نوشته های من تنها

:)
نوشته های من تنها

بببببب ببببببیببببببببببببببب
یکی میگفت که آدما تو سکوت بین کلمه هاشون با هم حرف میزنن

بایگانی
پیوندهای روزانه

دوتا دیدگاه

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۸، ۰۵:۳۳ ب.ظ

سلام

باسری پست های انسان و روان شناسی یه نفر که هیچ تخصصی تو این زمینه نداره دوباره در خدمتیم

قبل موضوع اصلی:

یه مرز باریکی بین درونگرای واقعی بودن و برونگرای بدون مهارت های اجتماعی هست. من نمیدونم کدومم!

دو تا دیدگاه وجود داره. البته بیشتر ازینم وجود داره ولی سخت میشه. 

1. دنیا برای ما اتفاق می افته

2. ما برای دنیا اتفاق می افتیم!

دوران بچگی که همیشه خدا تقریبا دنیا برامون اتفاق می افتاد. همه چیز برنامه داشت. مدرسه و خواب و غذا و... 

ولی آیا واقعا اینجوریه؟ ما یه نقش بازی میکنیم تو این دنیا و دنیا هم محدودمون میکنه از همه طرف؟

 

یه دیدگاه دیگه اینه که نه. دنیا فیکس نیست. دنیا سیاله. این ما هستیم که دنیای خودمون رو شکل میدیم.

*البته من آدم واقع نگری هستم بنابرین باید اینم اضافه کنم که نمیشه از این چشم پوشی کرد که یه چارچوب داره که تو مختصات اون میشه حرکت کرد. مثلا من الان نمیتونم بینی شما رو فشار بدم بگم بووق چون نه زمانی نه مکانی نزدیک هم نیستیم.*

ولی مساله اینه خیلی وقتا محدودیت های چارچوبی با محدودیاتیی که خودمون ساختیم و خبر نداریم خیلی قاطی میشه. 

مثلا من خیلی راجع به نظر همه برای خودم فکر میکنم. برای همین شاید آدم خنده داری نباشم و جوک نتونم بگم چون دائم نظر بقیه رو راجع به خودم چک میکنم. و توی ذهنم چک میکنم. و تند تند هی به خودم ایراد میگیرم که وای نکنه فلانی بد فکر کنه راجع به من یا...

ولی آیا این درسته؟ 

موقعی که تو یه جمعی هستیم و یکی یه جوک میگه، و درست میگه، با اعتماد به نفس میگه، تاحالا شده راجع بهش بد فکر کنیم؟ حتی اگه جوکه خیلی جوک بدی باشه بازم تهش به خنده منتهی میشه با حداقل خندیدن به بی مزگی جوک. و هیچ وقت راجع به اون شخص حس بدی پیدا نمیکنم بخاطر جوک. 

دیروز برای دوستام یه ویدئو از جیم کری فرستادم که اخیرا خیلی متحول شده و خیلی صحبتای خفنی میکنه. میگفت که کمدین بودن یعنی همیشه رو بازی کنی. همیشه آماده ی پذیرفتن rejection باشی. کمدین ها خیلی آدمای قابل احترامی اند. تاحالا صحبتای پشت صحنه چند تاشون رو گوش دادم و باورم نمیشه اینا هم استرس میگیرن اینا هم دپرس میشن و... اتفاقا جزو ساده ترین آدمای جامعه اند که میرن رو صحنه و ego یا همون شخصیت اجتماعیشون که دور شخصیت اصلیشونه رو میزارن کنار و جوک میگن. این ایگو همون ایگو فرویدی هست و من در حد استفاده ام ازش میدونم و خیلی هم سخت نگیرید معنیش همین که گفتم میشه تقریبا. حداقل برای این پست. 

یه مرز باریکی هم بین هیچ اهمیتی به نظر مردم ندادن و توانایی پایین اوردن ego هست. آدمایی هم هستن که کلا نظر هیچ کسی براشون مهم نیست ولی خیلی کمن. هر کسی که جوکی میگه تهش انرژی دادن به بقیه براش مهم بوده که قابل احترامه.

از کل این بحث جوک میخوام نتیجه بگیرم که زیادی فکر میکنم. زیادی. مگه من چی دارم که بهم بر بخوره. تو کل این دنیا یه بدن دارم و اونم تازه زیر خاک قراره بپوسه. یه چیز بعد بالاتری به اسم consciousness هست که کلا با این دنیا و نظرای مردم کاری نداره. مثلا موقع بازی کردن بازی ای مثل GTA چقدر نظرمون راجع به مردم مهم بود؟ هر کاری میخواستیم میکردیم. چون کانچسنس رو داریم منتقل میکنیم به کاراکتر بدون ego.  این بازیا درس مهمی میتونن به آدم بدن. این که همیشه ببینیم کجای کار خودمونیم کجای کار ایگو مونه.

مثلا من، آدمی که توصیف کردم، دیروز رفتم باشگاه و یه راهرویی هست که یه میز گنده داره و همیشه 4 5 تا خانم 8/10 حداقل پشتش نشستن. یه حس فشار اجتماعی زیادی داره و هر وقت رد میشم سعی میکردم دنبال کارتم بگردم تا چشم تو چشم نشم. یه فشاری مثل استیج got talent داره!

دیروز رفتم به یکیشون گفتم یه سوال، همه مثل منن که وقتی ازین جا رد میشن میخوان zero eye contact با شماها داشته باشن یا فقط منم؟!

 سوالم رو دوباره پرسید ببینه درست متوجه شده یا نه؟ گفت ماها معمولا فقط سعی می‌کنیم مودب باشیم بعضی وقتا یه دستی تکون میدیم و... 

خندیدیم و خداحافظی کردم. 

واقعا چه انتظار دیگه ای داشتم؟ چرا همیشه نمیام این فشار های اجتماعی رو حل کنم. دلیلش مشخصه.

آدمایی مثل من میترسن سپرشون رو پایین بیارن که مبادا چیزی که پشتشه صدمه ای ببینه. یا بهتر بگم خیلی وقتا ازین میترسن که به کسی صدمه برسونن!

ولی پشتش چیه؟ پشتش همین چیزی هست که از خودت میشناسی دیگه و اون طرفم یه آدمی شبیه خودت، احتمالا تنها توی این دنیای بزرگ قرار داره.

صبح دیروز که رفتم آزمایشگاه دو تا پسر کانادیی هستن که کنارم میشینن و معمولا سرشون به کار خودشونه. اگه بتونم مثلا به پارتیشنشون یه تقه میزنم سرشون رو بیارن بالا و یه دست تکون میدم. شاید یه ربع هم حرف نزدیم. دیروز که رفتم یکم شکمم رو دادم جلو چون دیافراگم رو باز میکنه و صدا رسا تر میشه، یه what's up بلند گفتم.

همیشه میخواستم تمرکزشون رو به هم نزنم و... ولی این دفعه که اینو گفتم جفتشون با خنده سرشون رو اوردن بالا و یکم حال و احوال کردن. بعدم یکم سعیدکردم رو بازی کنم و گفتم شبا 2 3 بار بیدار میشم و اونروز هم از 4 صبح که بیدار شدم درست خوابم نبرده. بعد یکیشون گفت ا منم همینجوری ام اخیرا و چند دقیقه حرف زدیم.

بنظر میاد زندگی خیلی روون تر از اون چیزی که همیشه هست میتونه باشه وقتی آدم به خودش می قبولونه که احساس reject شدن چیز زیادی نیست. واقعا چی داری که بهت بر بخوره؟ اصلا یعنی چی بر بخوره...

برگردیم به بحث سیالیت دنیا، 

وقتی اون دیدگاه سیال بودن دنیا رو آدم داره دیگه درگیر این چارچوب های الکی نیست. دیگه خودش رو تو یه بازی میبینه که خیلی زود تر از اون چیزی هم که فکر میکنیم تموم میشه. فقط باید بهترین رو ازش بسازه. 

روح آدم آزاد میشه

نمیدونم علی. ب هنوز اینجا رو میخونه یا نه ولی یه آدم ایده آل گرای پر از رویا بود که من همیشه تو دلم میگفتم چقدر زیادی رویا پردازی میکنه. میخواد دنیا رو متحول کنه و... 

ولی الان میبینم چه روح آزادی داشت. چه روح بزرگی داشت. ژنتیکی بود یا تربیتی رو کاری ندارم ولی هرچی بود هیچ اهمیتی به نظر بقیه نمیداد چون من یا هرکس دیگه یا کل دنیا براش اتفاق نمی افتاد. اون برای دنیا اتفاق می افتاد. 

همه ی این آدمای بزرگم همینو میگن میگن بزرگ رویا پردازی کنید. میگن اگه از خدا چیزی میخواید چیز بزرگی بخواید. دیگه این همه آدم چرند که نمیگن. 

...... 

شاید بخاطر همین باشه که همه ی دوستای نزدیکم درونگرا هستن. بیشترشون. چون درونگرا ها کاری به کار آدم ندارن و معمولا نایسن. من احساس امنیت میکنم مقابلشون. حتی rejection هاشون رو به خودم نمیگیرم. به شخصیت خودشون میگیرم که شاید راحت نیستن مثلا بریم بیرون یا با من وقت بگذرونن یا...

خیلی زندگی عجیبه! 

....... 

فکر کنم 3 4 سال پیش جمال بهم گفت کتاب کیمیاگر alchemist رو بخون. تو ماشین بودیم از ساوه برمیگشتیم تهران و یادمه خاکسپاری پدربزرگ یکی از دوستام بود. شب جالبی بود و من اون کتاب رو نخوندم:)

دیروز پریروز در پی یه سری اتفاقات عجیب غریب که تو دو سه هفته اخیر افتادن یهو دوباره بحث کیمیاگر شد. این دفعه رفتم و pdf کتاب رو گرفتم و شروع کردم خوندنش و عججججببب کتابیه. من اهل کتاب خوندن نیستم خیلی. با افتخارم نمیگم. دلیلم اینه که کتابایی که خودم بجز یکی دو تا نتونسته بود میخکوبم کنه پشت کتاب. ولی این کتاب اون قدرت رو داره و کلیشو همین دیروز خوندم. 

  • مهدی

نظرات (۱۴)

می‌خواستم کلید موافقو بزنم، بیان ورود می‌خواد OAuth هم ندارن. بجاش این جا می‌گم(حال ثبت نام نداشتم خودت یدونه تهش اضافه کن :/)

پاسخ:
:)) مرسی چشم

 به طور کاملا نمی دونم طوری از چندسال پیش شروع کردم تا از خودم بودن و راحتی تو محیطای مختلف نترسم یا خجالت نکشم. خیلی یهویی هم انجامش دادم. اون اولا از واکنشایی که میگرفتم شبا تو جام گریه میکردم( یه مدت تقریبا هرشب) ولی الان همه به این شخصیتم عادت کردن. البته هنوزم مسخره میشم از فامیل بگیر تا مدرسه ولی الان دیگه برام مهم نیست.

چند تا چیز به شجاع شدن تو این زمینه کمک میکنه: اینکه فکر کنی مردم فراموش می کنن، فک کنی الان خوابی، فک نکردن کلا، گرفتن دنیا به اونجات:) 

 

 

 

پاسخ:
به به فکر کنم شمام شبیه علی. ب خودمون باشید.
منم سعی میکنم تمرین کنم. ممنون بابت توصیه ها

آی اگری :)

لاو د اینترو ورتس ورلد ؛)

پاسخ:
ورتس نفهمیدم چی بود ولی کلا ممنون! 

من حس کردم احتمالا برونگرای با مهارت اجتماعی کم (اگه نگیم بدون مهارت!) باشم. این ارتباط گرفتن بدون فکر کردن به ریجکت شدن و اینکه بقیه چی فکر می‌کنن رو منم خیلی تازگی دارم سعی می‌کنم تمرینش کنم. جالب اینجاس که یه روزا چند بار از این حرکتا می‌زنم بعد دوباره تا چند روز میرم تو لاک خودم :))

راهی که به نظرم رسیده اینه که هر جا حس کردم الان به این خاطره که تعلل کردم سریع انجامش بدم. جالبه که اگه همون موقع انجامش بدم و حرفمو بزنم حله، خیلی هم احساس خوبی بهم دست میده. ولی اگه یه کم بندازم عقب دیگه هیچی. سخت و سخت‌تر میشه.

چند وقته تو فکرشم یه چالش برا خودم بذارم که مثلا روزی یه بار از این نوع ارتباطای ترسناک ! بگیرم.

توصیه‌های بیگ کت خوب بودن، آویزه‌ی گوشم می‌کنم :))

پاسخ:
خیلی چیز خوبیه. اصلا شاید از بچه تبدیل به بزرگ شدن معنیش همین باشه که اینا رو بفهمیم.
الان که فکر میکنم میبینم منم بعضی وقتا یه کارایی هست که نمیخوام انجامشون بدم ولی منطق رو میزارم کنار و میپرم توشون و خود به خود مجبور میشم انجام بدم. یه چیزی تو مایه های این روشتونه منتهی سر ترس شروع کار. 
چالش :)) 

شاید. دید خوبیه.

 

به چالش من می‌خندین؟ عجبا :))

پاسخ:
نه این روش چالش گذاشتن کلا چیز بامزه و جالبیه

Introverts' world

دنیای درونگراها :)

پاسخ:
اها! فکر کردم دارید راجع به اینترو... صحبت میکنید یعنی مقدمش :)) حله
واقعا یکی بهترین جاهای عالمه

:)

ماها که توش راحتیم! ؛)

پاسخ:
👍👍👍
این نوشته تون برام جالب بود:)
نمی دونم احساس میکنم اغلب درونگرا ها از زود رنجی هم رنج میبرن :))) باعث میشه که سعی کنیم تو تعاملامون با بقیه هم رعایت کنیم، هی همه چیزو بسنجیم، که نکنه ناراحتشون کنیم یا اینکه برخوردشون ناراحتمون کنه.
به نظر من که شروع یه تعامل اجتماعی مث بازی توی زمینی می مونه که اصلا نمی شناسی، اصلا نمی دونی بازی چیه، قرار با طرف فوتبال بازی کنی یا شطرنج، همین باعث میشه ترجیح بدی خاموش باشی بری پی کار خودت:) یه چیز دیگه هم اینه از قضاوت شدن آدم می ترسه، از تحقیر شدن می ترسه، هر چند این اتفاقا هیچ وقت نیوفتن.
به نظرم یه راه شروع، سر صحبت رو باز کردن با آدماییه که مطمئنی ممکنه دیگه هیچ وقت دوباره اونارو نبینی، توی مترو، اتوبوس، فروشگاه فوقش سوتی میدی :) میره پی کارش :)
پاسخ:
ممنون! 
حسابی درک میکنید اوضاع رو پس. 
آره مشکل اصلی همین قضاوته است. 
چه چیز جالبی گفتید. خیلی ایده ی خوبیه. 

سلام 

یه چیزی بگم 

خیلی از این جور متنهاتون خوشم میاد

ریجکشن یعنی عدم قبول شدن از طرف دیگران؟ 

برونگرای بدون مهارت اجتماعی آخه چه ربطی به درونگرا بودن داره؟ 🤔🤔نظر به اینکه فکر کنم خودم همون بدون مهارت اجتماعیِ هستم اینجور اشخاص به ببوی احمق بیشتر شبیهن تا هر چیزی 😑😑😑😑

 

خیلی جالبه که با اون خانمها حرف نزدید حرف نزدید وقتی رفتید حرف بزنید یه همچین سوال معرکه ای پرسیدید 😁 

آره برون گراها اولش و ظاهرا خوبند و با آدم ارتباط برفرار می کنن اما خیلی هم خوب می تونن آدم رو بکوبن :/ درونگراها رو انصافا یا ندیدم یا حالیم نشده 😐

بقیه ش رو هم استفاده می کنیم 

پاسخ:
سلام
خیلی متشکرم 
آره همون منظورمه. یه کلمه میخواستم که کل اون مفهوم رو توش داشته باشه
منظورم اینه که نمیدونم چرا روابط اجتماعیم محدوده. چون بلد نیستم با بقیه ارتباط برقرار کنم یا این که چون راحت ترم تو تنهایی؟؟
:)) جالبه کارای عجیب غریب زمدگی رو رنگی تر میکنه.مرسی
نکته جالبی گفتید. آره. چون خیلی به نظر طرف مقابل فکر نمیکنن هرچی به ذهنشون میرسه رو میگن که تو اصطلاح فکر میکنم میگیم دل کوچیکی دارن. چیزی رو مخفی نمیکنن که خوب و بد میتونه باشه فکر کنم. که همونطور که گفتیده

سلام مهدی جان

توی تلگرام بهت پیام دادم 

خوبی؟

یه ذره احساس عذاب وجدان دارم بابت این که اومدی ایران و نتونستم بیام ببینمت

یه ذره احساس نامرد بودن می کنم

می شه من رو ببخشی؟

ممنون بابت پستت؛ لطف خداست که بدی های انسان ها رو می پوشونه و خوبی هاشون رو نمایش می ده.

 

پاسخ:
:)) 
سلام علی ب عزیز.
البته که وظیفه من بود پیام بدم بهت ولی دیدم درگیر زن و زندگی هستی و دانشگاه پیدات نمیشه دیگه مزاحمت نشدم. 
ممنونم. ایشالا که موفق باشی و خوش بگذره

نمیشه اینارو یه ویس ظبط کنی؟میخام بخونمش.اینقدر وسطش فکر میکنم کلافه میشم.رشته کلام جر میخوره.

میخونم!

پاسخ:
چه ایده جالبی :)
البته اینا قبلا ویس بوده بعد متن شده که قابل ارائه بشه :) ولی روش فکر میکنم ببینم چی کار میشه کرد

وای قربان دستت اگه به نتیجه ایی رسیدی بگو.که ویس گوش بدم:دی

پاسخ:
یکی از بچه های دیگه فکر کنم خانم الهه پیشنهادش رو داده بود قدیما یادمه. ولی یادم نیست چی شدش تهش. چشم حتما

کیمیاگر...

این کتاب رو دوبار خوندم. اولین بار سه چهار سال پیش بود که تا چند روز محوش بودم و دستم به هیچ کتاب دیگه‌ای نمی‌رفت. بار دوم زمستون ۹۷بود که وقتی تمومش کردم اصلا اون حس سابق رو بهش نداشتم! نه بخاطر اینکه تکراری بود برام، نه؛ شاید سلیقه و نظرم تو این چندسال عوض شده نسبت به کتاب‌هایی از این دست مثل چهاراثر اسکاول شین و راز و هر نوع کتاب انگیزشی که یه زمانی می‌جویدمشون. داستانش خوبه ولی اون اعتقاد به اینکه کائنات راهو برات هموار می‌کنه تا به خواسته و آرزوت برسی یک فریبه. با تجربیات خودم و هر آنچه که از سرگذشت بقیه شنیدم به این نتیجه رسیدم که آدمیزاد هرچقدرم همسو با اهداف و آرزوهاش تلاش کنه کائنات نه امداد غیبی براش می‌فرسته نه اونو به آرزوش می‌رسونه. حتی در موارد بسیاری چنان سنگ‌اندازی می‌کنه که اگر شخصی اراده‌ی محکمی نداشته باشه کلا از مسیرش خارج می‌شه. 

فکر می‌کنم واقع‌بینانه بخوایم نگاه کنیم همینه البته ممکنه که تاحدی بدبینانه به نظر بیاد.

پاسخ:
اوهوم قبول دارم. من خودمم خودمو خیلی واقع نگر/بد بین میدونم. ولی مساله بنظرم این نیست که آدم به اون هدفش برسه. همیشه همین جوری بوده که کسایی که از مسیر لذت میبردن بیشتر تو سفر حال میکردن. من خودم رسیدن به تهش برام مهم بود. و معمولا هم از مقصد لذت زیادی نمیبردم. میگفتم خب چه کاری بود این همه راه برای 2 ساعت خوشی. ولی الان یکم دارم دیدگاهم رو شیفت میدم و میبینم از مسیر هم میشه لذت برد. بنظرمم اونایی که از مسیر لذت میبرن خوشحال ترن

دیشب خوندمش.خیلی چیزا به ذهم اومد که بگم.ولی الان هیچکدومشون یادم نیست.فقطط یادمه تو این پست سپتامبرم گفته بودین دنیا سیاله.و سالیتش رو طوری گفتین که انگار دیدگاه 1 و 2 داخل این متن همزمان اتفاق میفتن.اینجا دارم میبینم جدا شدن.چرا؟

پاسخ:
:)) پیش میاد! 
جدا نشدن خیلی، تو دیدگاه دومیه، اون موانعی که کاری باهاشون نمیشه کرد رو در واقع تاثیر دنیا رو ما میدونم. صرفا جلوی جذب شدن چیزی که میخوایم رو با سد کردن راهش میگیره.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی