نوشته های من

:)
نوشته های من

Do you dream about being interlinked?

interlinked

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

مسیر

سه شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۳۷ ب.ظ

سلام

 

اول و آخر فیلم Arrival در حالی که آهنگ On the nature of day light از استاد Max Richter که فاطمه چند وقت یه پست خیلی خوب از یکی از آلبوماش گذاشت، داره پخش میشه یه مونولوگ خیلی جالبی گفته میشه:

Despite knowing the journey and where it leads, I embrace it and welcome every moment.

که یعنی بدون توجه به این که داستان رو میدونم و میدونم تهش به چی ختم میشه، در آغوش میگیرمش و هر لحظه اش رو خوش آمد میگم.

 

قضیه این بود که بخاطر یادگرفتن زبان بیگانه ها دیگه گذشته و آینده براش معنی نداشت و میدونست که دخترش که هنوز به دنیا نیومده خیلی عمر نخواهد کرد. 

ولی خودمون رو جاش بزاریم، بخاطر این که میدونیم که خط سیر داستان زندگیمون این میشه که دخترمون تو سن کم قراره بیماری سختی بگیره و فوت کنه تصمیممون رو برای بچه دار شدن عوض میکنیم؟

 

من چند تا چیز راجع به زندگی فهمیدم.

اونم اینه که تو این زندگی داستان های مختلف تجربه میکنیم. داستان ها هم توشون چند تا جای خوشحالی و کمدی داره ولی به طور کلی زندگی تراژدیه. با مرگ عزیزان و در نهایت خود آدم تموم میشه همیشه. 

ولی سوال اینه که با این که میدونیم تهشو، وظیفمون چیه؟ این که تو یه داستان تراژیک گیر کردیم باید باعث بشه که افسرده باشیم؟

 

من یکی از بیشترین احساساتی که تو عمرم تجربه کردم و توش داشتم بدون هق هق و پیوسته اشک میریختم، که خیلی برای خودمم عجیب بود که همچین چیزی اصلا ممکن باشه، وقتی بود که مادربزرگم رو از دست دادم و داشتیم تو بهشت زهرا ازش خداحافظی میکردیم.

 

تو پرانتز بگم که هق هق و قه قهه صدای فکر کردن به عمق یه چیزه. موقعی که انتهای یه جوک آدم یه چیز رو میفهمه یا عمق فاجعه یه داستان رو درک میکنه این دوتا صدا رو در میاره. اشک بدون هق هق یعنی جایی که مغز رد داده باشه و قلب فقط حس کنه. 2-3 بار تو عمرم تجربه کردم و عالی بودن. حالا دلیل این رو بعدا شاید بنویسم.

 

که انقدر ضربه ی سنگینی به روحم زد که تا چند ماه واقعا دغدغه ی خاصی نداشتم، دنیا عین یه فیلم جلو چشمم رد میشد و آدما رو میدیدم که با هم دیگه حرف میزنن و سر کلاس سوال میپرسن و استادایی که احساس مهم بودن میکنن و آدمای دیگه برای شغلشون انقدر ارزش قائلن که صبح زود منتظر اتوبوس تو صف BRT وای میستن و هر روزشون مثل دیروزشونه. (حس صادقانه ام اینجوری بود)

خودمم ازین قائده مستثنی نبودم.

 

بی حسی آدمای دیگه رو داشتم میدیدم و این رو میدیدم که چون یه نفر رو خیلی دوست داشتم تونستم این رو تجربه کنم. شاید هدف زندگی همین دوست داشتنه و ذخیره کردن دوست داشتن تو یه نفر دیگه است بجای اون کارا؟ 

 

و برام جالب بود تجربه 5-6 ماه اینجوری حس کردن زندگی. درسته که غم زیادی رو تجربه کرده بودم ولی معنیش این نبود که افسرده بودم. معنیش این بود که دل بستگی نداشتم. انگار که ما آدما نیاز داریم چند وقت یه بار حس کنیم و این حس برای من به قدری پر شده بود که دنبال هیچ چیزی نبودم تا مدت خوبی.

 

از غم خیلی میشه بیشتر حس گرفت تا خوشحالی. غم فاجعه درست میکنه و عمق فاجعه رو خود آدم تو مسیر زندگیش مشخص میکنه که چقدر باشه. شاید بشه هدف زندگی رو تجربه عمیق ترین فاجعه های این شکلی تعریف کرد که شعله اش و شدتش روح آدم رو بقدری بسوزونه که آدم پاک و خالص بشه.

 

و خدا هم قطعا کمک میکنه. چون بدش نمیاد که تو این فیلمی که نشسته ببینه، یکی از کاراکتر هاش یه لحظه ی عمیق دراماتیک رو تجربه کنه.

 

یعنی تهه داستان  مشخصه. آدم سالم میمونه ولی سرمایه گذاری داره تو درست کردن یه فاجعه برای خودش میکنه که یه عالمه حس کنه.

 

مجبور به وجود داشتنیم و شاید این راهه یکم بیشتر استفاده کردن ازین زندگی باشه.

 

  • مهسایه

نظرات (۵)

  • فاطمه ‌‌‌‌
  • فکر کنم لازمه یه بار دیگه برم این فیلمو ببینم.

    اونجایی که در مورد گریه و خنده‌ی بدون صدا نوشتید چه عجیب بود، جایی که فقط قلب حس می‌کنه...

     

    روح مادربزرگتون شاد باشه🙏

    پاسخ:
    منم تا وسطاش نشستم دیدم چند روز پیش. بشینم بقیشو ببینم.
    ممنون! این طور که فهمیدم، اون مدلیه که خدا میبینه دنیا رو. شبیه یه فیلم بی نقص، که بقدری نکته توش پنهون شده و جزییاتش رعایت شده و دقیق درست شده که آدم وقتی دسترسی پیدا میکنه به اون وضعیت تفکر یگانه خدا، فقط میتونه گریه کنه از زیبایی. بر دیده ی جانان نشستنه اون که کل داستان رو آدم مرور میکنه و میبینه بدون نقص و عالی و با یه پایان خیلی غم انگیز بوده.
    خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه ! :)
  • رفیقِ نیمه راه
  • حاجی :) اون موسیقی داره با روح و روانم بازی میکنه :/

    پاسخ:
    آخ آخ! بغلش کن و به هر لحظه اش خوش آمد بگو! :))

    اون قسمت هق هق وقه قهه بدون فکر خیلی جالب بود

    وفکر کنم تجربش کردم!

    وبرا خودمم عجیب بود اون حالت..

    الان که نوشته شما رو خوندم بیشتر درکش کردم همین که جاییه که مغز رد داده وقلب فقط حس کنه...

    تجربش کردم...

     

    حرفای جالبی بود:)

    روح مادر بزرگتونم شاد:)

     

    پاسخ:
    مرسی مرسی!
    چقدر خوب!

    ممنون روح رفتگان شما هم شاد :)

    اتفاقا چند وقت پیش فکر می کردم  که بدی ما توی زندگی اینه که نمی تونیم حداقل زندگی خودمون رو مثل یه سیستم کلی داینانیک ببینیم. اینه که بعضی وقتا که می افتیم توی یه لوپ منفی که همین طوری داره منفی بودنش زیاد و زیاد تر میشه بهمون خیلی سخت می گذره. 

    ولی سخته توی لحظه های بد به کار بستن این فکر ها و نگران نشدن. 

    حالا نمی دونم چه قدر مرتبط بود نظرم با پست شما ولی احساس کردم نزدیکه چیزی که من نوشتم به این پست!

    پاسخ:
    میگن زندگی یه داستانه که موضوع اصلیش درس گرفتن شخصیت اصلی از اتفاقاییه که می افته. یعنی دنیا شروع میکنه درس های مختلف میده به آدم. حالا میگن که اگه آدم یاد نگیره از درساش، همینجوری هی بیشتر و واضح تر میکنه مشکلش رو تا جایی که بفهمه :)! یعنی داینامیک هست منتهی آدم باید بتونه اتفاقایی که براش میفته رو به اندازه ای آنالیز کنه که دنیا بگه خب فهمید، بریم سراغ بعدی.
    که سخته.
    مگر این که آدم از خدا بخواد و خدا کمک کنه درد زندگیش رو بهتر متوجه بشه و عذابش تو دنیا کمتر بشه. ( البته که دردای پیچیده تر به جون آدم میندازه، درسا سخت تر میشن :) ولی باحاله )

    هوم...اینم مثال جالبی می تونه باشه. انگار که بعد از حل نشدن یه مشکل یا یه اتفاق، یه سری لوپ های کمکی فعال می شن که ادم بتونه با دیدن اون ها بالاخره یه جزئی از سیستم رو پیدا کنه و تغییر بده که لوپ منفیه شکسته بشه! 

    (چه قدر سیستمیش کردم من:-| :دی)

    پاسخ:
    کار سازنده سیستمه درست بوده!! بخواد یه کاری کنه میکنه!!!