلاگ نویسی و کلا فضای وب رو نمیشه با فضای مزخرف شبکه های اجتماعی مقایسه کرد .

    اون پسر اولی دفعه دیگه سقط میشه انشالله . روزگار با این جور آدم های مغروری که برای جون مردم هم هیچ ارزشی قائل نیستن به شدت برخورد میکنه . خوب جلوی خودت رو گرفتی هیچی نگفتی من بودم حتما از زندگی نا امیدش میکردم .
    پاسخ:
    آره. بعضیا میگن من کانال فلان میزنم اونجا مینویسم، ولی وبلاگ منظمه و اون داستانایی که برای اینا پیش میاد براش معمولا پیش نمیاد.
    نمیگم امیدوارم ولی موافقم! نه بابا ارزشش رو نداره... بحث کردن با این جور آدما جایی نمیرسه. کسی که تا این سن تربیت نشده با 2 ساعت بحث هم درست نمیشه
    ای بابا چه شانسی :)) ایشالا پدربزرگتون حالشون خوب باشه.
    پسر اولیه چقد مزخرف بوده شخصیتش :/ برا دومی ولی دلم سوخت :/

    برا غیروبلاگیا نمیشه اصن توضیح داد چرا می‌نویسیم :) البته نفهمیدم داداشتون وبلاگ می‌نوشته یا جای دیگه :))
    پاسخ:
    آره حالا خداروشکر به خیر گذشت مرسی.
    مزخرف ولی من زیاد دیدم این شخصیتا برای خانما جذابند. نمیدونم چرا زیاد دیدم از پسرای این شکلی که مسخره و جلفن خوششون میاد. البته خانمایی هم که اینجوری اند شخصیتای خاص خودشون رو دارن. 
    یه دوست داشتم ادای عقب مونده ها رو در میورد تو پاساژا و مخ میزد مثلا... 

    آره منم چند بار تلاش کردم خیلی موفق نبوده. ازینا بوده که یه وبلاگ زده 3 4 تا پست و دیگه ننوشته

    آره انگار برای بعضی خانوما جذابه :/ حالا شایدم به خاطر این که این توصیف از موقعیتو خوندم بدم اومده! ولی مثلا مدل رفتار اون دوست‌تون مطمئنم برام جذاب نیست =)))
    پاسخ:
    یه قانونی کمتر نوشته شده ای هست که اگه بتونی طرف رو بخندونی 80 درصد قضیه رو رفتی. دلیل این که این همه پسرای عوضی مخ دخترا رو میزنن هم اینه که خندوندن کار سختی نیست. 
    ان شاء الله سلامت باشن.
    واقعا خیلی بده آدم تو دوران بیماری تنها باشه:(
    نظرتون در مورد وبلاگ نویسی هم برام جالب بود. 
    پاسخ:
    مرسی.
    آره کلا تنهایی بده اونجوری بدتره. 
    ممنون
    اوه! اوه :))))
    یاد مزه ریختنای همگروهی عزیزم افتادم =)))
    پاسخ:
    بدونید خلاصه!! :) 
    خداروشکر که به خیر گذشته

    عجب ادمی :/ خوشحاله چپ کرده واقعا؟ :/

    هییچی توی مجازی وبلاگ نویسی نمیشه واقعا
    پاسخ:
    مرسی! 
    برای جلب توجه این کارو کرده و موفق شده پس خوشحاله دیگه!

    واقعا
    پسر عمه و عمه ام از بیمارستان ما شدیدا بد گفتن و خیلی بد گفتن یعنی 

    بعد می بینم میگن پیرمرد کنار دست پدرشون ترسیده بوده و همش می گفته من می ترسم بابای اینها هم ترسیده بعد پسرعمه ام که همراه بوده (تو سی سی یو همراه نمیذارن داخل بره) از پرستار پدرش خوشش نمیومده دیگه خلاصه از همه چیز بدش اومده بوده 






    اون اولی رو منم دیدم اینقدر باهات حرف میزنن و قربون صدقه میرن تا کارشونو انجام بدی :/ و البته اولشازشون بدت میاد اما بعد ازشون خوشت میاد که احتمالا مخ زده شدن اتفاق افتاده :| 
    پاسخ:
    ای بابا....
    جالبه تاحالا از کسی که مخ زده شده بوده نشنیده بودم تجربه رو ! 
    خخخخخخ



    ولی جدا حالم به هم میخوره از اینکه مادرش مثل ۵ ساله ها باهاش برخورد می کرده و اینم مثل ۵ساله ها رفتار می کرده :| 
    پاسخ:
    حالا فکر کنید مجبورید بشینید و تو فاصله دو متری اینا 6 ساعت نمایش مادر فرزند رو ببینید:)  
    چه هم اتاقی های شگفت انگیزی! :)
    پاسخ:
    عالی اصن 
    کم هستن خانومایی که اینطور آقایون براشون جذابن..اگر ارتباطی هم با اینطور افراد سر بگیره، خیلی زود منجر به خستگی طرف مقابل میشه. بیشتر باید بهشون به دید یه بیمار روانی که احتیاج به درمان داره نگاه کرد..و البته این افراد هر چی بیشتر مورد توجه و محبت قرار بگیرن، بدتر میشن و گاهی خطرناک! مثل همین مورد.

    پدربزرگ هم ان شاءالله سلامتی کامل خودشون رو به دست بیارن. جنبه ی مثبت این تحمل سختی شما تو بیمارستان، حس خوبیه که به پدربزرگتون دادین:) من تجربه کردم، تو دلشون کلی قند آب میشه وقتی محبت نوه ها رو می بینن:)
    پاسخ:
    جالب. نمیدونستم. شاید بیشتر تو چشمن. اوهوم  موافقم

    مممونم. خدا همشونو حفظ کنه
    انشاالله حال پدربزرگ‌تون خوب باشه.
    این فرصت‌هایی که آدم هیچ کار دیگه‌ای نداره و خودش رو با شخصیت‌هایی که اطرافش هستن یه جورایی سرگرم می‌کنه، دوست دارم. به آدم هم فرصت شناختن انواع مختلف آدم‌ها رو میده،هم فرصت خیال‌پردازی!
    پاسخ:
    ممنوم
    دیدگاهتونو دوست داشتم. جالبه که شارژ موبایلمم تموم شد و 3 ساعتش رو واقعا همینطور که میگید هیچ کاری نداشتم. دقیقا همینطور
    رسیدن بخیر  :)
    پاسخ:
    مرسی! 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی